درحال تایپ رمان سرباز تقدیر جلد اول از مجموعه فولاد و جادو | علی دهقان کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع جغد برفی
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
51
436
53
29
یزد
نام رمان: سرباز تقدیر جلد اول از مجموعه فولاد و جادو​
نام نویسنده: علی دهقان کاربر انجمن ناول کافه​
نام ناظر: Masoumehmolayari
ژانر: فانتزی، حماسی، جادو​
خلاصه:​
وقتی افرادی از امپراتوری آلهایم جزایر تارلیس‌ها را کشف می‌کنند و به آنجا قدم می‌گذارند، قصدشان فقط تجارت با بومی‌های جزیره است. یا دست کم این چیزی است که ادعا می‌کنند. با گذشت چند سال وقتی بومی‌ها تصمیم می‌گیرند خودشان منابع جزیره را استخراج کنند و دیگر با امپراتوری تجارتی نداشته باشند، و برای تقسیم منابع طبیعی برای اولین بار مرزهایی رسمی بین خود به وجود می‌آورند، تاجران امپراتوری و محافظان آنها شهر آزاد را تخلیه کرده و با کشتی‌هایشان به آلهایم بر می‌گردند، تا تنها یک سال بعد از آن ارتش امپراتوری به آنجا حمله کرده و شهر آزاد را از دست بومی‌هایی که بعد از تخلیه شهر ساکن آن شده‌اند خارج کند. پیشروی سریع ارتش امپراتوری در جزیره قبایل را ناچار می‌سازد که اختلاف‌هایشان را کنار گذاشته و جنگ‌سالاری برای رهبری ارتش تمام قبایل برگزینند، و بسیاری از کسانی که در شرایط عادی به مشاغلی بی‌ارتباط با سلاح روی می‌آوردند وارد ارتش‌ها شوند. سیریول، دختری جوان از قبیله ستاره مغرب نیز یکی از همین افراد است که همانند بسیاری از زنان دیگر برای دفاع از سرزمین خود سلاح به دست می‌گیرد ...​
 
Masoumehmolayari

Masoumehmolayari

ناظر آزمایشی
ناظر آزمایشی
منتقد آزمایشی
20/1/20
72
484
53
31938


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
51
436
53
29
یزد
فصل اول
صدای زوزه بادی که از سمت دریای نارتلین می‌وزید و در میان شب به کلبه‌های چوبی دهکده گلوا می‌کوبید و سعی داشت پوست‌های دباغی شده حیوانات که درهای آنها را محکم می‌کرد از هم بدرد، به گوش سیریول مانند آخرین ضجه‌هایی بود که حیوانی زخمی و در حال مرگ سر می‌دهد.​
کودکان درون تالار، که اکثر آنها، پیچیده شده در پوست‌های کهنه و پوسیده بز و گوسفند در حلقه‌های آخر جمعیت به هم چسبیده بودند تا گرم‌تر شوند، با این حال هنوز به خود می‎لرزیدند.​
سیریول همانند کودکان هم‌سالش مشتاق بود که حرف‌هایی که در حلقه‌های جلویی زده می‌شد را بشنود، و همچنین به منقل پیه‌سوزی که در مرکز جمع قرار داشت نزدیک‌تر شود. با این حال می‌دانست تلاش برای گذشتن از میان پیکرهای بزرگسالانی بیهوده است و به زودی به جای قبلی برگردانده می‌شود، پس برخلاف اکثر هم‌سالانش تلاشی برای این کار نمی‌کرد.​
دخترک می‌دانست که به زودی زمستان به آخرین نفس‌هایش را خواهد کشید و دیگر از طوفان و سرما خبری نیست، و آنگاه زمان کارهای سخت‌تر فرا می‌رسد. با سپری شدن فصل طوفان اعضای بالغ هر خانواده به مرمت کلبه چوبی خود می‌پرداختند و از آنجایی که خانواده او ماهیگیر بودند باید تورها و قایق خود را نیز تعمیر می‌کردند. و سیریول همانند تعدادی دیگر از کودکان که در این مراسم به سن بلوغ رسیده و بزرگسال محسوب می‌شدند، باید به والدین و دو برادر خود کمک می‌کرد.​
ناگهان صدای نیایش شبانه اوج گرفت، و باعث شد تعدادی از کودکان از جا بپرند. اما سیریول در جایش ماند، به قدر کافی در این مراسم شرکت کرده بود که زیر و بم نیایش را بداند و بتواند تبدیل شدن زمزمه بلند به فریاد را پیشبینی کند. شمن دهکده، آنواس ریوبن، که پیرمردی قدکوتاه با پوستی تیره و چروک خورده بود، طبق معمول هر سال در این قسمت از نیایش از جا برخاست. سیریول می‌توانست ببیند که او، مانند همه مراسم‌های قبلی، تقریبا هیچ پوششی به تن نداشت، پاهایش را با حالتی مشابه رقص بلند می‌کرد و به کف چوبی تالار فرود می‌آورد، و صدای تپ تپ همانند زوزه باد در غریو جمعیت گم می‌شد.​
و سیریول صرفا با اشتیاق به نیایش گوش می‌داد، اگرچه چیز زیادی از آن نمی‌فهمید. بیشتر اعضای قبایل زبان آرهاتی را هرگز نمی‌آموختند یا حداکثر چند کلمه از آن را یاد می‌گرفتند. فراگیری این زبان وظیفه شمن‌ها و کارآموزهای آنها بود.​
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
51
436
53
29
یزد
چشمان سیریول روی آنواس خیره مانده بودند، در آن لحظه بیشتر از هر چیزی دوست داشت بداند معنای کلمات مرموزی که او فریاد می‌کشد و دیگران هم تکرار می‌کنند چیست. آهی کشید و زیر لــ*ب گفت:​
- «احتمالا هیچ‌وقت معنای حرفاش رو نفهمم.»​
چشمانش را بست. یکی از سنت‌های باستانی و کهنی که در میان تمام قبایل رواج داشت این بود که حرفه‌ای که هر کس در پیش می‌گیرد در جشن نام‌گذاری او توسط شمن قبیله مشخص شود، در اوایل پاییز هر سال به همراه سایر کودکانی که در آن زمان پنج یا شش سال داشتند. و تقدیر سیریول این بود که در بزرگسالی سلاح به دست بگیرد و یک جنگجو شود تا از افراد قبیله حفاظت کند، او هرگز نمی‌توانست آن گونه که دوست داشت یک شمن شود.​
ناگهان دمای تالار یک باره بالا رفت، و نفس کشیدن برای سیریول سخت شد. ناخودآگاه چشمانش را گشود. انتظار داشت آنواس را در مقابلش ببیند، ولی شمن را در جایی که چند لحظه قبل بود نیافت. شروع به چرخاندن سرش کرد تا به سمت دیگر سکویی که شمن مراسم را از روی آن هدایت می‌کرد بنگرد، ولی قبل از آن چیزی توجهش را جلب کرد.​
دیوار پشت سکو با آویزه‌هایی پارچه‌ای به رنگ‌های درخشان پوشیده شده بود و روی آنها موجوداتی عجیب از افسانه‌ها و قصه‌ها کشیده شده بود. از میان آنها موجودی با سه سر که یکی از آنها سر کرکس و دیگری سر گرگ و سومی سر گوزن بود درست مقابل چشمان سیریول قرار داشت، و انگار هر سه سر آن موجود که دخترک نامش را نمی‌دانست به او خیره شده بودند. سیریول قبلا نیز آن موجود را دیده بود و خیره شدن به آن باعث می‌شد حس مورمور به او دست دهد، با این حال چیزی در درونش او را ترغیب می‌کرد که به آن نگاره خیره بماند.​
سیریول نفهمید که چند لحظه طول کشید تا به خود آمد و ارتباط چشمانش را با نگاره قطع کرد. مهی غلیظ که منشا آن دیگ بزرگی بود که روی منقل قرار داشت و توسط پیکرهای بزرگسالان بین او و شمن از نظرش مخفی شده بود، تمام اتاق را پوشانده بود. دیگر نمی‌توانست هوای خفه و دم‌کرده اتاق را که با رایحه غلیظ و تند گیاهان خودرویی که در کوهپایه‌های وثگوین می‌روییدند پر شده بود تاب بیاورد. از جا برخاست، و مشتاق برای تنفس هوای سرد بیرون به راهش به سمت درب تالار گردهمایی ادامه داد. فریاد جمعیت به همهمه‌ای آرام تبدیل شده بود، ولی با تشکر از پوست‌های حیواناتی که کفپوش‌های سفالی تالار را فرش کرده بودند صدایی از پاهای او در نیامد که کسی آن را بشنود. او به آهستگی به در رسید، آن را کمی هل داد تا بتواند پیکر لاغرش را از شکاف رد کند و خوشبختانه هیچ صدایی جیر جیری از در چوبی بلند نشد.​
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
51
436
53
29
یزد
با برخورد سرما به پیکرش، کمی لرزید و پوستین را محکم‌تر به خود فشرد. درون تالار، مشعل‌های متعددی روشن بود ولی اینجا در نور ضعیف ماه سیریول نمی‌توانست دورتر از چند قدمی خود را ببیند.
مراسم آسرالین که ده شب مانده به پایان انقلاب زمستانی به افتخار ایزدبانو داتریکس برگزار می‌شد و تا پنجمین شب بعد از اعتدال پاییزی ادامه داشت، پایانی بر دوران کودکی سیریول بود. کمتر از دو هفته دیگر مانده بود تا او بزرگسال نامیده شود، اما این امر پیش از اثبات شایستگیش رخ نمی‌داد.
این افکار موجب شد آمیزه‌ای از دلهره و هیجان به سیریول دست دهد. در حالی که با احتیاط قدم‌هایی کوتاه و آهسته بر می‌داشت. چهار شب از آغاز آسرالین گذشته بود و صبح فردا مراسم اثبات شایستگی آغاز می‌شد. او و دیگر کودکان دهکده که قرار بود به بزرگسالی برسند، در یک رشته از رقابت‌ها شرکت می‌کردند تا آمادگی جسمی و شجاعت خود را به اثبات برسانند. طبق چیزی که سیریول شنیده بود، برد و باخت در رقابت‌ها چندان مهم نبود، ولی اگر فردی در برابر خطرهایی که با آنها مواجه می‌شد از ترس آسیب دیدن عقب می‌کشید، به عنوان فردی بزدل قلمداد شده و شایستگی عضویت در قبیله را از دست می‌داد، هر چند که اکثرا چنین افرادی از روستا رانده نمی‌شده و صرفا به عنوان بی‌قبیله علامت‌گذاری می‌شدند.
سیریول دوباره لرزید، ولی این بار به خاطر سرما نبود. چند بار افراد بی‌قبیله را دیده بود. با اینکه هیچ قانونی نبود که ورود آنها به دهکده‌ها را ممنوع کند، با این حال به ندرت به حضور آنها در سکونتگاه‌ها روی خوش نشان داده می‌شد، و آنها نیز معمولا چندان تمایلی نداشتند که در در جایی زندگی کنند که در بهترین حالت به دیده ترحم و در بدترین حالت با نفرت و انزجار به آنها نگریسته می‌شد و همواره در مظان سوظن و بدبینی قرار داشتند. سیریول یک بار هنگامی که با پدرش برای کمک در حمل ماهی‌های صید شده تا دهکده‌های مجاور و فروش آنها رفته بود در راه با افرادی مواجه شد که داغ بی‌قبیلگی را بر پیشانی داشتند. پدرش چند ماهی کهنه را برای آنها انداخت و بر سر سیریول که به آنها نزدیک شده بود تشر زد که چیزی از دست‌شان نگیرد. سیریول هنوز به یاد داشت که یکی از آنها، مردی لاغر و خمیده با سر تا پای خیس که پیشانیش را با ژنده‌های کثیف بسته بود چگونه خیره به او نگاه می‌کرد.
سیریول تکانی به سرش داد تا خاطرات قدیمی را از ذهنش بیرون انداخته و به زمان حال بازگردد.. خاطره چهره و نگاه خیره آن مرد زیاد به ذهنش خطور می‌کرد و با وجود گذشتن هفت سال هنوز به طرز مبهمی باعث حس مور مور و ترس در او می‌شد. تلاش‌هایش برای از یاد بردن آن خاطره بی‌نتیجه مانده بود، و از طرفی، حسی عجیب در درون او می‌گفت که در این مورد به کسی نگوید. به هر حال، اینکه چند سال قبل فردی ناشناس به طور عجیبی به او خیره شده بود موضوعی بی‌اهمیت برای در میان گذاشتن با دیگران بود.
سیریول از روی شانه‌اش به عقب نگاهی کرد تا به سوی در تالار بنگرد. متوجه شد که چندین قدم از آنجا فاصله گرفته است. چرخید تا به تالار بازگردد، ولی قبل از اینکه حتی یک قدم بر دارد صدایی آهسته او را در جای خود میخکوب کرد:
- «اینجا چی کار می‌کنی؟»
 
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
51
436
53
29
یزد
برای یک لحظه، سیریول در جای خود منجمد شد، ضربان قلبش شدت گرفت، و در لحظه‌ای که به نظر می‌رسید تا ابدیت به طول بیانجامد سعی داشت خودش را آرام کند و بر ترس فلج کننده‌اش مسلط شود. بعد از منبعی نامعلوم گرمای لذت‌بخش در وجودش دمیده شد و ضربانم قلبش به حالت طبیعی بازگشت. فرصتی برای متعجب شدن از محو شدن ناگهانی وحشت نیافت، زیرا ناخودآگاه به عقب چرخید تا به کسی که او را صدا زده بود بنگرد.
پیکره‌ای با قامت کمی بلندتر از خودش در فاصله چند قدمی او ایستاده بود. سیریول نمی‌توانست در نور ضعیف ماه صورت و ظاهر او را به خوبی ببیند، اما با توجه به صدایش نمی‌توانست چندان بزرگ‌تر از او باشد. سیریول تردید کرد و ناگهان به یاد داستان‌های قدیمی از ترس‌های باستانی که از بزرگ‌ترها شنیده بود افتاد، اشباح هولناکی درون مه که از گوشت و استخوان انسان‌ها تغذیه می‌کردند و قادر به تظاهر و تقلید شکل جسمانی قربانیان‌شان بودند. اگرچه مدتها بود که باور به این داستان‌ها را رها کرده بود، اما اکنون ترس‌های درون کودکیش در وجود او سر بر می‌آوردند.
پیش از آنکه به عقب‌نشینی و فرار به تالار فکر کند، صدای خودش را شنید که با جسارت می‌پرسد: «اول خودت بگو چی کار می‌کنی؟» ترسش فورا رنگ باخت و لحظه‌ای او را با گیجی از تغییرات ناگهانی احساساتش تنها گذاشت تا بعد از آن با شرم از کلمات کودکانه‌ای که بر زبان رانده بود جایگزین شود. در تاریکی حس کرد گونه‌هایش داغ می‌شوند.
چشمان زردی که در مقابلش در تاریکی می‌درخشیدند برای چند لحظه در سکوت به چشمان او خیره ماندند. بعد از آن بود که پسربچه با کج کردن سرش به پایین ارتباط چشمی را قطع کرد و چند قدم به جلو برداشت. نگاه دزدکی دیگری به صورت سیریول انداخت و فورا دوباره به پایین چشم دوخت. بعد به آهستگی نجوا کرد: «من یومر فریسلاک هستم، پسر چهارم آنگوس فریسلاک بزرگ.»
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote