درحال‌تایپ رمان سروناز | سحر حاجیوند کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 2 Votes
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
photo_2020-04-22_14-32-01.jpg
نام رمان : سروناز
نویسنده: سحر حاجیوند
ژانر: عاشقانه
ناظر رمان : Blue Angel

خلاصه:
دختری از روستا باسرنوشتی ساده اما پیچیده، دختری که عاشق می‌شود و برخلاف خیلی از عشق‌ها به عشقش می‌رسد. سروناز قصه‌ی ما آن روی عشق را نیز می‌بیند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
65
550
83
29
یزد


با سلام و تشکر از اینکه ناول کافه را برای ارائه داستان خودتان انتخاب کردید.
لطفا قبل از شروع رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
در صورتی که پرسشی در زمینه داستان پیش آمد می‌توانید اینجا بپرسید:
و در نهایت پس از اتمام رمان ، در اینجا اعلام نمایید:
با تشکر و آرزوی موفقیت برای شما
 
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
به آبی آسمان خیره شده بودم.بجز رقص گنجشک ها که دست جمعی از طرفی به طرف دیگر همدیگر را دنبال می کردند چیز دیگری به چشم نمی آمد، حتی یک تکه ابر.آفتاب با تمام توان می تابید و هنوز هم برایم هیچ چیز لذت بخش تراز دراز کشیدن روی علفزارهای پر پشت و ‌تماشای آسمان نبود.درست زیر گندمزار آقاجانم بودم ، جایی دنج برای درد و دل های وقت و‌ بی وقت من و آمنه.می توانستیم ساعت ها در آنجا اتراق کنیم بدون اینکه کسی مزاحم خلوتمان باشد.نیم ساعتی از زمان قرارمان گذشته بود و من همچنان به‌ همان حالت روی علف ها دراز کش بودم و از آمدن آمنه خبری نبود.
کم کم‌ رفتارش برایم شک برانگیز شده بود.به دیر آمدن هایش,به فراموشی و‌ کلافگی اش و‌ حرفی که هربار قورتش می داد و نمی گفت.به همه شک داشتم.دختریه هواس پرت حتما باز یادش رفته با من قرار دارد.به قصد رفتن از جایم برخاستم و علف های چسبیده به لباسم را تکاندم که سروکله ی خانم پیدا شد،با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- اغور بخیر.حالا هم نمی اومدی آمنه خانم...
آمنه عجول دستی به معنی برو بابا تکان داد و با لــ*ب و لوچه ی آویزان به سمتم آمد.گرفته و‌ درب و داغان بنظر می رسید.از دیروز عصر که همدیگر را دیده بودیم قصد گفتن حرفی را داشت که دست دست می کرد و نمی گفت.
نمی دانم این چه حرفی بود که به صمیمی ترین دوستش هم‌ نمی توانست بگوید و‌ خود خوری می‌کرد،بالاخره با اصرارهای زیاد من قرار شد امروز قبل از ظهر همدیگر را ببینیم و مفصل در موردش حرف بزنیم.نگاهی عجولانه به پشت سرش انداخت و چشم های خیسش را با گوشه ی روسری قهوه ای رنگش پاک‌کرد.تاحال او را اینگونه ندیده بودم حتی وقتی کار اشتباهی می کرد و کتک مفصلی از برادرش می خورد.
متعجب بودم از حالی که داشت.پره های بینی اش قرمز شده بود.دستپاچه پرسیدم
- آمنه تو داری گریه می کنی؟
سری به نشانه ی تایید تکان داد و آرام لبش را گزید و ‌گفت:
- فک کنم بدبخت شدم سروناز
همانطور که او را می نگریستم,به پشت دستم کوبیدم و به حالت تمسخر گفتم:
- وای نکنه آقا مراد تو و پسر عبدالله پوست خر رو باهم دیده !
تا حرفم را شنید با پاهای سست شده روی زمین افتاد و ناله کرد:
- سروناز تو جریان منو امیر رو‌ می دونستی...آره!!

بهت زده از جوابی که به گوش هایم رسید کنارش نشستم و با چشم های از حدقه بیرون زده خیره اش شدم .دلم می خواست یکبار دیگر جمله ی آخرش را تکرار کند تا بفهمم چیزهایی که شنیدم درست بوده یا نه! شاید شوخی اش گرفته بود،اما نه, به قیافه ی آمنه نمی خورد قصد شوخی کردن داشته باشد. چطور موضوع به این مهمی را از من پنهان کرده بود.من که آب هم می خوردم او در جریان بود،دلم میخواست با دست های خودم خفه اش کنم.
- آمنه تو‌ داری جدی حرف میزنی؟
سرش را پایین انداخت و شرمنده لــ*ب زد:
- منو ببخش سروناز می دونم باید زودتر ازاین حرف ها بهت می گفتم ولی...ولی,امیر نذاشت.
با شنیدن اسم پسر عبدالله آن هم به اسم کوچک اخم هایم درهم شد و به او توپیدم
- وای که چقدر ما با هم صمیمی بودیم و خبر نداشتیم آمنه خانم.
حالا چی شده اومدی نافرمان ی کردی ها!؟
بی اختیار اشک می ریخت و مدام پره های بینی اش باز و بسته می شد.
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
- تورو خدا ول کن این حرف ها رو سروناز.قضیه از اینی که هست جدی تره
کلافه گفتم
- یعنی چی جدی تره ها؟! مگه از این بدتر هم میشه که آقات و مادرت شمارو باهم ببینن!؟
صورت بیضی شکلش را با دست هایش پوشانده بود و هق هق می کرد.
- آره میشه...میشه, من دیگه دختر نیستم
نمی دانستم امروز گوش هایم چه مرگشان شدبود.داشتم به شنوایی ام شک می کردم . ولی نه این آمنه بود که داشت از علت رفتارهای عجیب و غریب اخیرش رونمایی
می کرد.انگار برق بهم وصل شده بود.گوش هایم زنگ
می خورد.
من ساده را بگو هربار که خانم لباس های رنگو بارنگ می خواست دو دستی تقدیمش می کردم.حتی یک بار عطری را که آقا داوود به آبجی سهیلا هدیه داده بود را به اجبار آمنه برداشتم و به او دادم.بیچاره سهیلا هنوز که هنوز است باور نکرده هدیه نامزدش گمشده و فقط عذاب وجدانش نصیب من شد. واکنش ام دست خودم نبود.
آمنه را در حصار دستانم اسیر کردم و با حرص مدام تکانش دادم.باید چه می گفتم؟چه چیزی جواب حماقت آمنه بود.
- یواش تر,می خوای همه ی روستا باخبر بشن چه غلطی کردی, وای ...وای...آمنه اصلا یه لحظه به اینکه سر خودت و اطرافیانت قرار چه بلایی بیاد فکر کردی!؟
هر دو کلافه بودیم من از چیزی که شنیده بودم و آمنه از حماقتی که کرده بود.دلم نمی خواست کار اشتباهی که کرده باعث پایان دوستیمان باشد،ولی اگر به گوش بقیه می رسید چه ؟ دیگر حق رفت و آمد با آمنه را نداشتم .همینجوری هم چندباری از زبان زن داداش شنیدم که تذکر می داد جواد گفته کمتر با آمنه بشین و برخواست داشته باشم.هربار منکر حرف های بقیه می شدم،اما اینبار
نمی دانستم با چه کسی کلنجار روم و منکر چه کسی شوم.منتظربودم آمنه بخندد و بگوید سر کارت گذاشته ام .اما نه اتفاقی که نباید می افتاد افتاد بود،شایدها و بایدها بود که در ذهن آشفته ام رژه می رفت.فکرکردن به کاری که آمنه کرده بود تمام تنم را می لرزاند و داشتن عاقبتی که در انتظارش بود حرارت بدنم را بالا و بالاتر می برد.باید کمکش می کردم،دلم نمی خواست نابودی دوست کودکی ام را ببینم. یاد روزی افتادم که عبدالله با پسرش برای خرید پوست گوسفندها به حیاط ما آمده بودند و آمنه و امیر بهم زل زده بودند و بِروبِر همدیگر را تماشا می کردند و دور از چشم بقیه به هم لبخند می زدند.شاید اگر آن روز بجای تشر رفتن به آمنه و امر و نهی کردن به او چیزی نگفته بودم,حالا موضوع به این مهمی را مخفی نمی کرد و لااقل محتاطانه تر پیش می رفت و‌ من هم راهنمایی اش می کردم و کار از کار نمی گذشت.فکر کردن به مخفی کاری که کرده بود باعث می شد از فکر کمک کردن به او پشیمان شم.عصبی ادامه دادم:
- حالا گفتن این حرفها چه کمکی بهت می کنه.تو با خودت و آبروت چکار کردی!! فکر کردی پسر عبدالله میاد خواستگاریت ؟! نه دوست عزیز،اون فقط از سادگیت سواستفاده کرد.اون گولت زد...
هنوز هم گریه می کرد و چشم هایش التماس داشت:
- تو چه دوستی هستی سروناز الان وقت نصیحت کردن و‌ زخم‌ زبون زدن نیست.خودم به اندازه کافی داغون هستم‌ تو بدترم نکن
نرم تر شده بودم.
- آخه من‌ چه کمکی ازم ساختس باید چکارکنم.چراگذاشتی کار به اینجا برسه ،اگه همو دوست داشتید چرا جدیش نکردید. چرا دست به همچین گناهی زدید
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
از چیزی رنج می برد,دستانش را روی شکمش گرفته بود و روی زانوهایش خم شده بود.
- نمی دونم ,خودمم نمی دونم چطوری خامش شدم.اصلا قرار نبود تا اینجا پیش بره.هی تو گوشم خوند دارم آدم بدی میشم،چشمم دنبال بقیه میچرخه.بیا یک بار باهم باشیم که به عشق بهم رسیدن فقط به تو فکر کنم و جز تو کسی رو نبینم.
- خاک برسرت آمنه 15سالته ولی مثل بچه ها گذاشتی خرت کنه و هر جوری دلش می خواد ازت سواری بگیره.حالا می خوای چه غلطی بکنی.
رنگش پریده بود.دستش را ناگهان از روی شکمش برداشت و جلوی دهانش را محکم گرفت.نتوانست تحمل کند و باشدت محتویات معده اش را بالا آورد.از ترس چنگ به صورتم زدم.نمی دانستم چه کنم .سلانه سلانه به سمت چشمه رفت و صورتش را شست.همانجا بی حال نشست,دست پاچه به سمتش دویدم.
- چی شد آمنه,تو حالت خوب نیست!
ناله کنان نفس نفس میزد،لــ*ب هایش می لرزید ولی اعتراف می کرد.
- از اون روز تا حالا دوماه می گذره و هنوز عادت نشدم.سروناز نمی دونم چه غلطی بکنم,دارم دیونه میشم.بیا از بی بی بپرس،راه کار نشونم بده.

دستانم می لرزید و اشک از چشمانم سرا ریز شده بود.من این حالت ها را خوب می شناختم.زن جاوید وقتی حامله بود همین حالت ها را داشت. آمنه چطور متوجه تغییراتش نشد بود.شاید خودش را به ندانستن زده بود .آمنه را بلند کردم و با توپ و تشر مأخذه اش می کردم.از کاری که کرده و از ننگی که بر پیشانی اش زده.
- حرفشم نزن.آمنه من برم به بی بی چی بگم.ها نمیگه نوه ام یک کاره اومده سر دربیاره چه روشی واسه عادت شدن تاثیر داره,خب شک می کنه.کدوم دختری می ره همچین چیزی بپرسه که‌ من دومیش باشم,یه فکر دیگه ای کن.اصلابجای این فکرهای احمقانه زودتر برو جریان روبه پسر عبدالله بگو,باید پا پیش بذاره و قال قضیه رو بکنه تا بوی گندش همه ی دنیا رو ور نداشته...
به فکر فرو رفته بود.با گوشه ی روسری اش بینی اش را پاک‌ کرد و ملتمسانه گفت:
- تو به پسر مش کریم بگو تا خبر دارش کنه,من ازش بی خبرم.
گر گرفته بودم دختره ی احمق به سیم آخر زده بود

- تو دیونه ای دختر,از این همه آدم میخوای آبروی خودتو منو پیش عیسی ببری,میخوای تا ابد انگشت نمای ده بشیم .نه نه حرفشم نزن.
- مجبورم سروناز,فقط عیسی منو با امیر دیده.شاهده دیگه ای ندارم
دستی به پیشانی نم دارم کشیدم,امروز چیزهایی
می شنیدم که باورکردنی نبود.
- حالا می فهمم یه مدت داداش جواد هی پیغام و پسغام می فرسته با تو نگردم از کجا خبر میگیره,پس آقا عیسی زحمت می کشه به اطلاعش می رسونه.
- خداکنه به داداشت چیزی نگفته باشه,اونوقت من از خجالت می میرم.نمی تونم تو چشمای پدرو مادرم نگاه کنم، می ترسم مادرم از رفتارم چیزی بفهمه.یه غلطی کردم توش موندم.وای اگه داداشام بفهمن زندگیم جهنم میشه.
دستانش را گرفتم ,سرد سرد بود,به آرامی فشردم.چکاری از من ساخته بود،آمنه به کسی احتیاج داشت تا بدون قضاوت کردن همدمش باشد و آرامش کند.دلم نمی خواست در حقش کوتاهی کنم.به چشم های میشی رنگش نگاه می کردم که رنگ غم به خود گرفته بود و صورتی سرخ شده از شدت گریه.
زود بود این همه ناآرامی و غصه،برای آمنهٔ بازیگوش من زود بود.دلگرمش کردم و قول دادم هرکاری از دستم برآید کوتاهی نکنم.
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
اولین قدم دیدن عیسی پسر آخر مش کریم بود،رفیق گرمابه و گلستان داداش جواد,ولی چطوری!! چه تضمینی بود جریان را کف دست جواد نگذارد !! آن وقت بود که کار از اینی که هست خراب تر می شد.خانه هایمان هم مسیر بود.خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم.وارد حیاط شدم,مادرجان با سبد قرمز رنگ که‌ پر بود از ظرف غذا و خوردنی از انباری زیر پله ها بیرون اومد و با دیدنم سبد رو روی پله گذاشت و گفت
- معلوم هست کجایی دختر.حالا خوبه خبر داشتی با آقا داوود قرار خرید عروسی داریم،.اینجوری میخوام خونه رو دستت بسپارم.
راست می گفت تازه یادم افتاده بود هفته ی دیگر عروسی در پیش داریم, وای با نزدیک شدن به تاریخ عروسی خانه غلغله می شد.داداش جواد با زهرا ،داداش جاوید و زری و وروجک دوست داشتنی اش.خدا بخیر بگذراند خاله و دایی ها هم که هستند،یک تنه تا چند روز باید جان بکنم.کاش عروسی سهیلا نبود. برای عروسی جواد کلی کمکی هم بودیم و حالا قراربود دست تنها باشم،دلم برای رفتن آبجی آشوب بود,از طرفی دلم خوشبختی او را می خواست و از طرفی دیگر نرفتنش را.
با غرغر های مادرجان سبد به دست راه افتادم.آقاجان سرزمین بود و مشغول برداشت گندم . از وقتی تاریخ عروسی مشخص شده بود ظهرها هم ‌خانه نمی آمد تا زودتر محصول را برداشت کند و گوشه ای از جهاز سهیلا را جور کند.به ده پایین که رسیدم دعا دعا می کردم عیسی را ببینم و جوری که خودم هم نمی دانستم او را در جریان بگذارم.
گرمای هوا کم کم داشت طاقت فرسا می شد،آفتاب مستقیم می تابید,گویا باهم قدم می زدیم تا مبادا از شدت گرم شدنم ذره ای کم شود.دستم را جلوی پیشانی ام گرفته بودم تا کمتر آفتاب اذیتم کند،پیاده روی در همچین روستای سرسبزی بسیار لذت بخش بود اما نه در این وقت روز که گرمایش هلاک می کرد.از شدت گرما چند لحظه زیر درختی تنومند با سایه ای دلچسب نشستم. نسیم خنک می‌وزید و برگ ها را به رقص وا می داشت,آفتاب چشمک می زد.تک درخت کنار جاده بود. باقی همه بوته بودند و چمنزار.انگار زمین به دو قسمت تقسیم شده بود, یک طرف سایه و بهشت یک طرف آفتاب و جهنم.یاد مادرجان و عجله اش افتادم،کلافه ایستادم و پا تند کردم . عیسی توی جاده بود و به سمت ده می آمد.از فکر حرف هایی که قراربود به زبان بیاورم پاهایم سست شده بود ،به سختی همراهی ام می کردند.انگار وزنه ای چند کیلویی به پاهایم وصل شده بود.چنددقیقه ای طول می کشید تا به هم برسیم،البته اگر مقصدش سمت من بود.به جاده خاکی ده پایین که رسید نپیچید و همچنان مستقیم آمد.چراسمت دهشان نرفت!داشت به من نزدیک می شد، با خودم کلنجار می رفتم که بگویم یا نگویم،پشت لبم از استرس خیس شده بود و ضربان قلبم بالا و بالاتر می رفت. خودم را دلداری می دادم
- نترس دختر تو که کاری نکردی فقط میخوای به آمنه‌ کمک‌ کنی,بخاطر آمنه قوی باش...
لعنت به من که هربار رو در رویی با عیسی دستپاچه و ضعیفم می کرد .اما نه , اینبار باید محکم و استوار از آمنه حرف می زدم ،باید کمکش می کردم،سبد را برداشتم و به راه خودم ادامه دادم نزدیک تر که شدم گر گرفتم و عجولانه سلام کردم‌ و برخلاف میل ام از کنارش گذشتم که صدایش میخ کوبم کرد،دسته ی سبد را از استرس زیاد در دستم فشردم،حتما می خواست مأخذه ام کند و نبودن جواد را جبران کند. باید حرف میزدم.شاید همچین فرصتی هرگز برایم اتفاق نیوفتد

چشم های بسته شده ام را باز کردم و به سمتش چرخیدم
- سلام،خان علی گفت بیام ده بالا بگم تا غروب نمی رسه بیاد ناهارم یادش رفته
نگاهش به سبد توی دستم افتاد و من هم بی اختیار به سبد نگاه‌ کردم و گفتم
- یکم دیر شد ولی خودم دارم می برم.
بدون توجه‌ به تعارفم دستش را به سمتم دراز کرد و سبد را گرفت.قلبم داشت از جا کنده می شد که گفت
- من سر زمین کاردارم غذا رو هم میبرم شما دیگه بفرمایید،خداحافظ
به راهش ادامه داد و‌ من مثل جوجه ای که دنبال مادرش راه می رود به دنبالش به راه افتادم, متوجه تعقیب کردنم شد و برگشت تک خنده ای از روی جا خوردن زد و با همان لبخند محو دستش را تکان داد و گفت
- ببخشیدا, کجا! گفتم که خودم می برم,این وقت روز تنها نیای بهتره
عزم ام را جزم کردم و هرچند که سخت بود من من کنان گفتم
- کارت داشتم.یعنی من نه, چیزه ,یعنی من کارت نداشتم ،خواستم یه پیغامی بهت برسونم.
سکوت کرده بود و این یعنی منتظر بودن برای ادامه دادن من.سکوتش باعث شد از شرم چشمانم را به هم بفشارم و مثل برق و باد تند تند حرف بزنم.برای منی که سلام کردن به عیسی انقدر خجالت زده ام می کرد گفتن جریان آمنه کابوسی عظیم بود،انقدر چشمانم بسته بود که با تمام شدن حرف هایم وقتی چشمانم را باز کردم نور آفتاب اذیتم می کرد. قیافه ی عیسی دیدنی بود با چشم های مشکی رنگش به من خیره شده بود و انقدر عصبانی بود که به وضوح می شد از طرز نفس کشیدنش هم فهمید با تعجب گفت
- سروناز شوخیت گرفته!؟ مگه دختر انقدر احمق ام پیدا میشه؟
توهینش به آمنه را شنیدم ولی غرق در اسمی بودم که صداکرد.چرا حس می کردم اسمم را دلنشین صدا می کند.آمنه اشتباه کرده بود و نباید بابت این اشتباه از همه توهین می شنید.باید مثل دوستی واقعی از او دفاع می کردم
- آمنه فقط ازت کمک خواست، تو حق نداری بهش توهین کنی
باصدایی که تلاش می کرد به فریاد تبدیل نشود غرولوند کنان گفت
- یعنی چی سروناز. من برم‌ به پسر عبدالله پوست خر بگم دست شما درد نکنه به دختر مردم دست درازی کردی حالا نور چشمیت داره بدنیا میاد و ازش مشتلق بگیرم...!
برخلاف عیسی که شدت عصبانیت سرخش کرده بود خنده ام گرفت ، حرف هایش طنز خاصی داشت و نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. بهت زده نگاهم کرد و گفت
- زهره مار، کجای حرفم خنده داره.بی غیرتی ام حدی داره.همچین آدمی رو باید زجر کش کرد,باید ببندیش به اسب تا داغون شه و استخون هاشم سالم نمونه.حالا من برم خواهش و تمنا, حرفشم نزن،اگه یک بار دیگه با آمنه ببینمت به جواد میگم تا بفهمه دوست خواهرش چه دست گلی به آب داده
حالا خنده ام محو شده بود.تهدیدم کرده بود ,کلافه گفتم
- تو به چه حقی واسه من تعیین و تکلیف می کنی . من با هر کی دلم بخواد رفت و آمد می کنم.می خوای کمک نکنی نکن ولی دستور هم نده.
از خشم ابروهایش در هم گره خورده بود.عصبی دستی در موهای لختش کشید و آنها را به بالا هدایت کرد
- اصلا می دونی چیه! باید همون موقع که دوست عزیزت رو توی طویله دیدم به خانوادش می گفتم تا یه گوشت مالی حسابی بهش بدن.
طلبکارانه دستی به کمر زدم و گفتم
- بله آمنه ام گفت تنها شاهدش جناب عالی
- دختره ی پرو .باید از خجالت می مرد.پرو پرو نشسته خاطراتشم تعریف کرده.
گفت و بدون خداحافظی راهش رو کج کرد و به سمت زمین ها رفت.هاج و واج رفتنش را تماشا می کردم.داشت دور می شد که داد زدم
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
- نمیگی نه؟
دستش را به علامت نه بالا برد و رفت.من هم با حرص بلند گفتم
- باشه نگو... مگه خودم لالم خودم میرم بهش میگم.
همانطور که می رفت از حرفم برگشت.با دیدن قیافه ی جدی اش خشکم زد. هر لحظه منتظر بودم با خشم سرم آوار شه.صدای بم مردانه اش تهدید وار بود,انگشت اشاره اش را به سمتم نشانه رفت و گفت
- تو همچین غلطی نمی کنی.وگرنه من می دونم با تو و جواد
از تهدیدش ترسیدم ولی از اسم جواد بیشتر.وای اگر جواد می فهمید تکه کوچیکم گوشم بود.بی نهایت تعصبی و غیرتی بود حتی از جاوید هم بیشتر.بعضی وقت ها می ماندم که زهرا چرا با امرو نهی های جواد کنار می آید و خم به ابرو هم نمی آورد.
زهرا چادرت یادت نره. زهرا یقه ات رو بپوشون.زهرا اینو بپوش...زهرا اونو نپوش...من که تحمل همچین رفتاری را نداشتم و سعی می کردم کار به آنجاها نکشد که تذکر بشنوم.جاوید چون از همه بزرگتر بود همیشه در برخورد هایم با او جانب احتیاط را نگه می داشتم و حیا پیشه می کردم،ولی جواد همیشه رک بود و از کوچکترین خطا هم نمی گذشت.حالا ماندم چه خاکی به سرم کنم،آخ آمنه خدا لعنتت کند ببین آدم را به چه کارهایی وادار میکنی.همین را می خواستی,عیسی راست راست توی چشم هایم نگاه کند و بگوید غلط میکنی.پسره بدخلق چقدر رنگ چشم هایش دوست داشتنی بود.چشم های به رنگ شب اش با برق ستاره وارش از فکرم لحظه ای دور نمی شد.چهره ای مردانه با سر و چشم مشکی. با آن ته ریشی که داشت خواستنی تراز هرکس دیگری بود.دختران ده کم سر و دست برایش نمی شکاندن و من همیشه با افتخار از اینکه دوست داداش جواد است و گهگاهی پیش داداش می آمد کم حرف نمی زدم.تمام روز تن صدای مردانه اش در گوشم می پیچید،انقدر گیج برخورد امروزم بودم که رفتن مادرو سهیلا را ندید گرفتم،حتی فراموش کردم سفارش خریدم را بدهم تا مجبور نباشم برای عروسی به شهر بروم .انگار دلو دماغ هیچ کاری را نداشتم.باورم نمی شد انقدر غرق در فکر او بودم که ساعت ها از رفتن مادرجان و سهیلا می گذشت و همان جایی که بودم غمبرک زدم،حتی سینی چایی که سهیلا برای آقا داوود آورده بود هنوز هم جلوی درب ایوان بود.من‌چه مرگم شده بود.مگر دفعه ی اولی بود که عیسی را می دیدم. به خودم تشر زدم...
- چرا انقدر بی جنبه ای سروناز،قبلا از پشت پنجره نگاش می کردی حالا یبارم تنها باهاش حرف زدی،بیچاره اون الان در گیر کارهای خودشه اونوقت تو مثل مجسمه یه گوشه خشکت زده که‌ چی! پاشو الان بقیه خسته از راه می رسن هیچ کاریم نکردی.
با هربی میلی که بود تکانی به خودم دادم و دستی به سر و روی خانه کشیدم ,غذا بار گذاشتم و گل های حسن یوسف پشت پنجره را آب دادم.
هوا داشت رو به تاریکی می رفت که مادر و سهیلا آمدن و مثل همیشه آقا داوودِ خجالتی داخل نیامد و رفت.مثل ندید پدید ها به سمت خریدهای دست سهیلا رفتم .سهیلا گفت
- یواش تر سروناز. اگه ببینی واست چی گرفتیم،کم کمش پس می افتی...
از ذوق لباس ها را در آوردم .وای خدای من چه می دیدم.خوابم یا بیدار.پیرهن محلی بختیاری ,درست همان رنگی که آرزویش را داشتم و بارها خودم را با پوشیدنش تصور کرده بودم.آبی تیره بود ، برق میزد تمام بالاتنه اش با پولک های آبی تزئین شده بود،با آستین های گیپورِ منجق دوزی شده . لباس را روی تنم گرفتم و با ذوق وصف ناپذیری چرخیدم. دامن تمام کلوش ساتنش خنده ای عمیق روی لــ*ب هایم نهاد .
پریدم و بوسه ای آبدار به صورت آبجی چسباندم،مادرجان خوشحال نگاهم می کرد
- وای آبجی از کجا می دونستی دلم این پیرهن رو میخواد!؟
سهیلا همانطور که لبخند داشت چادر مشکی اش را روی چوب لباسی آویزان کرد و گفت
- یادمه واسه عروسی جواد خیلی دلت می خواست لباس بختیاری بپوشی ولی جاوید خیر دیده نذاشت...
با شنیدن اسم جاوید اخم هایم درهم شد و روبه مادرجان گفتم
- مادرجان نکنه جاوید و جواد بازم سختگیری هاشون رو شروع کنن ؟!
مادرجان پاهای ورم شده اش را کشید و گفت
- بدت رو که نمی خوان ،می خوان ؟
لباس محلی را روی باقی خریده ها پرت کردم و ناراحت زمزمه کردم
- می دونم نه می ذارن بپوشم نه برقصم .آخر بازم یکیشون اشکمو در میاره
مادرجان دلجویانه با لبخند گفت:
-تو خواهر عروسی باید ازهمه بهتربپوشی.راضی کردن اون دوتا قلچماق هم با من تو کاریت نباشه.ولی وای به حالت اگه شامت حاضرنباشه.کلی امروز خرج لباست کردم.
خندیدم و چشم گویان بساط شام رو‌چیدم.آقاجان لباسم را دید و کلی خوشش آمد.بعداز شام مادرجان پارچه ای سفید آورد و دور تا دورش را رمان قرمز دوخت،نمی دانستم این پارچه ها به چه کار می آمدن،نه شکل روبالشتی داشتن و نه شکل ملحفه ی تشک.پارچه ای مستطیلی شکل که سرجمع یک متر هم نمی شد.وقتی کارش تمام شد به سهیلا داد تا توی چمدان لباس هایش بگذارد.سهیلا با دیدن پارچه‌ قرمز شد و آنها را گرفت و توی چمدان گذاشت.تمام مدت کارهایشان را زیر نظر داشتم.فضولی ام گل کرده بود دنبال سهیلا رفتم‌ و پرسیدم
-آبجی سهیلا
این پارچه های لــ*ب دوزی به چه کارت میاد!؟
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
سهیلا که هنوز ته مانده های خجالت در چهره اش مشهود بود با اخم نگاهم کرد‌ و گفت
-این فضولی ها به تو نیومده.هرچیزی به‌ وقتش.
دلیل این پنهان کاری ها را نمی دانستم.خب اگر قرار یک روز بفهمم چرا حالا که کنجکاو بودم دست به سرم می کردند.با عوض کردن بحث رنگ‌ و روی سهیلا برگشت و کمتر اثری از خجالت بود.
- آبجی سهیلا تو آقا داوود رو دوست داری؟!
- این چه سوالیه که می پرسی،معلومه که آره.بعدشم هفته ی دیگه عروسیمه‌ دیگه چه فرقی می کنه...
سوال هایم تمامی نداشت
- یعنی اگه دوستش ام نداشتی بازم قبولش میکردی!!
- آقاجان که بد منو نمی خواد.حتما صلاح دونسته و داوود رو رد نکرده.داوودم مرد خوب و آرومیه.تازشم تاکسی داره هروقت دلم بگیره منو میاره دیدنتون
لــ*ب و لوچه ام را آویزان کردم و گفتم
- من که اصلا دلم نمی خواد شوهر کنم.دلم می خواد همیشه پیش آقاجان و مادرجان بمونم
خندید و گفت:
- برو بخواب آبجی کوچیکه,وقتش که برسه این بهانه ها کاری به جایی نمی بره و باید بری خونه ی بخت.
صبح زود به صدای به به و زنگوله های بزغاله ها از خواب بیدار شدم،آفتاب بالا آمده بود،سهیلا رختخوابش را تا کرده بود و کنارم نبود.دلم می خواست بیشتر بخوابم ،خسته و کوفته بودم . انگار دیشب کوه کنده بودم.روسری ام را سر کردم و کنار پنجره ی اتاق ایستادم و حیاط درند دشت را
تماشا می کردم.حیاط پر بود از بز و گوسفند.مادرجان برای آخرین بار بزها را می دوشید.دلم برای آقاجان می سوخت.کلی برای داشتن این گله زحمت کشیده بود و حالا مجبور بود برای جهیزیه سهیلا همه را به جز یکی دوتا بفروشد.
گرچه سهیلا هم راضی به خرج های اضافه نبود ،ولی آقاجان می گفت حالا که دختر به غریبه دادم باید سنگ‌ تمام بگذارم،دلش نمی خواست فردا حرف و‌ حدیثی پیش بیاید و سرافکنده شود.یاد بزی افتادم که‌ منو آقای بزباش رفتیم تا به کمک مادرجان بدوشیم.
من کله ی بز سیاه رنگ را گرفته بودم و عباس می دوشید و مدام غرغر می کرد که چرا بز شیر نداره.وقتی مادرجان بز را دید از خنده تمام صورتش سرخ شده بود.قیافه ی عباس دیدنی بود وقتی فهمید بز را اشتباه گرفته و نر بوده، وقتی دایی نادر و بقیه ماجرا را فهمیدن تا ساعت ها من و عباس را دست انداختن و اسم عباس را بزباش گذاشتند. عباس داغ می کرد وقتی بزباش صدایش می کردند.با یادآوری خاطره ی آن روز خنده ای ملیح روی لــ*ب هایم نشست.
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
سال ها از آن ماجرا می گذشت و عباس دیگر آن پسربچه ی بازی گوش سابق نبود . برای خودش مردی شده بودو دانشگاه می رفت. ولی هنوز هم شیطنت های خاص خودش را داشت.به تنهایی صبحانه خوردم و یادم افتاد امروز دوشنبه است و طبق روال این چندسال بعداز فوت خان بابا بی بی تنها نمی ماند و هربار یکی روز را ,کنارش شب می کرد.بجز دایی نادر که ساکن تهران بود و مشغله ی زیاد کاری اجازه نمی داد زود به زود سربزند و سالی یکی دوبار می آمد و به جبران نبودن هایش آن چند روز را بیشتر کنار بی بی می ماند. امروز نوبت مادرجان بود و بیشتر اوقات من بجای او می رفتم.از هم صحبتی با بی بی سیر نمی شدم،بخصوص از وقتی که خاطرات جوانیش و یا عشق آقاجان و مادرجان را برایم نقل می کرد. نان های تنوری و کره ی محلی را برداشتم و توی سبد انداختم و بدون توجه به کارها و شلوغی حیاط سلام کردم و به سمت درب چوبی حیاط رفتم.با صدای مادرجان سر جایم خشکم زد.
- صبحت بخیر, کجا با این عجله,نمی بینی خونه زندگی چقدر بهم ریختس الان خریدار گوسفند میاد،بعدش باید حیاط رو تمیز کنی.
با چشم هایی که التماس از آنها می بارید،نگاهی به سهیلا کردم و با اشاره گفتم
- راضیش کن...
سهیلا هم رو به مادرجان گفت
- مادرجان اذیتش نکن، سروناز رو دارش بزنی باید دوشنبه ها پیش بی بی باشه.بذاربره خودم هستم.
- توام مهمونه یکی دو روزی ،بعدش می خوام چکار کنم با این دختر سربه هوا، باید یاد بگیره وظیفه اش چی هست یانه؟ سر ظهر هم چشم حسود کور جهازت رو میارن تا فردا ببرن.نبایدیه کمکی باشه.
آقاجان بعداز استراحت روی یکی از پله ها نشسته بود و قیلون می کشید. با غرغرهای مادرجان دودی بیرون داد و گفت:
- رباب بذار بره،این دختر انقد رفته پیش بی بی که الان بی بی ام چشم انتظار شه،تو نمی تونی بری سروناز که می تونه.
با وساطت به موقعه ی آقاجان رفتم،بدم نمی آمد از زیر کارها شانه خالی کنم،می دانستم مخالفت های مادرجان بی دلیل نیست. از وقتی قسمت هایی از خاطر خواهی آقاجان را برملا کرده بودم شرمش می آمد و دلش نمی خواست تنها پیش بی بی بروم که مبادا این حرفها روی من تاثیر داشته باشد. دلم می خواست عیسی را ببینم.شاید بخت و اقبال با آمنه یار بود و اینبار عیسی دست رد به سینه ام نمی زد. چقدر احمق بودم که فکر می کردم اگر من از او خواهش کنم حتما قبول می کند و به خواهر رفیقش جواب رد نمی دهد.از خانه ی ما تا ده پایین ده دقیقه ای پیاده روی بود،البته اگر مستقیم از وسط درخت ها می رفتم زودتر می رسیدم،ولی بدلیل ناامن بودن ترجیح
می دادم از جاده ی اصلی بروم.فقط چند خانه فاصله بین خانه ی بی بی و خانه ی مش کریم پدر عیسی بود.جلوی خانه هایشان رود باریک و زلالی بود و درختان سرو و سپیدار که همیشه جلوه زیبایی داشت. از کنار خانه ی مش کریم که رد شدم ضربان قلبم بالا رفت و تندتند میزد.و عرق سرد روی پیشانی ام نشست،نمی دانستم چرا هرچیزی که به عیسی مربوط بود برایم استرس به ارمغان می آورد و با شنیدن نامش قلبم ریتمش تغییر می کرد.برای فرار از حالی که داشتم تا خانه ی بی بی دویدم.بی بی کنار تخت زیر درخت انجیر و گل محمدی ایستاده بود و با دست برای مرغ و خروس ها گندم می پاشید.مرغ و خروسها چه سروصدایی بپا کرده بودن و مدام به زمین نوک می زدند.با دیدنم لبخند زد و زیر لــ*ب قربان صدقه ام رفت.دست های سفیدش را که با ناخن های حنا زده زیباتر شده بود نگاه کردم و بوسیدم .بی بی هم پیشانی ام را بوسید
 
آخرین ویرایش:
saharhajivand

saharhajivand

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
15/3/20
162
310
63
لرستان
- سلام بی بی جان دیر که نکردم؟
-نه عزیز بی بی.خوش اومدی منتظرت بودم
لبخند موذیانه ای زدم و گفتم
- منتظر من یا مادرجان !؟
- اولاد مثل بادوم میمونه و نوه مغز بادوم .حالا تو باشی بادوم رو میخوای یا مغز بادوم!!!
خندیدم و زبانم را دور لــ*ب هایم چرخاندم و گفتم
- به به, معلومه مغزش هم خوشمزست هم خاصیت داره.ولی عباس که خاصیت نداره
هردو خندیدیم.بی بی می دانست حسادتم به عباس تنها برای علاقه ی زیادی بود که بی بی به او داشت.البته عباس هم به همان شدت بی بی را دوست داشت .دلم میخواست بی بی از بین نوه هایش من را بیشتر از همه دوست داشته باشد.
با اینکه همیشه اعتراف می کرد نوه هایم برایم هیچ فرقی ندارند ولی من می دانستم عباس با چاپلوسی هایش برای بی بی حکمی دیگر دارد.
- کارهای عروسی سهیلا رو انجام دادید؟
- آره بی بی کار خاصی نبود.فردا جهازبرونه.فقط نمی دونم چرا مادرجان از رفتن سهیلا خوشحال نیست.اخلاقش خیلی تند شده به زمین و زمان گیر میده.
بی بی آهی کشید و خیره به درختچه ی گل محمدی شد ، گل های صورتی شکوفا شده بودند و قنچه هایش با عطری که توی فضا پخش کرده بودن خودنمایی میکرد.
- حق داره سروناز.منم‌ وقتی رباب و کوکب می خواستن عروس شن همین حالو داشتم,مثل اسپند رو آتیش شده بودم ولی برای رباب بیشتر.بمیرم واسه دخترم که نه جهاز برون خوبی داشت و نه عروسی خوبی.کاش مادر آقا جانت اون روزها دست از لجبازی برمی داشت تا الان خاطره ی خوبی ازش تو یادها می موند.خدارحمتش کنه من که حلالش کردم،ولی خیلی رباب و خان علی رو چزوند تا بهم رسیدن.
سوال جواب هایم شروع شده بود
- خب بی بی مشکلش چی بود.چرا راضی نبود!
- اونا برای خان علی دختر خالش رو از کوچیکی ناف برون کرده بودن.ولی آقا جانت گفته بود انتخاب اول تا آخرم ربابِ و آب پاکی رو ریخته بود رو دستشون.همین مخالفت ها تخم کینه رو تو دلشون پاشید.حالا ام اگه رفت و آمدی نیست و از عمو و عمه هات بی خبری به همین خاطره.
انقدر هم صحبتی با بی بی برایم لذت بخش بود که نفهمیدم کی آفتاب به غروب کردن نزدیک شده بود.آسمون پرشده بود از ابرهای قرمز و زرد.از بی بی خداحافظی کردم‌ و سبد به دست پا تند کردم تا تاریک نشدن هوا به خانه برسم.همین که در مسیر کوچه افتادم,عیسی را دیدم که روی سکوی سنگی جلوی خانیشان نشسته و خستگی در می کند.پاچه های شلوارش را تا نزدیک های زانو بالا داده بود و پاهای مبارکش را در آب جلوی خانیشان گذاشته بود.
قلبم شروع کرده بود و بد ریتم ترین حالت خود را به رخم می کشید.دلم می خواست این قسمت از مسیر را حذف کنم و یا طوری می رفتم که متوجه حضورم نمی شد. ولی امکان نداشت.کاش هرگز نفهمد از لحظه ی که او را دیدم با آن چشم های مشکی چه به روز افکار دخترانه ام آورده است.با نگاهی زیر زیرکی فهمیدم متوجه حضورم شده و بِروبِر تماشایم می کند. هرگز امکان نداشت از این فرصت پیش آمده برای آمنه استفاده کنم. همچین جرأتی در خودم نمی دیدم.امروزم با دیروز فرق کرده بود.تصمیم گرفتم خود را به ندیدن بزنم و تصور کنم به جای او همان یک تکه سنگ است و بس.
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes