درحال تایپ رمان سنگلاخ‌ | گندم رضایی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع گندم رضایی
  • تاریخ شروع
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
اسم رمان : سنگلاخ
اسم نویسنده‌: گندم رضایی
نام تاییدکننده: @Naniya
ژانر: اجتماعی، تراژدی
خلاصه: سنگلاخ روایتگر داستان زندگی گیتی معتمدیست؛ زنی با دردهایی بزرگ و آرزوهایی محال، زنی که در کودکی مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد و به اجبار به همسری مردی چهل و اندی ساله درمیاد اما سال‌ها بعد تقدیر طور دیگری رقم می‌خود و اتفاقاتی رخ می‌دهد که منجر به یک قتل می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
151
947
93
23

IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
مقدمه

وجودم سراسر درد است، انبوه دردها در سینه‌ام سنگینی می‌کنند؛ آن‌قدر سنگین که نفس کشیدن برایم دشوار است.
گناه من چه بود؟!
گناه دختری که در هفت سالگی مرد!
دختری که چندین بار طعم تلخ مرگ را چشید!
از من جز کالبدم چیزی نمانده، جز جسمی که مرگی ابدی را به انتظار نشسته است، جز روحی زخمی و آرزوهای محالی که هیچ‌گاه ممکن نشد.


سرخی خون روی دستانش چشمانش را می‌زد! نفسش هر لحظه تنگ و تنگ‌تر می‌شد، از ترس به خود می‌لرزید و چشمان وحشت ‌زده‌اش مدام بین جسم بی‌جان مرد و خونی که روی زمین پاشیده شده بود دو دو می‌زد! تپش سرسام آور قلبش سکوت اتاق را شکسته بود، گویی که می‌خواست از کالبدش بیرون بزند.
دست لرزانش را بالا آورد و مقابل مردمک‌های غلتانش گرفت، خون سرخ از لابه‌لای انگشتان کشیده‌اش سر خورد و به آرنجش منتهی شد. مردمک‌های غلتان، دستان لرزان و قلبی که سرسام‌ آور می‌کوبید...
بالاخره تمام شد! لحظه‌ی خداحافظی با کابوسی که سالیان سال با آن دست و پنجه نرم می‌کرد رسیده بود؛ خداحافظی با عذابی که ثانیه به ثانیه همزاد روزها و شب‌هایش بود.

***

تاریکی فضای اتاق به سیاهی تقدیرش بی‌شباهت نبود؛ تقدیری شوم‌تر از قارقار کلاغ‌های سیاه!
_ گیتی معتمدی‌!
با صدای دو رگه‌ی مردی که مقابلش بود به خودش آمد و چشم در چشمان بازپرس میانسالی که درست سمت دیگر آن میز مستطیل شکل نشسته بود دوخت.
خودکارش را کنار کاغذ‌های سفید روی میز رها کرد و به صندلی‌اش تکیه داد.
_ نمی‌خوای حرف بزنی؟!
لرزش خفیف بدنش شدت گرفت، نگاه از چشمان ریز بازپرس ربود، چشمانش داخل اتاق چرخید و نگاهش به شیشه‌ی بزرگ آیینه مانندی که روی دیوار سمت چپ اتاق قرار داشت خیره ماند. انعکاس تصویرش در آیینه زنی سیاه‌پوش بود که از خیلی قبل‌تر لباس عزای سرنوشت نکبت‌بارش را برتن کرده بود. با صدای برخورد عمدی خودکار بازپرس با میز چوبی‌ای که مابینشان قرار داشت متوجه موقعیتش شد.
_ تورج ملکی! همسر شما چند روزه که به قتل رسیده و مضنون اصلی این پرونده خود شمایید.
تورج! حتی شنیدن نامش هم زجرآور بود.
کمی از صندلی فاصله گرفت و دست‌های گره کرده‌اش را روی میز گذاشت.
_ با هم مشکل داشتید؟
نفس‌های کوتاه و بریده‌‌اش خبر از درون ناآرامش می‌داد، تمام این چند روز را سکوت کرده بود، گویی که با قفلی آهنین زبانش را به دهانش قفل زده بودند، توان حرف زدن نداشت و سوال‌های پی‌‌در‌پی بازپرس فقط اضطرابش را بیشتر و چهره‌ی جدی و عبوسش روانش را آشفته تر می‌ساخت.
_ چند سال از ازدواجت با تورج می‌گذره و دلیل ازدواجت با اون چی بود؟
چشمان به خون نشسته اش را آهسته بست و در لا‌به‌لای خاطرات خاک گرفته‌اش به دنبال دلیل ازدواجش با تورج گشت اما صدای گو‌شخراش کشیده شدن صندلی بازپرس بر روی مزائیک‌های کف اتاق رشته‌ی افکارش را از هم گسست.
از جایش برخاست، صورتش را نزدیک کرد، چشمان خاکستری رنگش را به گیتی دوخت و سپس به برگه‌های سفید روی میز اشاره کرد.
_ همکارهای من تو کلانتری، بعد از تحقیق محل، به نتایجی رسیدن، گویا وقتی دوستانمون می‌‌رسن، مقتول رو زمین بوده و شما هم بالای سرش ایستاده بودین!
مکثی کرد و دوباره ادامه داد:
_ هر چی می‌دونی رو بنویس.
با پایان جمله‌اش خود را عقب کشید و با قدم‌هایی بلند از اتاق بیرون رفت. حالا دیگر اون مانده و آن اتاق مخوف، سرمای عجیبی به وجودش رخنه کرده بود، دستان یخ کرده‌اش را حرکت داد و مقابل دهانش گرفت اما نه حرم نفس‌هایش هم حتی ذره‌ای از این سرمای جانکاه نمی‌کاست.
بعد از گذشت ساعت‌ها با صدای گوش‌ آزاری که نشان از باز شدن در اتاق داشت سرش را بلند کرد و نگاه مضطربش به در خیره ماند. چیزی نگذشت که زنی داخل اتاق شد، نزدیک‌تر رفت و نگاه سردش را به گیتی دوخت.
_ پاشو.
وحشت‌زده به زنی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد؛ زنی نسبتا جوان با چشمانی سبز رنگ و چادری مشکی که پوششش را کامل کرده بود.
_ با توام، می‌گم پاشو!
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
هنوز بلند نشده بود که صدای‌ قدم‌هایی که وارد اتاق شد نگاهش را به سمت بازپرس کشاند. در چشمان سیاه رنگ گیتی خیره شد و پاکت سفیدی که در دست داشت را روی میز گذاشت.
_‌ نتیجه‌ی پزشکی قانونی اومده، اثر انگشتت روی دسته‌ی چاقویی که‌ تو بدن مقتول فرو شده بود هست!‌ تا روز دادگاه بازدا‌شت موقتی.
نامه‌ی پزشکی قانونی تیر خلاص بود، با پایان جمله‌ی بازپرس نفس‌هایش به شماره افتاد، یأس، غم، ترس، دلهره همه‌ در یک لحظه هجوم آوردند و در سینه‌اش تلنبار شدند. باید می‌دانست! می‌دانست که اینجا آخر قصه است.
با دستبندی که به دستان ظریفش خورده بود و چادری که رخت عزایش را تکمیل‌تر می‌کرد به همراه همان زن و مأمور مردی که کنارشان قدم برمی‌داشت از راهروی باریک دادسرا درحال گذر بود؛ راهرویی با دیوارهایی به رنگ سبز و سفید که چشمان خوی گرفته با تاریکیش را می‌‌زد.
بعد از بیرون آمدن از ساختمان بزرگ دادسرا با کشیده شدن دستبندش توسط مأمور زن به ناچار از پله‌های بلندی که به خیابان ختم می‌شد
یکی‌‌‌یکی شروع به پایین رفتن کرد، هنوز گیج بود که به سمت ون سبز رنگی که مقابل ساختمان بود کشیده شد. چیزی نگذشت که خودش را داخل ون مخصوص دید؛ ونی با پنجره‌هایی آهنین و حفاظ‌های مربع شکل کوچکی که حس سلول‌های انفرادی را القا می‌کرد. چشمانی که حالا به سرخی می‌زدند را آرام بست و برای لحظه‌ای خود را در صندلی نا راحت ون رها کرد. تکان‌های گاه و بی‌گاه ون نشان از حرکت به سمت مقصدی بود که خودش هم نمی‌دانست کجاست!
با پلک‌هایی روی هم افتاده در میان خاطرات متروکه‌اش شروع به پرسه زدن کرد؛ خاطراتی که به تلخی همین روزهایش بود.
خنده کنان به دور حوض کوچک داخل حیاط می‌دوید، بیشتر روز را به همراه خواهران بزرگترش تنها بود، پدرش محمود به همراه بتول مادرش برای آوردن لقمه نانی بر سر سفره‌ی خانواده‌ی کوچکشان از سپیده‌ی صبح تا تاریکی شب در باغ‌ها و مزارع خان زاده‌هایی که خود را مالک اصلی روستا می‌دانستند مشغول به کار بودند.
هوا گرم بود، از خستگی لبه‌ی حوض فیروزه‌ای رنگ گوشه‌ی حیاط، کنار گلدان‌های سفالی پر از شمعدانی و داوودی نشست و به نارنج که روی دومین پله‌ از خانه نشسته و سرگرم شانه‌ زدن به گیسوان خرمایی رنگش بود نگاه کرد؛ نارنج شانزده ساله بود، یک سالی بود که به نامزدی احمد، بزرگ‌ترین پسر عمه‌اش آذر درآمده بود. نگاهش از روی نارنج سرخورد و به سمت ناهید که کمی آن‌طرف‌تر از حوض در حال شستن رخت چرک‌ها بود کشیده شد. با چهره‌ای اخم آلود به لباس‌‌ها چنگ می‌زد و زیر لــ*ب به نارنج بد و بیراه می‌گفت که چرا از کارهای خانه باز شستن رخت چرک‌های چند روز مانده سهم او شده. ناهید یک ‌سال و اندی از نارنج کوچک‌تر بود، چند ماه قبل زنی که در همسایگیشان سکونت داشت و همه خاله توران صدایش می‌زدند شیرینی او را برای تنها پسرش خورده بود اما افسوس! معلوم نبود که کی بخت با آن‌ها یار و پول مختصر جهازشان جور می‌شد تا بتوانند به خانه‌ی بختشان بروند.
با صدای ترمزی که خبر از ایستادن ون و رسیدن به مقصد می‌داد از افکارش دور شد.
_ رسیدیم، پیاده شو.
نیم نگاهی به زن انداخت، ابروهای پهن گره کرده و چهره‌ی بیش از حد جدیش او را به یاد آن بازپرس می‌انداخت. نگاه از او گرفت و از روی صندلی بلند شد.
زن دستش را نزدیک‌ گیتی برد و چادری که حالا روی شانه‌هایش افتاده بود را روی سرش مرتب کرد. با پیاده شدن از ون نگاهش به در بزرگ آهنینی که مقابل چشمانش بود و دیوار بلندی که روی آن سیم‌های خاردار کشیده شده بود خیره ماند. پاهای بی‌جانش را به سختی روی زمین کشید و مقابل در بزرگ آبی رنگ قرار گرفت، طولی نکشید که پنجره‌ی کوچک دریچه مانند در توسط سربازی که آن سوی دیوار بود باز شد. بعد از قرائت نامش از زبان مأمور زن در باز شد و وارد حیاط بزرگ زندان شدند.
با چادری رنگی و دمپایی‌های گشادی که به پاهای کشیده‌اش زار می‌زدند از اتاق بازرسی خارج شد.
پاهای خسته‌اش دیگر نای راه‌ رفتن نداشت، چند قدم آخر را هم برداشت و به همراه مأموری که تمام مدت کنارش بود و به سمت جلو هدایتش می‌کرد مقابل در سبز رنگ بزرگی ایستاد. با باز شدن در جهانی تازه مقابل چشمان گود رفته‌اش نمایان شد.
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
سالنی بزرگ با راهرویی باریک که دو طرفش را اتاق‌های کوچکی با نرده‌های آهنین پر کرده بودند و زنانی با سن ‌و سال‌های متفاوت که نگاه‌هایشان به او دوخته شده بود. نگاهش با یکایکشان تلاقی پیدا کرد، در چشمان پر از اندوهشان تمنای آزادی موج می‌زد، تمنا برای رهایی از آن اتاق‌های قفس مانند، از آن درهای غول‌پیکر و آن دیوارهای بلند.
با باز شدن دستبند از دستان خسته‌اش به سمت اتاقی که باید تا رسیدن به روز دادگاه در آن می‌ماند قدم برداشت. سنگینی نگاه‌ها را به خوبی احساس می‌کرد، یکی‌یکی از مقابل اتاق‌ها گذر کرد تا به آن اتاق رسید. چند نفری که مقابلش ایستاده بودند کمی عقب‌تر رفتند و راه را برای او باز کردند.
_ ببینم جرمت چیه؟
نگاهش داخل اتاق چرخید، موکتی قهوه‌ای رنگ و سه تخت دو طبقه‌ی آهنی‌ فضای اتاق را گرفته بودند، دختر جوانی که در طبقه‌ی پایینی یکی از تخت‌ها دراز کشیده بود توجهش را جلب کرد؛ دختری سفید پوست که موهایش از زیر روسری گلدارش بیرون ریخته و نیمی از صورتش را پوشانده بودند.
_ با توام؟ زبون نداری؟
نگاهش را از دخترک گرفت و به زن تقریبا چهل ساله‌ای که کنارش ایستاده بود نگاه کرد؛ زنی با چشمانی کشیده، ابروهایی باریک و بلند و زخمی بر روی گونه‌‌ی چپش که بیشتر از باقی اعضای صورتش به چشم می‌آمد.
_ گفتم جرمت چیه؟ واس چی آوردنت اینجا؟!
بی اعتنا نگاه از او گرفت، دمپایی‌های آبی رنگ پلاستیکیش را از پایش بیرون آورد، چند قدمی برداشت و گوشه‌ای از اتاق، روی زمین نشست.
_ پاشو، پاشو جات اونجاست.
رد نگاه زن را گرفت و به طبقه‌ی بالایی تخت همان دختری که خواب بود رسید. از روی زمین سرد اتاق بلند شد و به سمت آن تخت رفت.
_ شبا زود می‌گیری می‌خوابی، با این گیس بریده هم پچ‌پچ نمی‌کنی!
به سمت زن چرخید، در چشمان فرو رفته‌اش خیره شد و به تأیید از حرف‌های او پلک‌هایش را آهسته روی هم فشرد. همیشه همین‌طور بود! همیشه کوتاه می‌آمد و سکوت را به بحث کردن با آدم‌ها ترجیح می‌داد. به سختی از نردبان مخصوص بالا رفت و خود را روی تخت رها کرد، چیزی نگذشت که پلک‌هایش روی هم افتاد و خوابی ناخوانده به چشمانش دعوت شد.
_ پاشو بیا! نیای همینم از دستت رفته!
با صدای زمخت زن که روی روانش خط می‌انداخت روی تخت نشست.
_ بیا دیگه الان تموم می‌شه‌‌!
این‌ بار صدای نازک زن دیگری بود.
نگاهش به سمت آن‌ها کشیده شد، وسط اتاق دور هم نشسته و مشغول خودن غذا بودند.
_ نمیای؟
ابروهایش بالا پرید.
_ هر جور خودت می‌دونی! اما زندگی کردن تو اینجا خیلی سخته، بخور تا جون بگیری و بتونی روی پاهات وایستی.
به صاحب صدا خیره شد، زن ریز چثه‌ی لاغر اندامی بود که صدای ظریفش هم‌خوانی خاصی با ظاهرش داشت.
_ ولش کن! مشغول باش.
با ضربه‌ای که بـ*غـل دستی‌اش به پهلویش زد نگاه از گیتی گرفت و لقمه‌‌اش را در دهانش چپاند.
_ من براش می‌برم.
این‌ صدای گوش‌نواز همان دختری بود که از ابتدا توجه گیتی را به خود جلب کرده بود، دختر که تا این لحظه پشت به او نشسته بود به همراه ظرفی از غذا برخاست و به سمتش رفت.
چشمان روشنش که ترکیبی از سبز و آبی بود را به گیتی دوخت و لبخندی کمرنگی روی لــ*ب‌هایش نشاند.
_ بخور، تا فردا دیگه هیچی برای خوردن نیست.
بی اختیار دستش به سمت بشقاب رفت و ظرف پلاستیکی‌ای که داخلش کمی برنج ریخته شده بود را از دستان دختر گرفت.
سرش را کمی نزدیک تر برد و آهسته، طوری که زن‌های داخل اتاق نشنوند گفت:
_ امشب که دیگه نمی‌شه، اما فردا با هم حرف می‌زنیم.
دلش می‌خواست در جواب دخترک کمی لبخند بزند اما لــ*ب‌هایش به هم دوخته شده بود، نه به حرف زدن باز می‌شد و نه به لبخند، مدت‌ها بود که لبخند زدن فراموشش شده بود.
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
_ پیش‌پیش! هوی با توام،
با شنیدن صدای آشنای کسی پلک‌های سنگینش را به سختی از هم باز کرد.
با باز شد شدن چشمانش دخترک لبخندی زد.
_ پاشو دیگه، بیا تا اون‌ها رفتن هوا خوری یه کمی با هم حرف بزنیم.
حرف بزنند؟! چه حرفی؟ او روزها بود که هیچ کلامی از لــ*ب‌های به هم قفل شده‌اش بیرون نیامده بود.
صبح شده بود اما او هنوز هم خسته بود، چند ساعتی بیشتر نبود که چشمانش به خواب رفته بودند اما از جایش برخاست و روی تخت نشست، موهای ژولیده‌‌اش را داخل روسری سیاه رنگش فرستاده و از تخت پایین رفت.
_ بشین اینجا.
خودش نشست و به گیتی اشاره کرد که او هم بنشیند، با کمی فاصله از دختر، کنارش نشست و نگاهش را به او گره زد.
_ باشه فهمیدم! نمی‌خوای حرف بزنی، خیلی خب نزن!
تکیه‌اش را به دیوار داد.
_ من برات می‌گم، البته چیز پنهانی نیست‌ها همه می‌دونن، اینجا جوریه که چه بخوای و چه نخوای همه با خبر می‌شن.
مکثی طولانی کرد، سپس به گوشه‌ای از اتاق خیره شد و شروع به حرف زدن کرد.
_ خانواده‌ام شهرستانن، تقریبا هیچ‌‌کسی رو اینجا ندارم. بابام خیلی ساله پیش مرد و من رو با دوتا خواهر و تنها برادرم تنها گذاشت. برادرم چهارده سالشه، دوتا خواهرم هم ازدواج کردن و سرشون به زندگی خودشون گرمه.
آهی از اعماق وجودش کشید.
_ دختر درس‌خونی بودم، همش سرم توی درس و کتاب‌ بود، همه می‌گفتن خب که چی؟ آخرش می‌خوای به کجا برسی؟ اما خب، من علاقه داشتم. دلم نمی‌خواست به سرنوشت خواهر بزرگم دچار بشم؛ خواهری که به‌خاطر نازا بودنش، منت شوهر بی غیرتش رو می‌کشه.
مثل خواهر کوچیکم نشم که به‌خاطر فقر و بی‌پولی صورتش رو با سیلی سرخ می‌کنه. این‌قدر درس خوندم و تلاش کردم تا بالاخره دانشگاه تهران قبول شدم.
با صدای همهمه‌ای که نشان از آمدن زندانی‌ها به داخل بند بود حرفش نیمه‌کاره ماند و
حالا بری گیتی دلیل زندانی بودن دختری که حتی نامش را هم نمی‌دانست مانند علامت سوالی در ذهن شلوغش باقی مانده بود.
عصر بود، همان زن چهل ساله‌ای که زیور نام داشت به همراه چهار زن دیگری که با او هم‌‌‌‌ اتاقی به حساب می‌آمدند بیرون رفته و مشغول حرف زدن با زندانی‌های اتاق‌های دیگر بودند.
دخترک که از رفتن آن‌ها مطمئن شد از تخت بالا رفت، کنار گیتی نشست و لبخندی به چشمان پر از اندوهش پاشید.
_ صبح اسمم رو یادم رفت که بگم، من تهمینه‌ام، بیست سالمه.
نگاه از گیتی گرفت و نفسش را فوت کرد.
_ داشتم می‌گفتم، بالاخره دانشگاه قبول شدم، اونم چی؟ پزشکی! خودم هم باورم نمی‌شد. خسته‌ات نمی‌کنم، می‌رم سراغ آخر قصه. دوسالی بود که به تهران اومده بودم، خرج و مخارجم زیاد بود، با این‌که توی خوابگاه دانشگاه می‌موندم اما از پس هزینه‌های درس و دانشگاه برنمیومدم، این شد که از سر حماقت گول یه بازاریاب قلابی رو خوردم و کلی بدهی بالا آوردم، یه آدمی به نام کوروش صامتی که خودش رو یه کارخونه‌دار بزرگ جا زد من رو وارد این بازی کرد، بازی‌ای که تهش چند سال زندانه.
لبخند تلخی گوشه‌ی لــ*ب‌های غنچه مانندش نشست و چشمان زیبایش را بار دیگر به گیتی دوخت.
_ خب، حالا تو بهم بگو که چرا اینجایی؟
باز هم سکوت؛ سکوتی که گویا تمامی نداشت.
‌وقتی که سکوتش را دید آهسته لــ*ب زد:
_ خیلی خب، هر موقع دلت خواست با یکی حرف بزنی، من هستم.
این را گفت، از روی تخت پایین رفت و روی تخت خود جای گرفت.
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
روی ملحفه‌ی سفید رنگ چرک‌ شده‌ی تخت دراز کشید، نمی‌خواست به آینده و اتفاقاتی که در انتظارش بود فکر کند، فکر کردن به روز دادگاه و روبه‌رو شدن با صفدر آزارش می‌داد.
به سقف بلند اتاق چشم دوخت و مرغ خیالش به پرواز درآمد، آن‌قدر پر زد و پر زد تا به همان بعد از ظهر کذایی رسید.
کلافه از لبه‌ی حوض بلند شد، دستی به دامن کوتاه رنگارنگش کشید و خاک‌های نشسته بر روی آن را تکاند، سپس رو به نارنج کرد.
_ آبجی نارنج! میای با من بازی کنی؟
نیم نگاهی به گیتی انداخت، یک تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت:
_ من؟!
نگاه مظلومانه‌اش را به نارنج دوخت.
_ مگه چی می‌شه؟ خب حوصله‌ام سررفته!
شانه‌اش را روی زمین گذاشت و موهایش را پشت گوشش فرستاد.
_ هزارتا کار روی سرم ریخته، قراره که عمه ‌آذر‌ و خانواده‌اش برای شام بیان اینجا.
این را گفت، شانه‌ی صورتی رنگش را برداشت و سرمستانه با خیال دیدارش با احمد داخل خانه شد.
با رفتن نارنج به خانه لــ*ب‌هایش آویزان شد، نه دوستی برای بازی‌های کودکانه‌اش داشت و نه کسی بود که پابه‌پایش کودکی کند.
_ پس من میرم خونه‌ی عمو جعفر تا با طلا بازی کنم.
ناهید همان‌طور که دستش را بلند می‌کرد تا با آستین پیراهن آسمانی رنگش عرق روی پیشانیش را پاک کند او را مخاطب قرار داد.
_ کجا می‌خوای بری؟ عمو و زن‌عمو صبح زود رفتن شهر تا عصر هم نمیان.
ابروهای کشیده‌اش را در هم گره کرد و تخس پایش را روی زمین کوبید، چهره‌ی اخم‌ آلودش را به ناهید دوخت و فریاد کشید.
_ دروغ میگی!
از کنار درختان سیب و موهای انگوری که تا روی دیوار گلی خانه کشیده شده بودند گذشت و از در چوبی خانه بیرون رفت.
طلا، کوچکترین دختر جعفر بود که گهگاهی برای دیدنش به آنجا می‌رفت و یک دل سیر با او که هم و سن و سالش بود بازی می‌کرد.
لِی‌لِی کنان در حالی که آواز کودکانه‌ای را زیر لــ*ب زمزمه می‌کرد به سمت خانه‌ی جعفر که یک کوچه با آن‌ها فاصله داشت رفت. از کوچه‌ی باریک خاکیشان که هر چند قدمی یک درخت از کنار دیوار خانه‌ای بیرون زده بود گذشت تا به خانه‌ی عمویش رسید. دستش را بلند کرد تا با مشت بر روی در چوبی کوچک مقابلش بکوبد که متوجه باز بودن در شد. آهسته در را هل داد و وارد حیاط بزرگ خانه شد، بادی ملایم میان برگان درختان داخل حیاط می‌پیچید، سکوتی وهم ‌آلود همه‌جای خانه را در بر گرفته بود، گویی که سال‌های سال کسی در آن خانه زندگی نکرده، دستش را سایه‌بان چشمانش قرار داد و به ایوان خانه نگاهی انداخت.
_ طلا! زن‌عمو!
صدایی نشنید، چند قدم دیگر به جلو برداشت.
_ طلا! کسی خونه نیست؟
باز هم پاسخی نیامد! مردمک‌های سیاه رنگش را چندباری داخل حیاط چرخاند اما کسی را ندید. خواست به خانه برگردد اما فکر خاله بازی با طلا، آن هم روی ایوان خانه قلقلکش داد. بوی خوش آلوهای رسیده را که عطرش حیاط را پر کرده بود، به ریه‌هایش فرستاد اما حیف که دستان کوچکش به شاخه‌های درخت نمی‌رسید تا بتواند بار دیگر طعم آن آلوهای آبدار را بچشد.
نگاهش را از آلوهای زرد رنگ گرفت و به ورودی خانه نزدیک شد، از پله‌های سیمانی بالا رفت و مقابل در چوبی آبی رنگی که مقابلش بود ایستاد، لحظه‌ای چشمانش را به شیشه‌های در فشرد اما کسی را داخل خانه ندید. با تکانی کوچک در را باز کرد، دمپایی‌های قرمز رنگش را پشت در رها کرد و داخل خانه شد، از میان اتاق‌های تو در تو گذشت و به اتاق بزرگی که مخصوص پذیرایی از مهمان‌ها بود رسید، اتاقی مفروش شده با فرش‌های قرمز رنگ، طاقچه‌هایی پر از گل‌های داوودی و صندوقچه‌‌ای قدیمی که با چارقدی قرمز رنگ رویش پوشیده شده بود. چند قدم دیگر هم برداشت و کنار کمد چوبی و قهوه‌ای رنگ، کنج اتاق نشست. ترجیح داد که تا برگشتن طلا از شهر همان‌جا منتظر بماند.
ساعتی گذشت اما از آمدن طلا خبری نشد. تنها نشستن در کنج آن اتاق خسته‌اش کرده بود، پلک‌هایش سنگین شده بودند و خوابی شیرین به سراغ چشمان زیبایش آمده بود. روی زمین سُرید و کمی‌ آن طرف‌تر، زیر نور گرما بخشی که از ‌پنجره‌ها به داخل اتاق می‌تابید دراز کشید؛ گرمایی خوشایند که او را به خوابی عمیق مهمان کرد.
با احساس جسمی که در کنارش می‌لولید سعی کرد تا چشمانش را باز کند، از لای پلک‌های نیمه بازش خسرو را دید، با دیدن چشمان بیرون زده و نفس‌های کوتاهی که به صورتش تازیانه می‌زد روی زمین نشست.
نگاه مریضش را به دخترک دوخت.
_ تو، توی خونه‌ی ما چکار می‌کنی؟
کمی خودش را عقب‌تر کشید، به خسرو که حالا با فاصله‌ی اندکی رو‌به‌رویش نشسته بود خیره شد و آرام لــ*ب زد:
_ اومده بودم با طلا بازی کنم.
لبخند چندش‌آوری روی لــ*ب‌های پرحجمش نقش بست.
_ این موقع روز؟
با جمله‌ی خسرو نگاهش به سمت پنجره کشیده شد، عصر شده بود و هوا به تاریکی می‌زد. با دیدن تاریکی هوا سریع از جایش بلند شد که صدای خسرو را شنید.
_ کجا؟ طلا نیست من که هستم، بیا با هم بازی کنیم!
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
به سمت در چوبی اتاق قدم برداشت.
_ باید برم خونه، ننه‌بتول ببینه نیستم دلش شور می‌زنه.
با قدم‌هایی بلند پشت سرش به راه افتاد، مقابلش ایستاد و به آن دو تیله‌ی سیاه رنگ چشم دوخت.
_ هنوز وقت هست، یکم بازی کردن که وقت زیادی نمی‌گیره.
آب دهانش را قورت داد، نگاهش به در نیمه باز اتاق خیره مانده بود، دلش می‌خواست زودتر از آن‌جا برود و به خانه‌اشان برگردد. بازی کردن با خسرو، عموزاده‌ی بیست و چند ساله‌ای که هیچ وقت از بچه‌ها خوشش نمی‌آمد بازی دلچسبی به نظر نمی‌رسید.
نگاهش چرخید و به چشمان میشی‌ رنگ خسرو خیره ماند.
_ می‌خوام برم خونمون.
نیشخندی گوشه‌ی لــ*ب‌هایش نشست، نگاه از گیتی گرفت و در چوبی نیمه‌ باز را بست، به سمتش چرخید و بار دیگر نگاهش را به او گره زد. کم‌کم نگاهش سرخورد و به دامن کوتاه رنگارنگش رسید، پایین‌تر رفت و پاهای ظریفش را زیر ذره‌بین نگاه بیمارش گرفت و لبخند کش داری روی لــ*ب‌هایش نقش بست.
ترسیده بود، رفتارهای نامعقول خسرو حتی آن کودک‌ هفت ساله‌ را هم متوجه خطری که در کمینش بود می‌کرد.
دستش بلند شد و روی پهلوی گیتی نشست، خود را کنار کشید و چند گامی به عقب برداشت. نگاه ترسیده‌اش دو‌دو می‌زد و لــ*ب‌هایش شروع به‌لرزیدن کرده بود.
_ می‌خوام برم پیش ننه‌بتولم.
لبخند روی لــ*ب‌های خسرو ماسید و جای خود را به اخمی غلیظ داد؛ اخمی که دخترک را بیش از پیش می‌ترساند.
با ابروهایی گره کرده به سمتش خیز برداشت و مانند ببری زخمی که به شکار آهویی رفته، او را وحشیانه در چنگال خود گرفت.
با همان صدای ظریف کودکانه شروع به فریاد زدن کرد؛ فریادهایی آمیخته با هق‌هق‌، فریاد‌هایی مملوء از درد و نفس‌هایی که می‌رفت و تمایلی به برگشتن نداشت.
با دردی که بر روی گونه‌‌اش احساس کرد به خودش آمد، سیلی‌ محکمی که به صورتش خورده بود او را از فکر آن لحظات هولناک بیرون کشید، هنوز هم بعد از سال‌ها وقتی که به آن روز شوم فکر می‌کرد دیوانه‌ وار قلبش به سینه می‌کوبید و نفسش بند می آمد، طوری که احساس خفگی می‌کرد و نفس کشیدن برایش دشوار می‌شد.
_ تو حالت خوبه؟!
به چهره‌ی نگران تهمینه که لبه‌ی تخت نشسته بود نگاهی انداخت و در حالی که بریده بریده نفس می‌کشید آهسته سرش را تکان داد.
_ چت شده بود؟ چند دقیقه‌ای بود که داشتم صدات می‌زدم! از داخل گلوت صدای خس‌خس میومد، صورتت سیاه شده بود، ترسیدم!
تمام زورش را جمع کرد و با صدایی ضعیف که گویی از ته چاه بیرون میامد لــ*ب زد:
_ نگران نباش، من یه عمره که دارم با این کابوس زندگی می‌کنم.
سرانجام این قفل آهنین شکسته شد و گیتی لــ*ب به سخن گشود.
تهمینه بی توجه به نگاه‌های معنادار زیور که آن‌ها را زیر نظر گرفته بود، چند دقیقه‌ای کنار گیتی ماند و بعد از آن‌که از بهتر شدن احوالاتش مطمئن شد بدون هیچ حرفی از تخت پایین رفت و او را با انبوه دردهایش تنها گذاشت.
چند روزی از آمدن گیتی به زندان نسوان می‌گذشت؛ چند روزی که برای او به مانند چند سال گذشت، حتی وجود تهمینه که شنونده‌ای خوب به نظر می‌رسید او را راضی نکرد تا دردهایش را برای او بازگو کند و کمی، فقط کمی از سنگینی بار کمر شکنی که بر دوشش بود بکاهد.
پاهای بی‌رمقش را بر روی مزاییک‌های کف راهرو می‌کشید. راهرویی باریک با دیوارهایی به رنگ روشن که با نور مهتابی‌های روی دیوار روشنایی‌اشان بیشتر به چشم میامد، راهرویی شلوغ مملوء از آدم‌هایی که هر کدام به دلیلی راهشان به آن‌جا ختم شده بود. همراه با مأمور زن و درجه‌داری که همراهشان بود به سمت اتاق قاضی شعبه دو کیفری قدم برمی‌داشت؛ اتاقی که در آن حکمش به دستان قاضی داده می‌شد، حکمی سنگین برای زنی که هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه مرگ را به چشمانش دیده بود، زنی که بارهای بار مُرد اما هیچ‌گاه کسی دنبال قاتلش نگشت.
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
هر چه به اتاق نزدیک‌تر می‌شد، لرزش تنش هم مشهودتر می‌شد. می‌دانست که آنجا آخر راه است؛ راهی که انتهایش جز تاریکی مطلق نیست.
_ می‌کشمت، به والله می‌کشمت! با دست‌های خودم حکم تو و اون برادرت رو اجرا می‌کنم.
این صدای مرد جوان تنومندی بود که خطاب به مردی سی و چند ساله که آن سمت راهرو ایستاده بود، فریاد می‌کشید و گاهی هم دشنام می‌داد، جمعی مانعش شده بودند تا به سمت آن مرد حمله‌ور نشود، سر و صداها و حرف‌هایشان گویای یک قتل ناموسی بود که پای اقوام و خانواده‌هایشان هم به میان آمده بود.
_ هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی، هنوز هیچی ثابت نشده، برادرم هم به همین زودیا میاد بیرون.
هنوز چشمش به مشاجره‌ی آن‌ها بود که رئیس شعبه که مردی پنجاه و اندی ساله‌ به نظر می‌رسید از یکی از اتاق‌ها بیرون آمد.
_ چه‌خبرتونه؟ مگه این‌جا قانون نداره؟
نگاهش را از رئیس شعبه گرفت اما با دیدن صفدر نفس در سینه‌اش حبس شد؛ صفدر، برادر بزرگتر تورج و تنها ولی دم او بود. می‌دانست که او به قصاص خون ریخته‌ شده‌ی تنها برادرش آمده، برق انتقام را از همان فاصله‌ی دور هم در چشمانش می‌شد دید، صفدر و مردی که کنارش بود هر لحظه به آن‌ها نزدیک‌تر و اضطراب گیتی هر ثانیه بیشتر می‌شد.
با قدم‌هایی بلند خودش را در چند قدمی گیتی رساند و چشمان دریده‌اش را به او دوخت.
_ بالاخره کشتیش!
پر از حرص چند نفس پشت هم کشید، دندان‌هایش را روی هم فشرد و از لای آن‌ها غرید:
_ صفدر نیستم اگه بالای چوبه‌ی دار نبینمت.
گلویش خشک شده بود، از خشکی به مانند کویری می‌ماند که تمنای نم‌نم باران داشت. چشمان سیاه‌رنگش هنوز به چشمان به خون نشسته‌ی صفدر و ابروهای پهن و درهم گره کرده‌اش بود که کسی از داخل اتاقی که در چند قدمیشان بود بیرون آمد، نام گیتی و صفدر را قرائت کرد و آن‌ها را به داخل اتاق قاضی خواند.
_بسم الله الرحمن رحیم.
جلسه دادرسی رسیدگی به اتهام قتل آقای تورج ملکی بوسیله همسر مقتول، خانم گیتی معتمدی.
از نماینده محترم دادستان تقاضا می‌شود کیفرخواست را قرائت فرمایند.
به همراه زن مأموری که کنارش بود روی صندلی‌های ردیف اول دادگاه نشسته و به جملاتی‌ که از دهـ*ان قاضی بیرون می‌آمد گوش سپرده بود. صفدر نیز به همراه وکیلش روی صندلی‌های سمت دیگر دادگاه جای گرفته بودند، تمام مدت نگاه خشم‌آلودش به گیتی بود؛ نگاه‌هایی پر از نفرت و انتقام.
بعد از خوانده شدن کیفرخواست توسط نماینده‌ی دادستان، قاضی از وکیل ولی دم مقتول خواست تا دفاعیاتش را بخواند.
وکیل جوان از جایش برخاست و شروع به خواندن کرد. هر جمله‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد او را با خود می‌کشاند و به روز حادثه می‌برد، گویی که زمان در آن روز متوقف شده بود چرا که همه چیز به همان روز لعنتی ختم می‌شد.
نگاهش به وکیل صفدر بود که قاضی او را خطاب قرار داد.
_ خانم گیتی معتمدی! شما وکیلی معرفی نکردید، اگر دفاعیاتی دارید ابراز کنید. ضمن این‌که دادگاه می‌تونه در صورتی که عدم بضاعت مالی باعث ناتوانایی شما از گرفتن وکیل شده باشه، براتون وکیل تسخیری معرفی کنه.
سکوت کرد.
صدایش کمی بلندتر شد.
_ خانم معتمدی متوجهید چی می‌گم؟ دادگاه براتون وکیل بگیره یا این‌که...
با طولانی شدن سکوت گیتی قاضی ادامه داد:
_ وضعیت شما بررسی می‌شه و در صورت ناتوانی مالی دادگاه وکیلی در اختیارتون قراره میده.
بی اعتنا به صندلی خشکی که بر روی آن نشسته بود تکیه داد، دلش می‌خواست هر چه زودتر از این اتاق زجرآور رها شود، دلش می‌خواست رهایش کنند تا گوشه‌ای بنشیند و به حال خود و اقبال بی اقبالش های‌های گریه کند.
چند روزی از روز دادگاه می‌گذشت، روی تخت آهنی اتاق نشسته بود و بی‌هدف به متن‌های کوتاه روی دیوار، که به دست زندانی‌ها نوشته شده بود نگاه می‌کرد. در بعضی‌هایشان ندای آزادی موج می‌زد و برخی دیگر عجیب بوی مرگ می‌دادند.
_ گیتی معتمدی!
سرش را چرخاند و به صاحب صدا نگاه کرد.
_ پاشو بیا، وکیلت اومده.
وکیل! مگر او وکیل خواسته بود؟ اصلا آمده بود که چه وقتی او هم نمی‌توانست برای زندگی سیاهش کاری بکند؟
نگاه از چشمان منتظر مامور زن جوان گرفت و آهسته از تخت پایین آمد. چادر رنگی مخصوص را روی سرش انداخت و دمپایی‌های پلاستیکی آبی رنگ را پا کرد.
چند دقیقه‌ی بعد خود را مقابل اتاقی دید، در قهوه‌ای رنگ اتاق توسط مامور باز شد و پاهای سستش به داخل اتاق کشیده شد. قدمی برداشت و سر بلند کرد تا ناجی اجباریش را ببیند. زنی زیبا، لاغر اندام و تقریبا چهل ساله که روی یکی از دو صندلی داخل اتاق نشسته بود و پرونده‌ی مقابلش را ورق می‌زد.
چند قدم کوتاه برداشت، روی صندلی چوبی مقابلش نشست و مامور زن از اتاق خارج شد.
سر از پرونده‌ی چند صفحه‌ای برداشت و با نگاهش گیتی را برانداز کرد و به چشمانش خیره ماند.
_ گیتی معتمدی! درسته؟
بدون جواب نگاهش را به میز کوچک مابینشان دوخت.
_ نغمه موسوی هستم، وکیل مدافع تو برای پرونده‌ی قتل تورج ملکی.
سکوت کرد.
مردمک‌های قهوه‌ای رنگش را داخل اتاق چرخاند و دوباره نگاهش را به گیتی گره زد.
_ باید سعی کنی که باهام حرف بزنی. می‌خوام بهم بگی چی شد که این اتفاق افتاد؟ شاید بشه براش یه راهی پیدا کرد.
سکوتش ادامه داشت، حتی لحظه‌ای نگاهش از میز خاکستری رنگ جدا نشد.
انگشتانش در هم قلاب شد و روی میز نشست.
_ تو کشتیش؟
با هم سکوت!
نفس عمیقی کشید و خیره نگاهش کرد.
_ می‌شه بهم اعتماد کنی؟ من اینجام تا بهت کمک کنم. تو با حرف نزدنت، با بی‌اعتمادیت به من داری کار رو سخت‌تر از اونی که هست می‌کنی، سکوت تو یعنی اینکه اتهام قتل رو پذیرفتی.
همه‌ی این‌ها را می‌دانست؛ می‌دانست اما توان لــ*ب گشودن و قدرت حلاجی اتفاقات آن روز هولناک را نداشت.
کمی به جلو خم شد و نگاهش عمق گرفت.
_ این یعنی اعدام، می‌فهمی؟
می‌فهمید! مرگ آهسته و پاورچین به سمتش میامد و او صدای قدمهایش را به وضوح می‌شنید. آن را احساس می‌کرد، نزدیک بود، به فاصله‌ی یک بند انگشت! طناب زندگیش پوسیده ‌بود به نازکی یک تار مو!
کلافه نگاهش را از گیتی گرفت، پرونده‌ی باز شده‌ی مقابلش را بست و بلند شد.
_ دلم می‌خواست کمکت کنم.
آخرین نگاه را به او انداخت.
_ اما به دلیل عدم همکاری، مجبورم از این پرونده استعفا بدم. متأسفم، خدانگدار.
صدای باز و بسته شدن در و وارد شدن مأمور به داخل اتاق او را به خودش آورد.
_ پاشو.
تن خسته‌اش را از صندلی کند و برای رفتن به بند با او هم‌قدم شد.
روی اولین صندلی ردیف اول اتاق نشسته و چشمانش به لــ*ب‌های رئیس دادگاه دوخته شده بود.
_ ... مجازات اسلامی، متهم گیتی معتمدی فرزند محمود به مجازات اعدام محکوم می‌گردد. این رای بیست روز فرصت دارد که مورد فرجام خواهی قرار بگیرد.
ختم دادرسی!
جمله‌ی پایانی رئیس دادگاه، سیاهی‌ها را بر او آشکارتر از گذشته کرد.
 
آخرین ویرایش:
گندم رضایی

گندم رضایی

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
10/8/18
125
499
63
احساس خفگی می‌کرد، نفس‌هایش به شماره افتاده بودند، پوست گندمی رنگش به سفیدی می‌زد و چشمانش سیاهی می‌رفت. پلک‌هایش را بست و آهسته زمزمه کرد:
_ من کشتمش، کشتمش!
چشمانش را باز کرد، دستانش را بالا برد و مردمک‌هایش را به انگشتانش دوخت.
_ با همین دستام کشتمش، من اون رو کشتم.
نگاهش را از دستان لرزان و یخ کرده‌اش گرفت و به قاضی میانسال دادگاه خیره شد.
ناله‌ای سر داد و هق‌هق کرد.
_ حکم مرگ کی رو دادی؟ حکم من؟! من که مردم! من خیلی وقته که مردم!
نفس‌نفس زد.
_ وقتی هفت سالم بود مردم، وقتی پونزده سالم بود مردم اما هیچ‌کس دنبال قاتل من نگشت!
قاضی میانسال، بی توجه به گیتی و حرف‌هایش عینک گرد ته‌ استکانیش را از روی چشمانش برداشت و از جایش برخاست و آخرین جلسه‌ی دادگاه با فریادهای بلند گیتی خاتمه یافت.
با پاهایی که به سختی روی زمین کشیده می‌شد از اتاق قاضی بیرون آمد، به دنبالش صفدر به همراه وکیل جوانش از اتاق خارج شد و مقابل او که دیگر نایی برای ایستادن روی پاهایش نداشت ایستاد.
‌چشمانش برق می‌زد و لبخند پیروز‌مندانه‌ای گوشه‌ی لــ*ب‌هایش جا خوش کرده بود.
کمی نزدیک‌تر شد و نگاهش را به صورت رنگ پریده و چشمان گود ‌رفته‌ی او دوخت.
_ دیدار به جهنم.
این را گفت، دستی به موهای کم‌پشتش کشید و از آن‌ها دور شد.
چیزی نگذشت که خود را داخل ون مخصوصی که او را به زندان می‌برد دید. صدای قاضی و جمله‌ی پایانی‌اش مدام در سرش تکرار می‌شد. اعدام! حتی شنیدن نامش هم به تن نحیف گیتی بیست و شش ساله لرزه می‌انداخت، حالا دیگر بوی مرگ را احساس می‌کرد؛ مرگی که پایان این دردهای پی‌در‌پی بود و او را از این مردن‌های تدریجی خلاص می‌کرد.
_ بلند شو!
با تکانی که زن مأمور به بازویش داد از افکار پریشانش دور شد.
به سختی از روی صندلی بلند شد و به همراه او از ون مخصوص پیاده شد.
باز هم همان در غول‌پیکر، همان دیوارهای بلند با سیم‌های خاردار و همان حیاط بزرگی که برای رسیدن به بند باید از آن عبور می‌کرد.
با پاهایی بی‌جان که به سختی وزنش را تحمل کرده بود قدم برداشت و مقابل در بزرگ سبز‌ رنگ بند ایستاد. بعد از باز شدن در وارد راهرو شد، همان راهرویی که دو طرفش را اتاق‌های کوچک قفس مانند پر کرده بودند، اما این‌بار نگاه‌های زندانی‌ها طور دیگری بود، نگاه‌هایی ترحم برانگیز و معنادار. هر چه به اتاق نزدیک‌تر می‌شد پچ‌پچ‌ها هم بیشتر‌ می‌شد.
_ می‌گن یه نفر رو کشته!
_ آره قاتله.
بی توجه از کنار زنانی که تعمدا و با صدایی بلند درمورد او حرف می‌زدند گذشت و وارد اتاق شد.
به محض وارد شدن به اتاق نگاهش با نگاه زیور تلاقی پیدا کرد. روی زمین نشست بود و در حالی که یک تای ابرویش را بالا داده بود به گیتی نگاه می‌کرد.
نگاهش را از او گرفت و گوشه‌ای از اتاق نشست.
_ می‌گن شوهرت رو کشتی! راسته؟!
بی اهمیت به سوال نیش‌دارش دستانش را دو طرف سرش قرار‌ داد و سرش را بر روی زانوهای بی رمقش نهاد.
_ ببین! واس من ننه من غریبم بازی درنیار.
بینی‌اش را بالا کشید و ادامه داد:
_ خب! حالا بگو بینم واس چی کشتیش؟! نکنه سر و گوشش می‌جنبید یا...
_ یا اینکه سر و گوش تو می‌جنبید!
با جمله‌ی آخر که از دهـ*ان زن ریز اندامی که همیشه کنار زیور می‌نشست بیرون آمد همه با صدایی بلند خندیدند.
با صدای خنده‌ی گوش‌آزارشان سرش را از روی زانوهایش بلند کرد و چشمان مشکی‌ رنگش که حالا به سرخی می‌زدند را به آن زن دوخت.
دندان‌هایش را روی هم ساید و در یک آن به او حمله‌ور شد. دستانش را دور گردنش حلقه‌ کرد و تا می‌توانست ‌فشرد.
زیور سریع از جایش بلند شد و به همراه دو زن دیگری که داخل اتاق نشسته بودند سعی کردند تا دستانش را از دور گردن زن ‌جدا کنند.
گیتی همان‌طور که چشم در چشمان زن دوخته بود و گلویش را می‌فشرد او را خطاب قرار داد.
_ مواظب باش که از دهـ*ن کثیفت چی بیرون میاد!
کلماتش را پر از حرص و شمرده‌ شمرده گفت تا در گوش‌های او و تمام کسانی که در اتاق حضور داشتند فرو برود.
_ ولش کن، ولش کن کشتیش.
این صدای فریاد زیور بود که از پشت او را می‌‌کشید.
_ چی شده؟! اینجا چه خبره؟!
با شنیدن صدای تهمینه که تازه وارد اتاق شده بود دستانش شل شد و زن را رها کرد.
زیور و دار و دسته‌اش به سمت زن که حالا به دیوار اتاق تکیه‌داده و نفس‌نفس می‌زد رفتند و تهمینه با چشمانی هیرت ‌زده به گیتی نزدیک شد.
_ چی شده؟!
لحظه‌ای چشمانش را بست و چند نفس عمیق پشت هم کشید، سپس بدون هیچ حرفی از نرده‌ی آهنی کنار تخت بالا رفت و روی تختش جای گرفت.
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.