درحال تایپ رمان سراب چشمانت | مطهره قلیزاده.س کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع مطهره قلیزاده سروندی
  • تاریخ شروع
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
نام: سراب چشمانت
نویسنده: مطهره قلیزاده.س
ژانر: عاشقانه-پلیسی-اجتماعی
ناظر: نرجس شهبازی

خلاصه: رمان سراب چشمانت، داستان دختری است که با همخانه شدن با نابرادری اش، دردسری عظیم دامن گیر او میشود. دوست نابرادری اش با دخالت در یکی از مهم ترین ماموریت های او، باعث تنزیل شغلی او شده و سبب می گردد سر زندگی و مرگش قمار کند. با وجود تمام سختی ها و اتفاقاتی که در طول زندگی اش رخ می دهد، لغزشی نداشته و پرقدرت و محکم، ادامه ی راه را می پیماید. هدیه ی زندگی برای او، عشق شیرینی است، که برایش به ارمغان می آورد.



***پایان خوش است عزیزانم***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Naniya

Naniya

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
22/4/19
83
420
53
14772

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
مقدمه:
مـسـ*ت سراب چشمانت شدم؛
بی‎آنکه خودم بخواهم
درگیر دریای چشمانت شدم؛
بی‎آنکه خودم بدانم
برای دریای چشمانت،
ساحل شدم
خیس شدم
تا که امواج آبی ‎تر از دریایت،
مرا در خود حل کند، ذوب کند
پس سراب عشق اینست
همین سرابی که در چشمان تو نهفته ‎است
در آن صحرای بی ‎آبی
که خاموش است سرسبزی
دو چشمان سرابت را
بکن دریای دلتنگی...

مطهره قلیزاده سروندی

ساعت 17:37
14 تیر سال 1398



نیم‎ ساعت طول کشید تا بالاخره به خواب فرو رود، اما حتی خواب هم تسکین ‎بخش روح پریشانش نشد. خواب‎ های آشفته هم همه چیز را تکمیل کرد.

ساعت هفت صبح، با صدای زنگ گوشی‎ اش از خواب بیدار شد. اخم غلیظی بر صورت داشت و فکش منقبض شده‎ بود. اصلا شب خوبی را سپری نکرده ‎بود. پتویش را کنار زد و بعد از خوردن صبحانه‎ ای حاضری، لباس‎ های مناسبی پوشید و به سمت مکان مورد نظر حرکت کرد.

با چندتا از همکارانش در آن‎جا قرار داشت. پشت دیواری که محموله را از آن‎جا به کامیون هدایت می‎کردند-بیشتر شبیه کارخانه‎ ای خرابه بود- ایستاد و مخفیانه به آن‎ها نگاه کرد. چند مرد هیکلی، در حال بردن دخترها به سمت کامیون بودند. دست بعضی از دخترها بسته و بعضی دیگر کاملا بیهوش بودند و روی دست آن مردان درشت ‎هیکل حمل می‎شدند. از دیدن آن صحنه خشمگین شده ‎بود. دستش را به کمرش برد و اسلحه ‎اش را محکم در دستانش گرفت.

به ساعت نگاه کرد. دوستانش دیگر باید می‎ رسیدند. دو نفر از همکارانش که مرد بودند، آن‎جا حضور می ‎یافتند و بعد از به دام انداختن آن‎ها، به سایر همکارانش خبر می ‎دادند که با ماشین برای دستگیری بیایند. بخاطر این که زیاد شلوغ نشود و جلب توجه نکنند، ماشین‎ های پلیس در خیابان بعدی مستقر شده‎ بودند تا با تماس آن سه نفر بتوانند به سرعت به آن‎جا برسند.

سرش را به آرامی جلو برد و آن سوی دیوار کارخانه ‎‌ی خرابه را نگاه کرد. متوجه همکارش شد که او هم آن‎جا ایستاده‎است. پس همه چیز حاضر بود. آن یکی همکارش هم باید جلوتر می‎ ایستاد. سعی کرد به جلو نگاه کند، اما کامیون بزرگ مانع از دید او می‎شد. با خودش فکر کرد:

-خب حتما اومده دیگه، اگه بیشتر تلاش کنم که اونور رو ببینم ممکنه بفهمن.

و بعد بیشتر خود را پشت دیوار مخفی کرد. باید صبر می‎کرد تا محموله تمام شود و افرادشان را در حال رفتن به کامیون دستگیر کنند. اگر زودتر اقدام می‎کرد، ممکن بود چند نفرشان فرار کنند. زمان ‎بندی‎ اش باید بسیار دقیق انجام می‎گرفت: هنگامی که افرادشان هنوز سوار کامیون نشده‎باشند و در یک‎قدمی آن باشند. نه آن‎قدر نزدیک به کامیون که بتوانند ماشین را روشن کرده و فرار کنند و نه آن‎قدر دور که چندنفرشان از در پشتی کارخانه بگریزند.

کار افراد برای حمل دخترها تقریبا تمام شده‎بود، اما افراد هنوز داشتند چند جعبه‎ ی دربسته را از کارخانه به کامیون انتقال می‎ دادند. معلوم نبود درون جعبه چیست اما ظاهر افرادی که آن را حمل می‎کردند، نشان می‎داد چیز سنگینی در جعبه است.
قرار بود با شلیک آزادی که می‎کند، به همکارانش علامت دهد. دستانش روی اسلحه لغزید. انگشتانش را به سمت ماشه سر داد و بدون ایجاد فشار، رویش نگه داشت. فقط پنج دقیقه مانده‎ بود تا این پرونده برای همیشه بسته‎ شود.
-این جا چی کار می‎کنی؟
صدایی آشنا که از پشتش آمد، او را از جا پراند. با بهت به سمت عقب برگشت که چشمانش در یک جفت تیله ‎ی عسلی گره‎ خورد.
-تو این جا چی کار می‎کنی؟ تو نباید این جا باشی. برگرد، همین الان!
-این جا چخبره؟ تو کی هستی؟ با این آدما چی کار داری؟
-به تو هیچ ربطی نداره! بهت گفتم برگرد اگرنه مجبورم به جرم ایجاد اختلال تو کارم بدمت بازداشت!
تحکم صدایش، باعث شد اهورا ساکت شود. دوباره به آن‎ها نگاه کرد. سه دقیقه...
-ببین من اومدم دنبالت یه چیزی بهت بگم...
با اخم شدیدی نگاهش کرد و گفت:
-تو منو تعقیب کردی؟
و بعد از این حرفش، دوباره به آن‎ها نگریست.
-نه نه می‎خواستم چیز کنم...
-یا حرفتو بزن یا خفه‎ خون بگیر کارمو انجام بدم.
بی آن که چشم از آن‎ها بردارد، با اهورا صحبت می‎کرد. بعد از اتمام ماموریت می‎دانست باید با او چه کار کند. فقط یک دقیقه و سی ثانیه دیگر مانده بود...
-تو پلیسی؟
-بهت گفتم به تو ربطی نداره.
کلمه «تو» را با لحن توهین ‎آمیز و تندی ادا کرد. عصبی و مضطرب بود و پشتش از عرق خیس شده‎ بود.
-حرفی که می‎خوام بهت بزنم خیلی مهمه باید گوش بدی.
سه، دو، یک... حالا باید شلیک می‎کرد. بی‎توجه به اهورا، اسلحه را بالا آورد و در حالی که از آن‎ها چشم برنمی ‎داشت، اسلحه را رو به آسمان گرفت.
-تو بچه‎ ی شیوا اصلان نیستی! تو دختر زینب و محمود سپه‎ وندی! پدرت قبل از شیوا، با دخترعموش، زینب، ازدواج کرده‎ بود و تو بچه‎ ی اونایی! شیوا زن دوم محموده!
 
آخرین ویرایش:
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
با این حرف اهورا، با بهت به او نگریست و هیچ نگفت. اسلحه برایش سنگینی می‎کرد. دستش پایین آمد و نتوانست ماشه را بکشد. صدای کامیون که تازه روشن شده‎ بود، او را به خود آورد. از پشت دیوار خود را به سختی جلو کشید، پاهایش توان سنگینی وزن او را نداشتند. نمی‎توانست دروغ باشد. تک ‎تک جمله‎ ها و اسم‎ هایی که گفته ‎بود را می ‎شناخت و می‎دانست کوچک‎ترین تفاوتی با واقعیت ندارند. حتی یک‎بار مادرش در حضور سپهر گفته ‎بود که محمود قبل از او زن دیگری داشته ‎است.
سرش گیج می ‎رفت. اسلحه از دستش رها شد و روی زانو افتاد. صدای فریاد همکارانش که می ‎دویدند و شلیک می‎کردند، مانند زمزمه ‎ای مبهم بود. قاچاقچیان فرار کرده‎ بودند و او ذره ‎ای اهمیت نمی ‎داد. چه چیزی از این مهم‎ تر بود که فهمید عمری هویتش را به او دروغ گفته‎ اند؟ حتی نمی‎دانست زینب کیست! آن وقت این مرد چشم عسلی آمده و همه‎ی تصوراتش را از هویتش بهم ریخته‎ بود.
دستش را به سرش گرفت و پلک زد. تار می‎دید. دوباره پلک زد، اما گویا بی‎فایده بود. تصویر روبه‎ روی چشمانش لحظه ‎به‎ لحظه تارتر می‎شد. صداها را مبهم می‎ شنید و هوشیاری ‎اش را نسبت به مفهوم کلمات از دست داده ‎بود. حرف شیوا در سرش پیچید:«من فقط به بچه‎ ام بها میدم.» چشمانش سیاهی رفت و احساس غوطه‎ ور شدن در خلأ مطلق، تنها چیزی بود که در آخرین لحظات درک کرد...

*****
چند روز قبل:

-اون ارث به من میرسه، چون من فرزند ارشدم!
-صداتو بیار پایین! اون مال سپهره، همین و بس!
کلافه، چنگی در موهایش زد و نفسش را با حرص بیرون داد. یک دستش را به کمر زد و دیگری را پشت گردنش گذاشت. عرق کرده‎ و گردنش کاملا خیس شده‎ بود. درست از چهلم ناپدری ‎اش، بحث و جدل سر ارث و میراث، در خانه ‎شان تمامی نداشت. حق را به خودش می ‎داد. می‎گفت که فرزند ارشد است و در این میراث، چیزی نباید به برادر ناتنی ‎اش، سپهر، برسد. می‎دانست که اگر خانه ‎ی لواسانات به سپهر برسد، آن را می ‎فروشد و با پولش دوباره قمار می‎ کند و بدهی بالا می ‎آورد؛ علاوه بر آن، تنها یادگاری که از ناپدری‎ اش مانده بود، همان خانه بود. با اینکه پدرش، هم‎ خون او نبود اما برایش، کم هم نگذاشت. پدر خودش را هنگامی که فقط شش ماه داشت، از دست داده ‎بود و بعد از چهار سال، مادرش دوباره ازدواج کرده بود.
از اول هم پسردوست بود! او هم بدون عشق و محبت بزرگ شد. خوی و اخلاقش به سردی یخ بود، به سردی رنگ چشمانش. در کانون گرم خانواده بزرگ نشده و همین نقطه عطف در زندگی‎ اش بود. برای مادرش ارزشی قائل نبود. می‎دانست که سپهر را می ‎پرستد و دنیا را به پایش می ‎ریزد. زمانی هم که این حقیقت را برای خودش یادآوری می‎ کرد، خشم تمام وجودش را فرا می‎ گرفت.
 
آخرین ویرایش:
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
مادرش آنقدر پسردوست بود که اصلا به قمارباز بودن پسرش، اهمیتی نمی‎داد، به شــ*راب خواری و هزار کار کثیف دیگرش بی اهمیت بود. برای او که دیگر فرقی نداشت. گناه او دختر بودنش بود. هرچند که از نظر اخلاقی فرقی با پسران نداشت ولی باز هم او یک «دختر» بود و تا ابد محکوم به عذاب و کم ‎توجهی از سوی خانواده‎ اش بود. فقط ناپدری ‎اش او را دوست داشت و برایش ارزش قائل می‎شد که او هم چند وقت پیش، بخاطر ورشکست شدن کارخانه‎اش، سکته کرد و آن‎ها را تنها گذاشت. آن‎ها فکر می‎کردند که وصیت‎نامه ‎ای از آن خدابیامرز بجا نمانده‎ است و از این رو، چند هفته بود که سر تنها یادگار ناپدری ‎اش، یعنی خانه ‎ی لواسانات، بحث و جدل داشتند. نمی‎خواست تنها یادگار ناپدری دوست‎داشتنی ‎اش، حرام کثیف ‎بازی‎ های سپهر شود.
موهای بلندش را که دم اسبی بسته بود، از روی گردنش کنار زد و به نقطه‎ای نامعلوم خیره ‎شد. از اینکه با مادرش بحث کند، خسته شده‎ بود. پس بدون آنکه جوابش را بدهد به سمت اتاقش رفت و در را پشت سرش محکم بهم کوبید. با صدای کوبیده‎شدن در، مادرش درجایش پرید و زیرلب غرولند کنان گفت:
-از این غدبازیای تو آخر سکته میکنم.
و بعد با اخم از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت تا ناهار خوشمزه‎ ای برای پسرش که در راه بود حاضر کند.
اتاق را با قدم ‎هایش متر میکرد و با کلافگی سعی میکرد تمرکز کند. یک دستش را به کمرش زد و شروع به جویدن ناخن دست دیگرش کرد.
-فکر کن، فکر کن. نباید این خونه رو از چنگم دربیاره. اون تنها یادگاره باباست... آخه پدر من چه موقع تصادف بود؟! یعنی هیچ وصیت‎نامه‎ ای هم نداره؟!
بعد از اینکه این سوال را از خودش پرسید، همانجا ایستاد. می‎دانست پدرش وکیل دارد و همیشه چیزهای مهم را به او می‎سپرد. روی تختش پرید و گوشی ‎اش را از روی ملحفه چنگ زد. بعد از فوت پدرش، تمام شماره‎های گوشی‎ اش را در لیست مخاطبان خود افزوده بود. وارد لیست مخاطبان شد و دنبال شماره ‎ی وکیل پدرش، «دکتر پناهی» گشت. همزمان زیرلب زمزمه کرد:
-تیری در تاریکی. ای خدا چی میشه بابا وصیت‎نامه داشته باشه...
شماره را یافت و با گفتن بسم اللهی زیر لــ*ب، گزینه سبز برای برقراری ارتباط را لمس کرد. یک بوق، دو بوق... سر بوق چهارم گوشی در در دستش لرزید و این حاکی از پاسخگویی دکتر پناهی بود.
-بله؟
-سلام آقای دکتر. من سپه ‎وند هستم، دختر آقای بزرگ ‎نیا که به رحمت خدا رفتن.
-سلام خانم سپه‎ وند، حال شما؟ تسلیت میگم مجددا. اتفاقا من هم میخواستم امروز باهاتون تماس بگیرم؛ درباره وصیت‎نامه پدر خدابیامرزتون باید حضورا صحبت کنیم.
قند در دلش آب شد. لــ*ب‎هایش به خنده باز شد و در همان حال پاسخ داد:
-وصیت‎نامه؟ پس وصیت‎نامه داشته. خب اگه امروز مساعد هستید، تشریف بیارید منزل صحبت کنیم.
-بله، من هم امروز عصر مد نظرم بود، تا همین الان هم خیلی دیر شده. فقط برای صحبت امروز، پسر آقای بزرگ ‎نیا و همسرشون هم باید تشریف داشته باشن.
لبخندش به یک‎باره جمع شد. اسم سپهر که به میان آمد، انگار تمام آرزوها و خیال ‎هایش، رنگ باختند. با ناراحتی گفت:
-پسرش چرا؟
-توی وصیت‎نامه، اسم ایشون هم ذکر شده. بهتره اینا رو حضوری صحبت کنیم، من الان عجله دارم، عذر میخوام باید زودتر برم.
-بله؛ پس عصر منتظرتون هستیم.
-حتما؛ متشکرم؛ خدانگهدار.
-خدانگهدار.
بعد از اینکه تماس را قطع کرد، زیر لــ*ب گفت:
-پس چی؟ انتظار داشتی برای پسرش هیچی به ارث نزاره و خونه‎اش رو به تو بده؟! آخه دختر عقل کجا رفته، تو دختر کس دیگه ‎ای هستی نه آقای بزرگ‎ نیا...
 
آخرین ویرایش:
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
از این که ممکن بود یادگار پدرش را از دست بدهد، ناراحت شده‎بود. انگار یه سطل آب سرد رویش خالی شد. صدای در ورودی را شنید و بعد از آن هم صدای سپهر که سلام می‎کرد و مادرش که قربان صدقه اش می‎رفت. با حالت منزجرکننده‎ ای رویش را برگرداند و به سمت کتابش که روی میز بود، رفت. حتی برای سلام هم از اتاق خارج نشد و ترجیح داد ادامه‎ ی کتاب نصفه‎ اش را بخواند.
یک ساعتی گذشته بود و غرق در کتاب شده‎ بود. کتاب «ملت عشق» نوشته‎ ی الیف شافاک، کاملا او را مجذوب خود کرده‎بود. با سرعت سطرها را از نظر می‎گذراند تا بفهمد چه میشود که صدای فریاد مادرش، دنیای رنگین خیال او را لرزاند. از این که کسی رشته‎ ی افکار و خیالاتش را پاره کند، متنفر بود. چشمانش را با حرص بست و زیرلب گفت:
-اه! حتما وقت ناهار سپهر جونش شده که داره خونه رو روی سرم خراب میکنه.
کتاب را بست و از روی صندلی بلند شد که همزمان در اتاقش با شدت باز شد و به دیوار برخورد کرد. با چشمان گرد شده به مادرش نگاه کرد و کتاب در دستش ماند.
-مگه با تو نیستم؟ سیصد دفعه باید صدات کنم که بیای سفره رو پهن کنی؟
دندان‎ هایش را روی هم فشرد و با عصبانیت کتاب را روی میز پرت کرد. با صدای پرت شدن کتاب قطور روی میز، مادرش در جایش پرید و دستش را روی سینه‎ اش گذاشت.
-ساعت یازده و نیمه تازه مادر من، حتی اذان هم نزدن اونوقت میخوای ناهار بخوری؟! به اون بدبخت گشنه یه چیز دیگه بده سیر بشه تا ناهار.
مادرش ملاقه‎ای را که در دستش بود، به نشانه تهدید جلو آورد و با اخم گفت:
-درست با برادرت حرف بزن! بدبخت گشنه چیه؟! زودباش بیا سفره رو پهن کن.
-آهان راست میگی ببخشید، اسمش بابی جورابی بود! اگه خیلی گشنشه، خودش بره برای خودش سفره رو پهن کنه و غذاشو بخوره، به من چه؟
-سفره پهن کردن وظیفه‎ی دختراست نه پسرها.
-کی گفته؟ اصلا کی این قانون رو گذاشته که وظیفه‎ ی دختراست؟ نخیر وظیفه هرکسی هست که میخواد غذا بخوره، همین کارا رو کردی که سپهر خر شده دیگه، حتی جوراباشم خودش نمیشوره همیشه پاهاش بوی سگ خیس میده.
و به دنباله‎ی این حرفش با عصبانیت از کنار مادرش عبور کرد و از اتاق خارج شد. مادرش در بهت بود و بعد از اینکه به خودش آمد، شروع به داد و فریاد کرد.
چیزی از ناهار نفهمید. در فکر ملاقات عصر بود. هنوز به سپهر و مادرش نگفته بود. بعد از اتمام ناهار، به سمت پذیرایی رفت و روی مبل مقابل سپهر نشست. سپهر روی راحتی جلوی تلویزیون، دراز کشیده‎بود و پاهایش را روی هم گذاشته بود. با انزجار چشمانش را از جوراب سوراخ و بدبوی سپهر گرفت و به مادرش نگریست که با تمام وجود قربان صدقه‎ ی تک پسرش می‎رفت و برایش چای می آورد.
صدایش را صاف کرد و گفت:
-مامان، امروز وکیل بابا قراره بیاد خونه، برای وصیت‎نامه‎ اش، گفتش سپهرم خونه باشه.
مادرش و سپهر، در سکوت به او نگاه کردند. مادرش که فکر نمی‎کرد، وصیت‎نامه‎ای از طرف شوهر خدابیامرزش بجای مانده‎ باشد، با لکنت گفت:
-وصی... وصیت‎نامه‎ ی چی؟ مگه بابات وصیت‎نامه داشته؟
پوزخندی زد و به سردی گفت:
-نمیدونم، شما زنش بودی! حالا عصر تکلیف اون خونه و ارث مشخص میشه.
و به دنباله‎ی این حرفش به سپهر نگاه کرد؛ نگاهی از جنس یخ. سپهر در آبی چشمانش خیره ‎ماند. از این نگاه می ‎ترسید. حرف ‎ها و تهدیدها در آن آبی کمرنگ چشمان خواهرش، ترس را در وجود هر کسی می ‎انداخت.
بعد از اتمام حرفش به اتاق رفت تا کمی استراحت کند. در بدو ورودش به اتاق، متوجه شد گوشی اش زنگ می‎زند. به سرعت به طرفش دوید و بی آن که به اسم شخص بنگرد، آن را پاسخ داد.
-بله؟
-خانم سپه ‎وند، کجایید؟ از ظهر تا حالا نمی‎تونیم پیداتون کنیم! باید بیاید سازمان، مسئله‎ ی مهمیه.
-ولی امروز نمی‎تونم، قرار ملاقات مهمی دارم.
-آقای عبادی دستور فرمودن. اگه نمی‎تونید، با خودشون هماهنگ کنید.
-باشه، الان باهاشون تماس می‎گیرم.
-روز بخیر.
و به دنبال این حرف، تماس قطع شد. کسی از این شغلش، خبر نداشت؛ حتی مادرش. پنج سالی می‎شد که در آن سازمان مشغول به کار بود. هیجان، عاملی بود که او را به سمت این شغل پر دردسر و خطرناک کشاند. فقط پدرش از کار او خبر داشت. اصلا خودش بود که او را به آن سازمان معرفی کرد. بعد از اینکه متوجه شد چقدر به این شغل و هیجانش علاقه دارد، معرّف او به سازمان شد.
 
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
در میان مخاطبان دوهزار نفره اش، بالاخره عبادی را پیدا کرد و با او تماس گرفت.
-سلام دخترم.
-سلام آقای عبادی، احوال شریف؟
-ممنونم دخترم. خودت خوبی؟ بچه ها تماس گرفتن باهات؟ گفتن که باید بیای؟
-منم بخاطر همین مزاحمتون شدم در اصل. امروز نمی‎تونم، عصر، ملاقات مهمی دارم و بعد از اونم خیلی دیر میشه.
-می‎دونی که، کار ما شب و روز نداره، ولی حالا که انقدر مهمه، باشه. فردا اول وقت دفترم باش، خرگوش جدید برای شکار داری. زود باش تا نپریده.
-ناامیدتون نمی‎کنم آقای عبادی، مطمئن باشید. پس، من فردا صبح اونجام. متشکرم.
-خواهش میکنم دخترم، خدانگهدار.
-خدانگهدار.
عبادی، مسئولیت او را بعد از ورودش به سازمان، قبول کرده بود. تمام کارکنان از او حساب می‎بردند و برایش احترام قائل بودند و تعجب می‎کردند که چطور آن قدر با او، مهربان و صمیمی است.
گوشی را کمی در دستش چرخاند و بعد، آن را روی میز کنار تختش گذاشت. غرق در افکارش بود. بی صبرانه انتظار خرگوش را برای شکار میکشید. تازه ارتقا پیدا کرده بود و این فرصتی بود که بتواند خود را ثابت کند، ثابت کند که لیاقت جایگاهش را دارد. روی تخت دراز کشید و باز هم فکر کرد. به اینکه ملاقات امروز چطور پیش می‎رود و خانه‎ ی لواسانات چه می‎شود، به اینکه فردا، عبادی چه می‎خواهد به او بگوید و هزاران چیز دیگر. زندگی کاری‎ اش یک طرف و زندگی خانوادگی ‎اش طرف دیگر. علاوه با کلنجار رفتن با سپهر و مادرش، باید با خیلی ‎های دیگر هم در فامیل و آشنا صحبت می‎کرد و مشکلاتشان را حل می‎کرد. ابتدا مهدیه به ذهنش آمد. از او ده سال بزرگتر بود و یک بچه‎ ی کوچک داشت؛ با این حال با او صحبت می‎کرد. می‎گفت که صحبت کردن با او برایش آرامش ‎بخش است و حالش را خوب می‎کند. خیلی از دوستانش چنین حرفی می‎زدند. سرد و جدی بود اما اگر می‎ خواست کسی را با حرف ‎هایش تحت تاثیر قرار بدهد و آرام کند، کاملا موفق می‎شد و شخص مقابل را شیفته‎ ی خود می‎کرد.
مهدیه هم با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می‎کرد. مشکلات مالی و زخم ‎زبان‎ های خانواده‎ اش کم بود، خیانت شوهرش هم به آن اضافه شده ‎بود. با یادآوری آخرین مکالمه ‎اش با مهدیه، متوجه شد مدت زیادی است با او تماس نگرفته ‎است. گوشی‎ اش را بلافاصله برداشت و با او تماس برقرار کرد. صدای گرفته و بی ‎رمق مهدیه در گوشش پیچید.
-بله؟
-سلام خوشگل خانوم! من همونی ‎ام که اون روز بهم شماره دادی گفتی زنگ بزن؛ یادت اومد؟
صدای خنده‎ اش را که شنید، روحیه گرفت.
-سلام عزیزم، دلم برات تنگ شده‎بود. کجایی تو دختر؟ اصلا پیدات نیست!
-شرمنده مهدیه جونم انقدر بعد چهلم درگیر مامان و سپهر بودم که اصلا وقت نداشتم. اگه هم وقتم خالی می‎شد انقدر بی ‎حوصله بودم که ترجیح می‎دادم زنگ نزنم و حال تو رو هم خراب نکنم.
-میدونم، حتما خونه هر روز دعواست، آره؟ یه روز با مامانت، یه روز با سپهر.
-آره... سپهر باز عذرش موجه‎تر از مامانمه! آقا این کله ‎اش پوکه، کار نمی‎کنه، خب دست خودش نیست! ولی مامانم چی؟ قبل از اینکه سپهر بچه‎اش باشه، من بودم!
-ازش دلگیر نشو هرچی باشه مامانته. برات زحمت کشیده.
-نه مهدیه، مامانم فقط نیازهای جسمانی منو برطرف کرد، هیچ‎کدوم از نیازهای روحیم رو برطرف نکرد! حتی به خودش زحمت نداد که تولدمو تبریک بگه! اصلا فکر نکنم یادش بوده‎باشه. حالا اگه می ‎اومدی، می‎دیدی، مهدیه! از یه هفته قبل تولد سپهر داشت خودش و خونه رو آماده می‎کرد!
-دیگه پسردوستی از قدیم هم بوده. نمی‎تونی کاریش کنی... حداقل سعی کن بعد این همه سال کنار بیای کمتر اذیت شی. نشی یکی مثل من، که برای فرار از خونه و خانواده‎ ام مجبور شدم با احسان ازدواج کنم...
-عه راستی چیشد اون قضیه؟
-هیچی، چی می‎خواستی بشه؟ تو چشمام زل می‎زنه و دروغ میگه! خودم چتاشو با اون دختره دیدم!
-خب حالا میخوای چی کار کنی؟
-بخاطر مهتابم شده، کاری نمی‎کنم. این بچه چه گناهی کرده که باید به آتش من و باباش بسوزه؟ فقط ده سالشه.
از اعماق دلش ناراحت شد. دلش برای مهتاب که فقط ده سالش بود و گرفتار همچین پدری شده‎ بود، می ‎سوخت. از قرار معلوم هم طلاق و جدایی در کار نبود؛ مهدیه هم مجبور بود با احسان بماند و دم نزند...
کمی که با مهدیه صحبت کرد، متوجه شد که حالش را خوب کرده‎است. سرزنده شده‎ بود و از او تشکر می‎کرد که در این شرایط سخت، تسکین روح سوهان خورده‎ اش است.
سرش را به راست چرخاند تا ساعت را ببیند. عقربه‎ های ساعت، چهار و نیم را نشان می‎داد. سرش را دوباره به حالت قبل برگرداند که صدای پیامک گوشی‎ اش، حواس او را به خود معطوف کرد. پیام، از طرف دکتر پناهی بود که آدرس را می‎خواست.
 
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
بعد از ارسال پیام، با کرختی روی تخت نشست و به اطرافش نگریست. دکور اتاقش بسیار منظم و دقیق بود. میز بزرگ مشکی همراه صندلی چرخ دار –که معمولا در شرکت‎ ها استفاده می‎شد- در انتهای اتاق قرار داده‎ شده‎بود و کوچکترین گردوغباری رویش به چشم نمی‎خورد. در گوشه‎ ی دیگر اتاق، تخت نرم یک ‎نفره با روتختی سفید، خودنمایی می‎کرد. قالیچه‎ ی کوچک روی پارکت، که به ابریشم مشکی و سفید مزین شده‎ بود، تنها وسیله‎ ی دیگری در اتاقش بود. اتاقی کاملا ساده که به طرز عجیبی، دلنشین بود و او احساس می‎کرد که مثل دفتر شخصی خودش است. لپ‎تاپ و پرونده‎ های موردنیازش هم مرتب و منظم، زیر تخت گذاشته بود. لباس ‎ها و کیف و کفشش نیز در کمد دیواری ‎ای بود که اگر وجود نداشت، هیچ‎ وقت اقدامی برای خرید یک کمد نمی‎کرد؛ چراکه اصلا کیف و کفش و لباس خاصی نمی‎ خرید و استفاده نمی‎کرد. برای مهمانی‎ ها، اغلب کت ‎وشلوار رسمی می‎پوشید و از پیراهن و لباس ‎های بازی که دیگران می‎پوشیدند، خوشش نمی ‎آمد. کفش‎ هایش بیشتر اوقات اسپرت بود و اصولا از کیف استفاده نمی‎کرد. فقط یک کیف کوچک داشت که در موارد بسیار ضروری از آن استفاده می‎کرد و تا جایی که می‎توانست از حمل کیف خودداری می‎کرد؛ به کیف به عنوان وسیله‎ای اضافی می‎نگریست و اگر هم در جایی استفاده می‎کرد، حتما آن را جا می‎گذاشت.
همان‎طور که اتاقش را برانداز می‎کرد، برنامه ‎اش را برای روزهای آتی مرور کرد. به پنج‎ شنبه که رسید، آهی از سر اندوه کشید. پنج‎شنبه تولد پسرعمه ‎اش بود که زنش می‎خواست او را سورپرایز کند. این برنامه را چند روز پیش به گوشش رساندند و از او و خانواده‎ اش، دعوتی ویژه به عمل آوردند. می‎خواستند حال و هوایشان بعد از فوت آقای بزرگ ‎نیا عوض شود و این تولد، توانست بهانه را جور دربیاورد. می‎دانست که در آن مهمانی همه هستند و این عذابش می‎داد. از پسرهای فامیل به‎ غیر از تعداد محدودی از آنها، خوشش نمی‎آمد. همه‎ی آن‎ها، پسران تازه به دوران رسیده‎ ای بودند که سعی در برقراری ارتباط با دختران فامیل داشتند. از آن جایی هم که که می‎دانست این مهمانی بیشتر به خاطر آن‎ها انجام می‎شود، همه‎ ی چشم ‎ها و حواس ‎ها معطوفشان خواهدشد.
با حرص و تندتند زیرلب گفت:
-وای کی میخواد اونا رو تحمل کنه؟ فکر میکنن اگه به دخترای فامیل نخ بدن خیلی شاخن... چرا انقدر کوته ‎فکرن آخه؟! من با چه مشکلاتی سروکله میزنم، اونا چی ذهنشون رو مشغول کرده!
از تختش بلند شد و لباس مناسبی پوشید. ساعت شش بود و با محاسبه‎ ی او، دکترپناهی تا یک ‎ربع دیگر می‎رسید. در آینه به خود نگاه کرد و یک قدم به عقب برداشت.
نوک انگشتانش را به صورتش زد و با ترس به خود نگاه کرد.
-بسم الله... لبام همرنگ صورتم شده، انگار لــ*ب ندارم! با این یخ چشمامم که قشنگ شبیه ارواح شدم! دکتر پناهی که هیچ خودم تا الان از قیافه ‎ی خودم سکته نکردم خیلیه.
و به دنبال این حرفش، رژلب صورتی کمرنگی به لبانش زد. شالش را روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد. مادرش را دید که او هم حاضر شده و سپهر هم که از زمان آمدنش به خانه، اصلا لباسش را عوض نکرده‎ بود و با همان شلوار و پیراهن بیرونش روی مبل لم داده‎ بود. سرش را به نشانه تاسف تکان داد و به سمت مبل رفت که زنگ در به صدا درآمد. راه رفته را برگشت و در را باز کرد و جلوی در منتظر شد.
دکتر پناهی، مثل همیشه با کت ‎وشلوار رسمی مشکی ‎اش آمد و به جمع آن‎ها پیوست. بعد از سلام و احوال‎پرسی، به آشپزخانه رفت تا چای بریزد. دکتر پناهی هم در آن فاصله، مدارک و وصیت‎نامه آقای بزرگ ‎نیا را از کیفش درآورد.
با سینی چای وارد پذیرایی شد و بعد از گذاشتن آن روی میز، به آن‎ها پیوست و منتظر شد تا دکتر پناهی، وصیت‎نامه را بخواند.
احساس کرد سرش گیج می‎رود. از اضطراب و چیزهای هیجان‎انگیز و دور از انتظاری که خوانده‎شد، دستانش یخ کرده ‎بودند و رنگش به کبودی می‎زد. به فنجان چایش که به نظر سرد می ‎آمد، خیره‎ شد و هیچ عکس ‎العملی نشان نداد. اصلا نفهمید که چه زمانی دکتر پناهی را بدرقه کردند و چه زمانی سند را مهر و امضا کرد. بعد از رفتن دکتر پناهی، به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست.
احساس می‎کرد سرش از اطلاعات پر و سنگین شده ‎است. روی تختش دراز کشید و به سقف نگاه‎کرد. تصمیم سختی بود. او این همه مدت را به این امید تحمل کرده‎بود که دیگر سپهر را اطرافش نبیند و از کارهای او حرص نخورد. از طرفی هم نمی‎توانست زخم‎زبان‌‎های مادرش را نادیده بگیرد و به زندگی با او که هر روز سرکوفت می‎زند، ادامه دهد. شاید هم بهترین کار این بود که سپهر را ترجیح بدهد. دوراهی سختی که برای او به وجود آمده‎بود، متشکل از انسان ‎هایی بود که او می‎خواست برای همیشه از آن‎‎ها فرار کند: مادرش و سپهر.
حالا باید یکی از این راه‎ها را انتخاب می‎کرد و عذاب آن را به جان می‎خرید. هرچه بود، تحمل یکی از آن‎ها راحت‎ تر از تحمل هردو بود...
*
-چشم آقای عبادی. من نهایت تلاشمو می‏کنم که شما سرافراز بشید.
-می‎دونم ناامیدم نمی‎کنی دخترم. برو بسلامت.
لبخندی زد و از دفتر خارج شد. لبخندی حاکی از خوشحالی روی لــ*ب ‎هایش نقش بست. فرصت خوبی برای اثبات خودش به مقام‎های بالاتر بود. خیلی وقت بود که منتظر چنین ماموریتی بود که بتواند به افکار اشتباه دیگران در مورد خودش پایان دهد. دیگران فکر می‎کردند بخاطر این که او سفارش شده ‎است، به آن سازمان راه پیدا کرده، اما خودش خوب می‎دانست که چه سختی‎ها و امتحان‎ های دشواری را برای دستیابی به جایگاهش گذرانده‎ است.
 
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
به سمت در خروجی رفت و مدارک و اطلاعات مورد نیاز را که حالا در دست داشت، محکم‎تر گرفت. قفل ماشین را زد و بعد از باز شدن ماشین، پشت فرمان نشست. ماشین به نام مادرش بود و به‎ندرت و برای کارهای خاص از آن استفاده می‎کرد؛ البته به دور از چشم مادرش. همین حالا هم اگر او را می‎دید که ماشین را برداشته است، تا چند روز در خانه دعوا و فریاد بود.
لبخند کجی زد و پرونده را باز کرد تا نگاهی به اطلاعات داده شده بیندازد. زیر لــ*ب آن را خواند:
-خب خب، بزار ببینم چی داریم. باند قاچاق دختر، سه ساله که فعالیت می‎کنن و هر سری یه طوری در رفتن. به‎ به... خب چرا دختر آخه... هوم، خوبه، این سری به امارات می‎برن ظاهرا. چجوری رو کنیم شما رو قاچاقچیان عزیز؟
پرونده را بست و روی صندلی کناری گذاشت. روی فرمان با انگشتانش ضرب گرفت و لبخند مطمئنی زد.
-منتظر من باشید.
ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. علاوه بر این که، ماموریت دشواری بود، به عنوان اولین ماموریتش بعد از ارتقا هم حائز اهمیت بود. باید برنامه‎ی درست و دقیقی می‎ریخت که بتواند آن‎ها را دستگیر کند.
بعد از اینکه به خانه رسید، سریع به اتاقش رفت و پرونده را روی میز گذاشت. روی صندلی نشست و بقیه‎ ی اطلاعات را هم خواند. از صحبت‎ های تلفنی ‎شان معلوم شده‎ بود که آخر هفته ‎ی بعد، زمان خروجشان از ایران است. به خیال خودشان به صورت رمزی و پنهانی پشت تلفن صحبت می‎کردند، غافل از اینکه بعد از سه سال، صحبت‎ هایشان توسط بچه‎ های سازمان، رمزگشایی شده بود.
ظاهرا فقط دو محموله ‎ی دیگر داشتند تا برای همیشه از ایران خارج شوند و جایشان را به گروه دیگری بدهند، پس دستگیری آنها در این ماموریت‎های آخر می‎توانست ضربه بزرگی به گروهشان وارد کند؛ فقط کافی بود نقشه‎ ی منظم و بی ‎نقصی ارائه شود تا بی‎ سروصدا بتوانند نزدیک شوند و آن‎ها را دستگیر کنند.

آن روز را کامل صرف طراحی برنامه کرد و تا شب مشغول بود. بعد از این که توانست برنامه ‎ای بی نقص و دقیقی را پس از ده ساعت کار بی ‎وقفه به اتمام برساند، نفس راحتی کشید. از نقشه‎ اش مطمئن بود، اگر بچه‎ های سازمان هم آن‎طور که او می‎خواست، کمکش می‎کردند، می‎توانست این پرونده را با موفقیت ببندد.
برنامه‎ اش را لای همان پرونده گذاشت و آن را زیر تخت روی بقیه‎ ی پرونده ‎ها گذاشت. روی تخت دراز کشید تا خستگی‎ اش کم شود و چمدانش را ببندد.
او تصمیمش را گرفته ‎بود و سپهر را به مادرش ترجیح داد. تحمل چندساعته‎ ی سپهر، آن هم درصورتی که او را نمی‎دید، خیلی راحت ‎تر از تحمل همیشگی مادرش و شنیدن دادوفریادش بود.
نفس عمیقی کشید و چمدانش را روی تخت باز کرد. همه‎ی لباس‎ها و وسایل موردنیازش را جمع کرد و کاملا فشرده در چمدان جا کرد. از آن‎جایی که مثل سایر دخترها، وسایل و لباس ‎هایش زیاد نبودند، به راحتی توانست همه ‎ی آن‎ها را در یک چمدان جا کند.
بعد از اینکه آخرین لباس را هم در چمدانش گذاشت و در آن را بست، با خستگی خود را به سمت تخت کشاند. کارهای امروز او را به‎شدت خسته کرده ‎بود. فردا صبح باید وسایلش را می‎برد و در مکان جدید مستقر می‎شد. آن‎قدر خسته بود که بعد از چندثانیه، در خواب عمیقی فرو رفت.
دنیای شگفت ‎انگیز خواب، او را در خود غرق کرده ‎بود و در پیچ ‎وخم جاده ‎اش، به‎تنهایی می‎رقصید. گاه با کسی همراه و هم ‎مسیر می‎شد و گاه، تک ‎وتنها آن مسیر خطرناک را می ‎پیمایید؛ اما در هر زمان، چه با کسی و چه تنها، خود را گم نمی‎کرد و باآرامش و طمأنینه، پیچ ‎وخم‎های جاده را پشت‎سر می‎گذاشت. گاه با صدای آواز گنجشک‎ ها که طنین ‎انداز می‎شد، می‎رقصید، و گاه گیسوان پریشانش را به دست باد می‎سپرد.
با صدای زنگ ملایم گوشی ‎اش، از دنیای خیال ‎انگیز خواب، دل کند و آن را خاموش کرد. به ساعت دیواری نگاه ‎کرد. عقربه‎ های آن، ساعت نه را نشان می‎داد. نفس عمیقی کشید و از تخت گرم و نرمش به سختی جدا شد.
بعد از خوردن صبحانه ‎ای کامل، لباسش را که از شب قبل آماده کرده‎ بود، به تن کرد. چمدانش را به دست گرفت و برای بار آخر به اتاقش نگاه کرد. خالی‎تر از همیشه به‎نظر می‎ آمد. قرار بود میز و صندلی و تختش هم تا عصر به خانه‎ ی جدید، منتقل کنند.
پس از آخرین نگاه ‎ها به اتاقش، چمدان را روی زمین به‎دنبال خود کشید و از اتاق خارج شد. صدای چرخ چمدانش روی پارکت، نگاه مادرش را به خود جلب کرد. مادرش دست به کمر نگاهش کرد و گفت:
-تصمیمت رو گرفتی پس.
-نگران نباش، بهت سر می‎زنم.
-نمی‎خواد زحمت بکشی، هر وقت میخوای بیای، با سپهر بیا، حوصله ‎ات رو تکی ندارم.
حتی در آخرین لحظه‎ ها هم دلش را به درد آورد. درحالی که اشک چشمانش را پر کرده ‎بود، به‎سختی لبخندی زد و گفت:
-هیچ‎ وقت منو دوست نداشتی، نه؟
صدایش می‎لرزید. بغض کرده‎ بود. مادرش به سردی نگاهش کرد و گفت:
-من فقط به بچه‎ ام بها میدم.
-مگه من بچه‎ ات نیستم؟
 
مطهره قلیزاده سروندی

مطهره قلیزاده سروندی

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
31/7/19
44
242
33
مادرش فقط نگاهش کرد. چیزی نگفت. رویش را برگداند و به ادامه آشپزی ‎اش پرداخت. با بهت به مادرش نگاه می‎کرد. حتی او را به عنوان فرزندش هم به حساب نمی‎ آورد. سرش را پایین انداخت و به قطره اشکش که لجوجانه می‎خواستند روی گونه‎اش جاری شود، اجازه نداد. بغضش را به سختی فرو خورد و با لحنی یخ ‎زده گفت:
-خداحافظ.
و پس از پایان این وداع تلخ، به سمت در خروجی رفت و برای همیشه آن خانه را، با تمام تلخی‎هایش، ترک کرد.
ماشین نداشت و مجبور بود ماشینی کرایه کند تا به خانه برسد. چمدان را در صندوق عقب گذاشت و در صندلی ‎های عقبی ماشین نشست. دستانش را دور بازوهایش حلقه کرد و سرش را به شیشه تکیه داد. هوا ابری بود و هرلحظه ممکن بود باران بگیرد. چشمانش را بست و سعی کرد آرام بگیرد.
منظره‎ های بیرون پنجره، به تندی از نظرش می‎گذشتند و تصویری نامفهوم را به وجود می ‎آوردند. همان‎طور که سعی داشت از مناظر بیرون چیزی بفهمد، رعدوبرق شدیدی زد. در خودش جمع شد. از کودکی، صدای رعدوبرق او را به وحشت می‎ انداخت. دانه ‎های درشت باران به سرعت شیشه‎ های ماشین را پوشاندند. هوای دلش هم مانند آسمان بود؛ ابری. این همه درد و تنهایی او را درهم شکسته‎ بود. هرگز طعم شیرین محبت مادر را نچشیده‎ بود. پدرش هم که خیلی زود او را تنها گذاشته بود. به شرایطش اندیشید که حالا مجبور بود در یک خانه مشترک با سپهر زندگی کند. ابتدا فکر می‎کرد خیلی طاقت‎ فرساست اما بعد از رفتار مادرش فکر کرد که هیچ‎چیز نمی‎تواند از رفتار او بدتر باشد.
بعد از گذشت چند ساعت، به مقصد رسید. چمدان سنگینش را روی آسفالت کشید. بیرون خانه ایستاد و کلید را از درون جیبش درآورد. در را باز کرد و وارد خانه شد. حیاط زیبایش در این فصل از سال کاملا به رنگ طلایی و قرمز درآمده‎‌ بود و زیبایی مسحورکننده ‎ای داشت. زمین سنگ‎فرش شده‎ بود و باریکه ‎ی راهی وجود داشت که به عمارت می‎رسید.
عمارت بزرگ و دل‎باز، به دو بخش تقسیم می‎شد؛ یک بخش که ورودی آن به شکل آلاچیق بود، در سمت راست و بخش دیگری که کاملا عین آن بود، در سمت چپ بنا شده‎بود. این دو بخش توسط راهروی کوچکی به یکدیگر متصل می‎شد. هردو عمارت کاملا هم‎اندازه بودند و با سنگ ‎نمای سفید، پوشانده ‎شده ‎بودند.
از آن مسیر باریک که فقط به اندازه‎ ی عبور دو شخص ساخته شده‎ بود، عبور کرد. صدای چرخ چمدانش، سکوت مطلق عمارت را بهم می‎زد. هنگام عبور به چشم‎ انداز کنارش نگریست. درخت ‎های سربه‎فلک کشیده که برگ‎ هایش تازه به رنگ طلایی درآمده ‎بودند، باعث می‎شدند درخت ‎های کوچک‎تر که بینشان رشد کرده ‎بودند، به چشم نیایند. برگ قرمز لاکی درخت‎ های کوچک، زیر پایشان ریخته‎ و باد آن‎ها را پراکنده می‎کرد.
هوا گرگ ‎ومیش بود و صدای خش ‎خش برگ‎ های پاییزی که به‎ یکدیگر برخورد می‎کردند، نوای دل‎بخش حیات را، در رگ‎ هایش جاری می‎ساخت. ابرهای تیره آسمان را پوشانده‎ بودند و به همین ‎خاطر، فضا تاریک‎تر دیده‎می‎شد. گویا باز قصد بارش داشت تا دل بشوید از کینه‎ های زندگی.
چمدانش را از سه پله ‎ای که به راهروی مشترک دو عمارت می‎خورد، بالا برد و با دیدن دو جفت کفش مردانه، سرش را بالا گرفت.
می‎دانست که سپهر از شب قبل به این خانه آمده‎ و تمام وسایلش را در عمارت سمت راست، مستقر ساخته‎ است، اما آن دو تیله‎ ی عسلی را نمی ‎شناخت...
با اخم کمرنگ و چشمانی پر از پرسش به او نگاه کرد. چشمان عسلی‎ اش، اولین چیزی بود که جلب توجه می‎کرد. سپس موهای بور تیره ‎اش، که با رنگ چشمانش، عجین شده‎ بود. ته ‎ریش و ابروان هشتی، ترکیب خواستنی و جذابی را به‎وجود آورده‎ بود. هیکلش هم که مشخص بود ورزشکار است و مانند تمام پسران دیگر باشگاه می‎رود. تیشرت مشکی جذبش برای آن هوا، کمی نازک به نظر می‎رسید. شلوار جینش هم مکمل تیپ امروزی ‎اش بود.
با تک ‎سرفه ‎ی سپهر به خودش آمد و متوجه‎ شد مدت زیادی به آن غریبه نگاه می‎کند. چشمان سرد و غریبش را از جوان گرفت و روبه سپهر، جواب سلامش را داد.
پسر غریبه با لبخندی سلام کرد که جوابش، سلام خشک و سرد او بود. رو به سپهر پرسید:
-معرفی نمی‎کنی؟
-ایشون اهورا هستن، دوست من.
-خب امیدوارم مهمان یکی دو روزتون باشه، چون با وجود ایشون، نمی‎شه راحت توی ویلا گشت.
اهورا اصلا نیش ‎زبان او را متوجه نشد و در عوض با لبخندی پررنگ‎تر گفت:
-نه، نه. تو راحت باش. من حالا حالاها اینجام.
با چهره‎ای بی‎حالت او را نگاه‎کرد و گفت:
-ترجیح میدم بنده رو، شما خطاب کنید.
با این حرفش، لبخند اهورا کاملا از بین رفت. عادت داشت از همان اولین برخورد، حد هرکس را به خودش بفهماند.