درحال تایپ رمان زندگی با چشمان بسته | پیمان بهزادنیا کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Peyman_behzadnia
  • تاریخ شروع
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
نام رمان : زندگی با چشمان بسته
نام نویسنده: پیمان بهزادنیا
نام ناظر: @*SEDNA*
ژانر: درام، عاشقانه، معمایی
خلاصه: فرزام که در زندگی فعلی اش به خانواده و کارش بیشتر از هر چیزی اهمیت می دهد، هنوز در گذشته ی تلخ و مخفی خود دست و پا می زند و دیگر امیدی به ادامه ی زندگی ندارد؛ ولی خیلی تصادفی فرصتی پیش می آید که در مسیر جبران گذشته و تکرار نشدن آن قرار می گیرد؛ اما...
 
*SEDNA*

*SEDNA*

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
8/3/19
164
808
93
446634581_260040.jpg



به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
به نام خالق زندگی

مقدمه

در فضای خفقان آور و ترسناک زندگی ات سردرگم ایستاده ای. گذشته ای سیاه در پشت سرت قرار دارد که سیاهه اش غارت می کند هر آنچه را که از تو به دست می آورد؛ حتی تنهایی ات را و روبرویت حیاتی ست همچون غباری خاکستری که از رنگش به عمق تباهی آن پی می بری. نه امیدی برای قدم برداشتن داری و نه نایی برای عقب ماندن. هر طرف آوار نامردی ها و بی انصافی ها است که بر سرت خراب می شود؛ اما همچنان اصرار داری به ادامه دادن مسیری که هیچ نوری نه در آن حد است که روشنایی بخشد به آن و نه اجازه ای برای این کار دارد. نیستی برایت آرزو شده و سردی به قدری به جانت نشسته که در مقابل هر زخمی از روزگار، هیچ احساسی را بدرقه ی وجودی که مالامال از حس بی حسی ست، نمی کنی.
همه دریا شده اند و تا وقتی که غرقشان نشدی، همچنان تمنای تو را دارند؛ اما به محض یکی شدن، طوری پَست می زنند که خودت هم از خودت بی زار می شوی؛ حال آن که مرداب یک سر و گردن بالاتر است. حریص تر است و لجباز. چیزی را که می گیرد، هیچ وقت پس نمی دهد و این زندگی، بی شباهت به آن نیست. انگار کن که لمس آخرین بار دستان خود را هم به یاد نمی آوری؛ پس چگونه می توانی از اغیاری که از روح مرده ات خبر ندارند، چشم داشتی برای کمک داشته باشی؟!
این مسیری ست که تنها تو را رهسپار آن کرده اند و مجبوری که آن را به انتها برسانی؛ حتی اگر انتهایش نیز همان نیستیِ ابتدایش باشد. همان که از زاد روز نحسی که سرنوشت ها را در آن مبادله کردند و قاعده ی بازی بهم ریخت، به رنگ سیاهی در آمد.
گویند تقدیر ورق های زندگی را تقسیم می کند؛ اما ورق تو در سینه ات نهفته است. رو بازی می کنی؛ مات می شوی. سکوت می کنی؛ محکوم می شوی. گناه نمی کنی؛ مجازات می شوی. ورق را می بازی؛ اسیر می شوی.
یک آن لـ*ـب باز می کنی و فریاد می زنی "آزادی اگر گناه باشد، پس مجازات آن را می پذیرم."
اما حکم را از ازل تا ابد بر پیشانی ات کوبیده اند و توان پاک کردنش را نداری که رها شوی از بند تاوان بی گناهیِ گناهی که در نطفه خفه اش کردند و چشمانش را بستند تا مبادا بر کوس رسوایی زند؛ ولی بی خبر از هر جا سر باز زد و با سرکشی، آتش کشید به جان آنان که زبان به کام گرفتند و هیچ نگفتند.
بازگشت به روزهای کهنه، اشتباهاتت را به چشم می آورد و دوباره سایه وحشتناک زنده زنده به کام مرگ در آمدن را پشت پلک هایت می گستراند؛ اما خیلی نمی ماند. مثل خودشان ورق می زنی و دست را به نام خود می کنی. حاکم می شوی. چشم بسته انتقام می گیری.

فرزام:
برای بار هزارم چرخیدم و به پشت سرم نگاهی انداختم. چشم‌هایم دیگر به هیچ دردی نمی‌خوردند. سیاهی، تنها چیزی بود که حس می‌کردم و لحظه به لحظه، وجودم را تسخیر می‌کرد و به یک رنگیش خو می‌گرفتم. صدای گوش خراش سکوتش همانند میخی بود که به زور در عمق مغزم فرو می‌کردند. گوش‌هایم شروع به سوت کشیدن کرده بود. ترس برایم معنی نداشت؛ اما حسی می‌گفت تَوَهُمات آرام آرام می‌خواهند لباس واقعیت بپوشند. قدم‌هایم را آرام و با احتیاط بر می‌داشتم. از هر سمت احتمال خطر وجود داشت و دفاع از خود با دست خالی، کاری بود بس سخت و دشوار. کف دست‌هایم را چند بار پشت پلک‌هایم کشیدم؛ باز فایده‌ای نداشت. نابینا نبودم؛ اما شده بودم. انگار مکان و زمان متوقف شده بود و در این برهوت دنبال راه رهایی می‌گشتم؛ راهی که دیگر مطمئن بودم از اول هم وجود خارجی نداشت و من محکوم شده بودم تا ابد، تنها زندانی این زندان بی‌انتها باشم.
قدم دیگری رو به جلو برداشتم؛ اما به محض اینکه پایم به زمین رسید، تعادلم را از دست دادم و به سختی خود را سر جای قبل نگه‌داشتم. مطمئن بودم خطر این‌بار هم برایم کمین کرده و آرام نخواهد نشست. چشمانم را تا آخرین حد باز کردم و با دقت به جلو خیره شدم. باز هم سیاهی کامل بود؛ ولی انگار یک متر آن طرف‌تر، زمین تمام می شد. یا گودال بود، یا چاله و یا شاید هم پرتگاه؛ همان چیزی که همیشه در دلم واهمه می‌انداخت و مرا همچون مردابی سمت خود می‌کشاند.
سنگ کوچکی را برداشتم و آرام به جلو پرتاب کردم. صدایی نیامد. دوباره تکرار کردم، و باز هم سکوت شکسته نشد. انگار ارتفاعش بسیار‌ زیاد بود؛ مثل همیشه، نفس عمیقی کشیدم و رو به آسمان فریاد زدم.
-خدایا! صدامو می‌شنوی؟ این دیگه چه جور شکنجه‌ایه؟ این همه کشیدم؛ بس نبود؟ پس کی تموم میشه؟ مگه گناه من...
نفسم برید. می‌دانستم حق اعتراض ندارم؛ ولی مهر سکوتی که به دهانم خورده بود، بیشتر زجرم می داد. خواستم دوباره برای شکستنش نفس بگیرم؛ اما با صدای پایی به سرعت برق برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. صدای قدم‌هایی آرام و منظم شنیده می‌شد؛ اما تاری که جلوی چشم‌هایم بسته بود، ضخیم تر از آن بود که با تیزی نگاهم گسسته شود. ترس نمی‌توانست وجودم را تسخیر کند. بدتر از این‌ها را کشیده بودم.
صدا نزدیک و نزدیک‌تتر شد. تاریکی داشت با ملایمت رنگ نور به خود می دید. تارهای سیاهی یکی یکی پاره شدند و با دقت به موجود روبرویم خیره شدم. یک آن حس بی حسی عجیبی به تک تک سلول هایم هجوم آورد. زبانم بند آمد و چشمانم خواستند سیاهی روند؛ اما روشنایی اجازه ی این کار را به آن ها نداد. دختری با پاهای بــ**رهنه و لباسی سفید شبیه لباس خواب که انتهایش می رسید به سقف زانوهایش، روبرویم ایستاده بود. آبشار موهای سیاهش از پشت تا پایین کمرش رها شده بود و صورتش مثل قرص ماه در آن تاریکی، دلربایی می کرد. تیر نگاهش سمت چشمانم روانه شده بود و از آن ها دست نمی کشید. توهم بود. می دانستم فقط جادوی خیال است که این گونه دلبری می کند تا ماتش شوی و روحت را تسخیر کند. نباید نگاهش می کردم؛ اما حتی باز و بسته کردن پلک هایم نیز دست خودم نبود. چند قدم جلوتر آمد و درست مقابلم ایستاد. قدش کمی کوتاه تر از من بود. سرش را بلند کرد و دوباره در چشم هایم زل زد. ترسی که سلاله سلاله در جانم رخنه کرده بود، داشت وجودم را به لرزه می انداخت و از آیینه ی چشمانم اعلام وجود می کرد.
چند لحظه همان طور ماند. انگار از دو دو زدن مردمک هایم، متوجه اضطرابم شد و حینی که لبخند روی صورتش می نشست، کف دستش رو روی گونه ام نشاند و با شستش آرام نوازشم کرد. حس امنیت و دلگرمی و تسکین عجیبی به وجودم تزریق شد. گرمای لبخندش آرام آرام شروع کرد به خنثی کردن سرمای وجودم. نه، بی شک این دختر نمی توانست زاده ی توهمات باشد. به یقین که چیزی بیشتر از تصورات محدود من بود. قطعا یه فرشته ی زمینی بود. معصومیت داشت از صورتش می بارید.
چند لحظه با ترحم نگاهم کرد و وقتی وحشت چشمانم را از دست رفته دید، آرام از کنارم رد شد و به سمت پرتگاه رفت. هنوز یخ زبانم کامل آب نشده بود. به سختی گفتم:
-صبر کن.
ایستاد؛ ولی برنگشت. گردنش را کمی به راست متمایل و با گوشه ی چشم نگاهم کرد.
-چیزی می خوای بگی؟
صدایش، از هر صدایی رساتر و زیباتر بود. طوری مثل یک ترانه ی دلنشین، با محبت پرده های گوش را نوازش می کرد و به مغز آدم فرمـان می داد تا اسیر این جادوی پنهان شود.
-جلوتر نرو.
-واسه چی؟
-جلوت پرتگاهه.
-خب فرقش چیه؟
-یعنی چی که فرقش چیه؟! فرقش اینه که اگه یه قدم دیگه برداری، می میری.
تشخیص پوزخندش در آن حالت کار سختی نبود. سمتم چرخید و نگاهش را بهم دوخت. نی نی چشم هایش فرق کرده بود. مثل اینکه چشمه ای از غم از دلش جوشیده و با بی رحمی، کمر دیدگان پاک و رنگینش را خم کرده باشد؛ اما معلوم بود هنوز بازهم قلبش به درازای آبشار سیاه رنگِ گیسوانش، سیلی عظیم در وجودش به دوش می کشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
-مگه فرقی هم به حالم می کنه؟! آدم مرده که این چیزا حالیش نیست.
لحنش بغض آلود بود و خسته و افسرده از دردی پنهان.
-آدم مرده چیزی نداره بهش دل خوش کنه. تو چی کم داری؟
-عشق و غرور.
پوزخندی مثل خودش گوشه ی لبم نشست.
-مسخره ست. به خاطر اینا می خوای خودتو به کشتن بدی؟
دلخور نگاهم کرد. انگار انتظار داشت بیشتر، مرهم دلش شوم تا تیشه ی روحش.
-امروز فهمیدم چقدر تنهام! چقدر غریبم! چقدر خرد شدم! فهمیدم تو اوج باور مهم بودن چقدر بی ارزشم! چقدر ساده ام و کسی ارزش سادگی و مهربونیمو نمیدونه. نمیدونم چی کار کنم؟ واقعا چطور باید زندگی کنم تو این دنیای نامرد؟ دنیایی که هر کسی فقط به فکر خودشه و غرور بقیه براش مهم نیست. نمیدونم. نمیدونم باید خوب باشم یا بد؟! سالم زندگی کنم یا توی لجنزار دست و پا بزنم؟! چقدر در برابر بی مهری ها سکوت کنم؟! لبخند و مهربونیمو تا کجا ادامه بدم؟! چرا همه خوبی هامو پای حماقت و ضعفم میذارن؟!
دو مرتبه سکوت اختیار کرد. انگار داشت فکر می کرد. قطره ی اشکی از چشمش بیرون لغزید. نگاهش پایین بود. زیر لــ*ب گفت:
-دیگه کسی برام باقی نمونده؛ حتی اونی که وقتی نگاهم به نگاهش گره می خورد، آهنگ ضربان قلبم نامنظم می شد؛ اما اون تنها چیزی که تهش نثارم می کرد، فقط یه پوزخند تلخ بی انتها بود. با تموم وجود می خواستمش؛ ولی اون قدر دلم رو شکوند که هیچ کدوم از اون تیکه ها دیگه به هم نمی چسبن.
قطره ی اشک آرام آرام پایین آمد و تیغه ی چانه اش را خیس کرد .
-هر کس تو این دنیا به مراد دلش نرسید، حتما باید شکایتشو ببره اون دنیا پیش خدا بکنه؟!
-من از هیچ کس شکایت ندارم و همه رو بخشیدم. ولی سر نخواستنم دعواست و رفتنم واسه اینه که دیگه دلیلی برا موندن نمی بینم. میرم پیش اونی که منو همیشه خواسته.
پوزخندم رنگین تر شد.
-آدرسو اشتباه دادن بهت. ته این راه می رسه به اسفل السافلین. بدجور تاوان می گیرن ازت.
-ولی اینکه خودکشی نیست. خدا خودش منو به بهشتش دعوت کرده. آماده ست تا همه ی کمبود هام توی این دنیا رو جبران کنه.
یک قدم عقب رفت و درست لبه ی پرتگاه ایستاد. سریع گفتم:
-باشه. اصلا هر چی تو بگی قبول. فقط یه چیز. کی قلبت رو شکوند؟
صورتش آن قدر معصوم بود که به سختی می شد پوزخندش تمسخرآمیزش را تشخیص داد.
-چه فرقی می کنه؟
-خب شاید بشه یه کاری کرد. همیشه یه راه برای جبران هست.
رد قطره اشکی که صورتش را گلگون کرده بود، پاک کرد.
-دیگه هیچ کاری نمیشه کرد. خیلی دیر شده.
لبخندی در آن وضعیت روی صورتش نشست که هزار برابر زیباترش کرد .
-ولی اینو بدون که بخشیدمت.
چشم هایم از تعجب گرد شد. طلبکارانه پرسیدم:
-منو؟! مگه من چیکار کردم؟!
نگاهش گویای همه چیز بود؛ ولی نمی توانستم متوجه چیزی شوم. بی حرکت و منتظر ایستاده بودم که نجوایش را شنیدم.
-خیلی کارا کردی. خیلی دلم رو شکوندی؛ ولی اینو بدون که تا ابد...
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
چشمانش را به آرامی بست و دست هایش را از هم باز کرد. آماده ی پریدن شد؛ مثل پر پروازی که سبک بال و آسوده خاطر از همه ی تعلقاتش دست کشیده باشد و دیگر فکر هیچ چیز را نکند. خواستم از فرصت استفاده کنم و بگیرمش. جمله اش ناتمام مانده بود؛ ولی زودتر از من کاملش کرد. خودش را به عقب رها کرد.
-دوست دارم.
لبه ی پرتگاه ایستادم و با بهت به نوری خیره شدم که آرام آرام جای خودش را به تاریکی می داد. هنوز هم باور نمی کردم که نتوانسته بودم بگیرمش. باور نمی کردم که این دختر معصوم دیگر زنده نباشد. باور نمی کردم که این اتفاقات واقعیت داشته باشه. نه، واقعیت نداشت. واقعی نبود. خواب بود؛ مثل همیشه. باید بیدار می شدم. باید به این شکنجه پایان می دادم. باید تمامش می کردم.
ریه هایم را پر از هوا کردم و با تمام وجود داد کشیدم.
-خدا…
فریادم به قدری بلند و کش دار بود که سقف آسمان را درید و آن زندان بی انتها را به دنیای واقعی بدل کرد. با صدای فریاد نه چندان بلندی، وحشت زده از خواب پریدم. دور و برم را نگاه کردم. همه چیز سیاه بود؛ ولی با گذشت زمان، چشمانم به تاریکی عادت کرد. بردیا کنار تختم زانو زده بود و با حالتی نگران، سعی داشت آرامم کند.
-هیچی نیست. خواب دیدی.
چشم از او گرفتم و دوباره اطرافم را با دقت از نظر گذراندم. نه خبری از آن برهوت خفقان بود. نه پرتگاه و نه دخترک معصوم. انتظار نداشتم حقیقتی که آن گونه لمس کرده بودم، خوابی بیش نباشد.
بردیا لیوان آبی دستم داد. هنوز هم داشتم نفس نفس میزدم که در اتاق باز شد. فرگل بود. احتمالا از صدای فریادم، از خواب پریده بود. اول به بردیا نگاه کرد و پشت بندش به من. چند قدم جلو آمد و با نگرانی پرسید:
-چی شده فرزام؟!
بردیا که پی به حال خرابم برده بود، پیش دستی کرد.
-چیزی نیست. کابوس دیده.
-آخه یه لحظه با صدای بلند داد کشید، از خواب پریدم، گفتم شاید اتفاق بدی افتاده باشه.
- نه، نگران نشو. گفتم که، چیزی نیست. تو برو راحت بگیر بخواب.
با دودلی از اتاق بیرون رفت و خواست در را ببندد که صدایش زدم. سر جایش ایستاد و نگاهم کرد.
-مامان که بیدار نشد؟
-نه، قرص هاش خواب آورن. خودت که میدونی.
در را بست. لیوان آبی را که بردیا دستم داده بود، تا ته سر کشیدم. تا آخرین جرعه را.
-بازم همون کابوس؟
-این دفعه حرف میزد.
-چی می گفت؟
-نمیدونم، زیاد یادم نمیاد. انگار می گفت هیچ کسی دوستش نداره.
با تعجب چند لحظه نگاهم کرد و با خونسردی لــ*ب زد.
-گفتی من عوض همشون دوست دارم؟
-بخواب لاحاف سرد شد.
نیشخند محوی زد و روی تشکی که کنار تختم پهن کرده بود، دراز کشید.
-ولی این سری خیلی بد از خواب پریدی ها. گفتم خبر داشته باشی.
بد! مگر بدتر چه رنگی بود که بخواهد بالای سیاهی باشد؟! رنگِ بی رنگی؟! یا مثل عذابی که از پشت همچون خنجری در روحت فرو کنند و ندانی که کی و کجا مثل بختک بر جانت می افتد و نیشت می زند و تهش برسی به این که همان بهتر آن قدر بزند که نیشترش هم نتواند نجاتت دهد؟!
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
پتویش را تا روی سینه اش بالا کشید. پنجره ی اتاق باز بود و هوای خنک نصف شب بهاری لجبازتر از آن بود که حال و هوای زمستان را از سر بپراند.
-پسر خوب! چرا به حرفم گوش نمیدی. اصلا بیا با هم بریم پیش یه روان پزشک.
-دیوونه ها جاشون تو مریض خونه نیست. یه راست می برنشون تیمارستان.
-مگه هر کی رفت سراغ روان پزشک، دیوونه ست جناب مهندس مملکت؟!
-جنون نگرفتم که نشه درستش کرد. فقط یه خوابه. بهش فکر نکنم، درست میشم.
-یه ساله داری همینو میگی. درسته تصادفی فهمیدم؛ ولی دیگه بچه هم نیستم که بخوای سرمو کلاه بذاری. معلوم نیست از کی داری این طوری زجر می کشی.
خسته شدم از این همه سوال و جواب تکراری که تهش را باید یک جور ماست مالی می کردم.
-داری خیلی بزرگش می کنی. گفتم که چیز خاصی نیست. تموم شد و رفت.
-من به خاطر خودت گفتم. وگرنه صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
گوشی ام را از روی میز کنار تختم برداشت و به صفحه اش نگاه کردم. ساعت سه بود. همان طور که از روی تخت بلند می شدم، گفتم:
-پاشو آماده شو، نمی خوام بدرقه ی سعید رو از دست بدم.
-پروازش ساعت هشت و نیمه. هنوز زوده. از الان می خوای کجا بری؟
-نمیدونم، بلند شو بریم فقط. وسط راه یه مسجدی جایی پیدا می کنیم و نمازمون رو می خونیم. از اونجا هم میریم فرودگاه.
غرغر کنان و با نارضایتی از جاش بلند شد.
-لعنت بهم که رفیق نیمه راه نیستم دیگه.
فرودگاه مثل همیشه شلوغ بود و سعید گوشه ای از این شلوغی تنها ایستاده بود. با دیدنمان خوشحال شد و ذوق کرد. حرف می زد. از این و آن می گفت. برنامه های آینده اش را ریز به ریز برایمان توضیح می داد. انگار که بخواهد آخرین لحظات قبل از دوری را ذره به ذره غنیمت شمرد و حس دلتنگی را از خود براند. همه چیز مثل برق گذشت.
-خب بچه ها، دیگه وقت رفتنه. خوبی، بدی، حلال کنید.
به سختی، لبخندی مصنوعی روی لــ*ب نشاندم.
-حلالیت واسه اوناییه که بعد از رفتن، برگردن و به پشت سرشون هم یه نظر بندازن. تو که فراموشمون نمی کنی؟!
-چرا فراموشتون کنم؟ مگه تو این دنیا غیر از شما کسی رو دارم؟
اخم کردم و جدی شدم.
-پدر و مادرت بیشتر از ما تو رو می خوان و نگرانت هستن.
لبخند روی لبانش به پوزخندی سرد بدل شد.
-اونا اگه نگرانم بودن، از هم جدا نمی شدن. اصلا به من فکر هم نمی کنن. ببین، حتی بدرقه هم نیومدن.
چند ثانیه در خودش فرو رفت. شاید داشت به خاطرات تلخ و شیرین گذشته اش فکر می کرد و ما هم به احترامش سکوت کرده بودیم؛ ولی نباید این لحظه های آخر با هم بودن این گونه سپری می شد. خواستم لــ*ب باز کنم و بحث را به جایی دیگر بکشانم که خودش به حرف آمد.
-حالا بی خیال. بیاین آخرین مرحله رو هم رد کنیم که دیرم شد.
بردیا نزدیکتر آمد. سعید زودتر دستش را دراز کرد. هر سه دست هایمان را روی هم گذاشتیم. همیشه وقتی می خواستیم با هم عهدی ببندیم، این کار را می کردیم تا قوت دل یکدیگر شویم و یقین داشته باشیم که دو نفر دیگر، هیچ وقت پشت نفر سوم را خالی نمی کنند. سعید زودتر به حرف آمد.
-نمی خواستم تنهاتون بذارم؛ ولی قول میدم به محض تموم شدن درسم برگردم.
بردیا ساکت ایستاده بود و نگاهمان هم نمی کرد. گاهی فقط سرش را بالا می آورد و اطراف را دید می زد. نگاه قفل شده ام را از روی دستانمان تکان ندادم و لــ*ب زدم.
-از اول عمرم سعی کردم یا با کسی دوست نشم یا اگه میشم، طرفم مثل خودم تا آخرش باهام باشه. درسته از اولش با هم نبودیم؛ ولی تا آخرش با همیم.
بردیا هنوز حرفی به زبان نیاورده بود. فقط به دست هایمان زل زده بود. سعید که به این رفتار بردیا عادت نداشت، به صورتش خیره شد.
-نمی خوای چیزی بگی. الان گیت های پرواز رو می بندن ها.
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
بردیا سرش را بلند کرد. ناراحتی از چهره اش می بارید. خیلی کم پیش می آمد که صورتش، پرده ی غم به خودش بگیره.
-نمیدونم بگم یا نه ولی دلم خیلی برات تنگ میشه.
سعید بردیا را در آغـ*وش کشید و محکم به خود فشار داد. دل کندن از پسرعمه ای که از بچگی مثل برادری بزرگ هوای انسان را داشته باشد و با هر زمین خوردن دستش را بگیرد، سخت تر از این ها بود.
-قول میدم خیلی زود برگردم، قول.
سمت من چرخید و این بار مرا محکم بـ*غـل کرد.
-حواستون به همه چیز باشه. تند تند زنگ میزنم بهتون. فکر نکنین از دستم خلاص شدین ها.
بردیا حالت صورتش عوض شد و از پشت، مشت آرومی به کتف سعید زد. با خنده گفت:
-د بیا برو دیگه تا اشکمونو در نیاوردی بچه. یه کم دیگه فشار بدی آبمون رو در میاری.
کلاه لبه دارش را روی سرش گذاشت و رفت. انگار که باری سنگین از دلتنگی بر قلب های هر سه یمان گذاشته باشد. بعد از رفتنش، سوار ماشین من شدیم تا به خانه بازگردیم. بردیا ساکت نشسته بود و باز هم چیزی نمی گفت. صد درصد اتفاقی افتاده بود که صدایش در نمی آمد؛ وگرنه بردیا در حالت عادی محال بود یک لحظه هم ساکت بماند و زبان به دندان بگیرد. سرم را کمی سمتش چرخاندم.
-فکر می کردم شخصیتت فقط پابند زبونته. نمیدونستم احساساتی هم میشی.
-جلوتو نگاه کن به کشتنمون ندی.
لحنش عادی نبود؛ مثل مواقعی که کسی پا روی دمش می گذاشت .ناراحت و پکر و کمی هم آشفته و عصبی.
-دلیل این ناراحتی رو نمی تونم بفهمم. سعید که به آرزوش رسید. کلی درس خوند. کلی تلاش کرد. کلی زحمت کشید تا بتونه بدون منت از کسی، اون بورسیه رو بگیره. خودت که هر روز می دیدی. نکنه بهش حسودی می کنی؟
از پنجره به بیرون خیره شده بود.
-بحث حسادت و ناراحتی و این چیزا نیست. من فقط نگرانشم. سعید هنوز بچه ست. بیست و دو سال بیشتر نداره. تا الان تنها بود. از الان به بعد تو مملکت غریب، تنها تر هم میشه.
نگاهش رو از پنجره گرفت و به من دوخت.
-فهمیدی وقتی که سعید رو بدرقه می کردیم، باباش از پشت ستون داشت نگاهمون می کرد؟
-واقعا؟! پس چرا جلو نیومد که سعید رو بدرقه کنه؟
-برای اینکه سعید ازش متنفره. نخواست لحظه ی آخر، بیشتر از این، پسرشو ناراحت کنه.
نگاهش رو گرفت و دوباره به پیاده روهایی که داشت از آدم های شهر پر می شد، دوخت.
-سخته این همه به یه نفر نزدیک باشی؛ ولی خودتو خیلی دور از اون حس کنی. فرض کن بچه ای رو که از خون خودته، با عشق بزرگ کنی؛ ولی وقتی که به این سن رسید، بفهمی ازت متنفره. چه حالی میشی؟ واقعا خیلی سخته. دلم براشون می سوزه. رابطه بینشون خیلی وقته که بدجوری زخمی شده و عفونت کرده؛ ولی اونا به جای اینکه زخم رو ببرن و ضدعفونیش بکنن، فقط با دستمال می بندنش. از طرف دیگه هم از این ناراحتم که چرا جوونایی مثل سعید به خاطر نبود امکانات، فوج فوج دارن میرن اون طرف. چرا ما باید این جوونا رو تا این سن پرورش بدیم و حالا که وقت برداشت می رسه، ولشون کنیم به امان خدا؟ دلم می سوزه؛ از این که رنجش رو ما می کشیم؛ ولی محصول رو یکی دیگه میاد مفت برمیداره و می بره.
راست می گفت. اگه شرایط دست به دست هم می دادند، شاید می شد سعید اینجا بماند و در مملکت خود به خواسته هایش برسد. اگر پدر و مادرش با هم تفاهم داشتند؛ اگر از هم جدا نمی شدند؛ اگر اوضاع تحصیل درست و حسابی وجود داشت و آینده ی خوبی هم در انتظارش بود. اگر...اگر...اگر...و هزاران اگر دیگر. بردیا راست می گفت. سعید تا الان تنها بود. من بعد هم قرار بود تنهاتر شود.
-بپا!
فریاد بردیا مرا به خودم آورد و سریع پدال ترمز را تا ته فشار دادم. با صدای کشیده شدن تایرها بر روی آسفالت و ایستادن یهویی ماشین، به جلو پرت شدم. اگر کمربند نبود، احتمال داشت سرم به فرمان اصابت کند. پس از چند ثانیه، آرام سرم را بالا آوردم و روبرویم را نگاه کردم. اول ماشین و پشت بندش راننده اش را. چند لحظه طول کشید تا مغزم، قیافه اش را تحلیل کند؛ اما همان تحلیل چند ثانیه ای مغزم کافی بود که غیظ را به صورتم سرایت دهد و به رنگ سرخ درآوردش. این بار دیگر نمی توانستم بی تفاوت رد شوم.
با حرص از ماشین پیاده شدم؛ ولی به محض برداشتن اولین قدم، بی توجه به من گاز ماشین را گرفت و با سرعت دور شد و ماندم با حرصی که معلوم نبود می خواستم کجا خالی اش کنم و دستی که مشت شده بود و تماشای ثانیه به ثانیه دور شدنش. با این کار، اعصابم را بیشتر خرد کرد. از حرص نمی دانستم چه کار کنم. خون، خونم رو می خورد. سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
-می شناختیش؟!
-متاسفانه آره.
- کی بود؟
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
-یه دختر غد مغرور مریض افاده ای که از قضا، همسایه ی روبرویی مونه.
طوری این صفات را به او نسبت می دادم و دندان هایم را روی یکدیگر می ساییدم که انگار دوست داشتم بیشتر صدای خرد شدن استخوان های گردنش را زیر فشار پنجه هایم حس کنم تا فشردن فرمان ماشین.
-حالا چرا آمپر چسبوندی؟ نه تو مقصر بودی و نه اون. کوچه باریکه، همدیگه رو ندیدین.
راست می گفت. هیچ کدام مقصر نبودیم؛ ولی آدم خشمگین که چیزی حالی اش نیست. فقط می خواهد یه نفر یا یه چیز را پیدا کرده و حرصش را سر آن خالی کند؛ اما این یک مورد، "تومنی سنار توفیر داشت".
-خوشم نمیاد ازش. بدجوری رو اعصابمه.
-چرا؟
-چه بدونم. هر سری منو می بینه یا لبش رو کج می کنه یا چشمشو نازک می کنه یا سرشو به نشونه ی تاسف تکون میده. انگار که ارث پدرشو خوردم یه آبم روش. الانم که خودت دیدی دیگه. نه تا حالا کارش داشتم. نه یه کلوم باهاش هم صحبت شدم. نمیدونم دردش چیه که بهم رسیدنی، انگار دشمن خونیشو می بینه.
-از کی با هم همسایه هستین؟
مشغله هایم آن قدر زیاد بود که گاهی خودم هم در آن ها گم می شدم. چه رسد به فکر این گونه مسائل. به خانه رسیدیم و ماشین را جلوی در پارک کردم. با چشم به خانه ی روبرویی اشاره کردم.
-نمیدونم. یادم نیست. فکر کنم از وقتی اومدیم تهران، اینا هم اینجا بودن.
مکثی کردم و دوباره ادامه دادم.
-وقتی مادرش فوت شد، مامان به بهانه ی اینکه همسایمون هستن و زیاد فک و فامیل ندارن و چه بدونم خوبیت نداره که مراسم خاکسپاری، شلوغ نباشه، به زور منو برداشت و باهم رفتیم سر مزار. این دختره هم، همون جا سر خاک مادرش نشسته بود. با هیچ کسی کار نداشت و بی سر و صدا و آروم اشک می ریخت. وقتی چشمم بهش خورد، یه لحظه واقعا دلم به حالش سوخت؛ ولی اون تا منو دید، اولش چند ثانیه زل زد تو چشمام و بعدش، از جاش بلند شد و جلوی همه جیغ و داد زد که "چرا اینجایی؟ چرا اومدی؟ دلت خنک شد" و از اینجور حرفا. اولش چرخیدم و پشت سرم رو نگاه کردم. گفتم شاید اشتباهی شده. بعدش که فهمیدم منظورش من بودم، یه لحظه همون طوری مات و مبهوت سر جام خشکم زد. موندم چرا اون طوری رفتار کرد؟! هنوزم موندم. نه اون موقع کاری کرده بودم و نه الان. دلیل این کینه هر چی هم که باشه تا باعث نفرتش ازم بشه، به اندازه ی ابهامش یا شایدم بیشتر، خیلی مسخره ست.
گوشه ی لبش به لبخندی شیطانی کش آمد و چشمانش برق زد.
-شایدم نفرتی که این همه سال دیدی، فقط یه علاقه بوده و طرف تو کف جنابعالی مونده.
باز هم چرند و چرند و چرند. بردیا عادت به این کار داشت. برخلاف او پوزخند روی صورتم سبز شد.
-جدیدا توی آموزشگاهت کلاس نویسندگی که برگزار نمی کنی؟ چون میگن نویسنده ها خیلی خیالبافی می کنن.
-میگه که «اگر با من نبودش هیچ میلی/چرا من را گرفت زیر تریلی». درسته حالا زیر تریلی واقعی نگرفتتد؛ ولی تریلیش همچین هم غیر واقعی نبوده.
-بردیا اعصابمو خرد نکن. نه اون لیلیه و نه من مجنونش. پیاده شو بریم تو.
دوباره لبخندش شیطانی شد.
-ولی من همینجا شرط می بندم که شما لیلی و مجنون هم میشید. باور نمی کنی؟
روی کف دستش با انگشت دو خط کشید.
-این خط، اینم نشون. ببین کی گفتم.
زودتر از من پیاده شد. بیشتر از هر کسی من بردیا و سابقه ی شیطنت های دیوونه وارش را می شناختم. وقتی حرفی میزد یا درست از آب در می آمد یا کاری می کرد که درست از آب دربیاید. ابرو درهم گره زدم و وسط کوچه انگشتم را به نشانه ی تهدید، سمتش گرفتم.
-ببین بردیا! این موضوع با اون قبلی ها خیلی فرق می کنه. این سری کاری کنی، تقاصشو بدجور میدی.
-من تا حالا بدت رو خواستم؟
-داری کارای قبلیت رو تایید هم می کنی؟ واقعا یه آدم تا چه حد می تونه پررو باشه که تو هستی.
-حالا تو بگو.
-نه خیر، نخواستی. فقط هر دفعه با این بچه بازی هات اعصابمو خرد کردی.
در خانه را باز کردم.
-این دفعه من کاری نمی کنم ولی شاید...
-ولی شاید؟
-ولی شاید تقدیر یه خرده بره رو اون اعصابت.
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
با گفتن این جمله پا به فرار گذاشت. از کنار حوض کوچک مربعی شکل وسط حیاط ردشد و داخل رفت. می دانستم که به محض پا گذاشتن به خانه دنبال فرگل می گردد. انگار که نه انگار هر روزش با دیدن او به پایان می رسید؛ اما باز هم با هر بار دوری، دلش تنگ دیدار نامزدش می شد.
روزهای آدینه به سرعت سپری می شد و به شب می رسید. بردیا دنیایش در فرگل که مشغول مطالعه ی واحدهای سنگین دانشگاهش بود، خلاصه می شد. مادرم گاه در روضه ها و سفره هایی که در خانه ی همسایه های نزدیک و دور برپا بود، هم کلام زن های همسایه می شد و گاه خانه و باغچه و گل هایش را بهانه ی گذران وقت می کرد و همچون معماری ماهر، خانه ی قدیمی و آجری کوچک جنوب شهر را که به قصری نقلی و لوکس تبدیل کرده بود، هم چنان با صلابت و استوار نگه می داشت؛ اما من ...
موقع خوردن شام، بردیا که بیشتر از همه غذا خورده بود، رو به مادرم گفت:
-دستت درد نکنه مامان مریم! نمیدونم جادو می کنی چیکار می کنی، آدم میگه انگشتامم با غذا بخورم.
-نوش جان پسرم! سیر شدی؟
بردیا با تردید نگاهی به من که قفل اشتهایش شده بودم و بعد به قابلمه ی خالی از غذا انداخت.
-با این شرایط، بله.
مادر سفره را جمع کرد و به آشپزخانه برد. وسایل باقی مانده را جمع کردم و طوری که مادر و فرگل نشنوند، رو به بردیا گفتم:
-دو ساعته مثل جارو برقی نشستی اینجا و همه ی غذاها رو خوردی، آخرش دو قورت و نیمت هم باقیه. پاشو ببینم.
-که چیکار کنیم؟
-که ظرفای غذایی رو که می خواستی انگشتاتم باهاش میل کنی، بشوریم.
روی مبل راحتی تک نفره نشست و آسوده به آن تکیه داد.
-تو رو خدا اذیت نکن فرزام! بذار دو دقیقه بشینیم، غذا هضم شه. بعدش حالا وقت زیاده. خودت تنهایی میری می شوری دیگه.
-روتو برم. لنگر انداختی، دستور هم میدی.
مثل همیشه، لبخندی شیطانی زد.
-اگه ناراضی هستین، نامزدمو بدین برم یه جای دیگه لنگر بندازم.
-نامزد شما هنوز جهازش ناقصه. هر وقت کامل شد، اون موقع بیا بردار ببرش.
-پس تا کامل شدنش زحمتم میفته گردنتون.
این بار همراه با لبخند شیطانی، چشمکی هم حواله ام کرد.هیچ وقت در حرف زدن کم نمی آورد و کمیتش لنگ نمی ماند. فرگل سرش را از درگاه آشپزخانه بیرون آورد.
-بردیا! میای کمکم کنی ظرفا رو بشوریم؟
خواستم لــ*ب به سخن باز کنم که یکهو بردیا از جایش برخاست و با سرعت، سمت آشپزخانه رفت.
-پس چی شد؟ تو که می خواستی بشینی غذات هضم شه.
حین راه رفتن گردنش را سمتم چرخاند.
-یه لحظه یادم افتاد که ظرف شستن زودتر هضمش می کنه.
مادر و فرگل از این کار بردیا خنده شان گرفت. بردیا آستین هایش را بالا زد و کنار فرگل، مشغول شستن ظرف ها شد. از دور معلوم بود که یواشکی در گوش هم پچ پچ می کنند. فرگل گاها سرش را بلند می کند و از ته دل می خندد.
هر دو همدیگه را خیلی دوست داشتند. بردیا جانش برای فرگل می رفت و با دیدنش غنچه ی لبخند شکوفه ریز لبان فرگل می شد. خواهر کوچکم یک شریک بزرگ برای ادامه ی زندگی اش پیدا کرده بود و می توانست از این به بعد، برخلاف من، آرامش واقعی را حس کند و روی دیگر زندگی را هم ببیند و دیگر غم را تجربه نکند؛ اما اگر روزی غمگین شد، خیالم بابتش راحت باشد که یکی مثل بردیا هست تا همچون کوه پشتش بایستد و نگذارد که غول سختی ها از پا درش آورد.
فرگل حقش بود که از ته دل بخندد. حقش نبود مثل منی زندگی کند که من بودنش فقط شده یک زندانی خسته که ابد نوشته بر تن میله های انتظار قفسش و سعی دارد آن ها را از دیگران پنهان نگه دارد. حقش نبود و حتی اجازه ی همچین حقی را هم نداشت. بردیا هم برایم حکم برادری را داشت که نداشتم. تقریبا از وقتی که به تهران آمده بودیم، شده بود نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستم؛ تا جایی که حتی در برابر مشکلات هم پشتم را خالی نمی کرد و همیشه هوایم را داشت. او هم هم اندازه ی فرگل در زندگی اش سختی کشیده بود؛ ولی هیچ کدام برخلاف من، طعم تلخ و گس زجرآور زندگی ای را که لابه لای این همه زندگی، در این دنیای بزرگ، گم بود، حتی تصور هم نکرده بودند. خوشبختی حق جفتشان بود.
-فرزام! مامان!
از دنیای فکرها و اشک ها و دردها و رنج ها و وحشت ها و هزار درد بی درمان دیگر که با آنها استخوان ترکاندم؛ ولی از همه پنهان کردم، بیرون آمدم. وقتی واردش می شدم همچون باتلاقی کهنه ولی قدرتمند، مجال بیرون آمدن بهم نمی داد. مادر کنارم نشسته بود و صدایم میزد.
-بله؟
طلبکارانه نگاهم کرد.
-اصلا فهمیدی چی گفتم؟
 
Peyman_behzadnia

Peyman_behzadnia

کاربر ناول کافه
عضو انجمن
1/7/19
21
129
28
TBZ
سرم را پایین انداختم و به پشت گردنم دست کشیدم.
-ببخشید. فکرم مشغول بود.
-میگم امروز دختر راضیه خانم رو تو سفره دیدم. خیلی ازش خوشم اومد. یه جورایی به دلم نشست. خانوم، نجیب، خوش بر و رو، خوش اخلاق، تازه مثل خودت تحصیل کرده و با سوادم هست. خانوادشم که هر چی ازشون بگم کم گفتم. باباش که اهل محل رو اسمش قسم می خورن و بین کسبه ی بازار احترام و برو بیای خودشو داره. مامانشو هم که خودم چند ساله از نزدیک می شناسم. برادر و خواهراشم یکی از یکی بهتر. کلا خیلی خانواده ی خوبین.
کمی نزدیک تر شد و هیجان زده ولی خونسرد خواسته ی اصلی اش را آهسته زیر گوشم مطرح کرد.
-قرار بذاریم فردا شب بریم خواستگاری ؟
لبخند زدم. از همان لبخند های قلابی به احساسات مادرانه ی مادری که به خاطر فکر کردن برای خوشبخت کردن پسرش، این همه ذوق کرده بود؛ حتی با وجود اینکه می دانست باز هم خواسته اش بی سرانجام می ماند.
چرا نمی توانستم باز هم بی خیال زندگی ام شوم و در این مورد هم مثل همیشه، لبخند روی لــ*ب هایش بیاورم؟ مگر ازدواج تا کجا می توانست مرا در لجن فرو کند؟ ازدواج که چیز خوبی بود. شاید می توانست از لجنزار زندگیم نجاتم دهد؛ ولی به چه قیمت؟ به قیمت تباه کردن زندگی یه نفر دیگر؟ نه، این ناجوانمردی محض بود. بر دیوار اصول حاکم بر زندگیم حک شده بود که تباهی فقط برا یه نفر است؛ فقط یه نفر؛ فقط خودم. این باتلاق، زندگی من بود. قرار نبود با کس دیگری تقسیمش کنم. تا لحظه ی آخر فرو رفتن، یا شاید هم تا ابد.
-ول کن تو رو خدا مریم خانم! تو این هاگیر واگیر که این همه کار ریخته سرم، یه نفر دیگه رو آویزون خودم کنم که چی؟
ابروهایش درهم گره خورد و جدی شد.
-وقت زن گرفتنت گذشته. همین الانشم دیره. خدا قهرش می گیره وقتی یه جوون سالم مثل تو صاف صاف رو زمینش راه میره و هنوزم مجرده. باید ازدواج کنی.
-یعنی ازم سیر شدی و دیگه نمی خوای پیشت بمونم؟
نزدیکتر شد. سرم را در آغـ*وش گرفت و پیشانی ام را بوسید.
-قربونت برم، من همچین حرفی زدم؟! مگه من اصلا از شماها سیر میشم. فرگل رو ببین کنار بردیا چقدر خوشحاله. می خوام تو هم سر و سامون بگیری وخوشحالیتو قبل مردن ببینم.
سرم را از آغوشش بیرون کشیدم.
-خدا نکنه. این چه حرفیه که میزنی. دق و دلی کی رو دلت سنگینی کرده که می خوای دق بدیمون؟
به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
-دواهاتو خوردی؟
لبخندی روی صورتش نشست؛ از جنس مادرانه و واقعی واقعی.
-نگران نشو. هر روز سر ساعت می خورمشون.
لبخندش محو شد و دوباره لحنش را جدی کرد.
-مزه ی دهنشونو بگی نگی فهمیدم. یه کم روت شناخت دارن و همچین هم نارضا نیستن. چی میگی؟ بریم خواستگاری؟
می دانستم دنباله ی این کلاف را ول نخواهد کرد و همین دلیلی بر کلافگی ام می شود. باید این زن را درست و حسابی قانع می کردم وگرنه دست بردار نبود.
-ببین مادر من! خودت که میدونی مشکلاتم زیاده. یکی دوتا هم نیستن. کارهای شرکت از یه طرف، دانشگاه و بند و بساط عروسی فرگل هم از طرف دیگه. پیدا کردن خونه و بقیه چیزا رو هم که دیگه نمیگم. باور کن سخته برام وقتی از هر طرف زیر فشارم، این طوری بخوام زیر بار به این سنگینی برم.
لــ*ب هایش را گشود تا چیزی بگوید؛ ولی سریع و مصمم تر از قبل ادامه دادم.
-میدونم، میدونم. دوست داری که خوشبختیمو ببینی؛ ولی باور کن منم فعلا نمی تونم. مخصوصا که طرف رو اصلا تا حالا ندیدم.
-خب می بینیش، اگه پسندیدی که هیچ. اگه نخواستیش هم دختر که قحط نیست. یکی دیگه.
-یه کم صبر چیزی از کسی کم نمی کنه. خودت داری میگی قحط نیست.
-می ترسم کار به جایی برسه که چند صباح دیگه که موهات رفته رفته سفید شد، از صبری که کردی پشیمون بشی و برگردی بهم بگی چرا واست کاری نکردم.
فکرش را نمی کردم این قدر جدی شود. چهره اش کمی مغموم شده بود و نمی خواستم این گونه ببینمش. نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی دستانش گذاشتم.
-یه کم بهم وقت بده. سخته؛ ولی قول می دم لبخند به لبت بیارم.
انگشتش را به شانه ی تهدید سمتم گرفت.
-این دفعه، دیگه دفعه ی آخر بود. یادت نره حرف زدی. اگه فراموش کنی، به ارواح خاک آقات، خودم میرم با سلیقه ی خودم برات زن می گیرم. تو هم باید قبول کنی.
آرام در آغـوش گرفتمش.
-تو هرچی بگی، چشم بسته قبوله مریم خانم!
احساس رضایت را می توانستم از محکم تر شدن حلقه ی دستانش به دور کمرم احساس کنم.
***