درحال نگارش رمان دخترشرور|محدثه فارسی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Mohadeseh.f
  • تاریخ شروع
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#1
به نام خدایی که در این نزدیکی است...

نام رمان: دخترشرور

نام نویسنده: محدثه فارسی

ژانر: طنز، پلیسی، عاشقانه
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه:


یه دختر بد، بد بده دیگه... از نظر اخلاق و رفتار، شیطونی بیش از اندازه و آزار مردم باعث خوشحالیش میشه... ولی یهو همه چی تغییر می کنه و عاشق می شه، تصور کنید همچین دختری عاشق بشه، واویلا... آیا دوست دارید نتیجش رو ببینید و بخندید؟ پس با ما همراه باشید

پایان خوش

مقدمه:

من یه دختر بدم، زیاد با اعصابم بازی بشه ممکنه دست به کارای خطرناک بزنم... کاری برای زندگی نمی کنم، می شینم یه گوشه و به بازی هاش نگاه می کنم!

از دور قشنگ تر به نظر میام ولی از نزدیک کسی ام که تحمل موندن باهاش رو نداری، نمی ذارم کسی من رو بین دو گزینه قرار بده، یا من یا هیچکس...

افکارم بَده، مثل خودم؛ از من نخواه خوب باشم چون عواقبش پاچه گیره...

و در آخر اضافه می کنم"من دختر بدیم، با من نگردید"!
پ.ن: این رمان خیلی متفاوته
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
494
1,338
93
تهران
#2
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#3
بسم الله...

قیافم و کج کردم و گفتم:

من _ قیافش و توروخدا، آخه بگو لامصب تو به این جذابی چرا انقدر حزب اللهی هستی؟

سوگند در تایید حرف من گفت:

سوگند _ واقعانم، حیفه به خدا... آخه ببین چه تیکه ایه!

آدامسم رو باد کردم و محکم ترکوندم که سوگند چپ چپ نگاهم کرد! برگشتم سمتش و گفتم:

من _ ولی می دونی اصلا ازش خوشم نمیاد، اصلا از آدم های اینجوری بدم میاد می دونی که؟

ایشی زیر لــ*ب گفت و ادامه داد:

سوگند _ نه توروخدا بیا و خوشت هم بیاد، پسره ی خشک نچسب.

یهو سوگند برگشت و پشت سرم رو نگاه کرد و سریع بلند شد و بعد از زدن چشمکی ازم دور شد، اخمام رو در هم کشیدم و پام و انداختم روی اون یکی پام... کنارم نشست و با لبخند نگاهم کرد!

من _ الان اومدی منت کشی؟

خندید و چشمای نافذ مشکیش رو دوخت توی چشمام و گفت:

_ مگه میشه قهر شما رو تحمل کرد خانومی؟

لبم داشت به لبخند کش میومد ولی با هر زوری بود نگهش داشتم و اخمم رو حفظ کردم.

من _ کار همیشته، رفتارای اشتباه می کنی و آخر سرم میای تا من و خر کنی... ولی این دفعه کور خوندی آقا سیاوش!

سیاوش با خنده خواست دستش رو بندازه دور گردنم که سریع گفتم:

من _ هوی، بکش بابا.

اخمای سیاوش در هم رفت ولی سعی کرد با لحن آرومش از دلم در بیاره...

سیاوش _ ای بابا، خانم خانما مثل اینکه حسابی قاطی کردیا... خب من غلط کردم خوبه؟

لبخندی از روی غرور و بدجنسیم روی لبم نشست، فکرش رو بکنید پسر جذاب و پولدار و مغرور دانشگاه اینطوری به پای من افتاده، از وقتی وارد دانشگاه شدم چشمای سیاوش دنبال من بود، یه جوری میگم از وقتی وارد دانشگاه شدم انگار چند سال می گذره، همش یک سال می گذره و از اون موقع من با سیاوش رفیقم، اصلانم دختر خوبی نیستم که پاک باشم و با هیچ پسری دوست نباشم و ال و بل هم نباشم، با پسر دوست می شدم ولی فعلا با سیاوشم و سیاوش هم قصد جدیش ازدواجه!
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#4
البته ناگفته نماند که منظورم از پاک نبودنم این نیست که من دختر اهم اهمی باشما اصلا، در حد رفاقت بابا، وگرنه اون که دیگه استغفرالله!

لبام رو غنچه کردم و گفتم:

من _ راجع بهش فکر می کنم.

سیاوش خندید و به صورتم زل زد، آروم با اون صدای مردونه و جذابش که دخترای آویزون دانشگاه عاشقش بودن گفت:

سیاوش _ من عاشقتم دیوونه، عاشق اون چشمای آبیت... دلم نمی خواد نگاه هیچ عوضی روی تو بشینه!

نگاهم رو بی حوصله ازش گرفتم، ما رو کشته با این حرفاش... اصلا به قیافش نمی خوره ولی غیرتیه، رفیقاش میگن روی دوست دخترای قبلی دوروزش اینجوری نبوده، من که اصلا خوشم نمیومد از این ادو اطوارا و غیرتی بازیا، آدم باید روشن فکر باشه!

چشمم به کوه غرور دانشگاه افتاد، همین پسر حزب اللهی خودمون، لامصب عجب بدن تیکه ای داره، قیافش رو که اصلا نگو... آخه بگو لعنتی چرا اینکار رو می کنی با خودت؟ جدی و خشکه و به هیچ دختری نگاه نمی کنه، دکمه های لباسشم تا آخر می بنده، با صدای سیاوش که من رو صدا می زد برگشتم و گیج نگاهش کردم:

من _ هوم؟

گله مند گفت:

سیاوش _ تو داری به اون پسره اومول نگاه می کنی؟

اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم:

من _ تو به من شک داری؟ هنوز کار دیشبت یادم نرفته ها.

سریع بلند شدم مانتوم رو صاف کردم، مانتوی کوتاه و تنگم، شلوار تنگ و چسبونی پوشیده بودم با آل استارای خوشگل سفیدم، مقنعم رو یکم کشیدم پایین تر، با حجاب نبودم ولی مثل بعضی از دخترای عقده ای دیگه شورش رو درنمیاوردم!

کولم رو جا به جا کردم و بی اهمیت به سیاوش که با اخم نگاهم می کرد راه افتادم به سمت کلاس، پسر حزب اللهیه درست جلوی من راه می رفت، وای خدا هیکلش توی گلوم گیر کرده! سیاوش دنبالم اومد و دستم رو گرفت، چیزی نگفتم بهش چون برام مهم نبود!

وارد کلاس شدیم و پسره ردیف اول نشست و منم صندلی کنارش و سیاوش کنارم، برگشت سمتم و گفت:

سیاوش _ هانا؟

برگشتم سمتش و عصبی گفتم:

من _ ساکت شو سیاوش، مگه به من قول ندادی هرجا رفتی بهم بگی؟ دیشب هرچی بهت زنگ می زدم یا اشغال بودی یا در دسترس نبودی یا در حال مکالمه بودی، به دوستت زنگ زدم میگه رفتی مهمونی!

لبش رو گزید و آروم گفت:

سیاوش _ هانا جان عزیزم، می خواستم بهت بگم ولی به خدا یهویی شد.

خواستم حرفی بزنم که با ورود استاد دهنم و بستم، سیاوش قیافه خیلی جذابی داشت، صورتی سفید با ته ریش های مناسب، دماغ عملی با ابروهای خدادادی هشتی... البته از نوع مردونش، چشمای پاچه گیر مشکی داشت و موهای مجعد مشکی! هیکلشم روی فرم بود، در کل بگم خوشگل بود و آرزوی هر دختری!

تمام مدت حواسم به درس نبود و به سیاوش بود، رابطم با سیاوش برام مهم بود و به قول خودش تصمیم ازدواج داشتیم ولی نمی دونم چرا حس می کنم بعضی چیزها رو از من پنهون می کنه و این باعث میشه یکم اعصابم بهم بریزه!
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#5
با صدای استاد جوونمون که شاید 40 سال داشت سریع نگاهش کردم.



استاد _ حواست کجاست دختر؟



لبم رو گزیدم و گفتم:



من _ همین جا استاد.



نگاه مسخره ای بهم انداخت و گفت:



استاد _ منم که اون موجود چهارپا، این ترم من به هیچ کس رحم نمی کنم، در جا می اندازم!



پوزخندی زدم، اصلا حوصله ی همچین استادایی رو نداشتم، با لحن مزخرفی گفتم:



من _ ازتون بیشتر از این هم انتظار نمیره، البته بگم برای من مهم نیست چیکار می خواید بکنید!



می خواستم بگم چه غلطی می خوای بکنی ولی ممکن بود لج کنه و کلا نابودم کنه این ترم!



با عصبانیت گفت:



استاد _ زبون درازی بسه، اسم این دختر چیه؟



هه، اینم استاده که اسم دانشجوش نمی دونه؟ نمی دونم بچه ها از خودم می ترسیدن یا از سیاوش که حرفی نمی زدن، ولی با صدای نکره ی یه نفر که از کنار گوشم بلند می شد حرصی نگاهش کردم.



_ براتی استاد، هانا براتی!



کثافت بسیجی، چه قدر من از این بدم میاد، برگشت و یه نگاه خشک بهم انداخت و بعد با غرور نگاهش رو گرفت، خودکار داشت توی دستم له می شد!



استاد به سمت دفترش رفت و اسمم رو نوشت، دندونام رو روی هم می فشردم و سیاوش سعی داشت آرومم کنه!



شانس آوردم که کلاس همون موقع تموم شد، با صدای آرومی گفتم:



من _ سیاوش من گشنمه، برو یه ساندویچ بگیر تا من بیام.



سرش رو تکون داد و بعد از انداختن یه نگاه خشماگین به پسربسیجیه از کلاس رفت بیرون، کلاس تقریبا خالی شده بود و این پسره تازه بلند شد بره که پریدم و جلوش رو گرفتم، در و بستم و نگاه شرورم و دوختم توی چشماش، نگاهش رو انداخت زمین و گفت:



_ برید کنار لطفا.



آروم گفتم:



من _ تو فکر کردی کی هستی؟ غلط کردی که اسمم رو به استاد گفتی دستمال!



نفس عمیقی کشید و جوابی هم نداد، یه تای ابروم و انداختم بالا و به سمتش رفتم که رفت عقب، پوزخندی زدم و گفتم:



من _ چیه؟ لابد می خوای مثل فیلم پدر خودت رو از پنجره بندازی بیرون بچه مثبت؟



لااله الااللهی زیر لــ*ب گفت و سرش رو بلند کرد و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:



_ شر درست نکنید خانم براتی!
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#6
اون اسم و فامیلی من رو می دونست ولی من نمی دونستم، انقدر ازش بدم میومد که خوشم نمیومد حتی اسمش رو بدونم!

خواست دوباره بره که گفتم:

من _ هووو!

اخماش در هم شد و گفت:

_ هووو نه و رُهام نوری!

لبخند بدجنسی زدم و رفتم نزدیک تر و فاصلم رو باهاش کم کردم، سرش رو انداخته بود پایین، آروم و شرورانه گفتم:

من _ از من خوشت اومده که اسمت رو بهم میگی؟

نیم نگاهی بهم انداخت و زیر لــ*ب گفت:

رهام _ استغفرالله!

بعد با سرعت از کنارم رد شد و از کلاس رفت بیرون، لبخندم هنوز سرجاش بود... شرورانه خندیدم و از کلاس زدم بیرون، قیافه خجالت زدش توی ذهنم نقش بست، پسری با صورت گرد و سفید که چشمای سبز روشن داشت و موهای مشکی و مدل داده ای داشت و هیلکی رو فرم و تیکه تیکه ای! اصلا بهش نمی خورد انقدر خجالتی و بچه مثبت باشه... وارد حیاط دانشگاه شدم و به سمت سیاوش که روی نیمکت منتظر من نشسته بود رفتم، نشستم کنارش و دیدم که سرش توی گوشیشه، اخمام توی هم رفت و در یه آن گوشیش و از چنگش در آوردم، اعتراض کرد که با اخمم دهنش رو بستم!

مشغول گشت زدن گوشیش شدم، بهش مشکوک نبودما ولی از اینکه یکی جلوم باشه و با گوشیش ور بره متنفرم، خودم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم؛ دیدم خبری نیست که زود بهش برگردوندم، حالا اون اخماش در هم بود... یکی از ساندویچ ها رو گرفت سمتم و منم بدون هیچ حرفی ازش گرفتم، هنوز از ماجرای اون استاده حرصی بودم ولی به روی خودم نمیاوردم!

یه گاز گنده بهش زدم و برگشتم سیاوش و نگاه کردم که با اخم ساندویچش رو می خورد، شونه ای انداختم بالا و دوباره برگشتم و به بچه ها نگاه کردم و ساندویچم رو گاز زدم، با چشمم دنبال سوگند گشتم ولی خبری ازش نبود، نکبت معلوم نیست الان در حال مخ زدن کدوم پسره!

آخرین گازم رو هم زدم و آشغالش رو پرت کردم روی زمین(بی فرهنگ).

برگشتم سمت سیاوش و گفتم:

من _ من میرم دیگه.

بالاخره اخماش باز شد و با جدیت گفت:

سیاوش _ خودم می برمت.
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#7
مخالفت نکردم و به تکون دادن سرم اکتفا کردم، صبر کردم ساندویچش تموم شه و بعد با هم راه بیفتیم... کلاس نداشتم و باید برمی گشتم خونه!

بالاخره تموم کرد و بلند شد، با هم راه افتادیم به سمت پارکینگ، خیلی ها با حسادت، خیلی ها با خوشحالی، خیلی ها هم با حسرت به ما نگاه می کردن!

ولی برای من هیچ کدومش مهم نبود، مهم این بود که الان سیاوش برای من بود.

سوار ماشین خوشگلش شدم و کولم و گذاشتم روی پام، ماشین رو روشن کرد و از دانشگاه رفتیم بیرون... هنوز بینمون سکوت بود.

من _ سیاوش؟

نفس عمیقی کشید و آروم جوابم رو داد:

سیاوش _ جانم؟

لبم رو گزیدم و گفتم:

من _ از دستم ناراحتی؟

برگشت و مهربون نگاهم کرد، دستش رو بلند کرد و لپم رو کشید و گفت:

سیاوش _ نه وروجک، فقط خوشم نمیاد زیاد با این پسره، نوری دهـ*ن به دهـ*ن میشی... همین!

پس آقا فضولی کرده بودن، بله دیگه... هعی!

من _ خوب حرصم رو درمیاره، یه جوری رفتار می کنه انگار عقل کله و زیبا تر از اون توی این جهان هستی وجود نداره!

خنده آرومی کرد و به تکون دادن سرش اکتفا کرد، وسطای راه بودیم که یهو گفتم:

من _ ای وای، دمت گرم برو دم مدرسه هیربود، قرار بود برم دنبالش.

خنده ی بلندی کرد و گفت:

سیاوش _ چه قدر دلم براش تنگ شده.

لبخند زدم، سیاوش واقعا هیربود رو دوست داشت و به عینه می تونم بگم خانوادم از رابطه من و سیاوش خبر داشتن، چون می دونستن قرار ازدواج گذاشتیم، فقط یکم مادرم مخالفت می کرد که اونم از بس پررو ام برام مهم نیست!

به مدرسه که رسیدیم، از ماشین پیاده شدم و رفتم دم در مدرسه، مادرایی که منتظر بچه هاشون وایساده بودن یه طور عجیبی بهم نگاه می کردن انگار جن دیدن، والا!

زنگشون خورد و مثل گوسفند ریختن بیرون، چه قدر هم این پسر بچه ها هوار می زدن، هیربود و دیدم با دوستش امیرعلی داره میاد، نیششم تا کجا بازه و دندونای جلوش که افتاده رو نمایش میده... کلاس اول بود قربونش برم!

با دیدن من خوشحال دویید سمتم و منم با خنده بغلش کردم، امیرعلی هم دویید سمتم و با ذوق گفت:

امیرعلی _ سلام خاله!

دستم و کشیدم روی موهاش و گفتم:

من _ سلام عزیزم، خوبی؟

سرش رو تکون داد و هیربود با اون زبونش که تمام هفت جد و آبادم رو می ذاره توی جیبش گفت:

هیربود _ با سیا اومدی؟

سرفه ای کردم و به مادر امیر علی که داشت میومد سلام آرومی کردم و از کنارشون رد شدیم و همزمان جواب هیربود و دادم:

من _ آره جوجه!

هیربود دستاش رو از دستم آزاد کرد و دویید سمت ماشین و در عقب رو باز کرد و سوار شد، منم در جلو رو باز کردم و سوار شدم!

هیربود _ سلام سیا.

خندم رو خوردم و سیاوش با ذوق برگشت سمتش و گفت:

سیاوش _ سلام پهلوون، امروز چیکاره بودی داداش؟
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#8
لبخند روی صورتم نشست و با ذوق به لاتی حرف زدنشون خیره شدم.

هیربود _ هیچ کاره داشی، این یابوت رو روشن کن که حسابی گشنم.

یعنی به عینه زد سیاوش و جد و آبادش رو با خاک یکسان کرد، سیاوش با خنده نیم نگاه معنی داری بهم انداخت که خندیدم و راه افتادیم، تا خوده خونه این دوتا بهم بحث می کردن و من فقط می خندیدم، رفتارای هیربود به خودم رفته بود چون یه جورایی خودم بزرگش کرده بودم!

به خونه که رسیدیم هیربود دستش رو مشت کرد و کوبید به دست مشت شده سیاوش و با یه خداحافظی پیاده شد.

من _ دستت درد نکنه، خداحافظ عشقم.

خواستم پیاده شم که دستم رو محکم کشید و پرت شدم کنارش و یه بـ*ــوس محکم نشوند روی گونم، با اخم نگاهش کردم که شیطون گفت:

سیاوش _ خیلی چسبید، قابلت رو نداشت!

یه " پررو " نثارش کردم و بعد از خداحافظی از ماشین پیاده شدم، به در خونه که باز بود نگاه کردم و وارد شدم، این هیربود اصلا صبر نداره!

در و بستم و حیاط سرسبزمون که دارای سه تا درخت میوه و باغچه پر گل و تخته ای برای نشستن گوشه ی حیاط بود و رد کردم و وارد خونه شدم، وضع مالیمون بد نبود، عالیه عالی هم نبود... دستمون به دهنمون می رسید و این رو مدیون ارثیه پدر بزرگ و پدر خدابیامرزم هستیم!

تا وارد شدم سلام بلندی کردم که مامان از توی آشپزخونه جوابم رو داد، سریع با آستین مانتوم رژم رو کمرنگ کردم تا دوباره بهم گیر نده، وارد اتاق خودم و هاله و هیربود شدم و کیفم رو پرت کردم یه گوشه، اتاقمون بزرگ بود و خوشگل، سمت چپ تخت من و هیربود بود که دوطبقه بود و خیلی باحال، من طبقه پایین بودم و هیربود بالا، معمولا سمت خودش رو با عکسای بنتن و بتمن و مرد عنکبوتی پر کرده بود و منم عروسک و چیز های جیگیلی میگیلی گذاشته بودم، سمت راست اتاق هم تخت هاله بود، از این تخت های طبقه ای می ترسید برای همین یه تخت جدا داشت، روبه روی تختا هم سه تا کمد دیواری بود که مخصوص هرکدوممون بود و دیگه بقیه وسایل اتاق هم شامل دراور لوازم آرایش من و هاله و شونه و ژل موی هیربود بود، کلا اتاق باحالی داشتیم!

لباسام رو با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون، با اینکه با سیاوش ساندویچ خورده بودم ولی هنوزم گشنم بود، وارد آشپزخونه شدم و دیدم مامان آش ترخینه درست کرده، به به ای گفتم و ادامه دادم:

من _ مامان خانم چه کرده!

مامان لبخند مهربونی بهم زد و من نشستم پشت میز، برام آش کشید و گفت:

مامان _ دوباره با این پسره اومدی؟

وای الان دوباره می خواد بهم گیر بده، عادی گفتم:

من _ آره.

حرصی نگاه آبیش رو که هممون شبیه بهش بودیم رو دوخت توی چشمام و گفت:

مامان _ چند دفعه بهت بگم دختر من آبرو دارم؟ چرا حرف توی گوشت نمیره؟

نفسم و فرستادم بیرون و گفتم:

من _ مامان توروخدا الان کلید نکن روم!

خواست یه چیزی بگه که پشیمون شد، بهتر... فقط نگاهش رو دوخت به میز... مامان از وقتی که بابا مرده بیشتر به فکر مائه، یعنی قبلا هم بوده ها ولی الان بیشتر حساس شده؛ من اصلا نمی تونم درک کنم، من هم نیاز دارم با جنس مخالف ارتباط برقرار کنم و همکلام شم، برای همین اصلا هرچی مامانم میگه رو نمی تونم قبول کنم! بهش بی احترامی نمی کنما ولی در این موارد به حرفاش گوش نمیدم.
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#9
غذام رو که تموم کردم دیدم مامان هی داره دور خودش می چرخه، در حالی که من و هیربود روی مبل لم داده بودیم و برنامه کودک می دیدیم، پرسیدم:

من _ چیه مامان؟

زد روی دستش و گفت:

مامان _ امروز دوشنبست، هاله باید 12 بیاد خونه ولی الان یک و نیمه!

اخمام در هم شد، بلند شدم و رفتم توی اتاق، منم نگران شده بودم... خواستم لباس بپوشم برم دنبالش که صدای خنده شنیدم، رفتم لــ*ب پنجره و دیدم که هاله داره با یه پسر میاد، لبم رو گزیدم، حداقل حرف گوش نمیدم از این سن هم شروع نکردم به این غلط بازیا، از 15 سالگی شروع نکردم که، منتظر شدم بیاد بالا، زنگ خونه رو که زد از اتاق رفتم بیرون و منتظر نشستم روی مبل؛ مامان با نگرانی رفت سمت هاله که داشت میومد توخونه، سلام کرد و مامان با نگرانی گفت:

مامان _ دختر تو کجایی آخه؟

هاله با تعجب گفت:

هاله _ وا مامان، مدرسه بودم دیگه.

مامان صداش رو بلند تر کرد:

مامان _ الان میای؟ الان؟ این ساعت؟

هاله دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:

هاله _ ولم کن مامان!

خواست بره توی اتاق که داد زدم:

من _ وایسا ببینم.

خداروشکر از من می ترسید که وایساد، با دستم زدم روی ساعت مچیم و گفتم:

من _ تا این موقع کدوم گوری بودی؟

با تته پته گفت:

هاله _ م... مدرسه دیگه!

به طعنه گفتم:

من _ مدرسه آره؟

بلند شدم و با قدم های تند رفتم سمتش، انگشتم تهدید وار جلوی صورتش تکون دادم:

من _ دفعه آخرت باشه اینطوری با مامان حرف می زنی، یه بار دیگه ببینم چنان می کوبم توی دهنت برق از چشمات بپره، یه بار دیگه دیر کنی زندت نمی ذارم هاله، فهمیدی؟

با ترس چشمی گفت و بدو بدو رفت توی اتاق، برگشتم سمت مامان و اشاره کردم ولش کنه، با قدم های آروم وارد اتاق شدم... در و بستم و به حرکتای وحشت کرده هاله خیره شدم، آروم پرسیدم:

من _ اون پسره کی بود؟

رنگش پرید و برگشت من رو نگاه کرد، با تته پته گفت:

هاله _ کدوم پسره آجی؟
 
Mohadeseh.f

Mohadeseh.f

مدیر تالار ترجمه+طراح انجمن+منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
طراح انجمن
مترجم انجمن
25/8/18
274
729
93
#10
قیافم و خشمگین کردم و گفتم:

من _ فکر کردی من خرم؟ هاله... اگه می بینی من الان با سیاوشم، چون قصدمون ازدواجه، چون مامان می دونه، چون 19 سالمه و وقت ازدواجمه ولی همسن تو بودم این غلطا رو نمی کردم، امروز و گذشتم... اگه یه بار دیگه ببینم همچین غلطایی می کنی گوشیت رو ازت می گیرم و اصلا نمی ذارم بری مدرسه، خودت که خوب من رو می شناسی.

تمام مدتی که من حرف می زدم سرش رو انداخته بود پایین و با مقنعه مدرسش ور می رفت، نگاهی به سرتاپاش انداختم و گفتم:

من _ لباست رو عوض کن بیا ناهار بخور!

سرش رو آروم تکون داد و من از اتاق رفتم بیرون، نشستم روی مبل که دیدم هیربود میخ تلویزیون شده، از حالتش خندم گرفت، باور کن اصلا دعوا و بحث های ما رو هم متوجه نشده، از بس این بچه معتاد تلویزیونه!

به ناخنام که لاک کالباسی زده بودم روش خیره شدم و بعد به فکر فرو رفتم، واقعا مامان تا کی باید حرص ما رو بخوره؟ لبم رو گزیدم و گوشیم و از توی جیب شلوارم در آوردم و دیدم سیاوش بیست تا پیام داده، مشغول چت باهاش شدم، آخرین پیامکم رو جواب نداد و فهمیدم خرس خوش خواب مثل هرروز به خواب بعد از ظهر فرو رفته!

سرفه ای کردم و دوباره به هیربود نگاه کردم، چشماش داشت ازش اشک میومد از بس زل زده بود به تلویزیون... با تعجب گفتم:

من _ پلک بزن بچه، نگاهش کن توروخدا.

دستای کوچولوش رو به عنوان ساکت شو گرفت سمتم که چشمام گشاد شد، بچه پررو.

یه پسی آروم بهش زدم و بلند شدم رفتم توی آشپزخونه، تا وارد شدم هاله هم پشت سرم وارد شد... سعی کردم دیگه به روش نیارم تا پررو تر از این نشه!

ناهارش رو برای خودش آماده کرد و مشغول خوردن شد، رفتم سر یخچال و درش رو باز کردم... نگاهی بی حوصله به درونش انداختم، هیچی نبود برای خوردن! دوباره در یخچال و بستم و از آشپزخونه رفتم بیرون... بذار یکم برم بخوابم وگرنه می دونم می ترکم از بیکاری!

*****
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.