raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
نام رمان : خواب تلخ
نویسنده: زهرا مرادی گرپی
ژانر: عاشقانه و اجتماعی
ناظر رمان : Qonche kazemi

خلاصه:
خواب تلخ قصه‌ی زندگی دختری است که در آستانه‌ی رسیدن به رویای دیرینه‌اش، روزگار برخلاف خواسته‌هایش پیش می‌رود و یک بازگشت غیر منتظره زندگی‌اش را متحول می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Essence

Essence

طراح انجمن
طراح انجمن
16/10/19
1,086
8,140
113
B612
IMG_20200324_152650_318.jpg

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده‌هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم:rose:

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه نمائید⬇
با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند (چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید. مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد⬇



پس از اتمام، پایان تایپ رمان خود را در تاپیک زیر اعلام نمائید⬇

موفق و پیروز باشید

|تیم مدیریت ناول کافه|
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
《بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم》


"...کاش همه چیز آنطور که باید پیش می‌رفت!
کاش می‌شد، عقربه‌های ساعت زمان را روی لحظه‌های خوشبختی‌ام میخکوب می‌کردم!
کاش خوشبختی‌ام این‌چنین به خواب نمی‌رفت.
کاش کسی باشد،
کاش کسی بیاید،
تکانم بدهد
تکانم بدهد
و تکانم بدهد
تا بیدار شوم از این خواب تلخ!
ای کاش کسی باشد
دستی که یقه‌ام را بگیرد و از قعر این کابوس بیرونم بکشد،
تا از این خواب تلخ، رهایی یابم!"


خواب تلخ _ پارت۱

دستم را زیر چانه‌ام زده بودم و کلافه به توضیحات کسل کننده‌ی خانم احمدی راجع به فیزیک گوش می‌کردم، پای تخته ایستاده بود و در حالی‌که یک چشمش به تخته سیاه بود و چشم دیگرش به کلاس، بدون مکث توضیح می‌داد.
دستم را پایین آوردم و آستین مانتواَم را کمی بالا کشیدم تا برای هزارمین بار به ساعتم نگاه کنم، اما چشمم به ساعت نخورده زنگ به صدا در آمد.
خوشحال وسایلم را جمع کردم و با مژده و زهرا از لا به لای بچه ها که برای بیرون رفتن از کلاس به زور از یکدیگر سبقت می‌گرفتن، از کلاس خارج شدیم، به راه رو که رسیدیم نفس راحتی کشیدم و به بچه ها نگاه کردم:
_آخِی چی بود این فیزیک؟ حوصلم و سر برده بود.
مژده تابی به هیکل تپلش داد و پشت چشمی نازک کرد:
-آره بخدا خیلی مزخرفه، تازه فردا میخواد امتحان بگیره، بَدا به حالمون!
زهرا در حالی‌که چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد خندید و گفت:
-ولی خوش به حال من، فردا مدرسه نمیام.
مژده که بینمان ایستاده بود به طرفش چرخید:
-یعنی به خاطر امتحان میخوای غیبت کنی؟
-نه بابا، داداشم فردا داره از جبهه میاد، اونم بعد از هشت ماه، واسه همین نمیتونم بیام.
مژده دوباره در جواب رو به او گفت:
-واسه اومدن داداشت میخوای غیبت کنی و امتحان به این مهمی رو از دست بدی؟
در حالی که از حیاط مدرسه خارج می‌شدیم، وارد خیابان شدیم و زهرا جواب داد:
- آره! فقط به خاطر داداشم، توی این چهار-پنج سال که این جنگ لعنتی شروع شده، روی هم رفته همه‌ش یک ماه ندیدمش، حالا فردا که میخواد بیاد بذارم بیام مدرسه؟ عمرا!
مژده نفسش را بیرون داد نیم‌نگاهی به زهرا انداخت سرش را رو به آسمان گرفت و گفت:
-به هر حال خوش به حالت، من که اصلا حوصله‌ی درس و امتحان و این چیزارو ندارم…
دستهایم را در جیب مانتو‌اَم کرده بودم و با پا سنگ ریزه های کف خیابان را رو به جلو پرت می‌کردم و در سکوت به مکالمه‌شان گوش می‌کردم و همان هنگام با صدای دختر عمو گفتن کسی سرم را بالا آوردم، در حالی‌که به دنبال صدا می‌گشتم مژده با آرنج به پهلو‌یم زد و با چشم و ابرو به سمت چپمان اشاره کرد:
- شازده با شماست مهتاب خانوم، خدا شانس بده، ما هم یه پسر عموی خوش تیپ نداریم بیاد دم مدرسه منتظرمون شه…

رد نگاه مژده را گرفتم و به علی که طرف دیگر خیابان کنار ماشین عمو ایستاده بود نگاه کردم.
دستش را با اشاره به نشانه‌ی اینکه به طرفش بروم در هوا تکان داد.
به زهرا و مژده نگاه کردم و بی توجه به تکه پرانی‌های مژده گفتم:
- بچه ها من باید بر‌م بعدا میبینمتو‌ن، خداحافظ.
فورا از آن‌ها جدا شدم و درحالی که از آمدن علی به اینجا، کلی تعجب کرده بودم از خیابان گذشتم، به طرفش رفتم و مقابلش ایستادم.
- سلام مهتاب
لبه‌ی مقنعه‌‌اَم را در دستم گرفتم سرم را پایین انداختم و دستپاچه سلام کردم.
از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم. با لبخندی محو به من خیره شده بود و چیزی نمی‌گفت.
لحظاتی بعد وقتی که دیدم قصد حرف زدن ندارد پرسیدم:
- شما اینجا چیکار میکنین؟
- عمو رضا اینا شام خونه ی ما هستن، الانم اونجا‌ن… منم این اطراف کار داشتم، گفتم بیام باهم بریم.
در ماشین را برایم باز کرد و گفت:
- بشین!
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
خواب تلخ _ پارت۲

با پاهای لرزانم نشستم و او هم ماشین را دور زد کنارم نشست و حرکت کرد.
از کنار علی بودن، قلبم به شدت و نامنظم می‌تپید، دستهایم را زیر مقنعه‌ی بلندم پنهان کردم تا متوجه لرزششان نشود و پی به آشفتگی‌ام نبرد.
دست خودم نبود، در طی این سه سال، از وقتی که به او حس پیدا کرده بودم، به محض رو به رو شدن و دیدنش، قلبم شروع به تپیدن می‌کرد و دستهایم شروع به لرزیدن…!

ناخودآگاه چند سال پیش را به خاطر آوردم، بچگی هایمان که در سر و کله‌ی هم می‌زدیم، نوجوانی‌مان و سر به سر گذاشتن های علی، اما کمی که بزرگ تر شدم، ۱۴-۱۳ ساله که شدم رفتارش تغییر کرد، سر سنگین شده بود و دیگر چون بچه ها با من رفتار نمی‌کرد…
بعد از تغییر رفتار علی من هم کم کم عوض شدم، بزرگ تر شدم و زمانی به خودم آمدم که دیدم نسبت به او تغییر کرده بود.
راه به راه دلتنگش می‌شدم، برای دیدنش لحظه شماری می‌کردم، تمام شب و روزم با فکرش سپری میشد و وقت دیدنش دست و دلم می‌لرزید و گونه هایم رنگ میباختند…!

با ایستادن ماشین از دنیای شیرین خیال بیرون کشیده شدم، خواستم پیاده بشوم، به خودم که آمدم متوجه شدم که هم‌چنان در خیابانیم.
چرخیدم و با تعجب به علی نگاه کردم. نگاهش را از مقابل گرفت به من دوخت و آرام گفت:
- مهتاب قبل از اینکه بریم خونه میخوام یه چیزی رو بهت بگم، اما خواهش میکنم کسی نفهمه و بین خودمون باشه.
قلبی که تازه کمی آرام گرفته بود دوباره شروع به تپیدن کرد.
در فاصله ای که همین چند جمله را به زبان آورد هزاران فکر به مغزم هجوم آوردند.
”دیدی مهتاب، دیدی اونم بالاخره میخواد بگه دوستت داره، دیدی اونم عاشقته و اشتباه نمی‌کردی…
وای نه… نکنه اصلا بحث این حرفا نباشه…”
و هزار فکر و خیال دیگر که با سرعت از ذهنم عبور میکردند.

دلم بی‌تاب شده بود و برای شنیدن حرف‌هایش لحظه شماری می‌کردم، تا اینکه بالاخره سکوت چند ثانیه‌اش را شکست و دوباره به حرف آمد:
-مهتاب امشب بابا میخواد یه مسئله رو با عمو اینا مطرح کنه، ولی من میخوام خودم اولین کسی باشم که این موضوع رو بهت میگم.
نگاه او، حالا به روبه‌رو بود و نگاه من به دستان لرزانم و هم‌چنان ادامه داد:
-من… من چند سالی میشه که به تو علاقه‌مند شدم و دوسِت دارم!

کاش زمان همین‌جا و همین لحظه به خواب برود.
کاش دنیا بایستد! تا برای همیشه در همین چند وجب از بهشت، من بمانم و علی، و غرق شدن در دنیای شیرین با او بودن.
کاش برای همیشه در این خواب شیرین بمانم و بیدار نشوم!

او می‌گفت و قلب من دیوانه وار به در و دیوار سینه‌اَم می‌کوبید…
-شاید خودت توی این چند سال فهمیده باشی که احساسم به تو، نسبت به بقیه‌ی دخترا‌ی اطرافم فرق داره… و همینطور حس تو به من!
به طرفم برگشت، سنگینی نگاهش را حس کردم و لحظه‌ای بعد صدای دلنشینش را با گوش جان شنیدم:
-فقط امیدوارم که اشتباه نکرده باشم!
در دلم خدا را شکر کردم. نامحسوس نفس راحتی کشیدم و به سختی سعی کردم جلوی خوشحالی و کش آمدن لــ*ب‌هایم را بگیرم.
پس حسم اشتباه نبود و او هم مرا دوست داشت.
یعنی اینقدر دوست داشتن و رفتارهایم واضح بودند که علی فهمیده بود دوستش دارم؟
مهم نیست بگذار بفهمد! مهم این است که او هم به من علاقه دارد…
سرش را کمی نزدیک تر کرد و گفت:
-اشتباه فکر کردم؟
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
خواب تلخ _ پارت۳

با پرسیدن سوالی که برای چندمین بار تکرار‌ش می‌کرد، سرم را کمی بالا آوردم و با گونه های آتش گرفته و شرمگین، به نشانه‌ی نه، به چپ و راست تکان دادم.
زیر چشمی نگاهش کردم. به صورتش دست کشید و با خوشحالی ادامه داد:
- مهتاب غرض از مهمونی امشب اینه که بابا اینا میخوان ازت خواستگاری کنن.
ازت خواهش میکنم این حرفا و دیدار امروزمو‌ن فقط و فقط بین خودمون باشه.
می‌دونی که اگه بزرگتر ها بفهمن، صورت خوشی نداره و دلم نمیخواد ازمون ناراحت بشن.
از فرط هیجان و خجالت حرف زدن برایم سخت شده بود، دوباره سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
پس از لحظه‌ای مکث نگاه خندانش را از من گرفت و با خوشحالی به راه افتاد.
دستم را مقابل صورتم گرفتم و سرم را کامل به طرف بیرون چرخاند‌م تا متوجه لبخند‌م نشود…
دوباره یاد چند سال پیش افتادم، زمانی که داداش محسنم ازدواج کرده بود، همسرش ملیحه یکی از اقوام دور مادرم بود، آن زمان ۱۸ساله بود و درس میخواند، علی که ۳-۲ سالی از محسن کوچکتر بود همیشه به او می‌گفت:
-اشتباه کردی بچه مدرسه ای گرفتی، وبال گردنت میشه و به جای زن داری تازه باید بشینی بچه داری کنی.
و من هربار که این حرف را از علی می شنیدم، به اتاقم می‌رفتم و کلی گریه می‌کردم، که اشتباه فکر می‌کردم، علی دوستم ندارد!
او مرا نمیخواهد، چون من هم یک بچه مدرسه ای هستم و تا درسم تمام بشود، یقینا عمو اینها برایش زن گرفته‌اند.
۲-۳ سالی میشد که اصرار به زن گرفتنش داشتند و من هربار این جمله را از آنها می شنیدم آن شب بدترین شب زندگی‌اَم می‌شد و تا صبح از فکر ازدواج علی کابوس می‌دیدم و عذاب می کشیدم.
چون او زن می‌خواست، نه به قول خودش یک بچه مدرسه ای!
با این فکر لبخندم عمیق‌تر شد.
دوست داشتم از او بپرسم پس چه شد که آمدی و منِ بچه مدرسه ای را گرفتی؟
اما خجالت می‌کشیدم و هنوز برای صمیمی شدن کمی زود بود.

به خانه که رسیدیم، نگاه همه به من، نسبت به همیشه فرق داشت.
عمو، زن عمو، نرگس، فاطمه..‌. و اگر علی جریان را برایم نگفته بود، مطمئنا جای تعجب بسیار داشت این لبخندهای مشکوک و نگاه‌های خیره…!

بعد از شام، مانند همیشه همه دور هم جمع شده بودند و مشغول صحبت بودند. بین ملیحه و فاطمه خواهر بزرگ علی، نشسته بودم و بدون حرف، یک دستم را به چانه زده بودم و با دست دیگرم با گل‌های قالی بازی می‌کردم و بی توجه به صحبت‌هایشان با زن‌عمو و مامان، به حرف‌ها و ابراز علاقه‌‌ی امروز علی فکر می‌کردم.
کمی بعد نرگس که دو سال از علی کوچکتر بود با سینیِ چای وارد شد و بعد از اینکه همه چای برداشتند، با همان لبخند معنادارش نگاهی به من انداخت، کنار مادرش نشست و دست مینا دختر ۵ ساله‌ی فاطمه را که کنار من و فاطمه نشسته بود را کشید و روی پاهایش نشاند.
کمی بعد عمو بالاخره اصل مطلب را ادا کرد و خطاب به بابا گفت:
- راستش حاج رضا، حالا که همگی دور هم هستیم می‌خواستم یه مطلبی رو باهاتون درمیون بذارم.
جرعه‌ی آخر چایش را نوشید و فنجان را در نعلبکیِ مقابلش گذاشت و دوباره گفت:
- این علی آقای ما ماشالله واسه خودش مردی شده دیگه ۲۵ سالشه، خودت که بهتر از من می‌شناسیش نیازی به تعریف نیست،
هم آقاست، هم کاری…
با خجالت کمی سرم را بالا آوردم و به بابا نگاه کردم. در حالی که با دانه‌های تسبیحش بازی میکرد، نگاهش به عمو بود و حرف‌هایش را تایید می‌کرد.
عمو ادامه داد:
- الانم که دیگه وقت زن گرفتنشه و خودش به مادرش گفته که دلش پیش دخترعموشه، ماهم گفتیم کی بهتر و خانم تر از مهتاب خودمون که بخواد عروسم بشه؟
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
خواب تلخ _ پارت۴


با احساس سرخ شدن گونه‌هایم سرم را پایین انداختم و دوباره عمو گفت:
- ما که همگی راضی هستیم به این وصلت، حالا اگه شما هم راضی باشین که انشالله سر فرصت رسما خدمت برسیم.
بابا تکانی به خود داد و سر جایش جابجا شد، دستی به ریش تقریبا سفیدش کشید و رو به عمو گفت:
- صلاح ما هم دست شماست خان داداش، بزرگتر ما شمایی، هرچی بفرمایین ما هم همون کار و می‌کنیم.
عمو لبخندی زد و گفت:
- اینا که تعارفه رضا جان، هم شما، هم زن داداش و مهمتر از همه خود مهتاب باید راضی باشین. این مسائل دیگه رودربایستی بر نمی‌داره.
- نه خان داداش چه تعارفی، کی بهتر از علی؟ آقا، خوش اخلاق، سر به زیر، دیگه چی میخوایم؟ مهتاب اگه راضی باشه ما که حرفی نداریم.
با سنگینی نگاه جمع، آنقدر سرم را پایین گرفته بودم که گردنم درد گرفته بود و داغی و سرخیِ صورتم را به وضوح حس می‌کردم. جوری که گمان می‌کردم از صورتم حرارت بیرون می‌زد.
عمو بدون مکث خطاب به من پرسید:
- مهتاب جان نظر تو چیه دخترم؟
از سکوت جمع و انتظار برای جوابم‌، اضطرابم چندبرابر شده بود.
به ناچار بعد از لحظه‌ای که همه را منتظر دیدم، خجالت زده و آرام گفتم:
- هر چی مامان و بابام بگن حرفی ندارم.
عمو خندید و بلند گفت:
- پس مبارکه! صلوات بفرستید.
همه صلوات فرستادند و بعد از اینکه خوشحالی‌شان را ابراز کردند و شادی کنان اول به من و علی، و بعد به یکدیگر تبریک گفتند، قرار بر این شد که بعد از امتحانات من که کمتر از چندروز دیگر شروع می‌شد، رسما به خواستگاری بیایند و ‌به قول زن‌عمو برایم نشان بیاورند.
از فرصت شلوغی و شادی جمع استفاده کردم و کمی سرم را بالا آوردم و از گوشه‌ی چشم نگاهی به علی که لبخند به لــ*ب و سر به زیر، روبه‌رویم کنار داداش محسن و داداش مرتضی نشسته بود انداختم.
به محض دیدنش نگاهم را شکار کرد، فورا سر به زیر انداختم و همان لحظه صدای محسن را شنیدم که دقیقا سوال مرا پرسید و خطاب به او گفت:
- میگم علی چی شد پس؟ خودتم که بچه مدرسه ای گرفتی.
علی خندید و جواب داد:
- چه میشه کرد؟ از قدیم گفتن از هرچی بترسی سرت میاد.
- آره دیگه تازه باید مثل من بنشینی بچه بزرگ کنی.
هردو شروع به خندیدن کردند و من که از این لحظه پا به دنیای تازه و رویایی‌ام گذاشته بودم از ته دل لبخند زدم و در دل قربان صدقه‌ی خنده‌ی دلنشین مرد زندگی‌ام رفتم... .

بعد از ساعتی که به خانه برگشتیم، از روبه‌رو شدن با مامان و بابا خجالت می‌کشیدم. آنقدر که به محض ورود به خانه فورا به اتاقم رفتم و تا زمانی که بیدار بودند بیرون نیامدم.
آن شب تا خود صبح از خوشحالیِ رسیدن به علی خواب به چشمم نیامد و بیش از پیش همه‌ی فکر و ذکرم علی بود و رویای شیرین با او زندگی کردن.
رویای زندگی با کسی که نه تنها آن شب، بلکه سالها بود که با یادش، خواب را از چشمم گرفته بود.


******


آن روزها زندگی‌ام رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود.
رنگی چون آبیِ آسمان صاف با هوای دلپذیر بهاری‌اش، همراه با بوی تمام گل‌های بهاری…
یا به زیباییِ نیلی آسمان هنگام باریدن و عشق بازیِ باران و خاک و عطر دل‌انگیزشان…
یا نه! شاید زیباتر از این‌ها…
آنقدر زیباتر و خوش رنگ و بو تر، که حقیرند واژه‌ها در وصف حالم از با علی بودن و او را داشتن…
آن روزها زندگی‌ام رنگ و بوی علی به خود گرفته بود.
اویی که هر لحظه بیشتر و بیشتر عاشقش می‌شدم و برای لحظه‌ای دیدنش بال بال می‌زدم.
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
خواب تلخ _ پارت ۵

از آن شب که بهترین شب عمرم شده بود و من و علی را مال هم کرده بودند، چندروزی گذشته بود، دیگر او را ندیده بودم و از این ندیدن‌ها به شدت کلافه بودم و بی‌حوصله.
شب‌ها را چون همیشه، تا نیمه‌های شب با فکرش بیدار می‌ماندم و به محض اینکه خواب به چشمانم غلبه می‌کرد، چهره‌ی زیبای مردانه‌اش، تا لحظه‌ی بیدار شدن مقابلم نمایان می‌شد.
برای دیدنش، لحظه‌شماری می‌کردم و باخود می‌گفتم اگر ببینمش تا ساعت‌ها حتی پلک هم نمی‌زنم تا همه‌ی این دلتنگی و ندیدن‌ها را جبران کرده باشم.
درست مثل آن روزی که بابا، کلید حجره را در خانه جا گذاشته بود و علی را به دنبال آن‌ فرستاده بود.
روز آخر سال تحصیلی بود و صبح زود راهیِ مدرسه می‌شدم که به محض باز کردن در حیاط، چشمم به چهره‌ی متین علی‌ام روشن شد.
از خود بی خود شدم، و من که تا به حال هیچ‌گاه مستقیم به چشم‌هایش نگاه نکرده بودم، خیره شده بودم به چشمان چون شبش، به چهره‌‌ای که در عین معمولی بودن، جذاب بود و به چشم من زیباترین چهره‌ی عالم بود. با آن بینی و دهـ*ان متناسب و مردانه، ریش کم پشت و موهای کوتاه و خوش حالت مشکی‌اش، قد بلند و هیکل میانه‌اش…
نمی‌دانم چقدر طول کشید نگاه خیره‌مان به هم، تا اینکه بالاخره علی، لبخند به لــ*ب، لــ*ب باز کرد و به خودم که آمدم از خجالت سر به زیر انداختم...
و من آن روزها چون طفلی گرسنه بودم و بی پناه، که از تاب دوری مادرش بی قراری میکرد و لحظه‌ای آرام نمی‌گرفت!
هر روز بیشتر و بیشتر، شیفته و شیدای علی می‌شدم و چقدر شبانه روز خدا را شاکر بودم که چون اویی را نصیب و قسمتم کرده بود… .

****

و چه می‌شود که در یک چشم به هم زدن، خوشی‌هایمان زایل می‌شوند؟!
چه می‌شود که روزگار، با ما سر ناسازگاری می‌گذارد؟
کاش می‌شد در همان رویاهای شبانه‌ام با هزار امید و آرزو و خیال‌های دخترانه‌ام غرق می‌ماندم، اما روزهایی را که برایشان لحظه شماری می‌کردم، هیچ‌گاه سر نمی‌رسیدند و دست نامرد روزگار، زندگی‌ام را تباه نمی‌کرد!


فصل امتحانات رسیده بود و من با شوقی که آن روزها نمی‌دانستم دوامی ندارد، برای به پایان رساندش لحظه شماری می‌کردم.

دومین امتحانم را هم با موفقیت پشت سر گذاشته بودم و از مدرسه که بیرون آمدم با شادی راه خانه را در پیش گرفتم.
وقتی رسیدم و در را باز کردم، با لذت، خنکای خیسیِ حیاط تقریبا بزرگمان که به تازگی شسته شده بود و کمی از گرمیه هوا کاسته بود را همراه با عطر گل‌ها و درختانِ گوشه‌ی حیاط، به ریه‌هایم کشیدم. به حال که وارد شدم مقعنه‌ی مشکی‌ام را از سر کشیدم و شروع کردم با آن خودم را باد زدن.
همزمان مامان از آشپزخانه که نزدیک در ورودی بود بیرون آمد و میان چهارچوب در ایستاد و از همان‌جا گفت:
- سلام، خسته نباشی.
از خستگی و گرما چهره‌ام را در هم کشیدم به طرفش رفتم و گفتم:
- سلام مامان، هلاک شدم از گرما، چقدر زود هوا گرم شده!
لبخندی زد و گفت:
- بیا یه شربت بهت بدم خنک شی.
کیفم را همانجا رها کردم. پشت سرش به آشپزخانه رفتم و در حالی که دست‌هایم را می‌شستم گفتم:
- شربت نمی‌خوام مامان، آب میخورم، خیلی هم گرسنمه.
پارچ شربت را به یخچال برگرداند و پرسید:
- خیلی خب، امتحانت چطور بود؟
پشت میز نشستم و گفتم:
- اِی، بد نبود.
 
raindrop

raindrop

طراح انجمن
طراح انجمن
10/9/19
950
9,949
93
کرج
خواب تلخ _ پارت ۶

بشقاب به دست به طرف قابلمه‌‌ی روی اجاق رفت و گفت:
- دختر، خوب درستو بخون به شهریور نیفتی ها!
- وا… مامان! من چندبار به شهریور افتادم مگه؟
نیم نگاهی انداخت و گفت:
- هیچوقت! ولی از اونجایی که این روزا خیلی سر به هوا شدی و حواس پرت، هیچ بعید نیست شهریورم سر از مدرسه دربیاری.
لبخندی زدم و گفتم:
- چشم
و در دل ادامه دادم:“اگه فکر و خیال علی بذاره، حتما!”
بشقاب دمپختک با سالاد شیرازی را مقابلم گذاشت و درحالی که
از آشپزخانه بیرون می‌رفت گفت:
- راستی امشب مهمونیم، نری بگیری تا شب بخوابی!
فورا قاشقی که به سمت دهانم می‌بردم را در بشقاب انداختم. از جایم پریدم و از چهارچوب آشپزخانه به بیرون سرک کشیدم و پرسیدم:
- کجا؟
مامان که حالا در حال گردگیری تلویزیون بود، به طرفم برگشت و گفت:
- خونه‌ی خاله‌ات.
من که فکر می‌کردم به خانه‌ی عمو می‌رویم، به یکباره بادم خالی شد و لــ*ب‌هایم آویزان، و ناخودآگاه گفتم:
- نه!
مامان چشم غره‌ای رفت و بدون اینکه چیزی بگوید مشغول ادامه‌ی کارش شد.

پشت میز که برگشتم لقمه‌ای به دهـ*ان گذاشتم و با صدای بلند گفتم:
- حالا نمی‌شه نریم؟
مامان هم بلندتر جواب داد:
- نه نمیشه! سهیل برگشته، خاله‌ات واسش مهمونی گرفته، باید بریم.
پوفی کردم و درحالی که غذایم را می‌خوردم فکر کردم با اینکه حوصله‌شان را نداشتم، اما برایم جالب بود که بدانم سهیلی که همسن مرتضای ما بود و آخرین تصویری که از او به یاد داشتم، ۱۴سالگی‌اش بود، بعد از ده سال چه شکلی شده است.

و ای کاش هیچوقت، پای آدم‌هایی که گمان می‌کنیم بود و نبودشان فرقی به حالمان ندارد، به زندگی‌مان باز نشود!
ای کاش هیچ‌وقت سهیل به ایران باز نمی‌گشت.
ای کاش هیچوقت پایم را به خانه‌ی خاله نمی‌گذاشتم.
و ای کاش و ای کاش‌هایی دیگر که همگی حسرت شدند و حسرت!

**

آن شب به خانه‌ی خاله که رسیدیم، به محض وارد شدن همگی به استقبالمان آمدند.
در حال روبوسی با خاله بودم که چشمم به یک پسر قدبلند و بور، با هیکلی تقریبا لاغر افتاد که به طرفمان می‌آمد.
بدون اینکه بخواهم خیره نگاهش کردم.
این سهیل بود؟!
چقدر خوشگل شده بود!
به طرف مامان بابا و بقیه رفت احوالپرسی که کرد و به من رسید، با حیرت نگاهم کرد و گفت:
- نگین که این همون مهتاب کوچولوئه!
مامان ذوق زده قربان صدقه‌اش رفت و جواب داد:
- چرا سهیل جان، خود خودشه.
او که چشم از من برنمی‌داشت، دستش را به طرفم دراز کرد:
- سلام مهتاب، چطوری؟ چقدر بزرگ شدی؟
معذب دستهایم را به هم گره زدم و نگاهی به بابا انداختم.
نه تنها بابا، بلکه محسن و مرتضی، هرسه با اخم به ما خیره شده بودند…
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote