درحال تایپ رمان غروب زخمی | نگار بانو کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع نگاربانو
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
نام رمان : غروب زخمی

نام نویسنده:نگار بانو (نگار نظری)

نام ناظر: Masoumehmolayari

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، معمایی

خلاصه : رمان در مورد دختری به نام سوگند است،دختری که در اتفاقی غیر منتظره مجبور به انتخاب میشود! انتخابی از جنس ترس، انتخاب مرگ یا زندگی؟ به چه قیمتی؟ در این زمان عشق سر از خاک بیرون می اورد، می خشکد یا جوانه میزند، معلوم نیست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Masoumehmolayari

Masoumehmolayari

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
منتقد آزمایشی
20/1/20
72
484
53


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
به نام خداوند مهربانم

مقدمه: بگذار در میان غبار غم ها،دست ها گره کنیم،اشک ها جاری شوند و دریایی از جنس اغازهایی دوباره پر کنند،بگذار بیخیال دیوارهای مسکوت فریاد ها بکشیم و بیخیال ساعتی باشیم که ثانیه ها را بسیج میکند در دنیای گِردی که پایانی ندارد. بگذار زمین که خوردیم و زانوهایمان از درد شیهه کشیدند بدانیم این پایان نیست شاید شروعی باشد که باید خاک الود خط اولش را نوشت و نقطه ی پایان را گذاشت. بگذار باشیم فقط باشیم...
***

همین که آب سرد به صورتم شلاق می زند به خودم می آیم، انگار تازه می توانم نفس بکشم! مبهوت چشمان گریان خاتون سعی می کنم چیزی بگویم اما تنها صدایی که از گلویم خارج می شود خس خس است و بس! حتی
نمی توانم تکان بخورم فقط نفس می کشم و این سخت تر از نفس نکشیدن است! ذهنم خالی است از هر پوچی ... خاتون دستم را می گیرد لــ*ب هایش تکان می خورَد اما صدایش را نمی شنوم! با سیلی فرهاد انگار آن همه گنگی از بین می رود، زجه می زنم...
خاک بر سر می ریزم، اشک هایم دریا می شوند و چشمانم منتظر صاعقه ای دیگر، تن لرزانم توان به دوش کشیدن باری به آن سنگینی را ندارد. جمعیت سیاه پوش با ترحم نگاهم می کنند و بمب تسلیت است که قلب بیچاره ام را هدف گرفته. بر سر که می کوبم فرهاد دستانم را می گیرد. کاش نگیرد! کاش بگذارد همه ببینند اینجا دختری با زجه هایش خودش را دار می زند! کاش دستانم را نگیرد تا انتقام این روزها را حالا که دستم به سینه ی ستبر دنیا نمی رسد حداقل از خودم بگیرم! بوی گلاب حالم را بهم می زند از بس عق زده ام، فریاد شکم خالی ام درآمده و تیر می کشد اما مگر مهم است؟ امروز من دو جان را به آغـ*وش سرد خاک می سپارم. فرهاد مردانه اشک می ریزد. به حال کدام خواهرش می گِرید؟ من یا آن خواهری که زیر خروارها خاک خوابیده است؟ خاتون لالایی می خواند برای لیلا و کودک هفت ساله اش مثل همان موقع ها... مثل همان موقع ها که مامان از زور قرص های خواب، بیداری را وداع می گفت، مثل همان موقع ها که تنها دلخوشی دو دختر نه و شش ساله همین لالایی های لطیف مادربزرگ بود، همان قصه هایی که آخر همه شان خوش بود! همان قصه هایی که آخرش کلاغ داستان به خانه اش می رسید! همان قصه هایی که یکی بود و همه بودند، امان لیلا... امان که رفتی و یکی ماند و نماند. فرهاد دستانم را رها می کند، تن نحیفم روی خاک نم زده از باران می افتد، بوی لیلا را می دهد! مراقب لیلایم باش خاک! مجنون قصه اش نامرد از آب درا
آمد، مجنون قصه اش برایش شعر نخواند، تو می خوانی! بگو که می خوانی! زجه هایم صدای کلاغ های آشیانه گم کرده را نیز درآورده است، خاک قول بده که بوی تنش را از یاد نبری. جمعیت کم می شوند. فرهاد بی صدا به تنه ی زمخت یک درخت تکیه می کند،خاتون دیگر جانی برای گریه ندارد، و من هنوز در این غروب زخمی، جان بی جانم را تیمار می کنم که فقط چند روزی دوام بیاورد و آوار نشود بر روی خرابه های دیگر، فرهاد زیر بازویم را می گیرد، با صدایی که انگار از اعماق چاه بیرون می آید می گویم: تنهاشون نمیزارم! ناله می کنم:
- نمیام فرهاد، ولم کن!
باز هم چشمه ی اشکم می جوشد:
- تروخدا ولم کن فرهاد! ببین تنهان!!! سرده!!! صدای شادی رو نمی شنوی میگه خاله تنهام نزار!
دستم را که می کشد با فریاد به سینه اش می کوبم:
- فرهاد گوش کن! گوش کن میگن سوگند نرو! شادی میگه خاله سوگند نرو...
فرهاد غم خودش کم نیست غم مرا هم به دوش می کشد، مرد و مردانه! با همان چشمان سرخ از اشکش صورت رنگ پریده ام را جستجو می کند، خم می شود و دامن خاکی ام را از خاک پاک می کند، باز دستم را می کشد نگاه پر تعللم را به پشت سرم می اندازم. چگونه تنهایشان بگذارم؟ فرهاد که تعللم را می بیند با صدای غمزده اش در گوشم
می گوید:
- خاتون خوب نیست، سوگند بیا بریم. پیر زن بیچاره دیگه جونی براش نمونده!
صدای غم زده اش را پس نمی زنم، سرم را روی شانه اش می گذارم و قدم هایم را سست برمی دارم،قلبم مرثیه سرایی می کند و چشمانم با آوای اشک همراهیش می کنند... خاتون در ماشین هنوز هم زیر لــ*ب لالایی می خوانَد! سرم را به شیشه ی سرد و بخار گرفته ی ماشین تکیه می دهم. فرهاد غمش را بر سر فرمان ماشین خالی می کند! از سرما در خودم جمع می شوم،دندان هایم بهم می خورند و فکم می لرزد. این ها از بی خواهریست یا سوز هوای سرد دی ماه؟! ماشین مقابل خانه می ایستد اما هیچکدام توان پیاده شدن نداریم! خاموش و بی صدا به خانه ی خالی از لیلا می نگریم. به خانه ی خالی از شادی کلاس اولی. یعنی دیگر با ذوق نمی گوید خاله سوگند دندانم افتاد؟ دیگر نمی خواهد با او خاله بازی کنم؟ من بشوم مهمان و او با آن قوری و استکان های پلاستیکی میزبانم باشد؟ دستم روی دستگیره ی در می نشیند.پیاده می شوم، جانم را میان دستانم می گیرم و اول از همه وارد خانه می شوم. در هر گوشه ی آن خانه ی کلنگی لیلا و شادی را می بینم، چشمانم را می بندم.جانم از دستم می افتد و هزار تکه می شود! و خودم مهمان موزاییک های حیاط!
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
خاله سودابه سینی چای را می گرداند. صدای قرآن طنین آرامش بخشی می شود بر روح بیمارم... نگاهم را دور تا دور خانه ی پر از مهمان می گذرانم. به راستی هفت روز گذشت یا هفت سال؟ دیگر حتی گریه نمی کنم! فقط گوشه ای می نشیم و زانو بـ*غـل می گیرم که مبادا این جان بار دیگر هزار تکه شود! نسرین کنارم می نشیند و شانه هایم را ماساژ می دهد:
- سوگند نمیخوای چیزی بگی؟ چهار روزه که حرف نزدی! هیچی هم که نمی خوری؟ میخوای بریم دکتر؟
ناخوداگاه لبخندی روی لــ*ب هایم می نشیند. دکتر می تواند گوشیش را روی روحت بگذارد و ضربان روحت را هجی کند؟ صدای گریه و زاری بی تابم می کند و نسرین این را خوب می فهمد. پر مهر می گوید:
- می خوای پاشیم یه ذره تو حیاط بشینیم؟ هوای اینجا دم کرده!
با تکان دادن سرم تاییدش می کنم گوشه ی حیاط روی زمین می نشینیم و تکیه به دیوار می دهیم، بی توجه به نگاه های متعجب، در حال و هوایمان غرق می شویم آنقدر که نمی فهمیم کی خانه از نصف مهمان ها خالی شد؟ باز هم پناه می برم به اتاق خالی لیلا و شادی،به شال های آکنده از عطر خوش لیلا، به اسباب بازی و عروسک های بی مادر شادی، آنقدر غرق می شوم که برای نجات سر از بیمارستان درمی آورم! برای نجاتی که راضی به آن نیستم! چشمان خسته و تن لرزان خاتون و ته ریش فرهاد آنقدر دلم را به درد می آورد که زبان باز میکنم:
- خاتون؟
با دست های پینه بسته اش موهایم را نوازش می کند:
- جان خاتون؟
ترسیده و ناباور می گویم:
- خاتون لیلا تنهامون گذاشت؟
با چادر مشکی اش اشک هایش را پاک می کند. در دل می گویم خاتون می شود لحظه ای آن چادرت را قرض بدهی؟ دستی به صورتم می کشد:
- آدما اگه جسمشون بره، روح و یادشون همیشه پیشته! دستش را روی قلبم می گذارد و ادامه می دهد:
- درست همینجا، اگه از این دنیا برن،مطمئن باش قلبت خونه ابدیشونه مادر! پر تردید می پرسم :
- مثل حاج بابا؟ آهی از ته دل می کشد:
- آره دخترم مثل حاج بابا... حاج بابات خیلی وقت پیش بار سفر بست، تو سه سالت بود، اما می بینی حاج بابات هنوز پیش منه قلبش را نوازش می کنم:
- خاتون تو قلبتون صداش رو هم میشنوین؟
پیشانی ام را می بوسد:
- آره مادر صداش رو هم می شنوم، تازه بعضی وقتا اون صدام می کنه!
دستم را روی قلبم می گذارم و چشمانم را می بندم در دل با همه ی وجود می نالم:
- لیلا؟
صورت خندانش پشت چشمانم نقش می بندد، می خندد! از ته دل! چشمانم را که باز می کنم سیاهی دیگر بر سفیدی چیره نیست! از بیمارستان که بیرون می آیم لیلا را حس میکنم درست در کنارم. شادی را حس میکنم در آغوشم و بویشان مشامم را پر می کند. اینجا دیگر دل می بیند! می خندم... در حیاط بیمارستان زیر دانه های برف می خندم و نگاه عاقل اندر سفیه مردم را به جان می خرم اما فراموش نمی کنم قهوه ای گرم چشمان لیلایم را.
***
گازی به ساندویچ ام می زنم و با دهـ*ان پر رو به نسرین می گویم :
-ساعت چنده؟
نگاهی به ساعت مچی اش می اندازد5:30... سری تکان می دهم و با پاهایم روی زمین ضرب می گیرم:
- چند ساعت دیگه مونده؟ بینی اش را که سسی شده پاک می کند :
-حدود یک ساعت و نیم دیگه.
کوله پشتی ام را در آغـ*وش می گیرم و با غیظ می گویم:
-چاییدیم از سرما نسرین خانوم!نمیشد یه ساعت دیر تر میومدیم؟
ادایم را در می اورد :
- برای جبران اشتباهم یه ساندویچم مهمونت کردم کوفت کردی هنوزم بیخیال نشدی؟
لبخندی می زنم و زیر لــ*ب خسیسی نثارش می کنم.تازگیا لبخند می زنم. چند ماهی از چهلم لیلا می گذرد، زمستان خودش فهمید اضافی است! راهش را گرفت و رفت. بهارهم حال و هوای گذشته را نداشت، اما بهار بود!برای رفع کدورت دستت را می گرفت و لبخند بر لــ*ب های خشکیده ات می نشاند.
- حالا چرا این وقت شب؟ مگه ساعت هفت غروب وقت مصاحبه کاریه؟
نسرین شانه بالا می اندازد:
- می دونی چه شرکت بزرگیه؟ چون حسابدار قبلی خیلی ماهر بوده رییس شرکت گفته باید این جدید رو خودم تایید کنم! واسه همین یه زمانی رو گفتن بیا که وقت داشته باشه.
سری تکان می دهم و به بازی بچه ها در پارک خیره می شوم که نسرین بطری نوشابه را به سینه ام می کوبد!نمی خواهد بغض قلبم سر باز کند! مقنعه اش را جلو می کشم و موهایش را به هم می ریزم که جیغی می کشد و نیشگونی از بازویم می گیرد و آنقدر از هر دری سخنی می گوییم که متوجه نمی شویم ساعت از هفت هم گذشته است...
صدای زن در کابین آسانسور می پیچد:
-طبقه ی یازدهم.
نسرین پر استرس نگاهم می کند:
- تو اولین قرار یه ربع دیر کردم! امکان نداره قبولم کنن! به بیرون از آسانسور هولش می دهم:
- تو تمام زورتو بزن شاید خر شدن و قبولت کردن!
چشم غره ای حواله ام می کند و وارد سالن می شود. منشی که زنی میانسال است عینکش را برمی دارد و با صدایی خسته می پرسد:
-بفرمایید؟
نسرین در جلد با شخصیت خود فرو می رود:
- سلام، نسرین امیریان هستم.برای مصاحبه مزاحمتون شدم! زن سری تکان می دهد و تلفن را بر می دارد:
- آقای تابش یه خانومی برای مصاحبه اومدن! چشمی می
گوید سپس به نسرین اشاره می کند که وارد اتاق شود. نسرین که وارد اتاق می شود خودم را روی کاناپه ی چرم مشکی گوشه ی اتاق رها می کنم، از دکوراسیون سیاه و خاکستری اتاق دلم می گیرد.
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
آخر شرکتی با این ابهت اینقدر بی روح؟ مگر می شود؟ نکند امسال خاکستری یا مشکی رنگ سال بود و نفهمیدم؟ قلبم ندا می دهد:
- زمستان بی آنکه بخواهد خاکستری و مشکی را تن بهار کرد و رفت.سرم را تکان می دهم تا فقط کمی افکار مزاحم رهایم کنند اما امان از اینکه تاب و تحمل رهایی را ندارند! نرفته باز می گردند! نسرین با چهره ای مغموم از اتاق خارج می شود و بدون خداحافظی از منشی یا حتی توجهی به من راهش را می گیرد و می رود! با تعجب نگاهی به منشی می اندازم:
-چیشد؟
منشی گنگ سرش را به علامت نمیدانم تکان می دهد، کوله ام را بر می دارم و دنبال نسرین می دوم اما خبری نیست! شماره اش را چندین بار پشت سر هم می گیرم.نیست که نیست انگار با باران دیشب در زمین فرو رفته! نگران پیاده رو ها را می دوم و به غرغر مردمی که به آنها تنه می زنم توجهی نمی کنم. پارک را چندین بار دور می زنم، هوای تاریک نگرانی ام را تشدید می کند. گوشیم در جیبم می لرزد و نام نسرین روی صفحه ی آن روشن و خاموش می شود. عصبی جوابش را می دهم:
-کدوم گوری هستی تو؟
با هق هق گریه جوابم را می دهد:
-تو پارک...
چند دقیقه بعد هردو در پارک کنار هم نشسته ایم، نسرین در حالی که سرش را روی شانه ام گذاشته است از دنیا و ادمهایش گله می کند:
-بابا رو شناخت سوگند! تا گفتم نسرین امیریان، نمیدونم از کجا یهو گفت دختر کیومرثی؟ کیومرث امیریان؟
هق هقش توجه چند عابر را جلب می کند اما بی تفاوت می گذرند!هیچ نمی گویم تا خالی شود از غم های تلنبار شده که غمباد نشود در گلویش! امشب برخلاف این چندماه من غم گسارش می شوم تا غبار غم را از دلش پاک کنم با صدای گرفته ای ادامه می دهد‌:
-بابامو از کجا میشناخت؟ بابای من قاتل نیست!
زجه میزند:
-سوگند بابای من قاتل نیست!
دستش را محکم می گیرم : بابای تو قاتل نیست!
تمام طول راه در تاکسی اشک می ریزد.خانه ی خودشان نمی رود و مهمان آغـ*وش خاتون می شود. خاتون عجب تیماری می کند در اوج زخم هایش و فرهاد چه مردانه کتش را برمی دارد و بیرون می رود تا شاهد اشک های دختری نباشد که امشب شکستنش را جشن می گیرد!

دستم را میان آب سرد حوض فرو می برم، ماهی گلی ها میان آب می رقصند.
خاتون لباس ها را روی طناب پهن میکند و در همان حال می گوید:
- سوگند مادر بیا این دخترو بیدارش کن یه چیزی بخوره، ضعف نکنه طفلک!
انگشتم دم ماهی کوچک را لمس می کند:
-خاتون اون الان به خواب بیشتر از هرچیزی نیاز داره!
زیر لــ*ب مغموم ادامه می دهم :
-این روزای زنگار گرفته رو گذروندم می دونم!
خاتون لباس ها را رها می کند و لبه ی حوض کنارم می نشیند. سرم را روی پاهایش می گذارم:
- خاتون دست نسرینو دیگه ول نمی کنم. نمیزارم نسرینم مثل لیلا تو غماش خودشو خفه کنه!
آفتاب دلبری می کند برای گل های باغچه، با صدای نسرین هر دو از تفکراتمان بیرون می آییم.نسرین دستی میان موهای کوتاه مشکی اش می کشد و خمیازه ی بلندی سر می دهد:
- ببخش خاتون دیشب اذیتت کردم!
خاتون لبش را میگزد و آرام به صورتش می کوبد:
-این چه حرفیه دختر جون؟
دستانم را به هم می کوبم:
- بپوش نسرین بریم!
خاتون متعجب می گوید:
-وا مادر کجا برین؟
همانطور که از پله های ایوان بالا می روم در گوش نسرین آهسته می گویم :
-خاتون رو نگران نکن اما من امروز نمیزارم تو تنها بری!
در آن کوچه ی خلوت و ساکت زیر درختی می نشینیم. نسرین سری تکان می دهد با افکارش کشتی می گیرد، پاهایم را در شکم جمع می کنم و چانه ام را روی زانوهایم می گذارم، چند ساعتی بود که منتظر بودیم یکی وارد خانه یا از آن خارج شود. در را که باز نمی کردند!نسرین زیر لــ*ب با خودش حرف می زند و من تمام حواسم پی گربه ی سفیدی است که در چند قدمی ام نشسته :
-پیشی؟
گربه نگاهم می کند اگر زبان داشت قطعا مرا دیوانه می خواند!
- گربه کوچولو؟ بیا اینجا ببینم
نسرین محکم پشت گردنم می زند :
-اره پیشی بیا ببین این سوگند خانوم چیکارت داره!
در کمال تعجب گربه بلند می شود و کنار پایم می نشیند. با لبخند شروع به نوازش کردنش می کنم. نسرین در حالی که بینی اش را جمع کرده است می گوید:
-نکن کثیفه!
بی توجه به نسرین به نوازش کردنش ادامه می دهم که ناگهان نسرین محکم شانه ام را تکان می دهد:
- اون کتایونه، زن حامد تابش!
نگاهم را به زن قد بلند و لاغری می اندازم که سعی دارد با جیغ و داد چیزی را به سرایدار بفهماند! نسرین رنگ پریده نگاهم می کند و می نالد:
- پاشو!
از استرس مانند همیشه به جان پوست لبم می افتم! زن همان که مارا می بیند چشمانش را ریز می کند و فریاد می کشد:
- شماها اینجا چه غلطی می کنین؟
نسرین سرش را پایین می اندازد و با بغض می گوید:
-خانم تابش لطفا...
میان حرف های نسرین می پرد و همانطور که دستانش را در هوا تکان می دهد با صدای بلند می گوید:
- چی چیو خانوم تابش؟ با چه رویی اومدی اینجا دختره ی عوضی؟هان؟بابات بچه های منو یتیم کرده توهم می خوای منو سکته بدی؟
نسرین دستان زن را می گیرد که زن با شدت خودش را عقب می کشد:
-دست به من نزنا! دست به من نزن! پدرت بچه های منو یتیم کرده منم تا تورو یتیم نکنم بیخیال نمیشم! حرف من و مادرشوهرم یه کلمه اس! قصاص!
نسرین
روی زمین می افتد و هق می زند:
-خانم تابش لطفا! شش ماه گذشته چرا نمیخواید به حرفای منم گوش بدین؟!
در اغوشش می گیرم و رو به زن می گویم:
-خانوم تابش خودتون می دونید عمدی در کار نبوده...
نمی گذارد حرف را ادامه دهم دستش را به معنای برو بابا تکان می دهد و در را محکم به هم می کوبد! نسرین وحشت زده نگاهم می کند:
- سوگند بابام می میره؟ اعدامش می کنن؟
سرش را در آغـ*وش می گیرم:
-نمی میره! نمیزاریم بمیره!
فرهاد به دنبالمان می آید و کلی سرزنشمان می کند که چرا او را خبر نکردیم، با چشم و ابرو اشاره به حال بد نسرین می کنم که سری تکان می دهد و ساکت می شود! خیابان ها قصد خواب عصرانه ندارند!شلوغ اند و بی پروا، پر از مردمی که مقصد خود را گم کرده اند و بی هدف خیابان ها را طی می کنند،کفش ها پاره می کنند و با پاهای خونین به دنبال چه چیزی می گردند؟! خودشان هم نمی دانند!فقط در گوششان خوانده شده باید رفت!نمی دانم شاید به گفته ی سهراب،پشت دریاها شهریست که در ان پنجره ها روبه تجلی باز است!اما با این تغییر که اینجا پشت این دنیای خاکی شهریست پر از خالی که در آن پنجره ای نیست که بشود شبنم نشسته روی برگ های گل های رنگین را دید. پشت این دنیا شهریست که در آن سکوت فریاد می کشد و تنهاییِ همیشگی مهمان خانه ی سنگی ات می شود، شهری که برای کسانی است که تاب و تحمل غوغای دیوهای شهر را ندارند و وحشت زده از سروصدای پشت چراغ قرمز... چراغ قرمز ها رد می کنند و... با صدای فرهاد چشم می گیرم از داستان های نگفته ی این مردم شهر...
- بله فرهاد چیزی شده!؟
متعجب نگاهم می کند و زیر لــ*ب چیزی می گوید که کنجکاو شنیدنش نمی شوم.نیم نگاهی به نسرین می اندازد و رو به من می گوید:
-پسرخاله ی یکی از دوستام وکیله،خیلی کاربلده، دوستم می گفت امکان نداره تو هیچ پرونده ای شکست بخوره! می خواین بهش بگم؟ مشتاقانه رو به نسرین می گویم:
-نظرت چیه؟
زیر لــ*ب می نالد:
-من که از خدامه اما هزینش...
فرهاد اخم می کند :
-دستت درد نکنه نسرین خانوم!مگه ما نيستيم؟ همه باهم کمک می کنیم این ماجرا حل شه. نسرین لــ*ب می گزد:
-اخه ...
بی توجه به نسرین به فرهاد می گویم:
- به دوستت بگو بهش بگه!
فرهاد سری تکان می دهد و این شروعی می شود برای روزهایی که هنوز مقدمه شان را ننوشته ایم و بی خبر از انکه چه صحنه هایی انتظارمان را می کشند به استقبالشان می رویم اما صد امان که آماده ی میزبانی نیستیم!
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
موهای بلندم در هوا تاب می خورد و دامن آبی گلدارم در هیاهوی باد می رقصد، شادمان میدوم با پاهای بــ**رهنه! آری... انگار اینجا آبشار خوشبختی است. پایم لیز می خورد، سرم گیج می رود و همه چیز به یک بار هیچ می شود! پلک هایم بسته نمی شوند تاریکی را می بینم که همه چیز را می بلعد و با خروش به سمتم می آید. جیغ میزنم! پاهای دردناکم از زمین جدا نمی شوند! فریادم گوش خواب را پر می کند و وحشت زده از خواب می پرم! تمام تنم خیس از عرق است، خیس از عرق وحشت. انگار در اتاق هیچ اکسیژنی نیست. شتابان و نفس نفس زنان به سمت حیاط میدوم. پایم روی پله ها پیچ می خورد و موزاییک ها میزبان زانوهای زخمی ام می شوند. ترسیده نگاهی به خانه می اندازم، انگار تاریکی هنوز آنجاست، هنوز آنجا...

***
کوله ام را بی حوصله روی شانه ام می اندازم و بطری آب معدنی را لگد می کنم، گرما در جای جای بدنم رخنه کرده و بی حوصلگیم را تشدید می کند. دستم را سایه بان آفتاب تیزی می کنم که قصد جان چشمانم را کرده پر از حرص غر می زنم:
-دو ساعته منو کاشتی اینجا، کجایی تو؟
کمی جابه جا می شوم و به زیر پایم اشاره می کنم:
-ببین زیر پام علف سبز شد!
همانطور که با دستش خودش را باد می زند می گوید :
-بسه سوگند خودم جونم در اومد، مگه اتوبوس می اومد؟!
نگاهی به آدرس می اندازم
-حالا این آدرس کجاست؟
نسرین دستش را در هوا تکان می دهد
- اون بالا باهاست
نفسم را کلافه بیرون می دهم
- با اجازت الان این بالا بالاهاییم
نگاهم را اطراف خیابان خلوت می گردانم و ادامه می دهم:
-فکر کنم جلوتر باشه.
همین که وارد دفتر می شویم هردو از خنکی آنجا نفس راحتی می کشیم، نسرین کنجکاوانه صورت منشی بیچاره را زیر و رو می کند و آهسته در گوشم زمزمه می کند:
- رنگ رژش قشنگه ها!
شانه ای بالا می اندازم. منشی دستی به موهای شرابی رنگش می کشد و پر ناز رو به من می گوید: خانوم می تونید برید داخل! همین که سمت اتاق می رویم با خودکارش اشاره ای می کند :
-فقط شما خانوم پارسا! و بعد رو به نسرین ادامه می دهد:
-خانوم امیریان شما می تونید اینجا منتظر بمونید.
نسرین متعجب نگاهی به منشی می اندازد :
-چرا؟
دانم... نمی دانم از چه می ترسم... نمی دانم... فقط می دانم قلبم ساز دیگری می نوازد!سازی میزند با نام ترس! وارد که می شوم دستان لرزانم را در جیب هایم پنهان می کنم. نگاهم لحظه ای از پارکت های تمیز اتاق جدا نمی شود.
-بشین!
با صدایش سرم را بالا می آورم. موهای جوگندمی اش مرتب به بالا شانه شده اند و کت و شلوار نوک مدادی اش هیکل ریز نقشش را در بر گرفته است.
-سلام
مودبانه جوابم را می دهد و به مبل اشاره می کند :
-بفرمایید خانم خیلی خوش آمدید
رو به رویش می نشینم و نگاهم را اطراف اتاق می چرخانم.
دستی به ریش پرفسوری اش می کشد و می گوید:
- خب فکر کنم بتونم حدس بزنم که برای چی اینجا اومدید!
بی اراده می گویم :
-با حامد تابش نسبتی دارید؟
تک خنده ای می کند، انگار که مرا به تمسخر گرفته باشد!
-بله نسبت دارم و دلیل اینکه گفتم خانم امیریان بیرون باشه هم همین موضوعه.
از جایش بلند می شود، به میز تکیه می دهد و به نقطه ی نامعلومی زل می زند :
- من اردلان پسرعموی حامدم و اینم باید بگم که خیلی وقته منتظر توئم دختر جان
ابروهایم از تعجب بالا می پرند، انگشت اشاره ام را سمت خودم می گیرم :
-منتظر من؟ منظورتونو نمی فهمم آقای تابش!
-بله منتظر تو و این کجاش عجیبه؟
انگار آن همه گنگی که در لحظه ی ورود داشتم از بین می رود، ترس کمرنگ می شود و سوگند واقعی پرده ها را کنار می کشد و در مقابل شور تماشاچیان روی صحنه می آید.
بلند می شوم و مقابلش می ایستم :
- جناب تابش نظرتون چیه که شفاف تر صحبت کنید؟
می خندد!و من در این چند دقیقه فهمیده ام این مرد میانسال عجیب خوش خنده است!
-شفاف؟ شفاف تر از این؟
چند قدمی عقب می روم و نفس عمیقی می کشم
- فکر نمی کنم ادامه ی این بحث مناسب باشه!
پیروزمندانه نگاهم می کند، در عمق نگاهش خاکستر می بینم! انگار آتشی را پنهان و روی آن خاکستر ریخته باشد تا سرخی اش هنگامی که با خونسری در چشمانت زل میزند، رسوایش نکند. پاسخم را شمرده شمرده در سینه ام می کوبد!
- معلومه که از هیچ چیزی خبر نداری! اگه میدونستی به این آسونی بیخیال نمی شدی
- قرار نیست که بیخیال بشم.
روی صندلی اش می نشیند و پا روی پا می اندازد :
- هیچکس به غیر از من نمیتونه کیومرث رو از اونجا نجات بده!
همانطور که پرونده ای را از کشو در می آورد ادامه می دهد:
-البته هیچکس به غیر از من و تو!
-من؟ چرا من؟
پرونده را به دستم می دهد هنوز هم پیروزی در چشمانش فریاد می کشد
-همه چیز تو همین چند تکه کاغذ خلاصه شده. ترجیحا زمانی نگاه کن که بتونی خودتو کنترل کنی!
سرم را تکان میدهم، مغذم امروز یاری نمی کند حتما بیخیال دنیا خواب است!
دستم که به دستگیره ی در می رسد، هشدار می دهد:
-هیچکس نباید درباره ی این موضوع چیزی بفهمه!
بی حرف از اتاق خارج می شوم و مدام جمله ی مبهمش در سرم تکرار می شود...
هیچکس به غیر از من و تو...
 
آخرین ویرایش:
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
با انگشت سبابه ام نامش را لمس می کنم.
-آخ اگه بدونی چه خبره لیلام؟ از بعد رفتنت دنیام متلاشی شده!
باد موهایم را که از زیر شال بیرون آمده اند، تکان می دهد.
- لیلا... تیکه تیکه های جنازه ی این دنیا رو از هرگوشه ای جمع می کنم، نمیشه! یه چیزی کمه! یه چیزی رو جا می زارم!
اون کاغذا... اون پرونده... هنوز جرئت باز کردنشو ندارم. می ترسم نمی دونم این ترس از کی، از کجا؟ اینطوری تو تک تک سلول های بدنم رخنه کرده. نمی دونم نسرین چرا تازگی ها ازم دوری می کنه! عجیب شده رفتاراش...
پسر بچه ی کوچکی به شانه ام می زند :
-خانم گل می خواین؟
نگاهی به سنگ قبر مشکی و گل های پر پر شده ی قرمز روی آن می اندازم اما چند شاخه ای می خرم، شاد کردن دل این کودک هدیه ی کوچکی باشد برای لیلا...
- اسمت چیه؟
-اسمم امیره خانم
کنار سنگ قبر لیلا می نشیند و فاتحه ای می فرستد، با لبخند نگاهش می کنم که چه کودکانه مرد است.
- خب آقا امیر چند سالته؟
کمی فکر می کند :
- فکر کنم هفت سالمه
-فکر کنی؟
سرش را تکان می دهد، خاک روی شلوارش را پاک می کند و بی هیچ حرف دیگری می رود. چشمانم خشک می شود روی قامت کودکانه اش که از هرسو تلاش می کند گل هارا قبل از آنکه پژمرده شوند بفروشد. دور شده است اما هنوز صدایش را می شنوم.
-اقا گل می خرین؟
-خانم شما گل می خرین؟
سنگ سرد را نوازش می کنم و آهسته می گویم:
-مواظب خودت و شادی باش لیلا...
قدم هایم را تند می کنم اما از آنجا که شانس یار دیرینه ام است، به اتوبوس نمی رسم!
در دل ناسزایی نثار راننده می کنم که ماشین سفید مدل بالایی جلوی پایم ترمز می کند. اخم هایم را در هم می کشم و قدم هایم را تندتر می کنم طوری که با دویدن هیچ فرقی ندارد. شیشه ی ماشین پایین می رود :
- خانم پارسا؟
در جایم می ایستم و نگاهی به ماشین می اندازم. سریع او را می شناسم! اردلان تابش! جناب وکیل خوش خنده!
بی توجه به راهم ادامه می دهم که بلند تر از قبل می گوید:
-باید صحبت کنیم مسئله ی مهمیه!
با اکراه سوار ماشین می شوم.
-منتظرم. بهتره عجله کنید چون اصلا وقت ندارم!
سرش را تکان می دهد، کلافگی در تک تک حرکاتش مشهود است.
- اون پرونده رو دیدی؟
-نه!
زیر لــ*ب با خودش حرف میزند و دستی به ریشش می کشد:
- دختر ما وقت نداریم متوجه هستی؟
ابروهایم بالا می پرند :
-ما؟
- چه بخوای و چه نخوای توی این موضوع ماییم اگه پرونده رو خونده بودی الان میدونستی که...
لــ*ب هایش را برهم می فشارد و سکوت می کند
کنجکاوی از گلویم بالا می آید و در صدایم ساکن می شود:
-چه چیزی رو میدونستم؟
انگشت اشاره اش را سمتم می گیرد :
-باید امشب حتما بخونیش فهمیدی؟
طره ای از موهای قهوه ایم را کنار می زنم، صدایم از خشم می لرزد:
-چرا این موضوع رو نمی خواین توضیح بدین درک نمی کنم!
دست به سینه می نشینم و زیر لــ*ب تکرار می کنم : درک نمی کنم... واقعا درک نمیکنم!
مقابل کوچه ترمز می کند و آهسته می گوید : لطفا امشب...
نمی ایستم تا حرفش را تمام کند، سرم را تکان می دهم واز ماشین پیاده می شوم. مغزم آنقدر درگیر آن چند تکه کاغذ ته کمد است که حتی توجهی ندارد که این مرد آدرس خانه را از کجا می دانست! در حیاط را با پاشنه ی پا می بندم. خاله سودابه ناخوش احوال بود و خاتون و فرهاد دیروز به شهرستان رفته بودند و حالا من هستم و آن پرونده ای که از ته کمد برایم دهـ*ن کجی می کند! چای را بدون قند همانطور تلخ مزه مزه می کنم.
دستم روی اولین صفحه از پرونده می نشیند. قلبم طاقت نمی آورد و از دردی که صاحبش از آن بی خبر است با مشت به سینه ام می کوبد! صدای ضربان قلبم در گوش هایم اکو می شود و هشدار می دهد. بی توجه ورق می زنم.
با دیدن عکسی که در صفحه ی اول جاخوش کرده است انگار دنیا از چرخش می ایستد. دستم را محکم جلوی دهانم می گیرم! هی دختر اینجا جای شکستن نیست! اگر بشکنی این شکستن اول رگ خودت را پاره می کند اما امان... امان از وقتی که رگ ها از دیدن پاره می شوند!
عکس را درست جلوی چشمانم می گیرم، درست نیست... این زن خندان در عکس مادر من نیست! دامنم در میان مشتم مچاله می شود. سرم را به طرفین تکان می دهم. درست نیست... این زن که دو دختر نوجوان را در آغـ*وش دارد مادر من نیست! تاریخ روی عکس اشتباه است! امکان ندارد متعلق به یک سال پیش باشد!
بر سر چشمانم جیغ می کشم:
- دارین اشتباه می کنین، درست نمی بینین!
چشمانم از فریادم ناراحتند که می بارند؟
عکس را گوشه ای پرتاب می کنم، بدنم می لرزد و حالا قلبم ساز سرزنش را آغاز کرده است. ورق می زنم، با دیدن کاغذ بعدی دستم محکم تر دهانم را می فشارد، کپی از شناسنامه ی مادر... قلبم پوزخند میزند! مادر؟ نام فرزندان و شوهرش در آن به صورت رنگ پریده ام پوزخند میزنند. اما نام شوهرش... نام شوهرش مانند ناقوس کلیسا در سرم زنگ می زند! اردلان تابش! صدای خفه ای قصد دارد گلویم را منفجر کند! کاغذ در میان مشتم مچاله می شود. قصد جانم را کرده ام که کاغذ بعدی را بیرون می کشم؟ محتوای کاغذ باعث می شود اشک هایم را پاک کنم و تمام کاغذ هارا داخل کوله ام بریزم. بیخیال دامنم می شوم و پیراهن مشکی فرهاد را که گوشه ی پذیرایی افتاده می پوشم و شال همرنگش را روی موهایم می اندازم. حتی تاریکی هوا و خلوت بودن کوچه هم منصرفم نمی کند. تمام طول کوچه را می دوم و از همان سر کوچه تاکسی می گیرم و آدرس را به دست پیرمرد راننده می دهم.
پیرمرد نیم نگاهی همراه با شک حواله ام می کند:
-مطمئنی دخترم؟ ساعت هشت و نیم شبه! این مکان خارج از شهره!
شیشه را پایین می دهم. نفس ندارم... نفس نیست... کمی نفس خیرات کنید!
-میشه عجله کنید لطفا؟
سری تکان می دهد و دستش سمت ضبط ماشین می رود و آهنگی قدیمی فضای ماشین را پر می کند:

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شبو دیگه شب بو نمیده
کی گل شبو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من
ماه ایون من
از تو تنها شدم
چو ماهی از آب...
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
راننده مقابل جاده ای خاکی می ایستد:
-این جاده رو رد کنی، یه خرابه باید باشه...البته اینطور که اینجا نوشته!
متفکر سرش را تکان می دهد و نگاه دیگری به کاغذ می اندازد:
-به خاطر بارون دیشب این جاده گِله. ماشین گیر می کنه، شرمنده دخترم...
کرایه را حساب می کنم :
-ایرادی نداره! ممنون
صدای پارس سگ ها از هر طرف به گوش می رسد و درختان بلند و سر به فلک کشیده حتی مسیر عبور نور ماه به جاده را بسته اند. نور گوشی ام را روشن می کنم. قلبم دست به سینه برای مغذم چشم غره می رود و مغزم فقط تکرار می کند :نرو!
مغذم را به قلبم می سپارم و قدم هایم را تند می کنم. هرچه جلوتر می روم صدای پارس سگ ها نزدیک تر می شود. این راه تمامی ندارد؟ خرابه کم کم از پشت درختان نمایان می شود.
همین که نزدیک خرابه می شوم سگی پارس کنان به سمتم می دود اما قلاده اش اجازه ی پیشروی نمی دهد. مردی فریاد زنان نزدیکم می شود :
-اینجا چیکار دارین؟
قد کوتاه و کمی چاق است معلوم است نگهبان است اما نگهبان چه چیزی؟ یک خرابه که دیگر نگهبانی دادن نمی خواهد!
کاغذ را به دستش می دهم. سرزنش گرانه می گوید :
-خانم ساعتی که اینجا زده دوازده ظهره نه این وقت شب!
کوله ام را روی پایم می گذارم و روی تنه ی درخت شکسته ای می نشینم.
-بهش بگو بیاد!
-شما الان برید من میگم یکی از بچه ها شمارو برسونه. فردا تو ساعت تعیین شده بیاین!
جیغ می کشم:
-گفتم بهش بگو بیاد
شوک زده نگاهم می کند و گوشی اش را در می آورد
- به آقا بگین یه خانمی اومده کارش داره!
-...
- بله چشم! خدانگهدار
به داخل اشاره ای می کند
-حداقل تا آقا میاد داخل بمونین.
نفس عمیقی می کشم و شال را روی موهای بلندم که در این باد قصد سرکشی دارند محکم می کنم
- همینجا خوبه...بیرون یا تو فرقی نداره
بی توجه به سمت سگ می رود و سعی می کند تا آرامش کند. می ترسم... ترس همراهی است که کنارم روی همین تنه ی درخت نشسته است... هردو می لرزیم اما نه زبان شکایت داریم و نه پای رفتن را... هر دو می دانیم که گذشته ارزش تفحص کردن را ندارد!گذشته ای که بوی نم می دهد، انگار در اتاق نم زده ای اسیر باشد و زبانی برای اعتراض نداشته باشد. گذشته ای که سالهاست پنهان در مه قصد خروج ندارد. اما... اما وقتی که نام شخصی در گذشته ات خط بندازد و زخمش دائم خود بر خود نمک بپاشد دیگر نمی شود... دیگر نمی شود گوشه ای نشست و آماده ی آمدن آینده بود! حداقل تا وقتی که آن زخم پانسمان شود و ردی از خود بر جای نگذارد...کوله ام را به سینه می فشارم. صدای لاستیک ماشین ها از پشت خرابه به گوشم می رسد، از جا می پرم و به نقطه ی نا معلومی زل میزنم. چطور می شود؟ چطور می شود گاه آنقدر شجاع بود گاه اینگونه سیر شده از ترس؟ بوی عطر تلخی به مشامم می رسد و صدای خش داری که فریاد می کشد:
-رحمان مگه نگفتم بگو داخل باشه؟
با صدای فریادش شانه هایم تکان می خورند، جرئت ندارم پشتم را نگاه کنم! عقلم نهیب می زند : دختره ی دیوانه! چه فکری با خودت کردی که تنها در این بیابان قدم برداشته ای؟
نگاهم به کفش های مشکی اش میرسد و همانجا خشک می شود، از لای دندان های کلید شده می غرد:
- ای ساعت، اینجا، چیه غلطی می کنی؟
کمی جرئت جمع می کنم و در چشمانش زل میزنم، چنگی میان موهای مشکی و بهم ریخته اش می زند و دور خودش می چرخد. حالا زبانم هم کار می کند! گویا به غرورش برخورده!
- مواظب حرف زدنت باش!
دست به کمر از بالا نگام می کند. قدش بلند است!
- مواظب نباشم چی میشه؟
دست به یقه می برد و چند دکمه ی ابتدایی را باز می کند و دستی به گلویش می کشد. کاغذ را به سینه اش می کوبم :
- این مال شماست؟
کاغذ را از دستم بیرون می کشد.
-مال منه اما ساعتش...
با دو دست سرم را می گیرم، دنیا دور سرم می چرخد، صدایم از ته چاه بیرون می آید‌:
- بسه... بسه... کاری به این ساعت کوفتی ندارم!
بازویم را می کشد و به سمت ماشین می برد. خودم را محکم عقب می کشم اما نمی توانم بازویم را از چنگ دستان قدرتمندش رها کنم.
- الان نباید اینجا باشی!
بازویم تیر می کشد و صورتم از درد جمع می شود
- ولم کن!
به سمت ماشین هولم می دهد و با حرص ادامه می دهد:
-حالا که تا اینجا اومدی پس تا تهش بیا!
بازویم از درد داغ می شود، لبم را می گزم که فریادی که تا گلویم آمده حرمت غرورم را نشکند!
با باقی مانده ی توانم خودم را عقب می کشم که کمرم با کاپوت ماشین برخورد می کند و دردش تا انگشتان پایم کشیده می شود، شک ندارم که بدجوری کبود می شود! صورتش را نزدیک صورتم می آورد آنقدر نزدیک که هرم گرم نفس هایش گونه ام را می سوزاند! فشار دستش به دور بازویم بیشتر می شود و حالا درد به استخوانم می رسد. پوزخندی می زند و آهسته در گوشم نجوا می کند:
-باید بمیری!
می خندد و ردیف سفید دندان هایش مانند نیزه ای در قلبم فرو می رود...
 
آخرین ویرایش:
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
نگاهم در آیینه با دختری تلاقی می کند که او را نمی شناسم! نمی دانم می شود میم مالکیت را به این دختر نسبت داد یا نه! چشمانی که کبودی و رنگ سرخشان مضحکانه است! موهای بلندی که گره هایش را نمی توان شمرد! لــ*ب هایی خشکیده و تکه تکه که دیگر آن صورتی سابق را ندارند! می خندم... اما... این خنده آنقدر درد دارد که چشمانم ناخوداگاه می بارند! دامنم را می گیرم و میان اتاق می چرخم... می چرخم و می چرخم... و اینک دلقکی برنامه ی مهیج خود را به تماشا می گذارد...
سرم گیج می رود و اتاق دور سرم می چرخد اما نه! باید چرخید! چرخید... تلو تلو خوران می چرخم،محتویات معده ام به سمت گلویم حمله ور می شوند، به سمت دستشویی اتاق می دوم و معده ی خالی ام را بالا می آورم، هنوز همه چیز می چرخد... دستم را تکیه گاه بدنم می کنم، عق میزنم و معده ام تیر می کشد آنقدر شدید که ناله ام فضای کوچک چند متری دستشویی را پر می کند، سرم را به دیوار تکیه می دهم تا کنون خودم را اینقدر درمان ده... سرم را تکان می دهم و مشت ناتوانم را به دیوار می کوبم، در اتاق باز می شود و مستخدم همیشگی سمتم می آید و زیر بازویم را می گیرد. حرف نمی زند! روزها تلاش برای باز کردن قفل زبانش بی نتیجه بود و حالا من هم حرف نمی زنم حتی اگر نیاز باشد نگاه نمی کنم. اصلا... اصلا اگر نیاز باشد در عمق بیداری می خوابم! روی تخت رهایم می کند. روسری اش را روی سرش مرتب می کند و اشاره ای به ظرف غذایم می کند. دست نخورده همان جای قبلی اش است. بی خیال نگاهم را از آن ظرفی که حتی بویش هم حالم را بهم می زند می گیرم و پتو را دور تنم می پیچم. دندان هایم از سرما بهم می خورند. زانوهایم را داخل شکمم می کشم و پتو را روی سرم می اندازم. سرد است! خیلی سرد... باز هم حرف نمی زند، فقط لگدی به تخت می کوبد، انگار نه انگار که زن است! آنقدر لگدش محکم است که تخت تکان بدی می خورد. سرم گیج می رود و چشمانم سیاهی می رود و دیگر هیچ نمی فهمم
...
چشمانم را باز می کنم. نور چشمانم را می زند، نگاهم به سرم دستم می افتد و همه چیز را به خاطر می آورم آن زن... سرما... سرگیجه و تهوع...
صدای دکتر را می شنوم:
-فشار خونش خیلی پایینه! باید صبر کنید تا سرمش تموم شه.
- متشکرم
دکتر سری تکان می دهد و از اتاق خارج می شود.
نگاهش که به چشمان بازم می افتد عصبی می گوید:
-دفعه ی دیگه در مقابل لجبازی هات هیچ سازشی ندارم!
دستم را روی پیشانی ام می گذارم. صدایم کهنه است، یک کهنگی چند روزه!
- لجبازی؟
روی تخت خم می شود و مستقیم در چشمانم زل می زند:
- اگه اسم این لجبازی نیست پس چیه؟
نگاهم را از چشمان میشی رنگش می گیرم
-این... این...
منتظر همراه با تمسخر نگاهم می کند در عمق چشم هایش چیزی را می بینم که از آن می ترسم در عمق چشم هایش راز ندانسته ای است که آشکار شدنش تنم را به لزره در می آورد.
بیخیال ادامه حرفم می شود و با نیم نگاهی به سرم می گوید:
-تموم شد!
خودم سوزن را از میان رگم بیرون می کشم و از تخت پایین می آیم. سرگیجه باز هم حمله می کند انگار که به انتظار نشسته باشد! یک دستم را به دیوار می گیرم و با دست دیگرم شال را نامرتب روی موهایم می اندازم. بی توجه از اتاق خارج می شود: تو پارکینگ منتظرم.
تمام راهروی بیمارستان را با ترحم نگاه های دیگران هم قدم می شوم. حتی نمی توانم درست حسابی قدم بردارم! پاهایم در هم می پیچند و مدام سکندری می خورم و دیوار مانع برخوردم با زمین می شود. دلقکی در بیمارستان اجرا دارد!
همین که به ماشین می رسم انگار که از نبرد سنگینی نجات پیدا کرده باشم نفسم را فوت می کنم. تمام طول راه را می نویسم. در ذهنم می نویسم و ثبت می کنم... درختان را، خانه ها و ماشین ها را، مردم را و در آخر خودم را... می نویسم و ثبت می کنم شاید روزی که در میان اتاق نم زده ی تاریک جان از دستم می رفت برای زدن لبخندی در لحظه ی آخر به کارم آمدند، شاید روزی با نام دلقکی در تاریکی چاپش کردم! بازهم مهمان اتاق می شوم، مهمان سرمایش. خودم را روی تخت زوار در رفته رها می کنم و زل می زنم به دیوار سیمانی، سعی می کنم نوشته هایم را روی آن جا کنم. مثلا اگر آنجا پنجره ی بزرگی باشد چه می شود؟ یا... یا قالیچه ای آن وسط. روی تخت جنین وار دراز می کشم و اتاق را طوری تصور می کنم که انگار اتاقی در بهشت است. همان لحظه در با شدت باز می شود طوری که به دیوار برخورد می کند و باز بر می گردد. شوک زده از جا می پرم که مانند همیشه عصبی وارد اتاق می شود و فروغ پشت سرش نگران می دود.
- به داداشت پیام دادی؟
سرم را تند به طرفین به علامت نه تکان می دهم.
مشتی به در می کوبد و فریاد می کشد:
- حرف بزن!
فروغ بازویش را می گیرد و با آرامش ذاتی اش می گوید:
-فرید آروم باش! الان وقت این حرفا نیست!
بازویش را از دست فروغ بیرون می کشد.
- پس وقت چیه فروغ؟ هان؟ وقت چیه؟
از جایم بلند می شوم، فروغ مهربان نگاهم می کند و اشاره می کند که آرام باشم.آرام؟مگر می شود از یک دریای طوفانی و پر تلاطم انتظار آرام بودن داشت!
سینه اش از خشم بالا پایین می شود. با انگشت اشاره به سینه اش می کوبم، صدایم از ناتوانی اقتدار کامل را ندارد اما همین هم در این حال غنیمت است!
-زنگ نزدم! پیام ندادم! اصلا چطور میتونم پیام بدم؟ چطور زنگ بزنم وقتی تو این اتاق زندانی ام!؟
می تواند بوی صداقت کلامم را حس کند؟
دستی به ته ریشش می کشد، زیر لــ*ب چیزی می گوید و از اتاق خارج می شود. درمانده به فروغ نگاه می کنم که بی مهابا مرا به آغـ*وش می کشد و در گوشم آهسته می گوید : سوگند تموم میشه! بهت قول میدم! قوی باش دختر... قوی باش!
 
نگاربانو

نگاربانو

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/2/20
49
263
53
انتهای دنیا...
صدایم پر از شکست است :
-تازه همه چیز شروع شده! زوده که از تموم شدنش حرف بزنیم.
دستم را می کشد، روی تخت می نشید و به جای خالی کنارش اشاره می کند. کنارش می نشینم و سرم را میان دست هایم می گیرم. پشتم را نوازش می کند :
- دختر من همسن تو بود. بیست و شش سالش بود. پر بود از حس زندگی...
-بود؟
لبخند تلخی می زند و با سر انگشت اشک تازه جوانه زده اش را پاک می کند.
- آره بود... 6 ساله که از دستش دادم.
دستش را می گیرم:
-متاسفم.
- گذشته ها میگذرن و میرن فقط تنها چیزی که باقی می مونه یه مشت خاطرس.
دستش را مشت می کند و ادامه می دهد:
- اگه بخوای گذشته رو اینطوری محکم تو مشتت نگه داری دستت رو زخمی می کنه!
مشتش را باز می کند:
- باید گذشته رو رها کرد، مثل یه کبوتر باید بزاری بره به آشیونه اش، نگه داشتن و غصه خوردن واسه گذشته فقط خودت رو زخمی و بیچاره می کنه.
دستش را روی قلبم می گذارد، لبخندش گرم است مانند یک فنجان چایی در روز سرد زمستانی.
- قلب تو پر از گذشته اس. اونقدر پر که داره میترکه! خالیش کن، جا واسه آینده خالی کن تا تحمل گذشت روزها وقتی که پاشون رو روی قلبت میزارن و رد می شن رو داشته باشه!
با همان لبخند اتاق را ترک می کند. دستم را روی قلبم می گذارم به راستی آنقدر مالامال از گذشته است که همین روزها جاری می شود و وجودم را به آتش می کشد. هر تپشش زیر دستم ثانیه ای از گذشته را یادآوری می کند. انگار هنوز در روزهایی می زند که ما یک خانواده ی پنج نفره بودیم همراه با لیلا و شادی... همراهِ زندگی اما حالا نیاز است که در این روزها بتپد و توان از دست ندهد...
دیگر برای پنجره ی نداشته ی گوشه ی اتاق خیال پردازی نمی کنم! دیگر قالیچه ای رنگین وسط اتاق پهن نخواهم کرد، همینگونه پا بــ**رهنه سرمای اتاق را شکست می دهم. دستی به چشمان متورم و دردناکم می کشم. دیگر گریه و از اشک مشق نوشتن بس است! لــ*ب هایم را با آب دهـ*ان تر می کنم. دیگر تلاش برا مردن بس است! حالا که وسط مرگ هستم بگذار این مرگ در اوج زنده بودن ادامه داشته باشد... بگذار مرگِ زندگی را بگذرانیم!
آب سرد را مشت مشت به صورتم می کوبم، چشمان قهوه ای رنگم در آیینه نفس راحتی می کشند و از اشک استعفاء می دهند! موهایم را از بالا می بندم دیگر عصبی چتری هایم را کنار نمی زنم. به در می کوبم این بار نه با فریاد بلکه با سازش رو به نگهبان می گویم :
- می خوام فرید رو ببینم!
- چند لحظه منتظر باشید بهشون خبر بدم!
سرم را تکان می دهم و به در اتاق تکیه می دهم، نور آن راهروی طولانی که دیوارکوب های زینتی روشنش کرده اند چشمانم را اذیت می کند. شک ندارم که این اتاق انباری بوده است!
- خانم همراه من بیاید!
جلوتر قدم بر می دارد، می دانند قصد فرار ندارم! فرید با زیرکی در بیمارستان امتحانم کرده بود! تازه چشمانم خانه را می بیند، این همه شکوه و زیبایی یکجا باور نکردنی است، دکوراسیون شیری، طلایی خانه بی نقص است. از پله ها بالا می رود و مقابل اتاقی می ایستد:
-اینجاست خانم!
ضربه ای به در می زنم و بدون آنکه منتظر اجازه اش باشم وارد اتاق می شوم.
همانطور که با لپ تاپش مشغول است ، چشمانش را ریز می کند:
- یادم نمیاد گفته باشم میتونی بیای تو!
به دیوار تکیه می دهم و دست هایم را در هم قفل می کنم.
- می خوام حرف بزنیم!
جدی نگاهم می کند:
-منتظرم!
-فکر کنم فهمیده باشی که قصد فرار ندارم! قصد ندارم به کسی هم خبر بدم!
نگاهم را کلافه اطراف اتاق می چرخانم و ادامه می دهم:
- چون می دونم همه چیز به هم می ریزه! فقط یه چیز ازت می خوام!
تلخندی صورتم را پر می کند:
- آخرین خواسته قبل از مرگه!
سیگارش را آتش می زند و در حالی که پشت به من رو به پنجره ی بزرگ اتاق می ایستد می گوید:
-بگو!
-نمی خوام تو یه اتاق زندونی باشم!
-چرا باید بهت اعتماد کنم؟
-چون چاره ای غیر از اینجا موندن ندارم!
-دربارش فکر می کنم، حالا می تونی بری!
بی هیچ حرف دیگری از اتاق خارج می شوم، نگهبان پایین پله ها منتظر است
روی اولین پله می نشینم و رو به او می گویم:
- از مرده ها محافظت می کنن؟
ساکت و خاموش فقط نگاهم می کند. سرم را بالا می اندازم:
-نه! از مرده ها محافظت نمی کنن! فرار چی؟ مرده ها فرار می کنن؟
همچنان سکوت...
همانطور که به طرف اتاق نم زده ام می روم می گویم:
-به رییست بگو تا اتاقم نیازی ندارم کسی مراقبم باشه!
دنبالم می دود، در اتاق را باز می کنم اما در لحظه ی آخر سمتش می چرخم، انگشت اشاره ام را سمتش می گیرم و ادامه می دهم:
-در ضمن مرده ها فرار هم نمی کنن!
در را به هم می کوبم!
***
آفتاب از تار مژه هایم چشمانم را نوازش می کند و چقدر خوشحالم که اتاق جدید یک پنجره ی بزرگ دارد، پنجره را باز می کنم و لبه ی آن می نشینم. خورشید طلوعش را به نمایش گذاشته است. فروغ دور استخر می دود، او هم مانند من سحرخیز است! وقتی مرا می بیند با لبخند دستی برایم تکان می دهد و تقریبا با صدای بلندی می گوید:
- صبحت بخیر
متقابلا دستی برایش تکان می دهم:
-صبح شما هم بخیر فروغ جون.
موهای زیتونی اش را دم اسبی بسته و مانند همیشه سرشار است از امید! نمی شود او را ببینی و لبخند نزنی! حرکاتش را هنگام نرمش دنبال می کنم. اگر او و اصرار هایش به فرید نبودند نمی توانستم از آن اتاق رهایی یابم. درست هنگامی که خودم پشت خودم را خالی کرده بودم، پشتم را با وجودش گرم کرد و خالی نگذاشت...
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote