ارزنــده رمان در انتظار سرباز میاناس|پروین امیرکافی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع پروین امیرکافی
  • تاریخ شروع
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
نام رمان : در انتظار سرباز میاناس
نام نویسنده: پروین امیرکافی کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: عاشقانه, فانتزی, جنایی
ناظر: @پریسا حسن زاده
زاویه‌ی دید: سوم شخص
نثر: ادبی
سطح: ارزنــده


خلاصه:
رمان درباره‌ی پسریه که زندگی سختی داشته؛ ولی بعد از مدت‌ها اتفاقی می‌افته که زندگیش رو تغییر میده. تغییری که باعث نمیشه سرد شه؛ ولی کاری می‌کنه که بی‌تفاوت بشه. بی‌تفاوت در مقابل خیلی از آدما، چه خوب چه بد؛ ولی یه امید داره، امیدی که روشنایی زندگیشه، امیدی که باعث میشه اتفاقی بیفته که غیر‌قابل باوره.


IMG_20190729_180742_939.jpg

لینک نقد:



 
پریسا حسن زاده

پریسا حسن زاده

ناظر ارشد رمان+مدیر تالار ترجمه+مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
ناظر ارشد
مدیر تالار
مترجم انجمن
21/4/19
56
515
83
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
مقدمه:
شاید نباید می‌آمدم؛ نباید تو را می‌دیدم. من برای نابود کردن ظلمات جلو آمدم؛ ولی تو مرا در ظلمات قلبم رها کردی. غرقم در عشق، در انتظار؛ انتظاری که با از بین بردن عزیزانم و بدست آوردن تازه عزیزی، به وجود آمد. ای کاش می‌دانستی طوفان، تمام قلبم را همراه تو به کام خود کشید.
قلبی که اگر در طول زندگیِ پرخطایم سنگش می‌کردم، این‌گونه خودش را نمی‌باخت. شاید اگر با فرشته‌ای چون تو روبه‌رو نمی‌شد، قوی‌تر و محکم‌تر می‌تپید. دست من نبود اگر فرشته‌ی غیر زمینی دیدم و دل از کف دادم. تقصیر من نبود اگر با تو همراه شدم و آدم‌های منفوری را به تله انداختم که خود روزی باعث منفور شدنِ من بودند.
****
شروع
نور، نوری عجیب، نوری که از دیوار روبه‌رو به عمق چشمان بی‌فروغش خورد و در کسری از ثانیه، او را درون چاهی پر از تیغه که انگار کابوس شبانه است، کشید. در پایان رسیدن به تیغه‌های بران دستی او را از اعماق چاه بیرون کشید. در نهایت انتظار برای مرگی دردناک، دستی همچون دست فرشته‌ی نجات به گونه‌ای او را نجات می‌دهد که گویی آن حجم از استرس و ترس، واهی بوده است.
***
با سردردی که داشت، نمی‌توانست روی صندلی‌های بیمارستان بنشیند. هر لحظه منتظر بود سرش متلاشی شود. دردش طاقت‌فرسا شده بود؛ باز میگرنش دیوونه‌اش کرده بود.
به دیوار روبه‌روی صندلی‌های راهرو خیره بود. سفیدی بیمارستان در ذوق می‌زد و جلوه‌ی بدی داشت.
نگاه دیگری به اتاق عمل انداخت، بلند شد و به‌سمت خروجی حرکت کرد.
درد سرش هر لحظه بیشتر می‌شد؛ نبض زدن شقیقه‌هایش را احساس می‌کرد.
روی نیمکت تازه رنگ شده‌ی داخل بیمارستان نشست. دستانش از درد مشت شده بود.
شقیقه‌هایش را هر چه بیشتر ماساژ می‌داد، بیشتر احساس درد می‌کرد.
با صدای پرستار به خودش آمد.
سرش رو به‌سوی او چرخاند، به صورت ریزه‌میزه‌اش سوالی نگاه کرد.
پرستار با صدای نازک و پر عشوه‌‌ای، لبان درشتش را تکان داد و گفت:
- آقای سرمدی، عمل مادرتون تموم شد.
با استرسی که به سردردش اضافه می‌کرد، نگاهش را از پرستار قد بلند، گرفت. به‌سرعت حیاط بزرگ و گل‌کاری شده‌ی بیمارستان را ترک کرد و از در اتوماتیک، وارد ساختمان بیمارستان شد.
به‌طرف آسانسور که سمت چپ و کنار پذیرش قرار داشت رفت و مستقیماً با دستان مچ شده و پاهای لرزان، به‌سمت اتاق دکتر رفت.
از زور استرس و سر درد، به نفس‌نفس افتاده بود.
ضربه‌ای به در اتاق قهوه‌ای‌رنگ دکتر وارد کرد و پس از کسب اجازه، وارد اتاق شد.
حالش به حدی بد بود که در آستانه‌ی فرود آمدن بر زانوانش بود. دکتر خودش را به او رساند و کمک کرد روی مبل سیاه‌رنگ بنشیند.
اتاق یک‌دست سیاه و ساده‌ای که با میز و مبل مشکی پر شده بود. گوشه اتاق، چوب لباسی که روی آن کت سرمه‌ایِ ست با شلوار دکتر دیده می‌شد، به چشم می‌خورد و دقیقاً روبه‌روی پنجره‌ی کوچک با کرکره‌های مشکی بود. کرکره‌ها باعث عدم ورود نور به اتاق می‌شدند هر چند تیغ‌هایش رو به بالا بود و کمی نور به اتاق تابانده می‌شد. این سیاهی باعث خراب‌تر شدن روحیه‌اش می‌شد. تنها حُسنش کتابخانه‌ی کوچک کنار دیوار بود.
از فکر اتاقِ ده متری و سیاهی که بیشتر از تضعیف روحیه، زندگی سگیش را یادآور می‌شد، درآمد.
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
چشمانش را روی هم فشرد و قبل از نصیحت‌های دکتر، خیره به چشمان مشکی که زیر ابروهای پهن و پرش قرار داشتند و صورت گرد و سفیدش را جذاب می‌کرد، پرسید:
- دکتر، مادرم چی شد؟
دکتر دستی به موهای فر و مشکی‌اش کشید و همان‌طور که به‌سمت میزش می‌رفت، با چشمان غمگینش جواب داد:
- بهتره کمی آروم باشی. مادرت حالش خوبه.
نفس راحتی کشید؛ ولی با حرف بعدی‌اش که همراه با دادن لیوان آب به دست او بود، خشکش زد!
دکتر: مادرت... مادرت ایست قلبی داشت؛ این برای عملی مثل عمل قلب باز طبیعیه؛ ولی...
دیگر نمی‌خواست بشنود. دلش می‌خواست چشمانش رو ببندد و فریاد بزند:
- بسه؛ دنیا بسه هر چی سنگ انداختی روی سرمون.
خوب می‌دانست ایست قلبی زیر عمل قلب باز، یعنی چه!
دکتر سرش را پایین انداخت و با چشمان بسته، به سرعت لــ*ب زد:
- به خاطر ایست قلبی، فعلاً مادرتون توی کماست.
بقیه‌ی حرف‌هاش را نمی‌شنید، فقط لبان نازکش را می‌دید که تکان می‌خورد و سعی داشت او را آرام کند. صدای ضربان قلبش را می‌شنید. نبض شقیقه‌هایش بیشتر از هر وقت دیگری خودشان را نشان می‌دادند. دست مشت شده‌‌اش را به‌طرف سرش برد. چشمانش هر لحظه تارتر می‌شد. با سیلی‌های متعدد دکتر و لبانی که بدون صدا تکان می‌خوردند، چشمانش را روی هم گذاشت.
****
با باز شدن چشمانش، رنگ منفور بیمارستان به چشمش خورد. درد سرش کمتر شده بود. با یادآوری اتفاقی که برای مادرش افتاده، چشمانش از درد بسته شد.
صدای باز شدن در اتاق، با صدای دکتر یکی شد.
دکتر: چی‌کار کردی با خودت پسر؟! فشارت روی شیش بود!
بی‌توجه به حرف دکتر، با عجز گفت:
- مادرم...!
دکتر با لحن کمی عصبی و صدای نسبتاً بلند که سعی در کنترلش داشت، حرفش را قطع کرد.
دکتر: پسرجون! با این کارات مادرت برنمی‌گرده؛ به خودت بیا. اگه کسی کنارت نبود، الان سینه‌ی قبرستون بودی!
به دکتر حق می‌داد. در این یک سال، مثل بچه‌ها شده بود. دست خودش نبود. مادرش تنها شخصی بود که در این دنیا برایش مانده بود.
مثل بچه‌ای بی‌پناهی شده بود که تازه مادرش را پیدا کرده.
سعی کرد بغضش را فرو بدهد. با صدای آرامی گفت:
- می‌دونم دکتر؛ ولی شما که می‌دونید، مادرم تنها کسیِ که دارم.
دکتر نگاهی غمگین به او انداخت که چشمانش را بست. دکتر از همه‌ی زندگی‌اش خبر داشت و خوب می‌دانست این دردها یعنی چه.
چشمانش را بست تا دل‌سوزی و ترحم دکتر رو نبیند. هر چند می‌دانستم ترحم نیست؛ ولی باز هم از چشم‌هایی که بخواهد ذره‌ای دل‌سوزی را به او القا کند، متنفر بود.
 
آخرین ویرایش:
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
****
سه روز از عمل مادرش می‌گذشت، تغییری نکرده بود و همین عذابش می‌داد. فعلاً در بخش مراقبت‌های ویژه بود و برای دیدنش باید با لباس مخصوص که گانِ آبی‌رنگ بود، می‌رفت. گان را روی لباس‌های اسپرتش که چند روزی بود به دلیل نرفتن به خانه، عوض نکرده بود و حالا شلوار کتان کرم‌رنگش کمی تیره شده بود و تیشرت قهوه‌ای رنگش به علت رنگ تیره‌اش تغییری نکرده بود، پوشید.
تنها خوبی‌ای که داشت، داشتن اتاق خصوصی بود تا راحت‌تر بتواند مادرش را ببیند و بهتر به او رسیدگی کنند.
به‌سمت تختش که وسط اتاق قرار داشت و دو طرف تخت، از دستگاه‌های مختلف پر شده بود و اتاق با دیواری به رنگ قهوه‌ای کم‌رنگ جدا شده بود؛ رفت.
به چشمانی که چروک روی پلک‌هایش نشسته بود، نگاه کرد و در دل زمزمه کرد:
- تو رو هم مثل من پیر کردن! غم نداشتنت پیرم نمی‌کنه، داغونم می‌کنه. می‌دونی چیه مامان؟ همیشه آرزوم بود یه دکتر موفق باشم؛ ولی مامان، انگار موفق نشدم.
سردرد دوباره به سراغش آمده بود. چشمانش را بست و ادامه داد:
- من پسرت، دکتر فرهاد سرمدی، دارم از غصه می‌میرم. این همه عذاب تحمل کردم، ولی غم تو غیر‌قابل تحمله!
با صدای دستگاه، که ریتم قلب مادر را نشان می‌داد، سریع بلند شد و به‌سمت در اتاق رفت. به پرستار اطلاع داد تا به دکتر بگوید.
با اینکه خودش متخصص قلب و عروق بود، ولی هیچ‌وقت نمی‌توانست عزیزانش را درمان کند.
دکتر و پرستار‌ها بی‌توجه به او به‌سمت تخت مادر رفتند.
جلوی در خشک شده بود. ضربان قلبش دوباره بالا رفته بود.
تنها صدایی که به گوشش می‌خورد، صدای بوق ممتد دستگاه بود.
با صدای پرستار که سعی بر بیرون کردنش داشت، به خودش آمد.
یکی از پرستارها دستگاه شوک را داخل برد. بی‌تاب بود. هرلحظه منتظر یه خبر بد بود. بعد از بیست دقیقه، دکتر بیرون آمد. به‌سمتش پرواز کرد و با استرس پرسید:
- چی شد دکتر؟
چهره‌ی دکتر جمع شد و سرش را به زیر انداخت و گفت:
- متاسفم فرهادجان... ایست قلبی بود.
شوکه شد! پلک نمی‌زد! این نهایت بی‌رحمی بود.
با عجز و صورتی که هر لحظه منتظر خیس شدنش بود تا تمام غرورش را با خودش بشوید و ببرد، به دکتر خیره شد و گفت:
- دکتر... این دیگه ته نامردی بود.
از بیمارستان خارج شد و به‌سمت خانه‌ی پدری‌اش رفت.
عصبی بود و دلش می‌خواست پدری را که مسبب تمام این اتفاقات است را زیر کتک‌هایش بکشد.
دکتر با آهی که از اعماق قلبش بیرون می‌آمد، به این پسر جوان که با کمری شکسته به‌سمت خروجی می‌رود، نگریست.
کاری از دستش ساخته نبود؛ سرش را با تأسف تکان داد و به سمت اتاقش حرکت کرد.
****
با باز شدن در، داخل رفت. آناک خانوم، مستخدم پدرش، جلوی در ایستاده بود.
با سلامی سرسری به‌سمت پله‌ها رفت. بالای پله‌ها سمت چپ، هفت در وجود داشت که سه‌تا سمت راست و سه‌تا سمت چپ بود. اتاق‌های سمت راست اولی برای فرزاد، دومی کتابخانه و سومی برای او بود. سمت چپ سه‌ اتاق برای مهمان بود و در هفتم که انتهای راهرو و روبه‌رو قرار داشت، سرویس بهداشتی و حمام بود. به‌سمت در اتاق اول که اتاق پدرش بود، حرکت کرد. اصلاً متوجه حرکاتش نبود.
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
در را بی‌اجازه باز کرد. مثل همیشه باصلابت و بی‌قید، با آن صورت گرد و شیش تیغ که چشمان سبزش و بینی تقریباً بزرگش را که پسرش هم به ارث برده بود، پشت میز مطالعه که سمت چپ اتاق قرار داشت، مشغول خوندن کتاب‌های سرگئی* بود.
با صدای بدی که در ایجاد کرده بود، اخم‌هایش درهم رفته بود.
پسر جوان با لحن خشمگین؛ در حالی که سعی می‌کرد با دستان مشت شده‌اش خشمش را کنترل کند، گفت:
- هنوز که هنوزه درکت نکردم! هنوز که هنوزه نتونستم بفهمم که چرا؟!
دیگر نتوانستم جلوی خودش را بگیرد. به‌سمت میزش یورش برد و مشت‌های محکمش را روی میز زد و داد زد:
- چرا با زندگیه این همه آدم بازی کردی؟ چرا حتی به همسر و پسرتم رحم نکردی؟!
در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود، نعره زد:
- آخه چرا؟!
بالاخره لبای کلفتش را از هم باز کرد و با صدای بمش و خون‌سردی ذاتیش که پسر جوان را عصبی‌تر می‌کرد، گفت:
- زمانی که تو از گشنگی گریه می‌کردی و از بی‌مادری داشتی دق می‌کردی، اون من بودم که دستت رو گرفتم.
حرف‌هایش بیشتر پسر جوان را عصبانی می‌کرد. دست مشت شده‌‌اش را روی میز زد و داد زد:
- این وظیفه‌ی هر پدری بود. تو من رو از مرگ نجات دادی؛ ولی انداختیم تو یه منجلابی که دارم توش غرق میشم. مادرم...
حرفش را قطع کرد و با پوزخند گفت:
- من پول عملش رو دادم تا حداقل بیشتر عمر کنه و تو بتونی ببینیش.
پسر جوان وا رفت! فکر نمی‌کرد آن‌قدر جلو برود که خرج کردن پولش برای همسر دومش، منتی بر سر او باشد! هر چند آدم کثیفی که برای حفظ جان خودش، عشقش را قربانی کند، هر کاری از دستش برمی‌آید.
با صدای خفه و ناامیدی که عجزش را در برابر این مرد رذل نشان می‌داد، گفت:
- مادرم مُرد.
فرزاد سرش را جوری بلند کرد که صدای استخوان گردنش آمد؛ چهره‌اش جمع شد؛ ولی به روی خود نیاورد و با چشمان متعجبش گفت:
- آی‌سونا مُرد؟!
پسر جوان با یادآوری بوق ممتد آن دستگاه منفور، چهره‌اش درهم رفت و با بغضی که داشت خفه‌‌ا‌ش می‌کرد، گفت:
- مگه برات مهمه سر زنی که اون همه عذابش دادی چی اومده؟!
عصبی از روی صندلی بلند شد و به‌سمت پسر جوان آمد. یقه‌اش را گرفت و از لای دندان‌های کلید شده‌اش، غرید:
- جواب من رو بده. آی‌سونا کجاست؟
«کجاست» را نعره زد. پسر جوان در چشمان پدرش زل زد و با دستان مشت شده که دو طرف بدنش افتاده بودند، از بین دندان‌هایش غرید:
- سردخونه!
دستان فرزاد شل شد. دستش را روی میز تکیه داد و سعی کرد خودش را نگه دارد. این عکس‌العمل از او بعید نبود. آی‌سونا عشقش بود. با تموم بدی و ظلمی که در حقش کرده بود؛ ولی همیشه دوست داشتن در چشمانش دیده می‌شد. فقط حرکت آخرش پسر جوان را متعجب می‌کرد، چرا آن کار را کرد؟ واقعاً برایش سوال بود!
خودش را روی صندلی انداخت. دستش را که روی میز بود، مشت کرد و تمام وسایل روی میز را روی زمین ریخت.


پ.ن* نویسنده رمان «پوست پروانه‌ای» که داستانی خشن درمورد یک قاتل زنجیره‌ای و جنایات و عشق او است.
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
صدای شکستن چراغ مطالعه در فریادش گم شده بود.
در به‌شدت باز شد و دختر جوانِ حدود 22 ساله که استرس از صورتش می‌بارید، وارد اتاق شد.
پسر جوان تا به حالا او را ندیده بود. چشمان کشیده به رنگ قهوه‌ای‌روشن که خط چشم کلفتی، چهره‌اش را بسیار جذاب کرده بود. ابروهای کمانی که جذابیتش را بیشتر کرده بود، پوست گندمی، بینی قلمی که به صورت بیضی شکلش می‌‌آمد و لبان متناسب که با رژ لــ*ب صورتی پوشیده شده بود.
با صدای نگرانش، به خودش آمد و به پدرش نگاه کرد. فرزاد سرخ شده بود و نفس‌نفس می‌زد.
- آقای سرمدی حالتون خوبه؟! چی شده؟!
وقتی جوابی از فرزاد نگرفت، به‌سمت پسر جوان عینکی که با صورت سرخ از عصبانیت و نفرت به فرزاد نگاه می‌کرد، برگشت و گفت:
- چه اتفاقی افتاده؟!
حوصله‌ی توضیح دادن را نداشت. با جمله‌ی کوتاه «چیزی نیست»، به‌سمت در رفت که صدای فرزاد باعث شد بایستد.
فرزاد با صدای بمش و در حالی که به زمین خیره شده بود، گفت:
- خودم کارای کفن و دفنش رو می‌کنم.
پسر جوان پوزخند صداداری زد و در حالی که از روی شانه نگاهش می‌کرد، گفت:
- لازم نکرده بابا‌. همین که پول عملش رو دادی، شرمندمون کردی.
و از اتاق خارج شد. فرزاد آشفته روی زمین نشست. دختر جوان تا به حال فرزاد را این‌گونه ندیده بود. آن‌قدر آشفته بود که آن اقتدار و غرور کاذبش دیده نمی‌شد.
پسر جوان روی پله‌ی آخر بود که صدای آن دختر، باعث شد یک‌بار دیگر بایستد.
دختر جوان روبه‌روی پسر مو قهوه‌ای با صورت کشیده و بینی متناسب که صورت جوگندمیش را ساده نشان می‌داد و حالا از عصبانیت و ناراحتی پره‌های بینی‌اش بالا و پایین می‌شد‌، ایستاد و در حالی که موهای بلند خرمایی‌رنگش را پشت گوشش می‌فرستاد، گفت:
- من سارین هستم. قراره همسر آقای سرمدی (فرزاد) بشم.
با صدای پوزخند و نگاه تحقیرآمیزش که از چشم‌های سبزروشنش نمایان بود، ادامه حرفش را خورد و او با همان چشم‌های پر‌تحقیرش گفت:
- علاقه‌ای به آشنایی با تو ندارم.
و از کنارش گذشت. سارین میان پله‌ها پشت به در ورودی همان‌جا خشکش زده بود. سعی کرد این تحقیر شدن را آن هم از چشم یک پسر که سر و سرش با این خانواده معلوم نبود، تاثیری بر رویش نگذارد؛ ولی آن‌قدر آن چشمان خوش‌رنگ اذیتش کرده بود که به‌سمت اتاقش رفت و قبل از زیاد دور شدنش، از عمارت خارج شد. باید از کارش سر در می‌آورد و با کمکش به هدفش نزدیک‌تر می‌شد. هدفی که با یه اشتباهِ بچگانه، کل نقشه‌هایش را خراب کرد.
****
فرهاد از در خانه خارج شد و بعد از کمی مکث جلوی در، نفس عمیقی کشید و به راه افتاد. به‌سمت خیابان اصلی رفت و دستش را برای یک سمند نقره‌ای‌رنگ تکان داد.
عقب نشست که سارین هم پشت سرش سوار شد. به خودش لعنت فرستاد که چرا دربست نگرفته است.
توجهی به او نکرد و سرش را به‌طرف پنجره چرخاند.
بعد از پنج دقیقه، صدای نازکش که انگار با غم و افسوس همراه بود، به گوش رسید.
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
همان‌گونه که سرش را به شیشه تکیه داده بود، گفت:
- بابام همدانی و مادرم مشهدی بود. به‌خاطر خرج‌های زیاد مادرم که همش از روی حسادت و عقب نمودن از بقیه‌ی زنای همسایه بود، بابام ورشکست شد.
پوزخندی زد و ادامه داد:
- یادمه ده سالم بود؛ حتی یک ماهم وضعیت بد پدرم رو که خودش عاملش بود رو تحمل نکرد و طلاق گرفت.
ضربه‌ی بدی خوردم، چون مادرم رفت دنبال زندگیش و من رو نخواست. تا الان که بیست سالمه، با پدرم زندگی کردم. پدرم بعد از رفتن مامان داغون شد.
با نفرت ادامه داد:
- الان فکر می‌کنی به‌خاطر عشقی که مادرم داشت داغون شد؛ ولی نه، پدرم دوستش داشت؛ ولی نه در حدی که از نبودنش نابود بشه. فکر می‌کرد مامان فقط به‌خاطر پول زنش شده و به همین خاطر بعد از ورشکستگیش ولش کرده‌‌؛ هر چند بی‌راهم فکر نمی‌کرد.
فرهاد نگاهی به او انداخت‌. غم در چشمانش بود، غمی که توصیفشان می‌کرد.
با صدایش به خودش آمد و نگاهش را از موهای قهوه‌ای‌روشنش گرفت.
- بابام من رو گذاشت کنار و رفت پی کارای خودش که همشون شر بودن و هیچ سودی به جز زیان براش نداشتن.
نفسش رو آه مانند خارج کرد و ادامه داد:
- باور نمی‌کردم تا جایی پیش رفته باشه که سر دخترشم معامله کنه.
نگاهی به فرهاد انداخت و با نفرت ادامه داد:
- آقای سرمدی که نمی‌دونم چه نسبتی باهاشون داری، من رو توی یه مهمونی که به اجبار بابا رفته بودم، می‌بینه و از من خوشش میاد و این تازه شروع دردای من بود.
نفس عمیقی کشید و با افسوس ادامه داد:
- من رو بعد از یک هفته از پدرم خواستگاری می‌کنه. باورش سخت بود وقتی دیدم پدرم از خواستگاری یک مرد پنجاه و هفت ساله که از پدرمم بزرگ‌تره، اونقدر خوش‌حال شد که من رو برد بیرون و شام مهمون کرد. هر چی می‌گفتم، گوشش بدهکار نبود؛ حرفش یک کلام بود؛ اونم ازدواج با فرزاد بود.
با حرص آشکاری ادامه داد:
- با اینکه چشمای سبز رنگ، صورت کشیده و پوست سفیدش، نسبت به سنش جوون‌تر و جذاب نشونش میده ولی بازم... پدرم درباره‌ی سنش می‌گفت که هر چی بزرگتر پخته‌تر. نمی‌دونست دیگه پختگی که چه عرض کنم سوختگیه.
نیم‌ساعت بود که سکوت بینشان سنگینی می‌کرد. به بیمارستان که رسید، به‌طرف سارین برگشت و گفت:
- متأسفم. اگه بتونم کاری می‌کنم تا این [با پوزخند] ازدواج مسخره، به هم بخوره.
خواست پیاده‌ شود که سارین باحرص گفت:
- اینا رو نگفتم که برام دل بسوزید. فقط اون تحقیرِ توی چشماتون اذیتم کرد. بهتره زود درباره‌ی بقیه قضاوت نکنید.
در مقابل چشمان متعجب فرهاد، پیاده شد.
با صدای راننده که مثل طلبکارها به او زل زده بود، به خودش آمد و پیاده شد.
- آقا، پیاده نمی‌شید؟!
داخل بیمارستان شد و به‌سمت پذیرش و بعد از کارای مربوطه به‌سمت اتاق دکتر رفت. دکتر سعی داشت آرامش کند؛ ولی مگر می‌شد آرام بود؟ مگر می‌شد مادرت و غم‌خوارت را از دست بدهی و آرام باشی؟
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
دکتر که او را مردانه و برای دلداری بـ*غـل کرده بود، از بغلش بیرون کشید. دستی به ریش‌های پُرش که به‌خاطر گذر زمان جوگندمی شده بودن، کشید و با ناراحتی گفت:
- صبور باش پسرم. تو اون‌قدر قوی هستی که مقابله کنی.
فرهاد سکوت کرد و با سرِ پایین، برای تأیید حرف دکتر آهی کشید و گفت:
- درسته. دنیا روی خوبش رو نشون ماها نمیده؛ بهتره خودم رو به نفهمی بزنم تا نفهمم چه غمی توی زندگیم نازل شده.
دکتر قصد داشت بیشتر با او حرف بزند و او را به نشستن دعوت کرد؛ ولی کارهای کفن و دفن مانده بود و باید هر چه زودتر جنازه مادرش را از سردخانه می‌برد.
***
کارای کفن و دفن مادر تمام شد و فرزاد با آن دختر، سارین، با قباحت تمام برای خاک‌سپاری آمدند. فرهاد بی‌تاب بود و هضم نبودن مادر برایش سخت بود.
فرزاد با غم به خاک‌هایی که روی کفن ریخته شده بود، نگاه می‌کرد و گاهی با فشردن مشت گره خورده‌اش، خودش را خالی می‌کرد.
سارین نیز با ناراحتی به قبر تازه بسته شده، نگاه می‌کرد و با آن عینک دودی که روی شالش قرار داده بود، تیپ یک‌دست مشکی‌اش را کامل کرده بود.
فرهاد در همدان خانه از خودش نداشت و مجبور شد به عمارت برود و این مدت را آنجا بگذراند. قبرستان که خالی شد، کنار قبر نشست. انگار تازه متوجه ضربه‌ی مهلکی که خورده بود، شده باشد؛ اشکایش جاری شد. از وقتی یادش بود، یاد گرفته بود در جمع یا حتی در خلوت خودش گریه نکند؛ زیرا اطرافیان فکر می‌کنند برنده شده‌اند و تو شکست خورده‌ای. همیشه خواسته بود برنده باشد؛ ولی در آخر بازنده بود. بازنده‌ای که بدترین دردها را کشید و در نهایت به جای محکم‌تر شدن و ضدضربه شدن، خرد شد. اتفاقات ناگوارِ پشت‌سرهم، باعث ناامیدی‌اش شده بود. دیگر کم آورده بودم و دلش می‌خواست همان‌جا کنار قبر مادری که جانش را فدای او کرده، به آرامش برسد.
****
چهار ساعتی می‌شد به عمارت آمده بود و بیرون روی سَکوی خروجی که با یک پله، خانه را بالاتر از حیاط برده بود، نشسته بود. هوای بهار که همیشه باعث می‌شد شاد و سرحال‌تر از همیشه باشد، حالا مثل پاییز دل‌گیر شده بود. بوی نم باغچه‌ی بزرگ که بیشتر حیاط را شبیه باغ کرده بود، باعث آرامش می‌شد.
با صدای سارین که دقیقاً پشت سرش بود، به خودش آمد.
- به چی فکر می‌کنی؟ امیدوارم مثل قبل به فکر تحقیر کردن من توی این مدت نباشی.
حتی لحن تمسخرآمیزش هم روی او تأثیر نمی‌گذاشت و مثل همیشه باعث جبهه گرفتنش، نشد. کلافه بلند شد و رو به او که دست‌به‌سینه ایستاده بود، با بی‌تفاوتی و لحن گزننده‌ای که بعد از مرگ مادرش به آن مبتلا شده بود، گفت:
- در حدی نیستی که بخوام تحقیرت کنم. بحث تحقیر کردنت باشه، فرزاد رو از ازدواج با تو پشیمون می‌کنم.
با اینکه در تاکسی به او روی خوش نشان داده بود و خواسته بود کمکش کند؛ ولی امروز با دیدن او سر قبر مادرش که دست در دست فرزاد بود، به او شک کرد که شاید می‌خواهد خودش را به او بچسباند تا مال و اموالی نصیبش شود. حالش از دختران این مدلی به هم می‌خورد.
 
پروین امیرکافی

پروین امیرکافی

سرپرست بخش کتاب
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
کاربر VIP انجمن
14/9/18
280
2,069
93
سارین هم انگار انتظار چنین رفتاری را از او نداشت. شال مشکی‌رنگ بافتنیش که سارافن و زیر سارافونیِ مشکی‌اش را پوشانده بود را دور بازوهای نحیفش محکم‌تر کرد با مِن‌مِن و شوکه گفت:
- چرا ناراحت شدی؟! من فقط می‌خواستم شوخی کنم تا حال و هوات عوض شه.
فرهاد از سکو بالا رفت و مقابلش ایستاد. یک ابرویش را بالا انداخت و با تمسخر گفت:
- اوه مادمازل، نکنه فکر کردی تیرت به هدف خورده؟
با تحقیر از پایین تا بالا رصدش کرد و تحقیر‌آمیز ادامه داد:
- سخت در اشتباهی. من دخترایی مثل تو رو خوب می‌شناسم. حالا هم بهتره این لباسای سر تا پا مشکی رو که برای چاپلوسی و خودنمایی پوشیدی رو عوض کنی و سعی کنی بهم نزدیک نشی...
حرفش را قطع کرد و همان‌طور که به‌سمت در ورودی می‌رفت، با تهدید ادامه داد:
- وگرنه بد می‌بینی.
داخل رفت و با فرزاد که انگار قصد بیرون رفتن داشت، روبه‌رو شد. با کت و شلوار مشکی و پیراهن مشکی، تیپ یک عزادار را زده بود. ناخودآگاه پوزخند روی لــ*ب فرهاد نشست و با همان پوزخند طعنه زد:
- اوه جناب عذادارید؟! کدوم آدم خوش سعادتی مرده که تو براش مشکی پوشیدی؟
فرزاد جدی و اخمو جواب داد:
- بهتره سرت تو لاک خودت باشه.
و از کنارش رد شد و فرهاد همان‌جا ایستاده بود. سعی می‌کرد خودش را آرام کند و با این غم که لحنش را گزنده کرده، کنار بیاید. فرزاد هنوز به در نرسیده بود که جدی‌تر از قبل و باتهدید گفت:
- دیگه دوروبَر سارین نبینمت! شیرفهم هستی؟
فرهاد که رویش را به‌سمت فرزاد کرده بود، بلند با تمسخر خندید و با دندان‌های کلید شده، گفت:
- بهتره این رو به اون دوست‌دختر آویزونت بگی، نه من.
اجازه حرف دیگری را به او نداد و به‌سمت اتاقش راه افتاد. در راهرو آناک‌ خانم را دید. زنی حدوده پنجاه ساله که صورت پژمرده‌اش نشون از گذر عمری را می‌داد که اینجا صرف کرده بود. صورت گرد، بینی پهن و لبای کلفتش داشت و چشمای قهوه‌ایش معصومیت خاصی به چهره‌اش داده بود. فرهاد سعی کرد آرام باشد و با تنها آدمی که بعد از مادرش در این عمارت انسان بود، درست رفتار کند. با تمام سعی‌ای که کرد، با صدای آرام و لحن غم‌گرفته‌ای که دیگر تنهایش نمی‌گذاشت، گفت:
- لطفا برام قهوه بیار.
آناک با چشمی که گفت از پله‌ها پایین رفت و او به‌سمت اتاقش رفت. اتاقی بیست متری که دیوارهایش با کاغذ دیواری‌های قهوه‌ای‌روشن و در تمام شیشه‌ای بالکن با پرده همرنگِ کاغذ دیواری، پوشانده شده بود.
روی تختِ قهوه‌ایش که وسط قرار داشت، نشست و گوشی‌اش را از روی پاتختیِ ستِ کنار تخت برداشت. باید به بیمارستان زنگ می‌زد و علت تأخیرش را توضیح می‌داد. از روی تخت بلند شد و به‌سمت بالکن که در شیشه‌ای داشت و تقریباً دو قدم با تخت فاصله داشت، رفت. گوشی را کنار گوشش گذاشت و همان‌طور که دست چپش داخل جیب شلوار اِسلشش بود، از منظره روبه‌رو لذت می‌برد.