درحال نگارش رمان شلیک آزاد | فاطمه تاجیکی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع فاطمه تاجیکی
  • تاریخ شروع
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
نام رمان: شلیک آزاد
نویسنده: فاطمه تاجیکی کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: عاشقانه، پلیسی/جنایی، تراژدی
ناظر: Pari_A
خلاصه:
داستانی که روایتگر زندگی دختری ساده و شهرستانی هست که با ورودش به تهران ورق زندگی اش برمی گردد.
هیجاناتی را تجربه می کند که هرگز در زندگی اش تجربه نکرده است.
او برای رهایی از گرفتاری مجبور به همکاری با باند خلافکاری می شود که....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Pari_A

Pari_A

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
14/9/18
106
910
93
8164



به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاس‌گزاریم.



لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قوانین تایپ رمان در انجمن | انجمن ناول کافه



با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی`` | انجمن ناول کافه




پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴ | انجمن ناول کافه




موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
شروع:
پر حرص و کلافه خودکارش را روی میز قرار داد. اشک در چشمان درشت مشکی رنگش حلقه بست. آخر او را چه به تهران زندگی کردن؟! این هم از تهران؛ کار کجا بوده؟ آن هم با این مدرکی که او داشت.
فنجان قهوه اش را برداشت. به لبش نزدیک کرد که دوباره نگاه خیره اش را حس کرد. اخم هایش را درهم کشید. با خود گفت:
" این مردک هم چه دل خوشی داره! هر وقت میام این هم این جاست. پوف!"
جرعه ای از قهوه تلخش را نوشید. فنجان را دوباره سرجایش قرار داد. نگاهش را در کافی شاپ کوچک چرخاند. تک به تک وسایل این کافی شاپ آرامش را سلول به سلول بدنش تزریق می کردند. خصوصا رنگ آبی دیوار هایش!
همان طور که نگاه اش را در کافی شاپ می چرخاند، سرش را به سمت چپش و میز کناری اش برگرداند. چشم در چشم شدند! این بار نگاه اش را ندزدید که شاید این مردک کمی شرم کند و نگاه اش را بگیرد.
اما مثل این که شرم در وجود این مرد وجود نداشت. لج باز نگاه قهوه ای رنگش را در چشمان مشکی رنگش دوخته بود. باز هم مانند دو هفته گذشته ستاره کلافه نگاه اش را دزدید.
زیر لــ*ب غر زد:
-حیف! حیف این کافی شاپ رو دوست دارم و قیمتش نسبت به جاهای دیگه کم...
حرفش را با نشستن مردی نیمه رها کرد. چشمانش را ریز کرد و به او خیره شد.
- سلام!
ابروهایش از تعجب بالا رفتند. با دستان کشیده اش موهای مشکی اش که در پیشانی اش ریخته بودند را به زیر شال خاکستری اش هدایت کرد. به گل صورتی رنگ درون گلدان سفید رنگ روی میز قهوه ای چشم دوخت و گفت:
- سلام.
-رضا هستم، مسئول این جا.
ستاره نگاه اش را از گلدان گرفت و به دستانش که روی میز قرار داشتند دوخت و گفت:
-بله بفرمایید، امرتون؟!
رضا نیم نگاهی به مردی که هنوز به آن ها خیره بود کرد و گفت:
- می بینم هر روز کلافه با گوشی حرف می زنی و توی روزنامه دور چیزی خط می کشی؛ دنبال کار می گردی؟
ستاره چشمان کشیده اش را که گرد شده بودند بالا آورد و گفت:
- فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه؟!
و دوباره نگاه اش را در کافی شاپ تقریبا خلوت چرخاند. جز او و آن مردها دو، سه زوج دیگر نیز حضور داشتند.البته با فاکتور گرفتن آن دو گارسون.
رضا در حالی که لبخند به لــ*ب داشت گفت:
-شما فکر کن برات کار پیدا کردم.
ستاره تند در چشمان خاکستری رنگ رضا خیره شد و با ذوق گفت:
-وای راست می‌گین؟
رضا لبخندش را حفظ کرد و دستش را روی میز قرار داد و درحالی که با جبعه دستمال کاغذی بازی می کرد گفت:
-البته که راست می‌گم! فقط دنبال کار می گردی یا من اشتباه متوجه شدم؟
و نگاه اش را مستقیم در چشمان ستاره سوق داد. ستاره چشمانش را گرفت و به تی شرت لیمویی رنگ او دوخت و گفت:
-بله دنبال کار می‌گردم. ولی پیدا نمی‌کنم؛ البته با این مدرکی که من دارم، نباید هم پیدا بشه!
رضا متعجب گفت:
-مگه مدرکت چیه؟
ستاره خجالت زده درحالی که لپ های سفید رنگش صورتی شده بودند گفت:
-تا دوم دبیرستان خوندم.
رضا دهـ*ان بازش را بست که مبادا دخترک رو به رویش بیش از این خجالت بکشد. دستی به موهای کم پشت قهوه ای رنگش کشید و گفت:
- مشکلی نداره میگم یه برگه برات بیارن پرش کن، چند روز دیگه در مورد کار باهم حرف می زنیم.
ستاره خجول لبخندی زد و زیر لــ*ب گفت:
-ممنون بابت لطف‌تون.
رضا درحالی که از جایش بر می خواست گفت:
-هنوز که کاری نکردم!
و از میزی که وسط کافی شاپ قرار داشت دور شد. ستاره آرام خندید. حق داشت! بعد از یک مدت سختی کار پیدا کرده بود،آن هم با این مدرک!
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
با خوش حالی فرم را پر کرد. برای آخرین بار فرم را چک کرد که مبادا مشکلی باشد و این کار را از دست دهد. همان طور که چک می کرد آرام زیر لــ*ب نیز زمزمه می کرد:
نام و نام خانوادگی: ستاره آرامش.
سن:21
باز هم نگاه اش به نام پدر افتاد و اشک در چشمان درشتش حلقه زد.
نام پدر: فیروز.
برای ابراز ناراحتی اش وقت نداشت. اشک دوانده شده در چشمانش را پس زده و مشغول چک کردن فرم شد. بقیه فرم نیز درست پر شده بود. آرام از جای بر خواست. باز نگاه خیره آن مردک را که مشغول صحبت با مسئول کافی شاپ بود و همچنان نگاه اش را لجوجانه به او دوخته بود را نادیده گرفت. به سمت رضا قدم برداشت نزدیک اش که رسید سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
- ببخشید.
رضا به سمتش برگشت. لبخند دل نشینی زد و گفت:
- فرم رو پر کردی؟
ستاره سرش را بالا آورد و لبخندی زد و گفت:
- بله بفرمایید.
و کاغذ سفید رنگ را به سمتش گرفت. رضا فرم را گرفت و مشغول چک کردنش شد. ستاره از فرصت استفاده کرد و چشم غره ای به مردک خیره رفت. مردک به جای آن که خجالت کشد لبخند عمیقی زد؛ که چال گونه سمت راست صورتش را به نمایش گذاشت. ستاره متعجب زیر لــ*ب غرید:
-واقعاکه!
رضا سرش را بالا اورد و گفت:
-چیزی گفتین خانوم آرامش؟
ستاره تند پاسخ داد:
-نه، نه چیزی نگفتم!
و سپس به مردک که لبخند از لــ*ب هایش پر کشیده بود نگاه کرد. ابروهای پر پشتش را درهم کشیده بود. لــ*ب های باریک صورتی رنگش را در دهـ*ان فرو برده؛ و کنجکاو به ستاره خیره شده بود.
ستاره از رفتار های ضد نقیض این مردک دیوانه متعجب شانه ای بالا انداخت و به رضا خیره شد.
-خب، خوبه مشکلی نیست. پس من باهاتون تماس می گیرم.
ستاره ارام سرش را تکان داد و گفت:
-ممنون از لطف تون پس خبر از شما.
رضا فرم را روی میز گذاشت. نگاه مردک از ستاره به سمت فرم کشیده شد.
-حتما.
ستاره لبخندش را تکرار کرد و گفت:
- ممنون روز خوش.
و از میز آن ها دور شد. نگاهی به ساعت مچی مشکی رنگش انداخت. دیرش شده بود. سریع پول قهوه را حساب کرد و از کافی شاپ بیرون زد.


******


کلافه به سمتش برگشت و گفت:
-سیاوش نمی‌شه! خطرناکه بفهم!
سیاوش خون سرد به مبل تک نفره سبز بهاری تکیه زد و گفت:
-سینا می‌شه بگی یک دختر ممکنه چه خطری داشته باشه؟
سینا پوف کلافه ای کشید و کنار سیاوش روی مبل دو نفره جای گرفت و پر حرص خیره به نیم رخ کشیده سیاوش گفت:
-آخه لعنتی درک کن اون اگه بفهمه که تو...
سیاوش خیره به تلویزیون50اینج رو به رویش گفت:
-اگه تو همه جا در موردش بامن بحث نکنی نمی‌فهمه!
سینا پر حرص محکم برگه ای را روی میز شیشه ای رو به رویش کوباند و در حالی که بلند می‌شد گفت:
-این همه خون سردیت رو درک نمی کنم! به قران درک نمی کنم.
و از پذیرایی بزرگ عمارت شان بیرون زد. سیاوش آرام خم شد برگه را برداشت. سرجایش قرار گرفت؛ برگه را بالا آورد و آرام زمزمه کرد"ستاره آرامش!"


******


ظرف سالاد را برداشت و به سمت هال کوچک خانه خاله اش رفت. ظرف را روی سفره سفید رنگ قرار داد. همه چیز را اورده بودند، چیزی جا نمانده بود. خاله اش به هیکل تپلش حرکتی داد و کمی جا برایش باز کرد و گفت:
-بیا جگرگوشه ام! بیا کنار خودم بشین.
ستاره لبخند شرمگینی زد و کنار خاله سهیلایش نشست. نگاه ای به کسانی که سر سفره حضور داشتند کرد. خودش سمت راست سفره نشسته بود. کنارش خاله اش قرار داشت. رو به رویش پسرخاله اش خشایار، در کنار خشایار شوهر خاله‌اش محمود قرار داشت. محمود زیر چشمی با چشمان ریز قهوه ای رنگش نگاه ای به جمع کرد و با صدای کلفت و خشنش گفت:
-شروع کنید دیگه!
انگار هر سه منتظر این حرف محمود بودند که سریع بشقاب های گرد سفید رنگ شان را با ماکرونی زینت بخشیدند. دستش را به سمت ظرف سالاد برد که هم زمان با او دست خشایار نیز به سمت ظرف سالاد رفت. دست شان بهم خورد.
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
خشایار سریع دستش را کشید. ستاره به روی خودش نیاورد. اما این برخورد از چشمان تیز شوهر خاله اش دور نماند. سهیلا لقمه اش را قورت داد و گفت:
-چی شد دخترم؟ کار پیدا کردی؟
محمود خیره به ستاره منتظر جواب ماند‌! ستاره درحالی که با غذایش بازی می کرد لــ*ب باز کرد:
-اره؛ البته هنوز چیزی مشخص نیست. قرار شد بهم خبر بدن.
محمود پوزخندی زد که از چشمان تیز ستاره دور نماند!از این که سر بار خاله اش بود خجالت می کشید. با نفس عمیقی که کشید بغض اش را قورت داد. سهیلا چشم غره ای به شوهرش رفت و با لبخند رو به یادگاری تک خواهرش گفت:
-خدا بزرگه دخترم امیدت به خدا باشه.
ستاره سرش را تکان داد. خشایار چشمان قهوه ای ریزش را در صورت گرد ستاره چرخاند، سپس سرش را گرم غذایش کرد. بعد از شام ستاره سریع سفره را جمع کرده و به سمت اتاق خواب شیش متری اش رفت. رخت خوابش را پهن کردو دراز کشید. به سقف سفید رنگ که کمی ترک برداشته بود خیره شد. قطره ای اشک از چشم اش سرازیر شد. دلش گرفته بود از عالم و آدم! با به یاد آوردن چهره خواهرکش بغض اش شدید تر شد.
دلش کمی آرامش از جنس مرگ می خواست! وای که چه کشیده است این دخترک که این گونه آرزوی مرگ دارد؟!
آرام زمزمه:
-از خود صبح منتظرم شب شود، پتو را بکشم روی سرم "گریه" کنم!
******
سینا با صورتی که بر اثر خشم قرمز شده بود از جای برخواست و گفت:
-اگه حرفت رو عملیش کنی باید دور من رو خط بکشی!
سیاوش با خون سردی لیوان اب پرتقالش را به دهنش نزدیک کرد؛ جرعه ای از آب پرتقالش نوشید و گفت:
-صبحونه رو که کفتمون کردی اما، می‌دونی که! لازم باشه این کار رو هم می کنم!
سینا ناباور صندلی چوبی، کرم رنگ را کشید و دوباره سرجایش قرار گرفت.
-تو، تو به خاطر یه تازه وارد از منی که برادرتم می گذری‌!؟
سیاوش با سکوت آب پرتقالش را می خورد. سینا از این خون سردی همیشگی سیاوش عصبی شد و داد زد:
-لعنتی با توام جواب من و بده به خاطر...
سیاوش همیشه خون سرد عصبی تند از جایش برخواست، صندلی محکم بر روی زمین افتاد. سیاوش با نفس های عمیق سعی کرد خودش را آرام کند.
-ببین سینا می‌دونی حرفی بزنم عمل می کنم! لطفا نرو روی اعصابم.
سینا هم عصبی از سرجایش برخواست و گفت:
-یه کلمه بگو به خاطر اون از من می‌گذری؟
سیاوش عصبی لیوان را برداشت و محکم به زمین زد، لیوان تیکه تیکه شده و بر روی سرامیک های سفید پخش شد. با یک قدم خودش را به سینا رساند یقه ی پیراهن سورمه ای اش را گرفت و داد زد:
-صد بار گفتم روی حرف من حرف نزن! گفتم یه چیزی میگم بگو چشم نه این که بیای این جا واسه من ادای آدمای کار بلد رو در بیاری! این اولین و آخرین هشدار من باشه برای تو.
یقه سینا را ول کرد و از پذیرایی بیرون زد. بغضی بر گلوی سینا خنجر می‌کشید. روی صندلی نشست و به تیکه های لیوان خیره بود.
سیاوش سوار بر پارس سفید رنگش از حیاط بزرگ عمارت سفید رنگ بیرون زد. موبایلش را برداشت و شماره ای گرفت. پس از چند بوق صدای مردی در گوشش پیچید.
-بله قربان.
سیاوش خیره به رو به رو گفت:
-شمارش معکوس شروع شد!
و بدون این که منتظر پاسخی بماند تلفن را قطع کرد.
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
دستش را در جیب پالتوی مشکی رنگش فرو کرده و خیره به زمین آرام قدم می‌زد. خسته بود از همه چیز و همه کس. تصمیم‌اش را گرفته بود. اگر آقا رضا نتواند کاری برایش پیدا کند به شیراز بر می‌گشت. دلش برای پدربزرگ و خانواده اش تنگ شده بود! از خیابون رد شد و به سمت پارک کوچک آن سمت خیابان رفت. روی نیمکت نشست و به وسایل بازی خیره شد.با نشستن فردی کنارش نگاه‌اش را، از وسایل بازی گرفت و به فرد کنارش دوخت. متعجب گفت:
-خشایار! نرفتی سرکار؟
خشایار یقه پیراهن کرم رنگش را درست کرد و گفت:
-می‌بینی این جام پس نرفتم!
ستاره شانه‌اش را بالا انداخت و دوباره به وسایل بازی خیره شد. خشایار چشمان ریزش که به پدرش رفته بود را به ستاره دوخت و گفت:
-خوشم نمیاد بری سرکار!
صدای پوزخند ستاره حرصی ترش کرده و تند بازوی باریک ستاره را گرفته و با صدای کنترل شده ای گفت:
-نمی‌خوام به من پوزخند بزنی! می‌فهمی چی می‌گم یا طور دیگه ای حالیت کنم؟
ستاره ترسیده نگاه اش را به صورت گرد خشایار دوخت و با صدایی لرزان گفت:
-هیچ معلومه چته! ولم کن.
و محکم بازویش را کشید اما خشایار محکم تر بازویش را فشرد. انگار خیال رها کردن دست این طفل معصوم را نداشت.
خشایار لــ*ب های کوچک و باریکش را تکان داد و گفت:
-با عصاب من بازی نکن. بار اول اشتباه کردم گذاشتم نامزد اون پسرعموی بی همه چیزت بشی! این بار از دستت نمی‌‌دم. فهمیدی؟ این رو فرو کن توی گوشت این بار مال منی.
ستاره کنترلش را از دست داد. محکم بازویش را کشید و از جایش برخواست. با صورتی که بر اثر خشم قرمز شده بود داد زد:
-یه تار موی فرهاد می‌ارزه به صدتا مثل تو! ازدواج تو با من یه رویاست و در حد یه رویا می‌مونه، حالیته دیگه؟!
خشایار لبانش را محکم روی هم فشرد و از جای برخواست و رو به روی ستاره قرار گرفت. خشایار از آن دسته مردان کوتاه قد بود شایدم قدش بلند بود و ستاره از دسته زنان قد بلند بود شاید... به هرحال قدش به زور سه سانت از ستاره بلند بود. انگشت اشاره اش را به سمت ستاره گرفت و با تأکید گفت:
-فکر نکن با این کارات دست از سرت بر می‌دارم. تو آخرش واسه خودمی. حیف که مامان شرط گذاشته اول پول خونه رو جور کنم بعد واسه ازدواج با تو پا پیش بذارم.
لبخندی زد و ادامه داد:
-اخه خیلی خاطرت رو می‌خواد. الانم یه آوانس بهت می‌دم و اجازه داری بری سرکار تا وقتی که ازدواج کنیم الانم سریع می‌ری خونه فعلا.
و پشتش را به ستاره کرده و راه رفتن را پیش گرفت. چند قدم نرفته بود که دوباره رویش را به سمت ستاره برگرداند و گفت:
-اینم فراموش نکن هیچ کس حاضر نیست با دختری که نامزدش ولش کرد و رفت و سایه پدر و مادر بالای سرش نیست ازدواج کنه! پس این فرصت رو از دست نده خشگل.
موفق شد زهرش را بریزد. داغ دخترک را تازه کرد. اشک دیده‌اش را تار کرد. سر جایش نشست و به جای خالی خشایار خیره بود. دانه ای مروارید آرام از چشمش افتاد. از روی گونه برجسته اش سُر خورد و به چانه اش رسید. با غم لــ*ب زد:
-راست می‌گه! کی دیگه میاد سراغ من! اصلا مگه می‌خوام ازدواج کنم که حرف های پوچ این پسرک تازه به دوران رسیده برام مهم باشه؟!
با شنیدن صدای زنگ گوشی‌اش تمام افکارش را از خود دور کرد. گوشی ساده‌اش را از کیف مشکی‌اش در آورد. شماره ناشناس بود با تردید جواب داد.
-بله!؟
-خانوم آرامش؟
ستاره متعجب گفت:
-بله خودم هستم. شما؟!
صدای جدی مرد را شنید:
-از کافی شاپ شقایق تماس می‌گیرم. با استخدام شدن شما موافقت شده لطفا تا یک ساعت دیگه برای طی کردن بقیه مراحل تشریف بیارید.
ستاره با شوق گفت:
-باشه‌، باشه خیلی ممنون. تا یک ساعت دیگه اونجام خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی را قطع کرد و خندید. بعد از بحثش با خشایار این خبر بی‌اندازه خوشحالش کرده بود.
رو به روی کافی شاپ ایستاد. لبخند کم رنگی بر روی لــ*ب هایش جا خوش کرده بود.
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. در شیشه ای رنگ را باز کرد و وارد کافی شاپ شد. در آن وقت روز تقریباً خلوت بود. به سمت صندوق دار رفت. مردی تقریبا جوان پشت میز نشسته بود. آرام گفت:
_سلام.
مرد جوان چشمان عسلی رنگش را بالا آورد و به چشان دخترک دوخت.
_سلام، جانم بفرمایید.
ستاره چشمانش را در کافی شاپ چرخاند و گفت:
_ برای استخدام شدن فرم پر کرده بودم! باهام تماس گرفتن که...
مرد وسط حرفش پرید و گفت:
_بله متوجه شدم. شما خانم آرامش هستید؟
_بله خودم هستم.
مرد از جای برخواست و گفت:
_دنبالم بیاید شما رو میبرم پیش رئیس.
و به سمت راه رو تقریباً متوسط که سمت راست کافی شاپ قرار داشت راه افتاد. در راه رو جز یک در هیچ در دیگری نبود‌. انتهای راه رو به راه رو دیگری ختم می‌شد. مرد رو به روی در مشکی رنگ ایستاد. چند تقه به در زد. صدای رضا به گوش ستاره رسید:
_بفرمایید.
در را باز کرد و مرد داخل شد و گفت:
_خانوم آرامش اومدن.
_علی جان راهنماییش کن داخل خودتم می‌تونی بری.
علی بیرون آمد و رو به ستاره گفت:
_میتونید برید داخل.
خودش نیز رفت. ستاره با زدن دوباره چند تقه به در و با شنیدن صدای``بفرمایید``رضا وارد اتاق ۱۵متری شد. رضا از پشت میز کرم رنگش برخواست و گفت:
_سلام خوش اومدید بفرمایید بشینید.
و به مبل های چرم کرم رنگ که رو به روی میزش قرار داشت اشاره کرد. ستاره لبخندی زد و درحالی که به سمت مبل یک نفره سمت راست میز می‌رفت گفت:
_سلام ممنون؛ شماهم لطفاً بشینید.
روی مبل نشست و رضا هم سرجایش قرار گرفت. دستانش را روی میزش قرار داد و گفت:
_خب خانوم آرامش بالاخره کارم پیدا شد براتون.
ستاره خجول لبخندی زد و گفت:
_مرسی بابت لطفتون. اصلا باورم نمیشه کار پیدا کردم! نمی‌دونم خدا شما رو از کجا فرستاد برام همین دیروز باهاتون آشنا شدم و امروز اومدم برای استخدام شدن توی کافی شاپتون.
رضا خندید و گفت:
_ میشه گذاشت پای قسمت. خب بریم سراغ اصل مطلب، شما به عنوان صندوق دار اینجا کارتون رو شروع می‌کنید. این قرارداد رو کامل بخونید. ساعت کاری، شرایط کار، حقوق همه چیز توی این قرارداد توضیح داده شده.
و چند برگه را سمت ستاره گرفت. ستاره نیم خیز شد و برگه ها رو گرفت و سر جایش قرار گرفت.
آخرین برگه را نیز امضا کرد. رضا برخواست و رو به روی ستاره قرار گرفت. با لبخند دستش را به سمت ستاره دراز کرد و گفت:
_ امیدوارم همکاری خوبی با هم داشته باشیم.
ستاره که از جایش برخواسته بود مردد به دست رضا خیره بود. نفس عمیقی کشید تردید را کنار گذاشت و با لبخند دستش را در دست رضا قرار داد و گفت:
_ان شاالله که همکاری خوبی خواهد بود.
دستش را از دست رضا بیرون کشیده و نیم نگاهی به پیراهن آستین کوتاه آلبالویی رنگ رضا انداخت و سرش را پایین انداخت و گفت:
_من از کی میتونم کارم و شروع کنم؟
رضا دست هایش را در جیب شلوار کتان کرم رنگش فرو کرد و گفت:
_از همین الان!
ستاره ذوق زده خندید و گفت:
_پس پیش به سوی میز کارم؛ فقط اون پسره که...
رضا با لبخند گفت:
_علی موقت اونجا کار می کرد، از الان به بعد اون میز به شما تعلق داره ستاره جان!
ستاره از آن جا که به رضا مدیون بود عکس العملی در برابر تلفظ اسمش توسط رضا نشان نداد.
یک ساعت بعد:
پشت میزش قرار داشت. باورش سخت بود که اکنون در محل کارش است. این میان یک موضوع برایش خیلی عجیب بود. چرا باید حقوق ماهیانه او یک میلیون و هفتصد تومان باشد؟! هر چند که این سوال را از خود رضا هم پرسیده بود اما پاسخی که قانع اش کند را نشنید. طبق چیزهایی که می دانست هرچقدر هم حقوقش زیاد باشد حداقل هشتصد تومان بود نه یک میلیون و هفتصد! شانه ای بالا انداخت هر چه بود به نفعش بود. کارش راحت بود. فقط شماره میز را از مشتری می پرسید و در سیستم وارد می کرد، سیستم به طور خودکار هزینه را نشان می داد و او هزینه را، از مشتری دریافت می کرد همین!
ساعت کاری اش هم نیز خوب بود از ساعت8صبح تا 2بعدظهر و از ساعت6 بعدظهر تا 10شب.
همه چیز این کار راحت بود برایش.
چند ساعتی بود کافی شاپ شلوغ شده بود. ستاره هم مشغول کارش بود. با عشق کارش را انجام می‌داد.
نزدیک به ساعت یک و نیم بود و کافی شاپ خلوت بود. در باز شد. با قدم های بلند وارد شد و روی میزی که رو به روی صندوق قرار داشت جای گرفت. خیره شد به دخترکی که سرش با کامپیوتر گرم بود. گارسون به میزش نزدیک شد. با لبخند گفت:
_خوش اومدین آقا، چی میل دارید؟
مرد با سرش به سمت ستاره اشاره کرد. گارسون متوجه منظور مرد شد و گفت:
_چشم الان.
به سمت ستاره راه افتاد رو به رویش قرار گرفت و گفت:
_ خانوم آرامش لطف کنید سفارش میز شماره9رو بگیرید.
ستاره سرش را بالا آورد و گفت:
_باشه الان میرم.
از جایش برخواست. خودکار و دفترچه را از گارسون گرفت و به سمت میز شماره9راه افتاد. آهنگ``نفس``از مجید اصلاحی در حال پخش بود و سکوت کافی شاپ را شکسته بود. با دیدن مرد این روزهایش سر جایش ایستاد.
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
سیاوش لبخندی زد. ستاره با چشم غره ای به سمتش حرکت کرد. سیاوش با دیدن چشم غره ی ستاره بی صدا خندید و باز چالش را به نمایش گذاشت. ستاره با دیدن چال لپش باز از بی نقصی این مردک در خشگلی و زیبایی حرصش گرفت و چشم غره دیگری را مهمان سیاوش کرد. کنارش قرار گرفت و گفت:
_سلام خوش اومدید چی میل دارید.
سیاوش خیره در چشمان ستاره گفت:
_سلام بانو، یه قهوه اسپرسو.
ستاره یاد داشت کرد و گفت:
_الان میگم براتون بیارن.
با صدای دوباره سیاوش سرجایش قرار گرفت.
_چند لحظه صبر کنید.
_بله؟!
سیاوش کت مشکلی رنگش را مرتب کرد به صندلی اش تکیه داد و گفت:
_می خوام از این به بعد هر وقت اومدم شما بیاین سفارش من رو بگیرید.
اخم هایش را درهم کشید. دستش را به کمرش زد و تند گفت:
_ببخشیدا من گارسون نیستم، مسئولیت من چیز دیگه ای هستش.
سیاوش خواست لــ*ب باز کند که با صدای رضا سکوت کرد:
_ستاره جان، رضایت مشتری برای ما مهمه از این به بعد فقط به ایشون هم در کنار کارت رسیدگی کن.
ستاره کلافه پوفی کشید و گفت:
_چشم آقا رضا.
دوباره به سیاوش چشم غره ای رفت. از بس چشم غره رفته بود چشمانش درد گرفته بود و هم دلش نیز به حال سیاوش سوخته بود. از میز دور شد و به سمت گارسون که منتظر ستاره بود رفت. دفترچه را به گارسون تحویل داد و پشت میزش قرار گرفت. کنجکاو به رضا و مردک که نامش را``مرد عجیب``نامیده بود خیره شد. سیاوش با تاکید چیزی را به رضا می گفت. رضا نیز فقط سرش را تکان می‌داد.
روز ها با سرعت می گذشتند. خشایار دیگر پاپیچش نشده بود. این موضوع ستاره را نگران کرده بود می ترسید نقشه ای داشته باشد. خاله اش نیز از اینکه کار پیدا کرده بود ابراز خرسندی کرده بود. تمام این مدت که مشغول به کار شده بود هر روز آن مرد عجیب را می‌دید. همیشه قهوه سفارش می‌داد و خیره به او قهوه اش را می خورد.
_بفرمایید.
پول را گرفت و شمرد‌. چهل تومان بود درست بود.
_خوش اومدید.
مرتضی سریع به سمتش آمد و گفت:
_ابجی بدو که مشتری میز شماره9اومد.
ستاره نیم نگاهی به سیاوش که بر روی صندلی قرار می گرفت کرد و گفت:
_براش یه اسپرسو ببر!
مرتضی متعجب لــ*ب باز کرد:
_عه! توکه نرفتی ببینی چی می‌خواد.
ستاره چشمانش را ریز کرد و به مرتضی 18ساله دوخت و گفت:
_برادر من ایشون هر روز که میاد یه قهوه سفارش میده خب الآنم قهوه می‌خواد دیگه.
مرتضی که قانع شده بود گفت:
_راست میگی! پس من رفتم.
و از ستاره دور شد. ستاره دوباره به سیاوش نگاه کرد که خیره اش بود و آرام زیر لــ*ب گفت:
_مثل بز خیره میشه به آدم مرد عجیب شایدم هیز! ولی هیز نیست نگاهش اذیتم نمی کنه.
و چشم غره ای به سیاوش رفت و بی توجه به نگاه منتظر سیاوش مشغول کارش شد.
چند دقیقه ای می‌شد که مشغول کارش بود. با سر و صداهایی که آمد از جایش برخواست. ساعت دو بود و کافی شاپ خلوت‌. به سمت میز شماره9رفت.
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
_چی شده؟
سیاوش خواست پاسخ دهد که برادر رضا سریع گفت:
_ چی می خواستی بشه خانوم آرامش! الان می خواستم برم اتفاقی شنیدم مرتضی بدون اینکه سفارش این آقا رو بگیره سرخود براشون قهوه آورده.
ستاره:اما...
_اما چی؟ رضایت مشتری برای ما از همه چیز مهم تره.
مرتضی با پشیمانی گفت:
_آقا رسول من...
رسول که امروز به جای برادرش آمده بود، ابروهایش که زیرش را تمیز کرده بود درهم کشید و گفت:
_ مرتضی اخراجی دیگه هم نمی خوام چیزی بشنوم.
مرتضی بهت زده به رسول خیره ماند. این کار را با بدبختی پیدا کرده بود، حال اخراج شده بود؟! سیاوش عصبی از اتفاقات پیش آمده دوباره لــ*ب باز کرد چیزی بگوید که با شنیدن صدای ستاره دوباره لبانش را بهم دوخت و سکوت کرد.
_ آقا رسول تقصیر مرتضی نیست که، من بهش گفتم برای ایشون قهوه بیارن تورو خدا اخراجش نکنید.
و با چشمان پر اشکش در چشمان درشت طوسی رنگ رسول زل زد. رسول با لبان باریکش پوزخندی زد و گفت:
_می گفتم این کار از مرتضی بعیده، نگو خانوم خانوما دستور دادن...
سیاوش پرید وسط حرفش و گفت:
_آقا رسول!


رسول دستش را بالا آورد و گفت:
_چند لحظه صبرکنید.
سپس عصبی رو به ستاره ادامه داد:
_اصلا کی باشی که بخوای به جای مشتری تصمیم بگیری؟! دختره ی شهرستانی رضا دلش سوخت بهت کار داد فکر کردی خبریه؟ از همون اول استخدام شدنت اشتباه محض بود.
رو به سیاوش کرد و با لبخند گفت:
_شما ببخشید آقای محترم، این دختره گدا گشنه نمی‌دونم پیش خودش چی فکر کرده که به جای شما تصمیم گرفته من حلش می کنم؛ خانوم آرامش شما اخراجید.
تمام حرف های این مردک در ذهنش اکو می شد. قطره ای اشک از چشمش پایین آمد و این شد مقدمه ای برای مابقی اشک هایش که تند تند بر روی صورت دخترک سقوط کنند‌. دهـ*ان باز کرد چیزی بگوید اما جلوی خود را گرفت. بر این متعقد بود``جواب ابلهان خاموشی ست`` بی توجه به چشمان گرد سیاوش که به رسول خیره بود سریع به سمت میزش رفت و تقریباً کیفش را چنگ زد و از کافی شاپ بیرون زد.
هر چه می کرد نمی توانست در برابر سیل اشک هایش سدی بنا سازد و جلوی ریزش آن ها را بگیرد. دلش شکسته بود نه از اخراج شدنش اصلا و ابدا! دلش از حرف های توهین آمیز رسول به درد آمده بود‌. مگر او را می‌شناخت که به او گفته بود گدا گشنه؟ مگر یک قهوه ارزشش را داشت که این حرف ها را به او بزند؟
***
در اتاقش مانده بود. نمی توانست بگوید اخراجش کرده اند. کلافه از جای برخواست لباس هایش را عوض کرد. آرایش مختصری بر روی صورتش نشاند. و مثل همیشه ساعت یک ربع به شش از خانه خاله اش بیرون زد‌. سرگردان در خیابان ها پرسه می‌زد. نمی دانست کجا برود‌. گوشی اش زنگ خورد. نگاهی به شماره انداخت. شماره ناشناس بود. با تردید پاسخ داد:
_بله؟!
_سلام ستاره جان!
چشمانش را محکم روی هم فشرد و گفت:
_سلام آقا رضا خوبید شما؟
_ممنون ساعت شیش و بیست چرا هنوز نیومدی سرکارت؟!
ستاره اشک های جمع شده در چشمانش را پس زد:
_اقا رضا من اخرا...
رضا میان حرفش پرید و با صدای ناراحتی گفت:
_ببخش ستاره جان، رسول خامی کرد اون حرف ها رو زد. باهاش برخوردم شد! لطفا برگرد سرکارت.
_اما اقا رس...
_رسول دیگه هیچ وقت پاش رو نمی ذاره توی این کافی شاپ! سریع بیا که کارمون لنگ افتاده منتظرتم.
سپس صدای بوق بود که در گوشش اکو شد. لبخندی زد برمی گشت سر کارش دیگر چه می خواست؟!
 
فاطمه تاجیکی

فاطمه تاجیکی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
6/9/18
16
153
28
بعد از آن ماجرا دیگر، رسول را در آن کافی شاپ ندید. همه چیز عادی پیش می‌رفت. نه در خانه مشکلی داشت نه در محل کارش و از این ماجرا خوشحال بود. چرا که هیچ حوصله دردسر نداشت. نیم نگاهی به ساعت انداخت. یک و نیم بود؛ در کافه هیچ کس حضور نداشت. خلوت خلوت بود. چند روز دیگر حقوقش را می‌گرفت. تصمیم داشت یک گوشی در حد هفتصد تومان بگیرد چند دست مانتو شلوار و مابقی را پس انداز کند. خسته بود امروز روز شلوغی بود. در باز شد. فکر کرد مثل همیشه همان مرد عجیب این روزهایش هست همیشه همین ساعت می آمد. قهوه سفارش می‌داد. خیره به ستاره آن را می‌خورد و می‌رفت. سرش را بالا آورد با دیدن خشایار چشمانش گرد شد. آدرس کافی شاپ را از کجا آورده بود؟! تند از جای برخواست و به سمتش رفت.
_این جا چی می‌خوای؟!
خشایار لبخندی زد و گفت:
_علیک سلام موش کوچولو اومدم یه سر به دختر‌ خاله ام بزنم و بعد باهم برگردیم خونه.
ستاره عصبی خندید و گفت:
_عه نه بابا؟ اومدی سر زدی الانم ازهمین راهی که اومدی برگرد.
خشایار دستش را در جیب شلوار لی آبی رنگش کرد و گفت:
_نشنیدی چی گفتم دخترخاله؟ گفتم با هم بر می‌گردیم خونه، در ضمن چیه دور برت داشته از وقتی کار پیدا کردی زبون دراز شدی!
ستاره اخم هایش را درهم کشید و گفت:
_اولا میدونی که با تو بهشتم نمی‌رم دوما دیگه ستاره تو سری خور نیستم!
خشایار لــ*ب باز کرد برای تحقیر کردن ستاره که با باز شدن در ساکت شد. سیاوش در حالی که اخم بر پیشانی اش جا خوش کرده وارد شد.
بی توجه به خشایار و ستاره که جلوی ورودی ایستاده بودند به سمت میزهمیشگی‌اش رفت. سرجایش نشست و به ستاره خیره شد. ستاره اخمی تحویل خشایار داد و به سمت سیاوش قدم برداشت. خشایار پوزخندی زد و میزی نزدیک ورودی برای نشستن انتخاب کرد. ستاره کنار سیاوش قرار گرفت.
_خوش اومدید چی میل دارید؟!
سیاوش در چشمان ستاره خیره شد و گفت:
_سلام، همون همیشگی.
‌دقایقی بعد، سیاوش در حالی که آرام آرام قهوه اش را می نوشید به ستاره که مشغول کارش بود خیره بود. خشایار سماجت به خرج داده بود و منتظر بود ستاره کارش تمام شود و با هم به خانه بازگردند. ساعت دو بود و هنوز سیاوش در کافی شاپ حضور داشت. ستاره نیز کارش تمام شده بود و گزارش کار را آماده کرده بود و منتظر بود سیاوش پول قهوه اش را حساب کند و برود که او نیز برود. تمام این مدت به خشایار توجه ای نکرده بود. خشایار که صبرش تمام شده بود از جایش برخواست و به سمت ستاره رفت.
_کی تموم میشه؟ ساعت2:10دقیقه است.
ستاره چشمانش را به عرشیا دوخت و گفت:
_گفتم که برو مجبور نبودی منتظر بمونی!
خشایار عصبی دندان هایش را بر روی هم فشرد و گفت:
_به موقع اش حالت و می‌گیرم مطمئن باش.
_ببخشید!
خشایار عصبی کنار کشید و جای خود را به سیاوش اخمالو داد.
خشایار:ستاره بیرون منتظرتم زود بیا.
و به سمت خروجی کافی شاپ رفت. سیاوش با چشمانش رفتن او را دنبال کرد. وقتی خشایار از کافی شاپ بیرون زد به سمت ستاره بازگشت و گفت:
_اگر مشکلی داشتید به من بگید!
ابروهای ستاره از تعجب بالا رفت و گفت:
_چرا باید به شما بگم؟!
سیاوش دستش را در جیب شلوار کتان کرم رنگش فرو کرد و چون جوابی برای این سوال ستاره نداشت حرف را عوض کرد و گفت:
_حسابم چقدر می‌شه؟
ستاره با اخم مبلغ را گفت و پول را گرفت. سیاوش لبخندی به ستاره زد و گفت:
_اسم این پسره چیه؟
ستاره متعجب گفت:
_کی پسر خاله ام منظورتونه؟
سیاوش فقط سرش را تکان داد. ستاره از جایش برخواست مانتوی سورمه ای رنگ کوتاه اش را مرتب کرد کیفش را برداشت. سیاوش نیز به حرکات او خیره بود. ستاره درحالی که از کنار سیاوش می گذشت گفت:
_به شما ربطی نداره خدانگهدار.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.