درحال‌تایپ رمان درحصارگذشته| صدیقه محمدی(نگار)کاربرانجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Negar_s_m
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 3 Votes
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
نام رمان :در حصار گذشته
نویسنده:صدیقه محمدی(نگار)
نام ناظر: Blue Angel
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:
روایتگر کشمکش ها و اتفاقات بین دو خانواده ی زند و نعیمی می باشد، اتفاقاتی در گذشته که تأثیرش را در آینده و روی زندگی فرزندان میگذارد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
paradox

paradox

سرپرست بخش کتاب + مترجم زبان انگلیسی
عضو کادر مدیریت
سرپرست بخش
مترجم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار انجمن
طراح آزمایشی
منتقد دلنوشته
2/2/20
401
4,029
93
20
Esf



نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده‌هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم:rose:

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمائید⬇


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند (چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید. مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد⬇


پس از اتمام، پایان تایپ رمان خود را در تاپیک زیر اعلام نمائید⬇


موفق و پیروز باشید

|تیم مدیریت ناول کافه|
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
رمان در حصار گذشته
داستان روایتگر اتفاقات و کشمکش های دو خانواده ی بزرگ است ، خانواده ی زند و خانواده ی نعیمی.
امیر، محسن ، مریم و مینا فرزندان خانواده ی زند و عارف ،علی و عفت فرزندان خانواده ی نعیمی.

کجا پناه گرفته ای ؟ کجا آشیان ساخته ای ؟ پرنده ی کوچک خوشبختی ! وقتی از هر سو و هر مکان تیری از گذشته به تو پرتاب میشود..گذشته ای که در آن نبودی ؛ سهمی نداشتی اما تاوان میدهی ....بی دلیل ...بی گناه ...

فصل اول

صدای فرگل در فضای خانه پیچیده بود.مدام خواهر دوقلویش نازگل را صدا میزد.این دو خواهر انگار فقط زمان تولدشان مشترک بود ، نه ظاهرشان شباهتی بهم داشت نه رفتارشان.فرگل چشم عسلی بود و سفید پوست ،با موهای بور و فرفری ؛نازگل اما چشمهایش به سیاهی شب بود و گندم گون.با موهای لــخــ*ت و پرکلاغی.
هرچقدر فرگل متین بود و باوقار ،نازگل تخس بود و بی پروا.
-نازگل... من ده دقیقه دیگه راه میوفتم،تو هنوز بیدار نشدی. د پاشو دیگه دختر
نازگل کلافه بالش رو روی سرش گذاشت تا صدای فرگل کمتر اذیتش کند ،با غرولند گفت:
_عه چقدر گیر میدی فرگل سر صبح، باشه بابا الان میام دیگه.نشست لبه ی تخت ..پاچه های شلوار راحتی گلدارش تا به تا بود و موهایش آشفته...چشمهایش را می مالید که نیما جلوی در اتاق ایستاد و بالش را پرت کرد سمتش.
-خدا خفت کنه نازگل که بخاطر تو سر صبح منم از خواب ناز بیدار میشم... د زودتر پاشو که اینقدر سر و صدا نشه بخاطر جنابعالی
صورتش را جمع کرد و با تشر گفت :
_تو دیگه چی میگی جوجه... برو بینم
نیما با حرص لــ*ب گزید و گفت:
-باز گفت جوجه!
رفت سمتش که نازگل از تخت پرید پایین و گفت:
_جوجه ای دیگه.. جوجه خروس تازه به بلوغ رسیده
بلند خندید و فرار کردو نیما هم به دنبالش.راهروی اتاق ها را دوان دوان طی کردند و وارد آشپزخانه شدند و دور میز دور میزدند.صدای خنده های نازگل و فریاد نیما خانه را برداشته بود .فرگل مثل همیشه حاضر و مرتب مشغول خوردن صبحانه بود.
مینا خانوم مادرشان همانطور که از سماور چای میریخت توی فنجان ها گفت:
-ای خدا باز صبح شد شما دوتا شروع کردین!
نیما :
-میدونه بدم میاد ها باز میگه جوجه
نازگل کنار خواهرش پناه گرفته بود که نیما خودش را رساند انگشتش را زد توی مرباها و کشید نوک دماغ نازگل
.صدای جیغش بلند شد و با حالتی چندش گفت:
_اه ، کثیف.. ببین چکارم کرد...!!
فرگل رو ترش کرد و با اعتراض گفت :
-ایش خاک بر سرت نیما، داشتم صبحونه کوفت میکردم.مامان نیما انگشتشو زد تو مرباها
نیما :
-حقشه... دیگه بهم نگی جوجه!
آقا عارف وارد آشپزخانه شد و گفت :
-چه خبره سر صبح خونه رو گذاشتین رو سرتون بچه ها...
نازگل با دیدن پدرش ترجیح داد مجادله را تمام کند ،با نگاهش برای نیما که پیروزمندانه لبخند میزد خط و نشان کشید و به پدر صبح بخیر گفت و رفت سمت توالت .
هردو خواهر با هم در دانشگاه همکلاس بودند و با دیر بیدار شدن و شیطنتهای نازگل حسابی دیر شده بود .
با عجله لباس عوض کرد و کوله اش را برداشت ،داخل آشپزخانه سرپایی لیوانی شیر را یک نفس سر کشید و در حالی که نفس کم آورده بود گفت:
-خداحافظ
هنوز از در بیرون نرفته بود که مینا خانوم صدا زد:
-نازگل ،نازگل وایسا ..بیا برات لقمه گرفتم ببر تو راه بخور ضعف میکنی.
برگشت و بوسه ای روی گونه ی مادر نشاند و لقمه ی پنیر گردویی که مادر با نان لواش تازه آماده کرده بود را گرفت .
نازگل پشت فرمان بود و فرگل کنارش..
دیر راه افتاده بودند و حسابی عجله داشت... با سرعت رانندگی میکرد و فرگل دائم میگفت:
-آبجی تو روخدا احتیاط کن.یواش... وقتی میگم زودتر از خواب پاشو واسه همینه،بیا الان ما رو به کشتن میدی!
بی توجه به اعتراض های خواهرش رانندگی میکرد و نزدیک دانشگاه شدند .دنبال جای پارک بود که بین ماشین های پارک شده یک جای خالی دید، با سرعت پیچید که اصلاً نفهمید ماشین سمند نقره ای رنگ از کجا پیدایش شد و پیچید جلو.... فرگل جیغ کوتاهی کشید و گفت:
-مواظب باش
چیزی نمانده بود تصادف کنند که ترمز گرفت و ماشین دیگر هم همزمان نگه داشت.
سرش را از ماشین برد بیرون و گفت :
_هوی چه وضع رانندگیه..؟!
فرگل دستش رو جلوی دهانش گرفت و گفت‌:
-هیع زشته نازگل، درست حرف بزن
راننده که مرد جوانی بود گفت :
-چه طرز حرف زدنه خانوم،شما سرعتت زیاد بود بعدم من قبل از شما میخواستم پارک کنم که شما اومدی،هنوز یه چیزی هم من بدهکار شدم.؟!
_بکش کنار ببینم
فرگل با استرس و حرص گفت:
-نازگل الان دعوا میشه،ولش کن خب یه جا دیگه پارک میکنیم
_نه بابا،عمرا جلو این پسره کم بیارم
راننده :
-من هرچی احترام میذارم تو انگار حالیت نیست.. نمیکشم کنار ببینم میخوای چکار کنی؟!بچه پررو...
دخترک لجوج از ماشین پیاده شد که مرد جوان هم پیاده شد... تا چشمش به مرد افتاد و آن قد بلند و چهارشانه اش را دید با خودش گفت:
- یا خدا چه غول تشنیه... غلط کردم
ولی به رو نیاورد و رفت جلو که خواهرش هم پیاده شد و قبل از اینکه حرفی بزنند فرگل گفت :
-بیا بریم آبجی وقت نداریم، آقا من از شما معذرت میخوام ببخشید.. با حرص دستش رو کشید و گفت :
-بهت میگم بیا بریم
راننده :
-خواهش میکنم، کاش این خانومم اندازه شما آداب معاشرت بلد بود.
دخترک چشم غره ای رفت و گفت :
_عه فرگل یعنی چی؟! تقصیر اون بود پیچید جلومون،چرا نمیذاری از حقم دفاع کنم؟
خواهرش را به دنبال خودش می کشید و گفت :
-کوفت، اولا کلاسمون دیر شده، ثانیا تو حریف این غول تشن نمیشی،ثالثا مراعات قلب منو بکن...
فرگل بیماری قلبی مادرزادی داشت و شرایط جسمی خوبی نداشت و خواهرش با یاد آوری این مسئله ، ناچار لبهایش را از روی حرص فشرد و گفت:
_فقط و فقط بخاطر تو بیخیال میشم نه اون چیزای دیگه که گفتی...
بلاخره ماشین را جای مناسبی پارک کردند و همراه هم وارد دانشگاه شدند .
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
با ورودشان به محوطه نازگل چشمش به مهرسا دختر خاله مریم افتاد.روی یکی از نیمکت ها نشسته بود، دستش زیر چانه اش بود و کمی به جلو خم شده بود .به برگهای خشک زرد و نارنجی زیر پایش نگاه میکرد و پای راستش را روی برگها آهسته میکشید.
رو به خواهرش گفت:
-مهرسا رو ببین باز معلوم نیست چیشده ، کشتیاش غرق شده
فرگل ابرو بالا انداخت و گفت:
-نمیخوای که الان بری پیشش؟دیر شده ..بذار واسه بعد کلاس
-تو برو ، من میام حالا.
سری تکان داد و با قدمهایی بلند از نازگل جدا شد ، نازگل رفت سمت مهرسا و روی شانه اش زد
-سلام بر دخترخاله ی گرامی...احوال شما ....چته باز لــ*ب و لوچه ات آویزونه
گنگ و غمزده نگاهش کرد ، بی حوصله گفت:
-سلام هیچی ...بازم بخاطر قضیه ی فرزام ناراحتم
نازگل صدایش را کش آورد و گفت:
-اوه...من گفتم چیشده حالا ! سرصبح حوصله داری ...من الان کلاسم دیر شده توأم پاشو برو سر کلاست. ،بعدش با هم درست و حسابی حرف میزنیم
بی رمق از روی نیمکت بلند شد ، کوله اش رو روی دوشش انداخت و همراه نازگل سمت کلاس ها رفتند.
نازگل وارد کلاس شد و روی صندلی کنار خواهرش نشست،دیر آمده بود و اکثر بچه ها حاضر بودند اما خوشبختانه استاد هنوز نیامده بود. منتظر استاد بودند که در باز شد، همه ی نگاه ها متوجه در شد .هر دو خواهر با دیدن مردی که در چهارچوب در ایستاده بود ضربان قلبشان بالا رفت و با چشم های گرد شده از تعجب نگاه میکردند ،همان کسی بود که چند لحظه پیش نازگل با او جر و بحث داشت... نکند استاد عوض شده و این استاد جدید باشد ! اصلا به سن وسالش نمی‌خورد دانشجو باشد آن هم کارشناسی! نفس در سینه ی هردو حبس شده بود و کلاس برای چند ثانیه سکوت محض شد که مرد سلام آهسته ای کرد و سمت یکی از صندلی های دانشجو ها رفت و نشست.
همه با تعجب نگاه میکردند که امیر رو به همان پسر پرسید :
-ببخشید، شما دانشجویی؟!
*بله... دانشجوی مشهد بودم و انتقالی گرفتم واسه تهران
دستش را جلو برد و گفت:
-آهان، خوشبختم من امیر هاشمی هستم
به گرمی دستش را فشرد و گفت :
*منم شهنام کیاراد هستم... خوشبختم
فرگل کنار گوش خواهرش گفت :
-نازگل خاک بر سرت، بیا طرف همکلاسیمون شد... حالا با خودش چی فکر میکنه در مورد ما... با اون لحن حرف زدن تو!
بی تفاوت شانه بالا انداخت و گفت:
_بی خیال، من داشتم سکته میکردم فکر کردم استادمونه...
ارسلان یکی دیگر از بچه ها که تا آن لحظه داشت به حرفهایشان گوش میداد گفت :
-داداش خوشبختم منم ارسلان فتحی هستم. فقط ببخشیدا به شما نمیخوره دانشجوی کارشناسی باشی
شهنام خواست جواب بدهد که با ورود استاد همه ساکت شدند.
بعد از تمام شدن کلاس نازگل سوییچ را به خواهرش داد و گفت:
-آبجی تو خودت برو ، من با مهرسا کار دارم یکی دو ساعت دیگه میام خونه
فرگل باشه ای گفت و سوییچ را گرفت و رفت.
لحظه ای بعد کلاس مهرسا هم تمام شد و همراه هم از ساختمان آموزشی خارج شدند و وارد محوطه شدند ، روی یکی از نیمکت ها نشستند و نازگل گفت:
-خب ، بگو ببینم ...چیشده ؟
مهرسا نگاهش را به زمین دوخت و با انگشتهای دستش ور رفت ...برای او نازگل مثل خواهر نداشته اش بود و تمام دلتنگی ها و غمهایش را همیشه با او در میان می گذاشت.دلهایشان صندوقچه ی اسرار یکدیگر بود .
-امروز ماشین داداش مهرداد تعمیرگاه بود ، گفت فرزام میاد دنبالم بریم شرکت .تو رو هم میرسونیم دانشگاه ...کلی ذوق کردم که قراره فرزام رو ببینم آخرش جناب اومده به مهرداد میگه مهرسا هم مثل خواهر خودم!
با گفتن این حرف صدای خنده ی نازگل بلند شد ...متعجب نگاهش کرد و ناراحت از اینکه حرفش را به سخره گرفته گفت:
-درد....چرا میخندی ؟خیر سرم دارم درددل میکنم باهات
با ته مایه ای از خنده که هنوز در صدایش بود گفت:
-آخه یه جوری تو خودت بودی گفتم فرزام ازدواج کرده ، دختر خوب نمیتونسته جلو داداشت بگه عشقمی که
-ولی من از این رفتاراش میترسم ، اینکه عشقم یه طرفه باشه .اینکه بهش نرسم ...اصلا طاقت ندارم
لبخندش را جمع کرد و جدی گفت:
-کاش یجوری بهش بفهمونی ، اینهمه سال دوسش داری و یه بارم بهش ابراز علاقه نکردی ، اینجوری حداقل از این شک و اگر و اما راحت میشی ، حتی اگه بفهمی دوستت نداره باز تکلیفت که روشنه!
گرم حرف زدن بودند و گذر دقیقه ها را حس نمیکردند ، یک ساعت تمام با هم صحبت کردند و مهرسا از فرزام و رفتارهایش گفت.
فرزام و سامیار دوست های صمیمی و چندین و چند ساله ی برادرش مهرداد که از دوران دانشجویی با هم بودند.
نازگل به ساعت مچی چرمی دستش نگاهی انداخت و گفت:
-وای مهرسا حسابی دیر شده ، ساعت نزدیک ۳...من برم که مامان باز ناراحت میشه
-آره منم دیرم شد امشب خانواده ی دایی محسن میان خونمون. مامان کلی کار داره باید کمکش کنم
-چیشده که اونا رو دعوت کردین ؟
-دایی میخواست تنها بیاد خونمون با مهرداد کار داشت ، مامان گفت خانوم بچه ها رو هم بیار ،دور هم باشیم
-آها...باشه ، فعلا خداحافظ
با هم خداحافظی کردند و از هم جدا شدند
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
مهرسا سمت مترو رفت و بعد از مترو فاصله ی دو خیابان را تا خانه قدم زنان طی کرد . از هوای خنک پاییز و خش خش برگها زیر قدمهایش لذت میبرد .. در تمام مسیر به حرفهای نازگل و پیشنهادش برای ابراز علاقه به فرزام فکر میکرد.
وارد خانه که شد بوی عطر فسنجون مامان مریم در فضای خانه پیچیده بود، سلام بلند بالایی گفت و مریم خانوم که در آشپزخانه مشغول تدارک شام و وسایل پذیرایی برای مهمان ها بود با لبخند جواب سلامش را داد .سمت آشپزخانه رفت و دستهایش را دور کمر مادر حلقه کرد ، گونه اش را بوسید و گفت:
-خسته نباشی مامان گلم ...مامان مریم چه کرده همه رو دیوونه کرده ! گشنه شدم حسابی
مادر ظرف سالاد را برداشت و گفت:
-سلامت باشی دخترم، برو لباس عوض کن آماده شو که کلی کار داریم.
-ای به چشم
مهرسا ده ساله بود که پدرش را در حادثه ی تصادف از دست داد ، برادر بزرگش مهرداد که آن موقع جوانی هجده ساله بود مرد خانه شد و بار مسئولیت رو به دوش کشید.
چیزی تا آمدن مهمان ها نمانده بود ، مهرسا جلوی آینه شال یاسی رنگ که با سارافونش همرنگ بود را روی سرش مرتب میکرد که صدای زنگ آیفون بلند شد ، مهرداد در را باز کرد و لحظه ای بعد دایی محسن و خانواده اش وارد خانه شدند ، مریم خانوم و مهرسا هم به استقبالشان رفتند.
ابتدا دایی محسن وارد شد مردی میانسال با موها و محاسن جو گندمی ،قوی هیکل بود و چهره ای اخمو داشت ...از آن مردهایی بود که در خانواده حرف ،حرف خودش هست و همه باید در مقابلش بگویند چشم.
بعد از او همسر اولش طلعت و کنارش سیمین همسر دوم دایی وارد خانه شدند .همیشه برای مهرسا این دو همسری دایی سوال بود و اینکه چرا طلعت با وجود هوو طلاق نگرفته و چطور با هم زندگی میکنند ! سوالی که ذهنش را درگیر میکرد اما بزرگترها همیشه از جواب دادن طفره میرفتند .
بیتا دختر طلعت بود و فرزند ارشد ، شیما و شهاب هم فرزندان سیمین بودند .
لحظه ای بعد میهمانی گرم شد .دایی محسن و مهرداد و شهاب با هم همصحبت شدند و مریم خانوم و زن برادرهایش با هم ...دخترها در اتاق مهرسا جمع شدند و گپ و گفت داشتند .میان صحبت هایشان بود که برای شیما پیامک آمد ، نگاهی به صفحه ی گوشی انداخت و لــ*ب برچید. مهرسا گفت:
-چیشده شیما ؟ چرا لــ*ب و لوچه ات آویزون شد
شیما نگاهش بین بیتا و مهرسا چرخید .با انگشتش روی گوشی خطوط فرضی نامفهموم میکشید، آهی کشید و گفت :
-چی بگم آخه؟! پویا بود
بیتا با شنیدن نام پویا ، از جا بلند شد و گفت:
-میرم آب بخورم ، میام الان
مهرسا که میدانست رفتن بیتا بهانه است حرفی نزد ، بعد از رفتنش ، شیما که هاله ای از اشک در چمشهایش دیده میشد گفت:
-یکی نبود به مادر من بگه چرا ...چرا آخه باید بره هووی یه زن بشه .مرد توی این دنیا کم بود آخه ؟! اینکه هوو شده به کنار ....چرا شده هووی جاری خواهرش ؟! بخدا خاله نسرین حق داره با مامان قهر باشه ،حالا منم از همه عالم شدم عاشق پسر خاله نسرین ، عاشق پویا ....بابا و عموامیر حرفی ندارن اما این دو تا خواهر محاله کینه هاشون رو بذارن کنار .
نسرین و سیمین دو خواهر بودند که نسرین همسر امیر برادر بزرگتر محسن بود .
ازدواج سیمین با محسن آن هم در شرایطی که محسن متاهل بود باعث شده بود نسرین از خواهرش کینه به دل بگیرد زیرا خیلی ها از جمله طلعت ، این اتفاق را از چشم نسرین میدند و سرزنش میکردند و زندگی نسرین با این نیش و کنایه ها تلخ شده بود و گاه تهمت هایی میشنید مبنی بر اینکه برای ثروت خانواده ی زند نقشه دارند ....با وجود گذشت سالها از این قضیه هنوز دو خواهر با هم قهر بودند .
مهرسا لبخند زد و گفت:
-درست میشه شیما جون ، غصه نخور ...مهم تو و پویا هستین که همو دوست دارین .بلاخره راضی میشن، چرا کسی رو واسطه نمیکنید باهاشون حرف بزنه مثلا مامان من یا خاله مینا
-نمیدونی بابا چقدر با مامان حرف زده ، اما دریغ ...نرود میخ آهنی در سنگ
همان موقع بیتا به اتاق برگشت و رو به هردو گفت:
-بیاین شام آماده اس
بحث را خاتمه دادند و از اتاق بیرون رفتند .تا آخر مهمانی فکر مهرسا درگیر شیما بود ، دلش میخواست قدمی بردارد شاید مشکلش حل شود
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28


آخرشب بود و مهرسا در اتاقش مشغول درس خواندن بود، تشنه اش شد و از پشت میز مطالعه برخاست ، عینکش را از چشم برداشت و روی کتاب گذاشت . از اتاق بیرون رفت ،سمت آشپزخانه میرفت که پچ پچ های مادر و مهرداد به گوشش رسید ، قدم آهسته کرد تا متوجه اش نشوند و گوش کند .
چهار دست و پا از زیر اپن آشپزخانه تا نزدیک در رفت تا صدا را بهتر بشنود .
مریم خانوم با گلایه گفت:
-آخه پسرم ، چرا قبول نمیکنی ؟دایی محسن که بد تو رو نمیخواد !خب برو کارخونه حسابدار اونجا شو.
مهرداد نفسش را فوت کرد و گفت:
-مامان جان ، قربونت برم ، دایی محسن و دایی امیر خیلی لطف دارن ولی من کارم خوبه از حقوقم راضی هستم ، نمیخوام برم تو اون کارخونه که دو روز دیگه برم خواستگاری بیتا بگن خودمون بهش کار دادیم ،حقوق میدیم.
مادرش ابروها را بالا انداخت و گفت:
-وا .. چه ربطی داره ؟ پول مفت که نمیدن کار میکنی حقوق میدن، بعدم اگه واقعا بیتا رو دوست داری چرا نمیگی زودتر برم خواستگاری ؟
مهرداد دستی به موهای مشکی و مجعدش کشید و گفت:
-دلم میخواد اول مهرسا رو سر و سامون بدم ، خیالم راحت بشه یه دونه خواهرم خوشبخت شد بعد ازدواج میکنم
مادرش مصرانه گفت:
-مهرسا داره درس میخونه، معلوم نیست کی بخواد ازدواج کنه واسه تو دیر میشه .میخوای با دایی حرف بزنم ؟
مهرسا همانطور که غرق گوش دادن به حرفهای مادر و مهرداد بود ، یکدفعه گوشش کشیده شد و مهرداد را بالای سرش دید.صورتش از درد جمع شد و گفت:
-آخ آخ داداش ...ول کن تو رو خدا آی گوشم
مهرداد همانطور که گوش خواهرش رو آهسته میپیچاند با اخم شیرینی گفت:
-فال گوش وامیستی جغجغه؟!
مریم خانوم سری تکان داد و گفت:
-نه مثل اینکه حق با مهراده ...تو هنوز نیاز به مراقبت داری !فقط قد دراز کردی واسه من.آخه دختر نباید منو داداشت چهار کلام خصوصی حرف بزنیم ؟
مهرسا گوشش را که تازه از دست مهرداد خلاص شده بود ماساژ میداد و گفت:
‌-حالا مگه چی میگفتین ؟کل حرفهایی که فهمیدم این بود که دایی از مهرداد میخواد بره کارخونه حسابدار اونجا بشه ، مهردادم نمیره...اوم بعدم مهرداد خان بیتا رو دوست داره .
مهرداد با تاکید گفت:
-باز فردا نری اینارو صاف بذاری کف دست نازگل ، اونم کل فامیل رو خبردار کنه !
با شیطنت چشمکی به برادرش زد و گفت:
-نه بابا فردا چرا ؟ الان بهش پیامک میدم
بلند خندید و مهرداد سر تکان داد و گفت:
-درد ....جغجغه ی فوضول
****
مینا خانوم میز شام را آماده میکرد .دیس پلو را روی میز گذاشت و صدا زد:
-بچه ها بیاین شام ، آقا عارف شام آماده اس
لحظه ای بعد همگی دور میز شام جمع شدند .در سکوت غذا میخوردند که آقا عارف همانطور که برای خودش سالاد میکشید گفت:
-جمعه سالگرد داداشم علی و خانومشه .صبح زودتر بیدار بشین بریم سر خاک
با گفتن این حرف بچه ها همزمان و با صدایی کشیده گفتند:
-وای نه
نیما با اعتراض گفت:
-از اول هفته زود بیدار میشیم که درس و کلاس داریم ، یه روز جمعه رو هم نمیتونیم بخوابیم ؟!
نازگل هم به طرفداری از برادرش گفت:
-راست میگه بابا نمیشه ما نیایم؟! اولین سالگرد که نیست !بیست سال بیشتر گذشته...
اخمهای آقا عارف در هم رفت و گفت:
-نه نمیشه ، منم دو روز دیگه مردم فراموشم میکنید و دیگه نمیاین ؟
نازگل بلافاصله گفت:
-چرا میایم ولی نه صبح روز جمعه...
مینا خانوم لــ*ب گزید و پشت دستش زد و با تشر گفت:
-نازگل...یه خدایی نکرده ، دور از جونی چیزی !حیا نداری تو دختر؟
نازگل شرمگین لــ*ب گزید و زیر چشمی به پدر و مادر نگاهی انداخت و گفت:
-خب ببخشید دور از جون !ولی خدایی آخه این چه رسمشه ؟عمه عفت زنده اس سالی یه بار به زور سرخاک عمو یا خونه آقابزرگ و خانوم بزرگ میبینمشون .اونوقت یه عمو علی داشتیم من تو قنداق بودم رفته به رحمت خدا ...حالا هی هر سال واسش مراسم بگیرید برید سرخاک .آدما تا زنده ان باید هوای همو داشته باشن .
مادر با کلافگی گفت:
-دختر جون رابطه ی بابات و عمه عفت به خودشون مربوطه ، یه کلام بهتون گفتیم جمعه صبح حاضر باشید میریم بهشت زهرا بگید چشم .بحث نکنید غذاتونو بخورید.
نازگل که قانع نشده بود پشت چشمی نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد.
عمه عفت خواهر بزرگتر آقا عارف بود ، زنی جدی و اخمو ...کمتر پیش می آمد بخندد یا با کسی حرف بزند ، سه پسر داشت به نام های آرمان ، آرتان و آرمین.
نازگل شیفته و دلبسته ی آرتان پسر دوم عمه خانوم بود که مامور نیروی انتظامی بود و ستوان .برخلاف چهره ی اخمو و جدی و آن هیکل ورزیده که مختص شغلش بود در جمع های خانوادگی پسری شوخ و خنده رو بود و دل مهربانی داشت و همین خصلت هایش بود که نازگل را شیدا و شیفته کرده بود .
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
صبح روز سه شنبه بود ، دانشجوها در کلاس حاضر بودند و منتظر آمدن استاد.
نازگل چشم چرخاند و دور تا دور کلاس را نگاهی انداخت همه ی بچه ها آمده بودند اما خبری از شهنام نبود ، مطمئن بود تا چند لحظه ی دیگر سر میرسد .
شیطنتش گل کرد و فکری به سرش زد تا اذیتش کند .صندلی های تک نفره طوری چیده شده بود که یک راه از وسط کلاس بود تا از آنجا به آخر کلاس بروند و دو طرف صندلی ها نزدیک هم چیده شده بودند . نازگل که ردیف اول بود صندلیش را دقیقا جلوی راه گذاشت و نشست .
همانطور که حدس میزد لحظه ای بعد شهنام وارد شد .تیپ و قیافه اش را از نظر گذراند ، پیراهن اسپرت آبی رنگ و شلوار کتان مشکی و کیف دوشی .
دخترک بازیگوش درست سر راهش نشسته بود ،شهنام چند قدم جلو آمد و مؤدبانه گفت:
-ببخشید خانوم ، سرراه نشستید ، میشه صندلی رو بکشید کنار ؟
خودش را سرگرم مطالعه نشان داد و توجهی نکرد ، دوباره صدای بم و مردانه اش بلند شد و این بار با اعتراض گفت:
-خانوم محترم ، میشه بلند شین ؟
با خونسردی لبخندی محو زد و باز هم توجهی نکرد ....شهنام زیر لــ*ب گفت:
-باشه ، خودت خواستی ..
نازگل زیر چشمی نگاهش میکرد ، منتظر عکس العملش بود که دید کیفش را روی صندلی کناری گذاشت . لحظه ای کوتاه نگاهش کرد و ناغافل با یک حرکت صندلی و دختر را با هم مثل پر کاه بلند کرد و کنار گذاشت .کلاس همهمه شد و همه میخندیدن...نازگل با دهـ*ن باز از تعجب نگاه میکرد ، اصلا به فکرش نمیرسید شهنام چنین کاری بکند ! شهنام کیفش را برداشت و با لبخند پیروزمندانه ای نگاهش کرد و به انتهای کلاس رفت و نشست ، فرگل با نگاه سرزنش کننده ای برای خواهرش سر تکان داد و زیر لــ*ب به سبک سری هایش بدو بیراه میگفت .
با اینکارش نازگل بیشتر از قبل با شهنام دشمن شد و خواست هرطور شده کارش را تلافی کند .با آمدن استاد ساکت شدند و همهمه خاتمه یافت.
بعد از تمام شدن کلاس مهرسا که انگار از قبل پشت در منتظر بود با رفتن استاد بلافاصله وارد شد و با ذوق و هیجان به طرف دختر خاله هایش رفت .
-سلام سلام سلام....نازگل نمیدونی چیشده .وای از خوشحالی میخوام جیغ بزنم
با دیدن بی تفاوتی و سردی دو خواهر که جواب سلام هایی بی حوصله دادند ، ذوقش پرید و گفت:
-چیشده ؟چرا دوتا تون پنچرین؟سلام کردما!
فرگل با حرص لــ*ب گزید و همانطور که جزوه اش را داخل کوله میگذاشت گفت :
-هیچی بابا ...این نازگل با کاراش آبرو نذاشته واسه من بخدا
نازگل معترض گفت:
-عه فرگل ...من چکار به تو دارم چرا آبروی تو بره ؟
دستش را بالا برد و مقابل صورتش تکان داد گفت:
-خیر سرم خواهرمی خب ، هر کار کنی تربیت خانوادگی منم زیر سوال میره
مهرسا که کاملا گیج شده بود و از حرفهایشان چیزی نمی فهمید گفت:
-میشه به منم بگید چیشده ؟
فرگل نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
-خانوم صندلیش رو کشیده آورده درست جلوی راه بچه مردم گذاشته ، طرف هر چی هم میگه پاشو ...اعتنا نمیکنه. اونم یک کاره نازگل رو با صندلی برداشت گذاشت کنار
با این حرف شلیک خنده ی دخترها توجه تمام کسانی که هنوز در کلاس بودند را جلب کرد .فرگل سر تکان داد و با ملامت گفت:
-من جای تو بودم الان از خجالت مرده بودم
و بعد کوله رو برداشت و به مهرسا گفت :
-میدونم شما دو تا باز کلی با هم حرف میزنید ، من میرم سلف شما هم بیاین
با قدمهایی بلند از خواهر و دختر خاله اش جدا شد، مهرسا که هنوز ته مایه ی صدایش خنده داشت گفت:
-حالا چرا نشستی سرراهش ؟چکارت کرده بود ؟
-هیچی بابا ، خوشم نمیاد ازش ، مغرور و قلدره
-چه بدبختیه اون که تو باهاش چپ افتادی
-‌حالا بیخیال ...تو چی میخواستی بگی اینقدر ذوق داشتی؟!
-آها....مهرداد فردا میخواد با فرزام و سامیار بره شمال جمعه عصر برمیگردن ، منم میخوام برم تو نمیای ؟
نازگل ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت:
-وا ، سه تا پسر میخوان برن تفریح تو کجا دنبالشون؟
مهرسا با سر انگشتان آهسته به پیشانی نازگل زد و گفت:
-دیوونه ای ، فرزام خواهرش فرانک رو میاره ، منم از بیتا و شیما خواستم بیان .
نازگل ابرو بالا انداخت و گفت:
-وای خوش بحالتون ، مطمئنم بهتون خوش میگذره کاش میشد بیام ولی جمعه سالگرد عمو علی و خانومشه بابا ناراحت میشه نریم
-ای وای ..چقدر بد شد
-حالا بیتا و شیما که هستن برو خوش باش .راستی از این موقعیت هم استفاده کن واسه قضیه ی فرزام.
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
مهرسا برای این سفر لحظه شماری میکرد و دل توی دلش نبود .شب از ذوق زیاد خوابش نمی برد تا نیمه های شب بیدار بود. بلاخره روزی که انتظارش را می کشید فرا رسید. با وسواس تمام لباسهایش را انتخاب کرده بود ،شیک ترین و بهترین لباس هایش .
چمدان کوچکی از لباس های خودش و مهرداد را آماده جلوی در گذاشته بود. شلوار جین سفید با پالتو و کتانی های کرم رنگ پوشیده بود .
شهاب ، شیما و بیتا هم آمده بودند ، از مریم خانوم خداحافظی کردند و هر دو ماشین حرکت کردند ، در رستورانی بین راهی برای صرف ناهار قرار گذاشته بودند تا فرزام ، فرانک و سامیار هم به جمعشان اضافه شوند .
طبق قرار در طول مسیر با هم همسفر شدند .آبان ماه بود و هوا خنک و دلپذیر....درختهای تنومند و سر به فلک کشیده با برگهای زرد و نارنجی و قرمز.
عطر دلنشین بهارنارنج که در فضا پیچیده بود .کمتر پیش آمده بود که مهرسا پاییز سفر برود و این سفر برایش تجربه ی جدیدی بود .
ساعاتی بعد به ویلای فرزام رسیدند و تک تک ماشین ها وارد حیاط ویلا شدند .
ویلایی بزرگ و زیبا ، پر از درخت های پرتقال و نارنج ...
بید مجنونی که زیر سایه اش آلاچیق بود و دو آبنمای بزرگ در دو طرف حیاط .
چمدان ها را از ماشین ها بیرون آوردند و وارد ساختمان ویلا شدند. طبقه ی همکف دو اتاق داشت و دکور پذیرایی سرویس مبلمان سفید و مشکی داشت.
گوشه ی سمت راست سالن پله داشت و طبقه ی بالا چهار اتاق دیگر بود .فرانک دخترها را به طرف اتاق های بالا راهنمایی کرد . شیما و مهرسا با هم یک اتاق بودند و فرانک و بیتا هم یک اتاق .
ساعتی از آمدنشان به ویلا میگذشت ؛ مهرسا در اتاق تنها بود ، حسابی حوصله اش سر رفته بود ، کنار پنجره رفت و نگاهی به حیاط انداخت ؛ کسی نبود ، پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید و عطر دل انگیز عصر پاییزی را به ریه هایش فرستاد .صدای صحبت کردن آهسته ای به گوشش رسید . سرک کشید و پایین پنجره را نگاه کرد ، مهرداد و بیتا با فاصله ی کمی از هم روی پله نشسته بودند و صحبت میکردند.مهرسا از دل بیتا خبر نداشت اما خوب میدانست مهرداد چقدر شیفته ی بیتاست و مطمئن بود الان که با این فاصله ی کم با عشقش هم کلام شده در دلش غوغایی به پاست.لــ*ب گزید و باز هوس شیطنت کرد ! نگاهی به اطراف اتاق انداخت و پارچ آب که روی پاتختی بود به چشمش خورد . پارچ را برداشت و رفت لــ*ب پنجره ..لبش به خنده کش آمد و تمام آب داخل پارچ را روی سر مهرداد و بیتا خالی کرد ، بیتا شروع به جیغ زدن کرد و مهرداد سریع از جا بلند شد و بالا را نگاه انداخت ، مهرسا با شیطنت خندید و سریع پنجره را بست ، مطمئن بود که الان مهرداد به حسابش میرسد دوید تا در را قفل کند اما خبری از کلید پشت در نبود، مضطرب نگاهی به اطراف انداخت و از اتاق بیرون دوید. بی هدف در یکی از اتاق ها را باز کرد تا پنهان شود ولی به محض باز کردن در چشمش به شهاب افتاد ، بالاتنه اش بــ**رهنه بود و دست بر کمربند شلوارش داشت، از دیدن شهاب با آن وضعیت جیغ بلندی کشید و عقب گرد کرد تا فرار کند که محکم به کسی برخورد کرد ؛ برای لحظه ای همه جا جلوی چشمهایش تیره و تار شد.
چشم که باز کرد خودش را در آغـ*وش سامیار دید. از خجالت زیاد زبانش بند آمده بود، فکرش را هم نمیکرد با یک شوخی ساده اینهمه هیاهو شود ! به خودش آمد و سریع از سامیار فاصله گرفت .
با این سر و صداها همه از اتاق ها بیرون آمدند ، نگاه سامیار و بقیه به داخل اتاق بود که شهاب با عجله لباس تنش میکرد. مهرداد و بیتا که سر تا پا خیس بودند هم رسیدند ، همه هاج و واج به هم نگاه میکردند و هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاده!
مهرسا خجالت زده از نگاه های فرزام و سامیار و بقیه به سمت اتاقش دوید .لبه ی تخت نشست و صورتش را بین دستهایش گرفت ...قلبش تند میزد و به افتضاحی که بار آورده بود فکر میکرد
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
لحظه ای نگذشت که مهرداد ، فرانک و شیما هم وارد اتاق شدند ؛ فرانک با تعجب گفت:
-مهرسا چه خبر بود ؟ شهاب چکار میکرد ؟تو چرا از اتاق شهاب با اون عجله و ترس فرار کردی ؟
مهرسا لــ*ب گزید و گفت :
-هیچی شهاب بنده خدا کاری نکرده ، من میخواستم مهرداد و بیتا رو اذیت کنم از پنجره ی اتاقم آب ریختم. بعد واسه فرار از دست مهرداد خواستم تو یکی از اتاقا قایم بشم که از شانس بدم شهاب داشت لباس عوض میکرد ، خجالت کشیدم و جیغ زدم فرار کردم بقیه اش رو هم که دیدی
فرانک و شیما پقی خندیدند و فرانک گفت :
-‌بله دیدیم ، ولی چیزی که ما دیدیم شهاب بود که تند تند لباس می پوشید و تو که فرار کردی .همه فکر دیگه ای به سرشون زد!
مهرداد سر تکان داد و گفت :
-بهت میگم جغجغه واسه همینه ! تمام ویلا تو آسایش و استراحت بود ، ببین چه بلبشویی راه انداختی
با خجالت گفت:
-ببخشید ، فقط میخواستم شوخی کنم
-عیب نداره ، ولی فکر نکن تموم شده به وقتش منو بیتا تلافی میکنیم
شیما گفت:
-من برم به بقیه بگم سوءتفاهم رفع بشه
با رفتن شیما و فرانک لحظه ای بعد صدای خنده ی فرزام و سامیار هم بلند شد .
شب همگی زیر آلاچیق جمع شدند.بساط منقل و کباب و جوجه به پا بود ...پسرها مشغول آماده کردن کباب بودند و دخترها دور آتش جمع شده بودند و بگو بخند داشتند.
فرانک کنار مهرسا نشسته بود ، آرام کنار گوشش گفت:
-میگم داداشت بیتا رو دوس داره مگه نه ؟!
مهرسا ابروهایش را درهم کشید و گفت:
-کی بهت اینو گفته؟
یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:
-لازم به گفتن نیست ، تابلوئه خودم فهمیدم ...خیلی حواسش بهش هست و دور و برش میپلکه
لبخند روی لــ*ب مهرسا نشست و گفت:
-خب آره ، دوسش داره
فرانک نگاهش غمگین شد و گفت :
-داداش منم یه روز همینجوری عاشق بود ، ولی قسمتش نشد .دختره ازدواج کرد از اون موقع دیگه فرزام هیچ دختری به چشمش نیومد. مامان و بابا خیلی اصرار دارن ازدواج کنه اما فرزام موافق نیست.خداکنه داداش تو به عشقش برسه .
با شنیدن این حرفها نفس در سینه ی مهرسا حبس شد ، ضربان قلبش بالا رفت و تمام بدنش داغ شد .ناامیدی تمام وجودش را گرفت .بغض به گلویش چنگ میزد و دستهایش مشت شد و ناخن هایش را به کف دست فشار میداد ، سعی داشت ظاهرش را حفظ کند تا فرانک متوجه آشفتگی اش نشود ، تلخندی زد و گفت:
-امیدوارم یه روز دوباره عاشق بشه و سر و سامون بگیره
بیتا صدا زد :
-فرانک ، مهرسا ...بیاین شام آماده اس
مهرسا که فضای به وجود آمده برایش خفقان آور بود ، با صدای بیتا سریع از جا بلند شد و گفت:
-‌بریم ، شام سرد میشه
در بین راه نفس های عمیق میکشید تا بغضش را مهار کند ، اما انگار حریف نبود ، نم اشک گوشه ی چشمش را خیس کرده بود .وارد ساختمان ویلا شد و سمت توالت رفت.
در را که بست اشکهایش ریخت ، شیرآب را باز کرد و به صورتش آب زد. به آینه ی مقابلش نگاه کرد و آهسته زیرلب زمزمه کرد:
-درسته فرزام عاشق بوده ولی اون دختر که الان نیست ازدواج کرده ، من فرزام رو بدست میارم ، من ناامید نمیشم دلش رو بدست میارم.
به جمع برگشت و سعی داشت با لبخندهایی تصنعی غم درونش را پنهان کند . ساعت به کندی میگذشت و مهرسا دلش میخواست زودتر به اتاقش پناه ببرد و تنها باشد . ساعاتی بعد از شام بود ، مهرسا هندزفری گذاشته بود و روی تختش زانوبغل گرفته بود ، به حرفهای فرانک فکر میکرد .اصلا متوجه نشد چه موقع مهرداد و بیتا وارد اتاق شدند ،گوشی هندزفری را از گوشش بیرون آورد و گفت:
-کاری داشتین ؟
مهرداد و بیتا با لبخند به هم نگاه کردند و مهرداد در کثری از ثانیه خواهرش را بـ*غـل گرفت و از روی تخت بلند کرد ، گفت:
-حالا دیگه منو بیتا رو خیس میکنی آره؟اینم تلافی...
مهرسا شروع به دست و پا زدن کرد اما حریف دست های قوی و هیکل درشت برادرش نبود .
-مهرداد ..تو رو خدا ...ولم کن
مهرداد بی توجه به دست و پا زدن های خواهرش او را به سمت حمام برد و داخل وان گذاشت .بیتا بلند بلند میخندید و شیر آب را باز کرد و سرتاپای مهرسا را حسابی خیس کرد.
این شوخی و آب بازی کمی حالش را بهتر کرد و برای لحظاتی غم فرزام را فراموش کرد .
 
Negar_s_m

Negar_s_m

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/4/20
14
110
28
نیمه شب بود و سکوتی سنگین ویلا را فراگرفته بود ، همگی خواب بودند. مهرسا هرچقدر از این پهلو به آن پهلو میشد نمیتوانست لحظه ای بخوابد ، فکر فرزام خواب را از چشمانش ربوده بود .دلش آرام و قرار نداشت...کلافه از جا بلند شد ، دستی به صورتش کشید و نگاهی به ساعت کوچک رومیزی انداخت .ساعت از دو گذشته بود ، پالتوی کلاه دار کرم رنگش را برداشت و تنش کرد . آهسته از اتاق بیرون رفت.
وارد حیاط شد ؛ سرما در وجودش رخنه میکرد سرش را در یقه ی پالتو فرو برد و دستهایش را توی جیب جمع کرد ، به طرف آلاچیق رفت و زیر چراغ روشنش نشست ...سرش را بالا گرفت و به آسمان چشم دوخت .
لحظه ای بعد صدای قدم های کسی روی شن ریزه های کف حیاط به گوش رسید ، برگشت پشت سرش را نگاه انداخت، فرزام با گرمکن طوسی رنگی که به تن داشت به سمتش می آمد .ریتم قلبش تند شد ، اصلا انتظار آمدنش را نداشت. لبخند به لــ*ب داشت.
-خلوتت رو که بهم نزدم
هول شده بود و با دستپاچگی گفت:
-اوم...نه . نه ...اصلا. فقط خوابم نمی برد اومدم بیرون.
نشست روی نیمکت ...دستهایش را دو طرفش حائل کرد و تکیه داد .نگاهش به ماه بود و گفت:
-میگن شبا که خوابت نمیبره یه نفر داره بهت فکر میکنه .
مردد بود در گفتن حرفش ، دل به دریا زد و لــ*ب گشود:
-ولی من خودم دارم به یکی فکر میکنم.
لبخند روی لبهای فرزام نشست
-خب من چرا نمیتونم بخوابم ؟ نه به کسی فکر میکنم نه کسی هست که بهم فکر کنه.
مهرسا نیم نگاهی انداخت و آهسته لــ*ب باز کرد:
-هست. شاید تو ازش خبر نداری یا اصلا متوجه نیستی
-نه بابا...من تو هفت آسمون یه ستاره هم ندارم
مهرسا بغضش را بسختی نگه داشته بود.
-داری .ولی حواست بهش نیست . شاید اینقدر کوچیکه که اصلا به چشمت نمیاد
موشکافانه نگاهی انداخت و پرسید:
-مثلا کی میتونه باشه ؟
چند لحظه مکث کرد ...نفسش در سینه حبس شده بود ، از جا بلند شد و با صدایی که به زحمت شنیده میشد جواب داد:
-‌مثلا...مثلا من
تا فرزام به خودش بیاید و حرف مهرسا را حلاجی کند ، دخترک با قدمهایی تند از او دور شد
مات زده نگاهش میکرد ، زیر لــ*ب آهسته گفت:
-این..این دختر چی گفت؟! منظورش چی بود ؟ یعنی بهم علاقه منده؟!
فرزام باور نمیکرد که مهرسا اینقدر ساده به علاقه اش اعتراف کرده باشد. دختری که تا به حال حتی لحظه ای به او فکر نمیکرد ، فقط خواهر رفیقش بود و تمام. مهرسا اصلابه دختر رویاهایش شباهتی نداشت . زیبایی اش معمولی بود و خانواده ای در حد متوسط . اما فرزام بلند پرواز و زیاده خواه بود .عشق سابقش در زیبایی بی نظیر بود و از خانواده ای مرفه و سرشناس .
وقتی از علاقه ی مهرسا به خودش با خبر شد تنها حسی که به او منتقل شد دلسوزی بود ، دلش نمی خواست مهرسا ضربه ی روحی بخورد و حس شکست داشته باشد . فکرش درگیر شد تا چاره ای پیدا کند که مهرسا دل از او بردارد.

***

صبح روز جمعه بود و خانواده ی عارف نعیمی آماده ی رفتن به بهشت زهرا بودند برای بیست و دومین سالگرد فوت علی و همسرش .
نازگل شب گذشته از شوق اینکه میتواند تا چند ساعت دیگر آرتان را ببیند خواب به چشمانش نیامده بود و هر ساعت و هر لحظه که به این دیدار نزدیکتر میشد دلش بی قرارتر میشد.
به بهشت زهرا رسیدند ، خانواده ی عمه عفت ، آقابزرگ و خانوم جون را از دور میدید .
نگاه مشتاقش میگشت بین جمعیت تا آرتان را ببیند ، قلبش بی امان میتپید و بلاخره نگاهش به یک جفت چشم عسلی که تمام دنیایش بود گره خورد . آرتان و آرمان نزدیک خانوم جون ایستاده بودند . همه مشغول به سلام و احوالپرسی شدند و وقتی میخواست به آرتان سلام کند انگار که قلبش میخواهد سینه را بشکافد و بیرون بیاید . گونه هایش گر گرفته بود ، کنار فرگل روی یکی از صندلی ها نشست . مشغول فاتحه و قرآن خواندن بودند . زیر چشمی همه را از نظر گذراند و به آرتان رسید ، او هم همزمان سرش را بالاگرفت و نگاهشان به هم قفل شد ، لبخند محوی روی لبهای آرتان نقش بست .برای لحظه ای بازوی نازگل درد گرفت و صورتش از درد جمع شد . فرگل که از بازویش نیشگون گرفته بود کنار گوشش آهسته گفت:
-ببند نیشتو نازگل ، چشاتم درویش کن عمه بدجور داره نگاتون میکنه
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 3 Votes