درحال تایپ رمان عمق فاجعه موسیقی تنهایی| نساعزیزی کاربرانجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Nesa
  • تاریخ شروع
Nesa

Nesa

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
12
90
13
نام رمان : عمق فاجعه موسیقی تنهایی
نام نویسنده : نساعزیزی
ناظر : ^_^ paradox ^_^
ژانر : عاشقانه،اجتماعی،جنایی
خلاصه رمان :
نیلسا دختری افسرده که در بخش اعصاب و روان بستریست باوارد شدن وکیل خیری به آسایشگاه زندگی گذشته اش آشکار میشود و درنهایت عشقی را تجربه میکند عمیق اما دردناک سام و نیلسا زخم میخورند میشکنند و درنهایت پیوند میخورند عشقی از جنس دچار شدن، زندگی پرفرازونشیب و در اخر آرامش کنار شخصی که نامش را آن گونه که باید، صدا میزند...
 
آخرین ویرایش:
paradox

paradox

مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
مترجم انجمن
منتقد آزمایشی
ویراستار آزمایشی
2/2/20
182
1,299
93
20
Esf


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:



پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
|تیم مدیریتی ناول کافه|
 
Nesa

Nesa

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
12
90
13
آرام قدم برمیداشت سکوت سالن برایش حکم‌سمفونی خاموش و سوسوی چراغ در آخر سالن برایش به منزله ی نقطه ی مرگ بود.

به سمت خروجی راه کج کرد ویولن دردست به نت هایی که قرار بود برای خودش بنوازد فکر میکرد ، از کنار نگهبان که عبور کرد کسی مانع اش نشد دیگر به اعتیاد موسیقی اش عادت کرده بودند و خوب میدانستند تنها کسی که از آن چهار دیواری نمی گریزداوست .!

صدای دلنشین رد پاهایش برروی ته مانده های برف ، خنکای هوا و ریز سوزی که می آمد کمی قلقلکش میداد،زیر کاج ایستاد چشمانش را بست و نواخت چنان که گویی خودش را مینوازد ...

آنقدری که دیگر صدایی از سکوت نبود ، آرشه را با تمام وجود روی سیم ها میکشید چشم بسته وموسیقی تنفس هر دم و باز دمش شد ، ریز و پرمعنا مینواخت اثابت سرانگشتانش با سیم های سرد برایش تناقض داشت ،اخرین بار که آرشه را کشید و به نت ها پایان داد چشم باز نکرد نفس حبس شده اش را مانند پرنده ای ازاد شده از قفس بیرون فرستاد آرزو کرد چشم که باز میکند حصاری نباشد ، آسایشگاهی نباشد رها باشد و کابوس پایان یافته باشد..بعد آرام چشم گشود ، پوزخندی به ارزوی براورده نشده اش زد ! گاهی به طور احمقانه ای بیجا میخواست بیخیال از همه چیز ، زیر همان کاج نشست !

رفیعی پرستار بخش نزدیک میشد، اعتراف میکرد که این دختر عالی مینوازد هر جمعه شب بساط کنسرت موسیقی اش زیر کاج به راه بود و تماشاچی پروپاقرصش همان رفیعی بود که با لبخندی بزرگ همیشه نظاره گر بود چیزی از آن نمیدانست و تنها میگفت که خوب مینوازد اما سوال این بود که چرا خوب مینوازد...
اعتنایی نکرد و نگاهش را به چراغ بیرون حصار دوخت ...

رفیعی کف دستانش را به هم زد : خسته نباشی عالی بود مثل همیشه‌توی این چند ماه...

نگاهش نکرد این جمله برایش تکراری بود جز "همیشه " کلمه" همیشه" در سرش زنگ زد

_ همیشه دقیقا یعنی کی؟

رفیعی دستانش را بـ*غـل کرد سوز می آمد کمی خودش را تکان داد تا گرم شود : همیشه دقیقا از وقتی ک تو ویولن و دستت گرفتی و تمام حستو موسیقی میکنی.

قدری سکوت کرد این جوابش نبود ، شاید هم درکش برای عموم راحت نبود بینی اش را بالا کشید حدس زد که تغییر رنگ به قرمز داشته.

_ غلطه

اخم ظریفی کرد به صورت بی حس بیمار چند ماهه اش چینی به بینی اش داد : پس درستش چیه؟

نامحسوس کمی لرزید از سرما اما توانسته بود بحثی را ادامه دهد تاافکارش را بازگو کند

_ همیشه از وقتی شروع میشه که دیگه دلت برای چیزی تنگ نمیشه بعد دلتو موسیقی میکنی بعدازاون دیگه همیشه دلتنگ موسیقی میشی.

رفیعی چشم ریز کرددستانش را که برای ها کردن جلوی دهانش گرفته بود پایین اورد با صدایی لطیف پرسید: دلتنگ شدی؟

برای چندثانیه رفیعی را نگاه کرد دلتنگ شده بود؟؟
نه ، او درست از وقتی ویولن را خوب زد دلتنگ" بوده" پس یعنی "همیشه" شاید ، دلتنگ دلش بود شاید هم یک دل به خودش بدهکار بود ، یا گمش کرده بود یا شاید هم به دلش بدهکاری داشت تمام خنده های نکرده اش را ، امان ازکارهایی که تقاصش بدهکاری به دل است یا حتی به خود بدهی ای که گاها صاف نمیشود.

رفیعی میدانست که این بحث هیچگاه با او به جایی نمیکشد : بلند شو بریم تو سرده ، تازه سرماخوردیگت خوب شده با خودت لج نکن...

از جا بلند شد همچنان به چراغ نگاه میکرد ، دست راستش را بالا اورد و سعی کرد نورهای چراغ را بین انگشتانش جا دهد طوری که گویی نورها پنجه در پنجه اش فرو برده اند ... چیزی در وجودش داشت ، چیزی شبیه به میل گرفتن دستانش توسط کسی ، میل به گرمای محبت به نبض سرانگشتانش در گرمای دست کسی به حس کردن زندگی در قفل شدن در پنجه کسی ، برایش آن کسی مهم نبود مهم وجود یک نفر بود در هرجنسیتی حال هرکسی که بود، بود ، بودن ها مهم است آن حس گرمای زندگی درکنار آن یک نفر
دوستی ، خانواده ای ، مردی ، خواهری ...مهم داشتن آن یک نفر است و چه خوشبخت اند کسانی که دارند کسانی را که گاها پنجه قفل کنند برایشان زندگیشان را به زندگی قفل زنند...آری خوشبختند.

باصدایی خسته و غرق در افکار گفت: لج؟
من حتی لج کردنامم درست نبود ! میدونی من عاشق سرمام توی گرما نمیتونم زندگی کنم حتی توی عمیق ترین خوابهامم پتورو کنار میزنم اماوقتی بیرون از اینجا بودم ظهرها که میخوابیدم توی چله تابستونم که بود دست ازسر پتو برنمیداشتم و تا زیر سرم میکشیدمش و میخوابیدم زیر پتو عرق میریختم شاید گرمازده هم میشدم ولی بیرون نمیومدم چون همه اعتقاد داشتن من مثل بابام سرما دوستم و من میخواستم خلافشو ثابت کنم میخواستم ثابت کنم که شبیه اون نیستم ، گاهی لج بازیای ما عادت میشه و این عادت جزئی از زندگیمون پس باید درست لج کرد یاحداقل بدونیم باکی سر چی لج میکنیم ..
الانم نمیخوام لج کنم فقط میخوام از تمام سرماهایی که لذتشونو نبردم لذت ببرم.

صورت بی حسش را به سمت رفیعی گرفت ، فکر کرد رفیعی کسی را برای قفل کردنش به زندگی دارد؟؟ شاید بهتر بود از او میپرسید که تا به حال کسی را برای لج کردن داشته؟ از همان لج کردن های شیرینی که به کشیدن ناز می انجامد ... اصلا ناز چه بود؟ دخترانگی های نکرده دفن شده اش داشتند از زیر خاک سر در میاوردند و این خوب نبود !باید میگریخت از خودش! چشم گرفت بعد آرام از راه آمده بازگشت.

رفیعی به چراغ آنطرف حصار نگاه کرد هیچگاه نمیتوانست درمقابل پاسخ های او چیزی بگوید کیش و ماتش میکرد آهی کشید به بخار پخش شده در هوار نگریست باوجود کاپشنی که داشت بازهم سرما دربین استخوان هایش جولان میدادو سوز بر پوست صورتش شلاق میزد به او فکر کرد چگونه با تمام آن چیزی که گفته بود باز هم بدون پوششی مناسب طاقت میاورد آن هم در این سوز سرما که جای خود دارد ! یکبار گفته بود که دردهایش گرمش میکند گویا آن جمله به این شب های زمستانی اش ربط داشت که ان روز از درکش باز مانده بود ، به رد پاهایش روی برف نگریست او عمیق تنها و درد کشیده بود،نامش را "عمق فاجعه موسیقی تنهایی" گذاشته و زمزمه کرد برازنده اش است.

سری تکان داد و به بخش بازگشت.

سر میز صبحانه به تنها چیزی که فکر میکرد گرفتن کاغذ بود سه روز متوالی از خوردن قرص هایش فرار کرده و در آخر رفیعی مچش را گرفته و تحریم کاغذش کرد بود.
آهی کشید کاش رفیعی میدانست عذابی برای اون بالاتر از ننوشتن نت نیست .. رشته افکارش را صداهای بلند چند میز آنطرف تر پاره کرد گویی چندین نفر درگیر شده بودند بهترین فرصت بود برایش تا از انجا برود ...
به اتاقش که رسید دمپایی هایش را دراورد و و خنکای زمین را عمیق حس کرد نفسی گرفت تا شاید منگی حاصل از خوردن قرص های صبح از سرش بپرد اما این روش هیچگاه جواب نمیداد دهانش گس بود از کنار تخت لیوان آب را برداشت و کنار پنجره روی تخت نشست سرش را به دیوار چسباند،سوز کمی از دَرزِ پنجره وارد میشد به هوای ابری بیرون چشم دوخت بعد به لیوان دستش خیره شد زیر لــ*ب زمزه کرد...
_ آه ای تنهایی زیبای من بیا و در آغوشم بگیر دخترک درونم تنهاست ، بـ*غـل میخواهد.

به دَرزِ پنجره نگاهی انداخت لیوان را کنار تخت بازگرداند و دراز کشید و به ویولنش چشم داد ..
و چه کسی میدانست که آن ویولن چه دردهایی را برایش نواخته ، چه کوچه هایی را پا به پایش دویده و چه اشکهایی را برایش نت کرده.
تکه کاغذی کوچک کنار آرشه دید خودکار کنار میز را برداشت و کاغذ را از زیر آرشه بیرون کشید و بی مقدمه به جای نُت کلمه نوشت.
"در این چهار دیواری مسکوت مانده ام ، این مسکوت بودن را انتخاب کرده ام و این اولین انتخابی است که انتخاب کرده ام این اولین باری است که برای خودم انتخاب کرده ام ، سکوت این اتاق برایم ویولن مینوازد و صدای سوتی کم شنیده میشود گویی کسی درخلوت خود آرام سوت میزند ... دهانم گس است و تلاشی نمیکنم برای از بین بردنش ، گس است همانند تمام زندگی ام گاهی فکر میکنم شاید مزه زندگی ام هم گس بوده و من تمام مدت بی آنکه بدانم با آن زندگی کرده ام شاید برای همین مزه زندگی را دوست نداشتم نمیدانم ، نمیدانم هرچه هست بوی تعفن میدهد ،آه بیچاره من بمیرم برایت که زندگی نکردی"
دوباره به تخت بازگشت دستش را به دیوار چسباند ، نگاهی به ناخن هایش کرد چند وقت بود که لاک نداشت؟ دلش ضعف کرد برای بوی لاک طوری که بویش را استشمام میکرد، دستش را مشت کرد که نبیند اما همچنان بوی لاک ته دلش را مالش میداد چشمانش را محکم به زد نباید فکر میکرد..کسی پشت در امد میدانست که دکتراست اما ضربه هایی که به در خورد را بی پاسخ گذاشت.
نیک نام وارد شد : سلام نیلسا جان
بی پاسخ که ماند ادامه داد: خوبی؟ نمیخوای خوشامد بگی؟؟ این قرارمون نبود

_ کاغذ میخوام
شاید لاک را هم میگفت بهتر بود؟ نبود؟ افکارش را پس زد.

نیک نام نیم لبخندی زد دردش کاغذ بود و خوب میدانست چه کسی کاغذ را برایش تحریم کرده : شما اول منو نگاه کن و بلند شو بنشین درباره کاغذ هم حرف میزنیم.
خسته و بی حال نشست و چشمانش را به نیک نام دوخت .

نیک نام صندلی را ازگوشه اتاق به نزدیکی اش برد : خب شنیدم بیخیال قرصا شدی ! خودت تجویز کردی که دیگه نخوری ؟

_ شما تجویز میکنی که دیگه نخورم؟

خندید : لازمه ، برای اینک بتونی بخوابی و یکم آروم باشی

بحث طبق میلش پیش نمیرفت پس سکوت کردو نگاه از او گرفت، متوجه شد و موضوع را عوض کرد : امروز دختر خالت و دیدم گفت نخواستی ببینیش درسته ؟
پاسخی نبود ...

نیک نام : میدونم ازش دلخوری که آوردتت اینجا ولی اون به فکر خودت بود ، حداقل کاری که میتونست برات انجام بده رو داده باید ببینیش ناراحت میشه عزیزم .

_ من فقط نمیخوام ببینمش چون خستم همین.
مغزش درگیر آن بوی لعنتی بود، شاید اگر آزاده را میدید و از او میخواست برایش میاورد ... لعنتی خوره مغزی گرفته بود

نیک نام در فکر بودنش را متوجه شد: تومجبور نیستی باهاش حرف بزنی بذار اون باهات حرف بزنه ، ادما میتونن با حرف زدن هم خودشونو هم دیگران رو آروم کنن.

_ نمیخوام حرف بزنم

نیک نام : چرا ؟

جدی نگاهش کرد لاک را در گوشه ذهنش نگه داشت دنیای اتفاقات در ذهنش زنده شد: چون نمیخوام یادم بره آدما باهام چیکار کردن‌

نیک نام لبخند زد : عزیزم ما بین آدما زندگی میکنیم گاهی باید ببخشیم ، گاهی باید ندید بگیریم تا ...

میان کلامش دوید : ندید بگیریم که چطور خردمون کردن؟ پس جواب اون همه اشکای نصف شبی زیر پتو چی میشه؟ من چطوری به اشکایی که ریختم بگم ندید گرفتم ؟ جواب اون همه بغضایی که تو گلوم دار زدم چی میشه؟چجوری بگم قاتلاتونو بخشیدم ؟ نه نمیشه .

با ناخن هایش یکی پس از دیگری درگیر شد، عصبی شده بود تکان دادن خودش را شروع کرد و لبش را در دهانش کشید ، "نمیشه " را ارام زمزمه کرد.

نیک نام کمی جابه جا شد باید بحث را خاتمه میداد : کاغذ میخوای ؟؟؟

کاغذ ؟ همان چیزی بود که میخواست سرش را تکان داد
نیک نام : اگه اروم باشی و تکون نخوری و دستاتو از هم فاصله بدی میگم برات بیارن

گوش کرد از اینکه کسی ضعفش مورد هدف قرار دهد متنفر بود اما شده بود دیگر او در تمام عمرش خیمه شب بازی میکرد ...

نیک نام : افرین عزیزم چیزی نیست ، حالا آروم دراز بکش.

نیک نام قرصی که همراه داشت را به خوردش داد کمی آرام که شد بیرون رفت.!
نیک نام رفت ، او خوابید اما همچنان بوی لاک می آمد و ته دلش را نوازش میکرد...
 
آخرین ویرایش:
Nesa

Nesa

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
12
90
13
به سمت ایستگاه پرستاری به راه افتاد کمی نگران حال نیلسا بود باید با دقت تر رفتار میکرد نفس کلافه ای کشیدشخصی گفت ببخشید ! بازگشت وبا لبخند گفت بفرمایید.
آزاده بود کمی نگران کف دستهایش محکم برروی هم میکشید : سلام ببخشید مزاحمتون شدم نگران حالشم نمیخواد منو ببینه؟

نیک نام دستش را روی بازویش کشید با لبخند به سمت پنجره آخر سالن اشاره کرد که راه بروند : عزیزم نیلسا از لحاظ روانی بهم ریختس همه کار میکنه که گذشتش و پس بزنه من مطمئنم که دوست داره تو رو ببینه اما نمیخوادوارد گذشتش بشه و تو اونو به اون زمان وصل میکنی.

مغموم نگاه از نیک نام گرفت دلش برای نیلسا تنگ بود او در تمام خوب و بد زندگی اش حضور داشته و خوده او بوده در کالبدی دیگر نمیتوانست بیخیالش شود بغض کرد اگر او دیگر نمیخواست ببینتش چه؟ برایش نبودِ او یک حفره بزرگ ایجاد میکرد آهی کشید و جمع شدن قلبش را حس کرد و چند نفر در دنیا قلبشان همانند جنینی جمع میشود برای کسی؟؟
آزاده : به نظرتون یه روز منو میخواد که ببینه؟

لرزش صدایش آشکار بود این حس عمیق برای نیک نام عجیب به نظر میرسید به نظر از یک پیوند خواهری نیز قوی تر بود.
نیک نام : من بهت قول میدم عزیزم .

ودر ادامه لبخندی اطمینان بخش زد ، آزاده متقابلا لبخند زد دو دفتر را مقابل نیک نام گرفت : اینارو بدید بهش دوست داره .
و بدون کلمه ای دیگر راه خروج را پیش گرفت، امان از دلتنگی که چشم ها را به زندان های انفرادی و ممنوع ملاقات میکشد و امان از درب های بسته ای باز نمیشوند برای دیدار ، این احساس به دیدار چیست که ما را تا جنون میکشاند که بغض میاورد و قفسه سینه را باشدت بالا و پایین میکشد ...
آزاده رفت و کوهی از دلتنگی را برای چندمین بار باخود کشید تا شاید روزی دیگر کالبدش را دوباره ملاقات کند...
نیک نام تا ناپدید شدن آزاده از دیدگاهش نگاهش کرد نیلسا کسی را داشت که نگرانش باشد از این موضوع خوشحال بود او حتی علایقش راهم میدانست دفترها را همانند هدایایی گران در دستش محافظه کارانه گرفت باز به سمت ایستگاه حرکت کرد ...گوشی اش را از جیبش خارج کرد شماره فرامرز را گرفت به دومین بوق نرسیده صدایش در گوشی پیچید!

فرامرز: درود بر بانوی زیبای من چه عجب زنگ زدید منت گذاشتید .

پوشه را دردستش جابجا کرد لبخندزد دلش برای بم مردانه ی صدایش رفت : درود بر تو ای مرد بزرگ کجایی؟

فرامرز سرفه ای کرد : پرونده هایی که باید میبردم دارایی و خونه جا گذاشتم برمیگردم که برشون دارم چطور؟

نیک نام : هیچی فقط خواستم ببینم اون خیری که قرار بود به بیمارستان کمک کنه چیشد؟

فرامرز : یه لحظه گوشی

با شخصی درباره پرداخت پول بنزین صحبت کرد،‌دوباره پرسید: ببخشید چی گفتی؟

نزدیک به ایستگاه پرستاری ایستاد : میگم قضیه ی خیره چیشد؟

فرامرز : آها یادم رفت بهت بگم قضیه منتفیه طرف سکته کرده کارو بارش دست خودش نیست مثل اینکه آسیب جدی دیده حالا باید برم عیادتش ببینم چی میشه‌.

کمی ناراحت شد روی آن پول برای بیماران حساب کرده بود نیک نام : خیل خب ممنون کاری نداری؟

حس کرد ناراحتی اش را : سارا؟

با نوک پایش کنار پایه ی صندلی ضربی آرام گرفت : جانم ؟

فرامرز : ناراحتی نداره که میدونی حلش میکنیم غصه نخوریا فدات شم نشدم نشد با یکی دیگه صحبت میکنیم.

لبخند زد او همه اش را میدانست فرامرز او را از روی صدایش میشناخت و این چنین لطیف بودن احساس مردی برای زنی خوب بود شادی زیر پوستی می آورد : ممنون که هستی فرامرز .

فرامرز هم با لبخند پاسخ داد : مرسی که تو هستی ! عصر میام دنبالت.

سارا : میبینمت عزیزم
فرامرز تماس را قطع کرد عکس سارا روی صفحه گوشی برایش میخندید لبخند زد و تصویر سارا را روی قلبش گذاشت اینگونه حس میکرد که صورتش را نوازش میکند آن صورت لطیف و نازکش را سارا حکم دویدن مایعی در رگ هایش را داشت او برایش فراتر از هرچیزی بود سارا برایش بوی خوش قهوه ی بیرون از کافه را داشت درست همانقدر دلفریب همانقدر خواستنی و اطرافیان خوب از اعتیاد فرامرز به قهوه خبر داشتند سارا برایش کافئین قهوه بود ... قهوه بود برایش با کافئین بیشتر...

سارا گوشی را داخل جیبش گذاشت بوی فرامرز را حس میکرد در دلش کمی قربان صدقه اش رفت کسی نبود که نداند فرامرز نیز برای سارا نفس است از همان نفس هایی که بعد از دویدن به آن نیاز است از همان هایی که بیماران ریوی به آن نیاز داشتند وجودش اتفاق نادری در هر صد سال بود که برای او اتفاق افتاده بود و چه خوب که اتفاق افتاده بود...
کمی چشمانش را فشرد و وارد ایستگاه پرستاری شد ...
پس از ویزیت آخرین بیمار حس کرد به هوای تازه ای نیاز دارد کمی هم سرگیجه داشت پرونده هارا به پرستاری تحویل داد و به حیاط پشتی رفت کمی هوا بلعید و بدنش را منقبض کرد تا خستگی اش قدری کم شود،بدنش که کمی شل شد نگاهی به ساعت انداخت نزدیک به هشت بود فرامرز دیر آمدنش را اطلاع داده بود کمی دیگر میرسید هنوز هم ذوق داشت برای دیدنش به حسش خنده ای کرد...دوباره چشم بست تا هوا بگیردکه صدای گریه ای توجه اش را جلب کرد صدا از پشت کولر خراب و رها شده می آمد اخم ظریفی کرد و آرام راه پیش گرفت ، نزدیک تر که شد صدا وضوح بیشتری پیدا کرد شخص دیگری هم حضور داشت و گویا سعی در دلداری دادن دیگری داشت!. گوش سپرد کمی سرک کشید یکی از آن ها نیلسا بود و دیگری دلارام ،او پارانویا و انگیزه به قتل داشت
نیلسا تکیه به دیوار داده و نشسته کمی کلافه به نظر میرسید: بس کن من کنارتم گریه نکن

دلارام بینی اش را بالا کشید : من میترسم ، نمیخوام برم بخوابم بازم میاد تو خوابم نمیخوام ببینمش.

نیلسا کمی برف برداشت: خب نخواب وانمود کن که میخوابی

دلارام: میفهمن

نیلسا : کی میخواد بفهمه اصلا تو مهم نیستی که کسی بخواد کشیک خوابتو بکشه

دلارام شدیدتر گریست چشمانش از شدت گریه فشرده تر شد کاش نیلسا اینگونه بی رحمانه مهم نبودنش را به رخش نمیکشید : حق با توعه من مهم نیستم نبودم

نیلسا کلافه نفسش را رها کرد: دلارام شبیه یه بچه خوک زشت شدی برای چی گریه میکنی حداقل اینو بگو

دلارام : امروز اون اومده بوددیدنم گفت دلش هیچوقت برام تنگ‌ نشده

نیلسا : کی ؟

با بغض خودش را تکان داد : سروش همونکه هروقتم خودش نیست خواباش هست همونکه هیچوقت منو ندید.

نیلسا سرش را به دیوار تکیه داد یک تای ابرویش را بالا برد : حالت خوش نیستا امروز که اصلا کسی نیومد تو رو ببینه

دلارام تقریبا فریاد زد : میاد همیشه میاد امروزم اومده بود

نیلسا اما آرام بود : اگه صداتو نبری میان میبرنت بدبخت بعد عین خرس گریزلی میخوابوننت

سریع سکوت کرد ،به صورت کودکانه دلارام نگریست همانند کودک گم و رها شده ای در بازار بود تمام کسانی که انجا بودند بی رحمانه رها شده و هیچ کسی در بیرون از آنجا منتظرشان نبود، کمی در خود با این فکر جمع شد وحشناک ترین کابوس بیداری شاید همین بود که بیرون از جایی هیچ انسانی منتظرت نباشد گویا رهایت کرده اند تا در تاریکی یک اتاق آرام آرام بمیری و برای عذاب آینه ای روبه رویت گذاشته اند تا هرلحظه مردنت را تماشاکنی ، اما کاش گمت کرده بودند گم کردن با به عمد گم کردن تفاوت بارز دارد در دل گفت " کاش من را اتفاقی گم کرده باشند ، مثلا روزی در یک خیابان شلوغ از روی حواس پرتی گمم کرده باشند .. اما چرا نباید یادشان بیاید که چیزی کم است ؟ چیزی به اندازه یک انسان ؟ یک من! یعنی دیدن لباس هایم هم گم شدنم را یادشان نیاورد؟؟؟ " بغض کرد سخت... افکارش را به سختی پس زد...
سارا چند قدم جلوتر رفت که با سوال نیلسا ایستاد.

نیلسا با رگه هایی از گرفتگی گفت: هی دلی میگم چرا میخواستی بکشیش؟

دلارام مظلوم نگاهش کرد : من نخواستم بکشمش میخواستم خودمو به خودش برسونم فقط همین

این مظلومانه ترین جمله ای بود که میتوانست باشد ، یعنی انقدر یکی برای رسیدن به تو دیر کند که مجبور بشوی خودت را به خودش برسانی ؟؟آن هم به کسی که شاید برخی روزها تنها یک قدم با تو فاصله داشته؟؟

سعی کرد سرد باشد: دیوانه ای ؟ خب این قتله دیگه
پس از اتمام جمله اش پوزخند زد زمزمه کرد " دیوانه نبودیم که اینجا ننشسته بودیم تو این سگدونی ، از همه بدتر اینکه دلمون آدمایی که ولمون کردنو هم نمیخواست"

دلارام آرام گفت : منو نمیدید ...
پراضطراب تر ادامه داد : همه کار براش کردم منو اصلا نمیدید ، حتی یه بارم به چشمام نگاه نکرد

خودش را جلو کشید : خب دوستداشتن خودجوشه حالا دلیل نمیشه چون تو یه جور خاص نگاش میکنی اونم خاص نگات کنه

دلارام کودکانه درحالی که دوقطره بزرگ اشک از چشمانش سرسره بازی میکردند به نیلسا ذل زد : یعنی حتی نگاهام براش سوتفاهم هم ایجاد نکرد ؟ یعنی در حد سوتفاهمم براش نبودم؟

آخ که دشوار بود پاسخ منفی دادن به یک کودک رها شده ، سردتر پاسخ داد تاشاید حقیقت خاموشش کند: حتما نبودی دیگه

اما عکس جواب گرفت دلارام عصبی برخاست تند گفت : پسته عوضی میمیری تلخ نباشی؟

نیلسا باکمی مکث بلند شد همچنان آرام و سرد و باصدای متوسط ، شمرده گفت : این زندگیامونن که تلخن ، ادمان که تلخن ، ندیدناشونه که تلخه ولی میدونی تلخ تر چیه دلارام ؟ اینکه تلخی توی دهنو میتونی تف کنی اما بعضی از آدما رو با وجود تلخی بیش از حدشونم نمیتونی تف کنی ، تو نمیتونی تف کنی چون برات ارزشمنده من نمیتونم تف کنم چون برام زمین حیفه چون بعضیا حتی لیاقت تف شدن هم ندارم .

سارا ذل زده به نیلسا در فکر حرفای او بود که دلارام پایش را به زمین کوبید ، با دیدن جدی شدن اوضاع پیش رفت قبل از دلارام باصدای بلند حضورش را اعلام کرد

_ خب خب خب شما دوتا چرا تو تختاتون نیستین ؟

هردو به سمت سارا بازگشتند سخنی نبود دلارام با استرس به سارا چشم دوخت و نیلسا بی اهمیت.

_ چیه ؟؟ سریع برگردید به اتاقاتون تا اطلاع ندادم

دلارام دوید درحالی که استینش را به صورت میکشید و نیلسا سر کج کرد، کمی برف از روی کولر برداشت و قدم زنان به سمت آسایشگاه رفت.

حرکاتش را زیر نظر گرفت گاهی شک میکرد که او واقعا بیمار باشد اما واقعیت این بود که اوبیماربود و درعین حال نبود ، ذره های معلق برف درهوا حواسش را گرفت هیچ کس نمیداند در چنین مکانی در یک شهر بزرگ زمان ایستاده و زندگی مرده است دو اختلاف بزرگ تنها باکشیدن یک حصار ایجاد شده خودجوشی مردم بیرون و خودخوری انسان های داخل این حصار یک تناقض بزرگ در طبیعت است ، و او به میل خود محکوم بود به زندگی در هردوی این دوجهان ...کلافه دست بر پیشانی اش کشید لرزیدن گوشی اش حکایت از آمدن فرامرز داشت وقتی به پشت سرش نگاه کرد اثری از نیلسا نبود اونیز به بخش بازگشت برای برداشتن وسایلش.

درب ماشین را سریع بست : واییی خیلی سرده یخ زدم‌

فرامرز خنده نمکی کرد لپش را کشید : اوه نکن اینجوری بابا آدم فکر میکنه تو سیبری گیر کردی

استارت زد ، سارا دستانش را روبه بخاری گرفت : از سیبری کمتر نیست وجدانا ، اینارو ول کن خوبی ؟

فرامرز : خوبم . تو چی ؟ امروز خسته کننده بود برات؟
به راستی خوب بود؟؟؟امان از سوالاتی که پس از پاسخ می آیند.!

سارا زبانش را دراورد : نه من بیمارامو دوست دارم میدونی که .

فرامرز قیافه اش را کج کرد : بیشتر از من؟

مشتی به بازویش کوبید : مسخره رو ببینا چرا سوال بیخود میپرسی

خندیدند ، دیگر حرفی رد و بدل نکردند...خیابان را دور زد..چندی بعد زیر چشمی به سارایی نگریست که سر بر پشتی صندلی نهاد و چشمانش را بسته بود چرا آنقدر این دختر را دوست داشت ؟ خودش هم نمیدانست زمانی که او را برای اولین بار در اکیپ کوهنوردی دیده بود هیچگاه فکر نمیکرد که روزی اورا به عنوان همسر در کنار خود داشته باشد وامروزداشت ، نفسی از آسودگی رها کرد چقدر بودن سارا خوب بود چقدر آرامش بود عریض لبخندی زد چشم به خیابان داد، ناراحت از حقیقت تلخی که به سارایش نگفته اخمی جای لبخندش را گرفت درذهنش داشت ..

" اگه قرار باشه یه روز نبینم میخوام اخرین تصویری که مغزم ثبت میکنه صورت تو باشه چشمای آبی طوسیه تو باشه بعدش دیگه حتی اگه چشم نداشته باشمم دنیای رنگی خودمو دارم ، باید بهش بگم که چشماش رنگین کمون داره؟"

آه که بد درد میکند اخم شدن لبخندها ، غم شدن دلها و ماندن بین دوراهی گفتن و نگفتن حقیقت ها ، خواستن ها و از دست دادن ها، بد درد میکند گاهی جایی از زندگی ...
دنده را عوض کرد وتا خانه سارایش را باخواب آرامش به سکوت سپرد.

خسته از ورزش صبحاگی احمقانه خودرا روی صندلی کنار باغچه ی رزها رها کرد ، چندی به اصطلاح والیبال بازی میکردند و چندی دیگر فوتبال پوزخندی به حالش زد او آنجا چه میکرد؟ اگر کسی چندسال پیش به او میگفت که قرار است روزی چنین بی مصرف ساعتاتش را روی صندلی کنار گل های بی دهـ*ان بگذراند یقینا از خنده پس می افتاد اما حال چنین شده بود ...
کسی کنارش نشست توجه نکرد ، چندی گذشت که شخص گفت : از من دلخوری؟

رفیعی بود چند روزبا او حرف نزدبود؟ نمیدانست با سر تکذیب کرداو حتی دیگر دلخور هم نمیشد ... یک بی حسی مطلق و خسته کننده شاید از خستگی هم دیگر خسته نمیشد ...برایش این احساسات دیگر مهم نبود یا حداقل سعی میکرد ندید بگیرد...
رفیعی خودش را کمی روی صندلی جمع کرد : معذرت میخوام نمیخواسم اذیتت کنم فقط میخوام که قرصاتو بخوری.

هنوز هم دفاتراهدایی آزاده راه به او نداده بود اول میخواست آشتی کند مطمئن نبود که اگر بگوید آزاده برایش آورده قبول کند یا نه ...
رفیعی نمیدانست که اگر بگوید آنها را آزاده برایش آورده او نیز فکر میکند که در پس این دیوار ها و میله کسی را دارد ... همان کسی که شاید منتظرش باشد و خواستن داشتن یک منتظر معصومانه ترین خواسته ی جهان است ...و چه کوچک اند برخی خواسته ها در کنج تنهایی ها و چه مظلومانه شبها با بغض تنهایی میخوابند بعضی کودک های درون روحمان ...

سوالی که مدتها درذهنش جولان میداد را ناخوداگاه پرسید : نعیمه من تا کی قراره اینجا باشم ؟ تاوقتی که بمیرم ؟ یا تا وقتی که مثل بتول خانوم خودکشی کنم؟

نعیمه باغم نگاهش کرد ، حیفش آمد از دختری باچشمان قهوه ای تیره کشیده وحشی ، باموهایی خرمایی و پوستی سفید که چنین سرنوشت رنجور و لاغرش کرده و درمکانی وحشت آلود رهایش کرده تا خودخوری مغزش را بجود.
کمی خودش را نزدیکش برد میدانست از لمس شدن کمی هراس دارد ، بهترشده بود اما باز هم هراس داشت ، خیلی آرام سرنگشتانش را روی دستش گذاشت چشمان نیلسا پایین آمد و روی انگشتان نعیمه ثابت ماند همینکه عکس العملی نشان نداد با زمان بیشتری دستش را در دست گرفت اینکه نیلسا همچنان به دستانشان بدون حرکتی تند نگاه میکرد خوب بود.

_ تو خوب میشی نیل نه تا وقت پیریت اینجا میمونی نه خودکشی میکنی تو خوب میشی از اینجا میری و موفق میشی.

بی حس به چشمان نعیمه نگاه کرد آرزوهایش در سرش ساز میکوبیدند : به نظرت من میتونم یه روزی تو یه کنسرت ویولن بزنم ؟ و یه کتاب بنویسم ؟

چنان معصومانه جملاتش را ادا میکرد که نعیمه گاهی از شغلش پشیمان میشد بغضش را فرو فرستاد : آره عزیزم تو میتونی اما قبلش باید خودت به خودت کمک کنی باید خوب بشی و افکار بدت و از خودت دور کنی من هم قول میدم هم کنسرتت بیام هم برای کتابت یه اسم عالی بهت پشنهاد بدم

شاید رویایی که نعیمه میگفت کمی دور به نظر می آمد اما بازهم برایش شیرین بود حتی فکر کنسرت و چاپ کتاب اورا به وجد میاورد برای اولین بار بود که کسی چنین مطمئن به او میگفت که میتواند، کمرنگ اما لبخند زد و برای اولین بار آرام انگشت اشاره اش را برروی دست نعیمه کشید.
انتظاراین کار را از نیلسا نداشت خوشحال بود از آن لبخند کمرنگ نقش بسته برلبان بی روحش و آن تماس کوچک اما پرمهر دیگر چیزی بینشان رد و بدل نشد و هردو به باغچه رز ها و بازی های بیماران نگاه کردند...
 
آخرین ویرایش:
Nesa

Nesa

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
19/3/20
12
90
13
ساعت چهاربعدازظهر را نشانه رفته بود‌.!
چشم از کتاب "مبانی جرم شناسی" گرفت عینکش را برداشت و رد عینک برروی بینی اش را مالش داد...به نسکافه نیاز بود برای ادامه دادن به درس، باردیگر ساعت راچک کرد و به آشپز خانه رفت ...
ماگش را از روی میزبرداشت وبعد با نسکافه اش روی مبل نشست !
درست آنطرفِ بخار نسکافه ماگی قرارداشت متعلق به نیلسا خیره به آن دستانش را دور ماگ حلقه کرد ،صورتش را روی بخار گرفت، کاری که همیشه نیلسا انجام میداد!
چشم بست اجازه داد بخارها صورتش را نوازش کنند وبا بوسه هایشان نم برجای بگذارند ...قدری کف دستانش میسوخت با یاد سوالش از نیلسا وقتی ماگ داغ را درون دستانش داشت در گذشته غرق شد.

" ای دختر نمیسوزی؟؟

نیلسا : یکم داغه ولی خوبه .

_بس کن بذارش کنار دستات شاید تاول بزنه

نیلسا : تاوقتی داغیشو حس نکنم خوردنش چه لطفی داره؟ وقتی ماهیتشو نفهمم وقتی ندونم گرماش چه لذتی بین انگشتای یخ زده داره خوردنش صرفا برای خالی نبودن عریضه بین حرفامون هیچ لذتی نداره ... باید ماهیت چیزایی که داریم و درک کنیم اون موقعست که داشتنشون تو لحظه لذت داره."

چشمانش را باز نکرد ،ماگ را روی میز بازگرداند به یادچشمکی که آن روز زده بود از روی حواس پرتی بوسه ای برایش درهوا فرستاد،خندید چشم که باز کرد حقیقت سیلی نواخت ..
خودش را گوشه مبل جمع کرد ، همچنان به ماگ نگاه داشت..کاش نیلسا بود که ساعت ها بنشینند و بی خبر از اتفاقات بیرون خانه درباره کسی غیبت کنند ، طنز بازی کنند و در اخردرون ماشین بنشینند و خیابان هارا بی هدف بگردند و از عمد بنزین بسوزانند...

صدای تلفن از دنیای افکار بیرونش کشید به سمت تلفن کنار مبل کمی گردن دراز کرد...
شماره میلاد نقش بسته بود ، نمیدانست پاسخ بدهد یانه سرانجام بی میل گوشی را برداشت
_بله

صدای پرهیجان میلاد باعث شد کمی گوشی را از گوشش دور کند: چه عجب آزاده خانوم پارسال دوست امسال آشنا خبر نمیگیری

خنده اش در گوشی پیچ و تاب خورد ...
کمی لبانش را جمع کرد از خنده های مسخره و بی موقع میلاد خوشش نمی آمد همانند جوک بی مزه ای بود که سعی در طنز نشان دادنش داشت : کار داشتم میلاد الانم شلوغم چیزی میخوای؟

میلاد کمی مکث کرد و مسلط تر شروع کرد : شنیدم عمو و زن عمو رفتن مسافرت ، گفتم ببینم به چیزی احتیاج داری یانه

قبل از دهـ*ان بازکردنش دختری در پشت خط از او سراغ جای لیوان را گرفت پوزخند زد : نه ممنون به چیزی نیاز ندارم شماهم به کارتون برسید.

نگذاشت میلاد حرفی بزند و قطع کرد کلافه دستش را به صورتش کشید !
چرا باید میلاد را برای ازدواج انتخاب میکرد؟ چون نیاز به حامی داشت ؟ چون بزرگمهر و زیبا گفته بودند کیس مناسبی است ؟
هیچ حسی به او نداشت ، نبود نیلسا از یک طرف ،خودش و مشکلاتش از طرفی دیگر میلاد نیز برایش قوزبالاقوز شده بود...بیخیال افکارش شد قطعا باید درباره میلاد بیشتر فکر میکرد اما پس از اتمام آن کتاب مزخرف ماگ را برداشت و به اتاق بازگشت.

گوشی را روی تخت پرت کرد عصبی در موهایش دست کشید ، زیبا مهران را در آغـ*وش گرفته و گهواره وار تکان میداد!
بااسترس پرسد: چیشد؟

بزرگمهر با دلخوری نگاهش کرد پنهان کاریهای بیجا اخر کاردستش داده : مشغول بود ، تلفن همراهشم خاموشه
لبش را داخل میکشد سر به زیر می اندازد : چیکار کنیم بزرگمهر؟

نگاه از زیباگرفت ، برخاست و طول اتاق را قدم زد ، نمیدانست باید چه کاری انجام دهد ، گره کوری بود انگار فراتراز یک کوریه ساده..
هیچ راهی به ذهنش نمی آمد، کاش میلاد را به آزاده پیشنهاد نمیداد،عصبی بود مراعات کودک درخوابش را کرد : زیبا با کدوم عقل این موضوع رو تا الان نگه داشتی ؟؟ چرا زودتر نگفتی الان چیکار کنیم هان؟؟؟ها؟؟؟؟ حرف بزن دیگه بگو راه حل بده چه خاکی تو سرمون بریزیم؟؟

زیبا بغض کرده دلش هیچگاه راضی نبود اینگونه همه چیز بهم بپیچد : ببخشید به خدا من فکر کردم کار و تموم کرده نمیدونستم

نفسش کلافی اش را به نمایش گذاشت ،دستانش را درهوا تکان داد از ته گلو غرید: که کارو تموم کرده؟؟؟چرا وقتی فهمیدی نگفتی؟؟؟ از دست تو زیبا دستام بستس چی به آزاده بگم ها؟؟؟؟؟

مهران راهمراه بغضی که با نفسش سخت فروفرستاد روی تخت گذاشت ،دست برچشمان نمدارش کشید : ببخشید من نمیخواستم اینطوری بشه.

با اخم نگاهش کرد ، چشمان بارانی اش را که دید قلبش فشرده شد در دل لعنتی بر خود فرستاد که چنین زیبایش را بغضدار کرده طاقت نیاورد و درآغوشش کشید ، مقصر زیبا نبود گند کاری از جای دیگری آب میخورد بوسه ای برسر زیبا نهاد .. صورتش را با دو دست قاب گرفت ، زیبا بینی بالا کشید و با دکمه های پیراهن بزرگمهر خود را مشغول کرد ، لبخند زد.
_ببینم چشمای سبزتو؟

نگاهش را بالا کشید و قفل نگاهش شد ، رگه های قرمز درسفیدی چشمانش آن سبز های آرام را طوفانی کرده بود ، سرش راهمانند پسر بچه ها کج کرد: ببخشید دیگه ؟ باشه؟

چنان پسری شش ساله به نظر رسید قند در دلش آب کرد..دودستش را روی سینه اش کوبید و خودش را در قفلِ پهنِ سینه هایش گرفتار ساخت.. با یک دم عمیق وجودش شد بزرگمهر ، دستان بزرگمهر بر موهایش تاب سوار شده و بازی خودشان را داشتند ... آرام پرسید : حالا چی میشه ؟

سر بر سر زیبا نهاد ، آرامش آغوشش آرامش کرده بود : حل میشه ، نهایتش جدا شدن وصلتیه که شکل نگرفته هنوز باید با میلاد حرف بزنیم ، و حتما با پریناز هم حرف میزنیم درستش میکنیم...

اما چه چیز درست میشد ؟ پدر شدن ناگهانی میلاد ؟ آبرویشان ؟ بکارت پریناز ؟ آن بچه و از همه مهمتر آزاده او چه میشد ؟؟
آه که زندگی گاهی سخت مینویسد ، آزاده میلاد را دوست نداشت اما قدرتش را جمع کرده بود که تمام گذشته اش را بی پدری و مرگ مادرش کنار بگذارد و با او شروع کند ، تا شاید کمی طعم خانواده را بچشد ...شروعی که به ظاهر تمام شده با اویی که پدر شده با پرینازی که مادر شده و آزاده ای که بی خبر از همه جا در فکر آینده اش و نیلسا دست و پا میزند ...
زندگی لعنتی همیشه که نه اما گاهی برای کسانی سخت بازی اش میگیرد مدام نقطه ، سرخط میگذارد و از اول شروع میکند گاهی باید این زندگی را با همین پاراگراف های ناتمامش تمام کرد ..
داستان که نداشته باشی راوی بودن ارزش ندارد ، داستان ها ممکن اند از هرجایی شروع شوند گاه معنادارند گاه بی معنا ، مهم این است که چه کسی مینویسد !
اگر زندگی نوشت نخوانده پاره کن اینجا سرزمین خط های موازیست تا پشتت را نشکنند خم نمیشوی برای رسیدن...

افکاری که از ذهنش گذشتند را کنار زد محکم تر زیبا را درآغوش کشید،بعد چشمانش را بست ، آفتاب از آسمان سر دراورده و از شکافه بین دوپرده داخل اتاق سرک کشیده و نظاره گره تبادل آرامش دو آغـ*وش بود!
آرامش مردی برای زنی و زنی برای مردی ، در چله زمستان میان برفها آفتاب در آن اتاق قدم زنان عشق را بی کلام تماشا میکرد و گرمایش چه لطیف بر تن مینشست ...

درآسایشگاه درون اتاق اختصاصی اش روبه آینه نشست و بافت موهایش را بازکرد ! زیر لــ*ب آهنگی بی کلام زمزمه کرد ، شانه را برداشت و درون خرمن موهایش کشید حس کرد چیزی کم است ، دمپایی هایش را به گوشه ای پرتاب کرد اثابت کف پاهایش به زمین سرد التهابش را کم‌نکرد باز هم چیزی کم بود نگاهی به پنجره انداخت برف بود، سوز بود و خورشید که طبل آمدن کوبیده برپنجره خودنمایی میکرد لبخندزنان، پنجره را باز کرد !
باز شدن درب قفس همانا و پرواز گیسوانش در باد حس پروانه شدن داشت برایش ...
به عقب رفت ازاین بازی خوشش امده بود ، هو هوی بادی که خودش را به میله ها میکوباند و برای داخل شدن جنگ بر موهایش مینواخت ...
خودش را تکان داد و موهایش تکان خورد ، خندید و بیشتر تکان خورد چشمانش را بست و چرخید ،و چرخید ..
بدنش را رها کرد گویی از ساختمانی سقوط کند ،دستانش را باز کرد و و درسقوطش به ریسمانی چنگ‌نزد .! سرش را چرخاند وافت فشار خونش را در زیر پوست سرش حس کرد.
خندید و خندید و چرخید و با باد وسوز تانگو رقصید ووقتی از حرکت ایستاد ک به سختی نفس میکشد ، اما آن حس را در آن لحظه دوست داشت در آینه به موهای پریشان ریخت بر شانه هایش چشمک زد، هرکه نمیدانست فکر میکرد ک از تعرض کسی فرار کرده .. با این فکر خنده اش شلیک شد ، خندید و عقب و جلو رفت ، خندید و دستش را روی شکمش گرفت و سرانجام روی زمین زانو زد ...
چند نفس عمیق کشید ته خنده هایش ک تمام شد باز هم بوی لاک را حس کرد ناخوداگاه هردودستش را روبه صورتش گرفت ناخن هایش کوتاه بودند لعنت به بوی لاک!
موهایش روی دستانش نگاهش را از آن ها گرفت دست در موهایش کشید کُرک شده بود ...به دنبال شانه اش گشت چپ ، راست ، و دراخر کنار پنجره یافتش !
برخاست همین ک دست برای برداشتنش برد مردی را دید در بیرون حصار که دخترکی رادر آغوشش جابه جا و موهایش را نوازش کرد بی منظور دستش راروی موهایش کشید ، مرد گونه فرزندش را بوسید و او انگشت برگونه اش گذاشت ، دخترانگی هایش آماده قیام بودند و او رهایشان کرد شانه را برنداشت پنجره را نیز نبست برروی تخت نشست و سرش را در میان دستانش گرفت و انگشتانش چنگ شد بر پوست سرش ...
چند بار پدرش اورا نوازش کرده بود؟؟؟ تا به حال گونه اش را بوسیده بود؟؟ آیا این کار لذتی داشت؟؟؟بوی مردانه آغـ*وش پدری همین بود؟؟ یاواقعا عطرداشت آغـ*وش، که میگویند بوی مردانه !نگاهش را به ویولنش داد ...

آرشه را برداشت، روبه پنجره ایستاد موهایش را به نوازش دستهای بادسپرد، گوش های را به نت ها هدیه داد ، سوز و نور کم اما گرم افتاب را به تناقض تمام حس هایش پیش کش کرد ..و زمانی که اشکهایش برساحل آرامش گونه هایش راه یافتند وقلبش بر سینه چنگ زد .!

آرشه را بر سیم ها کشید ، و دخترانگی های قیام کرده اش را موسیقی کرد...
 
آخرین ویرایش: