درحال نگارش رمان در بند جان | Melorin کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Melorin
  • تاریخ شروع
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
در بند جان
ژانر:عاشقانه
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه:درباره دو خواهر دو قلو به اسم های نیلوفر و نگین هستش که به عنوان فرزند خونده به خانواده ای داده می شوند نیلوفر دختری ماجراجو عاشق جنگ و نگین دختری مهربونی فوق‌العاده خانم و خانه دار با ورود نیلوفر به جنگ مشکلات و مصیبت های خانواده شروع میشه....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,272
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
رمان : دربند جان

خب بزارید اول ازخودم شروع کنم من قل اول نیلوفر دختر روزهای سخت (خخخ) هستم
ار افتخاراتم مقام دوم تیراندازی در فامیل و مقام اول دوومیدانی در مسابقات مدرسه هستش
دختر شیطون که با دختر جماعت زیاد حال نمیکنم فقط با پسرهای فامیل می سازم از کارای خونه هیچی نمیدونم دستپختم افتضاح فقط یک بار از گرسنگی رو به موت بودم که نیمرو. پختم که تموم پوسته های تخم مرغ توش بود و کاملا سوخته
خلاصه قل دوم بر عکس من یعنی هرچی من ندارم خواهرم داره از خلاقیتش بگیر تا خونه داریش کلا دختر آرومیه کل فامیل عاشقشند
اسمش نگین تازه یه داداش بزرگم دارم که هشت سال ازما بزرگتر یه جورایی آقای خونمونه چون پدرم تو جنگ شهید شده
مامان یه زن مهربون و خونه دار که دوست داره من و هرجورشده آدم کنه که اینم نمیشه
من عاشق بابام بودما عاشق که میگم یعنی عاشقت بابام همیشه یه جور دیگه منو دوست داشت به خاطر همینم می خوام فرم میدون جنگ که البته خواهرم که پایسو کلاس خصوصی تزریقات مطب سنتی رفته و هم به خاطر روحیه انسان دوستانش زده به سرش که با من بیاد و به مجروحا کمک کنه
که برای این کار با مانع سختی روبه رو هستیم و اونم داداشم نوید که کلا با من ضد و به بالعکس روی حرف نگین نه نمیاره تازه یکی دوبار دستش روم بلند شده که به شدت پشیمون شده بود و یه جوری از دلم درآورد
مامانم که وقتی این حرف و میزنم اصلا به روی خودش نمیاره و یا میزنه زیر گریه که کلا از زندگی پشیمون میشم
همین جور که داشتم فکر میکردم نگین آروم اومد کنارم نشست و گفت
عشق آبجی به چیزی فکر نکن مامانم رو راضی کردم فقط داداش مونده که وقتی
من بهش بگم نه نمیاره و بعدم بوسه ای به گونه ام کاشتو رفت به مامان کمک کنه
دلم آروم گرفت ولی حس انتقامی که به عراقی ها داشتم خاموش نشد.
صدای زنگ در اومدم به دنبالش نوید با دست پر از میوه وارد خونه شد
مامانمو نگین به استقبالش رفتند و داداش با خنده وارد خونه شد
جلو رفتنم سلام و خسته نباشیدی گفتم و جوابشم شندیدم
تو این چند هفته جز سلامم و خسته نباشیدو خداحافظی چیزی نگفتم انگار اونم از این وضع خسته شده بود ولی غرورشو خورد نمی کرد
مامان برای شام صدامون کرد،وقتی به سفره رسیدم با دیدن غذای موردعلاقه ام
قورمه سبزی از خوش حالی جیغی کشیدم
روی مامانو بوسیدم که صدای خوشگلش در اومد
بعد از غذا سفره رو جمع کردم و ظرفا رو
به عهده نگین گذاشتم البته فکر نکنیدااا فقط نگین ظرف میشوره تو خونه ما شستن ظرف ها نوبتیه بله
به سمت اتاق رفتم و که در کسری از ثانیه
در اتاق کوبیده شد و نوید با فریاد واردشد به طوریکه صورتش از قرمزی شبیه گوجه شده بود و عرق از سروصورتش می ریخت حالا منم تو این زمان خندم گرفته بود زود خودمو جمع وجور کردم
_نیلوفر میخوای چه غلطی کنی ها بابا کم بود همینم مونده تو هم با نگین برید
اگه فقط یک بار دیگه از این حرفا بزنی با کمربند میزنم سیاهو کبودت میکنم
_جرعتشو نداری فکر نکن از ما بزرگتری و بابا نیست میتونی برای من تصمیم بگیری
دیگه به چشم درشت شدنا و به صورت زدنای نگین نگاه نکردم
همین که داشتم بلند بلند حرف میزدم
نوید گردنمو گرفت و پرتم کرد سمت دیوار و با کمربندشو در آورد و با تمام قدرت شروع به زدن من کرد
از دردی که کشیدم نگم بهتره چون قلبم وجسممو نابود کرد اگه مامانو نگین نبودن
قطعا میمردم
مامان برام مسکن آورد و زخمامو با بتادین شست وشو داد
با نوازش دستی از خواب بیدار شدم مامان با نگاه گریون بالا سرم بود
_فدای چشمات بلند شدی عزیزم، از داداشت دلخور نباش بعد از زدن تو دوتا
مسکن خوردو خوابید صبحم ناشتایی نخورد و رفت سرکار
صورتمو اونطرف کردم بغض گلمو گرفته
بود
هرکاری میکردم مادر بودو عاشق تک پسرش
آهی کشیدم و بلند شدم بدون هیچ آخ و اوخی
 
آخرین ویرایش:
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
مانتوی ساده ای همراه با شال مشکی پوشیدم و به سمت آرایشگاه دو محل پایین ترمون رفتم دیگه به صدا زدنا
مامان توجهی نکردم
به آرایشگر گفتم که موهامو پسرونه بزنه
_عزیزم چرا میخوای موهای به این بلندی و لختی رو کوتاه کنی واقعا که حیف
_ممنونم اما لطفا کوتاهش کنید
_چشم خودت بهترمی دونی اما از من گفتن بود
بعد از زدن موهایم بدون نگاه کردن بهشون پولو پرداخت کردم و به سمت پارک سر کوچمون رفتم
آهنگ پشت یه دیوار سنگی از گوگوش رو با خودم زمزمه میکردم و قدم میزدم
بعد از ده دقیقه به سمت خونه به راه افتادم
مامان:خدا بگم چی کارت نکنه چرا موهاتو کوتاه کردی
_مامان من فردا عازمم کاری هم به اومدن
نگین ندارم یکی از بچه ها کارا مو به عنوان پسر برای اسم نویسی جور کرده دیگه دارم به خواستم میرسمو براش از هر مانعی میگذرم

رومو برگردوندم و به سمت اتاق رفتم
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
وسایل مورد نیازم رو داخل کوله پشتیم
گذاشتم که نگین با هق هق اومد پیشم
_من، من بدون تو نمیتونم تو این خونه
بمونم یا باتو میام یا اصلا اینجا نمی مونم
خواهرمو به آغـ*وش کشیدم
_خواهری آبجی خوشگلم مامانو داداش
تو رو خیلی دوست دارن اگه تو اونجا چیزیت بشه کمرشون میشکنه میدونم
الان که من میرم شاید احساساتی بشی اما باید منطقی فکر کنی باشه
بعد با بوسه ای آرومش کردم بعد بلند شدم تا فکراشو خوب بکنه
دروغ چرا من بدون نگین هیچم
سرمو بالا آوردم
با نریمان چشم تو چشم شدم آروم سلام کردم واز بغلش رد شدم که تنه ای به من زد که به کتف سمت راستم خورد و نفسم برید
آخ آرومی گفتم و اشک تو چشمام جمع شد در حالیکه هر لحظه به جاری شدنشون مونده بود
نریمان برگشتو وقتی چشم گریون منو دید آروم بغلم کرد که هق هقمو تو سینش
مخفی کردم
من داداشمو درک میکردم چون مسئولیت
بزرگی رو دوشش بود ولی حق نداشت دست روی من یتیم بلند کنه و اشک منو
در بیاره
چون پسر بودو قدرتشو زیاد بود نباید منو میزد اونم با کمربند که هرکی از بغلم رد میشه درد بکشم اما صدام در نیاد
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
نوید بازوهامو گرفت و زل زد تو چشمای سبزم و گفت
_چی میخوای آبجی خوشگلم چرا موهایی که من عاشقشون بودم رو زدی
چرا آنقدر منو عذاب میدی هاااا....
باصدایی که از بغض می لرزید گفتم
_داداشی می خوام برم جنگ چرا اجازه نمیدی
قول میدم مراقب خودم باشم دیگه کاری
به نگینم ندارم می خواد بیاد می خواد نیاد اجباری نیست فقط بزار من برم
بعد به پاهاش افتادم خم شدمو سرمو
روی پاش گذاشتم گریه کردم
خم شدو کمرمو گرفتو تو گوشم گفت
_اجازتو میدم ولی راضی به رفتنت نیستم اما اینم بدون دیگه حق نداری بعد از رفتنت از این خونه دیگه پاتو تو این خونه بذاری چون من اجازشو نمیدم
بعدم در مقابل نگاه ماتو مبهوت من از کنارم بلند شد و رفت
ولی من باید به جنگ میرفتم تا انتقام خون پدرم رو بگیرم به اذن خدا
راه اتاق رو در پیش گرفتم و ساکم رو برداشتم و به سمت حمام رفتم
بعد از حمام بانداژ رو بستم طوریکه بدنمو
کاملا یکدست صاف میکرد البته من مثل مامان زیاد س*ی*نه ندارم
لباس پسرنمو پوشیدم روبه رو آینه ایستادم بادقت به قیافه پسرونم نگاه کردم
نه به خودم امیدوار شدم بازم خوشکلم اما زیادی قیافم دخترونه بود ای روزگار
صدای در خونه اومد مامان و نگین تازه از
ختم انعام همسایه مون اومده بودند
نمیدونم چرا یه لحظه به یاد حرف نوید افتادم
با تمام وجود بغلشون کردم درحالیکه اشک از چشمام جاری میشد سرمو به سمت مامان برگردوندمو تمام حرفای نوید و بهش گفتم
مامان تا حرفو شنید شروع به گریه کرد نگین به سمت اتاق رفت تا اونجا با خیال راحت گریه کنه
_دخترم امروز روز آخریه که پیش مایی پس جوری تمام این لحظات رو تو ذهنم نگهدار که بفهمی ما همیشه غمخوار و پشتتیم به حرف نوید توجه نکن خودم
باهاش صحبت میکنم
طاعت نیاوردم وبازهم به آغوشش رفتمو
خوب گریه کردم
نگین از اتاق بیرون اومد و به سمت ما اومد پیش ما شروع به گریه کرد
حالا هی گریه کن هی گریه کن
دیگه دیدم کم مونده سکته کنیم از جام بلند شدمو صورتمو شستم
_مامانم زندگیم نذار با دل خون اینجا رو ترک کنم باشه بزار با خوش حالی از پیشتون برم باشه خواهری، فداتون بشم
مامان از جاش بلند شد
_دخترا گریه بسه زود بلند شید تا شامو سه تایی باهم درست کنیم
نگین و من دوتایی به هم لبخند زدیمو تا اومدن نوید همه با هم کارامونو به خوبی انجام دادیم

چه بسا شاید این آخرین دیدارمون باشه
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
فردای اون روز دقیقا ساعت ده صبح در حالیکه برای آخرین بار به چهره ی تک تک اعضای خانوادم نگاه میکردم
مامانو نگین به سمتم اومدن چشمای هر دوشون قرمزوپف کرده بود
هردوشونو محکم به آغـ*وش کشیدم
نگین:آبجی زود زود واسم نامه بفرست منتظرت میمونم تا آخر قیامت
با خنده گفتم:نه انگاری واقعا قراره بمیرم خودم خبر ندارم
اشک تو چشمای مامان جمع شد
نوید با دیدن این صحنه یه پس گردنی محکمی بهم زد
_اِاِاِ داداش چرا میزنی
_یه نگاه به این دوتا بکن بعد حرف بزن
_مامان جونم وقت رفتنه من دارم میرم
یادت نره واسم دعا کنیا
_مامان فدات شه چشم به راهتم دختر قشنگم
با بغض خواهرمو بازم بـ*غـل کردم تو گوشش گفتم
_دیگه خیالت تخت از دست من در امانی
دیگه میشی سوگلی خونه آمّّاااا اگه بیام ببینم وسایلمو دست زدی خودم شهیدت
میکنما
_ای بگم چی بشی لحظه آخری مردم به خواهرشون چی میگن بَرا ما میگه دست به وسایلم نزن
_عشقمی دیگه چیکارت کنم زندگیم مراقب خودت باش هوای مامانو خیلی خیلی داشته باش
_باشه خواهری
به سمت مامان رفتم
_ مامان خوشکلم از یه چیزی میخوام اونم اینکه حلالم کنی
_برو مادر خدا پشت و پناهت من حلالت کردم
آروم از آغوشش بیرون اومدمو به سمت موتور نوید رفتم
بعد از سوار شدن، نوید بوقی زدو منم براشون دست تکون دادم
سرمو رو کمر نوید گذاشتمو به خاطراتم
با خانوادم فکر کردم
بعد از توقف نوید مدارکمو برداشتمو
به سمت محل مورد نظر رفتم بعد از دادن مدارک به سمت نوید رفتنمو محکم به آغوشش کشیدم
_آبجی فداتشه مراقب مامانو آبجی باش نذار تو دل نگین و مامان آب تکون بخوره
خدا پشت و پناهت باشه مرد خانواده ی من
_خواهرم برو خداحافظت باشه به امیددیدار
باشنیدن اسمم از زبون پسر جوونی آخرین نگاهمون به سمت داداشم کردمو
کولمو رو دوششم جابه جا کردم و به سمت آینده نا معلومم حرکت کردم
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
نگین

دوهفته از رفتن نیلوفر میگذره تو این دوهفته مامان سه بار زیر سرم رفته و هر
روز سر سجده واسه نیلو دعا میکنه
این چند وقته نگاه های نوید بدجوری اذیتم میکنه خیلی خیلی بهم توجه داره
درمقابل مامان توجش بهم کمتر شده
همین باعث نزدیکی بیش از حد
نوید به من شده
چشمم به عکس دونفره منو نیلو افتاد
سرمو رو زانوهام گذاشتم و یاد خاطره های شیرینی که با خواهرم داشتم افتادم
نیلو در هر صدم ثانیه مراقب من بود چون
دودقیقه بزرگتر از من بود
خیلی خوب وظیفه خواهری شو انجام میداد
من اونو حتی از بابا و مامانو نوید بیشتر
دوست دارم
چون هر وقت بابا یا مامان دعوام میکردن
همیشه خودشو سپر بلای من میکرد
ولی الان من اونو تو سخت ترین شرایط تنهاش گذاشتم
از شدت ناراحتی به هق هق افتادم که به
آغـ*وش گرمی فرورفتم اونم کسی نبود جز نوید خان
با تقلا خواستم از آغوشش بیرون بیام که
نذاشت بدجور احساس خطر میکردم
_آخه جوجه تا من نخوام تو هیج جوره
نمیتونی از دستم فرار کنی
سرشو به سمت گودی گ*ر*دنم فرو برد
و شروع به خندیدن کرد
از ترس رو به موت بودم آخه چه برادری خواهرشو اینطوری بـ*غـل میکنه
_داداش بلندشو این کارا یعنی چی
_نگا قلبت چه تند تند میزنه میدونی چند وقته منتظر چنین روزی بودم
بعدش رو دستانش بلندم کردو به سمت اتاقش برد هر چی دستو پا زدم انگار تاثیری نداشت
فهمیدم مامان خونه نیست
رو زمین گذاشتتم
_من داداش تو نیستم بزار قبل کار اصلیم
واقعیتو برات بگم
یه روزی تو هوای سرد زمستون در خونمون محکم بهم کوبیده شد از ترس همه از خواب بلند شدیم
بابا به سمت در خونه رفت و با دوتا قنداق بچه وارد خونه شد
مامان بابابا دعوا کرد که این چیه آوردی خونه
بابا گفت:خانم اینا پشت در خونه بودن
از گرسنگی دیگه داره انگشتاشونو تموم میکنن
برو یه ذره شیر گرم کن براشون بیار
مامان تا رفت شیرو گرم کنه من به سمت اون دوتا رفتم
هر دوتاشون پوستشون میدرخشید همینطور که داشتم نگاهشون میکردم
یه لحظه دستم توسط یه دست کوچولویی گرفته شد کوچولو دستمو به سمت دهنش برد از همون لحظه که چشمای سیاه مثل شبتو دیدم مهرت به دلم افتاد
بابا نامه ای رو که کنار کوچولوها بودو خوند انگاری پدر مادر کوچولو ها توانایی
مالی نداشتنو نتوانستن اونا رو نگه دارن
مامان به خاطر اینکه دیگه بچه دار نمیشد
سرپرستی اونا رو قبول کرد
اون دو تا کوچولو شماهایید
بعد توسط نامه فهمیدیم شما دوقلویید و
بابا اسماتونو نیلوفر و نگین گذاشت
از اون وقته که من عاشقت شدم اما نیلوفر همیشه مراقب تو بود به خاطر همینم ازش زیاد خوشم نمی اومد اما حالا
دیگه موقع آزادی منه
زد زیر خنده منم عین منگا بهش نگاه میکردم
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
دستشو به زیر لباسم برد که از گیجی و منگی در اومدم با سرعت از جام پریدم
_داداشی ولم کن جون هرکی که دوست داری ولم کن
نوید دادزد:من داداش تو نیستم من فقط تو رو دوست دارم این چند وقته منتظر نبودم که تو این حرفا رو بهم بزنی
به سرعت به طرف در اتاقش رفتم، در باز بود به سمت حیاط میخواستم برم که دستمو محکم کشید و به طرف پذیرایی
پرتم کرد
_تو باید زن بشی هیچ احدوناسی نمیتونه
جلومو بگیره
اومد جلوم که باناخونام صورتشو چنگ انداختم
اونم نامردی نکردو محکم کوبید در گوشم
بعد لباسامو پاره کردوخودشو به سمت کشید سرش درحال جلو اومدن بود که مامان وارد اتاق شد و جیغ بلندی زد
نوید از جاش بلند شد و منم مثل گنجشک از قفس آزاد شده به سمت لباسام رفتمو پوشیدمشون فقط قسمتیش پاره شده بود
مامان تند تند یه چیزایی به نوید میگفت که نفهمیدم
مامان زود چادری سرم انداخت و به سمت بیرون هدایتم کرد همینطور که می‌رفتیم یه لحظه وایستادو از پله ها بالا
رفت منم که هیچی متوجه نمیشدم به دنبالش روانه شدم
مامان منو رو صندلی نشوند و نوید هم کنارم
مردی اومد یه چیزهایی به عربی گفت که فهمیدم نوید میخواد به خواستش برسه
به مامان نگاه انداختم
_مامان
_هیس چیزی نگو که اگه موافقت نکنی تو
خونه رات نمیدم مایه ننگ من
_خانم نگین کمیلی آیا وکیلی شمارا به عقد داءم نوید کمیلی با مهریه چهارده سکه بهار آزادی و....دربیاورم
_بله
نوید هم بله گفت و
این یعنی شروع بدبختی های من
 
Melorin

Melorin

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/10/18
34
84
18
نیلوفر

از صبح که بلند شدم قفسه سینه ام خیلی درد می کرد تا الان که دارم از دردش به خودم می پیچم
یه چند وقتیه نگین جواب نامه ها مو نمیده خیلی دل نگرونشم
تو اینجا کسی نمیدونه که من دخترم اسم جعلیم هم آرشه
تو این چند روزه خیلی خوب با بچه ها اُخت شدم بیشتر اوقاتم به خاطر صدای دخترونم صدامو کلفت میکنم
مجتبی با دست محکم زد به کمرم
_آرش بدو که فرمانده همه رو صدا کرده
کم به عشقت(منظورش نگین)فکر کن
برو بابایی بهش گفتم به سمت فرمانده رفتیم
فرمانده:باعرض سلام به شما باغیرتان ملت بچه ها فردامیخوایم یه حمله غافلگیرکننده به سمت دشمن بکنیم
امیدوارم با امید به خدا پیروز میدان بشیم برید خودتونو آماده کنید
یا علی!
همه پخش و پلاشدیم و بازم صدای خمپاره و کلاشینکف و نارنجک از دور
می اومد
من بااینکه تقریبا یک ماه به اینجا اومدم
ولی بازم به این صداها عادت نکردم
به سمت چادر خودمون رفتم سرمو رو کیفی که مال مجتبی بود گذاشتم
چشمامو بستم صدای مجتبی و سهیل اومد
_این آرشم زیادی لوسه ها نگا به خاطر یه
حرف فرمانده چطور خوابیده
سهیل:بعضی وقت ها فکر میکنم که دختره اما با اون تیراندازی و صداش به شک می افتم
_زیاد فکرتو درگیرش نکن بچه همش به فکر خواهر و مامانشه
_مگه ما نیستیم من خودم دارم له له میزنم برای شنیدم صدای مامانم
_اما شرایط آرش فرق میکنه فقط نپرس چه شرایطی داره حالاهم برو بخواب سرحال به سمت دشمن بریم شب بخیر
_شب بخیر داداش
بعدش از چادر بیرون رفت
مجتبی سرشو رو دستش گذاشتو خوابید
یه عذاب وجدانی گرفتم که نگو بیچاره کیفش زیر سرم من بودو هیچی نگفت
_مجتبی داداش بیداری
_آره بیدارم چیزی شده
_بیا کیفتو بگیر بذار زیرسرتو بخواب
_نمی خواد اینطوری راحترم
_آخه من ناراحتم بیا دیگه
_باشه بدش ببینم
_داداش یه سوال بپرسم
_بپرس
_اگه خدایی نکرده ما شکست خوردیم چی میشه
_خدا نکنه بعدم اسیر میشیم
_داداش دلم بدجوری شور میزنه نمیدونم چرا دلم گواه بدی میده
_بخواب چیزی نیست یه آیت الکرسی بخون سرتو رو اون بقچه بزاروبخواب
شب بخیر
_شبت بخیر
صبح بعد از نماز همه به حالت آماده باش بودیم
فرمانده:بچه آماده اید
همه گفتیم بله
_پس به سمت سلاحاتون بریدو سر جاتون به ایستید با صدای یا علی گفتن من شروع به تیراندازی کنید
همه به سمت کلاشینکفو خمپاره و....رفتن
منم به سمت خمپاره ای که اونجا بود رفتم
صدای یا علی فرمانده که اومد بچه ها شروع به تیراندازی کردن
اما دیدیم که ارتش عراقم به سمت ما تیراندازی می کنه
همه ما با ناباوری به ارتش اونها نگاه میکردیم انگار یه مبارزه از قبل تعیین
شده بود
خودمونو نباختیم و شروع به جنگیدن کردیم
خمپاره رو برداشتمو به سمت تانک نشونه گرفتم با تمرکز شلیک کردم
به هدف خورد صدای فریاد خوش حالی بچه ها اومد به افرادی که مانند مرغ پوست کنده از جایی به جای دیگه میرفتن نگاه کردم از خوش حالی بلند خندیدم
تقریبا ما برنده میدان بودیم که اعلام آتش بس کردیم
با لبخند می خواستم به عقب برگردم که بـ*غـل گوشم تفنگی رو دیدم
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.