درحال نگارش رمان زخم‌های شکسته | نرجس شهبازی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Narjes_Shahbazii
  • تاریخ شروع
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
《به‌نام خدای لوح و قلم،
حقیقت‌نگار وجود و عدم،
خدایی که داننده‌ی رازهاست،
نخستین سرآغاز، آغازهاست.》



نام رمان:زخم‌های شکسته
ژانر:عاشقانه
نام نویسنده:نرجس شهبازی کاربر انجمن ناول کافه
ناظر: @پریسا حسن زاده
خلاصه رمان:
دختری‌ست سراسر عشق.
دختری که عشق را در تمام خودش حس می‌کند.
دختری که جای ترس از عشق خواهان عشق زیاد است.
عشقی شیرین، اما با مزه، مزه‌های تلخ.
به دنبال عشقی‌ست، اما آن عشق برایش ممنوعه می‌شود. ممنوعه‌ای، با رضایت! اما بی‌رضایت. بی‌مهابا، جلو می‌رود، بی‌مهابا زانو می‌زند، بی‌مهابا جنگ را می‌پذیرد و پیروزی را از آن خود، می‌کند!

سخنی از نویسنده:
سلام دوستان، خواهشی داشتم از همه‌تون.
حرف روانشناس، وسط رمان، حرف‌های من درآوردی هسته. یعنی اصلا، اون مریضی که اواسط رمان، بهش پی می‌بریم! واقعی نیسته و چیزی مابین تخیلات من هسته، البته من نمیدونم، اما تا جایی که اطلاع دارم، کسی مبتلا به همچین بیماری روانی نشده، شاید بوده و من اطلاعی نداشتم. و اینکه خودم آدم تخیل پذیری هستم، این بیماری رو، در این رمانم جلوه دادم.
غیراز بیماری، این رمان کاملا واقعی هست و براساس واقعیت نوشته شده.
 
آخرین ویرایش:
پریسا حسن زاده

پریسا حسن زاده

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
ناظر رمان
21/4/19
23
158
28
IMG_20180816_173709_883.jpg

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
صدای سنگ‌ریزه‌های زیر پایم، لبخند را بر لبم مهمان کرد. موبایلم را بالا گرفتم و صفحه‌اش را بوسیدم. امروز برای بار پنجم اسم پدر، روی صفحه‌اش ظاهر شده!
عموحسین با لبخند به سمتم آمد و گفت:《آماده باش! داریم میریم سیرچ، خونه‌ی بابابزرگت》
لبخندی که این روزها زیاد مهمان لــ*ب‌هایم می‌شد، به صورت پرمهرش زدم و باشه‌ای گفتم. این روز‌ها که پدرم نبود، مهمان دوتاعموهایم بودم! خانه‌ی ما با خانه‌ی آن‌ها در یک حیاط بود.
سیرچ خانه‌ی پدر مادر مرحومم است، زیاد به آن‌جا می‌رویم، برای اینکه، زن‌عمویم که خاله‌ام می‌شود زیاد دلتنگ پدرش می‌شود. من‌هم آن‌جا هم‌صحبت زیاد دارم و با آن‌ها مسافر سیرچ می‌شوم.
نیازی به تعویض لباس‌ها نیست، مگر سیرچ برای من جایی است که بخواهم تیپ بزنم؟ با همین لباس و شلوار هندی، که پدر از زاهدان آورده است می‌روم! تابه‌حال کسی مرا این‌گونه ندیده است، شالش هم بزرگ است و مناسب.
با‌ خوش‌حالی به سمت معصومه‌ می‌دوم و می‌گویم:《معص، ما داریم میریم سیرچ میای؟‌‌》
معصومه با خوش‌حالی می‌گوید:《عموحسین ایناهم میان؟ ماهم داریم میریم، چون دایی‌ت اینا اومدن.》
لبخندی زدم، معصومه با نگرانی گفت:《خوب شد، شهاب و شاهین نیستن که بیان‌》
تعجب کردم، مگر شهاب و شاهین نمی‌دانستند که الان وقت آمدن به سیرچ نیست؟ هرچند این سفر چندساعته، برای ماهم خطرناک است.
سری تکان دادم:《شهاب چرا اینجوری می‌کنه؟ مگه نمی‌دونه جونشون تو خطره؟‌》
شانه‌ای بالا انداخت و چیزی نگفت، با صدای زن‌عمو که صدایش می‌زد از من دور شد و به سمت خانه‌شان رفت.
به سمت خانه‌ی عمو حسین دویدم و سمیه را صدا زدم. بیرون آمد و گفت‌:《آلا رو پیدا کردی؟‌》
با یادآوری آلا رنگ از رخم پرید:《به‌خدا بابام زنگ زد، یادم رفت. الان میرم.》
شروع کردم به دویدن، آلا و آیدن را یادم رفته بود، دوتا نیم‌وجبی که من حیران یه دنبال‌شان می‌گشتم.
صدای خنده‌شان از پشت خانه‌ی ما آمد. از کنار درخت بزرگ کالیکتوس رد شدم که درحال بازی دیدمشان، آیدن چهارساله با آلا شش ساله. دست به کمر ایستادم و گفتم:《پاشید بیاید، بیاید داریم میریم》
آیدن و آلا با ترس به هم نگاه کردند:《نترسید، به سمیه نمیگم.》
**
عموحسین و خاله زیبا درحال خواندن، سوره بودند تا مبادا سلطانی‌ها ببینند ما به سیرچ آمده‌ایم و کار ناشایستی انجام دهند.
دوماه می‌شود که قاتل امیرپسرعموی بزرگم که خانه‌اش بم است را اعدام کرده‌اند و حال دنبال انتقام از ما هستند.
امیر هم بی‌گناه کشته شد، امیر سه‌سال فراری بود با اینکه خطایی نکرده بود، یک روز که برگشت بم کشته شد، آن‌هم به دلیل اینکه پسرخاله‌اش انتقام خون پدرش را از آن‌ها گرفته. دنیای عجیبی بود و ما در این دنیای عجیب، گیر کرده‌ایم.
از کنار خانه‌های‌شان رد شدیم، بین خانه‌های آن‌ها و ما فقط یک‌کیلومتر فاصله بود و بین خانه‌ها فقط یک پمپ‌بنزین و سه یا چهار سوپر کوچک و بزرگ بود.
صدای سنگ‌ریزه‌های زیرچرخ ماشین بند فکرم را پاره کرد و فهمیدم از سلطانی‌ها گذشتیم و وارد جاده خاکی شدیم. از دور پسرخاله‌ام علی را دیدم که برایمان دست تکان می‌داد، من هم دستم را برایش تکان دادم، بسیار دوستش داشتم، تنها من و پسردایی‌مان از عشق دوران کودکی‌اش باخبر بودیم. چهارسال از خودم کوچک‌تر بود، پانزده سال سن داشت.
از ماشین پیاده شدیم، پدربزرگم، حاج‌صادق با اعصای آهنی‌اش آرام، آرام به سمت‌مان می‌آمد. به سمت‌ش رفتم و در آغـ*وش گرفتم‌ش. بعد اعدام قاتل دیگر ندیدمش. مرا به خود فشرد پیشانی‌ام را بوسید:《خوبی بابا؟》
خندیدم و خم شدم:《حاجی رو که دیدم بهتر شدم.》
همه می‌گویند، حاجی مادرم را بسیار دوست داشته، برای همین از تمام نوه‌ها برایش عزیزتر هستم. مادرم را در سن ده سال‌گی از دست دادم و با پدرم زندگی می‌کنم، پدرم در مؤسسه‌ی خیره‌ی زاهدان کار می‌کند و مجبور است ماه‌ به ماه به زاهدان سفر کند. من می‌مانم به همراه‌ دو عمویم که در یک حیاط باهم زندگی می‌کنیم. نفس‌عمیقی کشیدم و بالبخند به سمت مادربزرگم رفتم، بغلش کردم و گونه‌اش را بوسیدم. وارد خانه که شدم، جمع بلند شده‌ای را دیدم که مشتاق به من زول زده بودند. لبخندی زدم و با تک، تک‌شان سلام و احوال‌پرسی کردم. دوتا از دایی‌ها که خانه‌شان شیراز بود، آمده بودند. نگاه‌های گاه و بی‌گاه سامان، پسردایی‌ام، بوهای خوبی نمی‌داد، شاید بخواهد بحث پنج‌سال پیش را وسط بکشد.
نگاهم را از او گرفتم و به معصومه نگاه کردم که با چشمانی ریز شده به سامان نگاه می‌کرد. با آرنجم به شانه‌اش زدم و گفتم:《بریم خونه عمه گلی》
باشه‌ای گفت و هردو بلند شدیم و از خانه بیرون زدیم‌، عصر بود و هوا خنک و ابری بود، جان می‌داد برای قدم زدن. هم‌قدم شدیم که با لحن ملتمسی گفتم:《معصومه، بیا بریم سوپر! به خدا خیلی وقته نرفتیم.》
چشمانش را گشاد کرد و گفت:《معلوم هست چی میگی؟ وضعیت‌مونو درک نمی‌کنی؟‌》
با ناله گفتم:《معصومه! ما که تا اینجاشو اومدیم، بیا بریم.‌》
نگران نگاهم کرد و گفت:《بریم، اما غیراز سوپر جای دیگه نریم》
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
سرم را تکان می‌دهم و حرفش را تایید می‌کنم. از کنار زمین کشاورزی دایی‌ام می‌گذریم و به سوپر می‌رسیم. فقط می‌خواهم، سلطانی در این سوپر نباشد! صاحب سوپر مارا می‌شناخت و فامیل می‌شدیم‌، اما بسیار دور. وارد که شدیم، با دیدن ما بلند شد و سلام کرد. ماهم جوابش را دادیم، دلیلی نداشت وقتی که فامیل آن‌هاهم می‌شد جواب سلامش را ندهیم، آن‌ها فامیل‌های ماهم می‌شوند! این حرف را بارها به شاهین که گفته است جواب سلامش را ندهیم گفته‌ام. نصف آدم‌هایی که آن‌جا بودند، مشکی پوش بودند و نشان‌دهنده این بود، که همه سلطانی هستند. بعد برداشتن، خوراکی‌ها به بوفه رفتیم تا حساب کند.
پسری مشکی پوش و ‌زیبا، کنار صاحب‌سوپر، آقاهمایون ایستاده بود. سنگینی نگاهش را حس کردم و دیدم خم شد و خیره به ما درگوش آقاهمایون چیزی گفت و آقاهمایون حرفش را تایید کرد، حتی فهمیدم درگوش آقاهمایون چه گفت. اخم‌هایم را درهم کردم و به او خیره شدم، شاید از رو برود، از رو که نرفت، هیچ بیشتر به من خیره شد. قلبم به لرزش افتاده بود، انگار، بزرگ‌ترین زلزله در قلب من راه افتاده بود. سریع نگاهم را از آن گرفتم و به معصومه که سرش پایین بود و با ریش‌های شالش بازی می‌کرد، دوختم. اخم کرده بود، حتما آن‌هم متوجه این موضوع شده بود. لرزش دستانم را حس می‌کردم! قطعا این از ترس نبود، چون حس ترس را نداشتم. حسی مات بود، حسی که تا به حال تجربه‌اش نکردم!
سریع حساب کردیم و از آن‌جا بیرون زدیم، معصومه با خیال راحت نفسش را بیرون داد و گفت:《به خیر گذشت.》
خندیدم و گفتم:《معصومه، چرا نمی‌فهمی؟ ما دختریم، اونا حق ندارن به ما دست بزنن، چه برسه بخوان مارو بکشن》
دستانش را مشت کرد و گفت:《پسره خیلی داشت نگاهت می‌کرد، یه‌جوری بود، بد نبود، بلکه خوب بود. لبخندشو دیدی؟ چه خریدارانه داشت نگاهت می‌کرد.》
قلبم بیشتر به سینه‌ام کوبید، انگار از این حرف خوشش آمده باشد، می‌ترسیدم، نکند حسی که نسبت به آن پسر چشم مشکی که حتی اسمش را نمی‌دانم چیزی باعث شکستم شود.
معصومه به شانه‌ام زدو گفت:《یگانه! ببین سامان و، چرا اینجوری می‌کنه؟》
به جایی که اشاره کرده بود، نگاه کردم، دستانش را بالا گرفته بود و داد می‌زد. صدایش به اینجا نمی‌رسید، اما مشخص بود، فریاد می‌زند. هراسان به سمتش دویدیم و صدایش می‌زدیم. به‌حالت عادی برگشت و باترس نگاه‌مان کرد. به نفس‌، نفس افتاده بودیم، با عصبانیت گفت:《شما اونور چی‌کار می‌کردید؟ مگه نرفتین خونه عمه‌ت؟ اصلا کی به شما اجازه داده برید اونور؟》
معصومه، اخم‌هایش را درهم کرد و گفت:《ببخشید شما چی‌کاره‌ی مایید که باید ازتون اجازه بگیریم؟ دل‌مون خواست، رفتیم! به شما ربطی نداره.》
از این زبان تند و تیز معصومه، در برابر جنس مخالف خوشم می‌آمد. سامان که انگار توقع، همچین رفتاری را از معصومه‌ی آرام و محجوب نداشت بهت‌ش زده بود. لبانم را در دهانم فرو کردم، تا جلوی خنده‌ام را بگیرم.
دست معصومه را گرفتم و گفتم:《بیا بریم، بعضیا لیاقت نگرانی رو ندارن، بهشون رو می‌دیم، از سروکوله‌مون بالا میرن.》
معصومه پوزخندی زد و دنبالم آمد!
این‌بار قصد داشتیم، به خانه‌ی عمه برویم.
چند نفری را در راه دیدیم، با همه‌ی آن‌ها سلام و علیک کردیم!
فاطمه ظرف آخری را در، آب‌چکان قرار داد و گفت:《خوبه، مثلا معصومه هر روز بیاد با تو‌، برید به کلاسا برسید.》
نگاهی به معصومه که درحال خوردن پرتقالش بود کردم و گفتم:《نمیاد خانم! میگه همون سال دیگه میرم.》
معصومه شانه‌ای بالا انداخت و گفت:《یگانه، امسال که کنکور و قبول نشد، امسالم بیخیال شه و انقد کلاس نره. سال بعد هردو باهم کلاس می‌ریم و کنکور شرکت می‌کنیم.》
بد هم نمی‌گفت، بهتر هم می‌شد کمی بیشتر بخوانم. فاطمه کنارمان نشست و مریم هم به جمع‌مان اضافه شد. مریم و فاطمه بیست و یک سال سن داشتند، اختلاف سنی زیادی با آن‌ها نداشتیم، باهم راحت بودیم. مریم حال‌مان را پرسید، و ما باحوصله و آرام جواب دادیم. با اینکه مریم دخترخاله‌ام بود، اما رابطه‌ی چندانی باهم نداشتیم. مثلا گاه، گاه هم‌را جایی می‌دیدیم و برای سر کردن وقت، باهم حرف می‌زدیم. خاله زیبا می‌گفت که تمام دوستانش سلطانی هستند و با آن‌ها رابطه‌ی گرمی دارد، و تمامی آن‌ها را می‌شناسد.
مریم ریز خندید و گفت:《داشتید پشت سر کی حرف می‌زدین؟ ها؟》
فاطمه ضربه‌ای به کله‌ی او زد و گفت:《ما که شبیه تو نیستیم، ما خیلی گل تریم》
پشت‌بند حرفش پشت‌چشمی نازک می‌کند و مریم ایش کش‌داری را به زبان آورد و صورتش را به سمت مخالف ما چرخاند. موبایل معصومه زنگ خورد و خبر از این می‌داد که باید به خانه بر می‌گشتیم. نگاهی به ساعت کردم، هشت شب را نشان می‌داد. خیلی زود گذشته بود، یادم می‌آید، وقتی به اینجا رسیدیم، ساعت شش بود. معصومه خطاب به من گفت:《خونه‌ی مریم اینا دعوتیم، بریم.》
رو به فاطمه گفتم:《فاطمه، توهم بیا بریم! اینجا که تنهایی، عمه رفته خونه سلطان، خوبیت نداره اینجا تنهایی.》
مریم سرش را تکان داد و گفت:《آره، یالا پاشو برو، رو حرف یگانه خانم نمی‌شه حرف آورد.》
خندیدم، خنده‌ای که درد را همراه خود داشت، چرا روی حرف من نمی‌شد حرف آورد؟ به خاطر ترحمی که نسبت به من داشتند؟ به‌خاطر این‌که مادر نداشتم؟ مادر نداشتم، اما پدری داشتم که از مادر، برایم مادرتر بود! سرم را پایین انداختم و ناخن‌هایم را به بازی گرفتم.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
سعی کردم به چیزی فکر نکنم، منظوری نداشت، می‌خواست فاطمه حتما به خانه‌شان برود. شاید هم به‌خاطر قلب ناراحتم بود، باز مشکلی ندارد، حرف بدی نزد که بخواهم ناراحت شوم، شاید کس دیگری جزء من بود، از این حرف خوشش می‌آمد و ذوق می‌کرد. فاطمه لباس‌های راحتی‌اش را عوض کرد و هردو به سمت خانه‌ی خاله مهسا رفتیم. احیانا سمیه از دستم شاکی است‌، چون قرار بود سیرچ را باهم بگذرانیم. سمیه دخترعمو حسین بود. عمو حسین چهارفرزند داشت، بزرگ‌ترین سماء سی و یک سال سن داشت و خانه‌اش بم بود، یک پسردوساله به نام امیرمهدی، خیلی دوستش داشتم، وقتی یک‌سالش بود دیوانه‌وار مرا دوست داشت، اما الان چشم دیدن من را ندارد. دومین فرزندش، سمیه بود که بیست و هشت سال سن داشت و شوهرش فاریاب، در معدن کار می‌کرد و خودش همراه عموحسین زندگی می‌کند و صاحب آلا و آیدن شیطان است. سومین بچه‌اش محمد است، بیست وشش ساله است و ازدواج کرده و خانه‌اش اصفهان است، زنش نوه‌عموی پدرم است و به خاطر شغل محمد به اصفهان رفته‌اند، صاحب یک فرزند یک‌ساله به نام احسان بودند که جان مرا برای خودش می‌برد. و آخرین فرزندش علی، بیست و سه‌سالش است و ازدواج کرده، قشم در ارتش است و پرستار یک بیمارستان در قشم است. البته، هم‌نام عمو است! به خاطر اینکه، اسم علی، برای طالعش در آمده، این اسم را رویش گذاشته بودند.
عموعلی سه‌فرزند دارد، شهاب، عقد کرده و فعلا با نامزدش راور است، شاهین که یک‌سال از من بزرگ‌تر است و معصومه یک سال از من کوچک‌تر.
این‌ها و یک سنگ‌قبر سرد، خانواده‌ی من و پدرم بودند.
وارد خانه که شدیم، صدای خنده و جیغ‌های بچه‌ها گوش‌مان را پر کردند. با خنده کنار سمیه نشستم که نگاه بدی نثارم کرد، با خنده گفتم:《چیه؟ به‌خدا معصومه نزاشت بیام.》
تنها فردی که با من صادق بود و صمیمی، سمیه بود. شاید این حال خوب را مدیون او هستم. خندید و مهربان گفت:《منم وقت نداشتم که بیام، خونه‌ی حاجی رو تمیز کردیم.》
سامان را دیدم که با اخم به من و معصومه خیره است. با اشتیاق اتفاق عصر، را برای سمیه تعریف کردم. کم مانده بود، در همان مجلس، قهقهه‌ای سر دهد:《دیوانه‌ست احتمالا، این همه تعریفی که خاله اینا ازش می‌کنن، اشتباهه.》
سرم را تکان داده و با چشم‌های ریز شده‌ی سامان مواجه می‌شوم. حتما فهمیده که این ماجرا را برای سمیه گفتم، چون تمام مواقعی که تعریف می‌کردم، نگاهم به قیافه‌ی جذاب و نحسش بود.
با معصومه و سمیه، وارد اتاق شدیم، مریم و فاطمه هم آمدند. علی به همراه امیرعلی پسر دایی‌ام سرشان با موبایل‌شان گرم بود و بازی می‌کردند، دورهم نشستیم و شروع به غیبت کردن، کردیم. گه‌گاه ذهنم به سمت آن پسر چشم‌مشکی پرواز می‌کرد.
بعد صرف شام، قصد رفتن کردیم، چون زیاد خوب نبود و خطرناک می‌شد.
عمو در آینه به عقب نگاه کرد و گفت‌:《این کیه؟ پارس سفید، از سیرچ داره دنبال‌مون میاد.》
بآترس برگشتم عقب، با دیدن قیافه‌اش رنگ از رخم پرید، همان پسر در سوپر آقاهمایون بود. یعنی قصد کشتن کسی را دارد، که دنبال ما راه افتاده است؟ قلبم دیوانه‌وار به سینه‌ام می‌کوبیدم. مردد بودم، بگویم او را در سوپر دیده‌ام، یا نه! شاید برای خودم بد شود، پس چیزی نمی‌گویم.
با عموعلی تماس گرفت و موضوع را به آن‌ها هم گفت. تصمیم به این گرفتن که گوشه‌ای بایستند، تا ببینند دنبال آن‌ها هست یا نه. کنار سوپرمارکت بزرگی ایستادند که با سرعت زیادی از کنارمان گذشتند. حدس می‌زدم فهمیده باشد، فهمیده‌ایم دنبال‌مان است. بعد از پنج دقیقه ماهم حرکت کردیم.
‌**
چهار انگشتش را در جیب شلوارش قرار داده بود، انگشت شصتش بیرون از جیبش بود، همان ژستی که در سوپر به خود گرفته بود. عرق سرد از لابه‌لای موهایم، روی پیشانی‌ام پایین آمد. اینجا چه می‌کند؟ برای بردن آشغال‌های خانه به سرکوچه آمدم، که دیدمش. باترس به او خیره شدم، در چشمانش چیز نامفهومی موج می‌زد. چیزی که حس خوبی را جز ترس به من می‌داد.
شاهین سرش را از در بیرون آورد و با اخم صدایم کرد تا زودتر برگردم، خودش هم، کنار در منتظر ایستاد. کاش می‌شد به شاهین گفت، اما اگر بگویم، مساوی می‌شود با جنگ و دعوا بین شاهین و آن پسر بی‌نام و نشان. شاهین ابروهایش را بالا داد و گفت:《چت شده؟ رنگ به رو نداری.》
مجبور شدم بگویم:《نزدیک بود ماشینی باهام برخورد کنه، خیلی ترسیدم.》
امشب شاهین و شهاب برگشته بودند و دعوای درست و حسابی راه انداخته بودند. من که می‌ترسیدم جلویشان، سرم را بلند کنم، چه برسد به زبان درازی؟
قبل از ورودم، نگاهی به سر کوچه انداختم، هنوز همان حالت بود اما، با لبخند خیره به ما. سریع وارد شدم، امروز را خانه‌ی عموعلی سر می‌کردم و از فردا خانه‌ی عمو حسین. این بود قانونی که عموهایم برایم، وضع کرده‌اند. تنها می‌توان گفت که کنار آن‌ها خوشبختی را حس می‌کنم و فقط کنار آن‌ها می‌توانم خوشبخت زندگی کنم.
وارد خانه‌ی عموعلی شدم، معصومه را درحال درس خواندن دیدم. امسال کنکور قبول نشدم و منتظر سال بعد هستم، معصومه می‌گوید، دوسال دیگر باهم کنکور بدهیم و فکر نکنم عموها و پدرم بگذارند، که سال بعد تنها کنکور دهم.
عموعلی بازنشسته‌ی آموزش و پرورش بود، یعنی هنوز بازنشسته نشده و امسال، سال آخرش هست و به‌خاطر همین، مدیر مدرسه شده و اداره را کنار گذاشته. عموحسین هم بازنشسته‌ی مرکزبهداشت است، الان تقریبا دوسالی می‌شود که بازنشسته شده است.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
با سلام بلندی‌، کنارش جا گرفتم! جواب سلامم را با مهربانی داد، عینکش را پایین آورد و گفت:《پدرت زنگ زده بهت! جواب ندادی. نگران شده بود، بهش یه زنگ بزن》
موبایلم را در خانه گذاشته بودم، فکر نمی‌کردم پدر دیگر زنگ بزند! نیم‌ساعت قبل باهم تماس داشتیم.
زن‌عمو از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:《غذا بکشم؟ گشنه‌اید؟》
زیاد اهل غذا نبودم و برایم فرق نمی‌کرد. منتظر به عمو نگاه کردم، روبه من گفت:《تو گشنه‌ای؟ اگه یگان گشنه‌ست بکشید.》
سرم را تکان دادم:《هر وقت خودتون می‌خورید، بخورید! من برام زیاد فرقی نداره.》
شهاب از اتاق بیرون آمد و گفت:《من گشنه‌م بکشید.》
کنار عمو نشست و بحث شرکتی که در راور تاسیس کرده بود، را باز کرد.
بلند شدم و به کمک زن‌عمو رفتم.

ظرف‌هارا پاک می‌کردم، زن‌عمو کنارم نشسته بود و با سبزی‌هارا برای امشب پاک می‌کرد. قرار بود تمام فامیل، برای امشب، عقیقه‌ی آیدن بیایند. خندیدم و گفتم:《اون شب انقد ترسیدم! شبش می‌ترسیدم بیان منو خفه کنن.》
زن‌عمو خنده‌ی دلبرانه‌ای می‌کند و می‌گوید:《تو رو مثل معصوم می‌بینن، چرا بیان خفه‌ت کنن؟》
صدای خنده‌اش بلندتر شد:《ترس نداره، میگم اون روز چقد ساکت بودی》
شریک خنده‌اش شدم، آخرین ظرف را روی، آب‌چکان گذاشتم.
صدای عموحسین آمد، اسمم را صدا می‌زد. بااجازه‌ای گفتم و به سمتش رفتم!
کارت‌اعتباری‌اش را داد و خواست، تا سرکوچه برم و وسیله‌ای را برایش بگیرم.
مانتو را درست کردم و در را بستم. برگشتم و همانا، دیدن همان پسر، سرکوچه کنار بقالی محله. قلبم انگار زیرگلویم می‌زند و هرآن ممکن است بیرون بیاید.
نفس‌عمیقی می‌کشم و با دستانی لرزان به سمت بقالی می‌روم. از شانس خوبم، در ورودی بقالی پشت به کوچه، و روبه‌روی خیابان است.
با سری پایین از کنارش می‌گذرم، نگاه خیره‌اش را به نیم‌رخم می‌دوزد. وارد بقالی می‌شوم و نفس لرزانم را بیرون می‌دهم. نمی‌شد گفت سوپر، چون بسیار کوچک بود و نام بقالی برایش بس بود.
آقاهاشم با دیدنم لبخندی زد و گفت:《چی می‌خواید خانم وفائی؟》
لبخندی به رویش می‌زنم:《خودم بر می‌دارم آقاهاشم، ممنون.》
وسیله را برداشتم و کارت را دستش دادم، تعارف می‌کرد که کارت نکشد، اما با اصرار زیاد من کارت را کشید.
باسرعت از کنارش رد شدم، چندقدمی از او فاصله داشتم که گفت:《یگانه خانم!》
قلبم ایستاد، پاهایم همان‌جا خشک شدند. حالا که فکر می‌کنم، شانس خوب این بود، در بقالی به این سمت بود، اگر آقاهاشم می‌دید، قطعا بدبخت می‌شدم. دوباره صدایش آمد:《باید باهم حرف بزنیم.》
برگشتم، چشمانم را بستم و با مکث باز کردم:《ببین آقای نمیدونم کی هستی! ما با شما کاری نداریم، پس شماهم با ما کاری نداشته باشید، خودتونم می‌دونید که ما بی‌گناهیم، ما مگه کسی‌و کشتیم؟ دولت اعدام کرد اون بی‌پدرو، برید یعقه‌ی دولتو بگیرید. الان چندشبه اینجا کشیک میدی که چی؟ اونایی که شما می‌خواید اینجا نیستن، نیستن، نیستن، نیستن، شک داری بیا داخل بگرد، بفرمایید، بیاید ببینید..》
با دست به در خانه‌مان اشاره می‌کنم.
ابروهایش بالا رفته بود و چشمانش گشاد:《نه، خب من از این جنگ‌های طایفه‌ای خوشم نمیاد. من...》
میان حرفش ادامه دادم:《خوش‌تون نمیاد؟ پس چرا اینجایید؟ چرا نمی‌رید خونه‌تون؟》
سرش را پایین گرفت، دستش را از جیبش بیرون آورد و میان موهای پرپشتش کشید:《خب، من با خود شما کار دارم.》
حتی صدای قلبم را می‌شنیدم! با من؟ چه کاری می‌توانست با من داشته باشد؟ ادامه داد:《یعنی، یعنی خب ازتون خوشم اومده.‌》
چشمانم گشادتر شد، با بهت گفتم:《از من؟》
چشمانم را سفت بست، سریع گفتم:《مزاحمت ایجآد نکنید، جناب! شما مثل اینکه، حالی‌تون نیست! ما باهم دشمنیم آقا، دشمن! ما به خون هم تشنه‌ایم، الان شما می‌خواید مارو بک...》
نگذاشت حرفم را تمام کنم:《گفتم که از این دعواها خوشم نمیاد. بعدم شما منو یادتون نمیاد؟》
سرم را تکان دادم، خیره در چشمان خمارش جواب دادم:《خیر!》
ابرویی بالا می‌اندازد‌:《مهرداد، چه دوست بی‌وفایی. سیرچ، همکلاسی، مدرسه‌ی دخترانه، پسرانه.‌‌‌》
ابروهایم بالا می‌پرد، امکان ندارد! همان پسر همیشه هوادار؟ بی‌هوا، باخنده می‌گویم:《واقعا؟》
سریع خودم را جمع می‌کنم و اخم‌هایم را در هم می‌کنم. سرش را تکان می‌دهد، اصلا نشناختمش. سریع می‌گوید:《بهتره برید، عموتون داره میاد دنبال‌تون.‌》
برگشتم، راست می‌گفت! در کمی گیر داشت و دیر باز می‌شد. به سمت در دویدم، تا در باز شد روبه‌روی در بودم. عمو را نگران دیدم، با حالتی نگران گفتم:‌《چی شده؟》
نفس آسوده‌ای کشید و گفت:《دیر کردی، بدو بیا تو، گوشی‌تم جواب نمیدی!》
خندیدم و گفتم:《گوشیم و باید حتما بردارم، چون هزارنفر تماسش گرفتن.》
کنار رفت تا داخل شوم، موقع داخل شدن نگاهی به پشت کردم، هنوز همان‌جا ایستاده بود و نگاهش به ما بود. شرمنده شدم، از این رفتار سبک وار جلوی آن مرد، واقعا چه بود از زبانم در رفت؟ دهـ*ن‌کجی خودم را کردم:《واقعا!》 باید کمی با او سرصدا می‌کردم، اما صدایی از خود بالا نبردم. وسیله را دست عمو سپردم و به سمت خانه‌مان رفتم.
سعی کردم زیاد سمت خانواده‌ی عموی بزرگم آفتابی نشوم، دلم برای‌شان ریش، ریش می‌شد وقتی که چشمم به چشم‌شان می‌افتاد. هیچ‌کس حال آن‌ها را درک نمی‌کرد و برای‌شان حرف در می‌آوردند.
بعد جمع کردن سفره‌ی شام، کمی با پدرم حرف زدم!
گوشی را در جیبم گذاشتم، صدای هیاهو بلند شد. تمام مردم ایستاده بودند و به اطراف نگاه می‌کردند. شهاب و شاهین، انگشت های دست‌شان را می‌شکستند.
از سمیه پرسیدم:《چی شده؟ چرا همه اینجورین‌؟》
با موبایلش شماره می‌گرفت:《میگن پسر جهانبخش سلطانی رو اینجا دیدن.》
نفس، کم آوردم، قلبم به درد آمد، دستم را روی قلبم گذاشتم که نگران گفت:《یگانه؟ خوبی؟ چت شد؟》
سرم را تکان دادم و خوبمی زیرلب گفتم، انگار قیامت بود، لامپ‌هارا خاموش می‌کردند! قطعا مهرداد را دیده‌اند، باید به او خبر بدهم! اما شاید، فقط به من دروغ گفته. اگر نگویم، برای خودم دردسر می‌شود، حرف‌هایی که به من زد را به کس دیگری بگوید. به سمت کناره‌ی حیاط رفتم! داشتند آماده می‌شدند، مسلح به سراغ‌ش بروند. سریع از دیوار بالا رفتم! پشتش به من بود، سعی کردم صدایم را بالا ببرم:《هی، آقا.》
برگشت و باتعجب گفت:《یگانه؟!》
هول به دوروبر نگاه کردم، اگر کسی مارا می‌دید، قطعا بدبخت می‌شدم:《شما چرا هنوز اینجایی آقا؟ برید از اینجا!》
صدای آرامش آمد:《خودت که میدونی. واستادم جوابم رو بدی.》
قلبم دوباره لرزید، همان حسی را داشتم که در سوپرآقاهمایون به سمتم آمده بود. آرام گفتم:《برید از اینجا. دیدن شمارو، الان میان سراغ‌تون.》
خواست چیزی به زبان بیاورد، که پایین رفتم،گوشه‌ی حیاط، برآمدگی وجود داشت، نشستم و چشمانم را بستم. قلبم برای بار دوم تیر کشید.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
صدای قدم‌هایش، که نزدیک به دیوار می‌شد را نشیدم‌:《یگانه، من الان میرم! اما میام و منتظر جواب، تاهروقت که بخوای می‌مونم.》
ناله‌وار گفتم:《آقا، چه جوابی‌؟ شما مثل اینکه اصلا حالی‌تون نیست. ما باهم دشمن‌یم، مثل اینکه یادتون نمیاد، پسرعمومو کشتین.》
سریع گفت:《مگه من کشتم؟ من که گفتم خوشم نمیاد از اونا؟ شما چرا منطق نداری؟》
نفس حرصیم را بیرون فرستادم و گفتم‌:《برو آقا‌، برو الان میان، هم واسه من دردسر میشه هم وسه شما. توروخدا برو.》
انگار خواهش صدایم، را شنیده بود، چون بعد چند دقیقه صدای، تیک‌آف ماشینی آمد. چشمانم را بستم، قلبم هنوز تیر می‌کشید، دستم را روی قلبم گذاشتم و چشمانم را سفت روی هم گذاشتم. صدای شاهین را شنیدم:《اینجا چرا نشستی؟ حالت خوبه؟》
سری تکان می‌دهم‌:《خوبم، اونجا نفس کم آوردم، اومدم جای خلوتی.‌》
نفس‌عمیقی کشید:《آبجی، بیا برو! بیا برو سمیه داره دنبالت می‌گرده، میگه یهو غیب شدی.》
بلند شدم، نگاهی به ساعت ظریفی که مچ دستم بود انداختم، وقت قرص‌هایم بود. نباید دیر می‌شد، چون ممکن بود، دوباره حالم بد شود:《میرم قرصامو می‌خورم بعد میرم پیشش.》
کنار سمیه ایستاده بودم‌، مریم هرلحظه می‌گفت:《کدوم‌شون؟ مهرداد؟ نه بابا! از این سنگین تره که بخواد جلوی خونه بایسته.》
فاطمه به بازواش می‌زند:《حالا که دیدنش! پسرعموی قاتله‌ها.》
چشم‌غره‌ای نثارش می‌کند:《مغرورتر از اینه که بیاد فاطمه! با کسی اصلا حرف نمی‌زنه، خیلی خودشو بالا می‌گیره.》
که مغرور است؟ آن‌هم چه کسی؟ مهرداد. با خودم گفتم شاید عشق این‌گونه‌اش کرده. اما بعد زد به سرم که عشق کجا بود؟ باصدای تقریبا بلندی می‌گویم:《وای قلبم! بس کنید به‌خدا، تیر کشید.》
دگر حرفی در این‌باره زده نشد.

امشب بعد اینکه مهمان‌ها باترس و اظطراب رفتند، ماهم خواب‌مان نبرد! با اینکه می‌دانستم، کسی برای قصد کشتن نیامده، اما خودم را نگران نشان دادم. دودل هستم، نمی‌دانم حرف‌های مهرداد را باور کنم، یا نه؟ شاید نقشه‌ای دارد که خودش را نزدیک به من می‌کند، شاید هم، شاید هم از من خوشش آمده. ساعت تقریبا پنج‌صبح بود که همه به‌خواب رفتند، جزء من! تمام ذهنم از آن پسری که ادعای عاشقی می‌کند، پر شده است! عاشقی که نه، اما حس می‌کنم می‌خواهد همین مفهوم را به من برساند.
آخرین لقمه‌ی صبحانه را، در دهانم گذاشتم و با《خاله دستت درد نکنه.‌》از جا بلند شدم. شاید به تنهایی نیاز داشتم، شاید باید بیشتر فکر می‌کردم. کاش امروز می‌توانست بیاید. ناخودآگاه به سمت گوشه‌ی حیاط پا برداشتم، روی بلندی پا گذاشتم، که دیدمش! به ماشینش تکیه داده! قشنگ کنار حیاط. خواستم بحث را باز کنم:《آقا؟ شما هنوز اینجایی؟ مگه من نگفتم دیگه نیاید؟》
باخنده سرش را بالا گرفت‌:《سلام، حال شما؟ امشب چرا انقد ترسیده بودید؟》
من چه می‌گویم، آن چه می‌گوید:《آقا! جواب منو بده؟》
خنده‌ای کرد:《خب، تو خودت اینجا چی کار می‌کنی؟ اومدی منو ببینی دیگه!》
چه گستاخ است، دلم می‌خواهد جیغ بکشم و با دودستانم موهایش را از ریشه جدا کنم.
چشمانم را گشاد می‌کنم، می‌دانستم این موقع روز بقالی محله، باز نیست و می‌گویم‌:《نه خیرم، اومدم ببینم بقالی بازه یا نه! که نیست.》
نگاهی به در بسته‌ی بقالی کرد و گفت:《خب، ببین بازه. حالا بیخیالش، برو سر اصل مطلب، حالا جواب من!》
نگاهی به بقالی می‌اندازم، می‌خواهم بروم و تمام موهای کم‌پشت آقاهاشم را از ریشه بیرون بکشم، این چه وقت بقالی باز کردن است؟ سریع می‌گویم:《چه جوابی؟ شما حالت خوبه؟ نه من شناختی رو شما دارم، نه شما شناختی رو من.》
سری تکان داد:《اما من شمارو بهتر از خودم می‌شناسم، یگانه! چرا انقد زجرم میدی؟》
متعجب می‌شوم:《آقا، من چه‌کار به شما دارم؟ ما فقط تو یه مدرسه بودیم، من بدبخت کلاس اول بودم، شما پنجم.》
نفس‌کلافه‌اش را بیرون داد و گفت:《الان نمی‌تونم همه چیز رو بگم، باید صبر کنی!》
خنده‌ی عصبی سردادم و گفتم:《چی داری بگی؟ ها؟ دیگه غیر از این حرف چه حرفی داری بزنی؟ تو یه مزاحمی، مزاحم!》
این حرف را زدم و پایین آمدم، پاهایم را محکم به زمین کوبیدم و بعد صدایش آرام کردم، تا فکر کند رفته‌ام! صدای کوبیده شدن چیزی، به شیء آهن مآنندی آمد. فکر می‌کنم به ماشینش مشت کوبیده است.
صدای روشن شدن ماشین و حرکت با سرعت زیاد گوشم را پر می‌کند. بغضم می‌گیرد، چرا رفت؟ شاید نباید می‌رفت و بیشتر تلاش می‌کرد.
به سمت خانه می‌روم و درش را با کلید باز می‌کنم! وقت‌هایی که پدرم نیست، وارد اینجا نمی‌شوم. هوا بسیار گرم است، انگار در کوزه‌ای سر می‌کنم. کولر را روشن می‌کنم و روی پایین ترین درجه می‌گذارم، روی مبل راحتی خانه، دراز می‌کشم! نیاز به خواب دارم، نمی‌دانم چرا این پسر انقدر برایم ارزشمند و مهم شده است. در خانه باز می‌شود و معصومه وارد می‌شود! چینی به صورتش داده و باخشم نگاهم می‌کند! بی‌حوصله نگاهش می‌کنم و می‌گویم:《ولم کن، حوصله ندارم.》
سرم را روی دسته‌ی مبل می‌گذارم. با لحن طلبکارانه‌ای می‌گوید:《بله! بایدم حوصله نداشته باشی، سه‌ساعته دارم دنبالش می‌گردم، جای دستت درد نکنه‌امه.》
نفسم را کلافه بیرون می‌دهم! بعضی اوقات چقدر روی عصابم است. روی مبل یک‌نفره می‌نشیند و می‌گوید:《چقد گرمه، چطور می‌تونی اینجا بخوابی؟》
خانه‌یمان نقلی بود و سریع خنک می‌شد، برای همین گفتم:《الان خنک میشه.》
سری تکان می‌دهد:《خواب داری؟》
کلافه می‌شوم از این سوال‌هایش:《سرم درد می‌کنه! بس کن، کشتی منو.》
بعد چند ثانیه صدای کوبیده شدن در می‌آید. اه چرا این‌گونه با او رفتار کردم؟ بلند می‌شوم و موهایم را می‌کشم! بعد چند دقیقه سرم به گز، گز می‌افتد. این چند روز چقدر داغون شده‌ام. آهی می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم، طولی نمی‌کشد که سیاهی مرا در آغـ*وش می‌گیرد.

چشمانم را باز می‌کنم، در اتاق سفیدرنگی قرار دارم! تاجایی که به یاد می‌آورم، درخانه بودم و چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم. فضا برایم، کمی آشنا بود و چیزی جزء بیمارستان، در ذهن من خطور نمی‌کرد. تپش قلب داشتم و تند، تند نفس می‌کشیدم. حس می‌کردم این چیزها برایم عادی شده و نباید عکس‌العملی داشته باشم. در باز می‌شود و دکتر وارد می‌شود! با دیدنش کپ می‌کنم، اما آن خونسرد و بالبخند محوی جلو می‌آید:《چه کردی با خودت، دخترجان؟》
چشم‌غره‌ای نثارش می‌کنم:《فکر نمی‌کردم، جزء واستادن جلو در خونه‌ی ما، شغل دیگه‌ای داشته باشی.》
توقع داشتم، به او بر بخورد و دیگر نگاهی به من نندازد اما، خنده‌ی آرامی کرد و گفت:《به خاطر شما، از کار و زندگیمم می‌زنم.》
حرفش به دلم نشست، اخم‌هایم با درهم کردم و جوابی به حرفش ندادم.
این‌بار جدی گفت:《قلبت خیلی ضعیف شده، نباید انقدر به خودت فشار بیاری! جوری هستی که فکر می‌کنم همه‌ی مشکلات خآنواده رو دوش توئه! به عموهاتم گفتم، گفتن که زیاد مشغله‌ای نداری و فقط کنکور قبول نشدی، یعنی یه آزمون الکی انقد مهمه که به‌خاطرش خودتو به کشتن بدی؟ باباتم دورازجون خودشو کشت، بهش گفتم که خوبی، اما نیستی! باید امشب و مهمون ما باشی. چی‌کار می‌کنی با خودت؟ به چی فکر می‌کنی که، انقد داغونی؟》
نفس‌عمیقی کشیدم، چقدر حرف می‌زند این بشر خوش‌اخلاق.
 
آخرین ویرایش:
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
خیره نگاهش می‌کنم، جذاب است! موهای مشکی، پرکلاغی، پوست سفید، چهره‌ای تقریبا، کشیده‌، چشمان خمار مشکی، مژه‌هایش از من فر و بلندتر بود، بینی‌اش کمی انحراف داشت، جذاب‌ترش کرده بود. سنگینی نگاهم را حس می‌کند و سرش را بالا می‌گیرد! نگاهم در نگاهش قفل می‌شود! سریع می‌گیرمش و می‌گویم:《منو ببرید پیش دکترم.》
خنده‌ای می‌کند:《خب الان پیش دکترتی دیگه.》
نفسم را با حرص بیرون می‌دهم:《من خودم دکتر دارم، جناب عرشیان.》
شانه‌اش را بالا می‌اندازد:《داشتی، عموها و بابات با من قرارداد بستن.‌》
مگه خانه‌ام که می‌خواهند قرارداد ببندند؟ بی‌اختیار می‌گویم:《تو دکتری؟》
نفس‌عمیقی می‌کشد، شک کرده‌ام! با این سن دکتر قلب باشد؟ به چپ و راست نگاه می‌کند و می‌گوید:《یه چیزه بین منو استادم و رئیس بیمارستان، اگه قول بدی به کسی نگی، به توهم می‌گم.》
سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم:《به کسی نمیگم.》
با چشم‌هایی ریز شده نگاهم می‌کند، سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم:《به‌خدا به کسی نمیگم.》
لبخندی می‌زند و می‌گوید:《من آموزشیم، اما همه فکر می‌کنن دکترم.》
تعجب می‌کنم و می‌گویم:《چه دکتر باشی، چه نباشی! عمو نمی‌زاره دکتر من باشی!》
ابرویی بالا می‌دهد و می‌گوید:《چرا؟》
شانه‌ای بالا می‌اندازم و می‌گویم:《تو سلطانی هستی، یادت رفته؟》
خندید و گفت:《کم سلطانی تو کرمان نیست، هست؟》
چشم‌غره‌ام را نثارش می‌کنم:《بابام تحقیق می‌کنه.》
لبخندی می‌زند:《بابات خودش، منو دکتر رسمی شما اعلام کرد.》
لبخند کجی روی لــ*ب‌هایم مهمان می‌کنم:《معصومه ببیندت، می‌شناسدت.》
شانه‌ای بالا انداخت، دفتری که تمام وقت نگاهش روی آن ثابت شده بود، را کنار گذاشت. دستانش را روی تخت گذاشت و خودش را جلو کشید. یک‌وجب بین‌مان فاصله بود، قلبم زیرگلویم میزد، تپش قلب مرا کشته بود. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. برگشت و ادامه داد:《داشتم می‌گفتم..‌》
ادامه‌ی حرفش را با، باز شدن در خورد و چیزی نگفت! خاله زیبا نگران داخل آمد، پیشانی‌ام را بوسید و گفت:《آقای دکتر! دومین باره بی‌دلیل اینجوری میشه.》
نگاهی به من کرد:《بله، اطلاع دارم! وضعیت قلب ایشون اصلا خوب نیست، آقای عرشیان رو می‌شناسم و متاسفانه، می‌تونم بگم که ایشون در کارشون زیاد توجه‌ی به حال بیمار ندارن! باید قرص‌هاشو سر ساعت و دوتا کنه بخوره. سرما اصلا، اصلا واسه‌شون خوب نیست، شاید دلیل بیهوشی همین سرما باشه! دغدغه‌شون چیه؟ آقایون گفتن دغدغه‌ای نداره. احتمالا دچار یک حس عاطفی شکست‌خورده شدن، یا همین سرما که واسه قلب سمه. ایشون ریه‌هاشونم مشکل دارن، سیگار می‌کشن؟》
با بهت نگاهش می‌کنم و می‌گویم:《سیگار؟ من به بوش حساسیت دارم.》
شانه‌ای بالا می‌اندازد:《واسه ریه‌تون هم یه راه چاره میدم.‌》
چه لفظ قلمی برداشته است! بی‌حوصله نفسم را بیرون می‌دهم، خاله زیبا متاسف نگاهم می‌کند:《آقای دکتر، شما چیزی بهش بگو! قرصاشو به‌زور میدیم بخوره، شاید وقتی قلبش تیر کشید بخوره. ریه‌ش‌، وای یگانه کم گفتم این قرص‌جوشانو ول کن؟ ببین بلا دادی سر خودت! میگم این چندروزه سرفه‌هاش خیلی بدن، دلیلش ریه‌ته.》
مشکل جدیدی نیست‌، فقط کسی خبر نداشت که به لطف‌جناب باخبر شدند. سرش را تکان می‌دهد و درمانده نگاهم می‌کند:《سعی می‌کنم هرجور شده به خودش بیارمش.》
خاله که فرصت خوب را دیده، از دستش را نداده و شروع به اعتراض کرده، پس باید جواب دهم:《خاله جان، من که می‌خورم قرصامو.》
خاله روبه من گفت:《آره، می‌خوری! سرفرصت می‌خوری؟》
یهو بغضش ترکید و گفت:《مادرت تورو دست من سپرده، چرا انقد اذیتم می‌کنی؟》
خنده‌ام آمد، خندیدم و سرش را در بـ*غـل گرفتم. خندیدم، اما در دلم غوغا بود. مهرداد هم می‌خندید، اما محو. روبه مهرداد گفتم:《آقای دکتر، نمیشه قلبم و پیوند بزنید؟》
خنده‌ی آرامی می‌کند و می‌گوید:《خیر، نمیشه!》
چشمکی نامحسوس می‌زند و می‌گوید‌:《به فامیلاتون میگم بیان داخل.》
با این حرف، خاله از من جدا می‌شود و فورا اشک‌هایش را پاک می‌کند.
بیرون می‌رود و تمام خانواده داخل می‌آیند.
**
تقریبا تپش قلبم آرام گرفته است، پدرم قول داده، هرچه زودتر به دیدنم بیاد.
دورم شلوغ بود، بد نگذشته بود و همه‌ش درحال خندیدن بودم، معصومه دکترم را دید، اما خب راضیش کردم به کسی نگوید، نمی‌دانم، این چه حسی‌ست که نمی‌گذارم، از من دور شود! در این چندروز ندیدمش. گه‌گاه به کناره‌ی دیواره می‌رفتم، بود، اما در ماشین بود و سرش روی فرمان، غمی در چشمانش هویداست و باز خودش را خوب و سرحال نشان می‌دهد.
اولین قرص را خوردم‌ و یک لیوان آب رویش، دومی را خوردم و به سمت خانه‌ی عموحسین رفتم.
کنار سمیه جا می‌گیرم و نگاهی به صفحه‌ی موبایلش می‌اندازم، در صفحه‌ی مجازی خود است. هیچ‌وقت حوصله‌ی این چیزهارا نداشتم و ندارم! چه معنی دارد؟ هر عکسی را بگذاری برای نمایش؟ که چه شود‌‌؟ آدم از خصوصی ترین لحظه‌هایش عکس بگیرد و بگذارد برای نمایش؟ آن‌هم برای جمع کردن، دنبال کنند و بیشتر شدن، اعداد کنار قلبی که گوشه‌ی عکس است؟
موبایلش را از دستش می‌کشم و می‌گویم‌:《چیه این؟ ولش کن توروخدا! بشین یکم حرف بزن.》
خندید، کمی فکر کرد و مظلومانه و کودکانه گفت:《یگانه، این دکترت چقد خوشگل و مهربونه، کاش عاشقت بشه.》
با چشمانی گشاد شده، نگاهش می‌کردم! این حرف‌ها از سمیه بعید بود، با بهت گفتم:《سُم؟ میدونی چی میگی؟》
صدای خنده‌ی بلندش خانه را پر کرد‌:《شوخی کردم، اما ازش خوشم اومد.‌》
لبخندی زدم:《لطف داری.》
چشمانش گشاد شد، با فکی پایین رفته خیره به من بود! حواسم سرجایش آمد و معنای حرفم را فهمیدم! از خجالت سرخ شدم و سرم را پایین
انداختم.
به بازوام ضربه‌ای میزند و می‌گوید:《دلت همراشه؟》
سرم را بالا می‌گیرم:《اصلا معلوم هست چی میگی؟ اون یه غریبه‌ست، تازه دکترمم نیسته! یه روز منو معاینه کرد.》
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
خندید و《شوخی می‌کنم》ی گفت.
بیرون رفتم، در حیاط را زدند، کسی جزء من بیرون نبود که در را باز کند. به سمت در رفتم. دوپسر همسن خودم بودند، یکی آرام بود و یکی آنقدر اعصبانی که یک‌جا بند نمی‌گرفت:《بفرمایید.》
تا مرا دید داد زد:《شاهین کجاست؟》
اخم کردم، مانند خودش داد زدم:《صداتو نبر بالا واسه من، به تو چه؟ چی‌کارش داری؟》
محکم زد به در:‌《بگو بیاد، بگو بیاد بیرون.》
صدای دادی از پشت سرم آمد:《کثافت، کشتیش اومدی یعقه‌ی منو بگیری؟》
یعقه‌ی پسر را گرفت:《زدیش و الفرار؟》
یعقه‌ی شاهین را گرفت:《کجاش فرستادی؟ میرم پیداش می‌کنم!‌》
داد زد:《گوه می‌خوری، بی‌شرف!》
مهرداد را از دور دیدم که به این سمت می‌آمد. نگاهی ملتمس به او کردم و خواستم جلو نیاید، مردد بود! اما بعد سوار ماشین شد. شاهین روبه من داد زد:《برو داخل.》
ترسیدم و بدو، بدو داخل رفتم، عموها و خانواده‌شان هراسان به این سمت می‌آمدند.

گوش‌هایم به صدای همهمه عادت کرده بود، آدم‌های جورواجوری آن‌جا بود، جوان، پیر، زن، مرد، حتی بچه که دستبند به دست داشت. معصومه تسبیح به دست صلوات می‌فرستاد، به زور گذاشته بودند که ما در کلانتری حضور داشته باشیم.
عمو داخل رفته بود، شاهین به همراه سرباز دم‌در اتاقی که پلیس و عمو داخل بودند ایستاده بود، وقتی نگاهش می‌کردم خنده‌ام می‌گرفت و می‌خندیدم. آن دو پسرهم آن‌سمت در ایستاده بودند و باغضب به شاهین نگاه می‌کردند، البته پدرومادر آن‌هاهم آمده بودند، پدرش داخل بود و خانواده‌اش به همراه ما نشسته بودند.
مثل اینکه حسام، همان پسری که شاهین کتکش زد و الان بینی‌اش شکسته، یکی از دوستان صمیمی شاهین بوده! یکی از دوستان‌شان که آرش نام دارد را در حد مرگ می‌زند و شاهین می‌رسد و جلوشان را می‌گیرد و آرش را پنهان می‌کند و به پدرومادرش می‌گوید که هرکه سراغش را گرفت بگوید شاهین بردتش. حالا هم آمده بودند دنبالش که...
در این مدت، دومین باری بود که، به خاطر کتک‌کاری‌های شاهین، به کلانتری می‌آییم. خودش که مقصر نیست، حرف مفت می‌زنند کتک می‌خورند. دفعه‌ی اول، آرش دوستش را تا دم مرگ زده بودند و یهو سر رسید و کتک‌کاری کرد. سر کتک‌خورده می‌شکند و دیه می‌خواستند. شاهین هم گفت که پیشانی من هم خراش برداشته است، اول دیه‌ی منو بدید.
آن‌هاهم که عصبانیت شاهین را دیدند، دیگر حرفی نزدند.
در این مانده‌ام این آرش، خودش دست ندارد که شاهین باید جای آن کتک بزند؟ مشخص است، پسر بی‌عرضه‌ای است.
مهرداد، بعد از آمدن به اینجا، دنبال‌مان آمد، اما به‌زور ملتفطش کردم که باید برگردد.
نمی‌دانم، چرا نگرانش می‌شوم، خب، تا حدودی، تا حدودی متوجه دچار به او شده‌ام.
نفس‌عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم ذهن آشفته‌ام را، خالی از مهرداد کنم. خوب مدرسه را یادم می‌آمد، قلدر مدرسه بود، تقریبا همه از او می‌ترسیدند و حساب می‌بردند.
من سعی می‌کردم زیاد نزدیکش نشوم، اما آن خودش را هی به من نزدیک می‌کرد. مثلا یک‌بار من آب‌خوری بودم، هنوز آب نخورده بودم! آمد و روی دیواره‌ی آب‌خوری نشست، آب نخورده، با ترس از آن‌جا دور شدم.
چندباری خانه‌مان آمده بودند و با بیرون رفتن، سعی می‌کردم زیاد دیده نشوم. اما درآخر باهم دوست شدیم، حتی وقتی به راهنمایی رفت در باغ پدربزرگم، یعنی پدر، پدرم که کنار باغ پدربزرگ آن بود، هم‌را می‌دیدیم. بعضی وقت‌ها اسلحه می‌آورد و گنجشک شکار می‌کردیم.
خب لازم است بگویم، من تا دوم راهنمایی سیرچ بودم و بعد با عموهایم به کرمان آمدیم! یادم نمی‌رود، بهترین روزهایم در سیرچ گذشت. سه‌سال بعد رفتن ما جنگ بین آن‌ها شروع شد.
ما تقصیری نداشتیم، پسرخاله‌های زن‌عمویم شروع کردند....تا به ما رسید.
عمو با قیافه‌ای درهم بیرون می‌آید:《بریم خونه، شاهینم آزاده.》
باخیال راحت، در هوای ابری و بارانی به خانه رفتیم.
عمو با اعصبانیت می‌گوید:《دیگه، با آرش تمام! چندبار تا الان تورو تو دردسر انداخته و خودش اصلا پیداش نشده.》
شاهین کلافه دستش را میان موهایش فرو می‌کند:《پدر من‌، رفیقمه! کجا به دردش بخورم؟》
چشمان عمو درشت می‌شوند‌:《اون چرا به دردت نمی‌خوره؟ اصلا باشه، به دردت خورده! اما تو چرا تا چیزی شد، دعوا راه می‌ندازی؟》
تصمیم گرفتم در آن جمع نباشم، شاید می‌خواهند حرفی بزنند که برای من خوب نیست یا ربطی به من ندارد.
روی تاب جا می‌گیرم و موسیقی موردعلاقه‌ام را پلی می‌کنم. چشمانم را می‌بندم و سرم روی طناب آبی رنگ می‌گذارم و آرام هول می‌خورم.
صدای رعد و برق با موسیقی مخلوط شد!
از رعد و برق می‌ترسیدم، سریع بلند شدم و به خانه‌ی عموحسین پناه بودم! خاله و سماء که آن‌شب آمده بود، نظاره‌گر حیاط بودند. احتمالا منتظر باران بودند! کنار رفتند و من داخل شدم! تلویزیون را روشن کردم و از آن کانال به این کانال می‌گشتم، خسته کننده بود این روزها. باید حتما یک‌کلاس تقویتی ثبت‌نام می‌کردم.
موبایلم را بر می‌دارم و شماره‌ی یلدا‌، همکلاسی‌ام را می‌گیرم:《الو، سلام خوبی؟》
صدایش خواب‌آلود است و متوجه می‌شوم که خواب است:《سلام، ببخشید از خواب بیدارت کردم.》
خنده‌ی آرامی سر می‌دهد:《حالا باید بیدار می‌شدم. چه خبر؟》
مهربانیش، دلم را گرم می‌کند:《خبری نیست، می‌خواستم بپرسم کلاسی سراغ نداری، واسه آزمون کنکور! من که قبول نشدم.》
خنده‌ای می‌کند:《چرا، خوب‌شم سراغ دارم. از صبح ثبت‌نامش شروع میشه، مدرس یه پسرجوونه که آزمایشیه! البته کسی نمیدونه دوست داداشمه من میدونم.》
به سرم زد که مهرداد است و منصرف شدم:《عه! منم می‌شناسمش، مهرداد سلطانی؟》
هینی می‌کشد و باذوق می‌گوید:《آره، آره! برو خیلی خوبه.》
لبخندی مهمان لــ*ب‌هایم می‌شود، خب چرا نروم؟ دکترم هست، مراقبمه:《آدرسش و واسه‌م پیامک کن.》
باشه‌ای می‌گوید و تماس را قطع می‌کند.
نفس‌عمیقی می‌کشم و دراز می‌کشم. لرزش موبایل را حس می‌کنم و برش می‌دارم، دقیقا دورترین منطقه به اینجاست‌! هوفی می‌کنم و موبایل را روی سینه‌ام می‌گذارم! من اگر شانس داشتم، اینجا نبودم!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein
Narjes_Shahbazii

Narjes_Shahbazii

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/1/19
61
413
53
18
کرمان
باز هم با بابا هماهنگ می‌کنم و می‌گویم تعریفش را شنیده‌ام و خیلی خوب است، قطعا قبول می‌کند.
با پدرم حرف زدم، قرار بر این شد صبح به همراه عموعلی برای ثبت‌نام کلاس‌ها برم.
باران نم، نمک به شیشه‌های ماشین می‌زد و قطره‌های باران، از بالای شیشه به پایین شیشه سر می‌خوردند. به همراه سمیه، سماء و معصومه بیرون آمدیم تا هوایی عوض کنیم. صدای موسیقی تقریبا آرام، تا آخرین شماره بالا بود و با، موسیقی هماهنگ دست می‌زدیم و معصومه هم‌خوانی می‌کرد و فیلم می‌گرفت.
من نظاره‌گر بیرون بودم و سماء و سمیه جلو باهم حرف می‌زدند، سمیه دنده را عوض می‌کند و می‌گوید:《بریم پارک؟‌》
معصومه تشر می‌زند:《حالت خوبه؟ تو این بارون؟》
پیشنهاد بسیار خوبی بود:《آره، بریم! بستنی هم بخوریم.》
معصومه شاکی می‌گوید:《نه! اصلا با سماء باشه، سماء جون، بریم یا نه؟》
سماء شانه‌ای بالا می‌زند‌:《بریم!‌》
صدای خنده‌مان، با صدای موسیقی مخلوط می‌شود. به سمت پارک نور حرکت می‌کند.
کنار مجسمه‌های قهوه‌ای رنگ ایستاده و عکس گرفته، ژست‌های معصومه به خنده واردارمان می‌کرد. پارک تقریبا خلوت بود، فقط دو دختر و دو پسر و یک زن و مرد مسن در پارک پیاده‌روی می‌کردند.
باخنده به سمت‌شان می‌روم و می‌گویم:《سرده، یخ زدم.》
اواخر زمستان بود و هوا بارانی می‌شد، امسال بارندگی‌ها زیاد شده بود، باران، برف!
**
عمو لبخندی می‌زند:《بهترم میشه، شما دکترش هستی یهو خدایی نکرده حالش بد بشه، می‌دونید چه‌کار کنید.》
وقتی دیدمش خود را متعجب نشان دادم و همچنین او متعجب شد، عجیب بود، روز و شب جلوی خانه‌ی ما بود و این همه کار داشت. می‌گوید:《من الان کلاس دارم، بعدشم می‌خواستم ازتون بخوام عصر خانم رو بیارید بیمارستان برای انجام کارهای مانده. حالا اگه می‌خواید خانم بمونه، بعد من می‌برم‌شون بیمارستان، بعد از اونجا اگه خواستن میارم‌شون خونه‌تون.》
با چشمانی گشاد سرم را به سمتش چرخاندم، خوب از فرصت استفاده می‌کرد.
عمو قیافه‌ی متفکری به خود می‌گیرد:《می‌شناسم‌تون. اما اگه قول بدید مراقب دخترم باشید، باشه!》
سرم را به سمت عمو چرخاندم، چی؟ می‌خواست بگذارد من با یک مرد غریبه بروم؟ باهم خداحافظی می‌کنند و عمو مرا صدا می‌زند تا برای لحظه‌ای، پیش او بروم.
با حالتی خشن گفتم:《عمو! واقعا شما می‌زارید من با دکترم بیام و برم؟》
عمو سعی در آرام کردنم دارد:《عموجان آروم باش، من به تو اعتماد کامل دارم، اگه خدایی نکرده اتفاقی افتاد، یه تک بزنی حله، خودت که کار شهاب و میدونی؟》
سرم را تکان می‌دهم و راضی می‌شوم! از مهرداد هم این نوع دودها بلند نمی‌شود.
کلاس تقریبا پر بود، دخترهای جورواجور، با آرایش زیاد و پسرهایی که با چشمان‌شان آن‌هارا می‌خوردند و حال نگاه‌شان روی من افتاده. بین آن‌همه دختر که لباس‌های‌شان قرمز، صورتی و زرد...است و آرایش زیادی روی صورت خود پیاده کرده‌اند، من بودم با یک مانتوی مشکی و شلوار لوله‌ی مشکی و شال بلند سورمه‌ای.
روی آخرین صندلی، که جای نسبتا خلوتی است می‌نشینم.
مهرداد هنوز نیامده، قد نسبتا بلندی داشتم، برای همین دیدن تخته برایم راحت بود.
مهرداد وارد می‌شود و همه به احترامش بلند می‌شوند، فقط منم که دیر اقدام به بلند شدن‌، کردم! دوباره می‌نشینم، هیچ وسیله‌ای برای نوشتن نداشتم. ناچارا موبایلم را بیرون آوردم و به صفحه‌ی یادداشت‌ها رفتم. به مهرداد گفته بودم که چیزی باخود نیاورده و با موبایلم یادداشت می‌کنم، مخالفتی نکرد.
آستین‌های بولیز سفیدش را بالا زد و گفت:《خب، خب سلام! سلطانی هستم. امیدوارم بشناسید منو.》
همه سرتکان دادند، راستش رویم نمی‌شد جلوی این مهردادی که همیشه، با او جنگ و دعوا داشته‌ام برای یاد گرفتن درس بنشینم. نگاهی به من کرد:《یگانه؟ بیا جلو، می‌بینی اون عقب؟》
همین را کم داشتم، با صدایش توجه همه سمتم جمع شد. با صدایی که از ته‌چاه بیرون می‌آمد گفتم:《می‌بینم. ممنون!》
به صندلی خالی جلو اشاره زد و گفت:《بیا جلو بشین.》
چشمی می‌گویم و کنار دختری در، ردیف اول می‌نشینم.
شروع می‌کند به نوشتن و توضیح. تک‌به‌تک‌شان را وارد موبایل می‌کنم.
انگشت‌هایم ضیم شده‌اند، خداراشکر که تمام شد. انگشتم را در دهانم می‌گذارم و درش می‌آورم، انگار شکسته است، دوساعت تمام تایپ کرده است.
دختر کناری‌ام با خنده می‌گوید:《درد می‌کنه؟‌》
می‌خواهم کوفتی نثارش کنم، اما نمی‌شود:《آره، می‌سوزه.》
لبخندی می‌زند:《کاش برگه اضافی با خودم می‌آوردم.》
برگه‌ی پرش را بالا می‌آورد:《پر شده.》
لبخندی به چهره‌اش می‌زنم:《نسبتی با استاد داری؟》
سرم را تکان می‌دهم:《دکترمه!》
با کنجکاوی ادامه می‌دهد:《چه بیماری داری؟》
در آن لحظه، به سرم زد که بگویم به‌توچه! اما حیف شخصیتم، زیرسوال می‌رفت.:《ناراحتی قلبی.》
متاسفمی می‌گوید و نگاهش را می‌گیرد!
کیف را بر می‌دارم و به سمت در می‌روم، مهرداد خیلی وقت است که بیرون است. سوار ماشینش شده است‌، بی‌درنگ در عقب را باز می‌کنم و می‌نشینم.
استارت را می‌زند و می‌گوید:《پارسال که قبول نشدی، ببینم امسال با من نتیجه می‌گیری یا نه.》
دوست داشتم، راحت باشم! حس خوبی نسبت به این مرد داشتم:《می‌خوام تلاش کنم. نمی‌خوام جلو دخترعموم کم بیارم.》
چشمانش را آینه قاب گرفته بود، برقی زدند:《آفرین، تو باید تمام موانع رو از سر راهت برداری.》
لبخندی می‌زنم و به بیرون چشم می‌دوزم، خودش بحثی که منتظرش هستم را باز می‌کند:《یگانه! من الان بلاتکلیفم، تو جواب درست و حسابی به من نمیدی.》
سعی می‌کنم لبخندم را پنهان کنم:《چه جوابی؟ من چیزی نمیدونم.》
می‌خندد و در آینه به من خیره می‌شود:《خوب میدونی چی میگم. بگو، بگو راحتم کن. اگه جوابت مثبت باشه‌، انقد پات می‌ایستم تا بمیرم، تو روی فامیل هم محکم می‌ایستم، اگه جوابت منفی باشه‌، انقد میام و میرم که دلت به حالم بسوزه و بله بگی.》
می‌خندم:《اینا که فرقی نمی‌کنه.》
شانه‌ای بالا می‌اندازد:《من تورو می‌خوام. نگاه کن، مجبورم بگم! نمی‌گیری که اینطوری! من بدجور عاشق شدم، عاشق تو شدم.》
عرق شرم از پیشانی‌ام پایین چکید:《خب ببینید، خب منم! امم》
شاید خوبی این بود که می‌گفتم، اما اگر قصد خیانت داشته باشد؟ اما باید می‌گفتم:《باشه، اما، اما اگه فکر بدی تو سرت داری، بگم که...》
میان حرفم می‌آید:《نه، نه! من خیلی دوست دارم.》
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.