درحال نگارش رمان دخترروستایی | zahraakbarzadeh کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع zahraakbarzadeh
  • تاریخ شروع
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
اسم رمان :دخترروستایی

اسم نویسنده:زهرااکبرزاده

نام تایید کننده: @فاطمه محمدی

ژانر:عاشقانه

خلاصه:مرسانا خونه خواهرش می‌ره ومدتی و اونجا می‌مونه،تواین مدت باعث آشنائیش با نازیلا خانوم می‌شه ،نازیلا خانوم بادعوت یک شب شام مرسانارو به خواهرش نشون میده،حالا این
واسطه گری نازیلا خانوم واصرار خواهرش برای این ازدواج ،چطوری میشه پسری سراسر غرور و تعصب وخشم ، تن به این ازدواج بده؟؟...

مقدمه:چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند ونه اراده ی دوست نداشتن و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن ومدام شعر عاشقانه می خوانند .
وتراژدی غم انگیز انسان این است که آنچه هست ،نباید باشد وآنچه باید باشد ، نیست وهمه حرف ها همین است و همه ی درد ها همین جااست .
درد روح این است و این است که :
«انسان شقایقی است که باداغ زاده شده است .»
 
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

ناظر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
9/8/18
666
2,265
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
به نام او


باتوقف ماشین، چشمامو باز کردم هشت ساعت ثابت نشستن روی صندلی و بدون ذره ای تکان خوردن، باعث شد تنم خشک بشه وکمرم درد بگیره کش وقوسی به کمرم دادم وبلند شدم ،دسته ی چمدون و گرفتم ودنبال خودم کشیدم و از اتوبوس پیاده شدم. چشم چرخوندم تاکه نگاهم به تاکسی هایی که پشت هم پارک بودن، افتاد به سمت یکی از اونها رفتم و با آدرس دادن به راننده و تشکر بابت اینکه چمدون و پشت صندوق گذاشت، سوار ماشین شدم.
نگاهمو به خیابونهای تهران دادم نزدیک به دوساله از آخرین باری که به تهران اومدم میگذره؛ دلم برای این شهر تنگ نشد؛ دلم برای آدمای این شهره که تنگ شده، حتی دلم برای شهر خودم تنگ نمیشه، چون عزیزی بود که تو اون شهر از دست دادم و فقط با یادآوریش غم بزرگیه که به دلم سرازیر میشه و منو بیشتر از قبل متنفر میکنه از شهر و دیار خودم‌. و قطعاً دلم برای عزیزی تنگ میشه که اون رو گذاشتم در اون شهر و خودم اومدم اینجا؛ تا خالی بشم، ذهنم فارغ بشه و آرامش پیدا کنم از هر چیزی که سر راه من قرار گرفته.
تو فکر بودم و نگاهم به خیابونهای تهران، که با صدای راننده به خودم اومدم:
_ رسیدیم خانوم.
کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم راننده چمدون و جلوی پام گذاشت. تشکر کردم، سوار ماشین شد و رفت چمدون و برداشتم و جلوی درآپارتمان ایستادم دکمه ی اف اف و فشردم و یک قدم فاصله گرفتم تا چهره ام توی اف اف پیدا نباشه؛ واین بود شروع شیطنت های عملی بعد از دوسال. طولی نکشید که صداش پیچید:
_ کیه؟!
لبخند مرموزی بر لــ*ب آوردم صدامو تغییر دادم وگفتم:
_ همسایتونم، میشه درو باز کنید؟؟
_ اینجا چندتا همسایه دارم، شما فامیلیتون چیه؟!
ای خدا، حالا من فامیلی هاشونو از کجا بدونم شانسکی یه فامیلی میگم، شاید از شانس خوبِ من درست دربیاد؛ من هم که خوش شانس.!
_ بیات هستم
_ عه شمائین؟!خیلی خوش اومدین، بفرمائید.
به دنبالش در با صدای تیکی باز شد. چه عجب! ایندفعه رو شانس داشتم.!!دسته ی چمدون و گرفتم و دنبال خودم کشیدم، جلو در آسانسور توقف کردم دکمه رو فشردم ومنتظر ایستادم، در آسانسور باز شد و خانوم و آقایی به همراه بچه کوچیکی که بـ*غـل آقاهه بود از آسانسور خارج شدن نگاهم به بچه افتاد، بهش لبخند زدم ازاون بچه هایی هست که تا بهش لبخند میزنی اون میخنده، چون اون هم لبخند کوچیکی بر لــ*ب آورد و لثه های بی دندونشو به نمایش گذاشت. وبعضی ها هم هستن تا با اخم نگاهشون میکنی، لباشون کج میشه براگریه. اما بالعکس اینها، کسی مثل مهدیسا به قدری پوست کلفته که چه اخم کنی بهش و چه سرش داد بزنی ازخنده ریسه میره، انگار داری براش کارتون طنز بازی میکنی؛ ندیدم اما از مهرسا شنیدم وگفت که چقدر شیطون شده. بایاد آوریش دلم تنگ شد براش،نزدیک به دو ساله ندیدمش و الآن هرچه بیشتر مشتاقم تا زودتر ببینمش.
نگاه از بچه گرفتم و وارد آسانسور شدم، دکمه ی طبقه شونو زدم‌ و با اعلام طبقه در باز شد واز آسانسور خارج شدم. نگاهم به درواحدش که باز بود افتاد، اینطوری خوش آمد گویی مهمان میاد؛ باید آفرین گفت به تربیتش. بدون کوچیکترین صدایی درو بادست هل دادم، چمدون و بلند کردم تا صدایی ایجاد نکنه، پام و داخل خونه گذاشتم و درو آروم پشت سرم بی سر و صدا بستم. چشم چرخوندم ببینم کجاست که دیدم تو آشپزخونه مشغول درست کردن چایه.
 
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
بالا تا پایینشو رصد کردم. از دلتنگی زیاد، دلم میخواست بپرم و محکم بغلش کنم. اما فقط لبخند ریزی زدم و گفتم:
_ تو توی خونت به جز چای، چیز دیگه ای نداری؟؟!
به سرعت برگشت و با چشمای گشاد شده از تعجب خیرم شد. قربونش برم تعجب کرده از دیدنم. با همون نگاه مملوء از متحیرش که لکنت هم به زبونش اضافه شد گفت:
_ ت...تو...این، اینجا.
لبخند گشادی گوشه ی لــ*ب نشوندم و‌سپس سرم رو به سمت در کج کردم و گفتم:
_ مهمون نمیخوای برم؟؟!
به خودش اومد، یدفعه دوید و محکم بغلم کرد و با صدایی که لبریز از شوق بود گفت:
_ نه بابا دیوونه، حیرت زده ام کردی آخه هروقت میخواستی بیای یه خبر میدادی.
محکم به خودم فشردمش و گفتم:
_ این بار میخواستم سورپرایزت کنم
_ سورپرایزت گرفت. در واقع شوک زده ام کردی از بی خبر اومدنت، خیلی خوب کردی. تکونی به خودم دادم و از بغلش جدا شدم‌. که ادامه داد:
_ نمیدونی چقدر دلم واستون تنگ شده بود. چرا مامانو با خودت نیاوردی؟؟
_ توکه مامانو میشناسی. فکر میکنی اصرارش نکردم!؟؟ فقط حرف، حرف خودشه.
سرشو با ناراحتی تکون داد و چیزی نگفت. با یاد مهدیسا با ذوق گفتم:
_ این خوشگل خاله کجاست که دلم براش لک زده؟؟؟
باچشمایی که در اون شیطنت موج میزد ولبی که سعی داشت به خنده بازنشه، با مرموزی تمام زل زد بهم و گفت:
_ مامان هنوز اون لک لکا رو داره؟؟؟!! متعجب از سوال بی ربطش نگاهش کردم که یک آن ذهنم زنگ زد رو کلمه ی لک لک! من میگم لک زده، این‌میگه مامان هنوز اون لک لکا رو داره؟ کجا دیدی مامان حیوون تو خونه نگه داره؟! درسته علاقه ی خاصی به مرغ و پرنده و ..... داره، دیگه تو خونه که نمیگیره نگه دارتشون!. همه چیز و به همه چیز ربط میده. برگشتم دنبال یک چیز بگردم بزنم فرق سرش مغزش متلاشی شه، اما دریغ از چیزی.
_ حیف که چیزی پیدا نکردم. وگرنه همچین میزدم فرق سرت که خودت صدای لک لک بدی.
با این حرفم صدای خندش بلند شد. میون خندیدنش گفت:
_ خداروشکر که پیدا نکردی، اگه پیدا میکردی صدای لک لک که هیچ، بعید بود زنده میموندم.
شونمو بالا انداختم و‌بی خیال؛ بی خیال هم نه، چون حاضر نبودم حتی خار تو پاش بره. همه ی حرفامون با چاشنی شوخی همراهه، و این هم ایضاً، و گفتم:
_ بهتر
_ بی ادب
_ از تو آموختم
_ زبونتو تا حالا هیچکی نتونست کوتاه کنه، دعا میکنم یکی شوهرت بشه که نتونی زبون درازی کنی و خودش زبونتو کوتاه کنه
_ از این دعاها برام نکن من شانس ندارم یهودیدی دعات گرفت.
یدفعه حالت نگاهش تغییر کرد و رنگ ناراحتی گرفت، پوزخندی زد و با دلی که انگار از همه کس و همه چی پره گفت:
_ هه!! اگه دعاهای ما میگرفت که وضع ما این نبود
_ ناشکری نکن خواهر من، تو که وضعت خوبه
_ وضع شوهرم خوبه، ندیدی مامان با چه سختی ای برام جهیزیه گرفت؟؟ اگه وضع ما این نبود مثل خیلی از دخترا با آرامش میرفتم سرِ خونه زندگیم. نمیدونی تو این خونه هستم چقدر غصه ی مامان و میخورم. اخمی رو پیشونیم نشوندم با یادآوری ماجرا و گفتم:
_ ولکن تورو خدا آبجی.!! اومدم اینجا یکم آرامش داشته باشم و فکرنکنم، ولی مثل اینکه خودت شروع کردی
_ شرمنده خواهری دست خودم نیست، یدفعه یادم میاد.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ مهدیسا کجاست؟؟
_ تو اتاقش خوابیدست، بیرو بیارش تا بیای منم چای میریزم و میارم
_ تو میدونی من به چای علاقه زیادی ندارم اونوقت میگی چای بیارم.
خندیدو گفت:
_ خب خانوم بیات چای دوست داره، منم برای اون دم کردم
_ الآن که دیدی منم برو برام قهوه بیار
_ چشم! امر دیگه ای؟؟
_ فعلاً امری نیست عزیزم، اگه بود میگمت. چشم غره ای به من رفت و پرروئی نثارم کرد، و به آشپزخونه رفت. به سمت اتاق مهدیسا رفتم و درو آروم باز کردم. دیدمش که روی تخت آروم و ناز خوابیده. درحالی که به سمتش میرفتم گفتم:
_ وااای!!، الهی خاله فدات شه چه ناز خوابیدی. صدامو که گرفت، بیدارشد.
_ قربونت برم که مثل مامانت خوابت سبکه، بیا بـ*غـل خاله ببینم.
بغلش کردم و محکم لپشو بوسیدم که صدای خندش بلند شد.
 
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
_ جااان دلم، قربونت بره خاله که خندت دلشو برده.
درحالی که پشت هم لپاشو می بوسیدم به پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم. هنوز کامل روی مبل ننشسته بودم که با صدای فریاد یدفعه ایه مهرسا، ترسیدم و سه متر از جا پریدم. نگاهش کردم و با اخم گفتم:
_ کوفت!!، چرا داد میزنی زهرم ترکید
_ اینقدر لپاشو بـ*ــوس نکن لک‌میشه
_ پس کجاشو بـ*ــوس کنم؟.
به مهدیسا نگاه کردم و پرسیدم:
_ ها خاله جون؟ کجاتو بـ*ــوس کنم؟
با ذوق جفت انگشتای دستشو روی لپش گذاشت. به خودم فشردمش وگفتم:
_ ای جاانم!!، دیدی لپاشو نشون داد!؟؟یعنی فقط باید لپاشو بـ*ــوس کنم
_ خیلی خب زیاد بـ*ــوس نکن
_ تو رو بـ*ــوس نمیکنم که حساسیت نشون میدی
_ بچمو که بـ*ــوس میکنی
_ حسود،! میخوای تو رو هم بـ*ــوس کنم. چینی به دماغش داد و گفت:
_ ایییش
خندیم و گفتم:
_ نگوایش، بگو تا شوهرمو دارم چرا تو بوسم کنی.
چشم غره ای رفت وگفت:
_ نکمدون
_ میخوای؟؟؟
_ کم مزه بریز، قهوه تو‌بخور.
سرمو کج کردم و گفتم:
_ چشم!!.
یه قلوپ از قهوه رو خوردم. فنجونو گذاشتم روی میز و مهدیسا رو به طرف خودم کج کردم و گفتم:
_ خاله جون بگو مامان.
با لبخندی که دوتا دندون بالا و پایینشو به نمایش میذاشت گفت:
_ ماما.
برای اولین بار بود جلوم‌میگفت. تا حالا همش از پشت تلفن صداشو میشنیدیم و مهرسا بهش یاد میداد تا اسم منو مامان و بگه، اون‌ موقعی که تازه کلمه ها رو‌ یاد گرفته بود. اما الان برام وجد خاصی داره که دارم رو در رو میبینم و‌میشنوم، و اون با زبون شیرینش کلماتو برام تکرار میکنه. شنیدن داره وبوس محکم از لپش، وقتی که بعضی کلمه هارو نصفه و بعضی ها رو هم برعکس میگه. بـ*ــوس محکم از لپش گرفتم وقتی که کلمه ی مامان رو نصفه گفت.
_ قربونت برم خاله که اینقده قشنگ میگی، حالا بگو بابا
_ بَ بَ
دوباره بـ*ــوس گرفتم از لپش که جای الف، فتحه میگفت. مهرسا رو به مهدیسا گفت:
_ مامان جون، بگو خاله مرسانا
_ آله مردانا
_ فدات بشم الهی
صورتشو غرق بوسه کردم. هرچقدر بوسش کنم، نگاهش کنم، دلتنگی این دوسال رفع نمیشه‌. ما وقت نداشتیم بیاییم تهران، حداقل داداش شون هم که میتونستن بیان شمال، از شانس بدِ ما تو این دو سال کارش زیاد بود و سخت، و وقت آزاد هم نداشت که بیان. داداش مدرک مهندسی عمران و داره و رئیس شرکت ساخت و ساز هم هست؛ یعنی هم مهندس شرکتشه و هم رئیس. از این رو وقتی نداشت و تعطیلاتشو هم صرف کارش میکرد. گفتم داداش!!! تازه یادش افتادم!!. حتماً سرکاره، پس ساعت چند میاد؟؟!! سؤالمو از مهرسا پرسیدم که گفت:
_ ساعت پنج
به خاطر این پرسیدم که تایم کاریش سرو ته نداره؛ یعنی یک روز کارش زیاده و یک روز به نسبت کمتر. و ما باید تایم اومدنشو از مهرسا که اطلاع دقیق داره بگیریم. چون داداش صبح که سرکار میره همون موقع به مهرسا خبر میده یا چند ساعت قبل اینکه کارش تمومه و بخواد بیاد خونه. سرمو به معنی متوجه شدن حرفش تکون دادم و نگاهمو به مهدیسا که با دکمه ی مانتوم بازی میکرد دوختم.
_ مرسانا ناهار خوردی؟؟!
با سؤال مهرسا سرمو بالا آوردم‌ و جواب دادم:
_ آره تو اتوبوس ساندویچ‌ خوردم
_ باساندویچ‌ که سیر نمیشی
بلند شدو به دنبال حرفش گفت:
_ پاشو بیا آشپزخونه برات غذا گرم میکنم
_ نه آبجی دستت درد نکنه، گرسنم نیست. سرشو با شک تکون داد و گفت:
_ تعارف میکنی؟
تک خنده ای کردم و گفتم:
_ نه بابا دیوونه چه تعارفی؟؟ به جون مهدیسا اگه گرسنم شد یه چیز میخورم . سرجاش نشست. دستاشو به طرفم دراز کرد وگفت:
_ خیلی خب، پس مهدیسا رو بده به من تو برو استراحت کن خسته ی راهی .
نگاهی به مهدیسا کردم و بعد نگاهمو به مهرسا دوختم و گفتم:
_ با مهدیسا میرم، بیدارش کردم امکان داره هنوز خواب داشته باشه‌
دست دراز شدشو پس کشید و گفت:
_ باشه، اگه یوقت اذیتت کرد و نخوابید صدام بزن بیام بگیرمش‌‌.
سرمو تکون دادم بلند شدم و به اتاق مهمان رفتم. مهدیسا رو‌ روی تخت گذاشتم و خودمم کنارش دراز کشیدم دست راستشو توی دستم گرفتم و پشت دستشو نوازش مانند می مالیدم. همینطور که نوازشش میکردم چشماش کم کم بسته شد و خوابید. دستمو از روی دستش برداشتم و چشمامو بستم، چون خسته بودم‌ خیلی زود خواب رفتم.
 
  • Like
Reactions: Nadia and Hosein
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
با درد شدیدی که تو ناحیه ی سرم احساس کردم از خواب بیدار شدم. نگاهی به کنارم انداختم، دست مهدیسا بود لای موهام که موهامو می کشید. نگاهمو که به چشمای بازش دوختم بلند خندید. به طرفش خم شدم و گفتم:
_ ای شیطون!، میخواستی کچلم کنی؟ خصوصیت مادرتم تو‌کشیدن مو به ارث بردی که
می خندید و‌دستاشو رو‌هوا تکون می داد. بوسیدمش و دستاشو‌گرفتم‌و آروم کشیدم. بلند که شد بغلش کردم و‌ گذاشتمش روی زمین، یه دستشو گرفتم و آهسته قدم برداشتم. تاتی تاتی کنان کنارم قدم برمی داشت.
_ عشق خاله یاد گرفتی چطوری راه بریا!. وارد پذیرایی که شدیم به زبون بچه ها بلند گفتم:
_ مامانی، مامان مهدیسا، تجایی پس؟؟
_ اینجام
صداش از توی آشپزخونه می اومد. مهدیسا رو بـ*غـل کردم و به آشپزخونه رفتم. مهرسا پشت به من مشغول کاری بود که گفتم:
_ سلام، داری چیکار می کنی؟؟
برگشت و گفت:
_ سلام دارم شام درست می کنم
_ الآن!؟؟
_ پس کی؟ یه نگاه به ساعت بنداز
باتعجب پرسیدم:
_ چنده مگه؟!!
_ هشت
_ چی؟؟ وای چقدر خوابیدم من
مهرسا برگشت و مشغول ادامه ی کارش که داشت سیب زمینی سرخ می کرد، شد و گفت:
_ بله دیگه خسته ی راه بودی بایدم اینقدر می خوابیدی، به مامان هم که خبر ندادی رسیدی
انگشتای دستمو از روی هواس پرتی به صورتم کوبیدم و گفتم:
_ ای وای!، یادم رفته بود
با عجله خواستم برم تا با مامان تماس بگیرم که گفت:
_ مامان به من زنگ زد نگرانت بوده، بهش گفتم که رسیدی ‌ ولی تو هم باهاش تماس بگیر که یه وقت بیشتر نگران نشه
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ الآن زنگ می زنم
توی اتاق رفتم. چمدون و کیفم گوشه ی اتاق بود، می دونستم کار مهرساست که انتقالشون داده به این اتاق، چون اصلاً یادم نیست که من گذاشته بودمشون اینجا‌. به قدری شور و شوق داشتم با دیدنشون که همه چی از یادم رفت‌. گوشیمو از توی کیفم درآوردم و برگشتم به پذیرایی و با مهدیسا که همچنان توی بغلم بود روی مبل نشستم. داشتم شماره می گرفتم که یاد داداش آرمین افتادم و مهرسا گفت که ساعت پنج میاد اما هشت شب شده و هنوز نیومده. بلند صداش زدم:
_ مهرسا
_ جانم
_ داداش هنوز سرکاره؟؟!
_ نه، رفته خرید
__ خرید چی؟
_ خونه دیگه
_ اِواا! گناه داره، خسته از سرکار فرستادیش بره خرید،؟؟خب ما می رفتیم‌ دیگه
_ خرید خونه رو آرمین انجام میده نمیذاره من برم
_ اکی
شماره مامان رو‌ گرفتم. چند بوق که خورد، بعدش صدای معترض وگلایه آمیزش بود که پیچید توی گوشی:
_ میذاشتی چند روز دیگه زنگ می زدی
با صدایی که ندامت زیادی در اون موج می زد از اینکه نگرانش کردم، گفتم:
_ مامان جون شرمنده ی روی ماهتم، بخدا یادم رفته بود واِلا مریض نبودم‌ که از عمد زنگ نزنم
مادر من تا صدای مارو نشنوه خیالش راحت نمیشه . حالا که شنید و خیالش راحت شد گفت:
_ خیلی خب
نگاهی به مهدیسا که آروم تو بغلم نشسته بود و نگاهم می کرد، کردم و‌ خطاب به مامان گفتم:
_ خصوصاً این خوشگل خاله رو دیدم که هوش و هواسم رفت
مامان با ذوق زیادی که تو‌صداش بود گفت:
_ پیشته؟؟ گوشیو بذار دم گوشش
_ آره مامان یه لحظه صبر کن
گوشیو دم‌گوش مهدیسا گذاشتم و گفتم:
_ خاله جون، مادر جونه، بگو سلام مادرجون.
کلماتو شمرده و آروم گفتم که بفهمه و بتونه ادا کنه‌. تا گفتم مادرجونه بلند خندید و گفت:
_ دلام مادرزون
فدای مادر جون گفتنت بشم الهی. نمیدونم مامان پشت تلفن چی‌ بهش می‌گفت که فقط گوش می داد و غش غش می خندید. گوشیو دم گوشم گذاشتم و گفتم:
_ الو مامان
_ جانم
_ شنیدی چه ناز میگه مادرجون؟ این یک سال و خورده ای خیلی تغییر کرده، دندون درآورده، حرف میزنه، تاتی تاتی راه میره، آخ من قربونش برم
_ اینطور تعریف می کنی دلمو بردی، خیلی دلم براش تنگ شده
_ ای کاش می اومدی مامان
_ نمیشد دخترم
 
  • Like
Reactions: Nadia and Hosein
zahraakbarzadeh

zahraakbarzadeh

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
7
27
13
_ چرا نمی شد مامان؟ می دونم به خاطر منه که داری این همه فشار به خودت میاری ، بخدا که اصلاً دوست ندارم به خاطر من از همه چیز خودت بزنی
_ فدات بشم دخترم ناراحتی نداره که، اگه من نمی تونم بیام‌ مهرساشون که میان؟ بالاخره می بینمشون
_ آره دیگه، اگه می‌تونستن بیان این دوسالی وقت داشتن بیان
_ مرسانا مادر، می دونم تو طعنه زدن و تیکه انداختن خبره ای اما بهتره تو این اوضاع جامعه یکمی هم درکتو بالا ببری .
شرمنده از حرفی که زدم گفتم:
_ ببخشید مامان قصد جسارت نداشتم فقط نخواستم به خاطر..
هنوز حرفم تموم نشد که گفت:
_ وظیفه ی منه به خاطرت هرکاری کنم، این دل سوزوندن و ناراحتیت برای من از قلب مهربونت و دوست داشتن بیش از حدته و من هم خوشحالم همچین دختری تربیت کردم.
اشک تو‌ چشمام جمع شد، همیشه حرفی میزنه که دهنم به خودیه خود بسته شه و کوتاه بیام، با بغض گفتم:
_ من هم خوشحالم که همچین مادری دارم.
ونمی دونی نگرانی من به خاطر اینه که، یکی که به اندازه ی تو‌ دوستش داشتم و به خاطر همین سخت کار کردناش بوده که از دست دادمش، ومن دیگه تحمل ندارم همچین اتفاقی دوباره رخ بده.
_ حالا برای خوشحالی بیشترت میخوام بگم که قول میدم چند هفته ی دیگه بیام تهران یا اصلاً هفته ی آینده میام‌ چند روز می مونم که بعدش باهم برگردیم
از خوشحالی زیاد سعی کردم صدامو کنترل کنم تا یه وقت جیغ نزنم، وفقط گفتم:
_ عاشقتم مامان
ابراز خوشحالیم‌ مساوی شد با باز شدن در ورودی و وارد شدن داداش. هواسمو به مامان دادم و گفتم:
_ مامان فعلاً کاری نداری؟؟
_ نه دخترم سلام برسون و مراقب خودتم باش
_ چشم‌ مامان خداحافظ
_ خداحافظ دخترم
گوشیو قطع کردم‌. بلند شدم و با لبخند به طرف دامادی که از برادر هم بهم نزدیک تره و مثل یک خواهر و برادر واقعی دلتنگ هم میشیم رفتم:
_ بَه! سلام به داداش آرمین خودمون .
نایلون خریدارو به مهرسا که با صدای در از آشپزخونه بیرون اومده بود داد و بعد دستشو سمتم دراز کرد، بهش دست دادم و همزمان گفت:
_ بَه! سلام خواهر زن جان، آفتاب از کدوم سمت دراومده که شما منور فرمودین تشریف بیارین اینجا و به ما غریبان سری بزنید؟؟
بالبخند جواب دادم:
_ آفتاب از شرق مازندران دراومده که تصمیم گرفتم برای دیدن گل روی شما تشریف بیارم شرق تهران، شما تاج سری تا مارو داری غریب کیلو‌چند؟؟
بالحنی که طعنه یا گلایه در اون پیدا بود گفت:
_ بله!! از سر زدن زیادیه شما به ماست که غریب و فروختیم شدیم قریب
بلند خندیدم و گفتم:
_ پس فقط من نیستم که تو طعنه و تیکه انداختن خبره ام، شما خودت استادی .
داداش تبسمی گوشه ی لــ*ب نشوند و گفت:
_ نفرمائید، ما که به شما درس پس میدیم
_ نظر لطفتونه
بـ*ــوس محکمی از لپ‌ مهدیسا که توی بغلم‌ بود گرفت و بادستش اشاره به مبل کرد و‌گفت:
_ بشین آبجی راحت باش
نشستم و داداش هم روی مبل روبه روییم نشست
_ خیلی خوش اومدی
_ ممنون داداش
_ مامان حالش چطوره؟؟ چرا نیومده باهات؟؟
_ خوبه سلام رسوند
_ سلامت باشه
ممنونی گفتم و در جواب قسمت دوم سوالش گفتم:
_ اصرار کردم قبول نکرد، اما تازه بهش زنگ زدم گفت که هفته ی آینده میاد چند روز می‌ مونه که بعدش باهم برگردیم
سرشو تکون داد و گفت:
_ هوای شمال چطوریه؟ چطور دلکندی؟
_ وااا! داداش! طوری میگی انگار تاحالا نیومدم خونتون و این بار اولمه
 
  • Like
Reactions: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.