درحال نگارش رمان عشق فراموش شده | حدیثه سادات کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع حدیثه سادات
  • تاریخ شروع
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#1
نام رمان:عشق فراموش شده
نویسنده:حدیثه سادات
ناظر: @Eli
ژانر:عاشقانه،پلیسی
خلاصه:داستان درباره دختری شیطون ، قوی و نابغه به اسم آواست. به خاطر عشقش پلیسی این حرفه رو انتخاب میکند. دریکی از ماموریت ها عاشق سرگردی جدی و خشن با شیطنتی ذاتی میشه ؛اما طی اتفاقاتی این عشق به فراموشی سپرده میشه.
در پایان چه اتفاقی میفتد ؟
تنها یک چیز این رامشخص میکند تقدیر...تقدیری که رقم میخورد تا پایان هرقصه ای را آشکار کند.


 
آخرین ویرایش:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
9/8/18
123
554
93
22
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#3
پارت اول
در اتاقم زده شد.
_بفرمایید .
ستوان زند وارد شد و احترام نظامی گذاشت .
_آزاد کارتو بگو.
_جناب سرگرد ریاحی گفتن برید اتاقشون .
اههههه باز این مختل آسایش من شد خیر سرم میخواستم استراحت کنم .
_خیلی خب تو میتونی بری
احترام گذاشت و بیرون رفت نفس عمیقی کشیدم و بی حوصله از جام بلند شدم ،چادرم رو روی سرم مرتب کردم و بعد از برداشتن پرونده از اتاق بیرون رفتم.
با صدای بفرماییدش داخل شدم و ناچار احترام نظامی گذاشتم با اینکه درجه هامون یکی بود اما اون مافوق من حساب میشد . آروم به سمت میز رفتم و پرونده رو روی اون قرار دادم نیم نگاهی به پرونده انداخت و گفت :بفرمایید اینجا باهاتون حرف دارم ...
با دستش به صندلی اشاره کرد با اکراه روی مبل جا گرفتم .
_ماموریت جدیدی در راه دارم و در اون به یک مامور اطلاعاتی واقعا خوب نیاز دارم و شما شخص پیشنهادی سرهنگ هستید هرچند من با مامور زن موافق نبودم .
از حرفاش تحقیر میبارید با اینکه اصلا دلم نمیخواست به ماموریت برم اما با غرور گفتم:بسیار خب از کی شروع میکنیم؟
_از چهار روز دیگه و شماتا اون موقع مرخصی دارید و از همین حالا میتونید برید .
_ممنون
بدون اینکه احترام بزارم از اتاق بیرون اومدم حالا کی میخواد مامان منو راضی کنه سریع سمت دفترم رفتم تا وسایلم رو جمع کنم باید به متین هم سر میزدم
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#4
پارت دوم

بعد از جمع کردن وسایلم رفتم سمت اتاق متین درو اروم باز کردم و گفتم:خانم خوشگله مهمون نمیخوای؟سرشو آورد بالا و گفت :ای بمیری سکته کردم آوا.
چشمکی زدم وگفتم :حرص نخور عزیزم زود پیر میشیا. _برو بابا اسکل گیر آوردی کجا بسلامتی انقدر زود شال و‌کلاه کردی ؟
_میرم سر قبرتو فاتحه بخونم عشقمممم
_ای زهرمار خودت بمیری اصلا برو‌به درک به من چه ولی وقتی رفتم خبرشو به مافوقت دادم میفهمی.
_برو‌خود اسکلش بهم مرخصی داده‌اونم سه روز
_نههههههه
_آرههههه
_نههههه
_آرههههه
_نهههههه
_ای زهرمارو نه جدی دارم میگم
_ناموسا راس میگی
_نه دارم سرکارت میزارم
_چیه خب ازاون کوه یخ بعیده. آهی کشیدم و گفتم:بابا بعد از سه روز باید برم مأموریت باآقا
_آخی‌عزیزم عیب نداره حالام پاشو‌برو وقت باارزشم و حروم کردی
_خیلی خب خدافظ
_برو نبینمت
والا شانس نداریم که مردمم دوست دارن مام دوست داریم بیخیال این چرت و پرت زیاد میگه سوار ۲۰۶ام شدم و روندم سمت خونه کلید انداختم و در و باز کردم از همون دم در شروع کردم داد زدن:آهای اهل خونه ایهاالناس تنها باز مانده ی ۲۸مرداد اومده توروخدا نمیخواد بیاید پیشواز... یهو مامانم با کفگیر از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:کم تر خودتو تحویل بگیر شفته بدبخت چته صداتو انداختی پس کلت دادوهوار میکنی
_مامان جون سلام خسته نباشم
_کوه کندی خسته باشی بیا برو لباساتو عوض کن بیا سالاد درست کن آل ببرت.
پشتشو بهم کرد و رفت توآشپزخونه ناموسا اینم مامانه من دارم بهم میگه آل ببرت هیی من میدونم دیگه وقتی داشتن اون دنیا شانس پخش میکردن من دستشویی بودم وگرنه مگه میشه مگه داریم رفتم تواتاقم و لباسامو بایه تاپ نیم تنه مشکی و شلوارک مشکی ستش عوض کردم و پابند به پاهام بستم موهای بلندمم باز گذاشتم و یه تل مشکی زدم‌روش و رفتم سمت پله ها عین آدم از پله ها پایین اومدم‌چیه فکرکردید الان سر میخورم نه بابا درسته شیطونم ولی از جونم که سیر نشدم ،شدم؟نه
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#5
پارت سوم
سمت مبل رفتم و یه جوری ولو شدم که فکرکنم باکاردک هم نشه جمعم کرد گوشیمو برداشتمو رفتم سمت دنیای مجازی لامصب چه چیزیه...
هیییعععع میبینم که متین همین الان پست گذاشته این مگه الان نباید تو اداره سرکارش باشه؟
_هوووی متین تو الان تو اداره کلتو کردی تو اون لامصب از حقوقت کم میکنم
دکمه ارسال رو زدم و با فکرهای خبیثانه ام لبخند زدم
به جون خودم که نه به جون شما به ثانیه هم نکشید جواب داد:
آوا جوووونمممم تو که اینکارو نمیکنی
-عه مطمئنی؟من که اینکارو میکنم
_وایییی جون متین،متینو کفن کنی یعنی تو اینکارو بکنی خودم به صد روش سامورایی باهات برخورد میکنم
_وای وای ترسیدم جان من اینکارا رو نکن با من
یهو یه چی از پشت خورد تو سرم
یه جیغی زدم که خودمم از صداش تعجب کردم یهو یکی دیگه خورد توشونم بازم یه جیغ سورمه ای کشیدم
_چته اسکل بچه نزاییدم که صداگذار جهانی زاییدم
برگشتمو چشتون روز بد نبینه مامانمو دیدم که کفگیر به دست مثل یه اژدها بالا سرم واستاده
_مامانی جونم چیشده باز؟
_مگه من به تو نگفتم بیا سالاد درست کن اومدی کپیدی اینجا
اوه اوه اوضاع خرابه اونم نه خراب ها خرااااابه
_مامانی به جون خودم وقتی اینجوری بالا سرم ظاهر میشه میترسم ،اگه آل ببرتم نمیترسم!

_خوبه باو گوساله پاشو جمع کن خودتو سالاد درست کن.
ناموسا تحت تاثیر عواطف خانوادگیم قرار نگرفتید
میدونم خیلی دوسم دارنا خیلیییییی
_پاشو دیگه مثل بز منو نگاه میکنه
_مامانی حیوون دیگه ای هست تعارف نکن بگو ها
_روش فکر میکنم بلند شو
پاشدم رفتم آشپزخونه و وسایل سالاد و و گذاشتم رو میز و مشغول شدم بچه ها یه سوال
.
.
.
من خودمو تو اداره به زور کنترل میکنم یه سرگرد جدی باشم و سوتی ندم ولی این مأموریته چند ساعت بیشترم سوتی میدم اینکه چند هفته یا ماهه چیکار کنم من؟؟؟
 
آخرین ویرایش:
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#6
پارت چهارم
همینطور داشتم فکر میکردم که باز یه چیزی محکم خورد رو‌دستم
_جیییییییغ بازچیشده ننه؟
_بچه مگه من بهت نگفتم سالاد درست کن؟

_مامان الان گل لگد نمیکنم که دارم سالاد درست میکنم.
_اوااا الان این سالاده؟
_بله پس فکر کردی چیه؟
_والا این کاهو ها اندازه کله خودته این چه وضعشه بچه دوروز دیگه چی میخوای بزاری جلو شوهرت ؟سالاد درست کردنم بلد نیستی.

_جوووووون مامی وقتی حرصی‌ میشی خوردنی میشیا میگم بابا همش حرصت میده
_ای کوفتپاشو برو‌نمیخوام تو کاری برا من بکنی خدا به شوهرت رحم کنه.!
_مامانی اون که یه فرشته گیرش میاد قطعا خدا عنایت ویژه ای بهش داره(سوراخ شدن لایه اوزون تقصیر من نیست)

_آره جونم تو میشی تاوان تمام گناهاش
_ماااااامااااان
_یاااامااان بیا برو دیگه
از آشپزخونه بیرون اومدم جون شما خیلی وقته تخلیه انرژی نداشتم حالا که سه روز آزادم میخوام تا میتونم استفاده کنم...
چه کنم
اها اول میریم استخر بعد هم با دوستای خل و چلم میرم بیرون ایول همینه
سریع رفتم سمت استخر اولین شیرجه رو که زدم ها دلم شاد شد

دوساعتی اونجا مشغول بودم تا بالاخره خسته شدم و رفتم حموم حالا بگید چی میچسبه یه کنسرت با هنجره طلا آوا خانومممم

همینجوری هرآهنگی به ذهنم میرسید درست یا غلط میخوندم که باصدای آوینا از ترس با عزرائیل بای بای کردم برگشتم.
_اههههه آوا کی بهت گفته صدات از کلاغ بهتره انداختیش پس کله ات داد و هوار میکنی بخدا رهام میره خودکشی میکنه هااااا

_وای زبونت و‌گاز بگیر به عشق من چیکار داری بچه
_ای زهرمارو بچه خوبه فقط سه دقیقه ازم بزرگتری هااا
_همون سه دقیقه خودش یه عمره

_بیا بیرون بابا فاز روانشناسی برداشته واسه ما
همونطوری که حوله روی موهام میکشیدم تا خشک بشن از حموم اومدم بیرون
_بچه چقدر ور میزنی تو کارو زندگی نداری؟
_نه که خودت الان تو اداره ای

_من سه روز مرخصی دارم بعد هم باید برم مأموریت تو چی؟
_منم دادگاهم زودتموم شد اومدم خونه

_ماشالله دفترم که پیچوندی
_بیخیال بگو ببینم این سه روز ومیخوای چیکار کنی؟
_نمیدونم ولی امروز میخوام متین و من و تو اون بزغاله بریم بیرون بگردیم
_اووه عالیهههه... واستا ببینم منظورت از بزغاله دوست منه؟

_دقیقا
_متین بزغاله است بیشعور به دفنه چیکارداری؟
_اه اه بااون اسمش پاشو گمشو بیرون حالا حوصله ندارم چخه
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#7
پارت پنجم
_خیلی...
بالشتو از رو تخت برداشتم پرت کردم سمتش خورد تو صورتش
_بی ادب بوزینه آدم به آبجی بزرگترش فش میده

_اوووههه سه دقیقه استا جوّ گرفتت
_گمشو باو دم درآورده واسه من
بالاخره از اتاق رفت بیرون منم رفتم سمت لپ تابم یعنی زندگی من تو لپ تاب و گوشیم خلاصه میشه


خدا مخترعش رو خیر بده چ کار خوبی کرده همه رو دیوونه کرده ؛هووو هوووو
ای بابا چی دارم میگم من ؟

این ریاحی اسکل هم نگفت چ مأموریتیه باپای خودمون یه وقت نریم تو دهـ*ن شیر .

اصلاح میکنم نرم تو دهـ*ن شیر والا ریاحی بره بیرون نیاد
اوااا نه اینبار چون منم باهاشم بیرون بیاد ایشالله سری بعد

زنگ بزنم ازش بپرسم نچ نمیشه الان ضایع امون میکنه خب من میمیرم از فضولی که بزار به میمون بگم ته توش رو دربیاره گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به متین بوق اول به دوم نرسیده برداشت


_سلام متین پسر گلم خوبی ؟ چ سوالیه تو خر همیشه خوبی منم خوبم فدام شی عزیزم انقدر رو گوشیت نخواب ضرر داره میمیری نمیام سرخاکت ها چ خبر تو، تو اون اداره کار نداری همش تو گوشی ای هان هان متین ببین...



_نفس نمیگیری بوزینه یه سره داری حرف میزنی بعد هم صد دفعه گفتم اسم منو مسخره نکن.
باصدای متعجبی گفتم :من کی مسخره کردم؟
_همین الان گفتی پسر گلم من دخترم نفهم دخترم...
خخخخ این همه حرف زدم تیکه اول و ندیده بگیره نشد
_نفس بگیر مردی اون ور آوا...
_ای وای خوب شد گفتی انقدر آدمو به حرف میگیری که یادم رفت موضوع اصلی
_موضوع اصلی؟

_آره دیگه بیکار نیستم وقتمو حروم تو کنم که
_کثافت زرتو بزن
_برو ته توش رو دربیار که مأموریت جدید ریاحی گروه مقابلش کیه پنج دقیقه هم وقت داری از وقتی گوشیو قطع کنم شروع میشه


_خو گمشو
_بی ادب بای
استرس گرفتم درسته اولین مأموریتم نیست ولی تو اون یکی ها من فقط اطلاعات رو عهده دار بودم الان کل مأموریت دونفره اس اونم با همکاری منوووو اون عنتر
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#8
پارت ششم
چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد سریع تماسو وصل کردم
_بوزینه چیشد ؟چرا دیر کردی گفته بودم پنج دقیقه

_اسکل تو پنج دقیقه میشه از کارای این موزمار سردرآورد؟
_خب حالا چیشد؟
عجله داشتم سریع ببینم این گروه چجوریه که اون یخچال منو در حدش نمیدونست
_بابا طرف مقابل گروه بزرگی نیست ولی به خاطر یه نفر که دقیقا رقیب تو میشه تو مأموریت این یه گروه خطرناک به حساب میاد...
یا ابلفضل رقیب هم پیدا کردم تازه پیشرفت به خاطر اونه بدبخت شدیم رفت.
_خب تو چه زمینه ای کار میکنن؟
_شرمنده دیگه همین قدر هم زیادی فضولی کردم فقط اسم گروه کابوس تاریکه

_نَمَنه؟این دیگه چ اسمیه
_چمدونم اونطوری ک من فهمیدم اسم همون شخصه ک گذاشتن رو گروه .
به حق چیزای نشنیده ...!

_واااا اسم اون طرف کابوس تاریکه جون تو ننه باباش ازش بدشون میومده وگرنه آدم اسم بچه اشو میزار کابوس تازه اونم تاریک


زد زیرخنده بلند بلند خندید
_هرهر رو آب بخندی برا چی اون دهـ*ن گشادتو وا کردی میخندی؟

_ابله اسمش نیست ک لقبشه
_خاک تو سرش منم اسممو میزارم رویای روشن ؛مااهل کابوس بودن نیستیم

_گمشو بابا وقتمو گرفتی
_داز
بعد هم سریع گوشیو قطع کردم

نچ بزار بریم ببینیم این دیگه چ گروهیه سریع رفتم تو سایت و اسم اون آدمه کابوسه چیه زدم


باهر کلمه که میخوندم شاخام میزد بیرون ایول بابا حریف قدره من عاشق چنین مبارزاتیم کابوس جون بچرخ تا بچرخیم
بزار ببینم جرمشون چی بوده ای جاااانم سازمان اطلاعاتو آقا هک کردن
یه جرقه یه فلش بک...
یادمه کسی که اسم این گروهو براشون درآورد من بودم

میگم چرا اسمش ته ذهنم آشنا میزد

هوووو هووو یه پوئن مثبت کابوس جوون

ایول ب ساعتم نگاه کردم دیر میشد از اتاق پریدم بیرون دراتاق آوینا درست رو به روی اتاق من بود و چیدمان و همه چیش مثل خودمون دوقلو بود

اما تم اتاق ها فرق داشت مال منه سفید و سورمه ای بود و مال اون سفید و بنفش


بدون در زدن پریدم تو این عادت جفتمون بود
_هیییییع سکته کردم بیشعور عین گاو میای تو
_ببند بابا حاضر شو بریم فقط آرین هم میاد با اکیپشون

_ای تو روح تو و اونا
_حالا دیگه همینه که هست میخوای بخواه یا نمیخوای بخواه
_گمشو حاضر شو بابا
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#9
پارت هفتم
_بی ادب. ازاتاق بیرون اومدم و برگشتم اتاقم

مانتوی صورتی ام رو باشال و شلوار طوسیم درآوردم آرایش کردم و اونارو پوشیدم آوینا اومد تو اتاق

اونو دیگه توصیف نمیکنم که مهم من بودم باهم به پایین رفتیم قسمت سختش رو سپردم به آویناکه مامان رو راضی کنه همیشه همینطور بود شوخ و دوست ماها ولی سخت گیر
خب مامانه دیگه خودمم رفتم حیاط و سوار ماشین خودم شدم به دقیقه نکشیده آوینا هم اومد.
راه افتادم اول رفتم دنبال متین که نزدیک تر بود بعد هم رفتم دم خونه دفنه تا اومد نشست تو ماشین گفتم :وایی ماشین نشست کرد بشکه
_عه باز شروع کردی؟مثلا تو که هیکلت ورزشکاریه چیکار کردی؟
_کاری ک تو نکردی.
آوینا:بسه دیگه
_خیلی خب به من چه این دفنه رو می بینم شیطنتم گل میکنه
_بس که خری.
هم دیگه رو بـ*غـل کردیم آوینا:نه به اون اول نه به حالا جمع کنید بابا.
درست نشستم و راه افتادم
آوینا گفت:آرین اینا گفتن بریم این رستوران... وآدرس رو خوند زیاد دور نبود نیم ساعته رسیدیم.
بچه ها رفتن تو منم ماشین رو پارک کردم و رفتم توی رستوران میزشون رو دیدم با سه تا پسر نشسته بودن

سمتشون رفتم بچه ها با دیدنم سری تکون دادن یکی از پسرا که من رو دید بلند شد و سه تا پسر دیگه هم بلند شدن

با دیدن یکیشون نزدیک بود چشام از کاسه دربیاد...
 
حدیثه سادات

حدیثه سادات

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
14/8/18
69
148
33
#10
پارت هشتم
توبه بسم الله این اینجا چیکار میکنه یهو به خودم اومدم و سمتشون رفتم.
تا رسیدم با تعجب و غیر قابل کنترل گفتم :شما اینجا چیکار میکنید؟
_سلام عرض شد .

با تعجب بیشتری گفتم:سلام جناب ریاحی. ورفتم تو تنها صندلی خالی که از قضا کناراون بود نشستم

_سلام آوا خانم. با تندی سرم رو بالا آوردم به پسری که کنار آوینا نشسته بود نگاه کردم _بهههه آرین خان چطوری دادا؟


_ای بد نیستیم شما که فقط آرتان رو دیدی و سریع نشستی. باخنده گفتم:جذبه اشون گرفت منو.
ای وای من تازه یادم افتاد کنار ریاحی نشستم و دارم شیطنت می کنم کسی که فقط سردی و خشونت من رو دیده بود .
سریع سرم رو سمتش چرخوندم دیدم با تعجب داره نگاهم میکنه.
ولی تا دید متوجه اش شدم چشماش تغییر کرد خم شد سمتم و گفت:ولی شما چقدر شیطونید؟فکر میکردم با یه سرگرد جدی میرم مأموریت نه یه دلقک
همچین برگشتم نگاهش کردم که سرم محکم خورد بهش آخ ریزی گفت خنده ام گرفت
_من هم فکر میکردم با سرگرد باجنبه دارم میرم مأموریت ولی اشتباه می کردم چشم غره ای بهم رفت.
آرین:بابابسه شمشیر ها رو بزارین زمین داداش چته؟_دااااداااش؟

آوینا:آره دیگه آقا آرتان داداش آرین دیگه
_یاخدا
آرین همچین زد زیر خنده و گفت:ای وای آوا جان بتی که ساخته بودی خراب شد وباید تا آخر عمر اونو به عنوان شوهر خواهرت تحمل کنی
_اینکه کاری نداره دختر نمیدیم بهتون.
_بروبابا،پاشو بیا اینجا بغلت کنم دلم برات تنگ شده ،چندوقته نیستی.
اومد سمتم خندیدم و گفتم:عه عه بشین سرجات ،حاج آقا داریم اینجا شئونات اسلامی رورعایت کنید.
_بی ادبیات.
بلندشدواومد بغلم کرد و بعد ازچندثانیه کشیدم کنارو گفتم:
بسه دیگه جنبه نداری.
خندید و رفت سرجاش یک ساعتی اونجا بودیم ولی آرتان خان حتی یک لبخندهم نزد.
کوه یخ ،یخچال برگشتیم خونه رفتم سمت اتاقم چمدونم رو درآوردم و لباس هام رو یکی یکی توش چیدم.
به سمت تختم رفتم و خوابیدم باصدای زنگ بلندشدم ورفتم تواتاق آویناطبق حدسم خرس هنوزخواب بود تکونش دادم بلندگفتم:زلزله زلزله بیدار شو الان میمونی زیرآوارها پاشو.


درجا سرجاش نشست وجیغ زد. بلندبلند خندیدم قیافه خواب آلود ووحشت زده اش خنده دارترین صحنه بود
اومددنبالم کنه که اززیر دستش دررفتم وپریدم ازاتاق بیرون. بلندگفتم :حاضرشو دوس پسرت منتظره .
خودم یه شلوار شیش جیب راحتی با مانتو ارتشی و شال مشکی پوشیدم کرم ضدآفتاب روزدم .
باچمدون ازاتاق بیرون اومدم برخلاف میل من قرار شد این سه روز منو آرین و آوینا باداداش یخچالش بریم شیراز...
وبعدهم شمال ازاتاق رفتم بیرون اینبار آوینا هم ماشینش رو باخودش می آورد رفتیم سوار ماشین هامون شدیم و راه افتادیم
 
لایک ها: BaHaR sHaYgAn and Soheil

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.