رمان طاعون زامبی | n.i.m.a کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع n.i.m.a
  • تاریخ شروع
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
«به نام خدا»

نام رمان : طاعون زامبی
ژانر: فانتزی
نویسنده: n.i.m.a
ناظر: وانیا
خلاصه: وید دیویس دانشمند انسان‌شناس به موضوع وودوو (باور‌های بومی جادوـباورانه) و مردگان متحرک هائیتی علاقه‌مند می‌شود و به این منظور به پورتو پرنس پایتخت هائیتی می‌رود. او بعد از ملاقات با یک زن که اطلاعات زیادی درباره هیولا‌های نامیرا دارد، تصمیم به زنده کردن یک مرده می‌گیرد، اما اتفاقی غیرمنتظره و غافلگیرکننده باعث می‌شود صد‌ها مرده با انگیزه‌ای تازه برای زندگی برخیزند...

سخنی با خوانندگان عزیز:
قبل از اینکه بریم سراغ پست اول چند نکته رو بگم:
1ـ این رمان قصد توهین به هیچ دین و مذهبی رو نداره و خیلی چیزاش «درمورد کشور هائیتی» از روی واقعیت نوشته شده، پس در این مورد نظری ندین.
۲ـ پست گذاری بستگی به نظرات و طرفدار‌های رمان داره، چون هرنویسنده‌ای نیاز به انگیزه برای نوشتن داره.
۳ـ لمس دکمه تشکر چیزی از تشکر‌های خودتون کم نمی‌کنه!
۴ـ دکمه پیگیری موضوع رو حتماً بزنید تا بفهمید کی پست گذاشتم.
۵ـ لطفاً طبق سلیقه نظر ندید، هر ژانری طرفدار خودش رو داره.
 
وانیا

وانیا

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
23/4/19
33
462
53
هیچ جا:|
14397
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه*
 
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
مقدمه:
۱۲ فوریه ۱۹۸۱


ژان نارسیس با چهره‌ای وحشت‌زده به گردهمایی مردگان متحرک مقابل گوشت انسان، زل زده بود. چشم‌های قرمز، پوست بی‌رنگ، چهره‌ای متلاشی شده و دهـ*ان آب افتاده، همگی فیلمی فانتزی-تخیلی از مردگان متحرک را به ذهن متبادر می‌کرد. بوی تعفن درست هنگامی که از کارخانه بیرون آمد، او را عقب راند. مردگان همان‌طور با پا‌های لنگ و انگیزه‌ای برای تکه‌تکه کردن انسان، تمام مکان‌های غیرقابل تصور برای قایم شدن را می‌گشتند! ژان نگاهش به مو‌های غرق در خون زنی افتاد که با آب دهـ*ان سرازیر شده به‌طرف لاشه‌ی افتاده در کناره‌ی خیابان حمله‌ور شد. آب‌دهـ*ان زن هرلحظه بیشتر کش می‌آمد و خون از صورتش سرازیر بود. نگاهش بی‌توجه به زن به‌سمت چهره‌های غرق در خون و اجزای بیرون آمده بدن‌ها کشیده شد. چشمانش چهره‌های غرق در خون و متلاشی شده را با نیشخندی تمسخر‌آمیز می‌دید، آن چهره‌های رنگ‌پریده لحظه‌ای رهایش نمی‌کردند. فریاد‌های مرگ در گوش‌هایش اکو می‌شد و او را هرلحظه وحشت‌زده‌تر از قبل می‌کرد. پا‌هایش اجازه حرکت را به او نمی‌دادند و فرمان دادن به پا‌هایش تنها حرکتی بی‌فایده بود. ژان ابتدا با دیدن آنها فکر کرد که با انسان‌خوار‌ها مواجه شده است و این فکر تا وقتی که صورت‌های متلاشی شده آنها را دید از ذهنش خارج نشد! وحشت در عمق وجودش کلمه‌ای را فریاد می‌زد: «فرار». ناگهان حس کرد این فریاد در واقعیت هم در گوش‌هایش می‌پیچند. بالاخره توانست به پا‌هایش فرمان حرکت بدهد، قدمی به عقب رفت و به‌دنبال صدا دور‌تا‌دور خیابان را کاوید. با دیدن قیافه متلاشی شده کناره‌ی بتن خیابان، فریادی از سر وحشت زد و با برگشتی ناگهانی پا به فرار گذاشت. ناله‌های گرسنه‌ی مردگان پشت‌سرش هنوز شنیده می‌شد. ژان ابتدا فکر کرد که آن موجودات رقت‌انگیز انسان دیگری را برای کشتن و تکه‌تکه کردن جنازه آن پیدا کرده‌اند، اما ناله‌ها هرلحظه نزدیک‌تر از قبل می‌شدند. با فریادی از جنس وحشت و ناله‌ی دیگر از سوی مردگان متحرک که هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد، ژان فهمید که آنها متوجه او شدند و برای خوردن کمی از گوشت لذیذ و تازه‌، تمام راه را با پا‌هایی لنگ دنبال او می‌کنند. ژان با بی‌قراری اطرافش را درهمان حال کاوید و به‌دنبال جایی برای پنهان شدن به‌سمت کوچه‌ای پیچید. چشمانش هیچ چیز را جز راه مقابلش نمی‌دیدند و پا‌هایش حتّی لحظه‌ای نمی‌ایستادند تا کمی استراحت کنند. وزن زیادش باعث می‌شد نتواند سرعتش را ثابت نگه دارد و به‌زودی همین عامل باعث ایستادنش می‌شد. همه‌جا خون و جسد‌های بی‌جانی دیده می‌شد که تا دقیقه‌های دیگر آنها هم تبدیل به هیولا‌های نامیرا می‌شدند و با انگیزه‌ای تازه برای زندگی برمی‌خیزیدند. ژان که به نفس‌نفس افتاده بود نگاهی به صد‌ها نفر از مردگان انداخت هیچ‌وقت از نفس نمی‌افتادند، او با نگاهی عصبی به جلو متوجه پایان کوچه و دیوار مقابلش شد! با خیره شدن به دیوار مقابلش، نفسش بند آمد و طوری که انگار مشتی به شکمش خورده باشد، قدمی به عقب برداشت. چطور متوجه بن بست نشده بود؟ ده‌تا از جنازه‌های غرق در خون مقابل دیوار که با صورت‌های درهم رفته چشم گشودند و با قیافه‌ای گرسنه به او از جا بلند شدند. چشمانشان تنها خیره به انسانی بود که مقابلشان با صورتی وحشت‌زده ایستاده بود. ژان به آن صورت‌های رنگ پریده و لبخند‌های ترسناک خیره شد، حتّی لحظه‌ای پا‌هایش تکان نمی‌خوردند. ناگهان وحشت در صورتشان تبدیل به انگیزه شد، انگیزه‌ای برای خوردن گوشت تازه‌ی انسان! دیگر دیر شده بود! او فقط سه قدم با جنازه‌ها فاصله داشت، سه قدم با چهره‌های متلاشی شده و مرگ حتمی فاصله بود. ژان پا‌های خشک شده‌اش را به‌زور تکان داد و قدمی به عقب برداشت، ناگهان پا‌هایش زیر خون لزج کوچه لیز خورد و با فریادی التماس‌آمیز نقش بر زمین شد:
-‌ کمک! وید...وی...د!
مقدار زیادی از وحشت چاشنی فریاد التماس‌آمیزش شد و به دیواره‌های نقاشی شده با خون، برخورد کرد. فریادی دیگر زد، دلش می‌خواست از این خواب وحشتناک بیدار شود. آرزو می‌کرد لحظه‌ای از آن جنازه‌ها فاصله بگیرد و برای همیشه کار بدی نکند! این درس بزرگی برایش می‌شد، اما آن جنازه‌ها با چهره متلاشی شده، آب‌دهـ*ان سرازیر و صورت رنگ‌پریده‌شان خیلی واقعی به‌نظر می‌رسیدند. امیدوار بود او صدایش را بشنود و به کمکش بیاید، اما این امید احمقانه‌ای بود. دهـ*ان خشک شده‌اش سعی در زدن فریادی دیگر کرد، اما او می‌دانست این‌کارش بی‌فایده است. احساس ناامیدی مانند پتک بر سرش کوبیده شد و انگیزه‌ی او را برای نجات یافتن عقب راند. ژان با نگاهی از جنس وحشت به زنی با چهره غرق در خون چشم دوخت که با دهانی باز و جهشی ناگهانی بر سرش افتاد و با لذّت تکه‌ای از گوشت صورتش را کند. عرق از سر‌وصورت او می‌بارید و بر روی پوست سیاه‌رنگش که با رنگ مو‌هایش همخوانی داشت، سر می‌خورد. ژان با دهانی باز سعی کرد فریادی بزند، اما شش‌هایش خالی از هوا بودند و تنها صدایی گنگ و خفه از دهانش خارج می‌شد. درد وجودش را به آتش کشید، خون با فشار به صورتش برخورد کرد و مزه تلخ خود را بر زبانش نشاند. با دردی که به جانش افتاده بود تکانی به بدن بی‌جان خود داد و لحظه‌ای بعد در میان زمین مملوء از خون بی‌حرکت شد. آب دهـ*ان سرازیر جنازه‌های زنده، هرلحظه برای کندن یک تکه از آن گوشت تازه کش می‌آمد و بر زمین می‌ریخت. زامبی‌های دیگر با ناله‌های از سر لذّت به‌طرف او حمله بردند و با بی‌قراری سعی کردن مقداری از گوشت تازه را در میان تجمع زامبی‌های دیگر گیر بیاورند.
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
فصل اول: دفترچه خاطرات

پنج روز قبل، ۷ فوریه ۱۹۸۱

قدم‌هایش را به سختی برداشت تا خود را به مرد برساند. چمدان را به مدّت زیادی حمل کرده بود و دستانش دیگر جانی برای حمل آن نداشت. با هر قدمی که برمی‌داشت گرد و خاک فضا را پر می‌کرد و او را به سرفه می‌انداخت. کوچه بسیار کثیف بود، آشغال‌های روی هم انباشته شده تمام کوچه را پر کرده بود و حرکت را برای او سخت‌تر می‌کرد. با قدمی دیگر وید خودش را به جلو پرت کرد و چمدان بر روی زمین گلی و کثیف کوچه قرار داد. با خنده سلامی به مرد کرد و با لحنی دوستانه گفت:
-‌ من وید دیویس هستم!
مرد چاق همان‌طور که اخم‌هایش درهم بود، با صدایی گرفته گفت:
-‌ بله پشت تلفن با هم حرف زدیم. من ژان هستم، ژان نارسیس!
وید سری تکان داد و سرفه‌ای کرد. سپس با لحنی اعتراض‌گونه رو به ژان گفت:
-‌ به نظر میاد پورتو پرنس وضعیت خوبی نداشته باشه!
ژان همان‌طور که چمدان را با ناسزایی زیر لــ*ب از حفره‌ی کوچک روی زمین بیرون میاورد، به‌سختی و با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:
-‌ بهتره بهش عادت کنی، اینجا امکانات زیادی نداره.
ژان چمدان را بلند کرد و همان‌‌طور که اردک‌وار جلو می‌رفت ادامه داد:
- آدم عاقل به هائیتی نمیاد، برای چی اومدی اینجا؟ عکاسی؟‌
وید با حالتی عصبی مثل همیشه دستانش را در مو‌های لَخت و سیاه‌رنگش فرو کرد و پرسید:
-‌ برای عکاسی نیومدم! اینجا چه مشکلی با عکس دارن؟
ابروهای نازک ژان بار دیگر درهم رفت و نگاهش روی چشمان سیاه‌رنگ او زوم شد:
-‌ ایجا با عکس مشکلی ندارن، با عکاس‌هایی که از بدبختی ما عکس می‌گیرن مشکل دارن!
وید سرفه‌ای کرد و نگاهش را از چهره درهم ژان گرفت. همان‌طور که صورت بیضی شکلش درهم رفته بود، به حرف ژان فکر کرد. حق را به مردمان هائیتی می‌داد، درست بود که عکاس‌ها همچین قصدی نداشتند، اما با این حال عکس گرفتن از این مکان‌ها بسیار دیده می‌شد و چیزی را جز عکاس‌های بد طینتی که آمده‌اند تا از زندگی فقیرانه آن‌ها عکس بگیرند، به ذهن مردمان هائیتی متبادر نمی‌کرد. ژان که از حمل چمدان به نفس‌نفس افتاده بود، آن را پایین گذاشت و بی‌توجه به چمدان که در گل فرو رفت، با لحن تند و تیزش گفت:
-‌ سفر چطور بود؟ به‌نظر چندان هم خوب نبوده!
سفر به هائیتی چندان کار ساده‌ای نبود، چرا که پرواز مستقیم به این کشور وجود نداشت و باید در دو کشور استاپ می‌شد، اما او برای این سفر هرکاری می‌کرد، به همین دلیل هرطور شده کار را پیش برد و ساعت شش، هنگامی که تاریکی خورشید را دور می‌کرد، به شهر پورتو پرنس رسید. او سرش را بالا گرفت، آسمان را ابر پوشانده بود و تاریکی کم‌کم بر روشنایی روز چیره می‌شد. هوا در پورتو پرنس معتدل و خوب بود، اما او به شدّت احساس گرما می‌کرد. وید درحالی که سعی می‌کرد به بوی بد پیچیده در هوا توجه‌ای نکند، با لحنی عصبی گفت:
-‌ درسته! چندان هم خوب نبود، اما به هر حال باید به این شهر میومدم.
ژان در جواب تک خنده‌ای تمسخر‌آمیز کرد که ردیف به‌هم ریخته دندان‌هایش نمایان شد. او بدون اینکه حرف بزند از افتادن در حفره‌ی گلی دیگر جلوگیری کرد و به راهش ادامه داد. پشت هرخانه را آشغال پوشانده بود و خانه بالای گل و آشغال‌ها قرار داشت. جز چند بچه‌ی کوچک، کسی بیرون از خانه نبود و صدایی سکوت شهر پورتو پرنس را نمی‌شکست. هیچ ساختمان بلندی در پورتو پرنس دیده نمی‌شد و آن جور که وید فهمیده بود تمام محله‌های عادی پورتو پرنس پوشانده از آشغال و کثیفی بودند و بوی تعفن در همه جا حس می‌شد. خانه‌های کوچک بدون فاصله زیادی در کنار هم قرار داشتند و سقف‌شان با رنگ‌های مختلف نقاشی شده بود، اما خانه‌های بزرگ‌تر بر روی تپه‌های گلی قرار داشتند و سقف‌شان از چوب بود. بعد یک دقیقه طاقت‌فرسا‌ی دیگر برای وید که بوی تعفن رهایش نمی‌کرد، ژان مقابل یک خانه‌ کوچک که با چوب درست شده بود ایستاد. از دور هم می‌شد استحکام کم دیوار‌ها را تشخیص داد، سقف خانه بیشتر شبیه به سقف کلبه‌ها بود و آشغال تمام سطح زمین روبه‌رویش را پوشانده بود. او که ابروهای پهنش در‌هم رفته بود، قدمی به جلو برداشت و قبل از اینکه حرفی بزند با جواب تمسخر‌آمیز ژان مواجه شد:
-‌ تمیز کردنش با خودت!
وید نفسش را بی‌حوصله بیرون داد و دستانش را در مو‌هایش فرو کرد. نگاهی به در انداخت که سوراخ بزرگی بر روی آن جا خوش کرده بود. با لحن عصبی همیشگیش که سعی در پنهان کردنش داشت، گفت:
-‌ فقط کار تمیز کردن نیست، اون سوراخ در رو ببین.
و با اشاره سر سوراخ در را به ژان نشان داد. ژان با اخم‌های همیشه درهمش دستی به مو‌های سیاه‌رنگش کشید و با صدایی بم و خشن، وید را مجبور به رضایت کرد:
-‌ اینش به من مربوط نیست، فقط همین خونه رو داشتیم.
او دندان قروچه‌ای کرد و دست‌های لاغر و استخوانی‌اش را بر روی گرد و خاک در کشید. این‌بار با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:
-‌ ممنون از کمکت!
ژان با یک پوزخند جوابش را داد و بدون اینکه حرفی بزند با قدم‌هایی سریع از آنجا دور شد. وید که خستگی در تک‌تک حرکاتش نمایان بود در خانه را به جلو هول داد و همان‌طور که چمدان را به‌دنبال خودش می‌کشید، وارد شد. خانه بیشتر شبیه به یک اتاق کوچک بود. تخت زوار در رفته‌ای در گوشه خانه بود و لباس‌های مندرس و خاک گرفته‌ای سطح تخت را پوشانده بود. دیواره‌های خانه مملوء از لک و پیس‌های شــ*راب بودند و حشره‌ها قسمتی از دیوار کنار تخت را پوشانده بودند. وید جلو رفت و چمدان را بر روی تخت کثیف و خاک گرفته انداخت. به‌طرف آشپز‌خانه‌ی رو‌به‌روی تخت رفت و نگاهی به درون آن انداخت. وضعیت آشپزخانه به مراتب خوب‌تر از دیگر قسمت‌ها بود. آشپزخانه تنها یک اجاق گاز داشت و وسط آن میز و صندلی چوبی‌ای قرار گرفته بود که سطح آن را گرد و خاک فرا گرفته بود. نفسش را محکم بیرون داد، جلو رفت و پشت میز نشست. شهر پورتو پرنس واقع در هائیتی، بسیار با آنچه فکرش را می‌کرد، عجیب‌تر بود. تاریخ این کشور مانند خیلی از کشور‌ها با جنگ و خونریزی همراه بود، حتّی بعد از اینکه هائیتی از اشغال فرانسه درآمد! هائیتی فقیر‌ترین کشور نیم‌کره غربی که خشونت‌های سیاسی در آن موج می‌زد، هائیتی نخستین کشور در آمریکای لاتین که به استقلال رسید و نخستین جمهوری که رهبران آن سیاه‌پوست بودند! کشوری که رهبران آن «فرانسوا دووالیه و ژان کلود» با کمک نیرو‌های نظامی بدنام و خصوصی خود، ملت را مرعوب و فرمان بردار ساختند. حتّی مهاجران اهل هائیتی که تلاش داشتند از فقر و بدبختی کشورشان فرار کنند، در قایق‌های پوسیده و بسیار شلوغ در دریای کارائیب با وضعیت فلاکت‌باری مواجه می‌شدند. در سال ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۵ تنش میان سیاه‌پوستان و دورگه‌ها، کودتا و بی‌ثباتی موجب زوال هائیتی شد، به‌طوری که هیچ‌چیز سرجای خود قرار نداشت و قانونی در هائیتی وجود نداشت. هنگامی که وید دیویس تاریخ این کشور را زیر‌و‌رو کرد با چیز‌های عجیب‌تری مانند عناصر باور‌های بومی جادوـباورانه معروف به وودوو روبه‌رو شد، او تحقیق‌های بیشتری درمورد این باور‌های مردمان هائیتی کرد و درست هنگامی که از یافتن چیزی متحیر‌کننده نا‌امید شد، مقاله‌ای درمورد وودوو و مردگانی که بار دیگر زنده می‌شوند مقابلش قرار گرفتند! این دقیقاً همان چیزی بود که با کار یک دانشمند انسان‌شناس ارتباط داشت و دقیقا همان چیزی بود که وید سال‌ها به‌دنبال آن بود. اینکه انسانی کنترل خود را از دست دهد و دوباره به زندگی بازگردد شاید در نظر دیگران اتفاقی باور‌پذیر نبود، اما در نظر وید تمام این‌چیز‌ها می‌توانست اتفاق بیفتد، وید دیویس انسان را چیزی فرا‌تر یک انسان می‌دانست! همین کافی بود تا او برای یک سفر پرفراز و نشیب به پورتو پرنس، مرکز استان غربی و پایتخت کشور هائیتی آماده شود. او لبخندی زد و همان‌طور که به پنجره بالای اجاق گاز زل زده بود، زمزمه کرد:
-‌ مرده‌های متحرک!
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
***
صدای تق‌تق پنجره او را از خواب پراند. پلک‌هایش بالا پرید و نگاهش با بی‌حالی اطراف را کاوید. نگاهی به پنجره بالای اجاق گاز انداخت و کلاغی را دم پنجره دید. از روی صندلی چوبی بلند شد و کش و قوسی به بدن استخوانی‌اش داد. بدون آنکه خودش بداند در آشپزخانه و روی یک صندلی خوابیده بود، نفسش را با بی‌حوصلگی بیرون داد و مو‌های سیاه‌رنگش که روی صورتش افتاده بودند را کنار زد. پا‌هایش نای حرکت نداشتند، اما با این حال آنها را مجبور به حرکت کرد و به‌سمت چمدان سیاه‌رنگ روی تخت رفت. در حین راه رفتن نگاهی به سوراخ روی در انداخت و کمی هیجان چاشنی روز بی‌حالش شد. روی تخت کوچک و تک نفره نشست و لباس‌های درون چمدان را بیرون ریخت. تی‌شرت قرمز و شلوار گشاد آبی‌رنگی را انتخاب کرد و به‌سرعت لباس‌ها را پوشید. دستانش را به دنبال آینه درون چمدان کرد که ناگهان دستش به چیز سرد و محکمی برخورد کرد. شیء را بیرون کشید و با تردید به آن خیره شد. دستی به بینی قوس‌دارش کشید و تفنگ ششلول (شش تیر) را درون جیب شلوارش جا کرد. مانند همیشه به یک نقطه از خانه خیره شد و به فکر فرو رفت، به کاری که می‌خولست انجام دهد ایمان داشت، اما ترس از نتیجه‌اش او را به تردید می‌انداخت. ضربان قلبش بی‌دلیل بالا رفت و وحشت بار دیگر قلبش را نشانه گرفت. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، ترس را از تمام سلول‌های لرزان بدنش دور کرد و این‌بار مطمئن دستش را دور دسته تفنگ پیچاند. نگاهی به بیرون پنجره انداخت، چمدان را بست و به‌سرعت از خانه‌ی کوچک خارج شد.
هوای بیرون از خانه، به اندازه داخل خانه‌ی کوچک گرم نبود یا شاید او این‌طور حس می‌کرد. به هرحال وید لباسش را از بدنش دور کرد و با انزجار از بوی بد به راهش ادامه داد. خیابان‌های شیب‌دار پورتو پرنس با دست‌فروش‌ها پر شده بود. ماشین‌های کمی در خیابان‌ها دیده می‌شدند و بیشتر مردم پیاده و با پای بــ**رهنه میان بساط دست‌فروش‌ها می‌چرخیدند. وید تمام راه را برای رسیدن به بازار پورتو پرنس با نگاه‌های متعجب گذراند و بی‌توجه به نگاه خیره مردم راه را طی کرد. نود و پنج درصد مردم هائیتی سیاه‌پوست بودند و به همین دلیل وید باید نگاه‌های خیره بیشتر مردم را تحمل می‌کرد. هنگامی که وید به بازار رسید، ابر‌های سرگردان در آسمان، راه ورود نور خورشید را باز کردند. فضای بیرون بازار بسیار بزرگ بود و در کنارش آشغال‌ها انباشته شده بودند. ورودی بازار یک دروازه بیضی شکل بود که به‌طرف چپ خم شده بود. او با عرقی که سر‌و‌صورتش را پوشانده بود نگاهی به ورودی کثیف بازار انداخت و با صورتی درهم رفته آشغال‌های انباشته شده را دور زد. ماشین بزرگی کنار در ورودی بازار پارک شده بود و سه نفر در حال حمل چرخ بودند و دو نفر دیگر هم ماشینی را هول می‌دادند. وید از روی تپه‌ی کوچکی از آشغال پرید و نگاهی به مرد بی‌موِ کنار در ورودی انداخت. بیشتر مرد‌های شهر پورتو پرنس مو نداشتند و زن‌هایشان یا مو‌هایشان را زده بودند و یا مو‌های کوتاه‌شان را از پشت بسته بودند. او با صدایی که جلب توجه کند روبه مرد گفت:
-‌ سلام!
مرد به او خیره شد، دستی به سر بی‌مویش کشید و روبه او غرید:
-‌ چی می‌خوای؟
تی‌شرت سفید‌رنگ مرد با پوستش تضاد ایجاد می‌کرد و لکه‌هایی از کثیفی که بر روی لباسش نقش بسته بود، نشان از کار زیاد در میان آشغال‌ها بود. وید دستش را بر روی دسته تفنگش سفت کرد و به‌تندی گفت:
-‌ ببین من فقط یه سوال ساده دارم، می‌خوام درست جواب بدی!
او با ابروهایی درهم نگاهی به صورت بی‌خیال مرد انداخت:
-‌ می‌دونی زن جادوگری که اینجا زندگی می‌کرد کجاست؟
رنگ از چهره طلبکار مرد پرید، او به ورودی بازار تکیه داد و درحالی که با دکمه‌های لباسش بازی می‌کرد، با لحنی عصبی گفت:
-‌ نه، من...
صدای جدی و خونسردی میان حرف‌های مرد پرید:
-‌ نمی‌دونیم، بعضیا میگن توی کلیسا جامع زندگی می‌کنه، بعضیا هم میگن مرده!
وید با تعجب به دنبال صدا گشت و به مرد قد بلندی که بیرون مغازه ایستاده بود، چشم دوخت. مغازه از دیوار‌های چوبی زرد رنگ درست شده بود و کنار ورودی بزرگ بازار قرار داشت. او با تعجب پرسید:
-‌ یعنی هیچ‌کس نمی‌دونه اون زنده‌س یا نه؟
مرد سیاه‌پوست دستی به مو‌های کم‌پشتش کشید و با همان صدای جدی گفت:
-‌ فکر می‌کنم یکی بدونه! «دیان» اون توی بازاره. لباس می‌فروشه و سفیدپوسته، می‌تونی خیلی سریع پیداش کنی.
او کمی از مغازه دور شد و ادامه داد:
-‌ اسم منم آرژانه! هروقت کاری داشتی می‌تونی ایجا پیدام کنی.
وید با چشمان ریزش به مرد لاغر یا همان آرژان چشم دوخت. در صورت کشیده مرد مهربانی موج می‌زد و چشمان گردش روی وید زوم شده بود. آرژان لباسی زردرنگ پوشیده و عینکی به چشم زده بود. او همان‌طور که چهره آرژان را بررسی می‌کرد، با لبخندی مرموزانه گفت:
-‌ حتماً! منم وید هستم!
آرژان در جواب لبخندی زد که لبان نازکش، کش آمد. او با لباس و شلواری که چندین سانتی متر از بدنش فاصله داشت، به‌طرف مغازه رفت. وید همان‌طور که به مغازه و دیوار‌های نقاشی‌شده‌اش خیره شده بود، وارد بازار شد. تمام بازار را دست‌فروش‌ها و مغازه‌دار‌ها پر کرده بودند. کارتن‌های له شده، زمین خاکی بازار را پوشانده بود و بازار را مانند ورودی آن، کثیف نشان می‌داد. او در مسیر کامل مستقیم و کارتن پیچ شده، نگاهش را بین دست‌فروش‌ها و مردم می‌چرخاند تا مرد سفید‌پوست را پیدا کند. وید نگاهی به چادر‌های اطراف بازار انداخت، سپس به‌طرف مرد موتور سواری که سمت چپ بازار، میان بساط خود پارک کرده بود رفت. او مرد چاق و قد کوتاه، با لباس‌های تنگ را می‌شناخت. لباس سیاه و تنگ مرد چنان به بدنش چسبیده بود که وید فکر می‌کرد همین الان لباس مرد هزار تیکه می‌شود! با لبخندی غیردوستانه و خنده‌ای عصبی گفت:
-‌ ژان!
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
هنوز دو روز از آمدنش به پورتو پرنس و آشنایی با او نگذشته که وید از این مرد خپل و کوتاه‌قد نفرت پیدا کرده بود. او تمام نفرتش به ژان را به‌خاطر خانه کوچکی که تپه‌های آشغال دورش را گرفته بود و حشره‌هایی که از دیوار خانه بالا می‌رفتند، می‌دانست. ژان با صورت اخمو و عصبانیش به‌طرف او برگشت. با دیدن وید لبخند مسخره‌ای زد و میان همهمه مردم با صدایی نسبتاً بلند گفت:
-‌ تو اینجا چیکار می‌کنی وید؟ به‌نظر میاد دنبال کسی هستی!
لبخندش محو شد، سری به موافقت تکان داد. او نگاهی به موتور کوچک ژان انداخت و دست استخوانی‌اش را در مو‌هایش فرو برد:
-‌ درسته، کسی به اسم «دیان» رو می‌شناسی؟
ژان که بر روی سبد کنار موتور نشسته بود، پا‌های بزرگش را جمع کرد و دستی به ناخن‌های دراز پا‌هایش کشید. دستی به بینی بزرگ کشید و با خنده‌ای دیگر دندان‌های زرد و کثیفش را به نمایش گذاشت:
-‌ مگه میشه کسی یه سفیدپوست احمق رو نشناسه!
وید با نگاه و لحن تمسخر‌آمیز او به خودش و دیان دریافت که این مرد کوتاه قد و خپل، خزعبلات نژاد‌پرستانه زیادی را در سر دارد. او با ابرو‌هایی درهم و لحنی عصبی گفت:
-‌ فقط بگو...
ژان با صدایی بی‌ادبانه حرف او را قطع کرد و غرید:
-‌ یه‌کم جلوتر از اینجا، سمت راست بازار.
وید سری تکان داد و بدون نگاهی دیگر به او از موتور و بساط دور شد. نمی‌خواست همچین کسانی را وارد برنامه مهمش بکند و کاری که برایش به هائیتی آمده بود فراموش کند. او آن مرد بد طینت را از ذهنش دور کرد و با لبخند دوستانه‌اش به آن طرف بازار رفت. قسمت دیگر بازار شلوغ‌تر بود و مردم بحث‌های طولانی و اعصاب خورد کن خرید می‌کردند. وید بعد از مدّت کمی چشم چرخاندن، مرد ریز جثه و سفید‌پوست را پشت میزی پر از لباس پیدا کرد. مردم کمی دور بساط او جمع شده بودند و تعداد کمی از مردم مقابل میز او در حال انتخاب لباس بودند، اما آنها هم بعد از مدّت کمی با لحنی عصبی و اعتراض‌گونه لباس را روی میز مچاله و پرت می‌کردند، سپس با نگاه‌های نژادپرستانه دور می‌شدند! وید متعجب دستی به صورت پر چین و چروکش کشید و درحالی که سعی می‌کرد لبخند دوستانه‌اش را حفظ کند، محتاطانه جلو رفت.
وید همان‌طور که سعی می‌کرد به مردم جمع شده مقابل میز مجاور، برخورد نکند، بر روی میز کوچک و مملوء از لباس خم شد. نگاه سرشار از غم دیان با صدای تکان خوردن میز، به جلو دوخته شد. با دیدن مرد سفید‌پوستی که با لبخندی دوستانه مقابلش ایستاده بود، ناخوداگاه لبخندی زد. درحالی که سعی می‌کرد کمی هیجان را چاشنی لحن انسان‌دوستانه‌اش بکند، گفت:
-‌ اوه سلام، من دیان ژاسون هستم!
دیان لبخندی دندان نما زد و با لحنی مسخره ادامه داد:
-‌ باورم نمیشه که کس جدیدی به اینجا اومده، خب یعنی...‌می‌دونی که؟!
وید نگاهی به صورت او انداخت. صورت کشیده دیان را کک و مک پوشانده بود و چشمان گردش با استرس اطراف را می‌کاوید. او نگاهی به لبان باریک مرد انداخت و خنده‌ای کرد:
-‌ آره می‌دونم. منم وید هستم، وید دیویس!
دیان دستی به صورت کک و مکی‌اش کشید و به لباس‌ها اشاره کرد:
-‌ چیکار می‌تونم برات بکنم؟ چیزی نمی‌خوای؟
وید به‌دلیل گرمایی که به جانش افتاده بود، لباس قرمز‌رنگش را چنگ زد و تکانی به لباسش داد. با به یاد آوردن کاری که برایش بازار را زیرورو کرده بود، با شتاب‌زدگی گفت:
-‌ نه نه، برای این نیومدم.
او نگاهی به اطراف انداخت و بیشتر بر روی میز کوچک و چوبی خم شد، سپس به‌صورت زمزمه‌وار ادامه داد:
-‌ دنبال کسی می‌گردم، یه زن جادوگر!
دیان با شنیدن این حرف، ابرو‌های هشتی‌شکلش درهم رفت:
-‌ درمورد چی حرف می‌زنی؟!
وید همان‌طور زمزمه‌وار گفت:
-‌ خودت می‌دونی!
دیان که لبخند از صورتش محو شده بود، چشم چرخاند و تمام اطراف را از نظر گذراند. چشمان گردش بعد از کاویدن اطراف روی صورت پیر وید متوقف شدند. او دستی به گونه‌های برجسته‌اش کشید و چینی به پیشانی کوتاهش داد:
-‌ نمی‌دونم کارت چیه وید، برای همین نمی‌تونم بهت چیزی بگم. اگه راستش رو بگی اینجا نمیشه حرف زد، باید بیای خونه من.
-‌ فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم، برای دخترم، اون خیلی مریضه!
وید از دروغ گفتن خوشش نمی‌آمد، امّا با راست گفتن هم چیزی گیرش نمی‌آمد! او درحالی که سعی می‌کرد لحن و نگاهش التماس‌آمیز و مظلومانه به نظر برسد، خواهش کرد:
-‌ لطفاً، خواهش می‌کنم...
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
پس از چند دقیقه آزار‌دهنده، دیان بالبخندی اطمینان بخش، خیال او را آسوده کرد. سپس با سر به صندلی کوچک و تمیزی که پشت میز قرار داشت اشاره کرد:
-‌ اینجا بمون، شب با هم می‌ریم خونه من، البته اگه مشکلی نداری.
وید با سر موافقتش را اعلام کرد و بدون گفتن هیچ‌گونه حرفی میز را دور زد و روی صندلی نشست. نگاهش روی جاده خراب پشت بازار افتاد، زمین خاکی بازار چند متر دیگر ادامه داشت، اما با نهری از کثافت و گنداب به اتمام می‌رسید. نهر از آشغال پر شده بود و خوک‌ها با شادی درونش به گشت و گذار می‌پرداختند. تنها چیزی که پشت نهر مشاهده می‌شد جاده خالی و دراز بود. وید که خستگی و گرما از صبح به او فشار آورده بودند با دیدن کار کردن دیان و خیره شدن به اطراف وقتش را گذراند. دیان حالا با وجود مرد سفید‌پوست دیگری که پشت میز نشسته بود، مشتری‌های کمتری داشت، اما با این وجود همچنان منتظر بود تا پول بخور‌ونمیری را برای ادامه زندگیش بگیرد. تمام لحظات با نگاه خیره مردم به دو مرد پشت میز، که مانند پدر و پسر به‌نظر می‌رسیدند، گذشت. زمانی که تاریکی آسمان را فرا گرفت، دیان بالاخره تواست شلوار و لباس سیاه‌رنگی را به پیرمردی بفروشد. او زیاد از تحمل زندگی در هائیتی نپرسید و سعی کرد در ملاقات اوّل پرحرف نباشد، هرچند که او هیچ‌وقت پرحرف نبود و از کسانی که زیاد حرف می‌زدند خوشش نمی‌آمد! بعد از اینکه دیان تی‌شرت و شلوار دیگری را فروخت، بالاخره به اجبار وید راضی به تمام کردن کار و رفتن به خانه شد. راه رفتن به خانه هم با کم‌حرفی گذشت تا اینکه دیان نگاه خیره وید را بر روی پا بــ**رهنه‌اش دید و سختی زندگی در هائیتی را با لحنی غم‌انگیز توضیح داد. نگاه‌های نژاد‌پرستانه همواره با کارش مخلوط می‌شد و همین باعث سختی زندگی و کار کردن اضافی او می‌شد. به گفته‌ی دیان تنها چیزی که باعث می‌شد او از تلاش دست نکشد، خانواده‌اش بودند. او حتّی درگیری‌ها و حمله‌های مردمان زورگو را هم تحمل کرد تا بتواند به خانواده‌اش غذا برساند. دیان به حرف‌زدن ادامه داد. درست هنگامی که وید از نگاه‌های خیره‌اش پشیمان شده بود، دیان صحبتش را با لحن اعتراض‌گونه درباره حکومت دیکتاتوری هائیتی پایان داد و وید را به فکر وا داشت. حال زندگی در هائیتی در نظرش سخت‌تر از قبل بود! به‌نظرش مردمان هائیتی در سال‌های بعد و آینده هم زندگی خوبی را نداشتند و حتّی زندگیشان از این هم بدتر می‌شد. صحبت‌های دیان باعث شد در تمام راه همان‌طور که به نقطه‌ای خیره شده بود، از فکرش خارج نشود و چیز‌هایی که باعث بدتر شدن زندگی مردم می‌شد را بررسی کند. درست هنگامی که فکر‌هایش او را رها نمی‌کردند و آزارش می‌دادند، دیان با گفتن کلمه «رسیدیم» او را از سیاه‌چال فکر‌هایش بیرون کشید. وید طوری که از خواب بیدار شده بود، سرش را با بی‌حالی بلند کرد و به خونه‌ای که بیشتر به خانه‌ای درختی شباهت داشت، خیره شد. تمام خانه از چوب ساخته شده و بر روی پله‌ها و دیوار‌هایش کنده کاری شده بود. او با تعجب به سوی دیان جوان برگشت و گفت:
-‌ اینجا کار خودته؟ خیلی با خونه‌های دیگه پورتو پرنس فرق داره.
دیان خنده‌ای کرد و با صورتی که از خجالت سرخ شده بود گفت:
-‌ آره کار خودمه.
وید ضربه‌ای به شانه او زد و از حصار چوبی که دور خانه پرید. با اینکه چهل سالش بود، اما پریدن به بدن استخوانی‌اش فشار می‌آورد. او دستی به زمین سرسبز و جدا از دیگر زمین‌ها کشید و گل‌های کنار پله‌ها را بویید. جلو خانه دو پنجره در دو طرف در قرار داشت و نور از درون خانه به بیرون می‌تابید. سقف چوبی خانه با کاه پوشانده شده بود و قطره‌های اب از آن به پایین چکه می‌کرد. او همراه با دیان از پله‌ها بالا رفت و بعد از مشاهده گل‌های طرف دیگر پله‌ها، وارد خانه شد. با ورود به خانه نور زردرنگ فانوس به چشمانش نفوذ کرد. به‌سرعت اطراف را کاوید و خود را در یک خانه کوچک دید. آنجا بسیار کوچک بود و تنها پنج صندلی در هال قرار داشت. صندلی‌ها به‌صورت دایره‌ای شکل در میان خانه بودند و وسط آن یک میز گرد خودنمایی می‌کرد. او سرش را بالا گرفت و سقف را بررسی کرد. وسط سقف مثلث ماننده یک چراغ فانوسی قرار داشت که نورش اتاق سمت چپ خانه را روشن می‌کرد. درون خانه هم ماننده بیرونش زیبا بود، تنها یک آشپزخانه و دو اتاق درون خانه کوچک قرار داشت. آشپزخانه در سمت چپ خانه مستطیل‌شکل قرار داشت و درون آشپزخانه با یک میز، اجاق گاز و چند کشو که ظرف‌ها درون آن قرار داشت، پر شده بود. کنار آشپزخانه مستطیل‌شکل، دو اتاق قرار داشت که روی درشان حروف فرانسوی کنده کاری شده بود. وید با اصرار زیاد دیان وارد آشپزخانه و پشت میز نشست. زنی همراه یک دختر و پسر، پشت میز نشسته بودند و با ورود دیان و وید از جا بلند شدند. دیان با لبخند به زن اشاره کرد و او را معرفی کرد:
-‌ ایشون همسرم رز هستن و این دوتا هم بچه‌هام، کلارا و پل.
رز مو‌های طلایی و بلندی داشت و مخلوط چشمان عسلی و صورت کک و مکی‌اش زیبایی خاصی را ایجاد کرده بود. با هربار خندیدن رز، گونه‌های چال‌دارش خودنمایی می‌کردند و ابروهای نازکش بالا می‌پرید. کلارا و پل تنها ده سال سن داشتند و دوقلو بودند، مو‌های هردوی آنها سیاه بود و صورت گردشان را از مادرشان به ارث برده بودند. وید بعد از معرفی نگاهی به غذا انداخت. ظرف مقابلش با غذای آسانی بود که از لوبیا و گوشت پخته شده اردک پر شده بود. وید بعد از نگاه‌ای گرسنه به غذا و زیرورو کردن آن، مشغول خوردن شد. غذا در نظر وید بسیار لذیذ و عالی بود، او که از صبح چیزی نخورده بود، به‌سرعت قاشق را در دهانش جا می‌کرد. صدای دیان، او را که در دل دست‌پخت رز را تحسین می‌کرد، به خود آورد:
-‌ چی می‌خوای درمورد «کاترین» بدونی، وید؟
وید که زن جادوگر را از یاد برده بود، با شتاب‌زدگی گفت:
-‌ فقط اینکه...‌کجاست. نمی‌دونی کجا زندگی می‌کنه؟
رز که در سکوت با غذایش بازی می‌کرد، با تعجب به صحبت‌های آن دو گوش داد. قبل از اینکه دیان فرصت حرف زدن پیدا کند، رز با تعجب گفت:
-‌ اون مرده!
وید با این حرف به صورت کک و مکی رز خیره شد و با لحنی که مقدار زیادی تعجب چاشنی آن شده بود، گفت:
-‌ یعنی چی؟ یعنی کسی نیست که...
دیان دست از خوردن کشید:
-‌ نه، اون یه دختر داره.
وید نگاه خیره‌اش را به دیان دوخت:
-‌ اسمش چیه؟ می‌دونی کجاست؟
دیان به نشانه منفی سری تکان داد:
-‌ نه وید، ما نمی‌دونیم، امّا...
او از جا بلند شده و از آشپزخانه خارج شد. دقیقه‌ای بعد با یک کتاب بزرگ و سیاه‌رنگ برگشت. کتاب را به‌سمت وید گرفت:
-‌ این کتاب تاریخچه اونهاست.
وید که از نگرفتن اطلاعاتی درباره کاترین عصبی شده بود، کتاب را از دست دیان قاپید. روی کتاب چیزی نوشته نشده بود، امّا درون آن با خطی ریز و عکس پر شده بود.
-‌ امیدوارم تونسته باشم کمکی کرده باشم به دخترت! اسمش چیه؟
وید لبخندی زد:
-‌ امیلی!
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
***
صدای آرام تکان خوردن چیزی سکوت شب را شکست. با تعجبی که چشمان ریزش را کمی بزرگ‌تر نشان می‌داد، اطراف را کاوید. هیچ‌چیزی را در خیابان شیب‌دار پورتو پرنس پیدا نکرد، تنها سطل کوچک و سیاه‌رنگی کنار بتن خیابان قرار داشت که آن هم بدون تکانی سرجایش قرار داشت. تمام چیزی که وید در خیابان دید همان سطل آشغال بود، به نظرش عجیب بود که در این خیابان اثری از ماشین، ساختمان‌های بلند و خانه‌ای کوچک نباشد، اما وقتی کمی دیگر فکر کرد دریافت که در هائیتی هراتفاقی ممکن است بیفتد! با نگاهی دیگر به پشتش، کفش کتانی و قرمز‌رنگش را بر روی کف خیابان کثیف و پر از حفره کشید. باز هم قدم‌های آرام و چرخیدن کتاب در دست وید تنها صدای موجود بود. وید با قدمی دیگر به آخر خیابان رسید و به‌سمت راست رفت. تمام خیابان در روز با دست‌فروش‌ها و چادر‌ها پر شده بود و به همین دلیل وید تنها چیزی که می‌دید خیابان بود. او که راه خیلی زیادی را برای رفتن به خانه طی کرده بود دستی به مو‌های سیاه‌رنگش کشید و ایستاد تا کمی استراحت کند. از خانه دیان تا خانه‌ی او راه زیادی بود، همان‌طور که جهت نگاهش خیابان بود، نگاهی به کتاب انداخت. جلد سیاه کتاب او را به یاد کتاب‌های جادو می‌انداخت، که البته آن کتاب دقیقاً برای جادوگران بود! هنگامی که حس کرد بهتر است ادامه دهد، سرش را بالا گرفت و مقابلش را پر از دود دید. متعجب نگاهی به بالا انداخت، درست بیست‌متر جلوتر کنار خیابان، کارخانه‌ای دیده می‌شد. رو‌به‌رو کارخانه هم دو مغازه کوچک صنایع دستی و خوراکی قرار داشت و کنار مغازه‌ها دو موتور و یک ماشین بزرگ بود. او که از تعجب خشکش زده بود تکانی به پا‌های استخوانی‌اش داد و همان‌طور که به عجیب بودن ماجرا فکر می‌کرد با قدم‌های بلند مقابل کارخانه قرار گرفت. به‌نظر می‌آمد کسی درون کارخانه بود، امّا در این ساعت چه کسی می‌توانست درون کارخانه باشد؟ صدای بلند دیگری او را از جا پراند. آن صدا دقیقاً از درون کارخانه می‌آمد، اما وید خیال نداشت در این ساعت شب وارد کارخانه عجیب شود. همان‌طور به کارخانه نسبتاً بزرگ زل زد که دیوار‌هایش با کلمه‌های فرانسوی به رنگ زرد پر شده بود. تنها چیزی که جلب توجه می‌کرد در آهنی و ضد نفوذ بود، به چه دلیل باید برای یک کارخانه معمولی در پورتو پرنس همچین دری بگذارند؟ این سوالی بود که حتّی لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد. بعد از چند دقیقه نفرت‌انگیز که برق تعجب وید را گرفته بود، خودش را مجبور کرد از کارخانه عجیب و مغازه‌ها دور شود. این‌بار با ترسی که ناگهان به جانش افتاده بود سریع‌تر قدم برداشت تا به خانه‌اش برسد، بدون هیچ مکثی تنها عرق‌های سردی که بر روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود، کنار زد و به راهش ادامه داد. بعد از مدّت کمی که وید با عجله راه می‌رفت، کوچه کثیف و خانه کلبه مانندش روبه‌رویش قرار گرفتند. عصبی دست‌هایش را در مو‌هایش فرو برد و به خانه نزدیک شد. چشمانش هرلحظه درشت‌تر می‌شدند، در خانه باز بود و نوار زردرنگ نور از آشپزخانه به چشم می‌خورد. با دستانی لرزان دستش را بر روی تفنگ شش تیر قرار داد و آن محکم بیرون کشید. با صدای شکستن چیزی، خشکش زد. آب‌دهانش را به‌سختی پایین داد و با قدم‌های بلند به خانه رسید. لرزش دستانش را با سفت کردن آن بر روی تفنگ متوقف کرد و به‌آرامی در را باز کرد. کتاب را کنار در گذاشت و همان‌طور که تفنگ را با دو دستش بالا گرفته بود، قدمی جلو رفت. صدای گوش‌خراش شکستن، دوباره از آشپزخانه آمد و فریادی که به زبان فرانسوی بود، سکوت شب را شکست. با لحنی عصبی فریاد زد:
-‌ کی اونجاست؟
قدمی دیگر برداشت و وارد شد. تفنگ را با شدّت در جهت‌های مختلف چرخاند و همه جا را کاوید. دو فانوس روی اجاق گاز قرار داشتند و یکی از آنها شکسته بود، دیگری با نور کرم شب تاب پر شده بود. او با قدم‌های آرام جلو رفت و وارد آشپزخانه شد. شیشه‌ی خرد شده کف آشپزخانه را پوشانده بود. دستان لرزانش را که دور تفنگ شش تیر پیچیده شده بود، چرخاند و هماهنگ با آن نگاهش را به‌سمت قسمت‌های دیگر گرفت. شیر آب کنار اجاق جلبک پیچ شده و پنجره بالای اجاق گاز به هزار تیکه از شیشه‌های ریز تبدیل شده بود. او با شدّت نفسش را بیرون فرستاد، هنگامی که پنجره را دیده بود، دریافت که آن نفر خیلی سریع از پنجره فرار کرده بود. به‌سمت دیگر قسمت‌های آشپزخانه برگشت و هنگامی که چیز مشکوکی ندید، با عرقی که تمام لباسش را خیس کرده بود، فانوس را با دست آزادش گرفت و همان‌طور تفنگ به دست، از آشپزخانه خارج شد. تختش پر از لباس‌هایش بود و چمدان خالی روی زمین افتاده بود. ابروهای پهنش درهم رفت، به‌نظرش دزد دنبال چیزی غیر از لباس بوده، اما با وجود وقت زیاد تنها با یک چمدان پر از لباس روبه‌رو شده است! فانوس را بر روی صندلی‌ای که هن‌هن کنان کنار تخت آورده بود، گذاشت و لباس‌هایش را به‌سرعت و مچاله به درون چمدان پرت کرد. با به یاد آوردن کتابی که کنار در گذاشته بود، برگشت و به طرف در رفت. ناگهان خشکش زد، کتاب دیده نمی‌شد! دندان‌هایش را با خشم روی هم فشار داد و این‌بار بدون ترس از خانه مربعی شکلش خارج شد. همان طور که دندان هایش را روی هم می سابید، فریاد زد:
- پیدات می کنم مرد!
تمام کوچه پر از حفره را گشت و چندین بار با فریاد‌های بلند تهدید‌آمیز خودش را خالی کرد. درست بود که کوچه مسیر‌های دیگری نداشت و بسیار کوچک بود، اما پیدا کردن یک کتاب از بین آن‌همه تپه آشغال کار راحتی نبود. وید سی دقیقه دیگر خسته و عصبانی، کوچه را زیر‌و‌رو کرد، سپس ناامید و مانند همیشه عصبی وارد خانه شد. تنها تخت و قسمتی از دیوار کثیف با نور فانوس دیده می‌شد. عصبی جلو رفت و چمدان را محکم بر روی زمین انداخت. همان‌طور که سعی می‌کرد به ماجرا این روز وحشتناک فکر نکند، نگاهش بالا آمد و بار دیگر متوقف شد. او هیچ‌وقت همچین شبی را تجربه نکرده بود! آن چیزی که روبه‌رویش قرار داشت، کتاب بود! با تعجب دستی بر روی جلد کتاب کشید، خاک کتاب را گرفته بود، امّا این چطور امکان داشت؟ مگر چند ساعت کتاب در گرد و غبار گذرانده بود؟ عصبی کتاب را باز کرد و درونش را کاوید. این درست همان کتاب بود، امّا با این تفاوت که خاک تمام سطح آن را پوشانده بود و تک‌تک برگه‌های آن به رنگ قهوه‌ای در آمده بود! دستش را بر روی چمدان سیاه‌رنگ و تخت سفید کشید. هیچ‌کدام از آنها با خاک پوشانده نشده نبودند و چیز دیگری که فکرش را مشغول می‌کرد، کتاب بود که زیر چمدان قرار داشت. یادش نمی‌آمد که کتاب را آنجا گذاشته باشد و اینکه اگر کس دیگری کتاب را اینجا گذاشته بود، چطور توانسته بود در مدّت یک ساعت کتاب را به شکل بسیار قدیمی درآورد؟ خسته و با فکری مشغول بر روی تخت پر از لک شرابی‌رنگ دراز کشید و کتاب را بر روی سینه‌اش قرار داد که ناگهان صدای قدم‌های کسی او را از جا پراند!
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
عصبی و شتاب‌زده سعی کرد تفنگ را در دستش بگیرد. صدای پچ‌پچ‌ها جای قدم‌های محکم و سنگین را گرفت. نمی‌توانست معنی کلمات را تشخیص دهد و همین عصبیش می‌کرد، امّا درست زمانی که استرس باعث لرزیدن دستانش شده بود، دستش به دسته قهوه‌ای رنگ تفنگ برخورد کرد. به‌سرعت تفنگ را چنگ زد و همان‌طور که هردو دستش دور تفنگ پیچیده شده بود، کنار در ایستاد. آرام در را عقب کشید، نور ماه زمین را در بر گرفت. به آرامی سرش را جلو برد و از پشت در نگاهی به بیرون انداخت. تمام کوچه خالی بود، امّا صدای پچ‌پچ‌ها هنوز شنیده می‌شد. در را بدون اینکه صدایی ایجاد کند، باز کرد و از خانه خارج شد. مقابل خانه ایستاد و همه‌جا را از نظر گذراند که ناگهان صدایی باعث شد در جا خشکش بزند. سرش را به‌طرف صدا چرخاند، تپه آشغال کنار در دوباره تکانی خورد و صدایش او را به لرزه انداخت. با ترسی که از دیده شدن داشت، کمی عقب رفت و با چشمانی درشت به آشغال‌ها خیره شد. ناگهان تپه آشغال با صدای بلندی متلاشی شد و تیکه‌های آن بر سروصورتش ریخت. بوی تعفن هوا را در برگرفت، مایع زرد‌رنگی سرش را پر کرده بود و بوی گند رهایش نمی‌کرد. با انزجار دستی به صورتش کشید و آشغال‌ها را کنار زد. مایع زردرنگ کم‌کم صورتش را دربر گرفت، دستانش سریع مایع لزج را چنگ زد و آن را از صورتش دور کرد. سرش را با عصبانیت تکان داد و در همان حال با دستانش مایع را از رو سرش به پایین پرت کرد. ناگهان صدای قدم‌ها دوباره جلویش را گرفت، برگشت و مرد درشت جثه‌ای را دید که از کوچه خارج می‌شد. به‌سرعت لباس‌هایش را تکان داد و بی‌توجه به دلیل متلاشی شدن آشغال‌ها، دنبال مرد راه افتاد. صدای قدم‌هایش سکوت شب را می‌شکست، امّا مرد آن صدا را نمی‌شنید. تپه‌های آشغال این‌بار مانند همیشه نبودند و همه‌ی آنها متلاشی شده و زمین را پوشانده بودند. این بسیار عجیب بود، آیا همه آن تپه‌ها مانند آشغال‌های کنار خانه‌اش ناگهان متلاشی شدند؟ چطور امکان داشت؟ او که هنوز فکرش درگیر آن تپه‌های متلاشی شده بود، سری تکان داد و فکرش را از آن موضوع عجیب دور کرد. راه رفتن برای او میان آن‌همه آشغال بسیار سخت بود، چرا که باید از روی آنها می‌پرید و همین به پا‌های استخوانی‌اش فشار می‌آورد. تمام راه پا‌هایش در حفره‌های بزرگ و کوچک فرو می‌رفت و صدایی عجیب او را از جا می‌پراند. او بعد پنج دقیقه دنبال کردن مرد، به خیابان شیب‌دار و آشنا پورتو پرنس رسید و متوجه سه نفر دیگر شد! هرکدام از آنها سیاه‌پوست و بسیار درشت جثه بودند، امّا وید بیرون آمدن دست جمعی آنها در این‌موقع شب را نمی‌فهمید، برای چه چند نفر این‌موقع شب از خانه بیرون آمده بودند و مقصدشان کجا بود؟ آیا دزد یکی از آنها بود؟ وید مطمئن بود هیچ‌کدام از آنها دزد نیستند، امّا باید می‌فهمید دلیل بیرون آمدن آنها چیست. تنها جایی که او می‌توانست پنهان شود پشت دیوار بود، او به پچ‌پچ‌های آنها گوش داد و هنگامی که چیزی نفهمید کمی جلوتر رفت. بعد از چند دقیقه حرف زدن، آن چهار نفر به راهشان ادامه دادند. بقیه راه با هیچ حرفی بینشان ردوبدل نشد و سریع گذشت، امّا وید خیلی راحت نبود! چرا که آن خیابان خالی بود و هیچ مکانی برای پنهان شدن وجود نداشت. تنها چیزی که باعث دیده شدنش می‌شد، برگشتن یکی از آن چهار مرد غول پیکر بود! بعد ده دقیقه طاقت فرسا که برای وید به اندازه یک ساعت بود، آنها مقابل کارخانه ایستادند. این دقیقاً همان کارخانه‌ای بود که وید دو ساعت قبل مقابلش قرار گرفته بود و به کنجکاویش برای رفتن به کارخانه غلبه کرده بود، امّا این‌بار آن مردان غول پیکر دلیل خوبی برای وارد شدن به کارخانه بودند! هنگامی که آنها برگشتند و به‌سمت در کارخانه رفتند، وید از ترس دیده شدن، به‌سمت مغازه‌های روبه‌روی کارخانه هجوم برد و پشتشان پناه گرفت. بعد از چند دقیقه که صدای در زدن تمام نمی‌شد، در با صدای بلندی باز شد و مردی چاق و غول پیکر پشت درب نمایان شد. وید چیزی را که می‌دید باور نمی‌کرد، انگار این روز عجیب پایانی نداشت! آن مرد پشت در ژان بود که با لبخندی مسخره به چهار نفر زل زده بود:
-‌ دیر کردین!
مردی که وسط چهار نفر استاده بود و لباس تنگ و سیاه رنگی بر تن داشت، غرید:
-‌ صدای یه نفر رو شنیدیم، نخواستیم ریسک کنیم.
ژان با ابرو‌هایی درهم اطراف را کاوید و همان‌طور که چشمانش همه جا را از نظر می‌گذراندند، عصبی گفت:
-‌ کسی که ندیدتون «جی»؟ بهتره راستشو بگی!
مرد سری تکان داد:
-‌ من چیزی ندیدم.
ژان بار دیگر همه جا را از نظر گذراند و از جلوی در کنار رفت:
-‌ بیاین تو!
وید سریع تکانی به خود داد و بعد از ورود چهار نفر به‌سرعت پشت در قرار گرفت. در با صدای محکمی بسته شد و او با فکری مشغول برای ورود به کارخانه، پشت در ماند. همان‌طور که به دیوار نقاشی شده کارخانه تکیه داده بود، ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد و از دیوار کارخانه فاصله گرفت. صدای‌های آرامی از درون کارخانه شنیده می‌شد، پس مطمئناً یک پنجره در کارخانه وجود داشت که صدا را به بیرون منتقل می‌کرد! او سریع پا‌هایش را به حرکت درآورد و کارخانه را دور زد. بعد از پنج دقیقه پنجره‌ای را در سمت چپ کارخانه مستطیلی شکل پیدا کرد. پنجره فاصله‌ی زیادی با زمین نداشت و هرکسی می‌توانست وارد شود، امّا برای او کار دشواری بود. وید تفنگ را درون جیب شلوار آبی‌رنگش جا کرد و با جهشی که به استخوان‌هایش فشار می‌آورد، لبه پنجره را گرفت. سپس با کمترین صدا ممکن و جهشی دیگر بر روی لبه پنجره نشست. تمام کارخانه را به‌سرعت از نظر گذراند، کارخانه با قفسه‌های پر از کیسه‌های بزرگ پر شده بود و دستگاه‌های سیاه‌رنگ بزرگی در وسط هر دو قفسه قرار داشت. سریع قفسه‌ها را شمرد، ده قفسه وجود داشت که کارخانه‌ی مستطیلی شکل را به یازده قسمت تقسیم می‌کرد. بعد نگاهی کلی و مطمئن شدن از نبود کسی در کارخانه، همان‌طور که لبش را می‌گزید، آرام بر زمین فرود آمد. درد دوباره پا‌هایش را فرا گرفت، امّا او درد را تحمل کرد و بعد از نگاهی دیگر به قفسه‌ها، به‌سمت آخرین قفسه رفت. دستگاه سیاه‌رنگ و پنج‌ضلعی شکل بر روی زمین قرار داشت و سه لوله به سر مخروطی شکل آن وصل شده بود. مقابل دستگاه بشکه‌ای بزرگ قرار داشت که درونش پر از پودر بود. با تعجب جلو رفت که دری دیگر را پشت دستگاه دید. لبخندی مملوء از شادی زد و به‌سرعت به طرف در سبز‌رنگ رفت. پشت در ایستاد و گوشش را به آن چسباند. صدا‌ی حرف زدن از پشت چوبی به خوبی شنیده می‌شد:
-‌ می‌تونیم از اینجا بیرونشون کنیم.
صدای دیگری غرید:
-‌ نمیشه این کار ما نیست، باید کشته بشن!
وید متعجب به صدا‌ها گوش سپرد، آنها درمورد چه حرف می‌زدند؟ خنده‌ای تسمخر‌آمیز شنیده شد:
-‌ اون‌وقت چطور می‌خوای این‌کارو بکنی؟
آن صدا دوباره جواب داد:
-‌ می‌تونیم...
صدای جدی و عصبانی‌ای حرفش را قطع کرد:
-‌ اون زن جادوگر جلومونو می‌گیره!
عرق سرد پیشانی وید را خیس کرد. گوشش را محکم‌تر به در چسباند:
-‌ اون تو خونه قدیمی گیر افتاده، نمی‌تونه بیرون بیاد...
وید با شنیدن این حرف قدمی عقب رفت، ناگهان پا‌هایش به چیزی سفت برخورد کرد و صدای آن فضای خوفناک کارخانه را پر کرد. با دستانی لرزان برگشت و به دکمه قرمز‌رنگ پشت دستگاه خیره ماند. به‌سرعت به طرف دستگاه رفت تا جلوی روشن شدن آن را بگیرد که ناگهان دستگاه لرزید و صدای گوش‌خراش آن، وید را عقب راند. در میان صدای گوش‌خراش دستگاه، کسی از پشت در فریاد زد:
-‌ هرکی که هستی همون‌جا وایسا، وگرنه بد می‌بینی...
 
آخرین ویرایش:
N

n.i.m.a

کاربر برتر ناول کافه
کاربر برتر انجمن
22/7/19
1,060
3,710
113
20
صدا‌ها با وجود دستگاه شنیده نمی‌شد، امّا وید می‌توانست حدس بزند که تنها یک ثانیه دیگر کافی است تا او را بگیرند. او با شتاب‌زدگی و حرکت هیستریک به‌طرف قفسه کنار دستگاه رفت و تمام وزنش را بر روی آن انداخت. قفسه به شدّت سنگین بود و تمام استخوان‌های او را به درد میاورد. وید که همان‌طور به این‌کار ادامه می‌داد، صدای در را شنید که با شدّت به دیوار برخورد کرد. نفس عمیقی کشید و محکم بر روی قفسه افتاد. در همان لحظه قفسه تکانی خورد و با صدایی وحشتناک روی دستگاه فرود آمد. وید فریاد‌هایی از سر درد آنها را می‌شنید که عاجزانه سعی در فرار از زیر قفسه را داشتند، امّا او لحظه‌ای برنگشت تا قیافه‌های نفرت‌انگیزشان را ببیند. همان‌طور که زیگ زاگی قفسه‌ها را دور می‌زد، هر ازگاهی پاهایش را به کیسه‌های درون آن می‌کوبید و پودر صورتی‌رنگ آن را بر زمین می‌ریخت. هنگامی که دیگر به در رسیده بود، صدایی انفجار مانند او را از جا پراند و مجبورش کرد به عقب نگاه کند. همان‌طور که با صدای انفجار مانند به زمین پرت شده بود و تیکه‌های سیاه‌رنگ دستگاه بر سرش می‌ریختند، نگاهش فاجعه درون کارخانه را می‌نگریست. قسمتی از دستگاه کاملاً نابود شده بود و سر مخروطی‌شکل روی زمین افتاده بود. زمین را هم پودر صورتی‌رنگ پوشانده بود و قفسه بعد از نابود شدن دستگاه، بر روی زمین مملوء از پودر افتاده بود. هیچ‌کسی در آنجا دیده نمی‌شد و او دریافت که آنها خیلی سریع دوباره در اتاق پناه گرفته بودند. وید همان‌طور که دستانش را روی سرش گرفته بود، بلند شد و به‌طرف در آهنی و بزرگ کارخانه رفت. زنجیر روی آن را کشید و در را هول داد. صدای اعتراض آمیز و باز شدن در را می‌شنید که هرلحظه نزدیک‌تر می‌شد. اگر کمی دیگر عجله نمی‌کرد گیر آن مرد‌های غول پیکر می‌افتاد، با این فکر پا‌هایش را به حرکت انداخت و با تمام جانی که در بدن داشت، از کارخانه خارج شد. صدای خارج شدن آنها از کارخانه شنیده شد و کمی بعد کسی فریاد زد:
-‌ نمی‌تونی فرار کنی، وایسا. بالاخره که پیدات می‌کنیم!
وید بی‌توجه به فریاد‌های تهدید‌آمیز به دویدن ادامه داد و درد پاهایش را نادیده گرفت. صدای افراد هنوز هم شنیده می‌شد. سعی کرد کمی از سرعتشان کم کند، برای همین سطل آشغالی که چند‌متر جلوتر کنار خیابان قرار داشت را با ضربه‌ی دست، مقابل آنها پرت کرد و همان‌طور که سعی می‌کرد دیده نشود، به راهش ادامه داد. صدای خنده و فریاد‌ها ادامه یافت تا اینکه از آن خیابان عجیب خارج شد و پشت دیواری پناه گرفت. عرق باعث شده بود لباس به بدنش بچسبد و گرما را بیشتر کند. نفس عمیقی کشید و با خواندن دعایی زیر لــ*ب از دیوار فاصله گرفت. هنوز هم حس می‌کرد کسی دنبالش است، به همین دلیل هر از گاهی پشت دیواری پنهان می‌شد و بعد از مدّت کمی بار دیگر شروع می‌کرد به راه رفتن. ادامه راه با صدای نفس‌های سنگین و قدم‌های او گذشت، هنگامی که حس کرد دیگر کسی دنبالش نمی‌کند، ایستاد و سرش را بالا گرفت. ناگهان خشکش زد! جایی که او بود هیچ شباهتی به دیگر خیابان‌های پورتو پرنس نداشت! خیابان کاملا صاف و مستقیم بود و تمام اطراف آن با مغازه‌ها و بار پر شده بود، امّا با این‌حال سکوت هم‌چنان پابرچا بود و کسی در آنجا دیده نمی‌شد. حدود پنج دقیقه به خیابان‌ها و کوچه‌ها خیره شد، حس بدی داشت! تا الان هیچ‌وقت گم نشده بود، نه در شهر‌های آمریکا و نه در کشور‌های مختلفی که رفته بود. به نفس‌های سنگینش پایان داد و عصبی دستش را در مو‌هایش فرو برد. آب‌دهانش را پایین داد و به‌سختی به راه افتاد. گیج در میان سکوت هولناک خیابان همه‌جا را با چشمانش کاوید. مقابل مغازه‌ای بزرگ با دیوار‌های چوبی‌اش قرار گرفت و از پنجره‌ی کوچک به درون مغازه زل زد. صورتش را به پنجره چسباند و درون مغازه را با چشمانش گشت. مغازه پر از صنایع‌دستی بود و در این میان تنها صندلی و میز کوچکی در گوشه مغازه قرار داشت. نفسش را با شدّت بیرون داد و از مغازه فاصله گرفت. عصبی شروع به گشتن خیابان‌ها و کوچه‌ها کرد. با اینکه آنجا فرق زیادی با دیگر قسمت‌های پورتو پرنس داشت، امّا شباهت‌های زیادی بود! کوچه‌ها و نهر‌های کثیف در بیشتر کوچه‌های آنجا هم مشاهده می‌شد و همین او را امیدوار می‌کرد! بعد از نیم ساعت گشتن که عرق تمام بدنش را خیس کرده بود، شتاب‌زدگی او را دربرگرفت. به‌سرعت و عصبی در بین خیابان‌ها گشت و وارد کوچه‌ای تقریباً تمیز شد. نفس‌نفس می‌زد و خستگی نمی‌گذاشت بیشتر از این راه برود، امّا با این‌حال خود را مجبور به راه رفتن می‌کرد. با ترسی که به یک‌باره به جانش افتاده بود وارد مسیر دیگری در کوچه شد و سرعتش را بیشتر کرد. حس می‌کرد خانه‌ها و دیوار‌های بزرگ به او نزدیک می‌شوند، عرق سردی روی پیشانیش نشست. نفس‌های سنگینش فضا را پر کرد. احساس می‌کرد کس دیگری هم در کوچه است. من‌من‌کنان گفت:
-‌ کی...‌کی...‌اونجاست؟
به‌سرعت برگشت و وارد کوچه دیگری شد. نفس کم آورده بود، به دیوار نقاشی شده با رنگ قرمز تکیه داد و آب‌دهانش را به‌سختی پایین داد. دستی به پیشانی‌اش کشید و بر زمین پر از سنگ کوجه نشست. سرش را بالا گرفت و به دیوار نقاشی شده خیره شد، ناگهان حس کرد تمام نقاشی‌ها با خون کشیده شده‌اند! قطره‌ای از خون آرام کش آمد و از خط صافی را بر روی دیوار کشید. نقاشی‌های دیگر به همین شکل متلاشی شدن و خون آن کل دیوار را پوشاند. قطره‌ای خون بر بینی قوس‌دارش فرود آمد. گرما به تک‌تک سلول‌های بدنش هجوم آورد، با فریادی خفه از دیوار فاصله گرفت و نگاهش را از اشکال فضایی روی دیوار گرفت. نفس‌نفس‌زنان فریاد زد:
-‌ توهمه...‌توهم...
سرش را پایین گرفت و همین‌طور زیر لــ*ب آن کلمه را زمزمه کرد:
-‌ توهم!...
دستانش را مقابل چشمانش گرفت و تاریکی را به فضای بیرون ترجیح داد. نفس‌هایش کم‌کم به روال عادی برگشت و ترسش از بین رفت. هنگامی که حس کرد آرام شد، دستش را از جلوی صورتش برداشت و با نگاه‌های مملوء از تردید به دیوار‌ها، به راهش ادامه داد. همان‌طور که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند از کوچه خارج شد و با به یاد آوردن راهی که رفته بود، برگشت. ده دقیقه بعد بالاخره از کوچه خارج شد و دوباره به همان قسمت اوّل برگشت. همان خیابانی که اولین بار وقتی سرش را بالا گرفته بود، مقابلش سبز شد! نفسش را عصبی بیرون داد و این‌بار از همان راهی که آمده بود، برگشت. این‌بار مطمئن بود راهش را پیدا می‌کند و از آن قسمت پورتو پرنس خارج می‌شود. بعد از پنج دقیقه راه رفتن و طی کردن خیابان صاف و مستقیم، به چهارراه بزرگی رسید. دستش را عصبی در مو‌هایش فرو برد و بعد از نفسی عمیق نگاهی به هرکدام از خیابان‌ها انداخت. سه‌تا از آنها برایش ناآشناه بود، امّا خیابانی که در سمت چپش قرار داشت خیلی به‌نظرش آشنا بود. با تردید نگاهی دیگر به آن انداخت و با قدم‌های آرام وارد خیابان شد. تمام سکوت خیابان و سطح پر از حفره‌ی آن او را امیدوار می‌کرد و بعد از چندین دقیقه راه رفتن، دریافت که اشتباه فکر نکرده بود! برای اوّلین بار از دیدن آن کوچه کثیف خوش‌حال شده بود، با نفس عمیقی وارد شد. تمام کوچه با آشغال پوشانده شده بود و این‌بار حتّی حفره‌های آن هم با آشغال پر شده بود، امّا او با صورتی درهم کوچه را طی نکرد!‌ انگار هیچ بویی را حس نمی‌کرد. تنها فکرش پایان آن شب نفرت‌انگیز بود، با همین فکر سرعتش را بیشتر کرد و با هول دادن در خانه وارد شد. با باز شدن در خانه نفسش را حبس کرد و با ترس چشمانش را باز کرد. با خوش‌حالی و خیالی آسوده نفسش را بیرون داد. هیچ خبری از خانه‌ای داغوون نبود، همه چی در خانه‌ی مربعی‌شکل و کوچک درست بود. کتابی که بر روی تخت افتاده بود و فانوسی که روی صندلی چوبی قرار داشت. به‌سرعت تکانی به خودش داد و بعد از بستن در و عوض کردن لباس‌های خیس از عرقش، بر روی تخت پرید. نفسش را محکم بیرون داد و همان‌طور که به سقف پر از حشره خانه خیره شده بود، خوابش برد.
 
آخرین ویرایش: