درحال‌تایپ رمان سروناز | سحر حاجیوند کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 2 Votes
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
یاد دیشب افتادم و تفرح رفتنم از حرف زدن با او. لبخند زورکی زدم‌ و گفتم
-باشه.حرف بزنیم...
کمی مکث کرد،انگار حرف هایش را مزه مزه می‌کرد و‌ در بیان کردنش تردید داشت. روی مبل راحت نبود و به جلو خم شده بود، آرام گفت
-درمورد‌، آقا عباس فکر کردی!
خنده ام‌ گرفته بود،نباید اجازه می‌دادم حرف هایش رنگ جدیت به خودشان بگیرند.اما چشم هایش نگران بود و‌ لــ*ب هایش از دیدن خنده ی من لبخند می‌زد
-یکم‌ بیشتر خودت رو‌ تحویل بگیر، آقا عبـــاس!
سرش را پایین انداخت و به گلیم فرشی که زیر پایش بود خیره شد،صدایش غم داشت و حتی طنز کلام من، ذره ای از موضوع دورش نکرده بود
-می‌دونم که‌ دفترم رو‌ تا تهش خوندی.من نمی‌خوام گذشتم تکرار بشه. نمی‌خوام دست دست کنم تا، سر بزنگاه از دستت بدم.هر ثانیه ای که برای من می‌گذره با ترس و دلهره ی از دست دادن تو‌ می‌گذره...
دست هایم را، آرام روی صورتم‌ گذاشتم و‌ چند ثانیه ای چشم هایم را بستم.نمی‌دانستم باید چه بگویم،او به اندازه ی کافی حامی ام بود و خوب بودنش را می‌دیدم،ولی دلم مال دیگری بودن را نمی‌خواست، سخت ترین روزها را می‌گذراندم.
-عباس، از چیز دیگه ای حرف بزن! من‌ تازه فهمیدم سروناز هجده سال پیش نیستم.من‌ هنوز با خودم مشکل دارم
غم صدایش آرامش کلامش را زیرورو کرده بود
-از چی‌ حرف بزنم؟ تو چند روزه فهمیدی دختر عمه رباب نیستی، ولی من چندساله می‌دونم بچه ی بابا نادر و مامان حاجر نیستم. باز اوضاع تو از من خیلی بهتره.تو رو‌ پشت در گذاشتن، ولی منو از پرورشگاه به فرزندی گرفتن...
ظرفیتم تکمیل بود، و حرف های بی سر و ته عباس مانند پتک در سرم کوبیده می‌شد. چه می‌شنیدم‌! عباس چه می‌گفت. بی اراده از جایم برخاستم و با خشمی که کنترلش از دستم خارج شده بود،گفتم
-چرت نگو عباس.اصلا شوخی قشنگی نیست. نخواستن من دلیل بر این نمی‌شه که اینجوری بهم ترحم کنی، و‌ خودت رو‌ مثل من‌ جا بزنی...
عقب تر نشست و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و‌ دستاش را در هم قلاب کرد،چهره اش آرام بود ولی تن صدای مردانه اش را بالا برد و به سمتم غرید
-بشین! من‌ هنوز حرف هام تموم نشده
جدی تر از قبل شده بود، درست مثل بازجویی که متهمی گناه کار روبه رویش نشسته است.سیخ سر جایم نشستم‌. باید دلیل قانع کننده ای برای حرف هایش داشته باشد. نفسش را با صدا بیرون‌ فرستاد و ادامه داد..

-همیشه دلم‌ می‌خواست یه‌ خواهر یا یه برادر داشته باشم.حتی وقتی پونزده سالم بود، بازم دست از اصرار کردن برنداشتم.تنهایی کلافم کرده بود اما هر بار همون بهانه های تکراری. هرچی بزرگتر می‌شدم شک هام بیشتر می‌شد و شباهتم بهشون کمتر می‌شد. می‌نشستم ساعت ها عکس های خانوادگی مون رو‌ نگاه می‌کردم.دنبال شباهت بقیه با خودم می‌گشتم.
دستش را به سمت خودش نشانه گرفت و گفت
-قشنگ نگام کن‌‌. من نه شبیه به بابا نادرم و نه شبیه مامان حاجر! یه روز اتفاقی پرونده پزشکی مامان رو‌ دیدم، بعداز کلی پرس جو فهمیدم نازاست و‌ هیچ وقت نمی‌تونه بچه دار بشه.

با ترس و لرز از عباسی که روبه رویم نشسته بود زمزمه کردم
-دروغ میگی
خنده ی تلخی زد و دستی به پیشانی اش کشید که عرق کرده بود و از شدت خیسی برق می‌زد،منتظر بودم خنده اش اوج بگیرد و بگوید سرکارم
-دروغ نیست. اون‌ موقع بود که اعتراف کردن منو وقتی شیرخوار بودم از پرورشگاه گرفتن.
دستی به موهایش کشید و آه کشید،چشمانش را بست و ادامه داد
-قیافم اون لحظه دیدنی بود،حال اون‌ موقعی منو فقط تو میتونی درک کنی.منم مثل تو‌ نتونستم بمونم‌. با هر جون‌ کندنی بود اومدم و اینجا رو‌ اجاره کردم و
مستقل شدم! پس دلیل جدایی من از خانواده تو‌ نبودی. دلم نمی‌خواد الکی عذاب وجدان بگیری ...
 
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
باورش برایم سخت بود، برخلاف من عباس با قضیه ای به این مهمی، کنار آمده بود.گیج و سردرگم پرسیدم
-ولی، ولی مادرجان همیشه می‌گفت دوران حاملگی زن دایی انقدر خطرناک بوده که دکتر استراحت مطلق داده‌ بود.
لــ*ب هایش، لبخند گرمی را حمل می‌کردند و نگاه آرامی که به سمت من بود
-حتی بی بی ام نمی‌دونه. حالا شدیم‌ چهار نفر، منو‌ تو بابا و مامان...
دست هایم می‌لرزید و صدایم خش دار شده بود
-چطور می‌تونی انقد، خونسرد باشی! یعنی به همین راحتی با موضوع به این مهمی کنار اومدی؟
-به همین راحتی ام که میبینی نبوده و نیست.منم تو خودم شکستم، خورد شدم، ولی خودم رو نباختم.
ایستادم و دوباره از نو شروع کردم.
-برخلاف تو من نمی‌تونم با خودم کنار بیام،هضم این پنهان کاری برام خیلی سخته
-اونا چه گناهی کردن که یک عمر زحمت ما رو‌ کشیدن، و حالا بازی روزگار دستشون رو برامون رو کرده! به این فکر کن اگه نبودن، چه سرنوشتی در انتظار مون بود...
-کاش هنوزام نمی‌دونستم سرراهیم.کاش بی بی هیچ وقت حرفی نمی‌زد.منکه داشتم زندگیم رو‌ می‌کردم...
درست مثل نهالی تازه بودم که ریشه اش آنقدر سست است که هر آن طوفانی سخت قصد ریشه کن کردنش را دارد. سرم را میان دستانم گرفتم و اشک هایم شمرده شمرده صورتم را تر می‌کرد.کاش قوی بودم‌‌‌‌.اما نبودم.
عباس با دیدن حال زارم کنارم روی مبل دو‌ نفره نشست و‌ جعبه ی دستمال کاغذی را به سمتم گرفت
-تو که باز داری گریه می‌کنی!
سرم را بالا گرفتم و دستمال کاغذی را کشیدم و اشک هایم را پاک کردم
-خب چکار کنم، چاره ی دیگه ای هم دارم‌؟
لبخند زد و‌ دستی به گردنش کشید و با کمی مکث گفت
-آره یکم به قیافه ی لاله فکر کن‌، حالت سر جاش میاد‌‌‌‌...
با همان حالت گریه،به سمتش چرخید ام و گفتم
-برو بابا لاله دیگه کیه؟
ابروهایش را بالا داد و‌ به حالت یادآوری گفت
-همون که واسم غذا میاره، دستپخت شم حرف نداره،یادت اومد!
مزه ی غذایش یکباره یادم افتاد و‌ ناخداگاه دهـ*ن کجی کردم
-توام‌ خیلی دوروبرت شلوغه ها،همچین تنها هم نیستی!
حق به جانب گفت
-چرا تهمت میزنی دختر، من‌ دورم شلوغ هست ولی قلبم خلوت خلوته...
اشاره ای به دستش کرد و‌ حلقه اش را نشانم داد. با یک حرکت از انگشتش درآورد و به سمتم‌ گرفت، بی رمق گفتم
-خب قشنگه، چیکارش کنم؟
حلقه را بیشتر به سمتم گرفت و گفت
- توی حلقه رو‌ نگاه کن...
با دیدن نوشته ای به آن ظریفی یک آن اسم را زیباترین اسم عالم دانستم،شاید تا آن لحظه هرگز به اسمم فکر نکرده بودم.حلقه را به سمتش گرفتم و‌ مبهوت از کارش گفتم
-تو‌ دیونه ای!
به مبل تکیه زد و دست به سینه شد و با لجبازی گفت
-باشه پیش خودت‌‌‌. وقتشه یکم جوونی کنم.
شاید اگر علاقه ای از طرف من در میان بود،آنقدر از حرکتش خونم به جوش می‌آمد، که کله اش را گوش تا گوش ببرم.ولی حالا موضوع فرق می‌کرد.
موبایل عباس زنگ‌ می‌خورد ،ولی انگار خیال جواب دادن نداشت.قطع شد و دوباره به فاصله ای کوتاه به صدا درآمد، عباس با کلافگی جواب داد، و‌ بعداز مکالمه ای کوتاه‌ که بیشتر به دست به سر کردن طرف شباهت داشت موبایل را قطع کرد‌‌‌‌‌.
نگاهی به من انداخت و‌‌ گفت
-میگم فردا میای یه جایی بریم؟
-مثلاً کجا!
با موبایل در دستش ور می‌رفت ‌‌و مدام بین انگشتانش می‌چرخاند
-پوریا بود.نمی‌دونم از کجا بو برده تهران ایم! برای فردا شب خونشون دعوتمون کرد
یاد پوریا که افتادم دلم می‌خواست خفه اش کنم‌‌‌‌‌‌‌‌.پسره ی از خود راضی،با آن برخوردی که من با او کردم، نمی‌دانم چگونه راغب شد به دعوتمان! یاد حرف های آن روز عباس در باغ افتادم و نقطه ضعفی که از آن حرف می‌زد. دست پاچه گفتم
-در مورد طلاقم‌ که‌ چیزی بهش نگفتی عباس،گفتی!
-نه بابا بچه شدی.اگه حالش رو نداری زنگ میزنم کنسل می‌کنم...هوم؟
 
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
-نمی‌دونم! یکم روبه رو شدن با خانوادش واسم سخته.
نمی‌دانم شاید عباس دلش می‌خواست قاطع بگویم نه و نفسی از سر آسودگی بکشد،اما تفرح رفتم.نه برای رفتن،برای از بین بردن حساس بودن بی جای او
-اگه تنها نگرانیت اینه که نگران نباش، آدمای بدی نیستن
نگاهی به اطراف انداختم و سفره را از نظر گذراندم و بعد با دیدن کاناپه ی سبز رنگ پرسیدم
-میگم عباس،حکمت این کاناپه چیه اینجا؟به هیچ کدوم از وسایلت نمی‌خوره
-بدِ، من رو زمین نمی‌خوابم؟ ایشون دوست منه
لبخند زدم و اشاره ای به ظرف های نشسته و کاناپه کردم و گفتم
-باشه، من میرم بخوابم تو رو هم، با دوستات تنها می‌ذارم، شب بخیر
-بدجنس. زیاد فکر نکن ،همه چیز درست میشه.
صبح وقتی بیدار شدم،چشم هایم می‌سوخت و کمی ورم کرده بود.او نبود،تمام شب را نخوابیده بودم.بین مرز دنیا و آخرت گیر کرده بودم.انگار سکوت شب مرا نسبت به حرف هایی که شنیده بودم روشن تر کرده بود، تا دم صبح اشک ریختم و زمستان امسال را نفرین کردم.گرچه هوا صاف بود و آفتاب نیم جانی داشت، ولی من، روز خوبی را شروع نکرده بودم. تا غروب منتظر آمدن عباس بودم، یعنی کار دیگری نداشتم. ساعت نزدیک های شش بود که آمد.دوش گرفت و‌ لباس رسمی‌ اش را با شلوار جین یخی و‌ تی شرت سبزرنگ آستین کوتاهی عوض کرد و‌ کاپشن چرم مشکی ای پوشید. من هم همان لباس های ساده ای را که داشتم پوشیدم.شال و شلوار مشکی با مانتوی کرمی.عباس جلوی اولین قنادی که دید توقف کرد و جعبه ای شیرینی خرید.و‌ به یک‌ چشم برهم زدنی به مقصد رسیدیم.یک آن یاد حرف های پرستو افتادم.کنار ماشین ایستادم و تمام‌ خانه ها را کنجکاوانه نگاه کردم. عباس که متوجه هدف من نشده بود با دستی که خالی بود، آرام چند ضربه به سقف ماشین زد و گفت
-دقیقا داری دنبال چی می‌گردی؟
نگاهم به دستش که روی سقف ماشین بود افتاد و بعد به خودش نگاهی کردم و شانه ای بالا انداختم و گفتم
-هیچی، دنبال خونتون می‌گردم.‌‌آخه پرستو می‌گفت همسایه اید
عباس به خانه ای که درست پشت سرم و روبه روی خانه‌ی پرستو بود اشاره کرد و گفت
-زیاد نگرد،پشت سرته
با دیدن عظمتی که روبه رویم بود، جا خوردم. این‌ خانه به این قشنگی خانه ی دایی من بود! الحق که برآزنده اش بود.خانه ای حیاط دار و بزرگ، که حتی از درب بزرگ مشکی با نرده های طلایی اش هم، معلوم بود که خانه ی عیان هاست.عباس چطور از چنین‌ خانه ی درندشتی دل کنده بود و خودش را در آن قوطی کبریت حبس کرده بود. مات دیدن خانه بودم که روبه رویم ایستاد و مانع دید زدنم شد،جعبه ی شیرینی را به سمتم گرفت و‌ بازویم را به سمت خانه ی روبه رویی کشید.نگاهی به دستش انداختم و بازویم‌ را از دستش کشیدم و بی حرف همراهیش کردم.زنگ آیفون را فشرد، و بعداز کمی مکث صدای پوریا ما را به داخل دعوت کرد.وارد حیاط که شدیم فهمیدم دست کمی از خانه ی دایی نادر ندارد،حیاط خانه آنقدر بزرگ بود که با وجود سه ماشین پارک شده،جا برای ماشین دیگری هم باشد.آن لحظه وقتی، دو ماشین مشکی و یک ماشین ‌جمع‌ و‌ جور قرمز را دیدم حدس زدم ماشین قرمز برای پرستو باشد.چراغ های پای بلند اطراف حیاط به خانه زیبایی چشمگیری داده بودند، وبا وجود بزرگی حیاط، هیچ نقطه ای از آن تاریک نبود.مثل ندید پدیدها شده بودم،و مدام سر و چشمم می‌جنبید.
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
با دیدن حوض وسط حیاط خنده ام‌ گرفته بود.عباس رد نگاهم را گرفت و‌ گفت
-به‌ چی می‌خندی!
با سر به حوض اشاره کردم و گفتم
-هیچی! بنظرم حوضشون، اندازه ی واحدیِ که تو توش زندگی می‌کنی.البته یکم بزرگتر
عباس هم از مقایسه ای که کرده بودم، خنده اش گرفته بود، با شیطنت گفت
-باشه برگشتنی تو بمون تو حوض زندگی کن، منم میرم خونه خودم.چطوره؟!
برای در آوردن حرصش،با لجبازی شانه ای بالا انداختم و هم قدمش به راه افتادم
-باشه ،خیلی هم عالی.فقط پوریا رو ببر پیشه خودت باشه‌، که دوروبر من‌‌نپلکه.جوونی کردن دیگه از ما گذشته.
بعداز حرفم ایستاد، و من هم بعداز چند قدم دور شدن، نبودش را احساس کردم‌ و‌ برگشتم.بربر نگاهم می‌کرد
-شوخی کردم‌ دیونه، چرا وایسادی!
به سمتم آمد.روبه رویم سینه به سینه ایستاد و در چشم هایم نگاه کرد.
-می‌خوام به‌ خواستت برسونمت!
تا به خودم آمدم با یک‌ حرکت سریع و شتاب زده، بازوهایم را گرفت و به سمت حوض هول داد‌ و دوباره به سمت خودش کشید. درست مثل کودکی مان که قصد دست انداختنم را داشت.آنقدر ناگهانی اتفاق افتاد بود، که از ترس هول شدم، و‌ فکر کردم جدی جدی قصد پرت کردنم را دارد. دلم هری ریخت و بی اختیار محکم جیغ کشیدم، حرکات غیرارادی ام باعث شد جعبه ی شیرینی را به پشت سرم پرتاب کنم تا به جایی چنگ بزنم و خودم را حفظ کنم. شوکه شده بودم‌ و یقه ی کاپشن عباس را محکم در مشت هایم چروک کرده بودم،آنقدر فاصله ام با او نزدیک بود که چشم های عسلی اش، به چشم های عسلی ام لبخند می‌زدند و در چشم های من جز ترس چیز دیگری نمی‌دیدند، به خودم آمدم، مشت های گره شده ام را از یقه اش باز کردم و فاصله ام را با او بیشتر کردم.از شرم عرق سرد به پیشانی ام نشسته بود، او هم سرخ شده بود و بجای من نفس نفس می‌زد، برگشتم و جعبه ی شناور را نگاه کردم. کمتر از چند ثانیه برگشتم و عباس را دوان دوان به سمت پله های ساختمان دیدم.
دلم لرزیده بود،شاید برای بار دوم! تا به حال او را، با نگاهی که با نگاهم حرف بزند، ندیده بودم.حال غریبی بود و او هم فرار را ترجیح داده بود.
به پله ها که رسید،ماند و با دست اشاره کرد زودتر خودم را به او برسانم. وقتی نزدیک شدم،آنقدر آرام بود که انگار نه انگار، لحظاتی پیش سر شیطنت های بچگانه اش جعبه ی بی‌ چاره را قربانی کرده بودیم.تا خواستم‌ حقش را کف دستش بگذارم، درب قهوه ای رنگ‌‌ ورودی باز شد و آقای میان سال و‌‌ خوش پوشی با لبخندی گرم جلوی درب به استقبال آمد. به‌ جرأت می‌توانستم بگویم‌، اگر ریش پرفسوری و موهای جوگندمی اش را ندید می‌گرفتیم با پوریا مو‌ نمی‌زد.
عباس جلو رفت و‌ به گرمی دستی که به سمتش دراز شده بود را فشرد، و سلام کرد
-سلام مرد‌ قانون.فکر نمی‌کنی یکم برای موش و‌ گربه بازی کردن دیر شده؟
عباس لبخند زد و تیکه ی کلام پدر پوریا را به جان خرید. بدون کوچکترین نگاهی ،مرا مورد معرفی قرار داد، که پدر پوریا لبخند زنان گفت
-عباس جان، لازم به معرفی نیست. بچه ها از سروناز این مدت زیاد برام گفتن.
چهره ام‌ دگرگون شد، و معذب تر شدم. چرا از من؟ما که‌ مدت زیادی کنار هم‌ نبودیم! پس چه حرفی، چه تعریفی.با آن مهمان‌ نوازی آخرم، حتما پوریا کله‌ پاچه ام را بار گذاشته.عباس گفت
-بچه ها لطف دارن آقای کشمیری
از فامیلی که تا آن لحظه نشنیده بودم خنده ام گرفته بود، چقدر به پوریا می‌آمد.پوریا کشمشی نه کشمیری...
 
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
وارد سالن که شدیم‌ عباس با خانمی هم سن‌ و سال زن دایی دست داد و روبوسی کرد،او چهره ی مهربان و‌ دوست داشتنی داشت. اما من، این روزها کمتر به ظاهر آدم ها اعتماد می‌کردم کمی از موهای بلوندش از جلوی روسری آبی ساتنش خودنمایی می‌کرد و‌ آرایش ملیح و مرتبی داشت، کمی از خودم خجالت کشیدم که در این سن به اندازه ی زنی که روبه رویم ایستاده به خودم نمی‌رسم. بعداز عباس با چشم هایی مه می‌خندید به سمتم آمد و‌ مرا گرم در آغـ*وش کشید.
-خوش اومدی دختر قشنگم
و بعداز او پوریا که با نیشی باز کنار ما ایستاده بود سلام کرد و باز دستش را به سمتم دراز کرد.عباس که معلوم بود امشب شش دنگ حواسش را به کارهای پوریا جمع کرده،با دیدن دستش با صدایی که تشر داشت صدایش کرد و پوریا با لودگی گفت
-اوه، اوه، ببخش عباس جون یادم نبود.
و دستش را که میان هوا و زمین مانده بود بوسید و در جیبش گذاشت. از پرستو‌ خبری نبود.عباس روی مبل دونفری نشست و من هم کنار تنها آشنایم که او بود نشستم. عباس خطاب به جمعی که نشسته بودند عاجزانه گفت
-ببخشید ما دست خالی اومدیم.البته شیرینی گرفتیم سروناز از دستش افتاد تو حوض!
همه خندیدند و باعث شد من خجالت زده تر بشوم.اگر در این موقعیت گیر نیفتاده بودم،بی شک حق عباس را کف دستش می‌گذاشتم.پسره دهـ*ن لق.خانم کشمیری ته مانده ی خنده اش را قورت داد و گفت
-اشکال نداره عباس جان قسمت نبوده. سروناز جان خودش دست کمی از شیرینی نداره.ما قبولش داریم
عباس به گمان ام، از تعریف های شده خوشش نیامده بود،چون در جواب خانم کشمیری عکس العمل خاصی از او ندیدم،رگ کنار گردنش مثل نبض می‌زد و معلوم بود خود خوری می‌کند، مخصوصا وقتی رد نگاه های پوریا را در حوالی من می‌دید. خانم کشمیری چای آورد و بعداز آن صدای سلام مسرور پرستو در سالن پیچید، به سمت صدا که برگشتم، پرستو را دیدم که از پله های طبقه ی بالا به آرامی و با وقار پایین می‌آمد.شلوار جین سفید و تیشرت مشکی پوشیده بود. معلوم بود ساعت ها برای آرایش صورت و موهای لختش وقت گذاشته بود.حس می‌کردم تنها شلخته و نامرتب جمع من هستم، با بودن کنار پرستو و مادرش اعتماد بنفس ای نداشتم. برای اولین بار از حضورش در جمعی که عباس هم بود بدم آمده بود و بدون اینکه دست خودم باشد بدترین چیزها را تصور کردم. خودم هم از درک این حس ناگهانی عاجز بودم. او خواسته بود به عباس ثابت کند که از من سر تر است و از دید من. موفق بود. مرا بوسید و عطر شیرین تنش مشامم را جلا داد،یک قدمی ام عباس به احترامش ایستاده بود و من مات دست راستش که دست راست او را می‌فشرد شدم.نگاهم را از دست هایشان گرفتم و برای ثانیه ای به این فکر کردم که چرا عباس حق دارد دست بدهد اما من نه! دیوانه شده بودم، درست روبه روی من و عباس نشست.عباس همان نگاه اول را که کرد گرم صحبت کردن با آقای کشمیری شد و کمی دلم قرص شد که پرستو توجه عباس را به خودش جلب نکرده. زمان به کندی می‌گذشت و در دلم غرغر می‌کردم، آخر الان چه وقت صحبت کردن در مورد شهرداری و‌ مجوزه های ساختمانی بود.بی حرکت و معصوم با انگشت هایم ور می‌رفتم که خانم کشمیری گفت
-چه خبرا سروناز جان‌‌‌‌، چرا ساکتی.خانواده خوبن!
با شرم سرم را بالا آوردم و به مبل تک نفره ای که رویش نشسته بود نگاه کردم و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفتم
-خبر سلامتی.بله شکر،همه خوبن
لبخند زنان گفت
-شنیدم عباس وکیلت بوده! این شاخ شمشاد ما تونست طلاقت رو بگیره یا نه؟
 
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
مثل شله زرد داغ وار رفتم.به شکل مرگباری جا خوردم. پس ذکر خیر من همین بوده! عباس با شنیدن سوالی که از من شد بحثش را خلاصه کرد و‌ من با درمان دگی نگاهی به عباس انداختم‌ و‌ متعجب گفتم
-طلاق!
خانم‌ کشمیری ام که انگار به کاهدان زده بود،نگاهی پر از حرف به پوریا و پرستو کرد و گفت
-والا بچه ها گفتن دختر عمه ی عباس داره طلاق می‌گیره! نمی‌دونم، شاید من اشتباه برداشت کردم عزیزم
دست پاچه بودم و ترس برملا شدن دروغی به این بزرگی را داشتم،و ثانیه ای فکر نکردم که با خانواده ی دایی در رفت و آمدند و دیر یا زود دستم رو می‌شود
-نه... نه،درست گفتن.یه مشکل خونوادگی بود که خوشبختانه حل شد‌‌‌‌.از اولم قصد طلاق نداشتم.
به نرمی لبخند زد و گفت
-ای شیطون حتما خواستی ازش زهر چشم بگیری، آره...
لبخند زورکی زدم و یاد عیسی ای افتادم که کارش از زهرچشم گذشته
-بله. یه جورایی
برق نگاه پرستو‌ را دیدم. او از شنیدن حرف هایم خوشحال بود‌ و‌ موانعش برای رسیدن به عباس رفع شده بود.لبخند دندان نمایی تحویلم داد و گفت
-سروناز جون تنها اومدی تهران یا همسرتون هم اومدن؟
وای خدایا این هم شد مهمانی! آن از دیشب که تمام تنم به لرزه افتاده بود و این هم از امشب. در دلم به عباسی که تنها نظارگر دروغ های چپ و راست من بود ناسزا گفتم.‌انگار بیست سوالی بود و با تمام شدن یک سوال،سوال بعدی شروع می‌شد
-نه پرستو‌ جون، باعباس اومدم.دنبال خونه می‌گردیم که اگه خدا بخواد بیایم تهران زندگی کنیم
حالم داشت از دروغ هایی که می‌گفتم بهم می‌خورد، امشب شب گناه بود. از طرفی هم نگاه های پوریا انگار با من حرف می‌زد و حرف هایم را باور نمی‌کرد.
-خانوم روده بزرگ روده کوچیکه رو‌‌ خوردا
واین صدای آقای کشمیری بود که من را از دست سوالهای بی سر و‌ ته نجات می‌داد.و پایان کوتاهی به نگرانی های بی پایانم می‌داد.
خیلی طول نکشید که میز شام چیده شد، چند مدل غذا و‌ دسر، همراه دو مدل سالاد.مگر چند نفر بودیم‌‌‌.کلی تدارک دیده بودند.این همه ریخت و پاش باعث می‌شد رسمی تر برخورد کنم‌ و از جو صمیمی دورم می‌کرد.کنار دست عباس نشستم و‌ پوریا درست رو به رویم نشسته بود،هراز گاهی نگاه های نامحسوس پرستو را به عباس می‌دیدم.از همان نگاه هایی که فقط یک زن می‌توانست با دقتی که دارد بفهمد.
عباس برایم غذا کشید و‌ درست مانند مادری که به فرزندش می‌رسید مدام می‌پرسید از این میخوری از آن برایت بیاورم و این پرستو بود که از این بابت ناراضی بود‌ و‌ گفت
-عباس اذیتش نکن، سفره که تعارف نداره...
پوریا هربار که چشم هایم با او برخورد می‌کرد، دهانش به خنده باز بود و پشت بند حرف خواهرش ظرف سالاد کاهو را به سمتم گرفت و گفت
-سالاد بفرمایید
نگاه پرستو به پوریا را ندیدم اما حس ام می‌گفت،نگاه قشنگی نیست.کمی سالاد کشیدم و با چنگال به جان کاهو های تر و تازه افتادم،آنقدر معذب بودم که عشق به سس مایونز را فراموش کرده بودم
عباس که انگار جواب پرستو را در آستین داشت،خونسرد گفت
-آخه من شهرستان که میرم سروناز خیلی هوامو داره. دارم ادا دین می‌کنم
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes