درحال تایپ رمان در بند جان | Melorin کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Melorin
  • تاریخ شروع
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
در بند جان
ژانر:عاشقانه
تایید کننده: @ناتاشا
خلاصه:درباره دو خواهر دو قلو به اسم های نیلوفر و نگین هستش که به عنوان فرزند خونده به خانواده ای داده می شوند نیلوفر دختری ماجراجو عاشق جنگ و نگین دختری مهربونی فوق‌العاده خانم و خانه دار با ورود نیلوفر به جنگ مشکلات و مصیبت های خانواده شروع میشه....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/8/18
665
2,435
93
تهران


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
رمان : دربند جان

آخرش نفهمیدم اینجایی که من هستم تقدیر من است یا تقصیر من....
من که در این جمع گذشتم از هرچه آرزوست
دست غم دیگر چه میخواهد از دل تنهای من؟


خب بزارید اول ازخودم شروع کنم من قل اول نیلوفر دختر روزهای سخت
ار افتخاراتم مقام دوم تیراندازی در فامیل و مقام اول دوومیدانی در مسابقات مدرسه هستش
دختر شیطون که با دختر جماعت زیاد حال نمیکنم فقط با پسرهای فامیل می سازم از کارای خونه هیچی نمیدونم دستپختم افتضاح فقط یک بار از گرسنگی رو به موت بودم که نیمرو. پختم که تموم پوسته های تخم مرغ توش بود و کاملا سوخته
خلاصه قل دوم بر عکس من یعنی هرچی من ندارم خواهرم داره از خلاقیتش بگیر تا خونه داریش کلا دختر آرومیه کل فامیل عاشقشند
اسمش نگین تازه یه داداش بزرگم دارم که هشت سال ازما بزرگتر یه جورایی آقای خونمونه چون پدرم تو جنگ شهید شده
مامان یه زن مهربون و خونه دار که دوست داره من و هرجورشده آدم کنه که اینم نمیشه
من عاشق بابام بودما عاشق که میگم یعنی عاشقت بابام همیشه یه جور دیگه منو دوست داشت به خاطر همینم می خوام برم میدون جنگ که البته خواهرم که پایسو کلاس خصوصی تزریقات مطب سنتی رفته و هم به خاطر روحیه انسان دوستانش زده به سرش که با من بیاد و به مجروحا کمک کنه
که برای این کار با مانع سختی روبه رو هستیم و اونم داداشم نوید که کلا با من ضد و به بالعکس روی حرف نگین نه نمیاره تازه یکی دوبار دستش روم بلند شده که به شدت پشیمون شده بود و یه جوری از دلم درآورد
مامانم که وقتی این حرف و میزنم اصلا به روی خودش نمیاره و یا میزنه زیر گریه که کلا از زندگی پشیمون میشم
همین جور که داشتم فکر میکردم نگین آروم اومد کنارم نشست و گفت
عشق آبجی به چیزی فکر نکن مامانم رو راضی کردم فقط داداش مونده که وقتی
من بهش بگم نه نمیاره و بعدم بوسه ای به گونه ام کاشتو رفت به مامان کمک کنه
دلم آروم گرفت ولی حس انتقامی که به عراقی ها داشتم خاموش نشد.
صدای زنگ در اومدم به دنبالش نوید با دست پر از میوه وارد خونه شد
مامانمو نگین به استقبالش رفتند و داداش با خنده وارد خونه شد
جلو رفتنم سلام و خسته نباشیدی گفتم و جوابشم شندیدم
تو این چند هفته جز سلامم و خسته نباشیدو خداحافظی چیزی نگفتم انگار اونم از این وضع خسته شده بود ولی غرورشو خورد نمی کرد
مامان برای شام صدامون کرد،وقتی به سفره رسیدم با دیدن غذای موردعلاقه ام
قورمه سبزی از خوش حالی جیغی کشیدم
روی مامانو بوسیدم که صدای خوشگلش در اومد
بعد از غذا سفره رو جمع کردم و ظرفا رو
به عهده نگین گذاشتم البته فکر نکنیدا فقط نگین ظرف میشوره تو خونه ما شستن ظرف ها نوبتیه بله
به سمت اتاق رفتم و که در کسری از ثانیه
در اتاق کوبیده شد و نوید با فریاد واردشد به طوریکه صورتش از قرمزی شبیه گوجه شده بود و عرق از سروصورتش می ریخت حالا منم تو این زمان خندم گرفته بود زود خودمو جمع وجور کردم
_نیلوفر میخوای چه غلطی کنی ها بابا کم بود همینم مونده تو هم با نگین برید
اگه فقط یک بار دیگه از این حرفا بزنی با کمربند میزنم سیاهو کبودت میکنم
_جرعتشو نداری فکر نکن از ما بزرگتری و بابا نیست میتونی برای من تصمیم بگیری
دیگه به چشم درشت شدنا و به صورت زدنای نگین نگاه نکردم
همین که داشتم بلند بلند حرف میزدم
نوید گردنمو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و با کمربندشو در آورد و با تمام قدرت شروع به زدن من کرد
از دردی که کشیدم نگم بهتره چون قلبم وجسممو نابود کرد اگه مامانو نگین نبودن
قطعا میمردم
مامان برام مسکن آورد و زخمامو با بتادین شست وشو داد
با نوازش دستی از خواب بیدار شدم مامان با نگاه گریون بالا سرم بود
_فدای چشمات بلند شدی عزیزم، از داداشت دلخور نباش بعد از زدن تو دوتا
مسکن خوردو خوابید صبحم ناشتایی نخورد و رفت سرکار
صورتمو اونطرف کردم بغض گلمو گرفته
بود
هرکاری میکردم مادر بودو عاشق تک پسرش
آهی کشیدم و بلند شدم بدون هیچ آخ و اوخی
 
آخرین ویرایش:
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
مانتوی ساده ای همراه با شال مشکی پوشیدم و به سمت آرایشگاه دو محل پایین ترمون رفتم دیگه به صدا زدنا
مامان توجهی نکردم
به آرایشگر گفتم که موهامو پسرونه بزنه
_عزیزم چرا میخوای موهای به این بلندی و لختی رو کوتاه کنی واقعا که حیف
_ممنونم اما لطفا کوتاهش کنید
_چشم خودت بهترمی دونی اما از من گفتن بود
بعد از زدن موهایم بدون نگاه کردن بهشون پولو پرداخت کردم و به سمت پارک سر کوچمون رفتم
آهنگ پشت یه دیوار سنگی از گوگوش رو با خودم زمزمه میکردم و قدم میزدم
بعد از ده دقیقه به سمت خونه به راه افتادم
مامان:خدا بگم چی کارت نکنه چرا موهاتو کوتاه کردی
_مامان من فردا عازمم کاری هم به اومدن
نگین ندارم یکی از بچه ها کارا مو به عنوان پسر برای اسم نویسی جور کرده دیگه دارم به خواستم میرسمو براش از هر مانعی میگذرم

رومو برگردوندم و به سمت اتاق رفتم

وسایل مورد نیازم رو داخل کوله پشتیم
گذاشتم که نگین با هق هق اومد پیشم
_من، من بدون تو نمیتونم تو این خونه
بمونم یا باتو میام یا اصلا اینجا نمی مونم
خواهرمو به آغـ*وش کشیدم
_خواهری آبجی خوشگلم مامانو داداش
تو رو خیلی دوست دارن اگه تو اونجا چیزیت بشه کمرشون میشکنه میدونم
الان که من میرم شاید احساساتی بشی اما باید منطقی فکر کنی باشه
بعد با بوسه ای آرومش کردم بعد بلند شدم تا فکراشو خوب بکنه
دروغ چرا من بدون نگین هیچم
سرمو بالا آوردم
با نریمان چشم تو چشم شدم آروم سلام کردم واز بغلش رد شدم که تنه ای به من زد که به کتف سمت راستم خورد و نفسم برید
آخ آرومی گفتم و اشک تو چشمام جمع شد در حالیکه هر لحظه به جاری شدنشون مونده بود
نریمان برگشتو وقتی چشم گریون منو دید آروم بغلم کرد که هق هقمو تو سینش
مخفی کردم
من داداشمو درک میکردم چون مسئولیت
بزرگی رو دوشش بود ولی حق نداشت دست روی من یتیم بلند کنه و اشک منو
در بیاره
چون پسر بودو قدرتشو زیاد بود نباید منو میزد اونم با کمربند که هرکی از بغلم رد میشه درد بکشم اما صدام در نیاد

نوید بازوهامو گرفت و زل زد تو چشمای سبزم و گفت
_چی میخوای آبجی خوشگلم چرا موهایی که من عاشقشون بودم رو زدی
چرا آنقدر منو عذاب میدی هاااا....
باصدایی که از بغض می لرزید گفتم
_داداشی می خوام برم جنگ چرا اجازه نمیدی
قول میدم مراقب خودم باشم دیگه کاری
به نگینم ندارم می خواد بیاد می خواد نیاد اجباری نیست فقط بزار من برم
بعد به پاهاش افتادم خم شدمو سرمو
روی پاش گذاشتم گریه کردم
خم شدو کمرمو گرفتو تو گوشم گفت
_اجازتو میدم ولی راضی به رفتنت نیستم اما اینم بدون دیگه حق نداری بعد از رفتنت از این خونه دیگه پاتو تو این خونه بذاری چون من اجازشو نمیدم
بعدم در مقابل نگاه ماتو مبهوت من از کنارم بلند شد و رفت
ولی من باید به جنگ میرفتم تا انتقام خون پدرم رو بگیرم به اذن خدا
راه اتاق رو در پیش گرفتم و ساکم رو برداشتم و به سمت حمام رفتم
بعد از حمام بانداژ رو بستم طوریکه بدنمو
کاملا یکدست صاف میکرد البته من مثل مامان زیاد س*ی*نه ندارم
لباس پسرنمو پوشیدم روبه رو آینه ایستادم بادقت به قیافه پسرونم نگاه کردم
نه به خودم امیدوار شدم بازم خوشکلم اما زیادی قیافم دخترونه بود ای روزگار
صدای در خونه اومد مامان و نگین تازه از
ختم انعام همسایه مون اومده بودند
نمیدونم چرا یه لحظه به یاد حرف نوید افتادم
با تمام وجود بغلشون کردم درحالیکه اشک از چشمام جاری میشد سرمو به سمت مامان برگردوندمو تمام حرفای نوید و بهش گفتم
مامان تا حرفو شنید شروع به گریه کرد نگین به سمت اتاق رفت تا اونجا با خیال راحت گریه کنه
_دخترم امروز روز آخریه که پیش مایی پس جوری تمام این لحظات رو تو ذهنم نگهدار که بفهمی ما همیشه غمخوار و پشتتیم به حرف نوید توجه نکن خودم
باهاش صحبت میکنم
طاعت نیاوردم وبازهم به آغوشش رفتمو
خوب گریه کردم
نگین از اتاق بیرون اومد و به سمت ما اومد پیش ما شروع به گریه کرد
حالا هی گریه کن هی گریه کن
دیگه دیدم کم مونده سکته کنیم از جام بلند شدمو صورتمو شستم
_مامانم زندگیم نذار با دل خون اینجا رو ترک کنم باشه بزار با خوش حالی از پیشتون برم باشه خواهری، فداتون بشم
مامان از جاش بلند شد
_دخترا گریه بسه زود بلند شید تا شامو سه تایی باهم درست کنیم
نگین و من دوتایی به هم لبخند زدیمو تا اومدن نوید همه با هم کارامونو به خوبی انجام دادیم

چه بسا شاید این آخرین دیدارمون باشه
 
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
فردای اون روز دقیقا ساعت ده صبح در حالیکه برای آخرین بار به چهره ی تک تک اعضای خانوادم نگاه میکردم
مامانو نگین به سمتم اومدن چشمای هر دوشون قرمزوپف کرده بود
هردوشونو محکم به آغـ*وش کشیدم
نگین:آبجی زود زود واسم نامه بفرست منتظرت میمونم تا آخر قیامت
با خنده گفتم:نه انگاری واقعا قراره بمیرم خودم خبر ندارم
اشک تو چشمای مامان جمع شد
نوید با دیدن این صحنه یه پس گردنی محکمی بهم زد
_اِاِاِ داداش چرا میزنی
_یه نگاه به این دوتا بکن بعد حرف بزن
_مامان جونم وقت رفتنه من دارم میرم
یادت نره واسم دعا کنیا
_مامان فدات شه چشم به راهتم دختر قشنگم
با بغض خواهرمو بازم بـ*غـل کردم تو گوشش گفتم
_دیگه خیالت تخت از دست من در امانی
دیگه میشی سوگلی خونه آمّّاااا اگه بیام ببینم وسایلمو دست زدی خودم شهیدت
میکنما
_ای بگم چی بشی لحظه آخری مردم به خواهرشون چی میگن بَرا ما میگه دست به وسایلم نزن
_عشقمی دیگه چیکارت کنم زندگیم مراقب خودت باش هوای مامانو خیلی خیلی داشته باش
_باشه خواهری
به سمت مامان رفتم
_ مامان خوشکلم از یه چیزی میخوام اونم اینکه حلالم کنی
_برو مادر خدا پشت و پناهت من حلالت کردم
آروم از آغوشش بیرون اومدمو به سمت موتور نوید رفتم
بعد از سوار شدن، نوید بوقی زدو منم براشون دست تکون دادم
سرمو رو کمر نوید گذاشتمو به خاطراتم
با خانوادم فکر کردم
بعد از توقف نوید مدارکمو برداشتمو
به سمت محل مورد نظر رفتم بعد از دادن مدارک به سمت نوید رفتنمو محکم به آغوشش کشیدم
_آبجی فداتشه مراقب مامانو آبجی باش نذار تو دل نگین و مامان آب تکون بخوره
خدا پشت و پناهت باشه مرد خانواده ی من
_خواهرم برو خداحافظت باشه به امیددیدار
باشنیدن اسمم از زبون پسر جوونی آخرین نگاهمون به سمت داداشم کردمو
کولمو رو دوششم جابه جا کردم و به سمت آینده نا معلومم حرکت کردم

نگین

دوهفته از رفتن نیلوفر میگذره تو این دوهفته مامان سه بار زیر سرم رفته و هر
روز سر سجده واسه نیلو دعا میکنه
این چند وقته نگاه های نوید بدجوری اذیتم میکنه خیلی خیلی بهم توجه داره
درمقابل مامان توجش بهم کمتر شده
همین باعث نزدیکی بیش از حد
نوید به من شده
چشمم به عکس دونفره منو نیلو افتاد
سرمو رو زانوهام گذاشتم و یاد خاطره های شیرینی که با خواهرم داشتم افتادم
نیلو در هر صدم ثانیه مراقب من بود چون
دودقیقه بزرگتر از من بود
خیلی خوب وظیفه خواهری شو انجام میداد
من اونو حتی از بابا و مامانو نوید بیشتر
دوست دارم
چون هر وقت بابا یا مامان دعوام میکردن
همیشه خودشو سپر بلای من میکرد
ولی الان من اونو تو سخت ترین شرایط تنهاش گذاشتم
از شدت ناراحتی به هق هق افتادم که به
آغـ*وش گرمی فرورفتم اونم کسی نبود جز نوید خان
با تقلا خواستم از آغوشش بیرون بیام که
نذاشت بدجور احساس خطر میکردم
_آخه جوجه تا من نخوام تو هیج جوره
نمیتونی از دستم فرار کنی
سرشو به سمت گودی گ*ر*دنم فرو برد
و شروع به خندیدن کرد
از ترس رو به موت بودم آخه چه برادری خواهرشو اینطوری بـ*غـل میکنه
_داداش بلندشو این کارا یعنی چی
_نگا قلبت چه تند تند میزنه میدونی چند وقته منتظر چنین روزی بودم
بعدش رو دستانش بلندم کردو به سمت اتاقش برد هر چی دستو پا زدم انگار تاثیری نداشت
فهمیدم مامان خونه نیست
رو زمین گذاشتتم
_من داداش تو نیستم بزار قبل کار اصلیم
واقعیتو برات بگم
یه روزی تو هوای سرد زمستون در خونمون محکم بهم کوبیده شد از ترس همه از خواب بلند شدیم
بابا به سمت در خونه رفت و با دوتا قنداق بچه وارد خونه شد
مامان بابابا دعوا کرد که این چیه آوردی خونه
بابا گفت:خانم اینا پشت در خونه بودن
از گرسنگی دیگه داره انگشتاشونو تموم میکنن
برو یه ذره شیر گرم کن براشون بیار
مامان تا رفت شیرو گرم کنه من به سمت اون دوتا رفتم
هر دوتاشون پوستشون میدرخشید همینطور که داشتم نگاهشون میکردم
یه لحظه دستم توسط یه دست کوچولویی گرفته شد کوچولو دستمو به سمت دهنش برد از همون لحظه که چشمای سیاه مثل شبتو دیدم مهرت به دلم افتاد
بابا نامه ای رو که کنار کوچولوها بودو خوند انگاری پدر مادر کوچولو ها توانایی
مالی نداشتنو نتوانستن اونا رو نگه دارن
مامان به خاطر اینکه دیگه بچه دار نمیشد
سرپرستی اونا رو قبول کرد
اون دو تا کوچولو شماهایید
بعد توسط نامه فهمیدیم شما دوقلویید و
بابا اسماتونو نیلوفر و نگین گذاشت
از اون وقته که من عاشقت شدم اما نیلوفر همیشه مراقب تو بود به خاطر همینم ازش زیاد خوشم نمی اومد اما حالا
دیگه موقع آزادی منه
زد زیر خنده منم عین منگا بهش نگاه میکردم
 
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
دستشو به زیر لباسم برد که از گیجی و منگی در اومدم با سرعت از جام پریدم
_داداشی ولم کن جون هرکی که دوست داری ولم کن
نوید دادزد:من داداش تو نیستم من فقط تو رو دوست دارم این چند وقته منتظر نبودم که تو این حرفا رو بهم بزنی
به سرعت به طرف در اتاقش رفتم، در باز بود به سمت حیاط میخواستم برم که دستمو محکم کشید و به طرف پذیرایی
پرتم کرد
_تو باید زن بشی هیچ احدوناسی نمیتونه
جلومو بگیره
اومد جلوم که باناخونام صورتشو چنگ انداختم
اونم نامردی نکردو محکم کوبید در گوشم
بعد لباسامو پاره کردوخودشو به سمت کشید سرش درحال جلو اومدن بود که مامان وارد اتاق شد و جیغ بلندی زد
نوید از جاش بلند شد و منم مثل گنجشک از قفس آزاد شده به سمت لباسام رفتمو پوشیدمشون فقط قسمتیش پاره شده بود
مامان تند تند یه چیزایی به نوید میگفت که نفهمیدم
مامان زود چادری سرم انداخت و به سمت بیرون هدایتم کرد همینطور که می‌رفتیم یه لحظه وایستادو از پله ها بالا
رفت منم که هیچی متوجه نمیشدم به دنبالش روانه شدم
مامان منو رو صندلی نشوند و نوید هم کنارم
مردی اومد یه چیزهایی به عربی گفت که فهمیدم نوید میخواد به خواستش برسه
به مامان نگاه انداختم
_مامان
_هیس چیزی نگو که اگه موافقت نکنی تو
خونه رات نمیدم مایه ننگ من
_خانم نگین کمیلی آیا وکیلی شمارا به عقد داءم نوید کمیلی با مهریه چهارده سکه بهار آزادی و....دربیاورم
_بله
نوید هم بله گفت و
این یعنی شروع بدبختی های من

نیلوفر

از صبح که بلند شدم قفسه سینه ام خیلی درد می کرد تا الان که دارم از دردش به خودم می پیچم
یه چند وقتیه نگین جواب نامه ها مو نمیده خیلی دل نگرونشم
تو اینجا کسی نمیدونه که من دخترم اسم جعلیم هم آرشه
تو این چند روزه خیلی خوب با بچه ها اُخت شدم بیشتر اوقاتم به خاطر صدای دخترونم صدامو کلفت میکنم
مجتبی با دست محکم زد به کمرم
_آرش بدو که فرمان ده همه رو صدا کرده
کم به عشقت(منظورش نگین)فکر کن
برو بابایی بهش گفتم به سمت فرمان ده رفتیم
فرمان ده:باعرض سلام به شما باغیرتان ملت بچه ها فردامیخوایم یه حمله غافلگیرکننده به سمت دشمن بکنیم
امیدوارم با امید به خدا پیروز میدان بشیم برید خودتونو آماده کنید
یا علی!
همه پخش و پلاشدیم و بازم صدای خمپاره و کلاشینکف و نارنجک از دور
می اومد
من بااینکه تقریبا یک ماه به اینجا اومدم
ولی بازم به این صداها عادت نکردم
به سمت چادر خودمون رفتم سرمو رو کیفی که مال مجتبی بود گذاشتم
چشمامو بستم صدای مجتبی و سهیل اومد
_این آرشم زیادی لوسه ها نگا به خاطر یه
حرف فرمان ده چطور خوابیده
سهیل:بعضی وقت ها فکر میکنم که دختره اما با اون تیراندازی و صداش به شک می افتم
_زیاد فکرتو درگیرش نکن بچه همش به فکر خواهر و مامانشه
_مگه ما نیستیم من خودم دارم له له میزنم برای شنیدم صدای مامانم
_اما شرایط آرش فرق میکنه فقط نپرس چه شرایطی داره حالاهم برو بخواب سرحال به سمت دشمن بریم شب بخیر
_شب بخیر داداش
بعدش از چادر بیرون رفت
مجتبی سرشو رو دستش گذاشتو خوابید
یه عذاب وجدانی گرفتم که نگو بیچاره کیفش زیر سرم من بودو هیچی نگفت
_مجتبی داداش بیداری
_آره بیدارم چیزی شده
_بیا کیفتو بگیر بذار زیرسرتو بخواب
_نمی خواد اینطوری راحترم
_آخه من ناراحتم بیا دیگه
_باشه بدش ببینم
_داداش یه سوال بپرسم
_بپرس
_اگه خدایی نکرده ما شکست خوردیم چی میشه
_خدا نکنه بعدم اسیر میشیم
_داداش دلم بدجوری شور میزنه نمیدونم چرا دلم گواه بدی میده
_بخواب چیزی نیست یه آیت الکرسی بخون سرتو رو اون بقچه بزاروبخواب
شب بخیر
_شبت بخیر
صبح بعد از نماز همه به حالت آماده باش بودیم
فرمان ده:بچه آماده اید
همه گفتیم بله
_پس به سمت سلاحاتون بریدو سر جاتون به ایستید با صدای یا علی گفتن من شروع به تیراندازی کنید
همه به سمت کلاشینکفو خمپاره و....رفتن
منم به سمت خمپاره ای که اونجا بود رفتم
صدای یا علی فرمان ده که اومد بچه ها شروع به تیراندازی کردن
اما دیدیم که ارتش عراقم به سمت ما تیراندازی می کنه
همه ما با ناباوری به ارتش اونها نگاه میکردیم انگار یه مبارزه از قبل تعیین
شده بود
خودمونو نباختیم و شروع به جنگیدن کردیم
خمپاره رو برداشتمو به سمت تانک نشونه گرفتم با تمرکز شلیک کردم
به هدف خورد صدای فریاد خوش حالی بچه ها اومد به افرادی که مانند مرغ پوست کنده از جایی به جای دیگه میرفتن نگاه کردم از خوش حالی بلند خندیدم
تقریبا ما برنده میدان بودیم که اعلام آتش بس کردیم
با لبخند می خواستم به عقب برگردم که بـ*غـل گوشم تفنگی رو دیدم
 
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
مرد سیاه عراقی به عربی چیزی می گفت
منکه اصلا هیچی نمی فهمیدم فقط مجتبی و سهیل هم مثل من دستاشون
بسته شده بود بالاخره فهمیدیم که ما درعین ناباوری اسیر شدیم
به پایگاه اصلی عراقی ها منتقل شدیم
که ایرانی ها داخل پایگاه اکثریت افراد رو تشکیل می دادن
همه شون دست و پا خونی و خسته بودند
با دیدن این صحنه بغض گلومو خراش میداد
به سمت پیر مردی که وضعش از همه خراب تر بود رفتم سرمو به گوشش نزدیک کردم آهسته گفت
_اسم فرمان دتونو نگید مگرنه همه تون میمیرید
بعد به خس خس اوفتاد و نفس نکشید
جیغ زدم و محکم تکونش دادم ولی بیدار
نشد که نشد
سرم محکم به عقب کشیده شد و مرد عراقی محکم دستمو گرفتو به سربازی که اونجا بود به عربی یه چیزایی بلغور میکرد
بعد از بردن پیرمرد همه مونو به سمت اتاقی تاریک که پنجرش بالا اتاق نزدیک سقف بود بردن
بچه ها رو به صورت دایره ای دورم جمع کردم
_بچه ها اون پیرمرد که پیشش رفتم گفت
اسم فرمان دتونو نگید مگرنه همتون میمیرید به نظر منم اگه بگیم تمام تلاشهای بچه هاییکه دارن مبارزه می کنن
ازبین میره اونا هم مثل ما اسیر میشن پس باید هیچی نگیم مفهومه
سهیل با مسخره بازی گفت
_بله فرمان ده
صدای یه نفر می اومد که می گفت فرمان دشونو پیدا کردم
در حالیکه چشمام از ترس گنده شده بود
به بچه ها نگاه کردم
صدای در اومد و بعد یه فرد آشنایی اومد سمتمون
_صادق تویی
_نه پس روحمه
مجتبی بلند شد که بره واسه دعوا که بچه ها نذاشتن
_پس تو جقله بچه می دونستی فرمان ده کیه
_من چیزی نمیدونم
_آخ اگه فرمان ده عراقی ها بفهمن که تانکی که مال کشور...بودو ترکوندی میکشتت
بعد به سرباز عراقی فرمان داد که منو بیاره بعدم خودش به راه اوفتاد
با ناراحتی به سهیل نگاه کردم که سرباز
منو به بیرون از اتاق برد آخه اسم فرمان ده رو فقط بچه های خاص میدونستن منم به خاطر تیراندازی خوبم اسمشو میدونستم
اما تو پایگاه اسمشو رمزی می‌گفتیم به خاطر همینم صادق اسمشو نمی دونست چون تو بخش آشپزی کار میکرد
بعد از کمی راه رفتن منو داخل اتاقی برد
دو سرباز دستو پا مو با طنابی که اونجا بود بستن
صدای پایی اومد بعد یه مرد چاق و خیلی زشت به سمتم اومد
به عربی چیزی گفت که صادق ترجمه کرد
_اسم فرمان دتون چیه
_به تو مربوط نیس نفهم
صادق نمیدونم چی ترجمه کرد که اون دو
تا سرباز اومدنو منو تا جون تو بدنم بود با پا و چوب زدن
نفسم بالا نمی اومد بعد بلندم کردنو به سمت همون صندلی بردن
اون مرد عراقی بازم یه چیزایی میگفت که من تف کردم تو صورتش
عصبانی شود محکم با مشت کوبید زیر فکم فکر کنم فکرم خورد شد
بعد فندکشو در آوردو زیر چونم قرار داد خواستم سرمو به عقب بکشم اون تا سرباز نداشتن
از ته دلم فریاد میزدم بعد از کمی که خونم از زیر چونم فواره زد یه مشت نمک زیر چونم گذاشتو چشمام از ضعف سیاهی رفت دیگه چیزی متوجه نشدم
 
آخرین ویرایش:
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
نگین

به پهلو چرخیدم که نوید و در حالیکه دستشو زیر سرش گذاشته بود داشت منو نگاه میکرد
نباید کاری که از روی گیجی کردم فکر میکردم
الان نوید شوهرم محسوب میشه کسی که تو همین چند دقیقه پیش برادرم بود تحمل دیگه سرریز شده بود و
زدم زیر گریه که به خودش اومد و بغلم کرد منم با مشت به جون سینش اُفتادم
از همه الخصوص مامان دلگیر بودم انگار منتظر همچین روزی بود
بعد از آروم شدنم آروم سرشو به سمت گوشم خم کرد
نوید:خانمم زندگیم گریه نکن قول میدم
خوشبختت کنم به شرفم قسم ،اگه راضی
باشی پیش مامان زندگی میکنیم اگرم نخواستی خونه نزدیک مامان اجاره میکنیم و بعد کنار من و بچه هامون زندگی خوبی رو شروع میکنیم گذشته ها گذشته
_به همین خیال باش که من باتو زندگی میکنم بچه چیه من واسه تو سنگم نمی‌یارم
با دستاش اشکامو پاک کرد و چشمامو بوسید
اما نمی تونستم درک کنم که نوید الان شوهرمه و من باید از خیلی از آرزوهای دخترونم برای جشن عروسی شون داشتنو می گذشتم
خودمو به دستهای سرنوشتی سپردم که از قبل تعیین شده بود
صبح با صدای سروصدایی که از پایین می اُمد از خواب بیدار شدم و آهسته آهسته به سمت حمام رفتم و سعی میکردم بفهمم پایین چه خبره
بعد از حمام به سمت آشپزخونه رفتم مامان در حالیکه عکس بابا رو نزدیک صورتش گرفته بود آروم آروم اشک می‌ریخت
_بگو آخه مرد من باید با این زندگی چیکار کنم این از پسرت که خون جگر کرده منو
اینم از این طفل معصوم که یه چشمش اشک و یه چشمش خون آه
دلم نیومد این زنو که حکم مادرمو داره این طور اشک بریزه نباید بهش بی احترامی کنم محکم بغلش کردم اولش ترسید اما تا منو دید سرمو و صورتمو بوسید
_مامان فدای مظلومیت ببخشید دخترم مجبور بودم
_مامان چرا بدبختم کردی ها؟
_نوید خیلی وقته خاطرتو میخواد و منم به خاطر نیلو بهش گفتم صبر کن
_یعنی زندگی من روی محوریت نیلو
می چرخه
_تو حرفم نپر وقتی نیلو رفت و منم تو رو تو اون حالت دیدم فهمیدم که نوید دیگه صبرش تموم شده منم به خاطر اینکه به گناه آلوده نشید زود عقد تون کردم
نوید منو تهدید کرده بود که اگه با نگین ازدواج نکنم مخارج خونه رو نمیده منم دست تنها که نمی تونستم هزینه هارو بدم
فدای دخترم بشم که مادرشون درک میکنه
_چقدر نوید بیشعور و نفهمه مامان تو هم به خاطر خودت منو بیچاره کردی ایکاش یه لحظه فکر میکردی مامان واقعی منی
از جام بلند شدم که نوید و دیدم صدام پس کلّم انداختم و تمام حرفای مامانو بهش با بدترین لحن گفتم بعد با تمام وجود کوبیدم در گوشش
نوید در ثانی صورتش قرمز شد دستمو گرفتو محکم پرتم کرد سمت اتاق درم قفل کرد
مامان محکم به در می‌کوبید و التماس نوید میکرد
_چه غلطی کردی هاان
_خوب کاری کردم به تو هیچ ربطی نداره
تو هیچ کسی من نمیشی پس گمشو برو اون ور من از این کارات نمی ترسم
_خوب عشقم میدونی چیه من و تو زنوشوهریم پس یه وظایفی در قبال من داری پس چطوره وظیفه تو انجام بدی هوم
_تو هیچ غلطی نمی کنی
_آآآ دیگه نشد دیگه
_برو اون ور
_هیس سرو صدا نکن که الان همه همسایه ها می‌فهمن
آروم آروم سمتم اومد تاجاییکه در توانم بود داد میزدم اما دست نوید روی دهنم بود بعد از چند دقیقه درد بدی زیر دلم پیچید و از ضعف چشمام سیاهی رفت
 
آخرین ویرایش:
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
نیلوفر

آروم چشمامو بازکردم سرم روی پای مجتبی بود و اونم با نگرانی به چشمام زل
زده بود
_بچه ها بیاید آرش بهوش اومد
سهیل:من از معذرت می خوام به خاطر من تو این حالتی
_نه بابا چیزی نشده که مرد که کتک نخوره که مرد نمیشه
_فدای داداش گلم
_بس کن ولی یادت نره که هنوز باهات کامل آشتی نکردم
_ما چاکر شما هستیم
مجتبی:آه چیه مثل دخترا دل میدید قلوه
میگیرد
_اِاِاِ داداش مگه نفهمیدی آرش دختره
آنی رنگم سفید شد
_فکر کنم از فکر نگرانی من مخت تاب برداشته دیگه از این حرفا نزن
_شوخی کردم دیگه حالا قهر نکن
_دیگه از این شوخیها نکن باشه
_باشه
_مجتبی من چطور اومدم اینجا
ساسان:بزار من بگم بعدم با هیجان گفت
_بعد از رفتن تو یه نفر به ما گفت که باید از فردا یه ساختمون مثل ساختمونی اولین بارتو اینجا دیدیم هم شکلش روباید کنارش بسازیم بعد حدود نیم ساعت بعد تو رو با دستو پای خونی سمتمون پرت کردن علیرضا هم زخماتو با نمکی که تو لباسش جاساز کرده بود ضدعفونی کرد
_دستت دردنکنه علی
_خواهش وظیفه بود
داوود:بچه ها من خیلی گرسنمه چیزی نمیدن بخوریم
سهیل:عزیزم چی دوست داری چلوبرگ یا چلوگوشت
داوود:من اگه عدسی هم باشه قبول دارم
_بچه ها بهتر بخوابیم تا فردا که کلی کار داریم انرژی داشته باشیم
داوود:آخه گرسنه مگه آدم انرژی داره
_مطمئن باش اونا به ما نیاز دارن پس نمیزاند گرسنه بمیریم شبتون خوش
_داوود:شب بخیر
_مجتبی:شب بخیر
_سهیل:شبتون خارق العاده
_اه بخوابید دیگه
_ای لال از دنیا نری ننه شبتون بخیر هاهاها
_زهرمار بس کن مجتبی بزار بخوابیم آفرین داداش

بعد یه هفته ما رو منتقل کردن به یه برهوت که کنارش یه ساختمون بلند و خیلی باشکوه بود اما اطرافش تا چشم کار میکرد خاک و سنگو وسایل ساختمون سازی بود
صادق اومد جلو حرف اون مردی که منو زد رو ترجمه کرد
_شما باید اینجا مثل آدم کارکنید و یه ساختمون مثل همین ساختمون بغلی بسازید در غیر اینصورت مجبور به کشتن همتون میشیم
بعدم با یه پوزخند پشتشو به ما کردو رفت
ساسان:اَی اگه میتونستم تا میخوره کتکش میزدم

_داداش ولش کن بزار واسه خودش خوش باشه نوبت مام میرسه
مجتبی:آرش سهیل بیاید کمک کنید دیگه
تا کی میخواید حرف بزنید اَه
_داداش بدو بریم که حسابی از دستمون شکار هااا
_بزن بریم
مسعود چون تو کار بنایی بود تند تند به ما میگفت که چیکار کنیم
تو این وسط محمد هم بیکار نبود کل خاندان فرمان ده اونها رو به اضافه صادق
و کل کساییکه اینجا کار میکردنو به جز بچه های خودمونو با یک صلوات یاد میکرد
من که روده بر شدم از خنده که باعث عصبانی بچه ها میشد
من حین کار تمام این منطقه رو در نظر می گرفتمو راه هایی که امکان برای فرار بود نگاه میکردم
اما دریغ از یه سوراخ موش
نگهبانا بیست چهارساعته اینجا رو تحت فرمان خودشون گرفته بودند
از خستگی هر کدوم از بچه ها گوشه ای دراز کش افتاده بودن
هوا سرد بود و این برای ما که کلی خسته بودیم یه حس فوق العاده لذت بخش بود
واسه هر کدوم از ما یه کاسه عدسی آوردن که کلا توش پنج تابیشتر عدس نبود انگار شیر آبو باز کردنو توش ریخته بودن
بچه ها صداشون در اومد که اون مرد چاقه تمام ظرف هارو برعکس کردو به عربی یه چیزی گفتو رفت
باحسرت به عدسی ها نگاه کردم که داشتن روی زمین بهمون دهـ*ن کجی میکردند
فردا محمد پا دردوبهانه کردو نیومد ما بازم مثل دیروز کار کردیم
تو این یه هفته کلا محمد دوبار به کمک کرد که این آخریاش صدای بچه ها در اومد
شب وقتی که همه برای خواب به اتاق اومدیم محمد گفت
_بچه من تو این چند روز با یکی از این سربازا که اینجا بود رفیق شدم چون یه ذره عربی بلد بودم فهمیدم پول لازمه بعد
گردنبندی یادگار مامان بزرگم بودو بهش دادمو اونم گفت بهمون کمک میکنه
نگهبانا ساعت سه صبح به مدت یه ساعت استراحت میکنن اون موقع وقت فرار ماست
من هر روز که شما کار می کردید با عماد می رفتمو یه قسمتی از این حصارو با انبردست میکندمو با خاک یه ذره از کندنمو می پوشاندم
_بابا ایول تو دیگه کی هستی
_دیگه دیگه
 
Melorin

Melorin

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/10/18
48
344
53
_خب بچه ها ما وقت کمی داریم محمد تو فردا با عماد هماهنگ کن تا سر ساعت سه
ما
از اینجا خارج میشیم درضمن بهش بگو
که کلید اینجارم بهت بده
ساسان:خدا رو شکر داریم خلاص میشیم
_هیس الان صدامونو میشنوند،فقط یه مشکلی هست بعد از فرار از اینجا باید با چی بریم که عراقیا نتونن ما رو بگیرند
_عماد گفته یه ماشین بدرد نخور پشت اینجا هست که باکش پر بنزین اما ازش استفاده آنچنانی نمی کنند
_پس زود بخوابیم که فردا به امید خدا روز آزادی مونه

پانزده ساعت بعد

_محمد مطمئنی دیگه عماد سرکارمون نزاشته
_آره بابا اونهاش داره با دست علامت میده
محمد برگشت و بادست به بچه ها علامت داد
بچه ها همه از زیر اون شکافت رد میشدنو سوار اون ماشین میشدن
آخرین نفر که مجتبی بود رد شد که نوبت به من رسید یکدفعه
نوری از بالای ساختمون بهم خورد یه نگاه ترسیده به بچه ها انداختم
صدای پای سربازها نزدیکو نزدیکتر میشد
مجتبی:بدو آرش چیکار میکنی زود باش دیگه
_من نمیام فرار کنید
بعد با تمام سرعت به سمت مخالف اون حصار رفتم که آخر به دیوار برخورد کردم
سربازا سر لوله تفنگی شونو به طرف من گرفتن و یکی که از همشون چهره خشن تری داشت دستامو با طناب بستو به سمت ساختمون اصلی هلم میداد
از پله ها بالا رفتیم که به بالا پشتمون اونجا رسیدیم
یه مرد چهارشونه و بلند قد که لباس ارتشی پوشیده بود پشت به من ایستاده بود
مرد یکدفعه برگشت از دیدنش خوف کردم
یه طرف صورتش پوستش انگار آب شده بود و یه چشم داشت
به سمت من اومدو محکم کوبید در گوشم
خون از بینی و دهنم فواره زد
دو تا سرباز بلندم کردن
اون مرد دستشوزیر جونم گذاشتو به فارسی گفت
_چند سالته
باتعجب گفتم هیجده سالمه
_واسه مردن هنوز خیلی جوونی
به عربی به اون دوتا سرباز یه چیزایی بلغور کرد که منو به سمت انباری ساختمون بردند

از ترس رو به موت بودم
در انباری رو بازکردند و منو به صندلی که اونجا بود بستن
دست‌وپا میلرزیدن اونجا پر از وسایل شکنجه بود
اون مرد یه چشمه سمتم اومد چونه مو گرفتو به سمت خودش برگردوند
_خب همین طور که میبینی من فارسی بلدم پس راحتتر میتونیم صحبت کنیم امیدوارم که دروغ نگی چون در این صورت (به وسایل هایی که اونجا بود نگاه کرد) با اینا ازت پذیرایی میکنم
خب بریم سر اصل مطلب فرمان دتون کیه هان؟
_من نمیدونم
_که نمیدونی آره باشه شاید اینا یادت بیاره
به سمت صندلی اومد و پامو به یه میله ای بست و یه چوب نازکو برداشت شروع به زدن کف پام کرد
اولین ضربه رو که زد اینقدر درد داشت که از درد فریاد میزدم
اینقدر به پام زد که کف پام سر شد با گریه سعی داشتم دردمو ندید بگریم که بلندم کردو روبروم نشست
_حالا یادت نیومد کوچولو
_من چیزی نمیدونم
_انگار برات کافی نبود الان حالیت میکنم
بعد دستم رو هم بستم با مشت و لقد به جونم اوفتاد
از گرسنگی و درد چشمام سیاهی رفتو دیگه چیزی نفهمیدم
با خیس شدن صورتم آروم لای چشمامو بازکردم
بایه لقمه به من نگاه میکرد
لقمه رونزدیک دهنم جلو آورد به چشمش نگاه کردم آروم دهنمو باز کردم که لقمه رو میخواستم بخورم که دستشو عقب کشید
_اسم فرمان دتون چیه
_اگه از گرسنگی هم بمیرم بهت نمیگم
انگشت وسطمو گرفتو آروم آروم به عقب فشار میداد
_اسم فرمان دتون چیه
_نمیگم
صدای چیغ چیغ انگشتم که اومد از حال رفتم
با واردشدن آب قند به دهنم لای چشمامو از هم باز کردم
_اسم فرمان دتون
_هنوز نفهمیدی که من بهت چیزی نمیگم
انگشتی که شکسته بودو خیلی آروم فشار میداد
_باشه اما بدون هنوز کارم باهات تموم نشده
بعد بلند دادزد:اصغر اصغر سینی رو بیار
اصغر با یه سینی که توش یه کاسه ماستو نون و آب بود اومد جلو احترام نظامی گذاشت و رفت
_میشه من برم دست شویی
_فقط زود
دستامو به دیوار گرفتمو به سمت در خروجی رفتم دست شویی بـ*غـل در اتاق بود
کف پام از درد داشتن خودشونو تیکه پاره میکردن
بعد دست شویی به طرف اتاق رفتم
_خوبه که فکر فرار به سرت نزد البته اگرم میزد دیگه زنده نبودی شب بخیر تا فردا که کلی برنامه برات دارم