درحال نگارش رمان عشق که شرط نمیفهمه|حدیثه سادات کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع حدیثه سادات
  • تاریخ شروع
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
نام رمان : عشق که شرط نمیفهمه
نویسنده : حدیثه سادات/ کاربر انجمن ناول کافه
ناظر : @Eli
ژانر: عاشقانه . اجتماعی
خلاصه : داستان درباره دختری به اسم ماویشه که در سن کم به دلیل برخی مشکلات مترجم ، معلم و خدمتکار شخصیه کیهان دورگه ی انگلیسی ایرانی میشه و به دلیل چهره اش در این عمارت سختی ها و تحقیر های زیادی رو تحمل میکنه تا اینکه ...IMG_20181019_122301_585.jpg
 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
166
912
93
22

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت اول
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود...
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود ...
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست...
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود ...
گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست ...
گاهی تمام شهر گدای تو میشوند...
بنام به چرخ روزگار و حکمت خدا ...
که هر چه خدا بخواهد همان میشود ...
این شعر را زیرلب برای خود تکرار میکند این روزها آرامش ماویش در این چند کلمه و جانمازش خلاصه میشود اما این پایان راه برای او نیست به پایان این شعر می اندیشد و دوباره آن را برای خود تکرار میکند :
بنازم به چرخ روزگار و حکمت خدا...
که هرچه خدا بخواهد همان میشود ...
این خواسته ی خداست ماویش امتحان این زندگی برای تو سرش بلند میکند این بار مصمم تر از همیشه
_خدایا میدونم این یه امتحانه پس من تمام تلاشم رو میکنم تا سر بلند باشم اما خدا خودت هم باید کمکم کنی
با این جمله ها خود را آرام میکند اما تا برای زدن زنگ پیش قدم میشود باری دیگرترس تمام وجود ماویش را در بر می گیرد اما او میتواند مگر او همان ماویش پدرش نیست که او را قوی تر از هر پسری میدانست مگر او همان ماویش مادرش نیست که اورا بهترین و زیبا ترین این جهان میدانست ... پوزخندی روی لبش مینشیند او زیباترین بود اما دیگر نیست... او قوی ترین وبهترین بود اما دیگر نیست...
دیگر ... آه میکشد این ها دردی از او دوا نمیکند
این ها تنها گذشته ای شیرین است که خاطراتش... کام ماویش را تلخ میکند.
این بار مصمم تر و بی توجه به لرزش دستانش زنگ این عمارتی که عجیب شبیه قصر قصه هاست را میفشارد.
ثانیه ای نمیگذرد که در عمارت باز میشود مردی چهارشانه که راحت سه برابر ماویش است در چهار چوب در آهنی و عظیم عمارت ظاهر میشود.
_بفرمایید خانم با چه کسی کار داشتید؟
صدای خشن و کلفت مرد استرس و اظطراب ماویش را چندین برابر میکند با صدایی لرزان تر از دستانش و به آرامی زمزمه میکند:
_با آقای مجستیک کار داشتم
اخم ترسناکی روی پیشانی مرد نقش بست و با صدایی ترسناک تر گفت : چه کاری؟
او که با این حرکت مرد بیشتر ترسیده بود تمام توان خود را جمع کرد و گفت : برای استخدام اومدم قبلا باهاشون هماهنگ شده
مرد نگاه بدی به سر و تیپ ماویش کرد و گفت : همینجا منتظر بمونید تا من بپرسم ازشون فقط اسمتون؟
_ ماویش هستم ماویش زاهدی
مرد بدون هیچ حرفی در رو بست و داخل رفت .
ماویش دستی به لباس های گشاد و از مد افتاده اش کشید ...
واقعا هم مرد حق داشت که او را اینطور نگاه کند لباس های ارزان و بدجنس او و این عمارتی که حتی از بیرون آن زرق و برق میریخت خیلی تضاد داشتند و این ممکن بود باعث رد شدن او از طرف آقای مجستیک که هم اکنون در نظر او پیرمردی خشک و منظبط می آمد بشود.
در این فاصله خود را لعنت کرد که چرا حداقل لباس بهتری به تن نکرده اما او قرار بود در این عمارت با همین لباس ها زندگی کند پس هیچ تغییری در این رویه نداشت ...
اگر گذشته بود...
صدای باز شدن در این اجازه را از ماویش گرفت که در گذشته ی نه چندان دور خود غرق شود.
مرد باز هم نگاه پر تحقیری به ماویش کرد گویی از حالا از رد شدن ماویش توسط مرد این عمارت مطمئن بود و اما ماویش از این نگاه مطمئن می ترسید.
_ بفرمایید تو در ورودی عمارت کسی ایستاده که شما رو راهنمایی میکنه
ماویش آهسته از کنار مرد عبور کرد و با صدایی که خود به زور میشنید تشکر کرد .
نگاهی به راه طولانی در تا نمای سفید و سلطنتی عمارت انداخت و در دل زمزمه کرد: والا با ماشین هم این راه رو بری فردا صبح میرسی .
این افکار و از خود دور کرد و با قدم های سنگین و بلند به سمت عمارت به راه افتاد.
وقتی به پله های عمارت رسید تازه آه از وجودش بلند شد پله های بسیار با ارتفاع کم از همدیگه در عمارت را زینت بخشیده بود .
به آرامی پله ها را طی کرد به گفته مرد... زنی میانسال دم عمارت منتظر او بود لباس های یک دست سفید زن با پیش بند سورمه ای نشانگر این بود که حداقل در این عمارت مجبور به تحمل این لباس های نو و در عین حال کهنه نما نیست
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت دوم
_بفرمایید خانم
و جلو تر از ماویش حرکت کرد. ماویش ناچار و پر از استرس به دنبال خدمتکار به راه افتاد . او سرش را پایین انداخته بود هیچ دلش نمی خواست با دیدن زرق و برق و سلطنت این عمارت قدمش سست شود یا اعتماد به نفسش را هر چند اندک از دست دهد.
اما همان پارکت های چوبی گران قیمت کف سالن یا فرش تمام ابریشم و دست بافت پهن شده در وسط پارکت های قهوه ای رنگ برای بیشتر شدن استرس های ماویش کافی بود.
بعد از چند دقیقه خدمتکار جلوی دری ایستاد و گفت :بفرمایید خانم
ماویش به خود جرئت داد و سرش را بالا آورد دری چوبی که به راحتی میشد فهمید از چوب درخت سرو است کنده کاری های طلایی که مشخص بود کمی طلای اصل در آن کار شده یا تماما آب طلاست.
این ها نشانگر ثروتی بود که سر به فلک کشیده اما... ثروت و بزرگی به هیچکس وفا نمیکند .
با استرسی مشهود در را به آرامی کوبید.با صدایی مردانه و بم که او را به داخل میخواند دستگیره طلایی در را پایین کشید و با سری که در یقه اش فرو رفته بود داخل شد.
_ماویش جان نمیخوای سرت و بالا بیاری؟
با لحن صمیمی و آشنای مرد با تعجب سرش را بالا آورد.
_اوه خدای من سیا تو اینجا چیکار میکنی؟
سیا نامزد صمیمی ترین دوستش بود در اصل پیشنهاد کار در این عمارت هم زیر سر سیا بود.
_دختر خوب من وکیل آقای مجستیک ام همینطور استخدام خدمتکارا و کارمند های این عمارت و شرکت تهران به عهده منه همینطور اخراج کردنشون...
پس سیا از استخدام من و همینطور اخراج نشدن من مطمئن بود که این کار رو پیشنهاد داده بود .
_حتی اگه آقای مجستیک مخالف باشه؟
_درسته عزیزم ایشون طی یه قرارداد محضری این کار رو به من سپرده در ضمن اومدن تو به اینجا یه ظاهر سازی وگرنه تو همین الان هم استخدام شده ای .

_این درست نیست شاید از من لایق تر هم برای این پست باشه؟
این حقیقت بود ماویش تنها دختری ١٨ ساله بود که از کودکی کلاس زبان رفته

_من به خوبی تو اطمینان داشتم که این تصمیم رو گرفتم در ضمن تو رو توی دردسر میندازم چون باید سه تا کار رو باهم انجام بدی و همه جا همراه آقای مجستیک باشی به سلیقه اون لباس بپوشی و کار کنی و این اطاعت و پیروی از نظر دیگران برای تو از همه چی سخت تره...

و سیا خبر نداشت از تغییر ماویش که حاضر بود شبانه روز کار کند اما سربار کسی نباشد ،قابل ترحم نباشد.
این ها باور الان ماویش بود. آن زمانی که او اجازه نمیداد کسی بهش دستور بده باور هایش فرق داشت...
_ممنون سیا

_خواهش میکنم عزیزم از فردا کارت رو شروع میکنی
_پس با اجازه من دیگه برم
_صبر کن ماویش من هم دیگه اینجا کاری ندارم پس حالا که مقصد هامون یکیه نیازی نیست جدا بریم فقط میشه بیرون منتظر بمونی؟
ماویش که در تمام مدت تلاشش را کرده بود به بزرگی این اتاق و نمای فوق العاده بی نظیر آن چشم ندوزد با کمال میل اتاق را ترک کرد و تکیه به دیوار زد.
5 دقیقه ای بود که به انتظار سیا در این راه روی طویل استاده بود گردنش درد میکرد آنقدر که سرش را پایین گرفته بود از نگاه حسرت آمیز خود هنگامی که به این همه ثروت چشم میدوخت خوشش نمی آمد و این 5 دقیقه چقدر برای او طولانی به نظر می آمد .
البته او آدم حسودی نبود و هیچ چشم داشتی به این ثروت نداشت این نگاه های او تنها یک دلیل داشت زخم...
زخم هایش حتی بعد از گذشت شش ماه تمامی نداشت و این طبیعی بود تنها دلیلی که او الان اینجا بود با وجود تمام سختی هایش غروری بود که حتی با این وضعیت حفظش میکرد .
حفظ میکرد چون در خانه دوستش حتی اگر به روی ماویش نمی آوردند سر باری بود که مسلما هیچ خانواده ای
این را دوست نداشت...
هر جا که سر زده کاری نیافته و این کاملا طبیعی بود در روزگاری که تحصیل کرده های مملکت به دنبال کار مناسب میگردند و به سختی یافت میشود برای ماویش با 18 سال سن و دیپلمی که با معدل بالا از رشته انسانی گرفته بود و تنها زبانی که به خوبی بلد بود چه کاری میتوانست باشد .
بالاخره سیا از اتاق بیرون آمد و حرکت کرد ماویش دوباره به دنبال سیا به راه افتاد اما اینبار سرش را پایین ننداخت و با غرور به رو به رو نگاه میکرد شاید با آن سر و وضع و چهره ای که برای خود ساخته بود و این غروری که در چشمان ماویش آشکار بود مسخره به نظر می آمد اما این انتخاب خود ماویش بود.
در این عمارت مشخص بود که باید بتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد وگرنه ماندن در این قصر کاری غیر ممکن بود.
از حالا غصه اش گرفته بود که باید این همه راه را پیاده طی کند و انگار ماویش فراموشش شده بود ماشین مدل بالای سیا را که در ورودی عمارت انتظار آن دو را می کشید.
با دیدن ماشین سیا نفس راحتی کشید که این کار او سیا را به خنده انداخت.
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت سوم
_میتونم درکت کنم چه راهی رو طی کنی
_انگار که خونه رو دقیقا وسط یه جنگل بسازی و برای رسیدن به اون نتونی با ماشین بری
سیا تک خنده ای کرد و گفت : البته اینجا وسط جنگل نیست چون پشت این عمارت یه جنگل واقعی وجود داره پس اینجا ورودی جنگله
_حتی نمی خوام تصور کنم که چقدر ممکنه بزرگ باشه جنگلی که ازش حرف میزنی
به پایین پله ها رسیدن که سیا با مسخرگی در شاگرد ماشین رو باز کرد و گفت : بفرمایید خانم ببین چه جنتلمنی ام
_tank you jentelman
و باحالت بامزه ای گوشه مانتوی گشادش را گرفت و تعظیم ریزی کرد که سیا را به خنده انداخت در این شش ماه لعنتی آن ماویش شیطون و مغرور تغییر کرده بود و تقریبا این اولین بار بعد از این مدت بود که ماویش مزه میریخت و سیا از ذوق بازگشت ماویش بود که میخندید .
بالاخره از آن عمارت خارج شدن و ماویش میخواست این آخرین روز الافی خود را حتی شده برای ساعاتی شاد باشد.
سیا با خوشحالی پذیرای این پیشنهاد بود و تنها راضی کردن مهتاب می ماند که حداقل ماویش میدانست از خدایش است اما او ناز کشی به مهربانی و بزرگی سیا داشت پس چرا ناز نکند؟
با رسیدن به منزل اشرافی مهتاب دوست مهربانش از ماشین پایین پرید و بلند گفت: من که رفتم حاضر بشم راضی کردن مهتاب دست خودت رو میبوسه سیامک خان
_باز کار سخت ها رو انداختی گردن من ؟ از من مظلوم تر نبود ؟
_وای وای یکی تو مظلومی یکی مهتاب گودزیلا
این جمله از دهانش کامل بیرون نیامده بود که پس گردنی محکمی را از دستان مهتابی که با سرو صدای آنها بیرون آمده بود نوش جان کرد.
_عمه ات گودزیلاست بیشعور
یاد آوری آن بی معرفت ها و گرگ صفت ها حتی برای فحش دادن هم دردناک بود اما ماویش قصد نداشت این خوشی را که به خاطر او در چهره مهتاب نمایان بود از بین ببر بنابراین با صدایی شیطون گفت:در گودزیلا بودن اون که شکی نیست ...
بدون اینکه به کسی اجازه ی حرف زدن بدهد از پله ها بالا دوید و گفت _ من رفتم ... سیا سپردمش به تو
خودش رو در اتاق مهتاب که شش ماه است اتاق مشترکشان شده پرتاب کرد مادر مهتاب اصرار داشت که اتاق مهمان را برای ماویش آماده کند اما این اصرار مهتاب بود که ماویش حتما کنار او باشد.
جلوی آیینه ایستاد و به قیافه کش آمده اش که بعد از شنیدن لفظ عمه از دهـ*ان مهتاب خود را کنترل کرده بود که نمایان نباشد نگریست با خود به گونه ای که انگار دارد با تصویر در آیینه بحث میکند زمزمه کرد...
_ماویش شش ماه گذشته غصه خوردن به هیچ کار تو نمیاد پس باید با سختی هم که شده آینده ات رو بسازی و از این به بعد شاد باشی چون شادی شاید از مشکلاتت کم نکنه اما اضافه هم نمیکنه برعکس غم تو خدایی به بزرگی غیر قابل تصور پس صبر کن که خودش جواب تو و اون ها رو به بهترین نحو میده.
با این جملات گویی جان تازه ای گرفته باشد لبخندی کمرنگ اما حقیقی رو لــ*ب*ان باریک اش نشست .
به چهره اش در آیینه دقیق تر شد پوست خیلی تیره اش توی ذوق میزد سیاه نبود اما پوست تیره ای داشت چشمان درشت مشکی و ابروهای پرپشت مشکی رنگ که سایه انداخته بود روی چشمان رنگ شبش بینی متوسط و لبان باریک اجزای صورتش را تشکیل میداد موهایی مشکی با فر های خیلی خیلی ریز که شبیه به سیم تلفن بود و بلند تقریبا تا بالای زانو ماویش میرسید و جمع کردن آن مکافاتی بود هر بار تصمیم به کوتاهی آنها میگرفت یاد شانه زدن های مادرش و درخواستی که میگفت هرگز موهایش را کوتاه نکند یا نگاه پر از علاقه پدرش وقتی که تاب و شلوارک میپوشید و با موهای باز به استقبال میرفت مانع این کار میشد.
از آیینه دل کند و این بار برای خوشی مهتاب مانتوی مناسبی که رنگ آبی کاربنی داشت با شال سه متری مشکی رنگ و شلوار راستهی مشکی به تن کرد و تنها یک برق ل*ب روی ل*ب هایش مالید و از اتاق خارج شد و مهتاب را روی پله ها دید که به بالا می آمد پس ناز های دوست دردانه اش تمام شده بود لبخندی زد و گفت : ماویش چقدر زیبا شدی تو
ماویش هرچه کرد نتوانست لبخند بزند تنها زهرخندی که بی شباهت به پوزخند نبود روی لبانش نقش بست و زمزمه کرد: خوشگل تر از گذشته؟
لبخند مهتاب هم تلخ شد درست مثل تلخی قهوه
_ تو فوق العاده زیبا بودی ماویش اما الان هم زیبایی هر چند هرگز مثل گذشته نمیشی نه چهره ات نه رفتارت... هیچکدوم ما مثل گذشته نمیشیم اما تو از همه بیشتر...
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت چهارم
مهتاب درست می گفت ماویش هرگز شبیه گذشته نخواهد شد یعنی... خودش هم نمی خواست .مثل چند دقیقه قبل با خود تکرار کرد شاد باش ماویش ...
_خیلی خب حالا بدو برو خوشگل کن ببینم میتونی دل این شازده رو ببری...
_دل اون شاهزاده خیلی وقته مال منه
چشمکی زد و به سمت اتاق رفت و لبخند ماویش را که از شیطنت مهتاب رو لــ*ب هایش پدیدار شده بود ندید.
شانه ای بالا انداخت و از پله ها پایین رفت,سیا روی مبل لم داده بود و خیار و موز را در دو دستانش گرفته بود و نوبتی از هر کدام یک گاز گنده میخورد این صحنه آنقدر با مزه بود که ماویش با صدای بلند زد زیر خنده
_ بپا خفه نشی سیا
_زهر مار بیشعور خونه زنمه دوست دارم بخورم...
لحن تخس سیا خنده ماویش را بیشتر کرد .
_بخور بخور عزیزم میخوای دست کم آوردی من بیام یه سیبم جلو دهنت بگیرم؟
چپ چپ نگاهم کرد و اومد جواب بده که مهتاب از وسط پله ها بلند گفت: اه سیا چقدر میخوری الان اضافه وزن میاری من شوهر چاق دوس ندارم طلاقت میدم ها
این جمله باعث شد سیا میوه های در دستش رو روی بشقاب پرت کنه و سیخ بایسته بعد با اون صدای مردونه پر از ناز سرش رو کمی کج کرد و گفت: باشه دیگه نمیخورم ...
لحن مظلومانه سیا حتی خود او را نیز به خنده انداخت و مانع ادامه دادن حرفش شد و با لبخند گفت: بدویید بچه ها کلی جا هست که میخوام ببرمتون .
مهتاب مثل بچه ها با ذوق بالا پرید و دست هایش رو محکم به هم کوبید و گفت: ایول ... نامزد خودمی دیگه
لبخندی عاشقانه روی لــ*ب های سیا نشست و ماویش به خوبی درک میکرد عشق درون چشم های سیا را چون 18 سال این عشق را در نگاه های پدرش هنگام شیطنت های مادرش دیده بود...
مادری که پا به پای ماویشش بچگی میکرد شیطنت هایشان تمامی نداشت چه دوران شیرینی بود...
صدای سیا او را از گذشته اش بیرون کشید
_بدو دیگه ماویش
سه تایی از خانه خارج شدند.امروز خوب بود برای هر سه آنها ماویش فکر میکرد این پایان سختی هایش است و میتواند خنثی به زندگی خود ادامه دهد اما سختی ها... نه خبر میکنند و نه تمام میشنود تنها شکلشان در زندگی ماویش کوچکی که خیلی زود وارد چرخ گردون سختی های روزگار شده بود عوض میشود...
آن روز با تمام خوبی هایش تمام شد چیزی که ماویش آرزو میکرد هرگز تمام نشود تا حدی که هر ثانیه آن همانند یک سال طولانی بگذرد و این برای ماویشی که عمر لحظات خوشش بسیار کوتاه بود غیر ممکن محسوب میشد .
صبح خیلی زود از خواب بیدار شد روز اول کاری ماویش بود و آرامش او خیلی عجیب بود آن هم ماویشی که حتی برای امتحانات غیر مهم مدرسه هم استرس میگرفت و حالا در سمت سه شغل قرار بود مشغول به کار شود و این آرامش خیلی خاص بود... انگار مشکلات زیاد او را آبدیده کرده بود و برای هر چیزی استرس نمیگرفت.
سعی کرد بهترین لباسش را انتخاب کند البته منظور از بهترین لباس قابل تحمل تری بود با حسرت دست روی مانتویی که دیروز پوشیده بود کشید این مانتو تنها...
افکار گذشته را از سرش بیرون کرد تصمیم گرفته بود از گذشته فرار کند.
چمدانش را جمع کرد چون به خاطره کار اش تمام مدت باید در اختیار مجستیک پیر مرد انگلیسی باشد ...
زیرا این مرد حتی در عمارت خود هم کسی نمیتواند زبان او را بفهمد این مرد که ثروت از سرو کولش پایین میریخت چرا باید تصمیم به ادامه زندگی در ایران بگیرد در حالی که از غریب بودن خود در ایران مطمئن بوده است؟
این سوال مغز ماویش را درگیر کرده بود ... روزی آرزو داشت به خارج از کشور برود و در آنجا تحصیل کند.
اما پدر و مادرش او را از غربت در خارج ترسانده بودند... و الان پدر و مادرش کجا بودند تا ببیند یک دانه اشان در مملکت و شهر خود نیز غریب است ...
ماویش تمام چیز هایی را تجربه میکرد که در طول زندگی خود حتی به آن فکر هم نکرده بود.
بعد از جمع کردن چمدانش از پله ها سرازیر شد و سیا را در حال خوردن صبحانه دید این پسر انگار خودش خانه ندارد که حتی برای صبحانه هم به اینجا می آید...
_چرا من هر بار تو رو میبینم در حال خوردنی خوبه چاق نمیشه انقدر که میخوری
_ قبلنا سلام میکردی
_ سلام بر سیامک شکمو چطوری داداچ؟
خخخ سیامک متنفر بود از این که کسی به خوراک او گیر دهد ... بیچاره برای چاق نشدن مدام ورزش میکرد اما نمی توانست از غذای خود کم کند به همین خاطر چندین سال است که وزن اش تغییر نمی کند.
_میام میزنم تو دهنت ها بچه پررو بیا صبحونه ات و بخور که تا دیر نشده بریم عمارت
چپ چپ به سیا نگاه کرد و به سمت میز رفت و در صندلی مقابل سیا جا گرفت.
از دیدن خوراکی های روی میز دلش ضعف رفت و سریع مشغول خوردن صبحانه شد.
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت پنجم
_بیا بعد به من میگه شکمو تو که نیومده کل میز و جارو کردی...
_ به خودم مربوطه .
زبونی برای سیا در آورد و مشغول ادامه صبحونه اش شد؛ به قول خودش فوضولی موقوف ، والا.
بعد از اینکه قشنگ دلی از عزا در آورد ، از جاش بلند شد پشت گردن سیا زد و گفت :« دِ بلند شو دیگه دیرمون شد.»
سیا با چپ چپ نگاه کردنش از جا بلند شد و گفت :« این نامزد من کجاست ببینه دست رو شوهر عزیز تر از جانش بلند میکنی؟»
_ اول اینکه زیاد برا خودت نوشابه باز نکن اون اینجا بود طرف منو میگرفت، دوم هم اینکه نامزدت تا لنگ ظهر خوابه خودت که میدونی یه خرسیه برا خودش و در آخر بدو دیگه عین لاکپشت میمونی...
با این حرف از در خارج شد و سیا هم مثل اردک دنبال ماویش کشیده شد تا سوار ماشین بشن ؛ وگرنه سیا رو ول میکردی تا خود شب هم شده میخواست اونجا بایسته و بحث کنه...
در عمارت با تک بوق سیا باز شد و همون غول دیروزی از اون بیرون اومد. با دیدن ماویش در ماشین سیامک
جا خورد ، اما سریع خودش رو جمع کرد و گفت :« سلام آقا صبحتون بخیر ، بفرمایید .»
( ایـــــــــــش ، مگه من اینجا چغندرم بی ادب که فقط میگی سلام آقا ) با حرف در دلش زد رو برگردوند از شیشه کناری به باغی که دیروز پیاده طی کرده بود نگاه میکرد .
راستش را بخواهید ، کمی استرس داشت اما نه مانند دیروز ؛ این استرس تنها به خاطر تصوری بود که از آقای مجستیک داشت.
او فکر میکرد الان با یک پیر مرد جدی و بد اخلاق که عصایی از طلا در دست داشت رو به رو میشود ؛ چه بد بود سر کردن با آدمی که اخلاقش از چیدمان تک تک وسایل منزل که نه قصرش مشخص بود.
با صدای در ماشین که سیا آن را برای ماویش باز کرده بود از فکر هایش دست کشید و پیاده شد . باز هم به کوچه ی بی خیالی زد ، گویا در این مدت آموخته بود چطور از تنش های اطرافش بگذرد، به همین خاطر با لحنی سرخوش گفت :« نه دیگه ، اینجوری نمیشه حتما باید به مهتاب بگم نامزدش چه جنتلمنیه...»
و چشمکی نثار سیا کرد ، سیا با خنده گفت :« تورو خدا این یه رقم رو فاکتور بگیر ، بفهمه کارم ساخته اس .»
قهقه ای زد و گفت :« ماشالله دوستم چه زهر چشمی گرفته ازت »
_ آره نامزد کردی برو پیشش برای آموزش، چون هر جوری هم باشه شوهر خواهرم باید مثل من این درد ها رو تحمل کنه.
دلش پر شد از محبت این دو دوستی که کم از خواهر و برادر ندارند؛ لبخندی روی لــ*ب هایش نقش بست .
_ خوشحالم از اینکه منو خواهر خودت میدونی.
_ تو همیشه مثل خواهر نداشته امی جوجه کوچولو ، حالا هم بیا بریم تو که به اندازه ی کافی دیر کردیم.
با این حرف هر دو به سمت ورودی راه افتادند. دوباره همان مسیر را طی کردند، همان خانم دیروزی جلو آمد و گفت :« سلام آقا ، صبحتون بخیر؛ ارباب در اتاق خودشون منتظرتون هستند.»
( اصلا انگار اینجا هیشکی منو نمیبینه، یا اینا کورن یا من نامرئی ام.)
دنبال سیا به راه افتاد به همون طبقه دیروزی رفتند ، سیا در اتاقی را باز کرد و ماویش با خود اندیشید: این مگه نباید الان در میزد ؟
اما با دیدن راه پله ای از شیشه که انگار از قندیل های یخی ساخته شده بود ؛ از این همه تجمل و ثروت متحیر شد
و اون هنوز خیلی چیز ها از این قصر و صاحب آن ندیده بود.
_ سیا مطمئنی اینا نمیشکنه من میترسم ها.
سیا با خنده دستی به کمر ماویش زد و گفت:« بیا برو بچه این پله ها برای صاحب این همه ثروت ساخته شده مطمئن باش از آهن هم محکم تره»
از اون پله های افسانه ای و زیبا بالا رفتند ؛ چیدمان این طبقه که انگار سوئیتی بزرگ و جدا از پایین بود ماویش را متعجب تر از قبل کرد.
طبقه بالا تماماً از شیشه ساخته شده بود حتی لوستر بالای سر آنها هم همینطور بود . این طبقه ماویش را به یاد انیمیشن frozen و قصر یخی ملکه آن می انداخت ؛ حقیقتا شبیه به آن هم بود.
در آن طبقه تنها دو در وجود داشت ؛ روی یک از در ها طرح شیر هم روی شیشه ی آن کشیده شده بود و دیگری ساده تر از ساده بود.
سیا به سمت همان در که شیر آن عجیب زیبا طرح خورده بود حرکت کرد و صدای تق تق دستش که به در کوبید مانع از ادامه چشم چرونی ماویش در آن طبقه شد.
صدای جذابی که اصلا به یک پیرمرد نمیخورد به آنها اذن ورود داد. سر به زیر پشت سیامک داخل شد .
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت ششم
_Hi good morning
• سلام صبح به خیر
_ سلام آقای محمودی ؛ خانمی که انتخاب کردید پس کجا هستند؟
( نه مثل اینکه من واقعا نامرئی ام چرا هیچکس منو نمیبینه؟)
سیامک دست پشت کمرم گذاشت و منو که پشتش بودم کنار خودش کشید و گفت:« ایشون ماویش زاهدی هستند ، کسی که من انتخابشون کردم.»
_ اما این که خیلی بچه اس ، مطمئنی انتخابت درسته؟
با این حرف ماویش سرش را بالا آورد که با دیدن مرد بیش از اندازه جوان رو به روی خود از تمام تجملاتی که دیده بود بیشتر تعجب کرد.
خب برایش غیر قابل باور هم بود پیرمرد تصورات او کجا و این مرد جذاب رو به رویش کجا ...
با لهجه غلیظ انگلیسی گفت:« سلام آقای مجستیک ؛ از دیدارتون خوشبختم.»
مرد از لهجه ی او تعجب کرد. اصلا به ماویش نمیخورد یک فرد انگلیسی باشد اما لهجه ی او در حین حرف زدن همه را به اشتباه می انداخت.
این لهجه حاصل تقریبا 12 سال کلاس زبان متداوم بود .
_ سلام خانم شما متولده کجایید؟
ماویش با لبخند محجوبی گفت:« من اهل ایران هستم.»
مرد تنها سری تکان داد و با نگاهی به سیا ، گفت:« میشه چند لحظه ما رو تنها بزارید؟»
ماویش به نشانه یادب سری تکان داد و از اتاق خارج شد. می دانست در چه باب نیاز به تنهایی داشته اند ، آقای مجستیکی که دیده بود فطعا اخراج ماویش را میخواست مطمئن بود اینجا نمی تواند بماند.
در حال نه چهره زیبایی داشت و نه تیپ درست و حسابی چطور باید در این قصر که حتی خدمه ی آن هم از ماویش زیبا تر بودند به عنوان آموزگار و مترجم مرد عمارت میماند هرچند تنها این نبود او موظف بود تا خدمتکار شخصی این مرد هم باشد.
غرق در بدبختی های خود بود که در باز شد و سیا از آن بیرون آمد. با چهره ای که بی شباهت به گربه ی شرک نبود زمزمه کرد : « قبول نشدم نه؟ من که میدونستم تو این عمارت وصله ی ناجورم .»
_ وصله ی ناجور چیه دختر ، این چه حرفیه بیا برو تو آقا کارت داره دیگه هم از این چرت و پرتا نگو ...
ذوق زده لبخند زد و سیا را در آغـ*وش کشید و گفت:« آخ جون، خیلی مردی سیامک جونم.»
سیامک خندید و به کمرش زد و گفت :« قربون آجی کوچیکم بشم که اینقدر قشنگ ذوق میکنه. برو تو گلم منتظرته.»
_ میری سیا؟
_ آره گلم ولی شما هم تا یه ساعت دیگه میاید شرکت امروز من اونجام میام دیدنت.
_ مرسی داداشی خداحافظ .
و بوسه ای روی گونه سیا کاشت . مگر این نبود که او به ماویش محرم بود، هرچند برای اطمینان صیغه ی خواهر و برادری میان آنها خوانده شده بود و این به خاطر احترام به عقاید ماوش بود.
از همان در که نیمه باز گذاشته شده بود داخل شد.
_ من نمی دونم سیا تو این چی دیده با این قیافه اش من اینو باید همه جا دنبالخودم راه بندازم. کاش حداقل بهش وکالت تام نمیدادم.
او که هنوز پشتش به ماویش بود و متوجه حضور این دخترک نشده بود ، این جملات را با خود زمزمه میکرد . نفهمید چه زخمی بر دل دخترکی زد که مدتی است هر که از کنارش میگذرد قلب دردناکش را بی زخم نذاشته است .
ای کاش محتاج این کار نبود... ای کاش میتوانست همین حالا با غرور این مکان را ترک کند... ای کاش...
اما نمیشود، هیچکدام این ای کاش ها نمیشود اما... ماویش یک چیز را خوب میداند؛ آن هم این است که خدای ماویش شدید العقاب است ، همین یک کلمه همین یک جمله که می گوید : چوب خدا صدا نداره اگه بزنه دوا نداره... همین ها برای ماویش بس است .
به امید روزی است که این چوب بی صدای خدایش بر تن تک تک کسانی که قلب شیشه ای و زلال ماویش را شکانده اند فرود بیاید؛ فقط از او میخواهد تا شاهد فرود آمدن این چوب بی صدا باشد.
زیر لــ*ب زمزمه کرد :« خدایا، به تو سپردمشون...»
و چقدر این جمله تکرار شده در این شش ماه ... و چه ترسناک است آهی که از این دل برخاست، پس میترسم به جای کسانی که هدف این جمله هستند.
نه این مرد از او توقعی نیست چرا که آنقدر از خودی زخم خورده که این ها به چشم نمی آید.
با تک سرفه ای حضور خود را به رخ کشید. آقای مجستیک به سمتش برگشت و با دیدن ماویش گفت :« خیلی خب حوصله مقدمه چینی ندارم پس مستقیم میگم این قوانین هیچ وقت فراموشت نشه و تا وقتی اینجایی باید اون ها رو تک به تک اجرا کنی. فهمیدی؟»
تنها در مقابل این حرف ها سری تکان داد و منتظر ادامه حرف ها شد.
_ اول اینکه من اینجا آقای مجستیک نیستم اربابم پس آخر حرفات این کلمه رو اضافه کن فهمیدی؟
_بله
_ بله چی؟
با حرص زیر لــ*ب به فارسی گفت( اه اه عقده ای بدبخت که چی مثلا آخر حرفات بهم بگو ارباب این چه معنی میده اون دوران گذشت فهمیدی گذشت ... حیف که مجبورم)
_ بله ارباب
_ حالا خوب شد خب ادامه میدم حتما این اتاقی که کنار اتاق منه دیدی این برای توعه تا هر وقت لازمت داشتم کنارم باشی، هر جور که من بخوام لباس میپوشی و رفتار میکنی . هر جا که با من میای غیر از ترجمه حرفای منو طرف صحبتم ، اصلا حرف نمیزنی.
رو حرف من حرف نمیزنی و بعد از کارای امروزمون میریم خرید تا برات یه فکری بکنم تا آبروم نره. هیچ لباسی با خودت به این خونه نمیاری فهمیدی؟
همزمان با این حرفش نگاه بدی به سر تا پای ماویش انداخت، ماویش شبیه به ضرب المثل آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب شده بود دیگر خیلی چیز ها برایش اهمیت نداشت.
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت هفتم
سرش را پایین انداخت تا آن آبی پر از تحقیر را نبیند. اینطوری تحمل این اوضاع برایش آسان تر بود .
_من بیشتر روز رو مشغولم برای همین وقت زیادی برای آموزش نداری،شاید روزی دو ساعت... تمام کار های من با توعه . از آوردن آب برام گرفته تا شستن لباسام... تنها وظیفه ای که نداری اینه که این اتاق رو تمیز کنی غیر از این تمام کار های این طبقه با توعه... مفهوم شد؟
با حرصی که سعی در پنهان کردن آن داشت گفت:بله ارباب
_خیلی خب حالا هم بیرون باش تا من آماده شم .
سری تکان داد و خواست که از اتاق خارج شود ؛ اما صدای آقای مجستیک متوقفش کرد...
_نشنیدم ؟
ماویش تیز تر از آن بود که متوجه منظور او را متوجه نشود. برای همین تنها با صدایی آرام گفت : چشم ارباب
و بلافاصله از اتاق بیرون آمد. او مجبور بود ؛ مجبور بود تحمل کند و دم نزند.
اینطور که پیدا بود روزگاری سخت در این عمارت برایش انتظار می کشید .
با بیرون آمدن ارباب به دنبال اون از پله های شیشه ای سرازیر شد...
با ایستادن ماشین لوکس ارباب به بیرون از پنجره ی جلو خیره شد . با دیدن برجی که رو به رویشان بود ، اصلا تعجب نکرد.
خب این برج عظیم از صاحب آن کاخ و این ماشین انتظار هم میرفت .
از ماشین پیاده شد خدا روشکر حداقل وظیفه ی باز کردن در ماشین با او نیست . خو تو که همه کاراتو یه نفر باید انجام بده واسه چی اون همه خدمتکار میگیری؟!
هیــــــع خدا نکنه دِ اگه این همه خدمتکار نبود که تمام کارای اون عمارت رو تو باید انجام میدادی...
خودش میپرسه ، خودش هم جواب میده .
با آسانسور شیشه ای مخصوص بالا رفتند. خب درون شرکت از بیرون آن خیلی شگفت انگیز تر است انگار این مرد به دکور های سلطنتی و شیک علاقه ی ویژه ای دارد . چرا که دکور اینجا هم در تجمل دست کمی از عمارت ندارد .
ارباب به سمت اتاقی رفت و در آن را باز کرد اما قبل از ورود رو به ماویش کرد و گفت : به منشی بگو سیامک رو خبر کنه.
_چشم ارباب .
با داخل رفتن ارباب به سمت میزی که در کنج و دیوار و نزدیک به در اتاق بود رفت.
_آقای محمودی رو براشون خبر کنید.
_بسیار خب .
داخل نرفت و منتظر سیا ماند. خیلی خوشحال بود که او را می بیند ... شده بود شبیه بچه های کلاس اولی که بعد از مدرسه برای دیدن مادرشون ذوق میکنن.
دستی رو چشمانش رو گرفت.
_سیا تو چقدر خنگی... دستت و بردار
_چرا خنگم دقیقا؟
_خو اینجا که کسی منو نمیشناسه غیر از تو...
_اوا خواهر راست میگی ها...
به لحن سیامک خندید و گفت :بیا برو بچه منتظرمونه.ت
_باشه بزن بریم.
بعد رو کرد به منشی ای که با تعجب به صمیمیت آنها نگاه میکرد و گفت: بهشون خبر بده من اومدم.
_ من نمیتونم جناب محمودی فراموش کردید، ایشون برای چی نیاز به مترجم داشتن؟
انگار تازه یادش افتاد که این وظیفه ی اوست برای همین جلو رفت و گفت: میشه شماره دفترشون رو بگیرید؟ من خبر میدم.
منشی بدون هیچ حرفی تلفن بی سیمی رو از داخل کشوی میز در آورد و گفت: این تلفن برای شماست ؛ شماره یک اون برای اتاق ارباب و شماره دوش برای منه . من خبر ها رو اول به تو میدم ، حالا هم شماره رو بگیر و خبر بده.
ماویش در جواب حرف های منشی سری تکان داد و تشکر کرد. شماره رو گرفت و منتظر ماند.
_بله؟
_ آقای محمودی اینجا هستن .
_ بفرستشون داخل ، خودت هم بیا.
_چشم ارباب.
رو کرد به سیامک که از شنیدن لفظ ارباب اخم هایش درهم کشیده شده بود. هیچ خوشش نمی آمد ماویش رتا این گونه ببیند.
_سیا جونم ، اخماتو باز کن بیا بریم.
بعد دست سیا را گرفت و به سمت در اتاق ارباب کشاند. در زد و بعد از اجازه ی ورود در را که باز کرد . تعجب کرد، چرا باید اتاقش شبیه چیزایی باشه که همه فقط اون ها رو در انیمیشن ها یا فیلم های جادویی دیده اند؟
اینبار اتاق از شیشه هایی شبیه به آتش و رنگ اون ساخته شده بودند. درست عنصر مخالف اتاق خوابش که از یخ ساخته شده بود.
خدا رحم کنه معلوم نیست اتاق بعدی که ازش ببینیم از چی باشه.
_ بنشین سیا جان ،تو هم بشین دختر.
حرصش گرفت میخواست با لحنی محکم بگوید که او اسم دارد و ارباب نمی تواند او را هر طور که خواست صدا کند.
اما او گردنش از مو باریک تر بود و نمی توانست شکایتی کند. که اگر میتوانست الان اینجا نبود.
_ بله ... ارباب.
با اکراه جمله اش را کامل کرده بود . میترسید از سیاوشی که از تعصب چشمانش رو روی هم گذاشت تا از خشمش کم کنه.
او راضی بود. همین که می دید هنوز کسانی هستند که دوستش داشته باشند؛ شاد میشد.شادی واقعی هم یعنی ...همین داشتن کسانی که دوستت دارند.
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
70
238
33
پارت هشتم
روی صندلی کناری سیا جا گرفت .
_ سیامک امشب مهمونی دعوتیم ،همین الان این دخترک رو برمیداری میبری براش لباس درست و حسابی میگیری . این اینجوری نیاد تو مهمونی ها.
به ماویش برنمیخورد؟ وقتی که او را دخترکی خطاب میکردند که تیپش مایه سرافکندگی بود. او زمانی غروری داشت که حتی در مقابل پدر و مادرش هم آن را نمی شکاند.
اما ... اکنون هر کسی که او را میشناخت سنگی به غرور شکسته اش میزد. و چه دردناک بود اینکه نمی توانست جوابی به آنها بدهد.
دستش را نامحسوس روی دستان سیا گذاشت و با این کار او را به آرامش دعوت کرد . این چیزی بود که خود ماویش انتخاب کرده بود پس همه جوری پاش میموند.
سیا نگاهی به صورت گرفته ماویش کرد و گفت: باشه کیهان کار دیگه ای نداری؟
پس اسم این ابر مرد غرور کیهان بود.
_ آرایشگاه هم ببرش .
اینبار دیگر ماویش فوران کرد و گفت: ارباب اگر اجازه بدید من آرایشگاه نمیرم.
_از تو نظر نپرسیدم . با قبول اینکار مجبوری اونطور که من میخوام ظاهر بشی.
ماویش با ناتوانی به سیامک خیره شد. اون نمیخواست تا اعتقاداتش رو رو زیر پا بزاره. لبخندی که سیا به چشمای اون زد یعنی اطمینان از اینکه این کار انجام نمیشه.
_کیهان این چه کاریه اینجا ایرانه خانم زاهدی علایق و اعتقادات خودش رو داره اون نمیتونه بی حجاب تو مهمونی ها بیاد.
_ خب میتونه استعفا بده .
_ کیهان جان چرا لج میکنی تو نمیتونی کسی رو پیدا کنی که هم اندازه ی ماویش زبان بلد باشه و هم بتونه کارای تو را باهم انجام بده.
_ خیلی خب ؛ ولی دلیل نمیشه بدون آرایش بیاد.
اینبار ماویش خوشحال از نرم شدن ارباب گفت: خودم تو خونه میتونم آماده بشم .
_مطمئنی؟
باز هم بوی تحقیر میامد اما برای ماویش مهم نبود . الان مهم این بود که ماویش میتواند خیلی راحت پای عقایدش بماند.
_مطمئن باشید.
_ خیلی خب حالا میتونید برید یه چند تا مانتوی درست و حسابی هم بخرید.
_ باشه ، باشه کیهان .
_برید دیگه.
بدون هیچ حرف دیگری از ماشین بیرون آمدندو سوار ماشین شدن .همین که در ماشین بسته شد سیا ترکید ...
_ دختره ی بیشعور نفهم ...مگه مجبوری کار کنی جات مگه بده خونه ی مهتاب اینا. نمیخوای اونجا باشی ؟ خیلی خب من که خونه ام تنهام تو هم بیا اونجا . مگه من برادرت نیستم برای چی باید جلو چشمم تو رو خورد کنن و من هیچی نگم.
ماویش بغض کرده بود با صدای لرزون گفت: داداشی ... من باید بتونم رو پای خودم وایستم نمیشه که بقیه عمرم رو سربار کسی باشم.
_دِ آخه من چی بگم به تو بچه .
خم شد دست دور گردن سیامک انداخت و گونه اش رو بوسید .
_ هیچی نازم و بکش .
_ بچه پررو.
_ عمته
سیا بلند خندید و گفت: گمشو بچه ی بد ، به عمه ام چیکار داری.
ماویش هم خندید ، با ذوق برای اینکه سیا را خندانده بود...
_سیامک جون من بیا این لباس و بگیر بره دیگه ...
_ عمرا این رو بگیرم که کیهان اول سر تو رو بعدم من و میبره
_ ای لعنت به جفتتون
سیا چپ چپ نگاهش کرد و از جلوی ویترین دور شد . یک ساعت و نیم بود که میچرخیدند و فقط توانسته بودند سه تا مانتو بخرند.
با ایستادن سیا به سمت اون ویترین رفت . سیا با انگشت به لباسی اشاره کرد انگشت اون رو دنبال کرد تا به یه لباس بلند تا زیر زانو که طرح اون هندی بود .
و با حجاب خیلی راحت میتوانست از زیر آن ساپورتی سفید بپوشد و شالش را مدل هندی ببندد بدون اینکه طرح لباس را خراب کند.
خوشحال دستانش را بهم کوبید و گفت: آخ جون این فوق العاده اس سیا.
_خیلی خب حالا اول بیا برو بپوشش
_ چشــــم
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.