منحصر به فرد رمان در امتداد خوشبختی( جلد سوم مهبد)| کار گروهی کاربران ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Malihe_2174
  • تاریخ شروع
Malihe_2174

Malihe_2174

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
30/8/18
211
708
93
23
#1
به نام خداوند لوح و قلم


نام رمان: در امتداد خوشبختی (جلد سوم رمان مهبد)
ژانر رمان: اجتماعی، عاشقانه
سبک: رئالیسم
نویسندگان: malihe2174, mehrad

نام تایید کننده رمان: @فاطمه محمدی

نکته مهم: خواندن این رمان بدون مطالعه کردن جلد یک (رمان مهبد) و جلد دو (رمان بر فراز عشق و تاریکی) به هیچ عنوان امکان پذیر نیست لطفا هر دو جلد را مطالعه بفرمایید.

خلاصه:
در امتداد خوشبختی ، جلد سوم رمان مهبد و ادامه ی جلد دوم رمان بر فراز عشق و تاریکی هستش. در جلد اول با دنیای کودکان کار و زندگی پر فراز و نشیب کودکی به اسم مهبد آشنا شدیم که از همون اوایل کودکی ، نفس به نفس درد رو تحمل کرده. با دوستانی همراه شدیم که بهمون مرام و معرفت رو به معنای واقعی نشون دادن و در جلد دو تلاش تموم کودکان کار دلسوزی رو دیدیم که فقط یک رویا داشتن؛ پناه دادن به کودکان کار به هر قیمتی اما ناگهان عشق از راه رسید و تمام معادلات رو بهم زد. شخصیت اول داستان مون عشقی سنگین رو تجربه کرد و حالا کودک رنج کشیده و خسته از مشکلات دیروز پا به جوانی گذاشته... با تمام معضلات جسمی و فراز و نشیب زندگی ش در جلد دو دیدیم که این مرد همچنان تکیه گاهی شکست ناپذیره...


و اما در جلد سه:

خواهیم دید که چگونه دنیای کودکان کار متحول خواهد شد. در این جلد ثابت خواهد شد که تنها مرام و معرفت و دلسوزیه که در خاطره ها باقی میمونه. مهبد در کنار خانواده اش و عشقی که در هاله ای از ابهامه جون تازه ای به دنیای تاریک و بی رحم بچه هایی میده که زمین و زمان در برابرشون به رسم ادب سر خم میکنن اما آیا مهبد عشق حقیقی رو پیدا میکنه؟ آیا پس از یک زندگی پر رنج و عذاب بالاخره تلاش های مهبد به ثمر خواهد نشست؟ هیجانات بسیار و موانع زیادی سر راهشه اما در مورد عشق ، کسی هنوز نمیدونه چی انتظارش رو میکشه و ....
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Malihe_2174

Malihe_2174

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
30/8/18
211
708
93
23
#3
مقدمه:
همه چیز گاهی، اگر کمی تیره می نماید ،
باز روشن می شود زود ،
تنها، فراموش نکن این حقیقتی است ...
بارانی باید ، تا که رنگین کمانی بر آید ...
و لیمو هایی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود ...
و گاه روزهایی در زحمت ،
تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد ...
خورشید دوباره خواهد درخشید، خیلی زود
و تو باز خوشبختی را خواهی دید ..

فصل اول
مهبد
سه ماه قبل
صدای لا اله الا الله همه جا رو پر کرده بود. بارون ریز ریز تو صورتت می‌زد و گاهی هم شدت می‌گرفت. جمعیت از پاک خانه یک صدا و با سر های پایین حرکت می‌کردن. جای سوزن انداختن نبود. زمین از بارون خیس شده بود و ماشین ها کیپ تا کیپ هم پارک شده بودن. گریه ها، به قبر مورد نظر ، هر چی که نزدیک تر می‌شدیم اوج می‌گرفت. یادم اومد زمانی رو که ما هم دوبار یه چنین چیزی رو تو زندگی مون، تجربه کردیم. با یاد اوری تشییع جنازه بابا و مامان، اشک تو چشم‌هام جمع شد. با یاد اوری اینکه اون روز لیلا چه حالی داشت وقتی که بابا مرد ؛ ناخود اگاه نگاهی به دخترهای اون مرحوم که خودکشی کرده بود؛ کردم. حتی دیگه نفسی برای گریه کردن نداشتن. اصلا این حال و هوا رو دوست ندارم. طبیعیه. هیچ کس این شرایط رو دوست نداره. ای کاش می‌شد ملیحه رو تو این همهمه پیدا کنم. حتما اونم خیلی بهم ریخته بود. جمعیت اروم اروم که حرکت می‌کرد، نگام گره خورد به زن عمو طیبه (مادر بزرگ ملیحه). رنگ به رو نداشت و مثل هفتا خواهر و برادر دیگه ش فقط گریه می‌کرد. زندگی چقدر کوتاهه. چقدر همون دو لحظه ی بین اومدن و رفتن، به اقا محمود سخت گذشته که جون خودش رو گرفت؟ ارزشش رو داشت واقعاً؟! حالا به خاطر همین کار بی فکرانه و از روی احساسش، یه طایفه عزادارن و دلها کبابه. نگاه غمگینی به دور و اطرافم انداختم؛ یاد یه جمله با دیدن همه ی قبر های جوون های قبرستون که تو سمت چپ من ردیف شده بودن افتادم: «قبر ها پر از جوان هایی است که می‌خواستند در پیری توبه کنند»
کی می‌دونه چند لحظه بعد زنده هست یا نه؟! کی می‌دونه دار مکافات چی براش خواب دیده؟ کفن رو کمی کنار زدن. من شاید دایی مادر ملیحه رو سالها پیش میشه گفت، هشت نه سال پیش دیده بودم. دلم به حالش سوخت. خیلی شکسته و انگار عاجز شده بود تو این مدت که ندیدمش. ادم فهمیده و کتاب خون و دلسوزی بود. اون بر عکس تمام اعضای خانواده اش، بد جنس و شیشه خرده دار نبود. به همه کمک می‌کرد و در کل دوست داشتنی ترین عضو خانواده بود. اما...
اما یه زن داشت که به هیچی راضی نبود تو زندگیش. یه خونه دو خونه... یه ماشین دو ماشین... اقا محمود انگار با این‌همه شکوه و جلال تا خر خره تو قرض بوده. صدای پچ پچ بعضی از زنها که فقط برای خورد و خوراک میان سرِ قبر کسی و هیچی براشون مهم نیست شروع شد. گیلکی حرف می‌زدن و اگه کسی از نزدیکای اون مرحوم حرفاشون رو می‌شنید حتما ناراحت می‌شد.
زن اولی_من نَفَهمَستَم چِرِه اَ اقا محمود خوره بوکوشته؟! (من نفهمیدم که چرا این اقا محمود خودش رو کشته؟!)
زن دومی_ ادمی که خوره بوکوشه ادم نیه که. خر بُ دِ. (ادمی که خودشو بکشه ادم نیست که خر بود دیگه)
چقدر واسه افکار مردم شهرم متاسف شدم. هر کسی که خودکشی می‌کنه شاید حماقت کرده باشه اما... خر نیست. همیشه میگن خوش بحال اونایی که درک ندارن و با بی خیالی طی می‌کنن اخه درد بیش از حد رو تجربه نمی‌کنن، تو زندگی اذیت نمی‌شن و... از گفت و گوهای اقوام نزدیک و مردم متوجه میشم که هیچکس ظاهرا نمی‌دونه چرا این بنده خدا خودشو کشته. نماز میت که تموم شد متوفی رو که خاک کردن نگاهم به یه جفت چشمهای عسلی گریون و غم زده خیره شد. چقدر در طول مراسم بین اون همه جمعیت که تَنگ هم ایستاده بودن دنبالش گشته بودم.
شال و مانتو شلوار مشکی پوشیده بود و روی یکی از اون نیمکت های بتونی درست روبروی مزار دایی مادرش، همراه مادر و مادر بزرگش نشسته بود. سرش رو پایین انداخته و دستش رو زیر چونش گذاشته بود. صورتش خیس اشک بود. نمی‌دونم چرا من اون قدر گریه ام نگرفت؟ خب شاید واسه این بود که من زیاد با اون مرحوم نبودم و نمی نشناختمش کامل، یا اون قدر تو بحر ماجرا نرفتم که حس گریه از سر دلسوزی بیش از حد منو بگیره.
نمی دونم چرا اینقدر جذبه تو ملیحه هست. وقتی نگاهش می کنم حس میکنم تنها کسیه که خیلی چیزا ها در من و اون شبیه به همه و تنها کسیه که به خوبی درکم میکنه. هم صحبتی باهاش رو دوست داشتم و همینطور منطق و سخن وری شو؛ با اینکه خیلی کم سن و سال بود و شاید به اندازه، دور و اطرافیانش اون قدر که باید پیرهن پاره نکرده بود اما خیلی پخته رفتار می‌کرد. نمی‌دونم چرا محو چهره اش شدم. همین جوری خیره بودم بهش که فکر کنم حس کرد که کسی بهش زل زده . سرش رو که بالا آورد به خودم اومدم و لبخندی زدم. با دیدنم چشماش یجوری شد. یا شاید من تصور کردم که نوع نگاهش فرق کرد. کنارش جای خالی به اندازه یه نفر بود. با مهربونی با دست اشاره زد که بیا و بشین کنارم.
قدم های آهسته مو به سمت جای خالی کنارش برداشتم. تقریبا کیپ هم نشسته بودیم و گرمای تنش به بدنم می‌خورد. تو هر شرایطی همیشه دست هاش گرم بود حتی تو سردترین روز های زمستون.
_نمی دونستم اومدی چون ندیدمت فکر کردم نیومدی!
نگاهی به چشمهای عسلی خوش رنگش انداختم و با لبخند محوی گفتم:
_خیلی بین جمعیت دنبالت گشتم اما خب خیلی شلوغ بود و پیدات نکردم.
خودش رو جمع کرد و دستهاش رو روی بازوهاش کشید. هنوز هوا یه نمه سوز داشت. هنوز انگار زمستون کامل جاش رو به بهار دل انگیز نداده بود.
_سردته؟
نگاهش غمگین شد و چشم دوخت به مزار.
_از درون سردمه. زیاد گریه کردم.
خوب می‌دونستم از درون سرد شدن یعنی چی... وقتی غم تو دل ادم زیاد میشه یا یچیزی خارج از توانت پیش میاد از درون سرد می‌شی. با اینکه مهم بود که تو این مراسم تا اخر حضور داشته باشیم اما موندن بیشتر فقط باعث اعصاب خوردی مضاعف میشد کسی هم که حواسش به ما نبود.
_بنظرم از اینجا بریم بیرون.
نگاهی به همه کرد، مخصوصا به مادر و مادر بزرگش. همه سرشون پایین بود و در حال زار زدن بودن.
_زشت نیست؟!
شونه هام رو بالا انداختم . از اینجا رفتن، برای اونمصد در صد بهتر بود .
_نه چرا زشت باشه؟ فوقش اخرش که همه میخوان برن میایم دیگه. پاشو رنگ به رو نداری نگرانتم.
اروم از جامون پا شدیم. کسی متوجه ما نشد. از راهی که سمت چپ من قرار داشت به سمت در قبرستون رفتیم. حس کردم تازه نفسش بالا اومد و چقدر جو براش غیر قابل تحمل بوده.
_خوب شد نجاتت دادم.
خندید. تازگیا نمی‌دونم چرا خنده هاش مثل همیشه نبودن. چشماش انگار یچیزی رو از همه پنهان می‌کردن. اون، همه چی رو راجع به من می‌دونست و من خیلی وقتها از حال دلش بی خبر بودم.
_تنهایی تو خونه حوصلت سر نمیره؟
همش می‌خواستم به حرفش بگیرم تا درد دلش رو با من تقسیم کنه، همون‌جوری که من سعی کردم که باشه. اروم اروم به سمت موج شکن می‌رفتیم. سرش پایین بود و کنارم راه میومد.
_نه من تنهایی رو دوست دارم بیکار هم نیستم تو خونه که بگم حوصلم سر میره.
نیم نگاهی بمن انداخت و دوباره راه رو با چشماش دنبال کرد. تو فکر بودم که باز ازش چی بپرسم که شروع کرد به زمزمه کردن یه آهنگ ملایم اما غمگین... تا حالا صداش رو برای خوانندگی نشنیده بودم! با اینکه فقط به حد زمزمه صداش به گوشم می‌خورد اما به این پی بردم که صداش برای خوانندگی عجیب صدای خوبیه. بی اراده گفتم:
_یکم بلند تر!
متعجب نگام کرد. رسیده بودیم به دریا و کلی سنگ که رو به دریا بودن و ادم عشق می‌کرد اگر رو به روشون می‌نشست حتی زیر بارونِ نم نم.
با ذوق گفتم:
_بیا بریم رو اون سنگ ها بشینیم و تو بخون!
چشماش گرد شد و خودش رو هم هول برداشت! چشماش رو موزاییک های کف خیابون در نوسان بود.
_من؟ من ... من چرا بخونم؟
ای کاش می‌شد بهش بگم همون زمزمه کوتاهی که کردی حال منو عوض کرد. ای کاش می‌شد بهش بگم که تو منو خوب می‌کنی، ای کاش می‌شد بهش بگم صدات هم مثل خودت قشنگه. تو صورتش خیره شده بودم و فکر می کردم... اونم به چشم هام زل زده بود . با یه حالت خاصی. نمی‌فهمیدم تو نگاهش چیه. بر خلاف همیشه که می‌تونستم حرف نگاهش رو بخونم؛ اون روز و اون لحظه نتونستم. مثل همیشه که هول میشد با موهای خرماییش به وسیله انگشت اشاره اش ور میرفت. یا اکثرا با شال رو سرش. همیشه مجبور بودم بخاطر قدش که کلا 20-30 سانت ازم کوتاه تر بود سرم رو پایین بیارم. به هر حال، اون زودتر از من به خودش اومد و روش رو ازم گرفت. بخودم اومدم و هر دومون زل زدیم به جهت مخالف هم.
_گفتم بلند تر بخون چون صدات خیلی واسه خوندن اون آهنگ مناسب بود یعنی که مناسبه هنوز.
لبخند محو و خجلی زد و به راهش ادامه داد. کاش راضی بشه که واسم بخونه. این جمله ای بود که تو دلم گفتم. چقدر کم حرف بود. تا هیچی نمی‌گفتی هیچی نمی‌گفت. سکوتش برام دلگیر بود. رو سنگ ها ایستاده بودیم که گفتم:
_تو یادت نمیاد اون موقع هارو...
کنجکاو به سمتم چرخید.
_از چه موقعی حرف می‌زنی؟
سرم رو انداختم پایین و لبخند کمرنگی زدم. منتظر زل زده بود نیم رخم.
_خیلی خیلی کوچیک بودی که من برای اولین بار تو رو دیدم. یادمه با مادرم اومده بودیم بیمارستان وقتی تو تازه به این دنیا اومده بودی. یعنی اون موقع ها زندگی‌مون به هم نریخته بود. بچه‌ی کار نشده بودم و مادرمم فوت نکرده بود. اینی که میگم مال هفت هشت ماه قبل از فوت مامانمه.
نگاهم رو به دریا دوختم. میخواست بشینه برای همین کمکش کردم بشینه رو سنگ ها مثل من.
_خب بعدش؟
با یادآوری اون لحظات خندیدم. اون موقع ها خیلی بچه بودم. شاید هفت سالم بوده باشه اون موقع ها یا نزدیک هشت.
_مامانم دستم رو گرفت و برد تو بیمارستان، به اونجایی که همه بچه ها بودن. تورو که بـ*غـل کرد، آورد جلوتر و پایین تر تا منم بتونم که ببینمت. بور و کم مو و خیلی آروم بودی. من انگشتم رو تو دست هات گذاشتم و تو دست هات رو جمع کردی. به ندرت گریه می‌کردی . اون موقع بود که یه دختر بچه اومد تو و نمی‌دونم چرا وقتی تو رو دید گفت این بچه بزرگ بشه ادم خوبی میشه.
ابروهاش از تعجب بالا رفت:
_وا اون بچه از کجا می‌دونست ؟!
سرم رو به نشونه نمی‌دونم تکون دادم.
_اما انگار واقعاً پیش بینیش درست در اومده. تو آدم خیلی خوبی هستی... من هر وقت مامانم میاوردتم خونه مادر بزرگت؛ وقتی مامانت تو رو می آورد، خیلی باهات بازی می‌کردم . منو دوست داشتی.
جمله اخرم رو که گفتم دوباره همون لبخند مخصوصش رو که موقع تعجب و خجالت می زد رو زد.
نفسی گرفتم و ادامه دادم:
_رو دوشم سوارت می‌کردم و جیغِ زن عمو همیشه بلند بود که نکن نوه مو می‌اندازی خاک بر سر می‌شم . اما من همیشه بچه ها رو از همون بچگیم خیلی دوست داشتم مخصوصا تو رو که همیشه مثل الان ساکت و خنده رو بودی. مامانت برام تعریف کرده که یکم که بزرگتر شدی و سه سالت اینا شده و بهت میگفتن اسمت چیه میگفتی ملیح خانم!
یهو از ته دلش خندید:
_وای جدی میگی؟
یعنی تا حالا هیچ‌کس اینارو بهش نگفته بود؟ یعنی هیچ‌کس خاطره نوزادی شو بهش نگفته بود؟ با خودم گفتم اخه کی می‌خواسته بهش بگه مهبد؟ مامانش که هیچ‌وقت نبود باباشم که...
همون طور که موج های سهمگین دریا رو به خاطر وزش باد نگاه می‌کردم گفتم:
_اره بعد، هر کی می گفت فدات بشم؟ تو می‌گفتی ایشالا!
دوباره خنده ی ته دلی شو کرد.
_وای چقدر باحال بودم من دمم گرم.
_اما دیگه بعدش ندیدمت ارتباط من و خانواده ام به کل با تو و خانواده ات قطع شد. اما همیشه تو رو یادم بود. همیشه فکر می‌کردم که بزرگ که بشی چه شکلی می‌شی ؟!
سرش رو انداخت پایین و با ناخن های کوتاه شده از تهش ور رفت که گفتم:
_اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر تو این زندگی زجر بکشی و اذیتت کنن.
اینبار لبخندش تلخ تر از زهر شد. منم غمم گرفت اما از این حال باید در می اومدیم.
_خب دیگه بخون نه هم نیار.
آهسته با صدایی که بزور در میومد گفت:
_چی بخونم؟!
بی درنگ گفتم:
_همون که چند دقیقه پیش داشتی زمزمه اش می‌کردی .
یکمی وایساد و سعی کرد آهنگ و ریتم و متن رو بخاطر بیاره.
چشماش رو باز کرد و شروع به خوندن کرد:

♫♫♫
شاید که تقدیر منه دور از تو تنها سر کنم
شاید از این دلواپسی باید بی تو گذر کنم
تصویر لبخند تورو رو بوم شب رج میزنم
حس لطیفت با منه انگار برگشتی به من
وقتی به تو فکر میکنم انگار میسوزه تنم
لبریز یادت کن منو که بی حضورت میشکنم
وقتی به تو فکر میکنم انگار میسوزه تنم …
لبریز یادت کن منو که بی حضورت میشکنم
وقتی تموم شد بدجوری بغضم گرفت... چقدر زود دلم برای رایکا تنگ شد. دختری که بعد از کلی عاشقی کردن با هم، به خاطر دلایل بچگانه و سنگ پرانی ها و دعواهای خانواده اش همه ی عاشقانه هامون به باد رفت. با هر جمله از این آهنگ من همه حسم و خاطراتم با رایکا رو به یاد آوردم ... نمیدونم ملیحه تو من چی دید که دستش رو گذاشت پشتم:
_حالت خوبه مهبد؟!
بغضم رو قورت دادم.جوابی جز خوبم نمی‌تونستم بدم.
_آره ، آره خوبم...
اما حال دلم خوب نبود... بر خلاف همه ی وانمود هام به خوب بودن خوب نبودم.

پ. ن:(غسالخانه انزلی رو بهش پاک خانه میگن)
 
arya_smh

arya_smh

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
78
272
53
29
بندر انزلی
#4
هر دومون ساکت شدیم و زل زدیم به جلومون. تا اینکه بعد چند دقیقه گفت:
_مهبد یعنی واقعاً می‌تونی فراموشش کنی ؟ یعنی به این راحتی تمومش کردی؟
سرم رو پایین انداختم. می‌دونستم داره از چی حرف می‌زنه . منظورش رایکا بود. حق داشت که ندونه تو دلم چیه و این سوال رو بکنه. ترجیح دادم از این موضوع حرف نزنیم.
_بی خیالش حرف زدن راجع بهش خوشایند نیست.
هیچی نگفت و تو افکار خودش گم شد...
سه ماه بعد
از مرور خاطرات سه ما پیش با صدای ارمین و تکون دادن دستش جلو چشام بیرون اومدم.
_هوی داداش! رفتی تو کما؟! یه ربعه که خیره شدی به زمین، کجا سیر می‌کنی‌ ؟!
خندیدم چه صبری داشت که یه ربع هی منو که تو عالم خودم بودم اینجوری با حوصله نگاه کرده بود. از جاش بلند شد. نیم نگاهی بهم کرد و سعی کرد جو رو عوض کنه.
-نگفتی نظرت راجع به نقشه چیه من چشام به دهنت خشک شد تا تو نظرت رو بهم بگی.
نقشه رو از کنار دستم که لول شده بود برداشتم نگاهی به نقشه و نگاهی به ساختمون کردم. ساختمون مجزایی کنار ساختمون اصلی در به ابعاد نسبتا بزرگ داشت ساخته می‌شد و فقط اسکلت بندیش با تیر اهن کامل شده بود. قرار بود که چهار طبقه و در هر طبقه دو واحد شصت یا شصت پنج متری باشه.
_خوبه فقط ارمین مصالح داره گرون میشه از نظر مالی خیلی کم میاریم . یکم دیگه بگذره پروژه بخاطر مشکلات مالی متوقف میشه. باید یه فکری به حالش کرد.
کلافه دستی به موهاش کشید و نفسش رو فوت کرد.
_خیلی کم میاد؟ تا کی می‌تونیم به ساخت و ساز ادامه بدیم؟
نقشه رو دوباره لول کردم و گفتم:
_شاید به اندازه چند تا کیسه سیمان و چندتا بلوک.
دور و برش و ساختمون رو با کلافگی بر انداز کرد اما همیشه وقتی به مشکلی می‌خوردیم که بنظر میومد چاره ای براش نداریم، می‌گفت :
_خدا بزرگه ایشالله حل میشه.
اون بارم مثل همیشه اون جمله رو تکرار کرد. سرم رو تکون دادم و گفتم:
اوهوم خدا بزرگه ایشالله جور می‌شه .
از جام بلند شدم که گوشیم زنگ خورد سامی بود. حوصله حرف زدن با کسی رو نداشتم. بی حوصله گفتم:
_بله سامی؟
اما اون با انرژی جوابم رو داد:
_سلام احوال داداش خوشگل خودم؟
چشمام رو با دستم مالیدم.
_خوبم چکار داری سامی؟
حس کردم بادش خالی شد چون سکوت کرد. می‌دونستم این جور رفتار هام درست نیست ولی...
دست خودم نبود. غیر ارادی وقتی که کم حوصله می‌شدم لحن حرف زدنم و تعداد کلمه هایی که می‌گفتم تغییر میکرد.
_امروزم حالت خوش نیست داداشی؟
از لحن غمگینش خودمم ناراحت شدم. هر روز از یه روز دیگه بی حوصله تر بودم. سامی و بقیه که گناهی نداشتن که بخوان این اوضاع نا به سامان من رو تحمل کنن. خیلی وقت بود انگار اونی نبودیم که قبلا بودیم. اونا شاید بودن ولی من نبودم. خوب می دونستم اونی که عوض شده منم نه اونا. اما حق با ارمین بود باید به خودم می‌اومدم. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
_یکمی سر ساختمون به مشکلات برخوردیم اعصابم خط خطی شده ببخش.
سکوت کرد می دونستم که می‌دونه این فقط مثل همه ی بهانه هام، یه بهانه ست. می‌دونستم که تو ذهن خودش این فکر رو کرد که داداش هر روز همینه نه فقط اون روز...
وقتی دیدم هیچی نمیگه و ناراحت شده به صدام انرژی دادم و مشتاق گفتم:
_جانم چی می‌خواستی بگی داداش؟
صداش بی حال و ضعیف و بی شوق شد. اه لعنت، با خودم گفتم اه مهبد چرا اون جوری تا کردی که بهش بر بخوره.
_حالت خوش نیست داداش اومدی خونه بعد میگم. خبر بدی نیست ولی خب بی خیالش از گفتنش منصرف شدم.
لــ*ب و لوچه م اویزون شد. انگار بدجوری تو ذوق طفلکی زده بودم. باید جبرانش می‌کردم .
_نه سامی بگو چکار داشتی عزیزم؟
بعد مدتها اینجوری حرف زده بودم باهاش و خوب می‌دونستم که متوجه شد دارم تظاهر میکنم که میخوام بهش توجه کنم. اما اون هم لج باز تر از این حرفا بود.
_نه دیگه بیا خونه میگم. خب دیگه کاری باری؟
صندلی تاشو ابی رنگ رو تا زدم و گذاشتمش زیر بغلم و با تشر خطابش کردم:
_سامی!
خشک و سرد گفت:
_بله؟
بالاخره صدای اعتراضم بلند شد.
_نکن این کارو باهام... نکن داداش نکن! باشه من رفتارم اشتباهه قبول دارم ولی تو دیگه منو نقره داغ نکن خواهشاً باشه؟! من ازت معذرت می‌خوام لحنم خوب نبود. حالا بگو جریان چیه؟
انگار از دلش تونستم در بیارم. کلا بچه ی دل صافی بود. دلخوری هاش فقط قد همون چند لحظه ی اول بود.
_شام خونه ی زن عمو طیبه اینا دعوت شدیم. گفته حتما بریم.
تعجب کردم. چقدر یهویی... چرا قبلش بهمون نگفتن؟ یعنی قرار مهمونی از قبل بوده و بعد یهو یادشون اومد که ما رو هم دعوت کنن برای شام؟! وقتی دید حرفاش باعث بهتم شده گفت:
_چیه داداش چرا سکوت کردی؟
با گنگی پرسیدم:
_کی زنگ زد گفت اون‌وقت ؟!
بی درنگ جوابم رو داد:
_خوده زن عمو طیبه.
نمی‌دونم چرا حس درستی به این ماجرا و این دعوت ناگهانی نداشتم. ما هیچ‌وقت جایی تو محفل اونا نداشتیم البته بجز یکی دوبار که ملیحه خیلی بهمون اصرار کرد و دور هم جمع شدیم تو خونه عمو. می خواستم بگم نه نمیریم ولی کنجکاوی برای فهمیدن علت این دعوت ناگهانی مانع نه گفتنم شد.
_باشه میریم نگفت ساعت چند؟
_گفت پنج اینجا باشین.
پنج؟ چقدر زود... چه مهمونی طولانی ای! یعنی تو این همه ساعت فقط میخوان دور هم باشن و فقط حرف بزنن تا شام؟ فکرم بدجور به این موضوع مشغول شد... سام که قطع کرد ارمین رو نگاه کردم که کنجکاو نگام میکرد.
_دعوت شدیم خونه عمو حبیب. برای شام.
تعجب نگاهش بیشتر از هر باری بود که تعجب میکرد!
_چرا اونوقت؟!
شونه به شونه ی هم از ساختمون نیمه کاره دور شدیم. شونه مو بالا انداختم.
_نمی‌دونم. یکم برای خودمم عجیبه.
سرش تو گوشیش بود نمیدونم دنبال چی می‌گشت . تو همون حال گفت:
_اره یکمی عجیبه اخه تو و ملیحه خانم با اونا خوب نیستین. کلاهتون تو همه. یهویی دعوت شدنتون عجیبه. البته شاید ملیحه خانوم بهشون اصرار کرده.
اینم بود... شاید به خاطر اینکه ملیحه دوست داشت ما اونجا باشیم ازشون خواسته مارو هم دعوت کنن.
_حالا میریم می‌بینیم جریان چیه دیگه.
گوشی شو گذاشت تو جیب شلوار لی رنگ پریده اش. یه نگاهی به وجناتش انداختم. حس کردم اضافه وزن پیدا کرده.
_ حس میکنم یکمی داری تپل میشی.
با چشمهای گرد شده نگام کرد:
_من؟! نه کی گفته؟!
لبخند کش داری زدم و دست گذاشتم پهلوش که یکمی از گوشت بدنش تو دستم جا شد.
_این گوشت ها میگن.
نگاهی به دستم انداخت:
_عه راست میگی ها اصلا متوجه نشده بودم.
پهلوش رو ول کردم و با شیطنت گفتم:
_زیاد میخوری شیطون؟! وضعت خوب شده رو نمی‌کنی ؟!
چشم غره ابداری نثارم کرد و با لحنی که بهش برخورده بود انگار، گفت:
_بیا برو بچه من پولم کجا بود با یه قرون دو قرون کردن و پس انداز دارم ماهی 400 میگیرم. تازه دنبال کارم هستم. البته یکی پیدا شده ولی خب باید کارای موسسه یکم جور شه که برم اونجا.
اوم، چقدر خوب ولی تو فکر من چیز دیگه ای هم بود.
_خب ارمین خان، کی شیرینی مزدوج شدن شمارو ما باید بخوریم ؟!
جدی جلوش رو نگاه کرد و گفت:
_هیچ وقت...!
 
arya_smh

arya_smh

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
78
272
53
29
بندر انزلی
#5
فقط زل زدم به نیم رخ ارمین که بی‌خیال و خشک بر اندازم کرد. بی خیال تر از هر موقع دیگه ای گفت:
_چیه خب؟!
چیه خب ؟ انتظار داشت واقعا موافق مجرد بودنش تا ابد باشم؟! خل بود یا منو خل فرض کرده بود؟
_یعنی چی چیه خب؟ آدم که نمی‌تونه تا ابد تنها باشه. تو که نمی‌خوای جای همه دخترا بترشی هان؟
پوزخند زد و پشت بندش یه لبخند تلخ... درکش نمی کردم. اون یه مرد فوق العاده بود. یه ادم که شاید آرزوی خیلی ها باشه. چی کم داشت مگه؟
_برای چی پوزخند می‌زنی تو همه چی تمومی آرمین! خانم ها باید از خداشون باشه. قیافت که خوبه موقعیتت خوبه. آدم بسیار خوبی هستی.
اومدم بیشتر تعریف بکنم ازش که گفت :
_اما یه ادم بی خانواده ام با یه گذشته داغون. به بچه کار... یکی که همیشه به یه چشم دیگه می بیننش.
بی اختیار با دلسوزی گفتم:
_ارمین...!
شونه هاش رو بالا انداخت.
_حقیقته داداش.
ترجیح دادم فعلا چیزی دیگه نگم. نمی‌خواستم کاری کنم که باعث پریشانی بیشتر افکارش بشم.
رسیده بودم دم خونمون. کلید انداختم و در رو باز کردم.
_بیا بریم تو.
نگاهی به خونه کرد. نمی‌دونم چی نظرش رو جلب کرد چون بهش چند لحظه خیره موند. منم به صورتش که با ته ریش جذاب تر شده بود زل زدم. بی هوا گفتم :
_کردی؟
گنگ نگاهم کرد خندم گرفت نمیدونم چرا اول جمله رو نگفته رفتم آخرش. گیج تر از من گفت:
_چی رو؟!
در رو با دستم کنترل کردم و با لبخند ملیحی گفتم :
_منظورم اینکه تا حالا ریش بلند کردی؟
از گیجی در اومد و خندید:
_درست حرف بزن پسر آدم رو گمراه می‌کنی! نه نکردم از ریش و پشم بدم میاد آدم میشه عین این شپشوها!
بدجوری خندم گرفت یعنی هرکسی ریش داشت شپشو بود یا باید آدم اسم ریشش رو پشم می‌زاشت؟!
در حال خندیدن بودم که با پشت دست زد تو دهنم:
_نخند به هر چی دهه! هی ور ور می خنده نخند بچه دیگه 20سالته زشته به هر چی می خندی حالا من داداشتم دارم میگم اینارو بهت! یهو دیدی یکی دیگه اینو گفت بهت برخورد! نکن پسر نکن!
متعجب نگاهش کردم این چرا یهو این جوری پاچه گرفت؟! بعد از صحبت راجع به ازدواج کلا صفتش برگشت!
وقتی دید بر و بر نگاهش می‌کنم روشو ازم گرفت. زیر لــ*ب ببخشید گفتم. هر چی که باب میلش نمی‌بود عصبی ش می کرد.
_خب دیگه من رفتم.
حتی منتظر نشد مثل همیشه بگم بسلامت. رفتنش رو نگاه کردم. خیلی با اولین زمانی که هم دیگه رو دیده بودیم فرق کرده بود. البته از نظر چهره و اندامی. اما اخلاقش همیشه یجور بود. هیچ‌وقت نشده بود تو مدت زمانی که با هم بودیم تندی به خرج بده یا چیزی بگه که حرمت ها شکسته شه. با اینکه صمیمی ترین کسی بود که داشتم اما انگار همیشه یه دیواری از حرمت و احترام بین ما وجود داشت.
_داداش بیا ناهار!
با صدای سهیل چرخیدم سمتش. دره ورودی ایوان رو با دستش کنترل کرده بود و من رو نگاه می‌کرد. ناهار... مگه وقتی لیلا نبود کسی بود که غذا درست کنه؟! پس ناهار از کجا اومده بود؟! تو همین افکار بودم که گفت :
_یبارم یه چیز سهیل پز بخوریم هوم؟
نگاهم به نگاهش گره خورد اونم خصلت هاش مثل من بود. بیصدا در سکوت همه چی رو تحمل می‌کرد و خم به ابروش نمی‌آورد. حتی غم چشماش رو هم ماهرانه پنهان می‌کرد. البته اگه کسی درست نمی شناختش ، متوجه این خصلت هاش نمی‌شد. سعی می‌کرد با دیدنم جوری رفتار کنه که انگار روحیه داره و می‌خواد که منم روحیه داشته باشم. سریع به خاطر این که از چشماش هیچی نخونم در رو ول کرد و پناه برد عین این دخترای دم بخت به آشپزخونه. لبام رو تو دهنم کشیدم. کفش کتونی هام رو درآوردم و مرتب جلوی در جفتشون کردم.
بوی خوشی تو خونه پیچیده بود. این ور پریده کی آشپزی یاد گرفته بود؟ اصلا از کی یاد گرفت که من نمی‌دونستم؟! حسابی بو کشیدم تا خوده اشپزخونه. داشت خیار حلقه حلقه می‌کرد. زیر چشمی نگاهی به من انداخت. با لبخندی که تو این مدت به سهیل کمتر زده بودمش گفتم:
_ خسته نباشی به به ببینم چی کردی؟
رفتم دم گاز برنج ش به طرز خوبی به عادت شمالی ها کَتِه شده بود. اما بعد از باز کردن در خورشت تو گَمَج جور بدی خندم گرفت اما هیچی بروز ندادم.
حرکاتم از چشم های تیز بینش دور نمونده بود.
_چرا می خندی مهبد؟
خورش باقالی درست کرده بود حسابی هم خورشتش خوش رنگ و لعاب بود ولی...!
بجای شیوید توش نعنا ریخته بود! اخی طفلکی داداشم. از هیچ کس هم نپرسیده بوده چجوری اینو میپزن . با خنده گفتم :
_شیوید نداشتیم مگه؟!
دور و برش رو نگاه کرد و بعد زوم شد رو من و یا دست زد رو گونش! با بهت گفت:
_دیدی چی شد؟!
خنده ام رو که نزدیک بود تبدیل به قهقهه بشه کنترل کردم.
_نه چی شد؟!
دمق نشست رو صندلی و پا رو پا انداخت :
_گند زدم به غذا! اصلا توجه نکردم که نعنا نداره.
بدجوری پکر شد دلم براش سوخت. اما همین که تلاش کرده بود یه دنیا ارزش داشت. رفتم پشتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم. چونم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم :
_عیب نداره عزیزم همین که به فکر من بودی یه دنیا ارزش داره قربونت برم. می‌دونم واسه خوشحال کردنم این کارو کردی و من یه دنیا ممنونتم.
گره ابروهاش باز شدن. سرش رو برگردوند تا مطمئن شه که حرفای من دلی بودن. گونه ش رو بوسیدم که یهو صدای سام کوله به دست بلند شد!
_آقا منم میخوام خب! ب*و*س بده! حسودیم شده!یالا ب*و*س بده !
سهیل چشم غره ای رفت و گفت:
_اه اه حالم بد شد! یه دقیقه نتونست خودش رو کنترل کنه نگاه کن پسره ی گنده!
سام بی تفاوت نسبت به سهیل اومد سمت من و حسابی ماچم کرد و به قول معروف و به زبون این نسل های جدید تف مالی!
لباسم رو عوض کردم و سری به گوشیم زدم. سوت و کور تر از قبرستون بود. دلم برای لیلا که رفته بود تنکابن تنگ شده بود. مرخصی گرفته بود و برای یه هفته پیش مادرش که خیلی مریض بود رفته بود.
اگر سوتی سهیل رو تو آشپزی فاکتور بگیریم، در کل غذا خوب بود و بهم چسبید. اولین باری بود که بعد از مدتها ولع و اشتهای خوبی واسه غذا خوردن داشتم و همین باعث شده بود سام وسهیل هی هم رو نگاه کنن...!

پ. ن: (برنج رو بدون روغن و خالی کردن آب ش بپزید کته میشه).
پ. ن: (ظرف سفالی مخصوص آشپزی در گیلان رو بهش گمج میگن)
پ. ن: به خورش باقالی باقلا قاطوق هم گفته میشه.
 
arya_smh

arya_smh

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
78
272
53
29
بندر انزلی
#6
رو به سامی کردم و با چشم به ماهی شور اشاره زدم:
_اون ماهی رو بده به من سامی.
در حالی که مشکوک نگاهم می‌کرد، ماهی رو برداشت و به سمتم گرفت و تو همون حال هم گفت:

_چیزی شده داداش؟ تو حالت خوبه؟!
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. یدونه خیار باقی مونده رو هم با چنگال از پیش دستی جلو دستم برداشتم و تو دهنم گذاشتم و با خونسردی گفتم:
_نه مگه چیزی باید بشه که نشده؟
سهیل با دقت خاصی بهم دقیق شد. چشماش رو ریز کرد و گفت:
_اخه امروز با بقیه روز هات در طول این سه ماه فرق داری!
خب پس برگشتن من به روند طبیعی زندگیم و اون چیزی که قبلا بودم برای همه قابل تشخیص بود و به چشم شون اومده بود. می‌خواستم بدونم چه چیزی تو من متمایز شده که به چشم سهیل هم اومده؟!
_چه فرقی دارم سهیل؟؟
سام رو نگاه کرد سام هم زیر چشمی نگاهی بهش انداخت. انگار حتی می‌ترسیدن که وجه تمایز هام رو بهم بگن. برای اینکه مجابش کنم برای گفتن، گفتم:
_هوم؟ چه تغییری کردم سهیل؟
وقتی دید پیگیر اینم که بشنوم، بی درنگ گفت:
_خب زیاد تو خودت نیستی الان، بی حوصله نیستی، غذات رو خوب خوردی با اینکه من دست گل آب دادم تو پختنش و مزه ی جالبی نمیداد و... اینکه پر انرژی حرف می‌زنی و مشتاق شنیدن حرفم هستی.
دستی به چونم کشیدم و گفتم:
_دیگه نمی‌خوام به اون حالت های سه ماه پیش بر گردم. دیگه نمی‌خوام اون قدر تو غم گم شم که هیچی رو نبینم و...
اومدم چیزی بگم که صدای زنگ در خونه باعث شد نتونم ادامه بدم. متعجب هر سه تامون هم دیگه رو بر انداز کردیم با کنجکاوی گفتم:
_منتظر کسی بودین؟!
سهیل و سام به هم دیگه نگاهی انداختن و همزمان کشدار گفتن:
_نه!
صندلی رو همون طور که عقب می‌کشیدم و بشقاب ام رو با دست دیگه ام بر میداشتم که بزارم تو سینک گفتم:
_خیلی خب من باز میکنم.
هنوز به پذیرایی نرسیده بودم که دوباره اینبار کش دار تر زنگ در رو به صدا در اوردن.
_اومدم! اومدم.
قدم هام رو تند کردم و حوض رو دور زدم و رسیدم به در. با باز کردن در و با دیدن مامور کلانتری سر جام خشکم زد. تو ذهنم این سوال نقش گرفت که مامور اومده واسه چی؟!
ماموری که جلو روم بود قدی بلند داشت با بینی ای قوز دار و لبهای باریک... چشماش کمی شرارت داشتن. ابروهای پر پشتش تناسبی با صورتش نداشتن. نگاهی به ورقه های تو دستش کرد. بعد یه نگاه هم به من. با صدای خش داری گفت:
_اقای مهبد صداقت شمایی؟!
گنگ نگاهش کردم:
_بله خودم هستم مشکلی پیش اومده؟!
همون طور که برگه اخطاريه ای رو از جمع برگه های تو دستش جدا می‌کرد گفت:
_بله ازتون شکایت شده اخطاريه ش رو اوردم. اینجا رو امضا کنید.
با بهت نگاهش کردم. یعنی کی از ما شکایت کرده ؟! نگاهم رو از صورت سبزه ی سرباز گرفتم. امضایی پای برگه زدم و تحویلش گرفتم. خداحافظ ساده ای گفت و رفت. در رو بستم و برگه رو نگاه کردم. اخم هام تو هم رفت. کفرم در اومد، دایی ها بودن که شکایت کرده بودن! ای ادمهای.... کم مونده بود اونا و زمین و زمان رو از فرط ناراحتی فحش بگیرم. زیر لــ*ب استغفراللهی گفتم. تقریبا اخطاريه تو دستم از زور خشم مچاله شده بود. پس بالاخره افکار پلید شون رو اجرا کردن. پام رو ناخودآگاه رو زمین میکوبیدم و راه می رفتم. اه لعنتی...!
سام و سهیل هر دو مضطرب دم در وایساده بودن. هر دوشون خاطره ی خوشی از اومدن پلیس به دم در نداشتن. منتظر بودن من لــ*ب باز کنم. اما اون لحظه انگار من بی بخار تر از همیشه بودم. برای همین مجبور شدن خودشون پیگیر ماجرا شن.
_سرباز کلانتری واسه چی اومده بود؟!
با غیظ رفتم تو و نزدیک در کفشام رو پرت کردم و برگه رو هم چپوندم تو دستهای سهیل که متعجب یه نگاه به من و یه نگاه به اخطاريه انداخت و یهو نا باورانه با جیغ عین دخترایی که شوکه شدن گفت:
_نـه!
رو پاشنه پام به سمتش چرخیدم. کفری برگه رو گرفت سمتم:
_این یعنی چی داداش؟!
تموم حال خوشم کوفتم شد. لم دادم رو صندلی پذیرایی و بعد از مالیدن چشام با دستم، گفتم:
_هیچی میشخواستی چی شه؟! زهرشون رو دارن خالی می‌کنن دیگه.
سام زیر لــ*ب غرولندی کرد که متوجه نشدم چی گفت اما بعد بلافاصله گفت:
_حالا تکلیف چیه؟! یعنی خونه رو می گیرن؟! ما هیچ چیزی برای دفاع از خودمون ندار....
کلافه پریدم تو حرفش:
_باید گنجه ها رو بگردم.
دیگه تعلل جایز نبود. بدنبال حرفم از جام پا شدم تا بالاخره بعد از سالها و ماه ها بی خیالی، البته بعد از اومدن دایی اینا به خونمون، من دنبال مدرکی بگردم که بشه باهاش از تنها آشیانه مون دفاع کرد. از جیب شلوار بیرونم که رو چوب لباسی نزدیک در اویزون شده بود کلید زیر زمین رو برداشتم و رفتم سمت زیر زمین. با تردید کلید رو تو قفل درش چرخوندم. اوف خدا میدونه که چندین سال شده که درِ این زیر زمین بزرگ باز نشده. حتی رو لولا هم تار عنکبوت بسته بود. بعد از فوت مامان بابا، منکه دیگه تحمل دیدن وسایل اونا و زنده شدن خاطراتی رو که زجر اور بودن نداشتم، همه وسایل رو جمع کردم و تو زیر زمین جا دادم. در با یه قیژ بدی باز شد. تا چشم کار می‌کرد روی همه چی رو خاک گرفته بود به چه قطوری. بوی نم شدید باعث شد روم رو برگردونم. با خودم گفتم با وجود این همه رطوبت محاله که چیزی از گزند رطوبت شمال در امان مونده باشه. دستم رو رو دیوار حرکت دادم و کلید برق تار عنکبوت گرفته رو لمس کردم و نور ضعیفی زیر زمین رو روشن کرد. کمی بهتر می‌تونستم اشیا رو ببینم.
نگاهم رو چرخوندم تو اتاق. سه تا صندوق چه بزرگ و بشدت خاک گرفته نظرم رو جلب کرد. من هیچ وقت درِ اونا رو باز نکردم که ببینم توش چیه. یعنی موضوعی پیش نیومده بود که مربوط به این باشه و گذرم به اینجا بیفته. دستی به پشت گردنم کشیدم. حالا از کدومش باید شروع کنم؟
درِ زیر زمین رو تا ته باز گذاشتم و به سمت اولین صندوق چه رفتم. باید بالاخره می‌اوردمش بیرون و خارج از اینجا می‌دیدم توش چی هست. در استانه در ایستادم و سهیل و سام رو که تو خونه بودن با صدای بلند مورد خطاب قرار دادم:
_سهیل، سام یه لحظه بیاین.

فورا هر دوتاشون از خونه بیرون اومدن و رو به روم ایستادن. گذرا بر انداز شون کردم. از فرق سر تا نوک پا! سیخ ایستاده بودن و هر دو شون انگار گوش به فرمان بودن. خندم گرفت حس مافوق نظامی ای رو داشتم که میخواد سرباز سر به هواش رو تنبیه کنه. با خودم گفتم مهبد عجب ابهتی داری! ببین چه حسابی هم ازت میبرن! جالب این بود که دستاشون رو هم پشتشون چفت کرده بودن. وقتش بود که یکم سر به سرشون بزارم. با خنده عین نظامی ها کشدار گفتم:
_به چپ چپ.
چیزی نگذشت که صدای خنده دوتاشون بلند شد. چند وقت بود که صدای خنده هاشون رو نشنیده بودم؟ چند وقت بود که اون برادری که همیشه بودم براشون، نبودم؟ نگاه هر دوشون پر از عشق و علاقه بود. سام با لبخند گفت:
_چیه داداش؟!
دستم رو رو شونه اش گذاشتم و فشار خفیفی دادم با لبخند گفتم:
_هیچی عزیزم.
جدی شدم و نگاهی به صندوق بزرگی که پشت در بود کردم و گفتم :
_یکی تون بیاد کمک کنه اینا رو دونه دونه بیاریم بیرون.
سهیل وقتی حرفم تموم شد با کنجکاوی دستش رو روی طاق گذاشت و سرکی توی زیر زمین کشید. از نگاهش مشخص بود که تا به حال هیچ وقت این زیر زمین رو ندیده. با تعجب گفت:
_عجب جاییه چقدر خرت و پرت هم توشه! داداش، ما دوتا اینا رو میاریم، تو دست نزن که با بلند کردنش کمرت بد آسیب می بینه.
اومدم چیزی بگم که سامی پرید جلو و اونور صندوق رو گرفت! در عرض چند ثانیه ای که اومدم دهـ*ن وا کنم صندوق رو رو هوا نگه داشته بودن. سامی با لحنی که انگار خیلی روش فشار بود گفت:
_برو کنار برو کنار داداشی که نخوره بهت.
با بهت دوتا شون رو نگاه کردم. عین اجل معلق اصلا فرصت ندادن من حرکتی بزنم!
خاکی که از روی صندوقچه بلند شد باعث شد هممون به سرفه بیفتیم. سهیل با دستش غبار های معلق تو هوا رو کنار زد.
_اوف عجب خاکی! چند سال درِ اینجا رو وا نکردین؟!
شونم رو بالا انداختم و دو به شک گفتم :
_دوازده یا سیزده سالی می شه که به اینجا کسی سر نزده.
سامی نگاهی به صندوق کرد و مغموم پرسید:
_به نظرت چیزی این تو هست که سالم مونده باشه داداش؟! من بعید می دونم که مونده باشه.
پوست لبم رو جویدم و رو به سهیل کردم و گفتم:
_چند تا پارچه برای اینکه خاک رو از روی اینا بگیریم بیار و چند تا پارچه تمیز برای این که ببندیم صورتمون تا خاک و خل تو حلقمون نره.
قدم تند کرد و برگشت تو خونه. صندوق رو بر انداز کردم قفل کوچیک رو درش زیر لایه قطوری از خاک نظرمو جلب کرد. اروم رو دوتا پام نشستم و دستی روش کشیدم. سامی با تعجب گفت:
_قفله؟!
به گفتن یه اوهوم اکتفا کردم. حتما باید چیز مهمی توش بوده باشه که مامان و بابا اینو قفل کردن. سهیل که پارچه ها رو اورد رو بهش کردم و گفتم:
_این یکی قفله... من اطلاعی از اینکه کلیدش کجا میتونه باشه ندارم. چیکار کنیم سهیل؟ کلید ساز باید بیاد یا بنظرت با چیزی میشه زد شکست قفل رو؟ البته قفلش ازون قفل مسافرتی های کوچیکه.
خم شد و کمی با قفل ور رفت. بعد از چند ثانیه لبخند شیطونی روی لبهاش نشست. فهمیدم که طبق عادت معمول راه کاری برای مشکل پیدا کرده. با لبخند محوی گفتم:
_چی تو فکرت هست شیطون؟
خودشو صاف کرد:
_یه سنجاق سر زنانه دستم باشه بازش می‌کنم .
لبخند گله گشادی بهش زدم و با خوشحالی گفتم:
_من از کمد لیلا برات میارم.
دمپایی رو از پام جلوی در درآوردم و به سمت اتاق لیلا راه افتادم. کمد دیواری اش رو باز کردم و نگاهی به کف کمد انداختم می‌دونستم سنجاق و کلیپس هاشو تو یه جعبه منظم و مرتب نگه میداره. جعبه رنگی کوچیک اش رو که فلزی بود و روش طرح قلب های ریز صورتی و قرمز داشت بر داشتم. همیشه سنجاق هاش رو اینجا نگه می داشت برای همین بدون هیچ گونه شکی همون رو برداشتم و بی هوا بازش کردم. اما با دیدن چیزی که به جای سنجاق ها تو جعبه وجود داشت، از تعجب ماتم برد و خشکم زد... باور نمی‌کردم چیزی رو که می‌دیدم...!
 
Malihe_2174

Malihe_2174

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
30/8/18
211
708
93
23
#7
از بهت در اومدم و عکس دو نفره رو از جعبه بیرون آوردم. لیلا و یه پسری که دستش رو دور شونه های لیلا ح*ل*ق*ه کرده بود تو عکس دیده می شدن. حس کردم پشتم جور بدی لرزید. باور نمی‌کردم که لیلا اجازه بده که یه مرد غریبه اینجوری که تو عکس بودن باهاش صمیمی باشه و حتی اجازه بده که بهش دست بزنه. ماتم برد یعنی لیلا دوست پسر داشت یا این پسر یکی از اقوام شون بود؟!
اگه از اقوام شون بود چطور من نمی شناختمش؟! بنظرم اومد که پشت عکس چیزی نوشته شده عکس رو برگردوندم. اروم و زمزمه وار خط لیلا رو خوندم.
_من و عشقم... 17فروردین. دوستت دارم ماهان...
عکس بی محابا از دستم ول شد. رو هوا چرخی زد و به زمین افتاد. حتی دیگه دستام قدرت این رو نداشتن که جعبه فلزی رو نگه دارم. اونم از دستم رها شد و همه وسایل های توش که چندتا کاغذ تا خورده و یه گردنبند بود بیرون ریخت. مغموم نشستم رو زمین. صدای سام از حیاط بلند شد:
_چی شد داداش چرا نمیای؟!
فکم قفل کرده بود. باورم نمی‌شد که لیلا اینقدر پنهان کاری کرده باشه و دور از چشم من با کسی ارتباط داشته باشه و من... از خودم واقعاً بدم اومد. از اینکه اون قدر ازش دور شده بودم که محبت رو پیش یکی دیگه جستجو کرده بود. یعنی اینقدر من بدم که بمن نگفته با جنس مخالف دوست شده؟! اروم با خودم گفتم تو چی کار کردی مهبد چی‌کار کردی؟
سهیل بی هوا با خنده اومد تو و گفت:
_رفتی سنجاق بیاری یا سنجاق بسازی؟ پیداش نکردی؟!
بغضم رو با صدا قورت دادم. با دیدنم چشماش نگران شد. سریع به سمتم سمتم خیز برداشت . دست رو شونه های افتاده ام گذاشت و با نگرانی پرسید :
_مهبد خوبی ؟
سرم رو چرخوندم و نگام خیره موند به عکس که حالا برعکس و از سمت نوشته روی فرش جیگری رنگ و رو رفته افتاده بود. رد نگاهم رو گرفت. به سمت عکس رفت. دولا شد و برش داشت و نوشته روش رو خوند.
_این که خط لیلاس.
فورا عکس رو برگردوند دهنش اون قدر از تعجب باز موند که کم مونده بود فکش بیاد زمین. اخم هاش به هم گره خورد. حس کردم خیلی برزخی شده.
_این پسره کیه؟!
عکس تو دستش مچاله شد و من حس کردم هر لحظه ممکنه سهیل از زور خشم منفجر شه. غرید:
_به چه حقی گذاشته بغلش کنه؟ این دوست پسرشه؟!
غیرت اش رو تحسین کردم. اینکه دوست نداشت لیلا راه کج بره برام خوشایند بود. نمیدونم چرا اینقدر اون موقع ها حساس شده بودم. احساس عجز می‌کردم . احساس پوچ بودن. چشمام جور بدی پر شد.
چونم لرزید. چقدر از همه چی غافل شده بودی مهبد که اخرش این شد... سرم رو بلند کردم سهیل سر جاش نبود خیلی زود با یه لیوان اب به اتاق برگشت . مردد و گیج نگاهش کردم. حتی نمی‌شنیدم چی میگه. با گذاشتن لیوان رو لبام وادار ام کرد اب رو بخورم . اما حتی آبم باعث نشد که التهاب درونم کم شه. با پاشیده شدن اب رو صورتم حس کردم از خلا به بیرون پرتاب شدم. نفسم بالا اومد و تونستم صدای سهیل رو بشنوم.
_مهبد حواست به منه؟ می‌شنوی صدا مو؟
بی درنگ با ناراحتی و صدایی که می‌لرزید گفتم:
_چرا ازم پنهان کرده؟ یعنی من اینقدر بد و بی ارزشم؟
عین من نشست رو زمین و چنگی به موهاش با کلافگی زد و نفسش رو فوت کرد.
_از همه مون پنهان کرده نه فقط از تو.
سام هم با دیدن تاخیر ما اومد تو و سهیل براش توضیح داد که چی شده. هر دوشون حسابی عصبانی بودن ولی من... حس سربازی رو داشتم که شکست خورده از جنگ برگشته... حس می‌کردم تموم کار هایی که تو زندگیم کردم همش بخاطر هیچ و پوچ بوده. این حقه من بود که بدونم لیلا با کی ارتباط بر قرار می‌کنه . سامی چشماش رو مالید و گفت:
_ما باید با لیلا حرف بزنیم داداش. باید علت این کار زشتش رو بفهمیم. می‌دونم خیلی ناراحت شدی ولی باید منطقی باهاش حرف بزنیم. میخوای ما باهاش حرف بزنیم؟
مغزم بدجوری درد گرفته بود. فکرم به هیچی قد نمی داد فقط به چند تا کلمه اکتفا کردم و گفتم:
_نه بچه ها... خودم باید باهاش حرف بزنم.
می‌دونستم همون شب لیلا قراره برگرده. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و فشار خفیفی بهش دادم. همه افکارم بهم ریخته بود. پاشدم. نباید جلوی چیزی وا می‌دادم . نباید جلوی چیزی خودم رو می باختم. لیلا یه دختر جوان بود و هر جوونی ممکنه خطا کنه و تحت تاثیر احساساتش باشه... ممکن بود بودنش با ماهان یه هــ ـوس زود گذر بوده باشه... اما به هر حال باید باهاش حرف میزدم. تصمیم گرفتم فعلا بهش فکر نکنم و برم پی باز کردن قفل صندوق.
لیلا
اشکام رو پاک کردم و از دره اتاق مامان که تو بیمارستان بستری بود بیرون اومدم. بالاخره دکتر بهش ارام بخش زد و خوابید. شیمی درمانی که میشد خیلی بعدش درد می‌کشید . تحمل دیدن زجر زنی که این همه سال برام زحمت کشیده بود نداشتم. قدم هام سست شده بودن. بابا کلافه اما اروم جلوی در روی نیمکت نشسته و سرش رو تو دستاش گرفته بود. اروم صدا ش کردم:
_بابا؟
رنگ پریده اش وقتی که سرش رو بلند کرد حسابی منو نگران می‌کرد. چشماش کاسه ی خون بود و قهوه ای مردمک هاش انگار تیره تر و بی فروغ تر از هر زمان دیگه ای بود. حس کردم از همیشه شکسته تر و پیرتر شده. موهای بابا هیچ وقت این قدر سفید جلوه نمی‌کرد . این که میگن غصه یه شبه موها رو سفید می‌کنه همینه. انگار هر بار که مامان شیمی درمانی میشد چند دسته از موهای بابا سفید میشدن. منو مهمون لبخند کم جونش کرد.
_جانم؟
نشستم کنارش و سرم رو رو شونه های پهن مردونه اش گذاشتن. چقدر لاغر شده... دست چپش رو بلند کرد و گذاشت رو سمت راست صورتم و نوازشم کرد. خواستم دلداری ش بدم...
_بابا غصه نخور... مامان حالش خوب میشه .
اما مگه میشد که غصه نخوره؟ بابا زنش رو می پرستید. هیچی تو دنیا براش عزیز تر از نجیمه اش نبود!
چشماش پر شد. هر دومون خوب می‌دونستیم که مامان خیلی ضعیف تر از قبل شده و شیمی درمانی هم فقط یه عذاب مضاعف ِ واسش. اما نمی خواستیم با این واقعیت کنار بیایم. هیچکس نمی خواد مرگ عزیز خودش رو تصور کنه. هیچ کس نمی خواد به این باور برسه که شاید یه روزی عزیزترین شخص زندگی شو کنارش نداشته باشه. حتی اگر بدونه که اون عزیز دیگه یارای جنگیدن با اون بیماری رو نداره و ممکنه که از دست بره... اما چرا به خودمون اینقدر امید می‌دیم و می‌گیم خوب می‌شه ؟! چرا همش می‌گیم خدا بزرگه و سر آخر باز اون عزیز کرده مونو از دست می‌دیم ؟
اما نه، ادمها حق نا امید شدن و نا امید کردن دیگران رو ندارن. ولی من نمی‌دونستم چطور بابد قلب یه مرد عاشق رو که از درد کشیدن عشقش به درد اومده، اروم کنم. خودمم احتیاج داشتم یکی ارومم کنه. چقدر دلم برای داداش هام تنگ شده بود. بهتر بود یکم میزاشتم بابا با خودش خلوت کنه و من تو این چند دقیقه خلوت بابا به خونه زنگ بزنم. درس و مدرسه داشتم و باید به انزلی بر می‌گشتم . تنها گذاشتن بابا تو دلم هراس و دلشوره می انداخت. ای کاش بعد از شیمی درمانی بیان انزلی تا اینقدر من دل نگران شون نباشم.
_من میرم به خونه زنگ بزنم بابا جون.
فقط به نشونه تایید چشماش رو رو هم گذاشت. از جام بلند شدم و رفتم سمت در خروجی. تو همین حین سرم هم تو گوشی بود. از لیست تماس های اخیر شماره خونه رو پیدا کردم. شماره رو که لمس کردم فوری شروع کرد به زنگ خوردن. سه زنگ... چهار زنگ... داشتم فکر می‌کردم که چرا بر نمی دارن؟! که یهو صدای مهبد تو گوشی پیچید.
_بله؟
حس کردم ناراحتی ای تو صداش هست. یا شاید خستگی مضاعف.
_سلام داداشی.
مکث عجیبی کرد. چرا مهبد مثل قبل نبود چرا مکث کرد؟ چرا مثل سه ماه پیش کج خلق نبود؟ اما حس کردم سر سنگینه.
_سلام خوبی؟ مامانت چطوره؟
لحنش حتی سرد تر از قبل شده بود. اخه چرا؟ کنجکاویم باعث شد بی درنگ بپرسم :
_داداش مشکلی پیش اومده؟
نفسش رو فوت کرد.
_کی بر می گردی؟
حتی جوابم رو نداد. خوف به دلم افتاد. هر چی که تو مغزم بود پرید. اما خودم رو جمع کردم. اروم گفتم :
_یه ساعت دیگه راه میفتم 5اونجام.
_پس به مهمونی میرسی.
کدوم مهمونی؟ سر از حرفاش در نیاوردم.
_مهمونی؟! چه مهمونی ای؟
بی حوصله گفت:
_بیا خودت میفهمی. منتظرم.
و بعد... بوق ممتد! مبهوت به گوشی خیره شدم. وا یعنی چی؟ داداش چش بود؟
 
arya_smh

arya_smh

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
78
272
53
29
بندر انزلی
#8
گوشی رو توی جیب مانتوی مشکی ساده ام گذاشتم و تکیه زدم به دیوار و به زمین خیره شدم. تو فکر فرو رفتم. دیگه کم کم داشتم مطمئن می شدم که چیز ناراحت کننده ای از طرف من سر زده که داداش اینطور سرد شده. پوف بلندی کشیدم و اروم زیر لــ*ب گفتم، اوف، اصلا این حال داداش رو دوست ندارم.
پوست لبم رو داشتم می جویدم که بابا از انتهای راهرو نمایان شد. خودم رو صاف کردم و زل زدم بهش که بهم نزدیک می‌شد . با صدای ضعیف و ارومی گفت:
_زیاد وقت نداریم باید وسایلت رو جمع کنی و بر گردی خونه... همون قدر که مادرت احتیاج به توجه داره، برادرت هم همون قدر شایدم بیشتر بهت احتیاج داره.
رو لــ*ب هام لبخند کم جونی نشست. دستش رو گذاشت پشتم با هم به سمت در خروج رفتیم. این حس حمایت گرانه اش رو چقدر دوست داشتم. واقعاً چطور می‌تونست منو عین دخترش دوست داشته باشه؟ منی که اصلا از خون اون و نجیمه نبودم. منی که هفت سال اول زندگیم رو یه جا دیگه بزرگ و تربیت شدم... چطور می‌تونست اینجوری مثل یه پدر واقعی پشتم باشه و هر بار که عصبانی میشد ازم به روم نیاره که من دختر واقعیش نیستم؟ اما من... هر بار که عصبانی شدم از هر چیزی، همین‌جوری تو چشماش خیره شدم و گفتم تو که بابام نیستی! چقدر ساده ما ادمها دل هم رو می شکنیم و بعضی ها چه صبورانه تحمل می کنن.
جلوی ماشینش که کنار جدول پارک شده بود ایستاده و تو افکارم غوطه ور بودم.
_چرا نمی شینی بابا جون؟
با صداش از افکارم بیرون اومدم. دست راستش رو رو سقف ماشین سمندش گذاشته بود و نگام می‌کرد. بدون اینکه جوابش رو بدم در ماشین رو باز کردم و نشستم. ماشین رو که استارت زد گفت:
_از مادر سهیل چه خبر جنسیت بچه رو نمی خوان بفهمن؟
با پیش کشیده شدن بحث بچه دار شدن مادر و پدر نا تنی سهیل بعد از سالیان دراز لبخندی رو لبام نشست. اینکه سهیل کلی ذوق داشت وقتی این خبر رو شنید منو هم خوشحال می‌کرد.
_نه میگن کِیفش به اینه که ندونی جنسیتش چیه. وای بی صبرانه منتظرم ببینمش هر چند الان فقط چهار ماه گذشته و پنج ماه مونده که بیاد.
بابا عجیب ساکت شد. وقتی دیدم هم پای من ذوق نکرد سرم رو برگردوندم سمتش تا ببینم علت سکوتش چیه. مثل همیشه اون هاله ی اشک غریبانه چشماش رو پر کرده بود و نفس هایی که از زور بغض سنگین شده بودن. دوباره همون حسرتی که از دیدن یه بچه یا شنیدن یه خبری از بچه های فامیل تو چشماش می نشست، اینبار هم تو چشماش نشسته بود.
روم رو ازش گرفتم. دلم براش سوخت. چقدر دوست داشته که یه روزی بچه ی خودش رو بـ*غـل بگیره...اما غم تو چشماش انگار فراتر از غم یه ادم چهل ساله بود. از همون روزی که دیدمش، از همون روزی که سرنوشت من برای یازده سال از مهبد جدا شد این غم رو تو چشمای پدر خوندم دیدم. اما هیچ وقت ازش نپرسیدم...
نپرسیدم که گذشته اش چی بوده و چی باعث شده که همیشه یه ادم ساکت و محزون باشه.
_اسم بچه رو چی می‌خوان بزارن؟
بچه بچه بچه... همش بچه... همش فکرش تو موضوع بچه دور می زنه. اه لعنت به تو لیلا. اما خب من که بحث رو پیش نکشیدم خودش کشید. زیر چشمی زل زدم بهش. پشت چراغ قرمز تو ترافیک وایساد. نگام به شمارش گر چراغ راهنما خیره شد. اروم گفتم:
_دختر باشه لیندا، پسر باشه محمد امین.
با دستش رو فرمون ضرب گرفت:
_مهبد بچه بود چجوری بود؟
از سوالش کمی جا خوردم. چطور این همه سال ازم نپرسیده بود و یهو...
_برای چی می‌پرسی بابا؟
شونه ش رو بالا انداخت و گفت:
_محض کنجکاوی. اخه من بچه که بود درست حسابی ندیدمش.
نگاهش حین حرف زدن خیره بود به سمت دیگه خیابون. نگاهم رد نگاهش رو زد. پسرک فال فروش کوچیکی داشت دستمال کاغذی هم می‌فروخت. هوم پس این باعث شده که بابا کنجکاو شه تا ازم راجع به کودکی مهبد بپرسه.
_خب من زیاد بچگیم رو یادم نیست یعنی قبل از چهار سالگیم رو یادم نمیاد ولی بعد از اون رو یادمه. مهبد بچه ی ساکت و اروم با پشتکاری بود. از همون بچگی واسه خوشحالی همه مون تلاش می کرد. از همون بچگی دستمون خراش که می خورد واسمون می مرد... از همون بچگی...
بغض راه گلوم رو گرفت. نمی‌دونم چرا هیچ وقت نمی تونم به اون لحظات فکر کنم. نگاه غمگینی به بابا کردم و با بغض ادامه دادم:
_از همون بچگی یه مرد بود...
و بعد یاد لحظاتی افتادم که داداش بعد از سالها اومد دنبالم و من دلش رو شکستم... شاید اون موقع ها اون قدر به حرفایی که الان به بابا میزدم باور نداشتم.
رسیده بودیم دم خونه. بابا کلید خونه رو گرفت سمتم.
_زود ساکِت رو بردار و هر چیزی که باید برداری بزار توش و بیا. چیزی جا نزاری بابا جون.
لبخندی زدم و کلید رو از دستش گرفتم. ازش که دور شدم وقتی خواستم در رو باز کنم نگاهم گره خورد بهش. سرش رو گذاشته بود رو فرمون و چشماش رو بسته بود. چشام پر شد. دره ابی رنگ و ساده ی خونه رو با کلید باز کردم. با دیدن نسترن هایی که مامان همیشه بهشون رسیدگی می‌کرد و حالا گلهای صورتی شون و عطرشون ادم رو به وجد می‌آورد اشکام تند تر رو صورتم دویدن. از راه سنگ فرش شده که دو طرفش درخت های پرتقال و خرما بود و کاج طلایی، گذشتم.
درِ رو به پذیرایی رو که باز کردم تازه فهمیدم که بابا اینجا چی می‌کشه. چقدر خونه بدون اونی که دوستش داری عذابت میده و زجر اوره. این خونه همیشه بوی خوش غذا تو تموم مولکول های هواش می پیچید. اما بدون مامان همه چی بی روح و ناخوشایند بود. با دستم اشکام رو پس زدم تا درست ببینم. رفتم سمت اتاقم. درِ چوبی سفید رنگش رو که باز کردم تم مشکی و قرمز اتاق نمایان شد. بابا همیشه میگفت‌ نمیدونم تو چرا به مشکی علاقه داری لیلا... مشکی رنگ ماتمِ.
دقیقا یادم نمیاد که از کی مشکی شد رنگ مورد علاقم. شاید از همون هفت هشت سالگی... شاید از همون موقع که پدر واقعیم مرد. اخه دومین باری بود که مشکی رو تو تن داداشم میدیدم. یادم اومد که سر تشییع جنازه پدرم به این فکر میکردم که چقدر مشکی به مهبد میاد. رفتم سمت میز آرایش مشکی رنگم و خواستم وسایل آرایشی روش رو بردارم که گوشیم زنگ خورد. از جیبم بیرون کشیدمش و با دیدن اسمی که روش نقش بسته بود لبخند محوی زدم. جوابش رو دادم. پیش دستی کرد و گفت:
_سلام سلام عشقم... چطوری خانم؟
طبق عادت معمول، پر انرژی و پر از شور زندگی بود. ماهان... ادمی که تو دنیای من جدید بود. یه ادم متفاوت. با عقاید خاص. حرف های متفاوت. بودنش انگار شده بود یکی از واجبات زندگیم.
_سلام ماهان خوبی؟
ماهان... فقط ماهان خالی... چرا هیچ وقت نمی تونستم مثل اون کلمات محبت امیز به کار ببرم. بگم عشقم... عزیزم یا هر چیز دیگه. طبق انتظارم بازم پکر شد.
_ارزو به دل شدم که تو یه بار منو چیزی غیر از ماهان خطاب کنی.
لبام رو فشار دادم. من می‌خواستم بهش ابراز محبت کنم اما نمی‌دونم چرا موقعی که باید میکردم این کارو عقلم فرمان برداری نمی کرد. گوشی رو گذاشتم بین شونه و گردنم و دره کمد قرمز دیواریم رو باز کردم.
_نگفتی خوبی یا نه؟
خندید. یه خنده مردونه.
_زبلی ها... من اول پرسیدم بعدم سوال رو با سوال جواب نمیدن.
بی حال گفتم:
_شوخی و پیله نکن ماهان. بد نیستم.
نفسش رو فوت کرد. با ناراحتی گفت:
_نجیمه جون بهتر نشده؟
لباس هامو بی حوصله چپوندم تو ساک دستی خردلی رنگ:
_نه نشده.
آه بلندی کشید. حال بدِ ادم ها رو دوست نداشتم. می دونستم درکم میکنه. اونم پدرش یه بیماری صعب العلاج داشت که اخر همون بیماری جونش رو به یغما برد.
_دلم خیلی برات تنگ شده لیلا. اومدی باید هم دیگه رو ببینیم .
باید...؟ یکی از چیزهایی که اصلا خوشم نمیاد کسی بهم بگه کلمه بایدِ. ماهان این رو می دونست اما هرگز رعایت ش نمیکرد... همین جمله و همون کلمه باعث شد تموم انگیزه ام رو به کل برای حرف زدن باهاش از دست بدم و بگم:
_ماهان بابام منتظره بعد زنگ میزنم.

حرصی شده بودم و بدون اینکه مهلت بهش بدم تلفن رو قطع کردم...!
 
Malihe_2174

Malihe_2174

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
30/8/18
211
708
93
23
#9

وسایلم رو که کامل جمع کردم با خودم گفتم ماهان حق داره اگه یه روز بخواد بگه برو ازت خسته شدم. اخه این رفتار ها که من باهاش دارم خودمم می‌دونم درست نیست اما خب...
گوشیم از ویبره پیامی که اومد روی میز لرزید و صفحه ش روشن شد.
_باشه خانم فهمیدیم امروزم که شما پاچه می گیری اما ما صبرمون زیاده.
همینه که میگم متفاوته. چون هر کس دیگه ای بود شاید این رفتار رو تحمل نمی‌کرد . شایدم تلافی می‌کرد اما ماهان اهل این کارها نبود. دل منم برای دیدنش تنگ شده بود. برای آرامشی که حتی با نگاه به ادم تزریق می‌کرد . گالری گوشیم رو همین طور که از اتاقم بیرون می‌رفتم باز کردم و عکسش رو نگاه کردم. چشمای مشکیش بدجوری انگار سگ داشتن و موهای خدا دادی لَختش... هوش از سرم می‌برد . لبهاش و دماغش به طور قشنگی با صورتش کشیده و پیشونی بلندش تناسب داشتن. قدش بلند و اندامش کشیده و چون باشگاه می‌رفت پروش اندامی بود. لبخندش که رو به دوربین من بود و من ازش اون روز که رفتیم بلوار انزلی عکس گرفتم، حس خوبی بهم می‌داد .
روی کشتی میرزا کوچک خان ایستاده بود و من ازش عکس گرفتم. کفش کتونیم رو دوباره پام کردم و قدمهای بلند و تندم رو به سمت در خونه برداشتم. بابا تکیه داده بود به صندلیش چشمهاش رو بسته و ریلکس کرده بود. درِ خونه رو قفل کردم. با نشستنم تو ماشین تازه حواسش جمع شد. گوشیم رو در آوردم و مشغول گشتن تو سایت ها شدم. دنبال قسمت هایی از مهبد میگشتم که ملیحه یه روزی تو وبلاگ خودش پارت هاش رو میزاشت.
_چی رو داری نگاه میکنی؟
لبخندی در همون حین که داشتم وبلاگ ملیحه رو بالا پایین می‌کردم زدم.
_دنبال پارت های جدید رمان ملیحه ام.
بابا دستی به چونش کشید. متفکر گفت:
_ادم جالبیه. خیلی هم ادم جالبیه.
با بابا موافق بودم اما می خواستم بدونم که از چه نظر ملیحه برای بابا جالبه؟
_از چه نظر جالبه بابا؟
بابا از بریدگی وسط خیابون دور زد و بعد جوابم رو داد.
_خب اون با اینکه دختره از تو هم کوچیکتره مدیریت بحران خوبی داره. می‌دونی لیلا جامعه یه گرگ درندس که ادمهای توش فقط میخوان پاکی یکی رو بگیرن و فقط ازش به نفع خودشون سو استفاده کنن. اما اون دختر نه مامان درست حسابی داره نه بابا. پولدارم نیست رو گنجم ننشسته. هیشکی نیست ازش حمایت کنه ولی خودش از همه حمایت می کنه. من چندین بار تو انزلی تو خیابون دیدمش. محکم و استوار راه میره. سرش رو بالا می گیره اما نگاهش به موزاییک های کف خیابونه. اشراف کامل به همه چی زیر چشمی داره. گاهی اوقات دستاش پر از خرید های سنگین می شه اما استوار باز قدم بر می داره. کارهای خونه اش رو خودش می‌کنه یه بار دیدم داشت دیوار بیرون خونه اش رو رنگ می‌زد . چند بارم از جلوی چندتا پسر رد شد. اونا به هر کسی یه متلک و تیکه ای می‌انداختن اما به اون که رسیدن همه سرشون رو انداختن پایین. چشماشون درویش شد و سکوت کردن. لیلا اون گاهی حتی از مهبد هم بیشتر درد می‌کشه . اونم قده داداشت خیلی سختی می‌کشه و واسه همینه که مهبد خیلی بهش بها میده.
حق با بابا بود. مهبد روی ملیحه حساب ویژه ای باز می‌کرد . همون قدر که برای مهبد، ملیحه سنگ صبور بود و بی منت بهش گوش میداد و یا گاهی ارومش می‌کرد مهبد هم دوست داشت که متقابلاً کاری براش بکنه. با لبخند گفتم:
_تازگی ها داره بهش حسودیم میشه.
بابا بلافاصله گفت:
_به کی؟ به ملیحه؟
سرم رو تکون دادم.
_اوهوم.
چشمای بابا گرد شد. نا باور گفت:
_تو و حسودی لیلا؟!
یه لبخند گنده زدم. چیه مگه من ادم نیستم و دل ندارم؟! یعنی من مثل بقیه نمی‌تونستم حسود باشم؟ هر چند حسودی اصلا چیز خوبی نیست.
_اخه می‌دونی بابا... اون خیلی دختر دوست داشتنی ایه. بعدم داداش همون جور که منو برادرانه با عشق نگاه می‌کنه اونم نگاه می‌کنه . واقعا اون حس حمایت گرانه از سرِ برادری رو تو چشمهاش می‌بینم .
نمی‌دونم چه چیزی تو حرفام خنده دار بود که بابا فوری زد زیر خنده. اونم چه خنده ای ... خنده از ته دل. بالاخره بعد از مدتها خندید. می‌ترسیدم فرمون از دسش در بره و بزنه یه جایی و بکشتمون. به خودش اومد و با لبخند بزرگی گفت:
_از دست تو لیلا... پس جای تو رو تنگ کرده که این‌جوری باعث حسودیت شده!
جای من رو تنگ نکرده بود اما من هیچ‌وقت دوست نداشتم محبتی که مهبد به ماها داشت تقسیم بشه. اره شاید خودخواهی باشه اما من تو محبت دیدن و عشق حسودم. چیزی که باید سهم من باشه رو در عشق و محبت با کسی تقسیم نمیکنم. حتی اگر بدونم که اون شخص اون قدر قابل احترام برای بقیه و لایق محبت و عشقه.
تا چند دقیقه ای بینمون سکوت حاکم بود. تا اینکه من گفتم:
_مهمونی دعوتیم انگار.
بابا طبق معمول کنجکاوی نکرد و چه قدر خوب شد که نپرسید کجا؟ چون خودمم نمی‌دونستم.
_باشه خوش بگذره.
خوابم گرفته بود بخاطر بی خوابی هایی که چند شب کشیده بودم چشام سنگین شده بود. چشمام رو بستم و تکیه دادم به صندلی. خیلی زود خوابم برد.
صدای بسته شدن دره ماشین باعث شد بیدار شم نگاهی به ساعت انداختم. هنوز سه بود. تقریبا نزدیک های رشت بودیم. بابا جلوی یه ساندویچ فروشی متوقف شده بود. ناهار نخورده بودیم برای همین بهتر بود که یچیزی می‌خوردیم. همیشه می‌دونست چی دوست دارم. برای موقع سفارش دادن از من نمی‌پرسید که چی می‌خوری . ساندویچ سوسیس بندری و مغز رو تو کل ساندویچ ها بیشتر دوست داشتم.
برگشت تو ماشین. حتما بندری نداشتن که مغز گرفته. بطری دوغ رو هم گرفت سمتم به همراه نی و طبق عادت معمول گفت:
_نوش جان.
اولین گاز رو که به ساندویچم زدم چرخیدم سمتش. مژه های بلندش، چشمهای کشیده اش و موهایی که حالا جو گندمی شده بودن. گونه های استخوانی و چونه زاویه دارش باعث شد تو دلم اعتراف کنم که بابای منم خوشتیپه.
_خوردی منو تموم شدم. ساندویچت الان حسودی میکنه.
از حرفش خندم گرفت. درِ دوغم رو که باز کردم گفتم:
_بابا؟
دستمال کاغذی رو از داشبورد بیرون کشید و گرفت سمتم:
_جونم؟
نمی‌دونستم اینی که میخوام ازش بپرسم درسته یا نه ولی کنجکاوی ای که طی سالیان دراز تو خودم خفه اش کرده بودم داشت عصیان می‌کرد .
_چرا هیچ‌وقت از خانواده ات هیچی نمیگی؟
اب دهنش رو با صدا قورت داد و نگاهش رو صورتم چرخ زد. اما خیلی زود نگاهش رو گرفت.
_چون گذشته ی خوبی ندارم. مامان بابایی نداشتم که بشه بهشون افتخار کرد. خاطراتشون زجر اور واسم. دوست ندارم واسه کسی تعریف شون کنم.
با مهربونی دست گذاشتم رو دستش که یکمی سرد شده بود.
_اما بالاخره که باید کوله بارت رو زمین بزاری و دلت رو سبک کنی تا این غم از چشمات پر بکشه بره مگه نه؟
لبخند تلخی زد و فقط سرش رو تکون داد.
_یه روز همه چی رو بهت میگم اما الان نه...
نمی خواستم بیشتر از این رازهای دلش باعث نابود شدنش بشه.
دلخور دست به سینه نشستم و گفتم:
_ولی من الان می‌خوام بدونم. البته اگه واقعا فکر می‌کنی که منو دوست داری و دخترتم!

با اتمام جمله ام تیز برگشت و نگاهم کرد جوری که حس کردم آماده ست یه چیزی بارم کنه اما نکرد...!
 
Malihe_2174

Malihe_2174

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
30/8/18
211
708
93
23
#10
با همون نگاه برزخی بابا حالیم شد که سکوت کردن به نفعمه. اما بازم نتونستم زبون به دهـ*ن بگیرم و گفتم:
_یعنی چند ساله من تو خماری این موضوعم هر بار از مامان درباره زندگی گذشته تو می‌پرسم یا حرفش که می‌شه زودی انگشت اشاره شو میزاره رو بینیش و میگه هیس! خب چقدر دیگه آخه پنهان کاری؟
چشماش رو کلافه بست و پوف بلندی کشید.
_لیلا قول دادم تعریف کنم خواهشا الان از این موضوع دست بردار . ولی حتما حتما حتما توضیح میدم. فکر خودم و خودت رو الان معطوف این نکن خواهشا...
دلخور روم رو بر گردوندم و به بیرون خیره شدم. بعد از چند دقیقه که حس کرد واقعاً باهاش قهرم طاقت نیاورد و گفت:
_اوف چه ترافیکی.
بدون محل گذاشتن بهش نگاهی به ترافیک سنگین انداختم. زیر چشمی منو زیر نظر داشت تو حال خودم بود که یهو دستش رو با ضرب زد رو دست چپم و باعث شد از ترس جیغ بلندی بکشم. بی خیال زد زیر خنده. متحیر دستم رو گذاشتم رو قلبم و نگاهش کردم. جیگرم رفت. کجای ترسیدن من خنده داشت که اینقدر خندید بهم؟ وقتی نگاه هاج و واجم رو دید گفت:
_مجازات کسی که به من بی محلی کنه اینه. والا...
دوباره ساکت شدم و بابا هم که دید دل و دماغ شیطنت کردن هاش رو ندارم ساکت شد. اما من حواسم بود که دوباره باهام شوخی نکنه. دلم گرفت ولی دیگه رسیده بودیم نزدیک خونه که یه کوچه اونور تر قبل از کوچه ما پارک کرد. متعجب نگاهش کردم.
_چرا اینجا وایستادی بابا؟
بد جنس خندید و لبخند پیروز مندانه ای زد :
-بالاخره نتونستی قهرت رو ادامه بدی. ها ها ها
با لبخند نگاهش کردم. از سر دوست داشتن شدیدم خم شدم سمتش و گونش رو محکم بوسیدم که صدای اعتراضش بلند شد.
_ای لیلا ای فکم شکست وای دختر ولم کن.
این بار من از ته دل خندیدم. گونش رو مالید.
_خب دیگه لوس نشو برو داداشت منتظره. یکم هم راه برو خشک شدی.
ساکم رو از صندلی عقب برداشتم و گفتم:
_بیا تو مهبد خوشحال میشه ببینتت.
چشماش غمگین شد دوباره.
_نه مامانت منتظره من باید برم.
دوباره برگشت به همون دقایقی که تو حال خودش بود. لبام رو به هم فشار دادم.
_خیلی خب باشه بابا جون. برو بسلامت.
_قربونت برم بابا جان. خدافظ.
ایستادم و رفتنش رو تماشا کردم. بین راه رسیدن از کوچه به خونه با دلهره همش به این فکر می‌کردم که چی باعث شده مهبد باهام سرد شه. وای نکنه که... نه بابا مهبد چکار به ماهان داره؟ اصلا داداش تو کمد من چی کار داره که بخواد سر بزنه بهش... ولی شاید اتفاقی دیده باشه. اخه من چیز دیگه ای واسه پنهان کردن ازش ندارم که... اگرم موضوع ماهان باشه خیلی راحت میتونم داداشی ها رو متقاعد کنم. ولی واسه همینشم هم استرس داشتم. کلیدم رو از جیب مانتوم در اوردم و در رو باز کردم. سرم رو اول بردم تو. خداروشکر خونه در جو ارومی بود.
سهیل و سام و مهبد در حال خندیدن بود و سر و صداشون کل حیاط رو برداشته بود. اومدم ببینم که چه خبره که یکی شون از زیر زمین پرید بیرون. زیر زمین چکار داشتن؟ سهیل با دیدنم اخم غلیظی کرد. ای وای پس سه به یکیم! روش رو ازم گرفت و سرش رو برگردوند سمت زیر زمین.
_داداش لیلا برگشته.
چیزی نگذشت که مهبد و سام جدی و با سر و صورت خاکی لباس های کثیف بیرون اومدن. مهبد سر تا پام رو برانداز کرد. حس مجرمی رو داشتم که بعد از کلی فرار گیر افتاده باشه. مانتوم رو از استرس، نامحسوس چنگ زدم.
اومدم دهـ*ن باز کنم و سلام بدم که مهبد جدی و با سردی و بی هیچ حسی در چهرهش و چشماش که خستگی شو داد میزدن گفت:
_یه دوش بگیرم میام.
و برگشت به دنبال حرفش سمت سامی و سهیل و نگاه پر معنایی بهشون کرد گه اونا هم با بستن چشماشون برای چند لحظه اعلام کردن که متوجه منظورش شدن. بعد از رفتن مهبد به داخل خونه سهیل و سام پریدن بالا از پهلو تنه هاشون به هم زدن. چرا هیچکس منو اینجا ادم حساب نکرد؟ ترجیح دادم برم تو و منتظر داداش باشم که صدای سهیل منو از تعجب سره جام میخکوب کرد.
_وای یعنی خوب میتونیم با این مدارک این سه تا دایی های عوضی مون رو ادب کنیم. درست یکم کاغذ ها رنگ و رو رفته شده ولی هنوزم مدارک خوبین.
با ذوق برگشتم سمتش و با لحنی که خیلی خوشحالی توش واضح بود گفتم:
_نه بابا راست میگی؟! یعنی خونه رو نمیگیرن ازمون؟
سهیل جوابم رو نداد و برگشت تو خونه. استغفرالله انگار من اصلا اینجا ادم نیستم. سام هم داشت می‌رفت اما برگشت سمتم.
_مهبد خیلی ازت عصبانیه. واقعاً دست مریزاد داری لیلا.
سهیل چپ چپ سام رو نگاه کرد و همونطور که دستش رو می کشید و می بردش به سمت خونه گفت:
_بی مغز، مگه داداش الان که داشت می‌رفت بالا با نگاهش نگفت خفه شید تا من خودم بیام پس تو چرا الان نطقت باز شده؟
ادمی نبودم که با هر بادی بلرزم. بی خیال سهیل و سام شدم. شالم رو از سرم کشیدم و بی حوصله گرفتمش دستم. جوری که وقتی رفتم تو خونه رو زمین کشیده میشد دنبالم. رفتم سمت اتاقم. با دیدن درِ کمد باز و جعبه ی خالی چشمام گرد شد. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم ترس برم داشت. ولی نه من نباید خودم رو می‌باختم. هرچند می‌دونستم حسابی مهبد رو از خودم رنجوندم ولی...
نگاهی به تخت چوبی و رو تختی بنفش و گلدارم کردم و نشستم روش. باید افکارم رو جمع و صحبت هام رو اماده میکردم‌. اون‌قدر تو افکارم گم بودم که اصلا نفهمیدم کی مهبد وارد اتاق شد. با صداش از دنیای خودم بیرون اومدم.
_لیلا؟
سرم رو بالا گرفتم. دلخوری تو چشماش بدجور تو ذوقم زد. عکس من و ماهان رو تو دستش گرفته بود. در اتاق رو بست و دوباره نگاهی بهم انداخت. داداش هیچوقت اهل قیل و قال راه انداختن نبود. حتی تو بحرانی ترین جو ممکن داداش با ارامش همه چی رو حل می‌کرد .
عکس رو گرفت سمتم. چشماش رو ریز کرد و فقط به یه کلمه اکتفا کرد:
_می‌شنوم .
دستی به موهام کشیدم. وای داداش کاش داد و بیداد می‌کردی این ارامش از هر زجری برای یه خطا کار بدتره. چرا تموم حرفام از مغزم فراری شدن؟
_چیز...چیزه... من ... من ...
با ارامش گفت:
_چیه؟! تو چی؟
با ناخن انگشت های کشیده م ور رفتم.
_خب... خب... ماهان پسر عمه منه ه...همون پسر عمه ام که کلا ترکیه بزرگ شده.
رنگ تعجب نگاهش امیدوارم کرد. یه اخم کوچیک کرد و بعد خیره شد چند لحظه به زمین.
_مگه بابات و عمه ات قطع رابطه نکرده بودن. چطوری ماهان اینقدر به تو نزدیک شده؟
ماهان و من قبل از اینکه رابطه بابا و عمه سر یچیزی که مربوط به گذشته شون بود و من و ماهان اخر نفهمیدیم چی بود، مجازی اکثر اوقات باهام بودیم. من همیشه از ماهان خوشم میومد و وقتی که پدرش فوت شد و با مادرش قرار شد که برای همیشه ایران بمونه حس کردم که واقعاً من ماهان رو دوست دارم. داداش منتظر نگام میکرد‌.
_چرا ولی خب ما... چیزه... یعنی همیشه مجازی ارتباط داشتیم و دیگه اومده که ایران زندگی کنه.
اب دهنش رو قورت داد و مردد گفت:
_و تو به یه ادم که همیشه با تو مجازی بوده اجازه دادی که لمست کنه؟
پوست لبش رو جوید و حس کردم داشت کم کم از سر غیرتش عصبانی می‌شد . بی هوا گفتم:
_ولی من دوستش دارم داداش. اون ... اونم منو دوست داره ما هم رو خیلی خوب می شناسیم. بابام نمی‌دونم چرا ازش خوشش نمیاد شاید بخاطر عمه باشه ولی...
پرید بین حرفم و با تشر گفت:
_یعنی اونی که برای خودش اینهمه سن داره و هیکل داره به شعورش نرسیده که اگه از تو خوشش میاد بیاد اول با داداشت حرف بزنه؟
بغض کردم سرم رو انداختم پایین. می‌دونستم سکوتم بیشتر باعث عصبانیتش میشه اما هیچی برای گفتن نداشتم. زیر چشمی نگاهش کردم با خشم نگاهش و چشماش که داشت خون میفتاد پشتم لرزید.
_تو که دختر عاقلی هستی تو که فکرت کار می‌کنه تو که میگی من برای داداشم می‌میرم. تو دیگه چرا لیلا؟
لبام لرزید. تو عمرم اینقدر نشده بود که از داداشم خجالت بکشم. فقط زیر لــ*ب گفتم:
-معذرت می‌خوام .
بی درنگ گفت:
_گوشی تو بده من. چند لحظه مات نگاهش کردم. خوب لرزیدن چشمام رو حس کردم.
_چ... چکار داری با ... با گوشیم؟
جوابم رو ندادو خم شد روم و فوری گوشی رو قبل از اینکه حرکتی بزنم از جیبم بیرون کشید. نمیدونم چرا بی درنگ افتادم به خواهش کردن.
_وای داداش الان عصبانی هستی نکنه چیزی بهش بگی باباش تازه مرده بخدا...!
سه ماه بود که بابای ماهان فوت شده بود و ما از اون موقع خیلی به هم نزدیک شده بودیم. اولین باری که بعد از سالها مجازی بودن ماهان رو دیدم همون سه ماه پیش بود. خوب یادمه اون روز کلاس و داداش رو برای اولین بار به بهونه کتابخانه و تست کنکور پیچوندم و رفتم فرودگاه سردار جنگل رشت برای استقبال از ماهان. و اون بامن رو بوسی کرد و منو تو اغوشش کشید. عطر تلخ مردونه اش و گرمای اغوشش...
مهبد منو با دست پس زد و با تشر گفت:
_وایستا اون طرف وگرنه دلت رو می شکنم.
دستم که دور بازوش حلقه شده بود با ناامیدی سر خورد دلم نمی خواست هیچ ضرری از نظر احساسی به ماهان برسه حالا که حساس تر از هر لحاظ و هر زمانی شده بود اما از طرفی هم دل عزیزترین شخص زندگیم بخاطر رفتارم به درد اومده بود... منتظر و مضطرب فقط چشم به گوشی و مهبد دوختم...
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.