درحال‌تایپ رمان زنجیر| حنانه کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع paradox
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
***
تلاش می‌کنم تمام وسایل ضروری‌ام را در کوله پشتی کوچکم جای دهم؛ مادرم همچنان اصرار می‌کند تا پدر از سفر منصرف شود و پدر همچنان از پذیرشِ اصرارهای مادرم امتناع می‌ورزد. از چرخش و نزدیک‌تر شدن صدایش به گوش‌هایم متوجه می‌شوم من را مخاطب قرار داده:
- حداقل تو بمون.
نگاهی به اگنس که بدون توجه به دوری چند روزۀ پدر و برادرانش مشغولِ بازی است می‌اندازم و مجدّد وسایلم را بررسی می‌کنم تا کم و کاستی نداشته باشم:
- مامان لطفاً باز شروع نکن؛ ما قبلاً در این مورد صحبت کردیم.
زیرچشمی چهرۀ مادرم را از نظر می‌گذرانم؛ چشمان به اشک نشسته‌اش بغض را در گلوی من هم می‌نشاند اما پیش از آنکه قطره اشکی صورتِ عاری از ریشم را خیس کند، بغضم را پشتِ غرورم مخفی می‌کنم و چشم در چشمان مادر می‌دوزم:
- بهت قول می‌دیم خیلی زود می‌گذره.
لبخند کمرنگش هم نمی‌تواند بغض درون نگاهش را از بین ببرد؛ نگاه از من می‌دزدد و به همسرش که در تلاطم جمع کردنِ وسایل پرواز است می‌اندازد:
- چند روز طول می‌کشه؟
کوله‌ام را از روی فرش برمی‌دارم و روی دوشم می‌اندازم تا در آماده شدن از ویگن و پدر پیشی گرفته باشم؛ سنگینیِ کوله پشتی برای لحظه‌ای کمرم را به طرفِ زمین می‌کشاند اما دست به کمر می‌گیرم و قامت راست می‌کنم؛ تماشای وداعِ نه چندان عاشقانۀ پدر و مادرم کامم را پیش از رفتن تلخ می‌کند؛ چشم از آن دو می‌گیرم و به سمت اگنس می‌روم تا برای آخرین بار چشمانِ طوسی‌اش را ببینم؛ از پشت سر جثۀ ظریفش را از نظر می‌گذارنم و با شیطنت می‌گویم:
- اگنس ما داریم می‌ریم.
تلویزیون به جمله‌ام واکنش نشان می‌دهد اما خواهرم نه، گویا او بیشتر از مادر به سفرهای پی در پیِ کاریِ پدرم عادت کرده است؛ نزدیک می‌شوم و دم اسبیِ کوچک مشکی‌اش را از پشت می‌کشم. همین تلنگر او را از دنیای شیرین بازی خارج می‌کند. دست به موهایش می‌کشد و می‌غرد:
- چیکار می‌کنی؟ موهام درد گرفت.
کنارش زانو می‌زنم و لبخندِ خبیثی روی لبانم می‌نشیند:
- دلت برام تنگ نمی‌شه؟
حرصش را در لحنش خالی می‌کند:
- معلومه که نه، وقتی هستی همیشه اذیتم می‌کنی.
نگاهم به دستگاهِ بازی‌اش می‌افتد و دستم به طرف دکمۀ خاموش حرکت می‌کند:
- پس حالا که دلت تنگ نمی‌شه از اول بازی کن.
انگشت اشاره‌ام را روی دکمه می‌گذارم و اگنس ملتمسانه اشک می‌ریزد:
- نه نکن؛ دلم تنگ میشه حالا برو دیگه.
جیغ‌های اگنس، صدای پدرم را بلند می‌کند:
- هِرمِس سربه سرش نذار؛ بیا بریم داره دیر میشه.
قصد دارد زیر لــ*ب بغرد اما موفق نیست و بلند می‌گوید:
- به پرواز نمی‌رسیم.
علی رغم اینکه ندایی در درونم عجیب وسوسه‌ام می‌کند تا دستگاه را خاموش و مجبورش کنم تا بازی را از ابتدا سر بگیرد، اما طاقت دیدن گریه‌هایش را ندارم؛ گونۀ گُل انداخته از تحرّک زیادش را می‌بوسم و به سمت حیاط راه می‌افتم. در حالِ پایین رفتن از پله‌های سفیدِ حیاط می‌پرسم:
- ویگن نمیاد؟
پدر سوییچ را در ماشین به رنگِ شب می‌چرخاند و درش را باز می‌کند:
- توی شرکت منتظرمونه.
مادر با دیدنم آغوشش را برای بدرقه باز می‌کند؛ به آغـ*وش گرمش پناه می‌برم و عطرِ خوشِ زنانه‌ای که فقط از وجود یک مادر ساطع می‌شود را به ریه‌هایم می‌فرستم. صدای بغض آلودش در گوشم می‌پیچد:
- مراقب خودتون باشید.
اشک‌های پنهانی و بغض‌های آشکارش پاهایم را برای رفتن سست می‌کند؛ اما تصمیم من باید عملی شود و من همراه پدر و ویگن به سفری که روزها در ذهنم تجسم می‌کردم بروم؛ سفر به قاره‌ای متفاوت با زندگی متفاوت، آفریقا! شانۀ مادر را از روی پیراهنِ سفید نازک می‌بوسم و بیش از آنکه احساس مادرانه‌اش منصرفم کند، آغوشش را ترک می‌کنم.
- خیالت راحت، هیچ بلایی سرمون نمیاد.
و بوقِ کوتاهِ پدر هشدار دیگریست که دیر شدنمان را فریاد می‌زند. به احترام ویگن، عقب می‌نشینم و درحالی که ماشین از حیاطِ بزرگ خانه خارج می‌شود خداحافظی مادر را پاسخ و دستانم را در هوای سردِ ماشین تکان می‌دهم.
 
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
***
درد در تک تک عضلات تنم می‌نشیند؛ سنگینی قلبم سبکیِ جسمم را هدف قرار می‌دهد و صدایِ ممتدِ ضربان قلب در گوشم می‌پیچد؛ به دستانم نگاه می‌کنم و نگاهم را از آن‌ها گرفته و به جسمِ رو به موتِ خوابیده بر تخت می‌اندازم؛ صدای غالبی که گوشم را هدف قرار داده و خط ممتدِ سبز نقش بسته بر دستگاه مردنم را فریاد می‌زند؛ تماشای صحنه‌هایی که میان جسم و روحم هماهنگی نیست مهر دیگری بر مرگم می‌کوبد؛ جسمم بر روی تخت و روحم مضطرب از مرگ کالبدش از بالا شاهدِ جان بخشی دیگریست که فایده‌ای نخواهد داشت؛ خاطراتم از خردسالی که خود را شناختم تا لحظه‌ای که سمِ سیتروتاکسین راشناسایی کردم و به کمای مغزی رفتم، در ذهنم مرور می‌شود و من با هر گذر خاطراتِ تلخ و شیرین نگاهم را به آسمان‌ها می‌دوزم؛ سی و چهار سال زندگی برای من کافی نیست؛ نگاهی به جسمی که بر اثرِ شوکِ دستگاهِ در دست زن بر روی تخت بالا و پایین می‌پرد می‌اندازم و فریاد «من می‌خواهم زنده بمانم» در گلویم خفه می‌شود و جز خودم هیچ کس التماسم را نمی‌شنود. نگاهم روی مردی می‌افتد که هراسان بالای سرم می‌چرخد و تلاش می‌کند تا علاوه بر کنترل اضطرابش، دستورات زن را اطاعت کند. صدای زن در میانِ صدای دستگاه می‌پیچد:
- بذار روی صد و پنجاه.
باز شوکِ دیگر و پرتاب شدن جسمِ بی جانم؛ پس از سال‌ها تحمّل درد شکنجه و عذاب، برای نخستین بار وسوسۀ زندگی و زنده ماندن روحم را برای بازگشت به جسمم می‌کشاند و انگار هیچ چیز جز روحم خواهانِ بازگشت من نیست؛ زن نگاهی به دستگاه می‌اندازد و وحشت زده فریاد می‌زند:
- صد و هشتاد!
دستگاه با قفسه سینه‌ام اصابت می‌کند و من پیش از آنکه شاهدِ کشیده شدنِ پارچۀ سفید بر جسمم باشم، با یک تلنگر از فضایی که در آن هستم فاصله می‌گیرم و سنگینی حاکم بر جسمم بازگشتِ روحم را نوید می‌دهد. صدای هیجان زدۀ زن را این بار در کنار گوشم می‌شنوم:
- خدایا شکرت؛ برگشت.
و بخاری که بر روی دستگاه تنفسم نقش می‌بندد، روحم را لبریز از آسایش می‌کند.

***
ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها از حبسِ من در این جهنم می‌گذرد و من تظاهر به عادت می‌کنم؛ عادت به ماندن، عادت به رنج و عادت به سخره گرفتن مرگ؛ پس از دقایق پی در پیِ حرکت بر روی ماسه‌های ناهموار گودال، ترشیِ لیمو را زیر زبانم مزه مزه می‌کنم تا حالت تهوع ناشی از تکان‌های بی وقفۀ جیپ از بین برود؛ جعبۀ حاوی شیشه‌های درمان را از صندوق عقب خارج می‌کنم و پس از پاک کردنِ عرق‌های نشسته روی پیشانی‌ام، با احتیاط به داخلِ آزمایشگاه می‌برم؛ مبادا به جرمِ شکستن محمولۀ جان بخش بیست و چهار ساعت جهنمی را در غل و زنجیر غار متعفن و مخوف باشم. سربازِ جوانی که بر خلاف سایرِ سربازها سبز پوش یونیفرم خاکستری بر تن دارد، با خروجِ کلمۀ عقاب به زبانِ بومیِ اتیوپی از مقابل درب کنار می‌رود و دستانش را به قصد ورود رمز عبور بر روی دکمه‌های نارنجی رنگِ کنار درب حرکت می‌دهد؛ با ورود آخرین کلمه نمایشگر نارنجی به رنگ سبز تبدیل می‌شود و کلمۀ درست بر روی آن نقش می‌بندد؛ صدای نسبتاً بلندِ باز شدن کرکرۀ با عظمت آزمایشگاه از من استقبال می‌کند. در بدوِ ورود نورِ سفید آزمایشگاه چشمانم را مجبور به بستن می‌کند و از ترکیبِ بویِ تندِ مواد آزمایشی و در‌مانی بینی‌ام را جمع می‌کنم. صدایِ بم مسؤل آزمایشگاه به قصد راهنمایی برای مسیریابی در گوشم می‌پیچد:
- بذارشون زیر میز.
اطراف را از نظر می‌گذارنم و برای قرار دادن جعبه خم می‌شوم؛ افکار سردرگم باز ذهنم را هدف قرار می‌دهد و توجهّم را از اطراف می‌کاهد؛ خواهری که تلاش می‌کنم در همین فاصلۀ کوتاه ساعات دوریمان را حساب و سنش را محاسبه کنم؛ شاید چند روزی باشد که پا در یازدهمین سال از زندگی‌اش گذاشته باشد؛ شاید هم محاسباتِ من از گذرِ روزها اشتباه باشد و برای من چندین سال سپری شده. برای من دیگر زمستان و تابستانی وجود ندارد تا از شدت سرما به زیرِ پتو و در کنارِ شومینۀ بخزم و از گرما و استحمام اجباری هر روزه شکوه کنم؛ دیگر بهار و پاییزی نیست تا از اعتدالش لذّت ببرم و در هوایش تنفس کنم؛ این‌جا هر روز و هر ماه جهنم است. چشمان درشتِ از حدقه بیرون زدۀ محبوس درون شیشۀ استوایی افکارم را فراری می‌دهد و از مشاهدۀ ناگهانی انبوهِ مارمولک‌های مخفی زیر میز، وحشت وجودم را فرا می‌گیرد. به عقب می‌پرم و صدایِ کوتاه حاصل از وحشت ریزی از گلویم خارج می‌شود؛ چشمانِ بیدار یک مارمولکِ مرده چیزی نیست که در هرحال حاضر خواهان دیدنش باشم. دستم را بر روی قفسه سینه‌ام می‌گذارم و تلاش می‌کنم قلبی را که در سینه بی تابی می‌کند مهار کنم. زیرلب می‌گویم:
- خدای من!
 
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
لبخند تمسخرآمیزِ پزشک آزمایشگاه که ترسم را به سخره می‌گیرد، عوض آنکه لبخند روی لبانم بنشاند از کبر و غرور بی حد و حصرش روانی‌ام می‌کند؛ برای آن‌ها که فقط خود را برتر می‌دانند و علامۀ دهر، حیرت و سرگردانی دیگران یک سرگرمی گذرا برای جبران خشکی اوقاتشان است. به سمتم بازمی‌گردد. عینکش را بین موهای جوگندمی جای می‌دهد و با خشکی کنایه می‌زند:
- موجودِ مرده که ترس نداره.
خیسیِ عرق را در میان انگشتان محبوس در دستکش پشمینم احساس می‌کنم؛ دستم را مشت می‌کنم و در حالی که تظاهر می‌کنم مغرور تر از او هستم خونسرد پاسخ می‌دهم:
- درسته؛ زنده‌های امثال تو بیشتر ترس دارن تا ده‌ها مارمولک محبوس تو شیشه.
این بار قهقهه می‌زند و بدون کوچکترین توجهی به من، کارش را از سر می‌گیرد:
- امانتی‌هارو فرستادی، حالا برو جلوی دست و پاهام نباش.
کاش به جایِ جعبۀ کمک‌های اولیّه جعبۀ مهمات را به همراه داشتم تا مغزِ این پزشک از خود راضی را سوراخ می‌کردم؛ افسوس که تنها دارایی کشنده‌ام همان داروهای شفابخش است. زبانِ تند و تیزش را به حال خویش رها می‌کنم و راهروی طویل آزمایشگاه را ترک می‌کنم. پشتِ فرمان جیپ می‌نشینم و ذهنم به سمت مارمولک‌های محبوس در شیشه کشیده می‌شود. با فکری در ذهنم می‌چرخد لبخند خبیثی روی لبانم جا خوش می‌کند؛ مهم نیست تفکراتم به قیمتِ جانم خاتمه یابد یا شکنجه و زندانی شدنم، من باید پاسخِ مرد مغرور را بدهم. همین امشب تصمیمم را عملی می‌کنم. دستی به ریش قهوه‌ای بلندم می‌کشم و ماشین را روشن می‌کنم.
خورشیدی که بر زمینِ داغ داناکیل تابیده راه رفتن را بر زمینِ خاکی‌اش دشوار می‌سازد؛ تاول‌های ترکیدۀ کف پاهایم توان قدم برداشتن را صلب می‌کنند؛ نمی‌دانم تا کی قرار است برای ملاقات با این مافوقِ شوم و مأموریت‌های سریِ مسخره، چشم بسته و پابرهنه مسیر طی کنم و نبینم و با اختیار خودم راه نروم. سرباز مسیرمان را کج می‌کند و از سردیِ سنگ‌های زیرپایم متوجه می‌شوم که پس از پیاده روی طولانی و دردناک، عاقبت به محل اسکان مافوق رسیده‌ایم. چشم بندم را کنار می‌زند و چشمان درخشان مافوق به همراه سربازی که نقابِ معروف را بر صورت دارد اولین چیزی است که در تاریکی مطلق به چشم می‌خورد؛ سرباز شانه‌ام را به سمت پایین فشار می‌دهد و من تازه قرار فراموش شده را به خاطر می‌آورم؛ زانو می‌زنم و سوزش تاول‌ها اشک در چشمانم می‌نشاند؛ لبانم را گاز می‌گیرم تا مبادا اشکی بر گونه‌ام بریزد و حرف زدن را برایم دشوار کند. مافوق می‌گوید:
- وقت تنگه؛ کارت رو بگو و برو.
نفسم را بیرون می‌فرستم و تلاش می‌کنم بر اضطرابی که به دلیلِ نزدیک شدن به نقشه‌ام وجودم را فرا گرفته مسلط شوم.
- امروز ظهر که محموله‌ها رو به آزمایشگاه بردم اطراف گودال رفت و آمدهای مشکوک دیدم.
- چنین چیزی امکان نداره؛ سربازان من کوچکترین مورد مشکوکی ببیند، من رو در جریان می‌ذارند.
- شاید به این دلیل شما رو در جریان نذاشتن که اونا هم تظاهر می‌کردن خودی هستند.
اندکی مکث می‌کند و می‌گوید:
- منظورت چیه؟
لبخندی می‌زنم و پاسخ می‌دهم:
- من فکر می‌کنم ممکنه جاسوس بوده باشن؛ یونیفرم‌های خاکستری بر تن داشتند.
از چشمانِ مشوش درخشانش می‌خوانم که نگرانی از کشته شدن سربازهای لــ*بِ مرزش وجودش را آمیخته از ترس کرده. زیرلب می‌گوید:
- باید نیروی تجسّس بفرستم.
در گفتنِ سخن زیرلب چندان موفق نیست و به قدری موفق نیست تا بتواند زیرلب سخن بگوید. پاسخ می‌دهم:
- اگه اجازه بدید من هم همراهشون برم.
 
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
از تنگ شدن چشمانش به وضوح اخم روی پیشانی‌اش قابل تشخیص است. با تحکم می‌گوید:
- معلومه که اجازه نمی‌دم؛ تو هنوز تازه کاری و راهِ مقابله با جاسوس‌هارو بلد نیستی.
- من هم قصد ندارم باهاشون رو در رو بشم؛ اما فقط من می‌دونم که ممکنه کجا رفته باشن؛ چون کسی جز من اون‌ها رو ندید.
از صدای پاهایش بر سنگ‌های سختِ غار حرکتش به اطراف را تشخیص می‌دهم:
- نیازی نیست؛ این گودال چندان بزرگ نیست که پیدا کردن چند نفر غیرخودی درونش دشوار باشه.
مشت دستانم از عصبانیت در تاریکی غار مشخص نیست و چه خوب که به قصدِ عدم شناسایی ملاقات‌ها فقط در تاریکی برگزار می‌شود. خود را خونسرد نشان می‌دهم:
- فاصلۀ اسکان سربازان تا آزمایشگاه با ماشین حدودِ بیست دقیقه طول کشید؛ تجسس از این هم زمان برتره.
با عصبانیت به طرفم می‌آید؛ از گام‌های بلندش بر روی سنگ‌ها می‌توانم مقدار خشم درونی‌اش را حدس بزنم. کنار گوشم فریاد می‌زند:
- یک بار دیگه روی حرف من حرف بزنی حکم مرگ خودت رو امضا کردی.
گستاخ‌تر از آن هستم که تسلیم شوم یا بترسم؛ پوزخندی می‌زنم سرم را پایین می‌اندازم تا با فرودِ آب دهانم بر صورتش حکم قطع سرم را به جلادش ندهد. نمی‌دانم از کی به اندازه‌ای دست از جان شسته‌ام که پیِ همه چیز را بر تنم می‌مالم جز اطاعت هرعملی از من سر می‌زند؛ شاید از همان روزی که هواپیمای لعنتی سقوط کرد و من با چشمانِ خودم در آتش سوختن پدر و برادرم را دیدم. اندام درشت مافوق در نخستینِ روز ملاقات در خاطرم می‌نشیند و آرزو می‌کنم کاش ویگن به جایِ من بازماندۀ سقوط بود؛ او هرگز تن به زنده ماندن در عوضِ تعلیم در این سازمان نمی‌داد و مرگ را با عزّت‌تر می‌دانست؛ اما من طمعِ ادامه به زندگیِ نکبت‌بارم وجودم را فرا می‌گیرد و سوگندی می‌خورم که تا جان در بدن دارم گریبانم را گرفته و رها نخواهد کرد. سرباز دستش را پشت شانه‌ام می‌گذارد و این یعنی پایان ملاقاتِ مستبدانۀ من و مافوق. از روی زمین بلند می‌شوم و پیش از آنکه غار را ترک کنیم صدای مافوق متوقفمان می‌کند:
- صبر کن؛ توهم می‌تونی همراه گروه تجسّس بری.
خوشحال می‌شوم از اینکه پشتم به اوست و برق در چشمانم دیده نمی‌شود. به سمتش بازمی‌گردم و باز صدایش در گوشم زنگ می‌خورد:
- به‌خاطر هوش خوبی که داری بهتره ترفیع بگیری؛ اما اگه اشتباهی دیده باشی یا خطایی ازت سر بزنه عواقبش پای خودته.
- بله قربان.
به سرباز دست راستش علامت می‌دهد تا تیم تجسس را برای مقابله با جاسوسانِ خیالی آماده کند؛ سرباز من را به سمتِ مقرمان هدایت می‌کند تا تجهیزات مورد نیازم را بردارم و افتخارِ همراهی با تیم تجسس نصیبم شود. جلیقۀ ضد گلوله‌ام را برتن می‌کنم و پیش از حرکت به سمت انبار داروها می‌روم؛ تنها چیزی که می‌تواند همه چیز را طبیعی جلوه دهد یک مرگِ خاموش است؛ در این شکنجه‌گاه شفابخش همه چیز یافت می‌شود جز وسیله‌ای مناسب برای التیامِ زخم‌ها. با صدای سربازی که با عصبانیت نامم را فریاد می‌زند سراسیمه انبار را ترک می‌کنم و به سمت صاحب صدا می‌شتابم. خودم را لعنت می‌کنم که چرا حواسم به گذر عقربه‌های پر سرعت نبود و از عبورشان غافل شدم اما سرزنش و لعن فرستادن دیگر فایده‌ای ندارد. چشمانِ سرخش را به صورتم می‌دوزد و با عصبانیت می‌گوید:
- کدوم گوری بودی؟
من من کنان پاسخ می‌دهم:
- فکر کردم شاید نیاز باشه وسایل ضروری همراهم ببرم.
از تأخیرم که مشکوک می‌شود اسلحه‌اش را زمین می‌گذارد و تک تک اجزای بدنم را می‌گردد؛ اگر در حوزۀ اختیاراتش بریدن اجزای بدن هم قرار داشت بدون شک دل و روده و میانِ استخوان‌های بدنم را نیز جست و جو می‌کرد. از گشتن که فارغ می‌شود مجدّد اسلحه را در دست می‌گیرد و می‌غرد:
- این‌جا ما تعیین می‌کنیم که چی ضروریه و چی نیست.
- بله، معذرت می‌خوام.
پشتش را به من می‌کند:
- کمتر از پنج دقیقۀ دیگه یک پیکاپِ مشکی جلوی صخره منتظرته؛ دیر برسی بدون تو تجسّس آغاز میشه.
بازهم می‌غرد و غرولندهایش من را به یاد پیرمردهای بی حوصله می‌اندازد:
- ما انقدر وقت نداریم که تو بخوای برای ما ناز کنی.
توجهّی به غرغرهایش نشان نمی‌دهم و غار را ترک می‌کنم؛ ماسکِ عقابم را بر صورت می‌زنم و مقابل صخره‌های اندوخته از خس و خاشاک توقف می‌کنم.
 
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
نور چراغ‌های جلوی اتومبیل پیکاپ تنها نشانه‌ایست که تشخیص ماشین سیاه را در دل تاریکی شب امکان پذیر می‌سازد؛ عقب را از سر اجبارِ پر بودن صندلیِ کنار شاگرد انتخاب می‌کنم و در کنار دو سرنشین می‌نشینم؛ محیط خشک ماشین بارِ خستگی بیش از حد را بر وجودم تحمیل می‌کند و کلت‌های مخفی شده در زیرکمربند سربازان نفس را در سینه حبس می‌کند؛ پیش از آنکه ماشین به آزمایشگاه برسد و نیروی تجسس کار خودش را آغاز کند، صدایم را بم‌تر از حد معمول می‌کنم تا حتّی بر اساس صدایم هم نتوانند شخص زیر ماسک را تشخیص بدهند.
- توی این محوطه مورد مشکوکی دیدم؛ یه گشت می‌زنم اگه مورد مشکوکی نبود برمی‌گردم.
شخصی که کنار راننده نشسته زبان باز می‌کند:
- نه، ما اجازه نداریم تو رو برای تجسس بفرستیم؛ هر جا موردی هست علامت بده تا دو نفر بررسی کنند.
دستانم را مشت می‌کنم و غیضم را به دست مشت شده‌ام انتقال می‌دهم؛ مبادا حرفی بزنم و حرفم نقشه‌هایم را نقش بر آب کند. خونسرد پاسخ می‌دهم:
- دقیقاً تو همین نقطه یک مورد مشکوک مشاهده شد.
ماشین از حرکت بازمی‌ایستد و راننده گویا من را نمی‌بیند یا نمی‌خواهد ببیند. به سمت عقب بازمی‌گردد و به دو نفری که کنارم نشسته‌اند می‌گوید:
- شمال و شرق رو پوشش بدید؛ هر مورد مشکوکی دیدید سریع بی‌سیم بزنید تا تجهیزات رو بفرستم.
صدای بمش در گوشم می‌چرخد و من هرچه به ذهنم فشار می‌آورم هرگز صاحب صدا را نمی‌شناسم؛ سربازان گودال به اندازه‌ای زیاد هستند که تفکیک آن‌ها از یکدیگر کار راحتی نباشد. بازهم صدای بمی که این بار شخصِ کنار دستش را مخاطب قرار داده در گوشمان می‌پیچد:
- شما دونفر کنار ماشین بمونید.
اطاعت فرمان را بدون هیچ واکنشی نشان می‌دهند؛ دستش که به سمت دستگیرۀ در می‌رود، دو سرباز از ماشین پیاده و در تاریکی گودال ناپدید می‌شوند. من می‌مانم و سربازی که باید راهی برای رهایی از او بیابم. نمی‌دانم چند دقیقه می‌گذرد؛ هر دقیقه همانند ساعت و ساعت‌ها می‌گذرد. لحظه‌ای کوتاه به شیشۀ ماشین می‌چسبم و وحشت زده از دیدنِ سیاهی متحرک پشت تپه‌ها لــ*ب می‌زنم:
- یک چیزی اون‌جاست.
به دلیلِ ترسی که در صدایم آمیخته می‌شود منظورم را متوجه نمی‌شود؛ به سمتم می‌چرخد تا جمله‌ام را تکرار کنم.
- یک سیاهی پشت تپه‌ها در حال تکون خوردنه.
نگاهی گذرا به شیشه می‌اندازد و خونسردی‌اش خونم را به جوش می‌آورد. با غیض می‌گویم:
-این رفتارِ خودسرانه‌ات رو به مافوق گزارش می‌دم.
کهنه‌کار بودنش نسبت به منِ تازه وارد، ترس از مافوق را تعلمیش داده. پوزخندی می‌زند و بیسیم سیاه رنگ را از جیب شلوار یونیفرمش بیرون می‌کشد. در حالی که تلاش می‌کنم غرولندهایش را در زیر صدایِ خش خش بیسیم تشخیص بدهم، صدایِ شخص منتظر نقشه‌هایم را برهم می‌زند و اعصابم را مخدوش می‌کند.
- ان 212، پیغام!
- وسیله‌ای برای بهتر دیده شدن.
چند ثانیه خشِ ممتد و صدای شخص پشت بیسیم: مشکی!
- دریافت شد.
با هر لحظه نزدیکی به رفع حس کنجکاوی که عجیب درونم را قلقلک می‌دهد، اضطراب کل وجودم را فرا می‌گیرد و نفس‌هایم به شماره می‌افتد؛ نفس عمیقی می‌کشم و دست به سمتِ قفسه سینه‌ام می‌برم تا قلبی که وحشیانه به استخوان‌های جناغ سینه‌ام کوبیده می‌شود رام کنم.
 
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
کارشناس دلنوشته
منتقد دلنوشته
2/2/20
489
4,443
93
21
Esf
سرباز بیسیم را مجدّد میانِ کمربندش جای می‌دهد و با دست بردن در کولۀ مشکی و خروج دوربین شکاری از آن کلمات رمزی‌اش فاش می‌شود؛ از ماشین پیاده می‌شود و دوربین را مقابل چشمانش قرار می‌دهد و با تنظیمِ کاهش و افزایش زوم تلاش می‌کند سایه‌های سیاه را در دلِ سیاهی شب تشخیص دهد. وقت زیادی برایم باقی نمانده تا با ناز کردن و کنترل اضطرابم بر بادش دهم و سرافکنده به سربازی که عصبانی داخل ماشین بازمی‌گردد آبی بر آتش نقشه‌هایم بریزم. لوله را مقابل دهانم می‌گیرم و در آن می‌دمم؛ مادۀ کوچک روی گردنِ سرباز فرود می‌آید و علی رغمِ تلاشی که بر هوشیاری می‌کند دوربین از دستش می‌افتد و پیکرش به شدت با زمین برخورد می‌کند. نفسم را آسوده بیرون می‌فرستم و از ماشین پیاده می‌شوم؛ پیکرِ نیمه جان سرباز را از نظر می‌گذرانم و پیش از آنکه دیر شود، به سمت درب دیگر آزمایشگاه می‌شتابم.
پشت تپه‌ها کمین می‌کنم و چشم به نگهبان درب ورودی می‌دوزم؛ تفاوتش با سربازان پایگاه سؤالیست که ذهنم را درگیر کرده اما اهمیتی برایم ندارد؛ چرا که همه چیز در این سازمانِ شوم باید خاص و متفاوت باشد. مادۀ کوچک دیگری درون لوله قرار می‌دهم و فرودِ ماده بر قفسه سینۀ نگهبان، برای مدت اندکی بیحال می‌کند و با یک پیاده روی کوتاه تعادلش را از دست می‌دهد و پخش بر زمین می‌شود.
پیکر عریان سرباز را در گوشه‌ای خارج از دید انتقال می‌دهم و چراغ قوه را بر صورت نوجوانش می‌گیرم؛ پوزخند روی لبانم جا خوش می‌کند؛ هدفِ سازمان از انتخاب جوانان و نوجوانان چه می‌تواند باشد جز شست و شوی مغزی در همان عنفوان جوانی؟ یقیناً تغییر اذهان نوجوان نوزده ساله به مراتب آسان‌تر از مردی با چهل و پنجاه دهه زندگی می‌باشد؛ آن‌ها از همان آغاز ذهن کارمندانش را برای پیشبرد وقایع آماده می‌کند و از آن‌ها ربات می‌سازد. شیلد سیاه را روی صورتم تنظیم می‌کنم و مقابل دربِ آزمایشگاه توقف می‌کنم؛ دستانم را بر روی اعدادی که بر اثرِ فشارهای مکرر انگشت کمرنگ شده بودند حرکت می‌دهم و سبزی مانیتور کوچک لبخند رضایت را بر لبانم می‌نشاند؛ چراغ قوه را در راهروی طویل آزمایشگاه می‌چرخانم و به دنبال جایگاه مسؤل می‌گردم.
- کی اونجاست؟
فریاد نگهبانی که از قسمت دیگر آزمایشگاه به گوش می‌رسد سبب می‌شود تا نور چراغ قوه را خاموش کنم و قامتم را راست. صدای پاهایش نزدیک می‌شود و با قرار گرفتن نور چراغ قوه بر صورتم به بهانۀ دردی که چشم‌هایم را رنج می‌دهد، دستم را مقابل صورتم می‌گیرم و سرم را به طرف دیگر می‌چرخانم. در همان حالت می‌گویم:
- نگهبان درب سوم هستم؛ یک نفر از سازمان برای بردن مارمولک‌ها اومده.
چراغ قوه را پایین می‌گیرد و دستش را مقابل نور زننده‌اش می‌گذارد.
- مارمولک‌ها؟ اما هنوز آزمایش تکمیل نشده.
صدایم به سببِ انعکاس در طلق ضخیم شیشه مانند تغییر می‌یابد و بم‌تر به نظر می‌رسد.
- به من حرفی از تکمیل آزمایش نزدن؛ فقط گفتن نتیجۀ پیشبرد رو تا الان اعلام کنم.
پروندۀ سبز رنگ در دستش را به سمتم می‌گیرد اما پیش از آنکه به دستم بدهد، پشیمان، موشکافانه براندازم می‌کند و می‌پرسد:
- سرباز کجاست؟ همین‌جا؟
- نه پنج کیلومتری شرق آزمایشگاه؛ می‌تونید استعلام بگیرید.
بازهم نگاهم می‌کند و تردیدش کلافه‌ام می‌کند؛ عاقبت تصمیم می‌گیرد سخنم را بپذیرد و می‌داند اگر استعلام هم بگیرد پاسخی جز تایید سخنان من نمی‌گیرد؛ پس پرونده را به دستم می‌دهد.
- بعد از بررسی پرونده رو برگردون؛ مسؤل آزمایشگاه بهش نیاز داره.
سرم را به نشانۀ اطاعت به پایین حرکت می‌دهم و آزمایشگاه را ترک می‌کنم. چراغ قوه را بر نتایج حاصل از قتل عام مارمولک‌ها می‌چرخانم و با هر جمله که می‌خوانم آشکار شدن رازهای سازمان برایم بیشتر سهولت می‌پذیرد؛ سازمانی که به نامِ اجرای عدالت اعمال تروریستی انجام می‌دهد و عقیده‌اش کشتن برای بقاست. سمی که هیچ دکتری از وجود آن مطلع نیست و تنها به وسیلۀ دکترهای معتمد سازمان به مرحلۀ تولید می‌رسد و گلوله‌های زهرآگین که تنها محققّین این سازمان می‌سازند و می‌کشند. می‌خوانم و با هر کلمه بغض گلویم را می‌فشارد و از پیوستن به این کشتارگاه پشیمانم می‌کند؛ نخستین روز دردناک آوارگی در کشورِ غریب مصر در خاطرم نقش می‌بندد و آرزو می‌کنم کاش به جای توقف ماشین کارکنان سازمان، ماشینی با سرعت با من برخورد می‌کرد و جانم را می‌ستاند.
- سم سیتروتاکسین، گرفته شده از رودۀ مارمولک که با آمیخته شدنش به سلاح سرد و گرم فرد را می‌کشد؛ عوارض آن در خون کبودی دور زخم و بوی نامتعفن، همانند گوشت فاسد و درد غیرعادی در عضلات بدن است؛ با افزایش درد و حرکت بیشتر سم در بدن فرد به حالت اغما می‌رود و نهایت به کام مرگ کشیده می‌شود.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote