درحال‌تایپ رمان ردای سیاه |sara.s کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Sara.s
  • تاریخ شروع
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
اسم رمان ‌: ردای سیاه.
نویسنده: sara.s
ناظر : دختر آریایی
ژانر: ترسناک.
32185_2d438b9d54e78b67849590b5945f9a61.jpg
خلاصه ی رمان :
دختری معمولی که از وقتی به اطرافیانش آگاه شد فهمید که کسی او را دوست ندارد و پدربزرگش از او متنفر است، او به دنبال علت این تنفر نرفت تا اینکه بعد از مرگ پدربزرگ از آن همه ثروت او تنها یک نامه به همراه یک جعبه ی چرمی سیاه به آروشا رسید، که داخلش یک ردای سیاه بود. در نامه ذکر شده بود که آروشا هنگامی که به دانشگاه رفت جعبه را باز کند. همه مرگ پدر بزرگ را از چشم او میدیدند و خانواده اش بعد از خرید یک خانه در شهری که در انجا دانشگاه قبول شده بود او را بیرون کردند. در این مسیر با پسر عجیبی به اسم هژیر آشنا می شود. یک شب از سر کنجکاوی ردا را میپوشد کاری که ای کاش هیچوقت نمیکرد. چندین قوم اجنه با پوشیدن ردا از وجود او اگاه می شوند بنابراین جنیان مسلمان مجبورند که به آروشا حقیقت زندگی اش را بگویند. حقیقت زندگی آروشا چیست؟
آروشا کیست یا بهتر است بگوییم چیست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دختر آریایی

دختر آریایی

مدیر تالار فیلم و سریال
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
ناظر رمان
ویراستار انجمن
دلنویس انجمن
کپیست
طراح آزمایشی
منتقد آزمایشی
2/6/19
1,363
7,799
113
نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Dawshtm and Omid.p
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
با صدای گوشیم از فکر بیرون اومدم.
بدون نگاه کردن به اسم مخاطب جواب دادم که صدای آرسام از پشت خط اومد
- آروشا زود باش بیا پاتوق بای.
عجب آدم پر رویی هستش حالا براش دارم.
آرسام پسر خالمه و البته تنها دوست من از دوران بچگی ولی دوست های دیگه ای هم دارم که به وسیله ی همین آرسام با ها شون آشنا شدم، قد آرسام تقریبا یک و هشتاد و هفت هستش و چشم های آبی و خمارش به دماغ مردونه و لبای کوچیکش میاد، پوست شم گندمیه ای بابا من چه گیری دادم به قیافه ی این پسره ی چشم سفید.
تو اکیپمون من از همه کوچیک ترم.
من نوزده سالمه و موهام طلایی رنگه تقریبا، پوستم سفید و چشم هام قهوه ای روشن که انگار خدا با موهام ست شون کرده بود دماغمم کوچیک بود و لبای غنچه ای کوچیک که همیشه ی خدا یا قرمز بود یا زخم فکر بد نکنید من عادتمه وقتی عصبی میشم لبم رو به دندون میگیرم.
یه تیشرت گشاد نارنجی و با یه شلوار اسلش مشکی پوشیدم و مو های بلند طلاییم رو دم اسبی بستم و چتری هامو ریختم رو صورتم و ارایشمو با یه خط چشم بلند و ریمل کامل کردم و بعد از برداشتن کلاه کپ مشکیم رفتم پایین که مامان امونم نداد و بلند گفت:
-کجا با این عجله؟
در حالی که یه سیب از رو میز کش میرفتم به مامان گفتم که دارم میرم پیش آرسام.
اونم بعد از گیر دادن به تیپ و قیافه م اجازه رو صادر کرد و برای بار هزارم تکرار کرد که زود برگردم بابا از دیر اومدن خوشش نمیاد.
کتونی های بزرگ نارنجیم رو پام کردم و با عجله رفتم سر خیابون و یه تاکسی گرفتم دِ برو که رفتیم.
- مرسی همین جا پیاده میشم.
زود وارد کافه شدم و با پر رویی هر چه تمام تر رفتمو کنار آرسام نشستم و بدون توجه به اون شروع کردم به خوردن شیک نسکافه ش که با صدای خنده بچه ها ناچار به بلند کردن سرم شدم.
- اِ شمام اینجایید ببخشید نه اینکه خیلی سایزاتون کوچیکه ندیدمتون.
آرسام با قیافه درهمی نگاهم کرد و با لحن غیر دوستانه ای گفت :
- تا حالا بهت گفته بودم خیلی گستاخی عزیزم؟
با پر رویی هر چه تمام تر حرفش رو تایید کردم.
- اره عزیزم.
بعد از خوش و بش با بچه ها خواستم سفارش بدم که آرسام اجازه نداد و زد تو ذوقم و بلند و پر تحکم جوری که من چیزی نگم گفت:
- نه دیگه بچه ها ما بریم امشب خونه ی آقا جون دعوتیم.
خواستم بگم زر دی بابا که با دیدن قیافه ش از خواسته م پشیمون شدم.
بعد از خداحافظی کردن از بچه ها از کافه خارج شدیم و سوار ماشین ارسام شدیم.
- چرا الکی زر مفت زدی ما که دعوت نیستیم.
به نگاه چپی بهم انداخت و بی حوصله بهم فهموند که بهتره چیزی نگم.
و این یعنی اون راست میگه و مثله همیشه مامان من رو آدم حساب نکرده و به من نگفته که خونه ی آقاجون دعوت هستیم.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
- ببین آرسام شاید مامان عمدی بهم نگفته چون خودت خوب میدونی آقاجون از من خوشش نمیاد.
با اینکه خوب میدونست حقیقته ولی به خاطر من مثه همیشه برای دلداری دادنم گفت:
-ای بابا چقدر تو حرف میزنی دختر اصلا هم اینجوری نیست داری پیاز داغش رو زیاد میکنی.
تو دلم گفتم باشه تو راست میگی.
با قیافه اخم کرده داشتم به این فکر میکردم الان برم اونجا چجوری شر ریحانه رو کم کنم که با صدای آرسام به خودم اومدم و پیاده شدم.
خدا رو شکر در باز بود و لازم به زنگ زدن نبود، رفتیم داخل، سکینه خانم خدمه ی خونه رو دیدم ک داشت به درخت ها آب میداد.
- سلام سکینه جون.
پشت بند من آرسام هم تند گفت:
- سلام سکینه خانم.
سکینه خانوم با همون لحن مهربونش جواب هر دو تامون رو داد.
داخل خونه شدیم و متاسفانه همه ی فامیل بودن از همه ی فامیل منظورم همه ی بچه های آقا جون که عبارت است از:
خاله نیلوفر و شوهرش که مادر آرسام و آرشام هستش آرشام ازدواج کرده ولی آرسام مجرده.
خاله مریم و شوهرش که مادر ریحانه و رامیار هستش، رامیار ازدواج کرده ولی ریحانه هنوز شانزده سالشه و جانوری بسیار گستاخ و شروره.
دایی ناصر و زندایی که پدر سیتا و بیتا هستش و سیتا و بیتا دوقلو هستن و دختر های اروم و خانومین.
و در اخر مادر بنده مامان نسترن با پدره محترمم شاهرخ که مادر بنده هستن و من تک فرزندم.
بعد از این که به همه سلام دادیم با آرسام روی مبل دو نفره نشستیم.
- میگم آرسام...
هنوز حرفم رو کامل نکرده بودم که صدای ریحانه اومد و با همون لحن گستاخ و شرورش شروع کرد به چرت و پرت گفتن درباره ی من و آرسام که چرا باهم تا این وقت شب بیرون هستیم و با اینکه نا محرم هستیم خیلی بهم نزدیک میشیم، دختره ی اسکل اصلا به این فکر نمیکرد آرسام پسر خاله م هستش.
بی پروا رو به ریحانه گفتم:
- ببینم ریحانه پریروز تو نبودی تو پارکه ملت با اون پسره که البته جای خواهر ما بود، داشتی لاو میترکوندی؟
با این حرفم همه نگاه ها رو من چرخید.
ریحانه با همون ترفند همیشه گی که تو دردسر می افتاد شروع کرد به گریه کردن و من رو به تهمت زدن متهم میکرد.
خاله خواست چیزی بگه که با صدای آقاجون عقب گرد کرد، آقا جون نگاه تند و تیزی بهم انداخت و گفت:
- دختره ی گستاخ تو با چه حقی‌ به نوه ی قشنگم تهمت میزنی ها؟
- اولا آقا جون منم نوه ی شما هستم دوما من به کسی تهمت نمیزنم عین چیزی که دیدم رو دارم میگم سوما کاشکی میدونستم که این همه نفرت شما نسبت به من از کجا سرچشمه میگیره.
آقا جون بدون توجه به بقیه به سمت من اومد و خواست چیزی بگه که منصرف شد و دستش رو روی قلبش گذاشت...
الان یه هفته از مرگ آقا جون میگذره و همه منو مقصر میدونن، مامان و بابا بعد از اون ماجرا باهم سرد تر شدن و برام تو مازندران یه خونه و ماشین خریدن و بهم گفتن دیگه برنگردم، آره به همین ساده گی.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
اولش خیلی نارحت شدم ولی بعدش با خودم کنار اومدم خب به درک حالا که دانشگاه هنر مازندران قبول شدم میرم و از تهران دور میشم چه جایی بهتر از ساری برای زندگی؟
امشب قرار بود همه بریم خونه ی آقا جون چون وکیل آقا جون میاد و میراث اون مرحوم رو طبق وسیتش بین بچه ها و نوه هاش تقسیم میکنه با اینکه میدونم قرار نیست چیزی بهم برسه اما میخوام برم و از اخر شب کنار فامیل های زد حالم که انگه قاتل بودن رو بهم میزنن لذت ببرم.
بعد از سلام کردن که هیچ کس جوابم رو نداد رو مبل نشستم هه جالبه آرسام هم دیگه باهم سرد شده و بهم محل نمیذاره چون معتقده که من باعث مرگ اون پیرمرد شدم.
خانوم جون از پله ها پایین اومد و با لحن دستوری رو به همه گفت که برن تو پذیرایی چون وکیل ارسلان اومده.
منظور خانوم جون از ارسلان همون آقاجون بود واقعا براشون متاسفم حتی تا بعد از شام هم تحمل نکردن و میخوان زود تر سهم ارثشون رو بگیرن.
تو نشیمن با ریحانه رو به رو شدم و باز مثل همیشه تاقت نیاورد و با صدایی که سعی میکرد توش بغض باشه رو به من میگفت که با چه رویی اومدم اینجا و از این چرت و پرت ها، دختره ی نیم وجبی آدم شده برای من.
خودم رو نباختم و بی تفاوت تر از همیشه گفتم:
- با همون رویی که شما یه هفته از مرگ آقا جون نگذشته دارید ارث تقسیم میکنید حتی تا چهلم آقاجون صبر نکردید پس بهتره سرت تو کاره خودت باشه بچه جون.
با صدای بزرگمهر وکیل آقا جون ساکت شدیم الان دقیقا نیم ساعت بود که داشت یک بند وسیت نامه رو میخوند همه از اینکه باغ و عمارت و زمین بهشون رسیده بود سر از پا نمیشناختن.
ریحانه با تمسخر نگاهم کرد و با تاسف گفت:
- ای بابا چیزی به تو نرسید؟
بزرگمهر با این حرف ریحانه نگاهش رو من چرخید و با حالت خاصی به همه اعلام کرد که آقاجون یه امانتی داده به اون تا بعد از فوتش بده دست من.
جان؟ امانتی؟ آقاجون؟
- امانتی؟
بزرگمهر سری تکون داد و یه کیسه ی بزرگ رو گذاشت جلوم و از جاش بلند شد و عزم رفتن کرد.
محتویات کیسه رو که در آوردم همه داشتن از فضولی میمردن.
یه جعبه ی بزرگ سیاه به همراه یه پاکت نامه.
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که نامه رو بلند بخونم یا نه که با صدای جیغ مامان که داشت از فضولی خدایی نکرده سکته میکرد تصمیم گرفتم نامه رو بلند بخونم.
متن نامه: به نام خدا، اروشا الان که این نامه رو میخونی من دیگه در بین شما نیستم، من سال هاست که از این جعبه مثل چشم هام نگهداری میکنم و حالا که من دیگه نیستم، جعبه رو به خودت میسپارم، اما اگه هنوز به دانشگاه نرفتی این جعبه رو باز نکن در صورتی که دانشگاه قبول شده باشی میتونی این جعبه رو باز کنی، من هیچوقت از تو متنفر نبودم اما دوستت هم نداشتم شاید بعدا دلیلش رو بفهمی، خواهش میکنم به خانواده م آسیبی نرسون. ارسلان کیانی.
همه داشتن یه جوره بدی بهم نگاه میکردن که آرسام تاقت نیاورد و آروم گفت:
- تو که دانشگاه قبول شدی خب پس جعبه رو باز کن.
با لبخند بد جنسی ادامه دادم چرا باید این کار رو بکنم؟
از اون ور نشیمن صدای بابا بلند شد که با غرور گفت:
- چون پدرت میگه.
اِ چه جالب من پدرم داشتم و نمیدونستم؟
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
عزمم رو جزم کردم و با نفرت به تک تک شون نگاه کردم
- مشکل شما ها چیه؟ باغ، ویلا، عمارت و زمین و هر چی که فکرش رو بکنید ماله شما ها شد حالا یه جعبه ی پوسیده انقدر براتون مهمه؟
دایی ناصر با لحن مهربونی که سابقه نداشت ازم خواهش
کرد که جعبه رو باز کنم و لحبازی رو بذارم کنار.
جعبه رو به آرومی جلو کشیدم و بازش کردم، شوخیت گرفته یه ردا؟
خاله مریم که انگار خیالش راحت شده بود که چیزه با ارزشی داخله جعبه نیست با تمسخر رو به همه اعلام کرد که آقاجون احتمالا خواسته با این کارش من رو تحقیر کنه.
همه حرفش رو تایید کردن و خندیدن، اما خانوم جون با چشم های اشکی داشت من رو نگاه میکرد، شایدم چشم های ترسیده اما چه لزومی داشت از من بترسه، دارم توهم الکی میزنم باید ساقیم رو عوض کنم.
رو به همه با صدای بلند گفتم:
- خب دیگه اگه مسخره کردن هاتون تموم شد من برم.
بدون خداحافظی از خونه زدم بیرون، تو حیاط بودم که صدای آرسام متوقفم کرد.
بدون هیچ حرفی منتظر نگاهش کرد.
آرسام غمگین نگاهم کرد با لحن محزونی تند تند شروع کرد به وراجی کردن، ببین میدونم برات سخته اما باید قبول کنی که تو مرگ آقا جون مقصر بودی و با یه معذرت خواهی و اظهار پشیمونی میتونی این پرونده رو ببندی.
- از تو متنفرم از آقا جون هم همینطور و از تک تک خانواده، تو هیچ میدونی که از وقتی که یادته هیچ کس اهمیتی بهت نده و دوستت نداشته باشه یعنی چی؟ نه معلومه که نمیدونی چون تو آرسام هستی و آروشا نیستی، من مقصر مرگ آقاجون نبودم و نیستم و یه روزی از همه ی شما انتقام میگیرم.
با چشم های اشکی از حیاط خارج شدم و سوار سمندم شدم، بغض داشت خفه م میکرد، خیلی سریع رفتم خونه و وسایلم رو که از قبل اماده کرده بودم چپوندم تو صندوق عقب ماشین، فردا دیره همین الان از این جا میرم.
یه ساعتی می شد که تو راه بودم که یک دفعه یه پسر اومد جلوی ماشین سریع زدم رو ترمز که پسره اومد و سوار شد.
با بغضی که هنوز ته گلوم بود داد زدم، داری چه غلطی میکنی؟ از ماشین من پیاده شو.
پسر که دندوناش از سرما بهم میخورد با لحن مظلومی گفت:
- ببین من قصده بدی ندارم فقط الان ماشین گیرم نمیاد و بارون شدید شده خواهشا من رو تا هر جایی که مسیرت بهم خورد برسون.
با گیجی رو بهش گفتم:
- چجوری باید بهت اعتماد کنم، من یه دختر تنهام.
پسره یکم فکر کرد و همزمان با تکون دادن سرش به بالا و پایین حرفم رو تایید کرد و خواست از ماشین پیاده بشه
- وایستا.
عقب گرد کرد و بی تاب نگاهم کرد.
- سوار شو بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
پسره با تعجب نگاهم کرد و ازم تشکر کرد.
بعد از تعارف تیکه پاره کردن فضولیم گل کرد و پرسیدم کجا میری حالا؟
پسره در حالی که داشت با کمربند ور میرفت جواب داد.
مسخره خندیدم و بهش گفتم که مقصد هر دو تامون یکیه.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
پسره با این حرفم زود سرش رو بلند کرد.
- واقعا؟
سرم رو تکون دادم و بی حوصله اسمش رو پرسیدم.
که در کمال تعجب جواب داد هژیر!
چه اسمه عجیب و باحالی ولی خب حوصله نداشتم بپرسم یعنی چی.
- خب هژیر من آروشا هستم و اصلا از هم سفر بودن با تو خوشحال نیستم.
شنیدم که زیر لــ*ب گفت چه تفاهمی، بچه پرو حقشه همین الان پرتش کنم پایین البته اگه زورم برسه چون ماشالله هیکل، هیکل هرکول بود.
زیاد حرف نزدیم، تقریبا رسیدیم که به هژیر نگاه کردم خواب بود، خدایا چقدر جذاب بود و من نمیدونستم، مو های مشکی لــخــ*ت با پوستی سفید و دماغ متوسط، لباش قرمز بود انگار که رژ زده، مژه هاش هم بلند بود و ابرو های مشکی کشیده ش جذاب ترش کرده بود، ولی متاسفانه چون خواب بود رنگ چشماش معلوم نبود.
هژیر با صدای خواب آلودی که شوکه م کرد گفت:
- اگه دید زدن من تموم شد هواست رو به راننده گیت جمع کن تا به کشتنمون ندادی.
وای خدا گند زدم پسره نخوابیده بود الکی خودش رو به خواب زده، شیطان صفت.
- اِ چقدر تو پر رویی من که به تو نگاه نمیکردم در ضمن تو که چشمات رو بسته بودی از کجا متوجه ی نگاه من شدی؟
چشماش رو باز کرد و با لحن شیطونی گفت:
- جنم بهم گفت.
و هرهر زد زیر خنده، ما رو باش گیر چه آدمی افتادیم.
چیزی نگفتم راستش یه جورایی ازش میترسیدم، سیگاری روشن کرد و بی تفاوت شروع کرد به پک زدن.
الان دیگه چشم های درشتش رو به خوبی میدیدم طوسی بود و خالی از هر احساسی شایدم من اینطوری فکر میکردم.
- میتونم از یه سوال بپرسم؟
هژیر بدونه اینکه یه نیم نگاه هم بهم بندازه گفت:
- نه لنز نیست رنگ چشم های خودمه.
دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم این دیگه چه جونوریه، با تته پته ازش پرسیدم که چجوری فهمید میخوام چی بگم.
هژیر با همون چشم های عجیبش نگاهم کرد و گفت:
- هر چی کمتر بدونی برات بهتره خانوم کوچولو، کنار همین پارک نگهدار من پیاده میشم.
عجب ها ملت رد دادن نصف شبی پارک اخه؟
هژیر نگاهش رو ازم گرفت و پیاده شد و سرش رو از پنجره آورد تو و با لحن تمسخر آمیزی گفت:
- خیلی ممنون که من رو تحمل کردی و رسوندی ولی خوب نیست یه دختر تنها به هر کس و نا کسی زود اعتماد کنه خانوم کوچولو.
و بعد از زدن این حرفش بلا فاصله تو تاریکی پارک گم شد.
و نتونستم بهش بگم که خانوم کوچولو عمه ی محترمه شه.
پام رو گذاشتم رو پدال گاز و با سرعت از اونجا دور شدم، این ادرسی که بابا بهم داده بود خیلی عجیب بود و جالب خونه یی که برام خریدن دقیقا نیم ساعت تا مرکز شهر فاصله داره اخه کدوم ادم عاقلی برای یه دختر تنها تو حومه ی شهر خونه میخره؟
در حیاط رو باز کردم، یه حیاط خالی از هر چیزی حتی یه گیاه هرز هم توش نبود و باید خدا رو شکر کنم که ماشینم توش جا میشه. بعد از اینکه ماشین رو اوردم داخل حیاط در ورودی رو باز کردم، برقا رو روشن کردم، بغض داشت خفه م میکرد اصلا کوچیک بودن خونه برام اهمیتی نداشت، از در ورودی مستقیم وارد نشیمن کوچیک میشدی و سمت راست یه اتاق خواب بود و سمت چپ هم آشپز خونه، حمام و دستشویی داخل اتاق بودن، بلند زدم زیر گریه اخه مگه من چیکار کرده بودم که تا این حد از من متنفر هستن، چجوری دلشون اومده منو یه دختر تنها رو تو یه شهر غریب اونم اینجا تنها بزارن، لعنت به همشون یه روز از خجالت همشون در میام، این رو قول میدم ولی نمیدونم این حرف رو بر چه اساسی میزنم انگار یه چیزی ته دلم میگفت تو میتونی.
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم دیشب انقدر گریه کردم که بدونه خوردن چیزی با همون لباس ها خوابم برد، خوب شد یادم بود گوشیم رو تنظیم کنم و گرنه اول روز دانشگاه خواب میموندم.
بعد از خوردن یه صبحانه ی مفصل بلند شدم برم حاضر شم خوب شد عقلشون به این رسیده که خونه رو مبله کنن و یخچال رو پر، دیگه نمیخوام فکر بیخود کنم، رفتم تو اتاق و از تو چمدون یه پیرهن مردونه ی مشکی زرد برداشتم و تنم کردم، شلوار مشکی لوله تفنگیم رو پوشیدم و مقنعه ی مشکیم رو سرم کردم و بعد از کشیدن یه خط چشم باریک و یک عالمه ریمل به مژه های بلندم چتری هامو ریختم بیرون و یه رژ هلویی زدم.
کوله م رو برداشتم و آل استار های زردم رو پام کردم، سوار ماشین شدم و دِ برو که رفتیم.
بعد از پارک کردن ماشین تو پارکینگ دانشگاه با هیجان وارد دانشگاه شدم حیاط پر بود از دختر و پسر که البته منم با شوق در حال جستجوی پسر های جذاب بودم که با شنیدن صدایی آشنا از جا پریدم.
- ای بابا دختر تو چقدر هیزی اون از دیشب که تو ماشینت روم به دیوار داشتی منو با چشمات چیز میکردی اینم از الان که داری پسر های مردم رو با نگاهت چیز میکنی.
هژیر بود، با عصبانیت نگاهش کردم و تند گفتم:
- تو اینجا چه غلطی یعنی چیکار میکنی؟
بدونه اینکه حتی یک نیم بهم بندازه خنثی جواب داد
- اگه اجازه بدی برای تحصیل اومدم.
خیلی تصادفی من و این پسره هم دانشگاهی هستیم یکم مشکوک بود ولی نه بابا اون هم مثله من اومده درس بخونه دیگه.
سیگاری روشن کرد و به اطراف نگاه کرد.
- میدونم الان تو دلت میگی چه تصادف قشنگی.
پسره ی بی مزه فقط خودش به حرفاش میخندید ولی خب به نظر پسر خوبی میومد، من که شانس ندارم.
با ترس نگاهش کردم و پرسیدم تو دانشگاه مگه سیگار ممنوع نیست؟
زل زد بهم و گفت:
- دانشگاه بیخود کرد تو دیکشنریه من کلمه ی ممنوع ترجمه نشده.
الان یه ماه از دانشگاه میگذره و منو هژیر یه ماه که دوستیم البته فکر بد نکنید دوست معمولی هستیم، هژیر داستان زندگیم رو میدونه و خیلی بهم کمک کرد که دیگه به اون خانواده فکر نکنم، امروز قراره از زیر زبون هژیر داستان زندگیش رو بکشم اخه اون تا حالا چیزی به من نگفته با اینکه همیشه میخنده ولی تو چشماش یه غمه خاصی هست.
رو نیمکت تو حیاط نشسته بودم و منتظر هژیر بودم با یکی از استاد ها کار داشت، داشتم با خودم اهنگ زم زمه میکردم:
بیب هنوز دلم میشه تنگ باز خراب کردی همه چیز رو لجباز
شاید همش بینمون بود دعوا ولی برام چشم های تو فرق داشت، اکسمه او هنوز اکسمه اکسمه حتی اگه تکست نده.
یک دفعه یه صدایی گفت:
- به نکته ی خوبی اشاره کردی دقیقا منم برام چشم های تو فرق داره.
سرم رو بلند کردم که چهره ای که من ازش متنفر و دخترای دانشگاه براش غش و ضعف میومدن رو دیدم.
بی تفاوت به سمت ساختمان دانشگاه رفتم چون مثل دخترای دیگه حوصله ی کل انداختن با پسر ها رو ندارم.
بردیا در حالی که دنبالم میومد دستی تو موهای طلاییش کشید و گفت:
- اِ این چه طرز برخورده خوشگلم؟
- به من نگو خوشگل پسره ی حال بهم زن اوسکل مزاحم اوکی؟
خشم رو تو چشم هاش دیدم، در حالی که داشت به سمتم میومد زیر لــ*ب تهدید میکرد و وقتی بهم رسید دستش رو بالا برد.
در حالی که چشم هام رو از ترس بسته بودم منتظر فرود اومدن دستش رو صورتم بودم ولی خبری نشد پس آروم چشم هام رو باز کردم.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
و با دیدن دست های بردیا که تو هوا بود نگاهم رو به سمت شخصی که دستش رو گرفته بود چرخوندم، هژیر بود.
سعی کردم هژیر رو از بردیا جدا کنم اما هژیر ول کن نبود، همه ی بچه های تو محوطه دور ما جمع شده بودن.
- دیگه دور و بر آروشا نبینمت فهمیدی.
با صدای هژیر به خودم اومدم و به بردیا نگاه کردم که از درد دستش صورتش مچاله شده و بود صورتش از درد مچاله شده بود با ناله از هژیر میخواست دستش رو ول کنه و دیگه دور و بر من پیداش نمیشه.
این داشت چی میگفت هژیر که دستش رو دیگه نمیپیچوند پسره دیونه شده، هنوز داشت داد میزد به هژیر نگاه کردم که داشت با لذت به دسته بردیا نگاه میکرد نمیدونم چرا حس کردم هژیر یه جوری شده دست هاش رو گرفتم و زل زدم تو چشم هاش و با التماس گفتم:
- هژیر تو رو خدا بیا بریم.
هژیر بهم نگاه کرد، و با سر تایید کرد که بریم.
سوار ماشین شدیم و بدون هیچ حرفی به سمت خونه ی خودم روندم.
- پیاده شو رسیدیم.
هژیر یه عادت داشت که زیاد تو یه حالت نمی موند و زود عوض میشد. با شیطنت گفت:
- تو منو آوردی خونه خالی؟
پسره ی پر رو این خوبی بهش نیومده.
هژیر وقتی چشم غره ی من رو دید دست هاش رو به نشانه ی تسلیم بالا برد و در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت:
- خب بابا شوخی کردم من دیگه برم دیرم شده.
ـ غلط خوردی بیا تو یه چیزی بخوریم و یکم حرف بزنیم.
هژیر مقاومتی نکرد و درخواستم رو قبول کرد.
وارد خونه شدیم و من رفتم تو آشپز خونه و نسکافه و کیک آماده کردم. یه جوری میگم آماده کردم انگار چیکار کردم نسکافه و کیک هردو حاضری بودن دیگه.
- قشنگ معلومه خانواده ت مایه دارن اخه این وسایل خفن رو چه به این خونه ی کوچیک؟
وارد نشیمن شدم و کنارش رو مبل نشستم با اخم بهش یاد آوری کردم که من خانواده ای ندارم.
هژیر قیافه ش رو مظلوم کرد و با لحن آروشا کشی گفت:
- خب حالا چرا میزنی.
با دلخوری نگاهش کردم تو هیچوقت هیچ چیزی راجب به خانواده ت و زندگی ت به من نگفتی و این منو رو نارحت میکنه.
یکم الکی بغض کردم که مثلا واقعا نارحتم بلکه یه چیزی بگه.
- هی نارحت نشو دیگه تو تا حالا نپرسیده بودی و خودم هم فکر نمیکنم داستان زندگیم زیاد برای تو جالب باشه.
با هزار بدبختی دو قطره اشک ریختم و بهش گفتم که هر جور راحته و مجبور نیست توضیح بده.
هژیر که تعجب کرده بود از رفتار بچه گونه ی من قبول کرد که برام تعریف کنه.
منتظر به لباش چشم دوخته بودم.
با اون دو تا تیاه ی طوسی جادوییش به نسکافه زل زده بود.
- پنج سال بود که داشتم در باره ی اجنه و دنیای ماورالطبیعه تحقیق میکردم، علاقه ی زیادی بهش داشتم بعد از پنج سال اتفاق هایی برام افتاد که برای خودم خوشایند بود و من کاملا از این شراط رازی بودم بعد از یه مدت یه قوم از اجنه ها با من لج کردن و خانواده م رو میترسوندن ولی من زیاد جدی نگرفتم تا اینکه برادر کوچیکم خودش رو حلق آویز کرد و متاسفانه فوت شد من مقصر بودم اگه دست از کار میکشیدم اینجوری نمیشد اونا چند بار بهم تذکر داده بودن.
نا باورانه نگاهش کردم، این یه فاجعه بود واقعا هیچ کلمه ای برای ابراز تاسف پیدا نمیکردم و با بغض بهش زل زدم.
که هژیر تک خنده ی تلخی کرد و محزون نگاهم کرد.
- پدرم من رو از خونه بیرون کرد و گفت دیگه برنگرد وگرنه میکشمت. اما مادرم گفت برو و زود برگرد پدرت الان عصبانیه، ولی غرورم بهم اجازه نداد اونجا برگردم پس یه کوله برداشتم و اومدم دانشگاه با پس اندازی که داشتم میتونستم خونه بگیرم ولی ترجیح دادم شب ها رو تو همون پارکی که من رو رسوندی بگذرونم، البته میتونم زندگیه مرفه ای داشته باشم ولی خب هنوز بعد از مرگ برادرم مطمئن نیستم بخوام باز به اون کار ادامه بدم.
نفسم بالا نمیومد بهترین دوست من شبا تو پارک میخوابه بدونه اینکه اختیاری از خودم داشته باشم بغضم ترکید و با مشت به سینه ش میکوبیدم.
ـ کثافت، عوضی تو این ها رو الان به من میگی تو شبا تو پارک میخوابی و من الان باید این رو بدونم؟
هژیر بغلم کرد و در حالی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
- اگه به تو میگفتم چه چیزی فرق میکرد جز اینکه نارحت بشی.
انگار از گریه کردن خوشش نمیومد چون همه ش زیر لــ*ب جوری که بشنوم ازم خواهش میکرد که گریه نکنم و آروم باشم.
برام مهم نبود که فقط یه ماه هژیر رو میشناسم پس سر شام بهش گفتم که باید از این به بعد اینگا بمونه.
هژیر اولش خیلی نارحت شد و به غیر ممکن بودن مسئله اشاره کرد ولی بعد از کلی اسرار از طرف من رازی شد.
الان یه هفته بود که با هژیر همخونه شده بودم و تو این یه هفته جوری رفتار کرد که از چشم هام بیشتر بهش اعتماد داشتم. بهش نگاه کردم رو مبل خوابیده بود رفتم تو اتاقم، که جعبه ی چرمی سیاه رو رو تختم دیدم، این دیگه اینجا چیکار میکرد.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
جعبه رو باز کردم و ردای مسخره رو پوشیدم و جلوی آیینه رفتم همین که سنجاقش رو بستم فشار زیادی بهم وارد شد، تو آیینه به خودم نگاه کردم چشم هام یک دست سیاه بودن با دیدن این صحنه صدای خفه ای از گلوم خارج شد و نتونستم هژیر رو صدا بزنم و دیگه چیزی جز سیاهی ندیدم.
چشم هام رو آروم باز کردم، اینجا دیگه کجا بود، تو یه جایی بودم نمیدونم چجوری توصیفش کنم همه جا پر بود از صخره و آدم هایی با ردا های سفید که صورت هاشون معلوم نبود و دور من جمع شده بودن.
با اینکه ازشون سوال کردم که کجام بهم توجه ای نکردن و از من دور شدن، که همین باعث نمایان شدن صحرایی که توش بودم شد. حالا دیگه هیچ کس اونجا نبود، به آرومی قدم برداشتم ترسیده بودم چون یجوری بود انگار واقعی و خواب نیست تو همین فکرا بودم که احساس کردم چیزی خورد تو سرم و دیگه چیزی نفهمیدم.
چشم هام رو آروم باز کردم رو تختم بودم و هژیر کنارم نشسته بود و سرش رو تخت بود و خوابیده بود، اون اینجا چیکار میکرد. فکر کنم بلند فکر کردم که هژیر با خستگی سرش رو بلند.
- اِ بهوش اومدی.
پس خواب نبود به قدری شوکه شده بودم که بدون وقفه شروع به حرف زدن کردم.
- هژیر بخدا تقصیر من نبود من اون ردا رو پوشیدم و....
خواستم ادامه بدم که با دیدن پسره قد بلندی که داشت
با عصبانیت نگاهم میکرد و گوشه ی اتاق ایستاده بود خفه شدم. انگار از اینکه دیدمش تعجب کرده بود ولی تعجب اون پسره الان تو این شرایط برام بی اهمیت ترین مسئله بود با همون صدای لرزونم از هژیر پرسیدم که این پسره کیه آورده تو خونه؟
هژیر با وحشت رد نگاهم رو گرفت.
- تو اَدهَم رو میبینی؟
- مگه کورم معلومه که این پسره ی دراز رو میبینم.
هژیر در حالی که آب دهنش رو قورت میداد با اشاره به همون پسره که گویا اِسم اَدهَم بود فهموند که بیاد جلو.
اون پسر دراز مو بوره که اسمش اَدهَم بود اومد جلو و جوری بهم نگاه میکرد که انگار یه موجود نا شناخته دیده.
- تو جچوری من رو میبینی ها؟
از کوره در رفتم، داشتن سر به سرم میزاشتن.
- ببین داری چرت میگی مگه کورم نبینمت.
هژیر که تا الان ساکت بود گفت:
- آروشا یه چیز بهت میگم ولی هول نکن باشه؟
بی حوصله سرم رو تکون دادم.
هژیر با لحن نا مطمئنی گفت:
- به پا های اَدهَم نگاه کن.
خب که چی به پا هاش نگاه کردم مثلا که چی....
یا خدا این دیگه چی بود اون اون پسره داشت پرواز میکرد یا من رد دادم؟ چیز خورم کردن؟
- هژیر م من دارم خواب میبینم یا این پسره واقعا پاهاش از زمین فاصله داره؟
هژیر نگران دستم رو گرفت.
- آروشا اَدهَم یه جنه.
با نا باوری به هر دو شون نگاه کردم هژیر نگران بود و اَدهَم بیخیال و عصبی، وای خدا اینا نمیدونن من ترسوم باور میکنم.
- ببین من میترسم تو رو خدا باهام از این شوخی ها نکن.
این باز اَدهَم زد تو سرش و زیر لــ*ب چیزی گفت که نشنیدم.
- ببین من قصد ندارم بترسونمت...
هژیر پرید تو حرفش
- اره جون عمت واسه همین خودت رو بهش نشون دادی؟
اَدهَم عصبی به هژیر نگاه کرد و با تشر گفت:
- مگه مریضم خودم رو به این دختر بچه نشون بدم باور کن نمیدونم چجوری من رو میبینه.
چه فیلمیم بازی میکردن، پسره ی بی خاصیت به من میگه بچه با لجبازی نگاهش کردم و بهش فهموندم که باور نمیکنم اون یه جنه چون اصلا جن وجود نداره یا اصلا داشته باشه چیکار به من داره.
 
آخرین ویرایش:
Sara.s

Sara.s

طراح انجمن
طراح انجمن
3/3/20
173
772
93
این حرف رو که زدم اَدهَم عصبی اومد جلو و رو به هژیر کرد.
- خودش خواست ها.
اومد دستم رو گرفت.
- به نفعته چشم هات رو ببندی.
خواستم دستم رو از دستش بکشم بیرون و دو تا کُلفت بارش کنم که در کمال حیرت خودم رو تو اتاق خونه ی تهرانمون دیدم به حدی جا خوردم که تا پنج دقیقه تو سکوت به در و دیوار زل زده بودم.
- م ما چ چجوری اومدیم تهران؟
چشم هاش رو تو حدقه چرخوند و قول داد بعد از اینکه برگشتیم مازندران بهم بگه.
چشم هام رو بستم و منتظر بودم برسیم که صدای خنده ی ریز هژیر باعث شد چشم هام رو باز کنم.
- ای بابا چقد لفتش دادید.
- لفتش دادیم؟ در عرض چند دقیق مسافت بین تهران و مازندارن رو طی کردیم بعد تو میگی لفتش دادیم؟
اَدهَم کلافه نگاهم کردم.
- بله اگه کُلی بازی در نمی آوردی و مثل خنگ ها یه ساعت در و دیوار رو نگاه نمیکردی زود تر برمیگشتیم.
این پسره خیلی گستاخ و نچسپه اصلا ازش خوشم نمیاد.
تازه یادم اومد که بپرسم چجوری اون کار رو کرد.
- بهش میگن طی العرض که در....
نذاشتم ادامه ی حرفش رو بزنه.
- خودم میدونم طی العرض چیه من رمان زیاد میخونم.
اَدهَم خندید و رو به هژیر کرد.
- ای جان رمان میخونه هژیر.
هژیر چشم غره ای به اَدهَم رفت که خفه شد خوبه از هژیر حساب میبره.
- آروشا دیشب با داد اسم من رو صدا زدی و کمک خواستی وقتی اومدم بالا سرت بیهوش بودی خواب بد دیدی؟
انگار تازه یادم اومده باشه.
- وای اره دیشب اون ردای بی خاصیتی که بهت گفته بودم بهم ارث رسیده رو پوشیدم که چون جلو آیینه بودم خودم رو میدیدم بخدا دروغ نمیگم چشم هام یک دست سیاه شده بودن و فشار زیادی به بدنم وارد در حدی که احساس میکردم الان له میشم بعد تو رو صدا زدم که چشم هام سیاهی رفت و بیهوش شدم وقتیم به هوش اومدم عده ای تو یه صحرا دورم بودن با ردا های بلند سفید البته صورتشون رو ندیدم....
هژیر پرید تو کلامم
- صورت هاشون رو دیدی؟
- نه ردا هاشون این اجازه رو به من نمیداد ولی باهام کاری نداشتن و زود رفتن بلند شدم که حرکت کنم که یه نفر از پشت یه چیزی رو کوبید تو سرم وقتی چشم هام رو باز کردم تو رو دیدم.
اَدهَم با نگرانی عجیبی گفت:
- اونایی که بالا سرت بودن چند نفر بودن؟
- چون ترسیده بودم زیاد دقت نکردم ولی فکر کنم هفت.
بعد اژ این حرفم رنگ اَدهَم عوض شد و با ترس به هژیر نگاه کرد.
 
آخرین ویرایش: