درحال تایپ رمان سرپناهی از عشق | نویسنده فردوس کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع فردوس
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
رمان : سرپناهی از عشق
نویسنده: فردوس موسوی
نام ناظر: نرجس شهبازی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
دختری به نام صنم که به دلیل جدایی والدین مجبور به زندگی با پدر و نامادریش می‌شود. زندگی سختی را پشت سر می‌گذارد که با حمایت‌های فردین برادر نامادریش رنگ گرمی به خود می‌گیرد. اما علاقه ی یک طرفه‌ی فردین همه چیز را تغییر میدهد و زندگی صنم را دستخوش تغییر می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نرجس شهبازی

نرجس شهبازی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
28/1/19
183
3,124
93
دیوونه‌خونه=)

به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
فصل اول

- چی شد؟ آبجی نتیجه چی شد؟
نگاهش را به سمت برادر گرداند، در نگاه همیشه متلاطم زن آرامشی خانه کرده بود، همین نشانه برای آسوده شدن حمید کافی بود. زن جوان با نفسی عمیق گفت:
- حمید! تمام شد.
اشک در چشمان حمید حلقه بست، بد‌‌‌‌‌‌‌‌‌ون اینکه نگران فرو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ریختن آن‌ها باشد، تن ظریف و نحیف او را دربر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت و گفت:
-بهت تبریک می‌گم، بهت تبریک می‌گم.
بغض سنگینی در گلوی لیلا جمع شده بود، در حالی که از آغـ*وش حمید بیرون می‌آمد گفت:
-باورم نمی‌شه، بعد از هفت سال بالاخره راحت شدم، حمید چه حسی دارم، انگار بین زمین و هوام، سبکم... خیلی سبک.
حمید دستش را دور شانه‌های او گذاشت و لبخند زد و گفت:
-بعد از این همه انتظار حقت بود، خدا خیلی با انصاف‌تر از اون چیزیه که ما آدما تصور می‌کنیم.
- تو تمام لحظاتی که قاضی رای صادر می‌کرد حضورش رو احساس می‌کردم؛ باور کن اگر تو خیابون نبودم سجده شکر به‌جا می‌آوردم... باورم نمی‌شه انگار از لبه‌ی تیغ گذشتم بدون اینکه یه تار موی من آسیب ببینه.
- ولی این آزادی آسون به دست نیومده آبجی!
- مهم نیست... اونچه که اهمیت داره اینه که از این پس می‌تونم یه نفس راحت بکشم.
حمید دست خواهرش را فشرد و گفت:
-بهتره زودتر بریم خونه باید این خبر خوش رو به گوش همه برسونیم.
- تماس بگیر و همین الان اطلاع بده آخه نیره خیلی دل نگران بود.
مرد جوان به سمت اتومبیل عقب گرد کرد و گفت:
- اینجا تلفن عمومی پیدا کردن مکافاتِ، از طرفی می‌خوام قیافه‌ی هیجان‌زده‌اش رو ببینم وقتی خبر رو می‌شنوه.
مکث کوتاه لیلا و نگاه کشدارش به خیابان پرتردد مقابلش از حس ناباوری‌اش سرچشمه می‌گرفت. حمید در جلو را برای او باز کرد و چون عکس‌العمل سریعی از جانب او ندید، او را به نام خواند و گفت:
-خواهر جون! پس چرا نمیای؟
لیلا به خود آمد و نگاهش را به سمت او تغییر داد، دلش می‌خواست او را در آغـ*وش بگیرد. دوان دوان خود را به او رساند و بی‌محابا او را در آغـ*وش گرفت. قطعا این تنها خدا بود که توانایی درک حس کنونی او را داشت. حمید را بیش از جان دوست داشت و همیشه خدا را از بابت داشتنش شکر می‌کرد.
حمید خوشحال از ابراز احساسات خواهرش سرش را نوازش کرد. لیلا عجولانه از آغـ*وش او بیرون آمد و روی صندلی نشست. احساس رخوت و آرامش داشت در حالی که نیمه‌ی دیگر وجودش مملو از هیجان و رضایت بود.
انگار انفجار مهیبی در روح و جسمش رخ داده بود، حسی غیر قابل کنترل داشت. احساسات از بند گسیخته‌ای که نمی‌دانست چه نام دارد؛ شاید آزادی، قطعا بهترین نام بود.
دستی به صورتش کشید تا شاید به این وسیله کمی از التهابش کم کند. به پشتی صندلی تکیه داد. نگاه خیره‌اش را به خط‌کشی وسط خیابان دوخت. آنها را شمرد، دوباره و دوباره، اما انگار التهاب درونش نمی‌خواست فروکش کند. به آسمان دیده دوخت؛ آبی بود، بدون هیچ ابری. خاطرات در سطر سطر ذهنش شکل گرفتند. حوادث گذشته به شکل آزار دهنده‌ای در مقابل دیدگانش صف کشیدند. می‌خواست از آنها خلاص شود اما چسبنده‌تر از آن بودند که از ذهنش جدا شوند. پخش اتومبیل روشن و ملودی ملایمی در فضا جریان داشت.
به حمید نگاهی انداخت با حواس‌پرتی به بیرون نگاه می‌کرد، انگار در کنار او نبود. چشم از او گرفت و به شیشه روبه رو خیره شد. مغلوب زمزمه‌های خاطرات شد و خودش را در گذشته رها کرد.
اصرارهای بی‌حد و حصر پدر و عمو در خاطرش رنگ گرفتند و تحکم آن‌ها زمانی که به او گفته بودند باید با پسر عمویش پرویز ازدواج کند. عمو با اشتیاق بدون در نظر گرفتن نظر مخالف لیلا و پرویز درگیر تدارکات برگزاری مراسم ازدواج بود. لیلا با گریه و زاری به آنها گفته بود پرویز را نمی‌خواهد و به او علاقه ای ندارد، اما هیچ کس کوچکترین توجهی به اعتراض او نداشت.
پرویز هم دست کمی از او نداشت و سرسختانه مخالفت کرده و یک تنه در جبهه‌ای نابرابر مبارزه می‌کرد؛ اما تلاش‌های او نیز در مقابل پدر و عمویش پوچ و عبث بود و هیچ کدام از نقشه‌ها و تدابیرش نتوانستند او را از این ورطه رهایی دهند. پرویز که سودای عشقی نو را در سر داشت حاضر نبود به این راحتی پا پس بکشد، اما از زحماتش هیچ نتیجه‌ای نگرفت و در آخر هر دو مجبور شدند سر سفره‌ی عقد نشسته و ازدواج کنند. ازدواج شومی که از همان لحظه‌ی اول رنگی از عذاب به روح و جان همه پاشید.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
لیلا به خاطر احترام زیادی که برای پدر و عمویش قائل بود اعتراض را در خود زندانی کرد و سخنی به زبان نیاورد. به همان دلیل هم چشمانش را به روی بدخلقی‌های شوهرش بست و بهانه‌های گاه‌وبی‌گاه و آزار و اذیت‌هایش را تحمل کرد.
چند ماه را به همین صورت گذراند و بار سنگین این ازدواج را به تنهایی به دوش کشید؛ اما بهانه‌جویی‌های پرویز تمامی نداشت تا آنجایی که با اصرار و قهر توانست پدرش را متقاعد کند که با سرمایه‌ی هنگفتی که از فروش ویلای بزرگ عمو به دست آمده بود راهی آلمان شود.
خیلی زود مقدمات را فراهم کرده و در چشم به‌هم‌زدنی از کشور خارج شده بود؛ اما این سفر عکس تصور همه سفر پرباری نبود؛ نه از رفاه بیشتر خبری بود، نه از موفقیت و نه از پرویز.
هفت سال از رفتن پرویز می‌گذشت در این مدت هیچ کس خبری از او نداشت. عمو بارها سعی کرده بود او را بیابد اما پرویز جز یک شماره تلفن و آدرس هیچ نشانه‌ای از خود به جای نگذاشته بود که البته با تغییر دادن محل کار و زندگیش بی فایده بود.
با گذشت سال‌ها امیدی که در دل‌ها نسبت به یافتنش سوسو می‌زد کم کم رنگ باخت و از میان رفت.
غصه‌ی وضع نابسامان لیلا قلب بیمار پدر را به درد می آورد و عذاب وجدانی که تمام وجودش را از خود مملو ساخته بود، دردش را تشدید می‌کرد. به اندازه‌ای که پس از چهار سال در یک نیمه شب عذاب وجدان بالاخره قلب بیمار او را احاطه کرده و زندگی را از او سلب کرده بود.
خانواده روزهای دردناکی را پشت سر گذاشت. بیش از همه ضربه‌ی سنگین مرگ پدر بر روح و روان لیلا تاثیر داشت و غم عظیمی را در دل او جا داد. از سوی دیگر از وضعیت بلاتکلیفش خسته شده بود بارها اراده کرده و می‌خواست دادخواست طلاق دهد؛ اما هر بار چشمان منتظر عمو و گریه‌های مداوم زن عمو که علاقه‌ای کمتر از مادرش به او نداشت او را پشیمان می‌کرد.
دلش نمی‌خواست به رنج آن دو که در این مدت پیر و سرخورده شده بودند اضافه کند. دل رحیمش آن‌ها را در این انتظار و بلاتکلیفی همراهی می‌کرد.
زن عموی مهربانش از شدت گریه در فراق تنها فرزندش چشمانش کم سو شده و پس از مدتی در بستر بیماری افتاد و خیلی زود با دنیا وداع گفت. عمو تنهاتر از هر وقتی از لیلا خواهش کرد در کنارش زندگی کند اما لیلا حاضر نبود پا به خانه‌ای بگذارد که روزی تمام لحظات پرویز در آن گذشته نمی‌توانست در آن خانه زندگی کند و هر ثانیه چشمان مشکی پرویز را پشت سر خود یدک بکشد. از او و از بودن با او منزجر بود.
عکس‌هایش همه جای خانه پخش شده بود. در این مدت تنها چیزی که خاطر عمو و زن عمو را تسلی می‌داد همین عکس ها بودند. حتی اگر عکس‌ها نبود، سنگینی سایه‌ی پرویز را حس می‌کرد که تمام وقت روی جسمش جاری شده بود.
دوران بارداری در افکار لیلا شکل تصویر به خود گرفت. تازه متوجه بارداریش شده که پرویز زمزمه‌ی سفر کرده بود. چه روزهای سخت و پر دلهره‌ای را بدون او گذرانده بود. اطرافیان حتی فرصت نکردند که برای متولد شدن دختر کوچکش شادی کنند. ناراحتی بیش از رضایت در چشمانشان دیده می‌شد اما برای لیلا مهم نبود او صنم را داشت و همین برایش به اندازه‌ی یک دنیا می‌ارزید. با یادآوری صنم لبخند بر لبش نشست متوجه توقف اتومبیل شد به سمت حمید بازگشت و گفت:
- کجا میری؟
حمید در حالی که پیاده می‌شد پاسخ داد:
-میرم شیرینی بخرم.
در را بست و قبل از اینکه از اتومبیل دور شود با لبخندی عمیق به لبه‌ی شیشه‌ی اتومبیل تکیه داد وسرش را داخل اتومبیل کشاند و ادامه داد: خیلی وقته شیرینی به دلم مزه نداده اما احساس می‌کنم از همین الان همه چیز یه مزه‌ی دیگه پیدا می‌کنه.
-منم امیدوارم
حمید از اتومبیل فاصله گرفت و دقایقی بعد با یک جعبه بازگشت همین که روی صندلی قرار گرفت در جعبه را باز کرد و آن را به سوی لیلا گرفت و گفت:
- ازش بخور تو باید زودتر از بقیه دهنت رو شیرین کنی. بازم مبارک باشه آبجی؛ امیدوارم از این به بعد زندگیت هم طعم لذیذ این شیرینی رو بگیره.
لبخند لــ*ب‌های لیلا را شکفت و گفت:
-انشاالله.
شیرینی به دلش چسبید حمید سریع راه خانه را در پیش گرفت لیلا نگاهی کوتاه به برادرش انداخت نمی‌دانست چرا همزمان با احساس راحتی، اضطراب گریبانش را گرفته نگران به حمید گفت:
-داداش عمو می‌دونه؟
-آره خودم بهش گفتم نگران نباش اون منطقی با این مسئله برخورد کرد، البته خودشم می‌دونه که تو کوتاهی نکردی از وقتی پسر نامردش رفته یک کلمه حرف طلاق رو نزدی، همین کلی خانمی تو رو رسوند با اینکه اون حیوون حتی لیاقت یک روز انتظار تو رو نداشت.
-اینطوری نگو اون هر چی باشه پدر صنمِ.
-بهتره درباره‌اش حرف نزنیم نمی‌خوام روز به این خوبی رو به خاطر اون خراب کنم... عمو خواست بهت بگم با خیال آسوده زندگیت رو ادامه بدی و به هیچ چیز فکر نکنی.
- خیلی نگرانشم باید از این به بعد بیشتر صنم رو به دیدنش ببرم.
- فکر خوبیه، وگرنه فکر می‌کنه می‌خوای باهاش قطع رابطه کنی.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
لیلا نگران به برادرش نگاه کرد و گفت:
-داداش فکر می‌کنی بتونم دوباره زندگی کنم؟
حمید در حالی که روبه‌روی خانه پارک می‌کرد پوزخندی زد و گفت:
- آبجی مگه قبلا با اون زندگی می‌کردی که الان نتونی؟ تو از اولم به تنهایی زندگیت رو اداره کردی پس نگران چی هستی؟
-نمی‌دونم داداش آخه همیشه خودش نبود اما فکرش، اسمش، همه جا همراهم بود.
حمید کمربند را باز کرد در حالی که پیاده می‌شد گفت:
-تو نه به فکرش دلبستگی داری نه به اسمش؛ هیچ کدومشون هم نقش مهمی رو تو زندگیت ایفا نکردن، نگران نباش لیلا جان همه چیز مرتبه.
لیلا جعبه‌ی شیرینی را روی صندلی گذاشت تا بتواند راحت‌تر پیاده شود قبل از هر حرکتی با امتنان به برادرش نگاه کرد و گفت:
- حمید بابت همه چیز ازت ممنونم من چند سالِ دارم تو خونه‌ی تو زندگی می‌کنم، می‌دونم نیره رو خیلی اذیت کردم.
حمید که در حیاط را باز کرده و به انتظار ورود او ایستاده بود لبخند به لــ*ب آورد و با محبت گفت:
- این حرفا چیه آبجی؛ بیا بریم داخل انگار گرما رو مغزت تاثیر گذاشته.
لیلا با خنده در اتومبیل را بست و وارد خانه شد در جعبه را برداشت و گفت:
-حتما نیره تا حالا از اضطراب زیاد، تمام ناخن‌هاش که هیچی انگشتاش رو هم جویده.
حمید با صدای بلند نیره را صدا کرد. نیره با عجله خودش را به میان در سالن رساند. لیلا می‌خواست با شیطنت او را از طلاقش آگاه کند و کمی سربه سرش بگذارد اما وضعیت بحرانی لیلا او را دستپاچه کرد.
نیره با آن سرو وضع آشفته و چهره‌ای ملتهب به نظر بسیار بدحال می‌آمد، نیره بی‌تاب به در ورودی سالن تکیه داده بود و هق هق می‌کرد، سرعت گام‌های حمید بیشتر شد. خودش را به نیره رساند. او که گویی تمام نیرویش تحلیل رفته بود روی سینه‌ی شوهرش از هوش رفت. حمید در حرکتی سریع او را از زمین جدا کرد و وارد سالن شد.
لیلا دستپاچه به داخل دوید و یکراست راه آشپزخانه را درپیش گرفت. جعبه‌ی شیرینی را روی میز رها کرد و با لیوانی آب بازگشت.
حمید کمی از محتویات لیوان را به صورت نیره پاشید. چشمان نیره از هم گشوده شد. نگاهش کوتاه به شوهرش افتاد حمید موهایش را نوازش کرد و گفت:
-چی شده عزیزم؟ چرا گریه کردی؟ نکنه به خاطر دادگاه لیلاست؟ این که اینقدر...
نیره به میان حرفش پرید و در حالی که از ته دل گریه می‌کرد شرمنده دستانش را روی صورتش قرار داد و با کلماتی مبهم گفت:
-متاسفم، تو رو خدا منو ببخشید، به خدا نتونستم کاری کنم، زورم نرسید، هر چی تلاش کردم نتونستم جلوش رو بگیرم، به خدا نتونستم.
-چی شده نیره جان؟ واضح‌تر بگو متوجه بشم.
نگاه نیره از چشمان لیلا فراری بود حمید با حالتی عصبی ادامه داد:
-جون به سرمون کردی بگو قضیه چیه؟
هق هق گریه‌ی نیره بلندتر شد:
-پرویز اومد و صنم رو با خودش برد.
کلماتش سینه‌ی لیلا را شکافت ناباورانه گفت:
- یعنی چی؟ از چی حرف می‌زنی؟ از کدوم پرویز؟ من که متوجه نمی‌شم؟
لیلا وحشت‌زده به سمت اتاق‌ها دوید و با صدای بلند نام صنم را فریاد زد. دیوانه‌وار در خانه می‌دوید و صنم را صدا می‌کرد:
- دخترم... دخترم صنم... کجایی؟ مامان اومده... صنم دخترم.
حمید به سختی توانست او را روی مبل بنشاند او را در آغـ*وش فشرد و گفت:
- آبجی آروم باش، آروم باش... بذار بفهمم چی شده؟ می‌ریم میاریمش.
به سمت نیره رفت و گفت:
- چطوری شد؟ کی اومد؟ کجا رفت؟ کی اومد؟
نیره گیج و عاصی گفت:
- دو ساعت پیش اومد؛ من پشت در منتظر بودم شما پیداتون بشه وقتی صدای زنگ اومد بدون اینکه فکر کنم که امکان نداره شما به این زودی بیاید در رو باز کردم باور کن از قصد نبود خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم اما نتونستم، نشد.
اشک‌های لیلا عصیان کرده بودند صدای گریه‌اش دل سنگی را آب می‌کرد. باورش نمی‌شد بعد از این همه سال آن هم در روزی که از بند پرویز آزاد شده بود او آمده و سهل و آسان دخترش را گرفته است. حمید با حالتی عصبی دور خود می‌چرخید؛ نمی‌دانست باید چکار کند. مغزش کار نمی‌کرد به سرعت کتش را برداشت و گفت:
-من میرم خونه‌ی عمو حتما اونجا هستن... من میارمش آبجی برش می‌گردونم.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
فصل دوم

حرکت گهواره‌گون اتومبیل باعث هجوم خواب به چشمانش بود. گردنش سر جا نمی‌ایستاد و با تکان‌های ملایم به اطراف متمایل می‌شد. مناظر چشم‌نواز بیرون انسان را مملو از آرامشی دل‌انگیز می‌کردند و همین آرامش بود که به خواب‌آلودگی صنم دامن می‌زد. سرش را به پشتی تکیه داد پلک‌هایش به روی هم لغزیدند اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فردین در فضا پیچید که گفت:
- هنوز خوابی؟
چشم‌های صنم از هم گشوده شد با حالتی خمار و خسته پاسخش را داد:
- خیلی خسته‌ام.
-حق داری آخه بعد از مدرسه هنوز استراحت نکرده یکراست راهی سفر شدی هنوزم از گرد راه نرسیده بعد از اون اتفاقات مجبور شدیم برگردیم... تقصیر من شد ببخش.
صنم درست سر جای خود نشست و در تلاش برای پراندن خواب، چشمانش را با پشت دست مالیده گفت:
- آه نه این چه حرفیِ... تو با این که سرت شلوغ بود این سفر رو ترتیب دادی، می‌دونم همش به خاطر منِ... باید ازت تشکر می‌کردم اما فرصت نشد الان بهت می‌گم که خیلی ازت ممنونم... در مورد اون حادثه هم بهتره فراموش بشه ارزش نداره الکی خون خودت رو بابتش کثیف کنی... مهم نیست.
- نه صنم جان ما که با هم تعارف نداریم تو این مدت خیلی کسل و بی‌حوصله بودی منم همینطور، گفتم اگه یه کم سرگرم بشیم و آب و هوا عوض کنیم حتما روحیه‌ی بهتری پیدا می‌کنیم، باورکن اصلا انتظار این حوادث رو نداشتم.
صنم که می‌خواست هر طور شده اتفاقات و درگیرهای پیش آمده را فراموش کند کوتاه گفت:
- تو همیشه به فکر منی.
سکوتی نه چندان طولانی میانشان جاری شد که باز هم توسط فردین درهم شکست نگاهی کوتاه به صنم انداخت و گفت:
- بخواب عزیزم انگار خیلی خواب آلوده‌ای.
-آره اما نمی‌خوابم آخه می‌ترسم تو خوابت بگیره.
-نه عزیزم نگران نباش من خسته نیستم.
-با این حال ترجیح میدم بیدار بمونم.
فردین لبخند زد:
- می‌خوای یه آهنگ بذارم سرگرم بشی.
- آره خوبه.
فردین نیز می‌خواست جهت اندیشه‌های صنم را به سمت و سوی دیگر تغییر دهد، پس همزمان با پخش آهنگ ملایم با حالتی خاص که آلوده به لذت بود گفت:
- صنم وقتی تازه به ویلا اومده بودی رو به خاطر داری؟ چقدر اون روزا کوچولو بودی، شیطون و شیرین زبون، از همه شاکی بودی... چه روزایی بود.
صنم نیم‌نگاهی به او انداخت. نیم‌رخ جذاب فردین متفکرانه به روبه رو ماسیده بود. لبخندی زد او را خیلی دوست داشت تا جایی که به خاطر می‌آورد تنها کسی که به وجودش اهمیت داده و او را به عنوان یک عضو خانواده می‌دید فردین بود.
توجه و مواظبت‌های دقیقی که فردین نسبت به صنم نشان می‌داد اصلا به مزاق نامادریش فریبا خوش نیامده بود. صنم با چشمان خود تلاش‌های فریبا را می‌دید که سعی در بد جلوه دادن او داشت، اما همه‌ی زحماتش باد هوا رفته و هیچگاه موفق نشده بود، حتی یک درجه هم محبت‌های خالص فردین را به جهت دلخواه خود تغییر دهد.
صنم از این بابت احساس شعف می‌کرد، و از اینکه حامی محکم و قرصی مثل فردین داشت به خود می‌بالید. با اینکه گاهی دلسوزی‌هایش بیش از حد می‌شد و جنبه‌ی دستور پیدا می‌کرد ولی صنم اصلا احساس ناراحتی نمی‌کرد.
فردین پررنگ‌ترین نقش را در زندگیش ایفا می‌کرد و او با سکوتش این اجازه را به او می‌داد. می‌ترسید با اعتراضش او را برنجاند و او را از خود دور کند. بنابراین حتی زمانی که با نظر فردین مخالف بود هیچ نمی‌گفت و اجازه می‌داد او تصمیم گیرنده باشد.
فردین تنها برادر فریبا بود، از آنجا که پدر و مادرشان را در یک حادثه از دست داده بودند سرپرستی و تربیت فردین ده ساله به گردن فریبا افتاده بود. فریبا در بزرگ کردن و تربیت او هیچ قصوری نمی‌کرد و تمام توجه و عواطفش را با حرارتی شدید به برادر منتقل می‌کرد.
فردین طبق تعلیمات فریبا رشد کرده بود اما هیچ یک از خصلت‌های او را نداشت و شخصیتی مستقل پیدا کرده بود. صنم از این بابت خدا را شکر می‌کرد، چون در غیر این صورت مجبور می‌شد در آن ویلا به تنهایی روزهای عمرش را بگذراند .
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
این تنها صنم نبود که در خاطرات گذشته غرق بود، فردین نیز در گذشته دست و پا میزد. با یادآوری اولین دیدارش با صنم لبخندی کج روی لــ*ب‌هایش سایه انداخت. آن زمان شانزده سالِ بود و صنم تازه هفتمین بهارش را می‌گذراند.
از همان نگاه اول چشمان دخترک او را جادو کرد. نتوانست او را در آغـ*وش نگیرد. دخترک آنقدرها زیبا نبود اما ملاحت نگاهش و معصومیتی که در او موج میزد از او فرشته‌ای غیر قابل انکار ساخته بود.
از همان لحظه‌ی اول به او دلبست و مثل خواهر کوچک‌تر از او نگهداری کرد به صورتی که حتی حسادت فریبا را برانگیخت. هر چقدر صنم بزرگتر می‌شد وابستگی‌اش به او نیز افزایش پیدا می‌کرد، اما وابستگی در مدتی که خودش هم نمی‌دانست چه زمان بوده تبدیل به دلبستگی شد.
فردین، صنم را دوست داشت، عاشقش بود، عشقی که هیچگاه تصور نمی‌کرد رنگ صنم را پیدا کند، اما این اتفاق ناخواسته پیش آمده و مثل پیچک به دور قلبش پیچیده بود. جوری که نمی‌توانست از آن خلاص شود در تلاشی مذبوحانه با احساساتش دست به گریبان بود، اما در آخر مغلوب شده و خود را به آینده امیدوار کرده بود.
صنم شانزده سال داشت و هنوز برای چنین اعترافی ضعیف و شکننده؛ باید اول زمینه‌چینی می‌کرد و در زمان مناسب به او ابراز علاقه می‌کرد. نمی‌خواست او را آزرده کند و به دنبال راهی مناسب افکارش را زیر و رو می‌کرد.
نگاهی کوتاه به صنم انداخت، چشمانش به روی هم می‌لغزیدند و درگیر خوابی آرام بودند. بی‌اختیار به یاد سال پیش افتاد. شب سالگرد ازدواج فریبا و پرویز بود و در خانه بلوا و غوغایی بی‌سابقه به راه افتاده بود. مهمانان دسته دسته می‌آمدند و در سالن بزرگ ویلا جمع می‌شدند.
صنم با اصرار زیاد می‌خواست در مراسم شرکت کند اما فردین که از آن جمع و زرق وبرق بی‌موردشان خوشش نمی‌آمد ناراضی درخواست او را رد کرد، اما خواهش‌های بی‌وقفه‌ی صنم بلاخره او را رام کرده و اجازه صادر شد. در صدم ثانیه‌ای صنم به سمت اتاقش دوید و با سر و صدای زیاد ابراز شادمانی کرد.
فردین با رضایت حرکات کودکانه‌اش را نظاره می‌کرد بعد از دقایقی به اتاق صنم رفت تا او را همراهی کند. در را به صدا درآورد و وارد شد. صنم با دستپاچگی به عقب برگشت و با نگاهی عجیب که نگرانی در آن سو سو میزد به فردین چشم دوخت.
فردین با نگاهی خریدارانه سرتاپایش را از نظر گذراند. پیراهن سفید تقریبا بلندی به تن کرده بود بالا تنه‌ی لباس تنگ و از کمر کلوش می‌شد. یقه‌اش سه سانت بود و فقط از جلو هفتی کوچکی داشت. آستین‌ها تا روی آرنج را گرفته بودند. تنها تزیین لباس ربان آبی زیر سینه بود. کفش پاشنه دار ظریف نقرای نیز به پا کرده بود که شیکی لباسش را تکمیل می‌کرد. فردین با هیجان به او نزدیک شد و گفت:
- چقدر خوشگل شدی! تغییر کردی... باورم نمی‌شه اینقدر عوض شده باشی، انگار یه آدم دیگه شدی.
صنم لبخندی عمیق زد و با شور و التهاب چرخی خورد و گفت:
- واقعا؟ نمی‌دونی چقدر لباس عوض کردم تا بلاخره این رو انتخاب کردم به نظرت مناسبه؟
-عالیه ،حرف نداره.
فردین که به حالت عادی برگشته بود و توجهش به صنم متمرکزتر، خیلی زود مچ او را گرفت، به او نزدیک‌تر شده قیافه‌اش را کاوید، صنم از او روی گرفت و خودش را با ربان سفید موهایش مشغول کرد، فردین هم دلخور شده هم خنده‌اش گرفته بود. اخمهایش را درهم فرو برد و با لحنی آرام گفت:
- بیا اینجا ببینم؟! اینا چیه؟
صنم که قافلگیر شده بود بدون اینکه به سمت او بازگردد با حالتی وحشت‌زده به سمت تختش رفت و خودش را با لباس‌هایی که نامرتب روی آن پخش شده بود سرگرم کرد و گفت:
- چی؟ با چی هستی؟
فردین دست پیش برد و از جعبه‌ی روی میز آرایش دستمالی برداشت و مقابل دخترک ایستاد و دست به زیر چانه‌ی او زده سرش را بالا آورد و آهسته آن را روی لــ*ب‌های صنم کشید و نگاهی به صورتی ملایمی که روی دستمال ماسیده بود انداخت و گفت:
-بار آخرت باشه ببینم از این چیزا استفاده کردی.
صنم بغض کرده بود:
- آخه چرا؟ منم دوست دارم، همه هم سن و سالام استفاده می‌کنن چرا من نمی‌تونم؟
-با من بحث نکن تو هنوز کوچیکی هر وقت بزرگ شدی صورتت رو رنگ کن مانعی نداره.
صنم قهرآلود از او روی گرفت:
- اصلا نمیام... من بچه نیستم چرا اذیتم می‌کنی؟ همش مثه بچه‌ها باهام برخورد می‌کنی.
-صنم جان من صلاحت رو می‌خوام هر چیزی به موقعش قشنگِ، لجبازی نکن این رنگ و روغن رو از صورتت پاک کن، قبلشم اون چیزی که تو دستت قایم کردی بده.
صنم دلخور و با اخم وتخم رژ لــ*ب را به دستش داد. فردین در تلاش برای سرحال آوردن صنم گفت:
- اصلا بگو بدونم شیطون تو کی این رو خریدی من متوجه نشدم؟
صنم مقابل آینه ایستاد برس را برداشته موهایش را مرتب کرد به سردی گفت:
- دزدکی!
فردین با صدای بلند به خنده افتاد:
- امان از دست تو... تو که میگی بزرگ شدم؟! تو خیلی مونده بزرگ بشی دختر جون.
چهره‌ی فردین با یاد‌‌آوری آن شب که یکی از شیرین‌ترین خاطرات زندگیش محسوب می‌شد از هم شکفت و گلگون شد. نگاهی کوتاه به صنم انداخت هنوز خواب بود از دیدنش سیر نمی‌شد زیر لــ*ب به او گفت:
- کاش می‌دونستی چقدر دوست دارم قد همه عشق‌های کوچیک و بزرگ دنیا... باورم کن صنم.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
فصل سوم

صنم روی نیمکت نشسته بود و به اطراف نگاه می‌کرد. هوای گرم کلافه‌اش کرده بود. با مقنعه‌اش بازی کرد. حرارت شدید آفتاب مستقیم به روی پیشانیش سر می‌خورد. عرق زیر چشمانش جمع شده بود. عینکش را برداشته، صورتش را پاک کرد. دوباره عینک را سرجایش بازگرداند به ساعتش نگاهی انداخت، از دوازده گذشته بود. در دل دوتا فحش نثار شیوا کرد عصبی گوشی‌اش را بیرون آورد تا خواست شماره اش را بگیرد سر و کله‌اش پیدا شد. بدون اینکه کوچکترین توجهی به حالت جبهه گرفته‌ی صنم نشان دهد، دستانش را دور شانه‌های او حلقه کرد محکم او را به آغـ*وش فشرد و گفت:
- ببخش دیر کردم.
اخم‌های صنم بیشتر درهم کشیده شد:
- همین؟ می‌دونی چقدرِ منو اینجا کاشتی؟
شیوا با لودگی پاسخش را داد:
- خوبه که، یه کم بیشتر قد می‌کشی... ببینمت.
و با نگاهی دقیق سرتاپای صنم را از نظر گذراند و با جدیت ادامه داد:
- آره بزرگتر شدی، حداقل یه سه چهار سانت بلندتر شدی... فقط حیف خوب آبیاریت نکردن خشک شدی.
صنم با صدایی جیغ مانند گفت:
- خشک شدم؟ یه نگاه به سر و لباسم بنداز بوی عرقم همه دانشگاه رو برداشته، زیر آفتاب نصف شدم.
شیوا حالتی حق به جانب به خود گرفت دستی به کمر زد و گفت:
- دروغ نگو تو از اول بو گندو بودی، تازه تو تا دیروز ربع هم نبودی چه برسه به نصف.
-مسخره بازی درنیارها.
- زِکی؛ من مسخره بازی درمیارم یا تو، بیست سالتِ هنوز نمی‌دونی چطور باید با بزرگترت حرف بزنی... تازه خیلی هم لطف می‌کنم جواب تویِ نامرد رو میدم... تو این چند وقته یه خبر از من نگرفتی ببینی زنده‌ام یا مرده.
صنم نفس عمیقی کشید :
- وقت نشد تو که می‌دونی وضعیت خونه چقدر بهم ریخته است.
-آره می‌دونم اما دفعه‌‌ی آخرت باشه اینطوری دل نگرانم می‌کنی نه تماس می‌گیرفتی نه جواب تماس‌هام رو می‌دادی نمی‌دونی چه حالی داشتم.
- ببخش دیگه اینکارو نمی‌کنم... فقط شرط داره، باید حتما آدم بشی.
شیوا پشت چشمی نازک کرده گفت:
- شرمنده‌ی روحیه‌ی ورزشکاریتم اونوقت هیچ کس نیست جای قندِ عسلی مثلِ من رو پر بکنه.
شیوا روی صندلی جابه جا شد و با نفس عمیقی ادامه داد:
- اما از حق نگذریم خیلی دلتنگت شدم خبری ازت نبود سر کلاسام که نبودی اصلا حال درس وکتاب رو نداشتم.
-درگیر بودم دیگه.
-هنوز وضعیت خونه وخیمه؟
- نه اونقدر ،بهتر شده.
-خدا رو شکر خیلی نگران بودم.
- دیگه داریم با این مسئله کنار میایم.
-خاله لیلا چطوره؟ دیگه بی‌قراری نمی‌کنه؟
- تقریبا همه دارن مرگ آقاجون رو می‌پذیرن... باورم نمی‌شه که یک سال بدون حضورش گذشته.
شیوا دستش را روی شانه‌ی صنم گذاشت و گفت:
- گریه نکن زشته جلو بچه ها خودت رو کنترل کن.
صنم آرام چشمانش را پاک کرد :
-دلتنگی اذیتم می‌کنه شیوا... من زیاد وقت نکردم ببینمش زود بود بره... قلبم داره می‌ترکه.
-می‌دونم اما به مرور زمان با نبودش کنار میای.
-شیوا تو چند سالت بود زمانی که بابات از دنیا رفت؟
- دوم دبیرستان بودم... خدا رحمتش کنه خیلی بهش وابسته بودم غصه داغونم کرد مرگش خیلی روی روحیه‌ام تاثیر گذاشت.
- می‌تونم درک کنم که اون روزا چه حالی داشتی دوست دارم زودتر از این کابوس خلاص بشم اما می‌دونم تا عمر هست این غصه تو دلم می‌مونه.
-نه عزیزم زمان خیلی چیزها رو کمرنگ می‌کنه وقتی درگیر زندگی میشی دل مشغولی و مشکلات فرصت سرخاروندن رو ازت می‌گیرن دیگه وقت نمی‌کنی مدام به پدر بزرگت فکر کنی کم کم غصه‌ات کم رنگ میشه و فقط از پدرت یه خاطره می‌مونه.
صنم با چشمان گرد شده به صورت خیس از اشک شیوا نگاه کرد و گفت:
- حالا تو چرا داری گریه می‌کنی؟
-دلم واسه بابام تنگ شده.
کمی بعد هر دو آرام گرفتند صنم به طرف جمعی از بچه‌ها چرخیده و به آنها نگاه می‌کرد. بازار خنده و شوخی در میانشان داغ داغ بود. انگار که هیچ دغدقه‌‌ای نداشتند، در دل نسبت به آنها حسادت کرد دست شیوا روی شانه‌اش نشست به طرفش چرخید شیوا با لبخندی گفت:
- کجایی؟
-همین جا.
- با اینکه عمراً اما اشکال نداره فضولی نمی‌کنم... بریم نهار بخوریم؟
صنم به ساعتش نگاه کرد :
- زود نیست؟
-نه عزیزم کلاس داریم باید زود بریم.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
صنم از جا برخواست با هم به سلف دانشگاه رفته و غذا گرفتند. شیوا از موضوعات مختلف می‌گفت و بحث می‌کرد. تنها هدفش از اینکار دور کردن صنم از آن حال و هوای گرفته بود. چند نفر از دوستانشان به آنها پیوستند. جمع شلوغ ذهنشان را از افکار آزار دهنده دور کرد.
ساعتی بعد به کلاس رفتند. بعد از پایان کلاس به همراه شیوا برای خرید کتاب راهی کتاب فروشی شدند. خیابان‌ها شلوغ و پر رفت و آمد بود آدم دچار سرگیجه می‌شد. با زحمت زیاد کتاب‌ها را پیدا کردند. به پیشنهاد شیوا برای رفع خستگی به کافی شاپ رفتند تا با نوشیدنی خنک یه حالی به جگرشان بدهند. همین که روی صندلی نشستند صدای آرام کسی را در کنار گوششان شنیدند که می‌گفت:
- سلام خانمی
هر دو دختر بی‌اختیار از جا پریدند با دیدن چهره‌ی پسر جوان روبه‌رویشان مبهوت ماندند. صنم نگاهی به شیوا انداخت وقتی نشانه‌ای از آشنایی را در چشمان او دید نفس آسوده‌ای کشید و سر جای خود قرار گرفت. شیوا که به نظر متعجب بود گفت:
-سلام، ترسوندیم... تو اینجا چکار می‌کنی؟
پسر جوان نگاه گیج و مرددش را به چشمان شیوا و صنم سایید:
- مگه نه اینکه...
شیوا از ترس اینکه صنم از تبانی حادث شده آگاه شود، دستپاچه به میان حرف امید پرید و گفت:
- ما اومده بودیم کتاب بخریم گفتیم بیایم کافی شاپ حال و هوا عوض کنیم، شما چی؟
پسر جوان که متوجه منظور شیوا شده بود صدایش را صاف کرد. با لبخند دستش را به میز تکیه داد و ژستی جالب گرفته پاسخ داد:
-ما هم همینطور... نمی‌خوای دوستت رو به من معرفی کنی؟
-چرا این دوستم صنم خانمِ، صنم جون این پسر داییم آقا امیدِ.
صنم با شنیدن نام او بی‌اختیار به سمت شیوا بازگشته لبخندی روی لبهایش نقاشی شد. از اینکه بلاخره موفق به دیدار پسر مورد علاقه‌ی شیوا شده شاد شد. امید بعد از چندی احوال‌پرسی طول و درازش را به پایان رساند. بلاتکلیف به نظر می‌رسید با تعلل گفت:
- با اجازه نمی‌خوام مزاحم بشم.
صنم با همان نیمچه لبخند روی لبهایش گفت:
- خواهش می‌کنم چه مزاحمتی؟
-می‌دونم مراحمم اما دوستم تنهاست باید برم بهش برسم آخه طفلکی زود از دست میره.
حرف او هنوز به پایان نرسیده بود که شیوا عجولانه گفت:
-کی هست؟
صنم نگاهی کوتاه به آن دو انداخت. از رفتار و گفتار شیوا خنده‌اش گرفته بود. حرکات بی‌فکر او و هیجانی که در تک تک کلماتش موج میزد برایش تازگی داشت. حتی شرم دخترانه و رنگ پریده و گرمایی که از پیشانی و گونه‌هایش بلند می‌شد، همه و همه از شیوا شخصیتی متفاوت ساخته بود. صنم حیرت‌زده حال دگرگون او را دنبال می‌کرد امید لبخندی کج به لــ*ب آورده با صدایی رسا گفت:
-آدم خاصی نیست همین احسان خودمون.
-آقا احسان که غریبه نیست بهش بگو بیاد اینجا پیشمون باشید.
-الان میایم.
صنم به سختی خنده‌اش را کنترل کرده بود. انگار فقط منتظر همین دعوت بود. امید با سرعت به سمت دیگر سالن رفت و با کسی مشغول گفت‌و‌‌گو شد.
شیوا مضطرب به صنم نگاه کرد و گفت:
-صنم تو که مشکلی نداری پیشمون باشن هان؟
-نه چه مشکلی... غریبه که نیستن اگه خدا بخواد قراره خیلی نزدیک بشین.
شیوا با خنده پشت چشمی نازک کرد:
- منظورت چیه؟
-من هیچی منظورم همون بادا بادا مبارک بادا...
- خفه شو همه ملت فهمیدن.
-دروغ که نیست...
صنم به سمتی که امید رفته بود نگاه کرد و زیر لــ*ب ادامه داد:
- دوستش رو می‌شناسی؟
-آره خیلی پسر خوبیه،آدم محترم و معتبریه.
امید به همراه جوانی که می‌دانستند احسان است کنار میز ایستاد و با لبخندی شیطنت‌آمیز دستش را دور شانه‌ی احسان انداخت و گفت:
- معرفی می‌کنم رفیق شفیقم آقا احسان، ایشون که می‌دونی دختر عمه‌ی مورد علاقه‌ام و ایشون هم دوستشون صنم خانم هستن و البته خالی از لطف نیست که بدونی هر دو جز نوابغ ادبیات و زبان انگلیسی هستند.
شیوا چشم غره‌ای به امید رفت، اما امید از رو نرفت و همچنان با تمام علاقه به او خیره شد. احسان خیلی سرد و کوتاه سلام داد سردی کلامش صنم را ناراحت و دل‌آزرده کرد با خود گفت:« این کجاش محترمه؟ چه بداخلاق، انگار مجبورش کردن سر میز ما حاضر بشه»
ظاهرش را حفظ کرد. گویی هیچ حسی به او دست نداده است. زیر لــ*ب و کوتاه پاسخش را داد. کمی بعد سفارش دادند و به انتظار نشستند. سکوت بود که میان آنها رد و بدل می‌شد صنم زیر چشمی به امید نگاه کرد. او نگاه خیره‌اش را از شیوا برنمی‌داشت و شیوا که می‌خواست عادی به نظر برسد با نگاه‌های کوتاه به اطراف، خودش را مشغول کرده بود .
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
80
344
53
خوزستان
نگاه ثابت احسان به روی امید باقی مانده بود. اخم‌های سنگینش گویای همه چیز بود. صنم دلیل این نگاه‌های خصمانه را درک نمی‌کرد و همچنان بی‌تفاوت در حال نوشیدن آب پرتقال بود که یکدفعه و ناغافل آرنج شیوا در پهلویش فرو رفت او که قافلگیر شده بود نتوانست نوشیدنیش را فرو دهد. نوشیدنی در گلویش پرید و به سرفه افتاد.
گلویش خارش پیدا کرده بود و سرفه‌های پی‌درپی‌اش تمامی نداشت. اگر امید با عجله لیوانی آب برایش نیاورده بود حتما بالا می‌آورد. لیوان آب کمی حالش را جا آورد. شیوا دستش را روی کمر صنم گذاشت و نگران گفت:
- بهتر شدی؟
صنم با حالتی توبیخ‌کننده به او چشم دوخت و از سر تاسف سرش را تکان داد. شیوا نگاهی سریع به احسان انداخت حواسش پرت بود. با همان سرعت به سمت صنم بازگشت و زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- جون من نگاش کن.
صنم متحیر و گیج شد:
- به کی؟
شیوا با ابرو به احسان اشاره کرد. چشمان صنم گرد شد برای چه باید به احسان نگاه می‌کرد. انگار این سوال در چهره‌اش نقش بست. شیوا ناگهانی از جا پرید و در مقابل چشمان متعجب آقایان دست صنم را گرفت و با عذرخواهی کوتاهی او را به دنبال خود به بیرون کافی شاپ کشید. صنم در حال انفجار بود:
- اینکارا چیه؟ خجالت بکش... آبرومون رفت، الان فکر می‌کنن ما دیوونه‌ایم... یعنی چی نگاش کن چرا باید به پسر مردم نگاه کنم آخه چه دلیلی داره؟... نکنه مخت تاب برداشته؟
شیوا آب دهانش را فرو داد و با لحنی ملایم گفت:
- من بهت نگفتم چون ترسیدم کولی بازی دربیاری اما به جون امید فقط قصدم سر و سامان دادن به تو بود.
-چه سر وسامانی؟
- ناراحت نشو... عصبی هم نشو خوب؟ راستش من و امید نقشه کشیدیم که تو رو با احسان آشنا کنیم.
خون صنم به جوش آمد با حالتی جیغ مانند فریاد زد:
- بله؟
-خدا نکنه ولی امید رو کفن کنم قصدمون فقط یه آشنایی ساده‌ی مسالمت‌آمیز بود، به خدا که قصدمون همین بود... باورکن.
- دیگه چی؟ منِ احمق رو بگو دو ساعته دارم به خودم می‌گم این رنگِ پریده به خاطر آقا امیدِ، نگو نگران این بودی که گندش بالا بیاد و من متوجه بشم.
- ما فقط می‌خواستیم شما دو نفر رو خوشحال ببینیم.
-اینطوری؟ با دروغ و کلک؟
- نه صنم...
-ببین شیوا تو خودتم می‌دونی که تو فکر و ذهن من چی می‌گذره، فکر کردی من از اون دسته دخترام که فقط دنبال شوهر می‌گردن؟ اشتباه تصور کردی... آه خدای من، می‌دونی الان جلوی امید و اون پسرِ من چه آدمی قلمداد شدم... شیوا تو دوست صمیمی من هستی چطور این کار رو کردی؟ ازت این انتظار رو نداشتم.
-به خدا که قصدم بد نبود من فقط می‌خواستم روحیه‌ات عوض بشه.
- تو که اینقدر به من نزدیکی باید تا حالا متوجه شده باشی که تو چارچوب برنامه‌ریزی من چه چیزای اهمیت داره چیزی که خوشحالم می‌کنه این نیست... من به فکر مامان و بابام... به فکر...
- صنم من می‌فهمم اما تمام وقت تو با فکر می‌گذره پس کی می‌خوای زندگی کنی؟
-اینطوری؟... تو می‌خوای برای من راه زندگیم رو مشخص کنی؟ زندگی که فقط تو ازدواج خلاصه نشده من کارای مهمتری دارم.
-مگه من مجبورت کردم فقط یه پیشنهاد بود.
- آهان اونوقت اگه ازش خوشم نیاد چی؟ چند نفر دیگه رو قراره به من معرفی کنی؟ اشتباه تو اینجا بود که با اینکار موافقت کردی اشتباه بزرگتر رو هم زمانی مرتکب شدی که بهم اطلاع ندادی و الان این طوری جلو همه کوچیکم کردی... از هر کسی انتظار داشتم الا تو.
صنم عصبی به داخل بازگشت کیف و وسایلش را برداشت اینقدر عصبی بود که به هیچ چیز فکر نمی‌کرد و بدون ابراز حتی یه عذرخواهی کوتاه، خداحافظی کرد و از رستوران خارج شد. شیوا که بیرون به انتظار او ایستاده بود چند قدمی به دنبالش رفت:
-باور کن صنم من نمی‌خواستم که بهت توهین بشه من فقط می‌خواستم بیشتر به فکر آینده‌ات باشی.
-الانم به فکر آینده‌ام هستم... شیوا تو فقط دو سال از من بزرگتری چرا باید اینطوری فکر کنی که آینده یه دختر فقط تو شوهر کردنه... من اگر می‌خواستم خودم یکی رو انتخاب می‌کردم، من می‌دونم دارم چکار می‌کنم خواهش می‌کنم دیگه تو زندگیم دخالت نکنید.
-می‌دونی مشکله تو چیه؟ خیلی خودت رو قبول داری واسه همینم تو زندگیت اشتباه می‌کنی چون با هیچکس مشورت نمی‌کنی.
- اشتباه می‌کنم جای دوری نمیره همش تجربه می‌شه من تمام عمرم با تصمیمات دیگران گذشت الان دیگه نمی‌خوام اینطوری باشم.
- اهمیت نمیدی که چقدر دیگران به خاطر تو لطمه ببینن؟
-من هیچ وقت به هیچ کس ضربه‌ای وارد نکردم دارم مثل بچه‌ی آدم زندگیم رو می‌کنم دیگران نمیزارن بابام، مامانم، داییم، دوستام، خسته شدم به خدا ولم کنید... خداحافظ
احساس سرخوردگی بدجوری به صنم فشار می‌آورد. اعصابش تحریک شده بود. احساس می‌کرد با افکار و آرای دیگران بیگانه است. هیچ کس حرفش را نمی‌فهمید و او حرف بقیه را نمی‌فهمید تمایلات روحی اش او را به سمتی می‌کشاندند که مجال پیش رفتن را در آن نداشت و طرف دیگر دلسوزی و منطق بزرگترها قرار داشت که هر کدام ساز خود را می‌زدند. از شرایط متنفر بود و از کسانی که به بد شدن شرایطش دامن می‌زدند متنفرتر. راه را تا خانه قدم زد تا کمی آرامش بیابد.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote