درحال تایپ رمان دستانم را بگیر | فردوس موسوی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع فردوس
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 Vote
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
نام رمان : دستانم را بگیر
نام نویسنده: فردوس موسوی کاربر انجمن ناول کافه
ناظر: Elahe_V
ژانر: عاشقانه _ اجتماعی

خلاصه:

طلا دختری ساده و هنرمند که در خفقان و بایدها و نبایدهای پدرش، گرفتار است. طلا سال‌های زندگی‌اش را در محرومیت می‌گذراند تا این‌که با کمک‌ برادرش، وارد دانشگاه می‌شود. زندگی‌اش دست‌خوش تغییر می‌شود. استقلال می‌آموزد و اعتماد به نفس پیدا می‌کند و در این میان، عاشق می‌شود. اما حوادثی زنجیروار، در طول زمان برای او رخ می‌دهد که تمام زندگی و عشقش را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
یک اتفاق غیر منتظره، او را میان انتخابِ زندگی برادرش و تکرارِ گذشته‌اش قرار می‌دهد. همه چیز ناگهانی تغییر ماهیت می‌دهد و او را مجبور می‌کند دوباره در کوره راهی از محدودیت‌ها، گام بردارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe_V

Elahe_V

مدیر تالار سرگرمی+تالار عکس+مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
مترجم انجمن
ویراستار انجمن
طراح آزمایشی
22/7/19
5,607
58,315
113
19


به نام خالق قلم


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
فصل اول

نگاه نگران و سردرگم دخترک در محیط در حال گردش بود تا اثری از شخص مورد نظرش بیابد. کم‌کم داشت پشیمان می‌شد و از اینکه با پذیرش این دعوت خودش را در این موقعیت قرار داده بود بسیار احساس ناخوشایندی به او دست داد.
نگاهی به اطرافش انداخت. محیط رمان تیک کافی‌شاپ بیشتر او را معذب می‌کرد. به ساعت نگاه کرد ده دقیقه تاخیر در حالت عادی مشکل‌ساز نبود اما اینجا و در این حالت برایش بسیار عذاب‌آور بود. احساس دزدی را داشت که توست صاحب‌خانه دستگیر شده است.
احساس می‌کرد همه به او چشم دوخته‌اند حتی کارکنان کافی‌شاپ؛ از حال و روز خود خجالت کشید با بیست و شش سال سن طبیعتا نباید اینقدر در این مورد حساسیت به خرج می‌داد و به آن شکل اغراق‌آمیز آن را بزرگ می‌کرد اما بیرون رفتن با یک مرد آن هم بی‌اطلاع از خانواده از عادات او نبود. آن هم مرد شناخته شده و معروفی که امکان داشت او را درگیر حاشیه کند. شاید همین باعث شده بود آنقدر دست و پایش را گم کند.
از طرفی عجله داشت و باید هر چه زودتر به خانه بازمی‌گشت نمی‌خواست مادر جون و محسن را منتظر بگذارد و یا آنها را متوجه این قرار ملاقات کند. میان رفتن و ماندن مردد مانده بود با خود می‌گفت: «شاید با این دیدار و با عنوان کردن دلایلم بتونم خودم رو از این مخمصه نجات بدم»
اما بعد چیزی به سمت مغزش هجوم می‌آورد و به او هشدار می‌داد که زیاد طولش ندهد و زودتر قال قضیه را بکند. از استرس همه چیز در ذهنش در حال چرخش بود حرف‌هایی که می‌خواست بگوید و احساساتی که باید پنهان می‌شد همه چیز شلخته و درهم در هر گوشه از ذهنش ریخته شده بود. باید به اعصاب خود تسلط پیدا می‌کرد اما هر چه تاخیر مرد طولانی‌تر می‌شد حال دختر جوان خراب‌تر و تشویش او بیشتر می‌شد.
به ساعتش نگاه کرد به نظرش آمد انتظار بی‌فایده است و بهتر است این دیدار را فراموش کند. میان رفتن و ماندن و بعد از کلی کلنجار با افکار متناقض خود، از انتظار خسته شد و بلاخره قصد رفتن کرد.
از جا برخواست و وسایلش را برداشت تا به سمت در برود اما هنوز قدمی برنداشته بود که در باز شد و شخصی عجولانه با نفس‌های بریده وارد کافی‌شاپ شد و سری در اطراف چرخاند و نگاهش به روی طلا ثابت ماند. طلا با ظاهر اسپرت و دخترانه و آرایش ملایم چقدر دلربا و خواستنی به نظر می‌رسید.
زیبایی خاص دختر شاید بیشتر نشئت گرفته از همین سادگی بود. فرهنگ لبخندی گرم و اطمینان‌بخش به لــ*ب آورد و نفس عمیقی کشید به نظر می‌آمد از حضور دخترک جوان خیالش آسوده شده با هیجان و با گام‌های بلند خود را به میز مورد نظر رساند.
اضطرابی در میان نبود به نظر می آمد که این حالات پرشور او بیشتر از احساس خوشحالیش سرچشمه گرفته است. لبخندی دندان‌نما و صمیمی به لــ*ب داشت با همان حالت دست گلی از رزهای قرمز را به سمت طلا گرفت:
- سلام، از بابت تاخیر واقعا متاسفم... این یه پیشکش ناقابل برای بانوی همیشه زیبای من.
 
آخرین ویرایش:
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
طلا که کمی معذب و شرمگین شده بود، تا بنا گوش سرخ شد. به سختی لرزش دستانش را کنترل کرد. نمی‌دانست این لرزش دست‌ها از خشم است یا خجالت. گل‌ها را از او گرفت و تشکر کرد و دوباره روی صندلی‌اش جای گرفت. مرد جوان نیز صندلی مقابل دخترک را اشغال کرد و با محبت گفت:
- خوبی که؟ زیاد معطل نشدی؟
طلا خودش را جمع و جور کرد. از این همه صمیمیت، ناخشنود بود. با سر پاسخ مثبت داد و گفت:
- خوبم خیلی متشکرم... در واقع من داشتم می‌رفتم که شما تشریف آوردید.
- آه پس من باید آدم خوش‌شانسی باشم، چون از دست دادن قرار ملاقات با خانم زیبا و برازنده‌‌ای مثل شما، واقعا بدشانسیه بزرگیه.
- از تعریف‌تون خیلی ممنون.
- نه تعریف نیست واقعیته... دوست نداشتم دست خالی به دیدن شما بیام، متاسفانه گل فروشی کمی شلوغ بود که باعث معطل شدنم شد.
- مهم نیست.
- خوب چرا هیچی سفارش ندادی خانمی؟
فرهنگ بلافاصله به سمتی اشاره کرد. بعد از دادن سفارشات، سکوت چند دقیقه‌ای اتفاق افتاد که به دلیل چیده شدن سفارشات به روی میز بود. فرهنگ بود که دوباره ریسمان سخن را به دست گرفت و بی‌وقفه از شلوغی گل‌فروشی و دعوای لفظیش با گل فروش گفت. هیجان و اضطرب در حرکات و حرف‌هایش واضح بود او در آخر نوشیدنی‌اش را سرکشید و با خنده گفت:
- امروز خیلی گرمه، عطشم زیاده، شما چرا چیزی نمی‌خوری؟
طلا جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید. فرهنگ دوباره سفارش آب و نوشیدنی خنک داد و به طلا گفت:
- شما چیزی نمی‌خوای؟
- نه، خیلی متشکرم.
و دوباره توقفی کوتاه برای چیده شدن سفارشات که این بار هم توسط فرهنگ شکسته شد:
- من امروز از هیجان دیدن شما نمی‌دونید چی کشیدم؟ همش احساس می‌کنم گلوم مثل کویر خشک شده.
طلا که از حرف‌های مرد کم‌کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت، بی‌تفاوت و سرد گفت:
- آقای خردمند خواهش می‌کنم سریع‌تر بحث اصلی رو پیش بکشید، من کمی دیرم شده و عجله دارم.
فرهنگ که جدیت طلا را دید کمی به خود آمد. انگار برخورد خصمانه دختر که آمیخته به تحقیر بود، او را که ذاتا آدم مغروری بود رنجانده بود. پوزخندی به لبانش نشست و گفت:
- طلا خانم من گفتنی‌ها رو با پدر در میان گذاشته بودم؛ این خود شما بودی که تقاضای ملاقات کردی، مگه غیر از اینه؟ حالا چرا اینقدر خصمانه با من برخورد می‌کنی؟ اگر مشکلی هست، من گوشم با شماست.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
اخم‌های طلا غلیظ‌تر شد و ابروهای خوش‌حالتش بیشتر درهم فرورفتند:
- من مجبور به این درخواست شدم پدر با تکرار شدن درخواست شما دوباره با اصرار از من خواستن که درباره‌ی شما بیشتر فکر کنم برای همین خواستم با شما ملاقات کنم تا جواب منفیم را رودررو و مستقیم بشنوید؛ من از همان لحظه‌ی اول، فقط یه جواب به شما دادم که کاملا واضح و مشخص بود؛ من بارها، چه در حضور شما چه در حضور خانواده مخالفتم رو اعلام کردم و این اصرار شماست که همه چیز رو از نو شروع می‌کنه، من واقعا از دست شما خسته شدم و دیگه نمی‌دونم باید از چه طریقی با شما صحبت کنم که قانع بشید و از این اصرار دست بردارید.
فرهنگ شانه بالا انداخت:
- من نمی‌تونم تو رو درک کنم، چرا یکدفعه اینطوری شدی؟ طلا باور کن من چند ماه تمام از زندگی مشترکمون برای خودم رویا ساختم، اینقدر از تو مطمئن بودم؟ آخه چی یکدفعه تغییر کرد و باعث تغییر تو شد؟ چی باعث می‌شه اینقدر خشک و افسرده باشی؟
طلا بیشتر حالت تدافعی گرفت:
- نگید که منو به اینجا دعوت کردید که روان‌درمان یم کنید؟
فرهنگ که از این همه خودداری به ستوه آمده بود اخم کرد:
- من متوجه نمی‌شم چرا هر بار در مقابل من قرار می‌گیری اینطوری لباس رزم به تن می‌کنی و شمشیرت رو از رو می‌بندی؟... تو در مورد من چی فکر می‌کنی؟
طلا با خشم از جا برخواست و گفت:
- اگر شما هم کمی مراعات رای و نظر دیگران رو می‌کردید و اینقدر سماجت نابه جا از خودتون نشون نمی‌دادید شاید من اینقدر در مقابلتون جبهه نمی‌گرفتم... در ضمن کی گفته من به شما فکر می‌کنم؟... در هر حال این بحث بی‌نتیجه است من رفع زحمت می‌کنم، خداحافظ
طلا با سرعتی که در خارج شدن از آنجا از خود نشان داد جلوی هر گونه بحث و یا عکس‌العملی را از فرهنگ گرفت.
فرهنگ از شدت خشم گل‌ها را در مشتش مچاله کرد. ناباورانه فقط رفتارهای سرد و غیر‌طبیعی طلا را تحمل می‌کرد. نمی‌دانست طلا، دختری که یک دنیا عشق و محبت بود چرا با او اینگونه رفتار می‌کند. او طلا را از بیست سالگی می‌شناخت و با تمام روحیاتش آشنا بود اما این خودداری را نمی‌فهمید. فرهنگ دوران دانشجویی را خوب به یاد داشت و همچنین وقت‌هایی را که به بهانه‌ی دیدن محسن به خانه‌ی آنها می‌رفت. چگونه دخترک با دیدن او خجالت می‌کشید و از جلوی چشمانش می‌گریخت.
او عاشق همین حس زیبا و معصومانه‌ای بود که هنوز در وجود این دختر بود. فرهنگ بعد از هشت سال انتظار و با هزار جور دلهره و ترس بلاخره به طلا ابراز علاقه کرده بود و طلا خیلی محجوبانه از او تقاضای وقت کرده و خواسته بود در این خصوص فکر کند و در آخر چند روز بعد با او حرف‌زده و گفته بود مخالفتی ندارد و فقط می‌خواهد او را بیشتر بشناسد.
همین هم شده بود آنها چند بار و در مناسبت‌های مختلفِ خانوادگی یواشکی چند کلمه با هم حرف‌زده بودند و چند بار هم با اجازه‌ی محسن، باهم بیرون رفته بودند و فرهنگ در پی دیدارهای متوالی و شناخت بیشتر طلا از انتخاب خود مطمئن شده بود. دخترک با آن اخلاق خوش و نگاه‌های محجوب توانسته بود بیش از بیش قلب مرد را تسخیر کند.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
همه چیز بر وفق مراد بود. همه چیز خوب بود تا اینکه فرهنگ به اجبار به یک سفر طولانیِ کاری اعزام شد و از تهران عزیمت کرد. بعد از گذشت چند ماه که به تهران بازگشته بود، دیگر انتظار را جایز ندانست و تصمیم گرفت هر چه زودتر همه چیز را علنی کند و عشقش را ابراز کند.
با خیال آسوده و بی‌هیچ تردیدی از کسب پاسخ مثبت، قدم پیش گذاشته بود اما جواب منفی طلا همه‌ی افکار او را بهم ریخت هر چه با خود کلنجار رفت تا مشکل را بفهمد و شاید گره از کار باز کند، هر چه پرس‌و‌‌جو کرده بود، هیچی دستگیرش نشده بود. حتی چند بار به جلوی مدرسه‌‌ای که طلا در آن تدریس می‌کرد رفته و با خود طلا حرف زده بود اما طلا بارها و بارها شرایط محسن را بهانه کرده و عذرش را خواسته بود.
اما فرهنگ نمی‌خواست و نمی‌توانست به این راحتی او را از دست بدهد. می‌دانست طلا واقعا دختر کم‌نظیری است. جدا از ظاهر جذابش با نجابت و مهربانیش می‌توانست تمام دنیا را در مقابل خود به زانو درآورد و احترام و عشق دیگران را نسبت به خود کسب کند.
درک عمیق او از شرایط و احوال اطرافیانش او را بیشتر خاص می‌کرد و توانایی که در عشق ورزیدن داشت؛ گویی یک عالم عشق بی‌پایان داشت. فرهنگ هر بار او را می‌دید یاد مادرش می‌افتاد دختری با خصوصیات زن‌های قدیمی به همان اندازه دلسوز و مهربان؛
فرهنگ همین را دوست داشت در عین امروزی بودن مشخصات یک زن خانه‌دار مثل مادرش را در او می‌دید. فرهنگ که با یادآوری طلا، گویی آب سردی به رویش ریخته باشند، تمام خشمش بخار شد و در ثانیه‌ای به هوا رفت و لبانش نقش لبخند گرفتند. با اینکه از زمان خاستگاری نافرجامش دو سال گذشته بود اما او همچنان به روی خواسته‌ی خود پافشاری می‌کرد و با خود عهد بسته بود تمام تلاش خود را به کار بگیرد تا دل دریایی او را دوباره به دست آورد.


فصل دوم

مرد جوان ساعت‌ها بود که در سکوت و بی‌هیچ حرکتی از پنجره‌ی بزرگ اتاقش به بیرون خیره مانده، نگاهش به روی درخت بزرگ و عریض وسط حیاط ماسیده بود. تمام اتاق در انجماد فرو رفته بود. تنها پرد‌ی حریر اتاق بود که خود را در آغـ*وش باد رها کرده و با تکان‌های ظریف خود نمایی می‌کرد.
صدای باز و بسته شدن در خانه و بعد قدم‌های خسته‌ای که به روی سنگ‌فرش خانه به زمین می‌خورد و سایه‌ی مات دخترک که خودش را به روی زمین می‌کشید و خسته‌تر از او پیش می‌رفت.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
دختر جوان همین که به وسط حیاط رسید طبق عادت هر روزه کنار درخت ایستاد کیسه‌های خرید را روی زمین گذاشت. لبخندی مهربان به لــ*ب آورد و برای مرد جوان دست تکان داد. مرد جوان رویش را به سمتی دیگر گرداند و دستش را به روی میله‌های سرد ویلچرش گذاشت و خود را به عقب کشید. دختر جوان مغموم کیسه‌ها را برداشت نگاهی کوتاه به آسمان دوخت و با شانه‌هایی خم شده از بغض‌های سرکوب شده‌اش به درون خانه قدم گذاشت و یکراست به آشپزخانه رفت. قبل از هر کاری غذایی را که دیشب برای نهار آماده کرده بود بیرون آورد و به روی اجاق‌گاز قرار داد و بعد هم خریدها را در یخچال چید. صدای آرام عصا زدن، او را متوجه حضور مادرجون کرد به عقب چرخید و قبل از او سلام داد.
مادر‌جون با محبت همیشگی‌‌اش پاسخش را داد:
- نوه‌ی قشنگم کی رسیدی؟ خسته نباشی عزیزم، چطور شد امروز زودتر برگشتی؟
طلا که از اول قصد داشت ملاقاتش با فرهنگ را سانسور کند خیلی عادی فقط گفت:
- زیاد نیست رسیدم امروز جلسه‌ی اولیا مربیان بود مدرسه زودتر تعطیل شد، منم بعد از دیدن اولیا اومدم خونه.
مادر جون به زحمت به روی صندلی نشست و در حالی که نفسی تازه می‌کرد گفت:
- رفتی به محسن سر بزنی؟
- نه مادر جون لباس عوض کنم میرم.
مادر جون با غصه‌ای عظیم که در دلش سنگینی می‌کرد سرش را تکان داد:
- بچه‌ام چه سرنوشتی داره؛ ببین چطور داره خودش رو تباه می‌کنه؛ خدا خیرش نده کسی که این بلا رو سرش آورد تمام روز می‌شینه به حیاط زل می‌زنه، کاش یه بار شکایت می‌کرد درد و دل می‌کرد، به خدا به همین هم راضیم اما هر چقدر می‌شینم باهاش حرف می‌زنم هیچی نمی‌گه، انگار اصلا نیستم.
اشک‌های گرمش که دانه‌دانه به روی گونه‌اش سرازیر شده بودند را با گوشه‌ی روسری پاک کرد و ادامه داد:
- طلا جان مادر خیلی نگرانم می‌ترسم محسنم هیچ وقت خوب نشه، می‌ترسم بمیرم و دوباره شیطنت‌های بی‌غل و غش و خنده‌هاش رو نبینم... ای مادر فدای اون خنده‌های قشنگت.
دوباره اشک بود که چشمانش را دربرگرفت. طلا غمگین‌تر از مادرجون اشک‌هایش را پاک کرد:
- مادر جون خدا نکنه ما که غیر از شما کسی رو نداریم تو رو خدا از مرگ حرف نزنید و اینقدر قلبم رو نلرزونید... خودتون رو نبازید بازم برید پیشش باهاش حرف بزنید نباید احساس کنه که ما هم ناامید شدیم، اون الان کاملا تسلیم سرنوشت شده و خودش رو همینطوری به دست تقدیر سپرده ولی ما نمی‌زاریم که اینطوری ادامه پیدا کنه من اگر لازم باشه زندگیم رو به پاش می‌ریزم... از خدا خواستم که شفای محسن رو بده می‌خوام ببرمش امام رضا، مادرجون من دلم روشنه و مطمئنم که اون خوب می‌شه.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
مادرجون دوباره لــ*ب به نفرین گشود:
- خدا جزای اون دختر رو بده که محسن رو تو بدترین روزهای زندگیش رها کرد و رفت، خدا از سر تقصیراتش نگذره که اینطوری دل پسرم رو شکست؛ بیچاره از بس بدی دید از تمام دنیا به ستوه اومد.
طلا اشک‌هایش را پاک کرد و در حالی که سعی می‌کرد به خود مسلط شود زیر لــ*ب گفت:
- نفرین نکن مادر اون دخترم بسپار به خدا... من می‌رم لباس عوض کنم.
طلا با عجله به اتاقش رفت و تغییر لباس داد و یکراست به اتاق محسن رفت بعد از تقه‌ای کوتاه در حالی که سعی می‌کرد خودش را سرحال نشان دهد به اتاق سرکی کشید و گفت:
- آقا داداش اجازه هست داخل بشم؟
محسن که گویی فقط تصویری بی‌حس و حال از محسن قبل است بی‌هیچ عکس‌العملی همچنان به نقاشی پاییز که به روی دیوار نصب شده بود، خیره مانده بود؛ طلا بدون اینکه از موضع خود عقب بکشد همچنان با حالتی شاد به سمت او رفت و مقابلش قرار گرفت در برابرش نشست و با عشقی بی‌حد و حصر او را در آغـ*وش گرفت و بوسید:
- داداش گلم امروز چکارا کردی؟ کتابایی که واست آوردم رو ورق نزدی؟
سکوت بود که پاسخش را می‌داد به سمت کتابخانه رفت و یکی از کتاب‌ها را جدا کرد و در حالی که آن را ورق می‌زد دوباره به سمت برادرش بازگشت:
- محسن جان این کتاب عالیه حتما این رو مطالعه کن خیلی جالبه بهت اطمینان می‌دم که از خوندنش لذت می‌بری.
طلا سربلند کرد و به محسن دیده دوخت، محسن اما همچنان به رو به رو خیره بود. بغض بی‌اجازه در گلوی طلا گره خورد به یاد گذشته افتاد به زمانی قبل‌تر از اینکه محسن در آن سانحه توانایی راه رفتن را از دست بدهد، تصویر پرشور و پرحرارت محسن به جای این محسن بی‌روح در ذهنش جان گرفت.
با آن قد بلند و شانه‌های ستبرش چقدر در نگاه او جذاب بود. همیشه به وجود او افتخار می‌کرد و با خودش می‌گفت تا همیشه و در هر شرایطی به شانه‌های محکم و قوی او تکیه خواهد داد با خودش می‌گفت هیچکس نمی‌تواند با وجود محسن به من آسیبی بزند. او کوهی است که تا همیشه محکم و پابرجا پشت سرم می‌ماند و حامی من خواهد بود.
اما فقط چند لحظه غفلت و یک حادثه همه چیز را تغییر داده و ورق زندگی آنها برگشته بود. گویی تصوراتش همه سرابی بیش نبودند. حادثه‌ی ناگواری که باعث مرگ مادر و زمین‌گیر شدن محسن شده بود. با ضربه‌هایی که پیاپی و مرتب به خانواده وارد آمده بود، رنگ و روی همه چیز خیلی زود تغییر کرده بود. حتی آدم‌ها هم تغییر کرده بودند.
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
این تغییر اول از مهتاب نامزد محسن شروع شد و در زمان کوتاهی تغییر رفتار داد و بلافاصله نامزدی‌اش را بهم زد. او تا متوجه وضعیت محسن شد با سنگ‌دلی تمام خودش را کنار کشیده و به طلا گفته بود نمی‌تواند منتظر محسن بماند و احیانا اگر خوب نشد مجبور شود با همان وضعیت او را بپذیرد.
نمی‌خواست خودش را با شرایط جدید وفق بدهد برایش آسان‌تر بود که به زندگی خودش برسد و به محسن پشت کند. طلا خیلی از او خواهش کرده بود که کمی به او فرصت بدهد و ناگهانی از محسن جدا نشود اما مهتاب نمی‌خواست حس دلسوزیش مانع انجام دادن عمل صحیح شود. بنابراین در مقابل خواهش‌های طلا کوتاه نیامد و همه را نادیده گرفت.
او حتی زحمت پس دادن انگشتر نامزدی‌اش را به طلا محول کرده بود. طلا به سختی توانست چند روز محسن را سرگرم کند و او را از رفتن مهتاب مطلع نکند اما آنقدر بی‌تابی‌های محسن زیاد شده بود و غم عظیمی که در بی‌خبری از مهتاب به او دست داده بود که بلاخره طلا را مجبور کرد حقیقت را برملا کند اما اوضاع روحی محسن بیش از بیش رو به وخامت گذاشت و طلا به اجبار زودتر غم از دست دادن مادر را در خود دفن کرد و برای سر و سامان دادن به اوضاع روحی نامساعد محسن دست به کار شد.
او درک کرده بود که محسن خودش را باخته و اگر به او کمک نکند او را از دست خواهد داد اما همه چیز آنقدر زود تغییر کرده بود و نقش‌هایشان جا به جا شده بود که او خودش را گم کرد از آنجا که او هیچگاه حتی تصور نمی‌کرد که روزی در نقش یک حامی قرار بگیرد به سختی توانست غم خود را در گوشه‌ی دل پنهان کند و به جای آن تمام انرژی و زمان و محبتش را به پای محسن بریزد.
طلا با عشقی بی‌پایان و به شکلی خستگی‌ناپذیر به محسن رسیدگی می‌کرد اما با این حال محسن در این مدت آنقدر رنجور و شکننده شده بود که گویی با هر تکان ترکی عمیق به وجود او وارد می‌شد و دل طلا که هر روز بیش از قبل درهم فشرده می‌شد.
طلا با گام های بلند به سمت محسن رفت و از همان پشت، بی‌محابا او را در آغـ*وش گرفت و با بغضی سنگین گفت:
- داداش تو رو خدا فقط یه کلمه با من حرف بزن فقط یه کلمه... یه دنیا دلشکستگی تو دلم هست که اگر یه کلمه فقط یک کلمه ازت بشنوم همش پاک می‌شه... نمی‌دونی چقدر به شنیدن صدات محتاجم، نمی‌دونی محسن، تو که اینقدر بی‌رحم نبودی تو که دلت نمی‌اومد خاری تو دستم بره الان چطور دلت میاد من رو تو این برزخ ببینی و هیچی نگی؟... آخه چند روزه دیگه می‌خوای تو این روزه‌ی سکوت باقی بمونی؟
 
فردوس

فردوس

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/10/19
108
444
63
خوزستان
اما باز سکوت و سکوت. طلا مقابل او قرار گرفت و جلوی پای او زانو زد با نفسی عمیق همه‌ی دلخستگی‌هایش را بیرون ریخت با ملایمت دستی به صورت غبارگرفته و مات محسن کشید و گفت:
- عیبی نداره حرف نزن، فقط بدون که من تا همیشه پیشت می‌مونم داداشی حتی اگر تو نخوای... نظرت چیه بریم نهار بخوریم؟ یه غذای خوشمزه واست پختم که انگشتات رو باهاش می‌خوری.
طلا ویلچر را به سمت آشپزخانه هدایت کرد مادرجون قبل از آمدن بچه‌ها خودش ظرف‌ها را روی میز چیده بود طلا با خجالت گفت:
- مادرجون شما چرا زحمت کشیدی؟ ببخشید دیر شد، با محسن گرم حرف شدیم غذا فراموشمون شد.
- عیبی نداره مادر حوصله‌ام سررفته بود چهار تا بشقاب که بیشتر نبود.
طلا با دلسوزی به او چشم دوخت، مادرجون نیز در پیچ و خم زندگی از غم و سختی بی‌نسیب نمانده بود. با اینکه مثل مادر نبود و شوهر مهربان و با خدایی مثل آقاجون نسیبش شده بود اما اوایل زندگی از مشکلات مالی رنج برده بود و بعد هم که دو پسر نوجوانش را در جنگ تحمیلی از دست داده بود و بعد هم غصه‌ی زندگی نافرجام و مرگ زود هنگام مادر او را از پا درآورده بود.
آنقدر پیر و فرتوت شده که بیست سال بیش از سن واقعیش به نظر می آمد.
پیرزن زود از نفس می‌افتاد برای همین طلا اجازه نمی‌داد کوچک‌ترین حرکتی انجام دهد با اینکه تدریس در مدرسه و سروکله زدن با آن همه بچه و همچنین رسیدگی به امور محسن در آن واحد برای طلا کار راحتی نبود و تمام انرژی او را تحلیل می‌برد با این حال سعی می‌کرد وقتش را جوری تنظیم کند که از کار خانه و مادرجون غافل نماند.
طلا دیس برنج و ظرف پریکس را که حاوی مرغ و سبزیجات بود روی میز گذاشت و اول برای محسن و مادرجون و بعد برای خودش غذا کشید و مشغول شدند.
در این دو سال انگار روزهایشان به خواب رفته باشد، هر روزشان تکراری و خسته‌کننده می‌گذشت؛ هر روز بی‌هیچ تغییری می‌آمد و می‌رفت و دوباره همه چیز از اول. تنها تفاوت وقت‌هایی بود که فرهنگ و یا خانواده‌اش و گاهی دوستان دیگر محسن بودند که به دیدنشان می آمدند که آن هم خیلی کم و نادر پیش می‌آمد.
فقط رفت و آمدهای فرهنگ بود که منظم و بی‌وقفه بود که البته با توجه به صمیمیت فرهنگ و محسن طبیعی بود. شرایط سخت و کسل‌کننده و ناامیدانه به نظر می‌آمد اما طلا اعتراضی نداشت.
فقط گاهی دلش حرف زدن می‌خواست که آن هم امکان‌پذیر نبود چون هیچ کس را نمی‌دید که شرایطش را درک کند پس سکوت می‌کرد و در انتظار روزهای بهتر روز شماری می‌کرد و به آینده امیدوار بود.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote