درحال نگارش رمان عشق فراموش شده | حدیثه سادات کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع حدیثه سادات
  • تاریخ شروع
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
نام رمان:عشق فراموش شده
نویسنده:حدیثه سادات
ناظر: @*SEDNA*
ژانر:عاشقانه،پلیسی
خلاصه:داستان درباره دختری شیطون، قوی و نابغه به اسم آواست. به خاطر عشقش به پلیسی این حرفه رو انتخاب میکند. دریکی از ماموریت‌ها عاشق سرگردی جدی و خشن، با شیطنتی ذاتی میشه؛ اما طی اتفاقاتی این عشق به فراموشی سپرده میشه. در پایان چه اتفاقی میفتد؟
تنها یک چیز این را مشخص میکند؛ تقدیر! تقدیری که رقم میخورد تا پایان هرقصه ای را آشکار کند.


Negar_04102018_012245.png
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
165
935
93
23

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت اول
در اتاقم زده شد:
_بفرمایید.
ستوان زند وارد شد و احترام نظامی گذاشت:
_آزاد کارتو بگو.
_جناب سرگرد ریاحی گفتن برید اتاقشون.
اه باز این مختل آسایش من شد؛ خیر سرم میخواستم استراحت کنم.
_خیلی خب، تو میتونی بری.
احترام گذاشت و بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله از جام بلند شدم،چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بعد از برداشتن پرونده از اتاق بیرون رفتم.
با صدای بفرماییدش داخل شدم و ناچار احترام نظامی گذاشتم با اینکه درجه هامون یکی بود اما اون مافوق من حساب میشد . آروم به سمت میز رفتم و پرونده رو روی اون قرار دادم نیم نگاهی به پرونده انداخت و گفت :بفرمایید اینجا باهاتون حرف دارم ...
با دستش به صندلی اشاره کرد با اکراه روی مبل جا گرفتم .
_ماموریت جدیدی در راه دارم و در اون به یک مامور اطلاعاتی واقعا خوب نیاز دارم و شما شخص پیشنهادی سرهنگ هستید هرچند من با مامور زن موافق نبودم .
از حرفاش تحقیر میبارید با اینکه اصلا دلم نمیخواست به ماموریت برم اما با غرور گفتم:بسیار خب از کی شروع میکنیم؟
_از چهار روز دیگه و شماتا اون موقع مرخصی دارید و از همین حالا میتونید برید .
_ممنون
بدون اینکه احترام بزارم از اتاق بیرون اومدم حالا کی میخواد مامان منو راضی کنه سریع سمت دفترم رفتم تا وسایلم رو جمع کنم باید به متین هم سر میزدم. رفتم تو اتاقم و بعد از جمع کردن وسایلم رفتم سمت اتاق متین . در رو آروم باز کردم و گفتم :« خانم خوشگله مهمون نمیخوای ؟ »
سرش رو بالا آورد و گفت :« ای بمیری سکته کردم آوا .»
چشمکی زدم و گفتم :« حرص نخور غزیزم زود پیر میشیا .»
_برو بابا کجا به سلامتی انقدر زود شال و کلاه کردی ؟
لبخند حرص درآری زدم و گفتم :«میرم سر قبرت فاتحه بخونم عشقم
_ خودت بمیری اصلا به من چه ؟ ولی وقتی خبرش رو به مافوقت دادم میفهمی .
با خونسردی گفتم :« برو عزیزم خودش بهم مرخصی داده اونم سه روز ...»
با جیغ و ناباورانه گفت :« نه »
_آره
_نه
_ ای زهرمار و نه... جدی دارم میگم مگه من مثل توام از زیر کار در برم آخه...
_ راس میگی ؟
نخیر این هنوز نمیخواد باور کنه من دارم راس میگم یا من سابقه ام تو دروغ گویی خرابه ... یا اصلا به مافوق ما نمیاد مرخصی بده ... فکر کنم گزینه دوم درست باشه چون من زیاد دروغ نمیگم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :« نه دارم سر کارت میزارم ...!»
با قیافه حق به جانبی نگاهم کرد و گفت :« چیه خب از اون کوه یخ بعیده . »
دیدید درست حدس زدم واقعا از اون انتظار نمیره خودمم تعجب کردم وقتی گفت سه روز مرخصی دارم . آهی کشیدم و گفتم :« بابا بعد از سه روز باید برم ماموریت اونم با آدمی که با یه من عسلم نمیشه خوردش...»
_آخی عزیزم عیب نداره حالام پاشو برو وقت با ارزشم و حروم کردی .
_ خیلی خب حالا ، خداحافظ .
_ برو نبینمت ...
والا شانس نداریم ما که مردمم دوست دارن مام دوست داریم. بیخیال این چت و پرت زیاد میگه . سوار ماشین دویست و شش ام شدم و روندم سمت خونمون . کلید انداختم و در رو باز کردم . از همون دم در شروع کردم داد زدن :« آهای ایهاالناس دلیل رگ زنی هاتون اومد . توروخدا نمیخواد بیاید پیشواز ... »
یهو مامانم با کف گیر از آشپزخونه اومد بیرون و گفت :« کم تر خودت رو تحویل بگیر چته صدات رو انداختی پس کلت داد و هوار میکنی؟
_مامان جون سلام خسته نباشم .
همانطور که به آشپزخونه بر میگشت گفت :« کوه کندی خسته باشی بیا برو لباس هات رو عوض کن بیا سالاد درست کن آل ببرتت .»
هی من میدونم دیگه وقتی داشتن اون دنیا شانس پخش میکردن من تو صف دستشویی بودم . وگرنه مگه میشه اصلا مگه داریم ؟ فکر کنم این ها من و از توی جوب پیدا کردن . رفتم تو اتاقم و لباس هام رو با یه تاپ نیم تنه مشکی و شلوارک مشکی ستش عوض کردم . پابند به پام بستم . موهای بلندم رو شونه کردم و باز گذاشت. یه تل سفید رنگ خوشگل هم روی موهام زدم و صندل های سفیدم رو هم پا کردم . عین آدم از پله ها پایین اومدم. چیه فکر میکردید الان سر میخورم میرم پایین ؟ درسته که خیلی شیطونم ولی از جونم که سیر نشدم ، شدم ؟ نه
سمت مبل رفتم و یه جوری ولو شدم که فکرکنم با کاردک هم نشه جمعم کرد گوشیمو برداشتمو رفتم سمت دنیای مجازی لامصب چه چیزیه..
میبینم که متین همین الان پست گذاشته این مگه الان نباید تو اداره سرکارش باشه؟
_ متین تو الان تو اداره کلتو کردی تو اون لامصب از حقوقت کم میکنم
دکمه ارسال رو زدم و با فکرهای خبیثانه ام لبخند زدم
به جون خودم که نه به جون شما به ثانیه هم نکشید جواب داد:«آوا جوووونمممم تو که اینکارو نمیکنی.»
-عه مطمئنی؟من که اینکارو میکنم.
_وایییی جون متین ، متین رو کفن کنی یعنی تو اینکارو بکنی خودم به صد روش سامورایی باهات برخورد میکنم .
_وای وای ترسیدم جان من اینکارا رو نکن با من !
یهو یه چی از پشت خورد تو سرم ، یه جیغی زدم که خودمم از صداش تعجب کردم . یهو یکی دیگه خورد تو شونم بازم یه جیغ سورمه ای کشیدم .
_چته ؟ بچه نزاییدم که صداگذار جهانی زاییدم .
برگشتمو چشتون روز بد نبینه مامانمو دیدم که کفگیر به دست مثل یه اژدها بالا سرم واستاده .
_مامانی جونم چیشده باز؟
_مگه من به تو نگفتم بیا سالاد درست کن اومدی نشستی اینجا .
اوه اوه اوضاع خرابه...
_مامانی به جون خودم وقتی اینجوری بالا سرم ظاهر میشه میترسم ،اگه آل ببرتم نمیترسم!

_خوبه حالا پاشو جمع کن خودتو سالاد درست کن.
تحت تاثیر عواطف خانوادگیم قرار نگرفتید ؟
میدونم خیلی دوسم دارنا خیلی...
_پاشو دیگه مثل بز منو نگاه میکنه .
_مامانی حیوون دیگه ای هست تعارف نکن بگو ها
_روش فکر میکنم بلند شو .

پاشدم رفتم آشپزخونه و وسایل سالاد و و گذاشتم رو میز و مشغول شدم بچه ها یه سوال ؛ من خودمو تو اداره به زور کنترل میکنم یه سرگرد جدی باشم و سوتی ندم ولی این مأموریته چند ساعت بیشترم سوتی میدم اینکه چند هفته یا ماهه چیکار کنم من؟
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت دوم
همینطور داشتم فکر میکردم که باز یه چیزی محکم خورد رو‌ دستم .
_باز چیشده ننه؟
_بچه مگه من بهت نگفتم سالاد درست کن؟
_مامان الان گل لگد نمیکنم که دارم سالاد درست میکنم.
_الان این سالاده؟
_بله پس فکر کردی چیه؟
_والا این کاهو ها اندازه کله خودته ! این چه وضعشه بچه دو روز دیگه چی میخوای بزاری جلو شوهرت ؟سالاد درست کردنم بلد نیستی.
_جون مامی وقتی حرصی‌ میشی خوردنی میشی ها.
_پاشو برو‌ نمیخوام تو کاری برای من بکنی خدا به شوهرت رحم کنه.!
_مامانی اون که یه فرشته گیرش میاد قطعا خدا عنایت ویژه ای بهش داره(سوراخ شدن لایه اوزون تقصیر من نیست.)
_آره جونم تو میشی تاوان تمام گناهاش .
_مامان...
_یامان ، بیا برو دیگه .
از آشپزخونه بیرون اومدم . جون شما خیلی وقته تخلیه انرژی نداشتم حالا که سه روز آزادم میخوام تا میتونم استفاده کنم...چه کنم ؟ اول میریم استخر بعد هم با دوستای خل و چلم میرم بیرون ایول همینه سریع رفتم سمت استخر اولین شیرجه رو که زدم دلم شاد شد . دوساعتی اونجا مشغول بودم تا بالاخره خسته شدم و رفتم حموم . حالا بگید چی میچسبه یه کنسرت با هنجره طلا آوا خانوم .
همینجوری هر آهنگی به ذهنم میرسید ؛ درست یا غلط میخوندم که باصدای آوینا از ترس با عزرائیل بای بای کردم برگشتم.
_ آوا کی بهت گفته صدات از کلاغ بهتره که انداختیش پس کله ات داد و هوار میکنی ؟ بخدا رهام میره خودکشی میکنه ...
_وای زبونت و‌گاز بگیر به عشق من چیکار داری بچه؟
_خوبه فقط سه دقیقه ازم بزرگتری .
_همون سه دقیقه خودش یه عمره.
_بیا بیرون بابا فاز روانشناسی برداشته واسه ما...
همونطوری که حوله روی موهام میکشیدم تا خشک بشن از حموم بیرون اومدم .
_بچه چقدر حرف میزنی تو کارو زندگی نداری؟
_نه که خودت الان تو اداره ای .
_من سه روز مرخصی دارم بعد هم باید برم مأموریت تو چی؟
_منم دادگاهم زودتموم شد اومدم خونه.
_ماشالله دفترم که پیچوندی...
_بیخیال بگو ببینم این سه روز ومیخوای چیکار کنی؟
_نمیدونم ولی امروز میخوام متین و من و تو اون چاقاله بریم بیرون بگردیم
_ عالیه.. واستا ببینم منظورت از چاقاله دوست منه؟
_دقیقا!
_متین خوبه نه ؟ به دفنه چیکار داری؟
_ با اون اسمش پاشو برو بیرون حالا حوصله ندارم .
_خیلی...
بالشت رو از رو تخت برداشتم پرت کردم سمتش خورد تو صورتش .
_بی ادب آدم به آبجی بزرگترش فش میده؟
_ سه دقیقه استا جوّ گرفتت...
_ دم درآورده واسه من
بالاخره از اتاق رفت بیرون منم رفتم سمت لپ تابم . یعنی زندگی من تو لپ تاب و گوشیم خلاصه میشه .خدا مخترعش رو خیر بده چ کار خوبی کرده همه رو دیوونه کرده ...!ای بابا چی دارم میگم من ؟این ریاحی هم نگفت چه مأموریتیه با پای خودمون یه وقت نریم تو دهـ*ن شیر .اصلاح میکنم نرم تو دهـ*ن شیر ! والا ریاحی بره بیرون نیاد. نه اینبار چون منم باهاشم بیرون بیاد ایشالله سری بعد...زنگ بزنم ازش بپرسم ؟ نه ، نمیشه الان ضایع امون میکنه . خب من میمیرم از فضولی که بزار به متین بگم ته توش رو دربیاره گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به متین بوق اول به دوم نرسیده برداشت .
_سلام متین پسر گلم خوبی ؟ چه سوالیه تو همیشه خوبی . منم خوبم فدام شی عزیزم ؛ انقدر رو گوشیت نخواب ضرر داره میمیری نمیام سرخاکت .چه خبر ؟تو اون اداره کار نداری همش تو گوشی ای ؟متین ببین...
_نفس نمیگیری ؟ یه سره داری حرف میزنی . بعد هم صد دفعه گفتم اسم منو مسخره نکن.
باصدای متعجبی گفتم :«من کی مسخره کردم؟»
_همین الان گفتی پسر گلم ، من دخترم میفهمی ؟ دخترم...
این همه حرف زدم تیکه اول و ندیده بگیره نشد !
_نفس بگیر مردی اون ور آوا...
_ای وای خوب شد گفتی انقدر آدمو به حرف میگیری که یادم رفت موضوع اصلی...
_موضوع اصلی؟
_آره دیگه بیکار نیستم وقتم رو حروم تو کنم که...
_حرفت رو بزن .
_برو ته توش رو دربیار که مأموریت جدید ریاحی گروه مقابلش کیه . پنج دقیقه هم وقت داری از وقتی گوشیو قطع کنم شروع میشه .
_خیلی خب...
_بی ادب بای.
استرس گرفتم درسته اولین مأموریتم نیست ولی تو اون یکی ها من فقط اطلاعات رو عهده دار بودم الان کل مأموریت دونفره اس اونم با همکاری من و اون آبشار یخ !چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد . سریع تماسو وصل کردم .
_ چی شد ؟چرا دیر کردی ؟ گفته بودم پنج دقیقه...
_تو پنج دقیقه میتونی از کارای این موزمار سر در بیاری؟
_خب حالا چی شد؟
عجله داشتم سریع ببینم این گروه چجوریه که اون یخچال منو در حدش نمیدونست .
_ طرف مقابل گروه بزرگی نیست ولی به خاطر یه نفر که دقیقا رقیب تو میشه تو مأموریت این یه گروه خطرناک به حساب میاد...
یا ابوالفضل ، رقیب هم پیدا کردم تازه پیشرفت به خاطر اونه ، بدبخت شدیم رفت.
_خب تو چه زمینه ای کار میکنن؟
_شرمنده دیگه همین قدر هم زیادی فضولی کردم . فقط اسم گروه کابوس تاریکه...
_نَمَنه؟این دیگه چه اسمیه ؟
_چه می دونم اونطوری ک من فهمیدم اسم همون شخصه ک گذاشتن رو گروه .
به حق چیزای نشنیده ...!
_ اسم اون طرف کابوس تاریکه ؟ به جون تو ننه باباش ازش بدشون میومده وگرنه آدم اسم بچه اشو میزاره کابوس ؟ تازه اونم تاریک...
زد زیرخنده ؛ بلند بلند می خندید .
_ رو آب بخندی . برای چی الان داری میخندی؟
_ اسمش نیست که لقبشه...
_واقعا ؟ منم اسمم رو میزارم رویای روشن ؛ مااهل کابوس بودن نیستیم .
_برو بابا وقتم رو گرفتی .
بعد هم سریع گوشی رو قطع کردم . بریم ببینیم این دیگه چه گروهیه سریع رفتم تو سایت و اسم اون آدمه کابوسه چیه زدم .با هر کلمه که میخوندم شاخام میزد بیرون ! ایول بابا حریف قدره من عاشق چنین مبارزاتیم کابوس جون بچرخ تا بچرخیم . ای جانم سازمان اطلاعات رو آقا هک کردن .یادمه کسی که اسم این گروهو براشون درآورد من بودم .میگم چرا اسمش ته ذهنم آشنا میزد .
یه پوئن مثبت کابوس جون...ایول به ساعتم نگاه کردم . دیر می شد از اتاق پریدم بیرون در اتاق آوینا درست رو به روی اتاق من بود و چیدمان و همه چیش مثل خودمون دوقلو بود .اما تم اتاق ها فرق داشت مال من سفید و سورمه ای بود و مال اون سفید و بنفش...بدون در زدن پریدم تو ؛این عادت جفتمون بود .
_ سکته کردم ، چرا اینجوری میای تو ؟
_حاضر شو بریم . فقط آرین هم میاد با اکیپشون، گفتم خبر داشته باشی .
_خیر سرم اون دوست پسر منه بعد باید خبرش رو از تو بشنوم .
_حالا دیگه همینه که هست ؛ میخوای بخواه ، میخوای هم مجبوری بخوای !

_بروحاضر شو . برای من سخنرانی میکنه خانم ...
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت سوم
_بی ادب.
از اتاق بیرون اومدم و به اتاقم برگشتم . مانتوی صورتی ام رو با شال و شلوار طوسیم درآوردم . آرایش کردم و اون ها رو پوشیدم . آوینا اومد تو اتاق ؛اون رو دیگه توصیف نمیکنم ، مهم من بودم . با هم به پایین رفتیم ؛قسمت سختش رو سپردم به آوینا ،که مامان رو راضی کنه . همیشه همینطور بود ؛ شوخ و دوست ماها ولی سخت گیر...
مامانه دیگه خودمم رفتم حیاط و سوار ماشین خودم شدم . به دقیقه نکشیده آوینا هم اومد . اول رفتم دنبال متین که نزدیک تر بود بعد هم رفتم دم خونه دفنه ؛ تا اومد نشست تو ماشین گفتم :« ماشین نشست کرد بشکه .»
_باز شروع کردی؟مثلا تو که هیکلت ورزشکاریه چیکار کردی؟
_کاری که تو نکردی.
آوینا گفت :« بسه دیگه.»
_خیلی خب به من چه این دفنه رو می بینم شیطنتم گل میکنه .
_بس که... چپ چپ نگاهش کردم که گفت :« بس که گلی ...»
هم دیگه رو بـ*غـل کردیم .
آوینا گفت : «نه به اون اول نه به حالا جمع کنید بابا.»
درست نشستم و راه افتادم .
آوینا گفت :« آرین اینا گفتن بریم این رستوران...»
آدرس رو خوند زیاد دور نبود ، نیم ساعته رسیدیم.بچه ها رفتن تو . منم ماشین رو پارک کردم و رفتم توی رستوران ؛ میزشون رو دیدم با سه تا پسر نشسته بودن . سمتشون رفتم بچه ها با دیدنم سری تکون دادن ، یکی از پسرا که من رو دید بلند شد و سه تا پسر دیگه هم بلند شدن .با دیدن یکیشون نزدیک بود چشام از کاسه دربیاد...توبه بسم الله این اینجا چیکار میکنه ؟ یهو به خودم اومدم و سمتشون رفتم.تا رسیدم با تعجب و غیر قابل کنترل گفتم :«شما اینجا چیکار میکنید؟»
_سلام عرض شد .
با تعجب بیشتری گفتم :«سلام جناب ریاحی.»
رفتم روی تنها صندلی خالی که از قضا کنار اون بود نشستم .
_سلام آوا خانم.
با تندی سرم رو بالا آوردم به پسری که کنار آوینا نشسته بود نگاه کردم .
_آرین خان چطوری داداش؟
_ای بد نیستیم ، شما که فقط آرتان رو دیدی و سریع نشستی.
باخنده گفتم:«جذبه اشون گرفت منو.»
ای وای من تازه یادم افتاد کنار ریاحی نشستم و دارم شیطنت می کنم . کسی که فقط سردی و خشونت من رو دیده بود .سریع سرم رو سمتش چرخوندم . با تعجب داشت نگاهم می کرد . تا دید متوجه اش شدم چشماش تغییر کرد . خم شد سمتم و گفت:«ولی شما چقدر شیطون هستید ! فکر میکردم با یه سرگرد جدی میرم مأموریت نه یه دلقک...
همچین برگشتم نگاهش کردم که سرم محکم خورد بهش ، آخ ریزی گفت ؛ خنده ام گرفت .
_من هم فکر میکردم با سرگرد باجنبه دارم میرم مأموریت ولی اشتباه می کردم .
چشم غره ای بهم رفت.
آرین:«بابا بسه شمشیر ها رو بزارین زمین داداش چته»
_داداش؟
آوینا:«آره دیگه ، آقا آرتان داداش آرین هستند.»
_یاخدا
آرین همچین زد زیر خنده و گفت:«ای وای آوا جان بتی که ساخته بودی خراب شد ،نه ؟ تازه باید تا آخر عمر اون رو به عنوان برادر شوهر خواهرت تحمل کنی !»
_اینکه کاری نداره ، دختر نمیدیم بهتون.
_بروبابا،پاشو بیا اینجا بغلت کنم دلم برات تنگ شده ،چندوقته نیستی.
اومد سمتم خندیدم و گفتم:«بشین سرجات ،حاج آقا داریم اینجا شئونات اسلامی رورعایت کنید.»
_بی ادبیات.
بلندشد و اومد بغلم کرد. بعد از چند ثانیه کشیدم کنار و گفتم:«بسه دیگه جنبه نداری.»
خندید و رفت سرجاش یک ساعتی اونجا بودیم ولی آرتان خان حتی یک لبخند هم نزد.کوه یخ ،یخچال... بعد از رسیدن به اتاقم بلافاصله چمدونم رو درآوردم و لباس هام رو یکی یکی توش چیدم.
بعد هم تخت خوابیدم . باصدای زنگ بلند شدم ورفتم تو اتاق آوینا ؛ طبق حدسم خرس هنوز خواب بود . تکونش دادم و بلند گفتم:«زلزله ، زلزله بیدار شو الان میمونی زیر آوارها پاشو.»
درجا سرجاش نشست وجیغ زد. بلند بلند خندیدم. قیافه خواب آلود و وحشت زده اش خنده دارترین صحنه بود .اومد دنبالم کنه که از زیر دستش در رفتم و پریدم از اتاق بیرون. بلندگفتم :«حاضر شو دوست پسرت منتظره .»
خودم یه شلوار شیش جیب راحتی با مانتو ارتشی و شال مشکی پوشیدم کرم ضد آفتاب رو زدم .
با چمدون از اتاق بیرون اومدم . بر خلاف میل من قرار شده بود این سه روز من و آرین و آوینا باداداش یخچالش بریم شیراز...بعد هم بریم شمال.از اتاق رفتم بیرون . اینبار آوینا هم ماشینش رو باخودش می آورد . رفتیم سوار ماشین هامون شدیم و راه افتادیم .آوینا و آرین میخواهند تو ماشین تنها باشن و من مجبورم آرتان خان رو ببرم .می مردی بگی خب من هم ماشینم رو میارم ؟ نه واقعا می مردی ؟ رفتیم در خونشون این خواسته ی آوینا بود . خانم نظر دادن که پسرا ماشین نیارن.نمی دونم چرا... از ماشین پیاده شدم به درش تکیه زدم همین که اومدم عینکم رو درست کنم...
موهایی که از جلوی شالم بیرون بودن ریختن روی صورتم با دستم بینشون کشیدم وعینک رو روی سرم گذاشتم .تازه چشمم به اون سه تا افتاد که خشک شده منو نگاه میکردن و فقط آوینا گوشی دستش بود. یهو جیغ کشید:«آوا...»
_بسم الله الرحمن الرحیم چته جن گرفته ات مگه؟
_بیا ببین چه عکسی ازت گرفتم.
رفتم سمتش گوشی رو از دستش کشیدم . واقعا عکسی که گرفته فوق العاده بود. من وقتی سرم پایین بود و دستم بین موهام جالب شده بود.
آرین گوشی رو ازم گرفت و گفت:«دختر تو خیلی زشتی ها ، آدم نمیتونه ازت چشم برداره.»
_زشتی از خودته ،راه بیفتیم دیگه.
آرین و آوینا سوار شدند . رفتم سمت ماشینم . برگشتم دیدم مثل چراغ برق ایستاده همونجا .
_جناب سرگرد نمیاید؟
زیرلب گفتم :«چوب خشک...»
_شنیدم.

چاکار کنم حالا اخطار میده شنیدم ،اومد سوار شد ؛ راه افتادیم. دوساعتی میشد که تو راه بودیم دیگه وقت صبحانه بود زدم کنار . زنگ زدم آوینا اگه اونجا رستوران دیدن بایستند.
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت چهارم
بعد صبحونه آوینا پیشنهاد داد حالا که بیرون از شهریم مسابقه بزاریم.منم که پایه ، کمربندم رو بستم آماده پام رو روی گاز نگه داشتم . یهو انگار ماشین پرواز کرد. آوینا پشت بود ما جلو دیگه داشت بهمون میرسید ؛ تا جایی که ماشین توان داشت گاز میدادم .تا موقع ناهار ادامه دادیم ولی به جایی نرسیدیم... الان توقع داشتید من برنده شم ؟خودمم همین توقع رو داشتم ولی نشد دیگه. منتظر غذا که بودیم کیفم رو درآوردم و آرایشم رو تجدید کردم .
آویناگفت:« وسط رستوران تجدید میکنی ؟»
_کوری عزیزم که میپرسی؟دیدی دیگه وسط رستوران تجدید کردم.
دیگه غذا رو آوردن و اجازه ادامه صحبت رو ندادن بعد از غذا یه سره رفتیم سمت شیراز...وقتی رسیدیم انقدر خسته بودم نمی تونستم روی پام وایستم. اون چوب خشک هم که حتی تعارف نکرد به خودش زحمت رانندگی بده .کلید اتاق رو گرفتم و بی توجه به اونا رفتم بالا و با همون لباسا روی تخت ولو شدم خوابیدم یا بهتر بگم بیهوش شدم...
یه دوساعتی استراحت کنم بعد بریم بگردیم با تکون های شدید یه شخص که به احتمال زیاد آوینا بود ؛ از خواب بیدار شدم . همونجور چشم بسته شروع کردم :«آوینا بابا خسته ام بزار بخوابم این چه طرز بیدار کردنه ...»
چشمام رو باز کردم . باز کردن همانا و....دیدن یه گله آدم همانا... یا ابلفضل اینا چرا همه اینجا نشستن این اتاق مگه فقط کلیدش دست من نیست ؟
_یاخدا شما اینجا چیکاردارید؟
آرین:«خب ادامه میدادی عزیزم ،تو همیشه اینجوری عشق منو به بار فحش میگیری؟»
_نه به جون تو ... اون عشق توعه همیشه منو اینجوری فحش میده این اولین باره
آرین:«راست میگی؟»
_شک داری؟
_به تو آره
چپ چپ نگاهش کردم .
آوینا:«راست میگه! ولی بگو با چه روش های جانوری منو از خواب بیدار میکنی.»
_عین آدم صدات میکنم!
_عه کی بود امروز بالا سرمن زلزله زلزله میکرد ؟
اینو که گفت آرین تقریباً ترکید از خنده.
_ قیافت چقدرباحال شده بود. کوفتت بشه آوا تنهایی...
چشمم افتاد به اون تیر چراغ برق بی حس زل زده بود به ما . این واقعا آدمه؟چرا اصلا نمیخنده؟
آرتان:خیلی خب بیدار شد ؛ بیاید بریم بیرون تا حاضر شه.
اون دوتا هم مثل اردک دنبالش راه افتادن . چه حرف گوش کن! بلند شدم بعد از شستن دست و صورتم از تو چمدون یه مانتو زرشکی با شال و شلوار سفید بیرون آوردم و پوشیدم آرایشم رو هم با یه رژ زرشکی تکمیل کردم. قرار شد بریم بازار چون شب فرصت رفتن و گشتن نبود اونو گذاشتیم فردا.چیزی اونجا چشمم رو نگرفت. اونم منی که بازار رفتنم با یه عالمه خرید همراه بود! همینطور داشتم به ویترین ها نگاه میکردم که چشمم به یه نیم ست نقره افتاد ؛ ظریف و زیبا. بیا چشم زدم خودم رو دیگه. رفتم تو مغازه ازش خواستم اون سرویس رو برام بیاره.
گردنبندش رو روی سینم گرفتم و چرخیدم سمت اونا...
آوینا:مثل همیشه خوش سلیقه ای
همون نیم ست رو فقط خریدم بعد هم رفتیم رستوران .داشتیم حرف میزدیم درباره اینکه فردا کجاها بریم بگردیم . گرم بحث کردن بودیم که صدای بلند شکستن شیشه اومد!وحشت زده برگشتیم سمت در رستوران شیش نفر بودن فکر کنم دزد بودن( تنهایی فکر کردی به این نتیجه رسیدی؟)
با تفنگ تهدید کردن که همه بشینن رو زمین همه نشستن اما من همچنان رو صندلی با خونسردی بهشون نگاه میکردم.
یکیشون گفت :«خانم کوچولو نشنیدن چی گفتیم؟»
_چرا شنیدم.
_پس از جونت سیر شدی نشستی مارو نگاه میکنی؟
_نه دارم فکر میکنم شما از جونتون سیر شدین یا نه!
یکیشون قهقه زد و اومد سمتم کنارم وایساد و گفت:«چه خانوم کوچولوی شجاعی من از این خانوما دوست دارم»
دستش رو سمت صورتم آورد که تو یه حرکت مچشو گرفتم و گفتم :« لقمه بزرگتر از دهنت برداشتی گوریل...»
بعد هم دستشو محکم پیچوندم ودوبار با زانو زدم تو شکمش یه لگد زدم تو ماتحتش که پرت شد سمت دوستاش.اوهه چه ضربه ای...!
رفتم سمتشون و گفتم :«این خانوم کوچولو از این کارا زیاد بلده ها با هاش درگیر نشید.»
حرفم تموم نشده یکیشون از پشت دستمو گرفت و پیچوند. با آرنج زدم تو سینش.باهاشون درگیر بودم که صدای یکیشون اومد :«خانوم کوچولو...»
برگشتم سمتش دیدم آوینا رو گرفته و تفنگش رو گذاشته رو شقیقه آوینا!
_دیگه بسه زیادی هنر نمایی کردی نوبت منه
شکه داشتم به آوینا که وحشت زده بود نگاه میکردم.
یهو دست یکی اومد رو شونم دستش و پیچوندم کشیدمش جلوم و پرتش کردم سمت اونا...وقتی حواسش جمع یارش شد ، دویدم سمتش و تا به خودش بیاد با پام زدم زیر تفنگش و پرت شد هوا تفنگ رو گرفتم.با دسته اش زدم تو گردنش که بیهوش افتاد زمین . بعد هم تفنگ رو گرفتم سمت دوستاش.
_هرکدومتون میخواد بهش شلیک کنم بیاد جلو.
هیچکدوم جلو نیومدن.
_خوبه حالا دستاتونو بزارید رو سرتون و بشینید رو زمین.
همینکارو کردن گوشیم رو از،جیبم در آوردم و به پلیس زنگ زدم آدرس دادم.گلاب به روتون دستشویی هم داشتم نمی تونستمم چشم از روشون بردارم . رستوران هم خارج شهر بود خدا خودت آبروی ما رو بخر...آمین... دیگه تا پلیسا برسن همش میترسیدم یه وقت،خودمو خیس نکنم آبرو برام نمونه . بعد از پونزده دقیقه رسیدن اون آشغالا رو سپردم بهشون رفتم سمت سرویس بهداشتی(مثلا با ادبم)
داشتم دستامو میشستم که حس کردم صدای در زدن شدیدی از طرف مردونه میاد قایمکی رفتم اون سمت.سرک کشیدم یه وقت کسی نباشه وقتی مطمئن شدم رفتم سمت اون دری که صدا ازش میومد.

آقا چشتون روز بد نبینه انگار دره قفل شده بدبخت اونور گیرکرده.در و کشیدم باز شد وا این چه سریع باز شد ! باتعجب به آدمی که گیر کرده بود نگاه میکردم...
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت پنجم
بعد از چند ثانیه که از تعجب دراومدم پقی زدم زیر خنده ؛حالا نخند کی بخند نفسم بالا نمیومد.
_چه چیزی انقدر خنده داره؟
با نفس نفس گفتم:«دیدن سرگرد ریاحی اونم تو این وضعیت ...»
از شدت خنده نتونستم ادامه بدم.تمام تلاشم رو کردم خودم رو جمع و جور کنم ، ولی ناموسا شما هم مافوقتون رو که توی دسشویی گیر کرده با صورت قرمز می دیدید چیکار میکردین؟ نه ، خدایی چیکار میکردین ؟
_بفرمایید جناب سرگرد.
حس میکردم دلش میخواد منو خفه کنه؛ خدایی جاش نبود وگرنه الان اون دنیا بودم.وارد سالن که شدیم انگار که تولد باشه یهو همه منفجر شدن.حالا دست دست... جنی شدم! اینا چرا دست میزنن ؟یهو یکیشون اومد جلو فتبارک الله احسن الخالقین؛ خدا این آدمه یا فرشته؟
_سلام
_سلـــــام
_شما همون کسی هستید که منو از بدبختی نجات داد؟
_نه بابا بدبختی چیه؟نجات؟من؟
_بله!!
چشام از تعجب گرد شده بود. خندید ؛ خدا چه قشنگ میخنده بی فرهنگ.
_ببخشید من یادم رفته خودمو معرفی کنم. من حسین همتی هستم مدیر این رستوران.
_ بله خوشبختم...
چرا همه منو اینجوری نگاه میکنن مگه چیه؟
آرتان:«عه وایستید ببینم، اینجا چه خبره؟ سرگرد میشه به منم توضیح بدید؟»
همتی:«شما پلیسید؟»
_بله با اجازه اتون.
_پس جای تعجبی نداره که اون همه مهارت و سرعت داشتید.
خندیدم یهو یکی از آستین مانتوم کشید و جای منم گفت :«ببخشید الان بر میگردیم... »
نه بابا این آبشار یخ خودمونه دست منو گرفته داره میکشه دنبال خودش ! البته دستم رو هم نگرفته ها آستینم رو گرفته...از رستوران منو برد بیرون و وایستاد.
_خب میشنوم.
_خب همه میشنون جناب سرگرد کر که نیستن...
_خانم الان وقت شوخیه؟
بیچاره حسابی کفری بود. اون از اینکه تو دسشویی گیر کرده بود ؛ اینم از الان...
_نیست ؟تازه نباشه مگه من شوخی کردم آقا؟
_بسیار خب قضیه نجات و این ها چیه میشنوم.
حالت جدی به خودم گرفتم...
باحالت رسمی گفتم :«خب عرضم به خدمتتون جناب سرگرد، وقتی شما تو دستشویی با در کشتی میگرفتید...»
چه خشن شد الان جای اینه که بگم اژدها وارد میشود!!
تک سرفه ای کردم و گفتم :«خب ببخشید،ادامه میدیم من داشتم با دزدها کشتی میگرفتم »
_یعنی چی؟
_یعنی خیلی باهوشی جناب سرگرد...!
چپ چپ نگاهم کرد.
_ خب چیه؟ به من چه ؟بابا میگم دزد اومده بود با اسلحه تهدید کردن داشتم بااون ها مبارزه میکردم .بعد هم تحویل پلیس دادمشون بعدهم... اومدم دسشویی گلاب به روتون بعد هم صدای کشتی شما رو شنیدم اومدم تا نَکُشتت نجاتت بدم... عه عه هی میگم این سرگرد کو غیب شده فکر کردم ترسیدید قایم شدید.»
پوزخندی زد و گفت :«نه بابا.»
_حالا اجازه هست برگردیم تو ؟
_بله بفرمایید.
جلوتر وارد شدم حسین همونجا وایساده بود. نه بابا... چه زودم پسر خاله شدم حسین؟!!!
_ببخشید جناب همتی من هم آوا کیانفر هستم.
دستشو جلو آورد و گفت:«خوشبختم»
یعنی الان بااین دست بدم ؟ندم که خیلی بده ،جلو این همه آدم ضایع میشه.ناچار دستش رو فشردم و گفتم:«همچنین جناب همتی.»
_باز هم ممنون به خاطر کار بزرگتون.
_بزرگ؟اغراق میکنید قربان ...
حالا من یه چیزی میگم شما باور نکنید.
_نه واقعا هیچکس جرئتش رو نداشت...
لبخند دندون نمایی زدم...امشب مهمون من هستید. بفرمایید وقتتون رو نگیرم، هر چه دوس دارید سفارش بدید.
_ممنون، ولی لازم نبود وظیفه است.

_نفرمایید بانو. دوست داشتم فردا هم مهمونم باشید ولی خواهرتون گفتند فردا عازم هستید...
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت ششم
_بله فردا میریم .
_حیف شد.
لبخندی زدم .او هم خداحافظی کرد و رفت. جیگر نرو ، خب چی میشد میزبان بیاد با مهمانش غذا هم میخوره. خلاصه رفتیم نشستیم غذام رو خوردم؛ از رستوران بیرون اومدیم.دیگه ساعت ١ شب بود. الان سگ رو میزدی بیرون نمیومد ولی ما عین این دیوونه ها داشتیم توخیابون های شیراز قدم رو میرفتیم.
مثل رژه های نظامی هم همه قدم هاشون رو یکی برمیداشتن؛ هیچکس حرف نمیزد. همه داشتیم فکر میکردیم .من به ماموریت و بقیه نمیدونم به چی ؟به من چه به چی فکرمیکنن؟ مدیون هستید فکر کنید فضولم.
فکرکنم یک کیلومتری ما پیاده روی کردیم...به خودمون که اومدیم از رستوران کلی فاصله گرفته بودیم و ماشین همونجا مونده بود. مجبوری تاکسی گرفتیم و تا دم رستوران رفتیم و ماشین رو برداشتیم.
تقریباً ساعت دو و نیم شب به هتل رسیدیم .مثلا قرار بود فردا صبح ازساعت شش بریم گردش وبعد از ناهار راه بیفتیم سمت شمال .تقریبا همه بیهوش شده بودیم .با این وضعیت فکر نکنم بتونن ساعت شش دیگه بیدار شوند. با صدای زنگ گوشی بیدار شدم . از همین اول عجیب کرمم گرفته بود. آروم رفتم سمت اتاق آرین که مثل خودم شیطون و پایه بود. قفل اتاق و با یه دستکاری کوچیک باز کردم و رفتم تو اوه اوه ...چه باحال خوابیده !چشمم افتاد به لیوان آب کنار تخت ، سمتش رفتم اوه اوه...سردم که هست!
نور علیٰ نور لیوان آب رو برداشتم و تو دلم شمردم یک، دو، سه حالا ...آب رو یهو رو صورتش خالی کردم .عین جن زده ها از جاش پرید. من رو که دید انگار تازه فهمید چیشده اومد بلند شه ...
تند گفتم :«ببخشید لازم بود کرمم رو خالی کنم وگرنه میترکیدم.عیب نداره حالا بیا تو هم تلافی اش رو سر بقیه دربیاریم...
این رو که گفتم چهره اش شیطون شد و گفت:« اول آوینا... الان اگه اول آرتان رو بیدار کنیم نمیزاره به کارمون ادامه بدیم.»
_لایک ...حالا راه بیفت بریم .
آوینا رو هم با یه روش حیوانی دیگه بیدار کردیم. من یکی که جرئت بیدار کردن آرتان رو ندارم.این دیگه کار آرینه.من هک کردم رفتیم تو... من و آوینا مظلوم یک گوشه ایستاده بودیم؛ تا اگه یهو خواست پاچه بگیره ادای قربانی ها رو در بیاریم. مدیون هستید فکر کنید رفیق نیمه راهیم ها...
خدا آبروم تو این دوسه روز پیشش رفته. بتی که ساخته بودم ترک برداشته ؛وای به حال وقتی که باهم تو یه خونه زندگی کنیم .
فکر کنم اونقدر پیشش خراب شم که نشه جمعش کرد! یهو به خودم اومدم دیدم آرین نشسته روی شکم بد بخت آماده قلقلک دادنه):
نزدیک رفتم پس کلش زدم.چون واقعا از این روش بیزار بودم! دلیلش هم قلقلکی بودن خودمه. یهو یه جیغ زد که آرتان از جاش پرید و سرش خورد تو سر آرین . یعنی یه صحنه ای بود.
ناخواسته بدجور بیدارش کردیم. همچین عصبی نگاهمون کرد که فکر کنم شلوارم از ترس خیس شد. بلند شد اومد سمتمون .!
چشام رو بستم و شروع کردم حرف زدن :«تو رو خدا به من کاری نداشته باش. منو اغفال کرد ؛گفت بیا بریم داداشم رو بیدار کنیم. می خواست قلقلک بده زدم تو سرش اینجوری شد بخدا...»
یه چشمم رو باز کردم ببینم چرا انقدر ساکت و آرومه که یکی از نادر ترین لحظات تاریخ رو دیدم. باورم نمیشد آرتان داشت لبخند میزد! ای خــــِــــدا خوابم یا بیدار؟
این خنده هم بلد بود و ما خبر نداشتیم؟ تا دید چشام رو باز کردم لبخندش رو جمع کرد. میزاشتی دو دقیقه فیض میبردم اه...
صدام رو صاف کردم و گفتم:«خب دیگه ، من میرم حاضر شم دیر میکنیم ها...»
بعد هم با سرعت نور تو یه ثانیه از اتاق بیرون زدم . بفرما آوا خانم هنوز به ماموریت نرسیده شخصیتت رو به باد فنا دادی؛ چه برسه به بعد ...ای خدا چرا باید من انقدر خنگ باشم ؟لعنتی.
یه مانتوی بلند تا دم پام که شبیه دامن بود برداشتم با یه شلوار لوله قد نود یه شال قرمز هم سر کردم. رژ قرمزم رو هم روی لبام کشیدم. تیپم ترکیب رنگ قرمز و سفید بود
کتونی های قرمزم روهم پوشیدم و بیرون رفتم . موهای بلند و قهوه ایم با تیپ قرمزم ترکیب رنگی باحالی ایجاد کرده بود. از رنگ موهام اصلا خوشم نمیومد اما والدین گرامی هیچوقت نذاشتن رنگ کنم! می دونید چرا؟چون عاشق موهام بودن! من اگه عروسی کنم اولین کارے که میکنم رنگ کردن ایناست.والا بخدا...
بقیه هم حاضر شدند. دیگه لازم نیست هر بار تکرار کنم فقط من مهمم ؛ مگه نه؟
راه افتادیم سمت آرامگاه حافظ بعد هم سعدی. دیگه تا ظهر جایی نمونده بود که نرفته باشیم. گوشیم دیگه فکر کنم انقدر که عکس انداختم، پرشد.
بعد از اینکه غذا رو خوردیم به سمت شمال راه افتادیم . شب که رسیدیم دریا رو که دیدم فیلَ ام یاد هندوستان کرد. الانم که شب و راحتم ...سریع وسایل ها رو تو اتاق گذاشتم. یه تاپ و شلوارک پوشیدم و از روش مانتوی بلندی پوشیدم و دویدم پیش به سوی دریا...
مانتوم رو کنار دریا درآوردم و اومدم بپرم تو دریا که یکی منو از پشت گرفت . برگشتم دیدم جناب سرگرده ...اه
_چیه؟
_چیه؟خجالت نمیکشی ؟ چیکار داری میکنی؟
_بابا بزار برم شنا کنم میدونی چند وقته نیومدم شمال ؟
_خیلی خب حالا نصفه شب میخوای شنا کنی؟
_آره خب مگه چیه؟
_خیلی خب برو ، ولی من از حالا بگم کمکت نمیکنم.
یهو صدای آوینا اومد:« بـــــــه داداش آرتان رو باش آبجی من کلاس قواصی رفته عمرا اگر غرق شه بیاید بشینین اینجا تا اونم دلی از عزا دربیاره .»
اونا نشستن منم ژست گرفتم و شیرجه ...آخیش به این میگن زندگی ! عین ماهی روی آب و زیر اون شنا میکردم. توی آب میچرخیدم؛ ولی چون شب بود نتونستم زیاد از ساحل دور شم.
حسابی که شنا کردم و خسته شدم از آب بیرون اومدم . آرین شروع کرد به حرف زدن :«بـــــه ، چه قشنگ شنا میکنی پری دریایی...»
آوینا:«کی پری دریاییه؟»
_تو دیگه عشقم ، نه که تو آب قشنگ شنا میکنی به خاطر همون...
آوینا شروع کرد به زدن آرین ،آخه آوینا از استخر و دریا بیزار بود. فقط دوست داشت بشینه و نگاهشون کنه؛ اون شب هم گذشت.
فردا شب از شمال هم میرفتیم و نوبت ماموریت بود و بدبختی ... من چه میدونستم که این ماموریت چطور قراره مسیر زندگیم رو عوض کنه ... چطور قراره بهم بفهمونه که بدتربن لحظات، میتونن بهترین لحظات هم باشن ...
اون زمانی هم که تو شمال بودیم مثل برق و باد گذشت . وقتی رسیدم خونه از خستگی نمی تونستم به چیزی فکر کنم . صبح زود بیدار شدم و چمدونم رو بستم ...

روپوشم رو پوشیدم و بدون صبحانه سوار ماشین شدم؛ راه افتادم. از امروز تا مدت نامعلومی با آرتان خان ، آبشار یخ قراره تو یه خونه زندگی کنم.
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت هفتم
تازه این بهترین حالت بود. اگر مجبور میشدیم وارد عمل شویم بدتر میشد.ماموریت های کمی نرفتم اما این یکی فرق میکرد . نمی دونم چرا اما این رو با تمام وجودم حس میکردم . یه جورایی هم دلشوره داشتم هم خیلی خوشحال بودم. انگار قراره اتفاقی بیفته که در عین خوب بودن ترسناک هم بود و...
نمی دونم منم بحث های غمگین و فلسفی رفتم. رسیدم به اداره و ماشین رو پارک کردم. می خواستم برم اتاق سرگرد ریاحی ولی گفتم اول برم پیش متین؛ شاید باز این سرگرد بی اعصاب پاچه ما رو گرفت وقت خداحافظی پیدا نکردم . دیشب با آوینا خداحافظی کردم ؛ ایشاالله که چیزی نمیشه ... من هنوز جوونم کلی آرزو دارم . در نزده پریدم تو اتاق متین ...
بیچاره با یک قیافه سکته ای داشت منو نگاه میکرد یهو ترکید:« اینجا مگه طویله است اینجوری میای تو اتاق . سکته کردم ابله من هنوز جوونم ها می کشی آخر منو خونم میفته گردنت میگم خانواده ام حلالت نکنن ... قصاص بشی دلم خنک شه. تازه قصاصت هم نکنن من اون دنیا تنهایی می پوسم نرسیده به بهشت تو رو هم میبرم ...»
_ مامان بزرگ چه فکی داری تو... خسته نشدی؟ بعد هم ازکجا می دونی میخوای بری بهشت؟
_دیگه بدتر! تو رو هم میبرم جهنم اونجوری...
_شرمنده،خدا دلش نمیاد منو بندازه جهنم.
_آخی،نه که همیشه چادر سرته یه تسبیح هم دستت تا حالا یه نامحرم هم نه به شما دست زده؛ نه موها و بدنت رو دیده به خاطر همون.
_برو بابا ،دلت خوشه ها دارم میرم ماموریت اومدم وداع می بینم جنبه نداری حالا گمشو اون طرف میخوام برم اتاق ریاحی .
بعد هم باحالت قهر اومدم برم بیرون؛ که یهو از پشت بغلم کرد و گفت:« خب حالا بی جنبه زود میاید دیگه؟»
_ آره عشقم، الان جیک ثانیه میریم بهشون دستبند میزنیم میایم. این حرفا چیه؟ اصلا میخوای نرم بگم یه دستبند زدن رو خود ریاحی انجام بده هان؟
یه چپ چپی نگاهش کردم. من رو ببین با دوستام، خوبه خودش پلیسه.
_خندیدیم! حالا من یه چیزی گفتم .مراقب خودت باش دیدی خطر داره انصراف بده بیا بیرون...
بیا من هی میخوام حالش رو نگیرم آدم نمیشه که...
_ چشم ،بعد من برای چی اومدم بخش جنایی که همش خطره ؟
_ نمی دونم شاید چون مریضی.
_عمه ات مریضه ...
_حالا بیا عین انسان خداحافظی کن ،برو.
بعد هم خودش رو تو بغلم پرت کرد.
_ خوبه گفتی عین انسان این که به هر چیزی شبیه غیر از انسان...
چپ چپ نگاهم کرد که ترجیح دادم به قول معروف خودم ساکت شوم تا خودش دست به کار نشده.
خلاصه بعد از خداحافظی از اتاقش اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق سرگرد ریاحی. خواستم در اینجا رو هم مثل یه حیوان چهار پایه مفید باز کنم... (الان مثلا هیچکدوم نفهمیدیدم منظورش از اون حیوان مفید گاوه دیگه ...به خودش که میرسه با ادب میشه.)که بعد تازه یادم افتاد اینجا اتاق متین یا آوینا نیست که اون طوری داخل بشم ...
تازه وارد شم،برگشت سالمم دست خداست ...همینطور داشتم فکر میکردم که صدای بمش از پشت سرم بلند شد.
_حاضرم شرط ببندم مدتی که اینجا وایستادی داشتی تصمیم میگرفتی چطور وارد شی ...
عین این جن دیده ها برگشتم سمتش . دستم رو روی قلبم گذاشتم و یه هین بلند کشیدم .
علاوه بر دوستام مافوقم هم آدم نیست ! خدا من فرشته بین این دیوونه ها چیکار میکنم آخه؟درضمن این چرا الان پشت من وایستاده مگه نباید تو اتاقش باشه؟
داشتم به همین چیزا فکر میکردم که دوباره صدای نکره اش بلند شد و افکارم رو پاره کرد بوزینه نمی بینی دارم فکر میکنم این چه وضعشه آخه
_ کجا بودید؟ دیر شد. من کارم تموم شده بود داشتم دنبال شما میگشتم سرگرد.
_ ببخشید رفته بودم از متین... یعنی ستوان قاسمی خداحافظی کنم.
به این نتیجه رسیدم که علاوه بر اون ها خودمم آدم نیستم !من فرشته ام:(
_ خیلی خب، بفرمایید بریم دیگه .
این رو گفت و راه افتاد. من هم عین اردک راه افتادم دنبالش ... خواستم برم سمت ماشین خودم که گفت:« کجا؟»
_با ماشین خودم بیام دیگه...
_ لازم نیست رفتنی سوییچ رو میدیم نگهبانی ببرند خونتون وسایلت رو بردار و بیا.
_آخه ...
_آخه نداره؛ گوش کنید خانم.
بی فرهنگ ! چرا خودت ماشین میاری من نباید بیارم؟
_ بسیار خب.
وسایل ها رو از تو ماشین درآوردم و رفتم سوار ماشین آرتان شدم.
داشت سمت خیابان های بالا شهر می رفت. احتمالا از اون گروه هایی که برای رد گم کنی از خونه های بالا شهر استفاده میکنن.
رفت سمت یک خونه ویلایی بزرگ ؛ خیلی هم خوشگل بود.
بیرونش اینه ببین توش چه خبره ... رفتیم داخل خونه پارک کرد. با هیجان به سمت ورودی رفتم و همه چیز و نگاه می کردم .خیلی قشنگ بود! یه خونه ی رویایی ای کاش اینجا خونه ی خودم میشد. ولی الان معلوم نیست واسه چه مدتی و تو چه شرایطی مهمون این خونه یا بهتره بگم قصر رویاهام هستم ...بزار لذتش رو ببرم. اومدم برم فضولی که گفت:«بیا بشین اینجا کارت دارم . میخوام در مورد ماموریت حرف بزنیم.»
بی میل سمت مبل های راحتی توی سالن رفتم و نشستم.
_بفرمایید جناب سرگرد.
_ این ماموریت شوخی بردار نیست. درسته گروه خیلی بزرگی نیستند ولی خیلی قوی هستند... دلیل اینکه خواستم تو هم اینجا باشی...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:« کابوس تاریکه! کسی که تاحالا کسی نتونسته روی دستش بلند شه ،جز من که یه سری اسم گروه و منطقه اش رو در آوردم و به همین خاطر الان این ماموریت شروع شده . به خاطر موفقیتم من اینجام این ها رو میدونم از ادامه این ها بگید.
_ این ها رو از کجا میدونی؟
تازه میگه لیلی زنه یا مرده !خوب من باید بدونم با چی سر و کار دارم که اگه جونم در خطره برش دارم و برو که رفتیم...
_ بالاخره باید قبل از ماموریتم در موردش کمی اطلاع داشته باشم یا نه؟
_خیلی خب پس میرم سراغ بقیه حرفام...
دو تا سرفه کرد که من اصلا دلیلش رو درک نکردم. مثلا میخواست بگه من جدی ام؟
_ این گروه دقیقا خونه ی مقابل ما قرار دارند. این تنها چیزیه که ما میدونیم!
_منظورتون همون خونه ایه که دیوار های بلندی داشت ؟
این خونه به نظر خودم هم مشکوک میومد دیوار های خیلی بلند اونم در این منطقه که تمام دیوار ها کوتاهه! عجیب به نظر میرسه ...
_دقیقا...ما باید به درون اون خونه نفوذ کنیم و بفهمیم اون تو چه خبره .علاوه بر اون باید جنسیت کابوس تاریک رو شناسایی کنیم و اینکه کیه و چطور آدمیه رو بفهمیم؛ تا بعد بدونیم که چیکار باید بکنیم.
کمی فکر کردم و گفتم:«بسیار خب این کارها رو بسپرید به من، ولی شاید نفوذ به اون خونه و شناسایی کابوس تاریک چند هفته طول بکشه . بیشتر هم برای اینکه کابوس تاریک رو شناسایی کنم ؛ چون بالاخره اون هر کسی نیست و نمیشه دست کم گرفتتش...
انجمن ناول کافه

رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
82
276
53
پارت هشتم
_باشه .هر چند هفته که بخوای زمان داری که اینکار و انجام بدی... فقط هر چه زودتر بهتر
_اون وقت شما چه کاری رو انجام میدید سرگرد؟
دست خودم نبود از دهنم پرید به خدا ...حالا تو اونجوری منو شبیه این گاو های وحشی که از دماغشون دود میزنه بیرون نگاه نکن... ( دیدید به آرتان که رسید شد گاو وحشی به خودش که میرسه میشه حیوان مفید نچ نچ)
_باید به شما جواب پس بدم سرگرد؟
بیا با خاک یکسانت کرد .حالیت شد آوا خانم؟ تا تو باشی حرف اضافه نزنی .
اخم هامو تو هم کشیدم و گفتم: «خیر جناب ریاحی، فقط خواستم بگم اگه کاری ندارید بریم سراغ دید زدن خونه مردم ...»
وای از دست تو آوا ببین دست از سوتی دادن بر میداری یا نه؟
_ بله؟
_همون نفوذ به خونشون...
_ نه الان خسته ام، دیشب دیر رسیدیم و بعد هم داشتم با آرین سر و کله میزدم . واقعا الان توان انجام هیچ کاری رو ندارم. شما هم تازه دیروز از سفر برگشتید و قطعا استراحت خوب و مناسبی نداشتید ؛ بهتره استراحت کنیم و بعد کارمون بهتر انجام بدیم .
ایول بزار خوب استراحت کنم و خستگی ام برطرف بشه . به همین خاطر گفتم :«خیلی هم عالی ،اتاق ها رو میشه نشونم بدید؟»
_ بفرمایید، از این طرف .
رفت سمت پله ها من هم طبق معمول مثل اردک دنبالش ... از پله ها بالا رفتیم و بعد وارد یه راهروی زیبا شدیم که شیش تا در اونجا بود. همون جا ایستاد و گفت:« دو تا در آخر سرویس بهداشتی و حمام اند بین بقیه خودتون انتخاب کنید.»
مردم چه با ادب هستند. ادبت تو حلق متین جیگر... آوا خانم یاد بگیر مردم میگن سرویس بهداشتی حالا تو چی؟ گلاب به روتون، دشوری وwuc نچ خاک...
از همون اولین اتاق شروع کردم تم خاکستری و نقره ای .
اتاق دوم هم شبیه همون اتاق اول با این تفاوت که این یکی بنفش و سفید بود ! اتاق سوم هم طلایی و کرم بود و اتاق بعدی شیری خب...
اینجا رو قرینه چیدن احیانا ؟ اونی که چیده حوصله تز دادن نداشته همه رو یه شکل چیدن!
حالا کدوم رو بردارم ؟ اتاق اول که اصلا از رنگ های مرده خوشم نمیاد .( منظور آوا رنگ ها تیره است بچه ام سواد نداره شما ببخشید...)
اتاق دوم هم که تم اش کپ مال آوینا بود فکر میکردم اتاق اونه راحت نبودم .( میدونم... خیلی مسخره است اما اینم آواست دیگه کاریش نمیشه کرد.)
میمونه اتاق سوم و چهارم که خب اتاق چهارم هم خیلی روشنه همه چی سفیده. ( گفتم بی سواده دیگه... به شیری میگه سفید)
پس...اتاق سوم مال من . برگشتم سمت آرتان که با تاسف داشت به بچه بازی های من نگاه میکرد. چشمام رو ریز کردم . برو واسه عمه ات تاسف بخور .
_ من اتاق سوم رو میخوام شما کدوم اتاق میمونید؟
_ من اتاق چهارمم حواسم نبود بگم روی اون حساب نکنید.
جان من راس میگی؟ اتاق اولی بیشتر بهت میاد ها! تازه این ها به کنار پسر گلم مطمئنی میتونی تمیز نگهش داری ؟
_ خیلی خب پس فعلا.
پریدم تو اتاقم خدایی اصلا به روحیه سرد و خشکش نمیخورد همچین سلیقه ای داشته باشه من همش فکر میکردم الان تم اتاق اون مشکیه نه شیری .
شونه ای بالا انداختم و خودم رو پرت کردم روی تخت دو نفره ی وسط اتاق... ولی هر کاری میکردم خوابم نبرد. حس فوضولیم گل کرده بود شدید اینجوری نمیشد .
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
با هزار بدبختی راه پشت بوم رو پیدا کردم خدا رو شکر در باز بود .به ساختمونشون نگاه کردم از حیاط هم چیزی پیدا نبود.
درخت های فراوان جلوی دید رو گرفته بود . الحق که طرف خیلی با هوشه... با تمام نا محسوس بودنش خیلی قشنگ راه نفوذ رو بسته بود .
ولی خب... رقیبش هم منم که دست کمی از اون ندارم . به من میگن آوا کیانفر الکی که نیست. یه جایی رو بالاخره برای نفوذ پیدا می کنم. دستم رو گذاشتم روی دیوار لــ*ب پشت بوم و مشتم رو تکیه دادم زیر چونم ؛ زل زدم به ساختمونشون.
نیم ساعتی میشد که همینجوری زل زده بودم به اون خونه. چشمام رو چرخوندم ولی یهو برگشتم. یه جرقه خورد تو ذهنم ... یه نقطه ضعف ریز که شاید فکرش هم نمیکردن کسی پیداش کنه. با ذوق بالا پریدم و آروم جیغ کشیدم ، ایول.
پنجره پذیرایی قدی بود و درخت نمیتونست کامل جلوشو بگیره ...
ولی خیلی هم احمقانه نبود چون اولا خیلی دقت میخواست تا اونجا رو ببینی و تازه اگه کسی هم میتونست اونجا رو ببینه کار گذاشتن دوربین خیلی خیلی سخت میشد. زیر اندازم رو کف پشت بوم پهن کردم .
برگه هام و روش پخش کردم و دراز کشیدم . هی با خودکار مختصات های مختلف رو حساب میکردم. دیگه مخم داشت از جاش در میومد یک دونه بخوابونه زیر گوشم که بالاخره مختصات اصلیش رو پیدا کردم. حالا میموند کار گذاشتن دوربین ...
بلند شدم و کش و قوسی به بدنم دادم و مختصات به دست اومده رو روی دیوار حساب کردم و بعد از یه ربع دوربین های ریز و نصب کردم .
حمله کردم روی لپ تابم رو باز کردم برنامه مورد نظرم رو پلی کردم ...
به به ایول به خودم قشنگ میشد داخل خونه رو ببینیم. کدوممون زرنگ تره کابوس جون ... آخ گفتم کابوس داشتم از شدت خستگی پس میفتادم ...
حالا که فوضولیم رو کرده بودم احساس خستگی خودش رو بیشتر نشوند میداد. البته هر کسی هم بود سه ساعت بی وقفه کله اش رو میکرد تو لپ تاب و خونه مردم و ریاضیات خسته میشد .
وسایلم رو جمع کردم و به اتاقم رفتم و تقریبا بیهوش شدم . زمان زیادی از رویای شیرینم نگذشته بود که یه مزاحم شروع کرد به تکون دادنم. بدون اینکه چشامو باز کنم نالیدم :« ای خدا وسط روز عروسیم بیدارم کردی، بی انصاف حداقل میذاشتی شوهرم رو ببینم...»
انگار تازه کمی هوشیار شدم که یا ابوالفضل من که خونه نیستم. پس قطعا این کسی که زلزله وار منو تکون میداد هم آوینا نیست.
_ خانم کیانفر آوا خانم بیدار شید دیگه، بسه باید به کارمون برسیم.
به طرز احمقانه ای فکر میکردم اشتباهه و این آرتان نیست. اما صداش که توام با خنده بود بهم فهموند که اشتباه میکردم ... پس بهترین کاری که باید میکردم این بود که خودم و بزنم به اون کوچه معروف...
بلند شدم ونشستم. اونم دست از لرزوندن کل بدن من برداشت بی حوصله دستی به صورتم کشیدم .خوابالو گفتم:« بابا من خودم تا الان داشتم کار میکردم. خیر سرم الان اومدم خوابیدم.»
_ واقعا ؟ خب به چیزی هم رسیدی ؟
_ من الان اسم خودم هم یادم نیست !بزارین استراحت کنم میام همه چیز رو بهتون توضیح میدم .
_ خیلی خب

از اتاق بیرون رفت . همچین این پاش رو گذاشت بیرون پخش شدم رو تخت و خوابیدم .
انجمن ناول کافه
رمان عشق فراموش شده
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.