درحال‌تایپ رمان خزان دختر پاییز | نیایش نازککار کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع نیایش نازککار
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 2 Votes
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93


اسم رمان : خزان دختر پاییز
اسم نویسنده: نیایش نازککار کاربر انجمن ناول کافه
نام ناظر: Zhaleh.21
ژانر: عاشقانه

خلاصه:
او خزان است، دختر پاییز!
اشک‌‌هایش باران را ترغیب به ریختن می‌کند

برانگیخته شدن خشم‌اش، آسمان را وادار به رعدی آمیخته به خشم می‌کند.

حزنش ابرها را آکنده از سیاهی می‌کند...

مدتی‌‌ست قلب و مغزش در حال جدال هستند

با عقل‌اش راه درست را انتخاب کند یا راه دلش را در پیش بگیرد و تلاطم قلبش را آرام کند؟
.
 
آخرین ویرایش:
جغد برفی

جغد برفی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
13/1/19
59
490
53
29
یزد


با سلام و تشکر از اینکه ناول کافه را برای ارائه داستان خودتان انتخاب کردید.
لطفا قبل از شروع رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه بفرمایید:
در صورتی که پرسشی در زمینه داستان پیش آمد می‌توانید اینجا بپرسید:
و در نهایت پس از اتمام رمان ، در اینجا اعلام نمایید:
با تشکر و آرزوی موفقیت برای شما
 
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
بغضم را قورت می‌دهم و با صدایی لرزان می‌گویم:
- من وقتی این ازدواج رو قبول کردم یعنی همه‌ی جوانب رو در نظر گرفتم. دیگه برام مهم نیست قراره چه اتفاقی تو آینده بیفته... فقط می‌دونم که همه‌ی رویاهام بیشتر از یک سراب نبودن. من به قسمت و تقدیر اعتقادی ندارم شاهین، نمیتونم بگم تو تقدیرم بوده که من کور شدم...‌ نه! این تو سرنوشت من نبوده... تو این رو برای من رقم زدی.
صدای پوزخندش را می‌شنوم، این ماجرا همیشه بین ما ادامه‌ دار خواهد بود.
- من پای کاری که کردم موندم. کی حاضر می‌شد باهات ازدواج کنه؟ فکر کردی فقط چون زدم بهت باهات ازدواج میکنم؟ من نمی‌تونستم ریسک کنم و با سیاه کردن شناسنامم آیندم رو خراب کنم... من ازت توقع دارم برام یک زنِ کامل باشی خزان. این ازدواج صوری نیست، یک بازی‌ام نیست... این زندگیِ توئه. میخوای باور کن و بشین پای زندگیت، نمیخوای هم باور نکن و انقدر بشین گوشه‌ی‌ خونه که کپک بزنی.
حتما نابینا شدنم انقدر من را نازک نارنجی کرده که اشک هایم جاری میشوند، اصلا چرا این ازدواج را قبول کردم؟ احساس خیلی بدی دارم، نابینایی بیش از آنی که گمان می‌کردم زندگی‌ام را مختل کرده. حتی باوجود اینکه ماه ها از این اتفاق می‌گذرد. ندیدن اطراف این حس را به من القا می‌کند که من زندگی نمی‌کنم! فقط و فقط نفس می‌کشم.
صدای فریادش را که میشنوم بدنم جمع می‌شود و با دست جلوی دهانم را می‌گیرم.
- چرا آبغوره می‌‌گیری؟ یک کلمه هم نمیشه باهات صحبت کرد؟
اشک‌هایم را پاک می‌کنم و سعی میکنم مانع هق زدن هایم شوم.
بعضی وقت ها انقدر خوب است که آدم این لحظه را باور نمیکنم، گرچه همیشه دعواهایمان از صلح و آشتی پیشی می‌گیرد.
من بارها سعی کردم او را ببخشم و تا حدودی هم موفق شدم، اما او گاهی طوری رفتار میکند که انگار من خودم را به او تحمیل کردم.
آیا نابینایان سزاوار این همه تحقیر هستند؟
لحظه‌ای بعد ماشین توقف میکند، در باز و بسته می‌شود. آب دهانم را قورت می‌دهم و در حالی که از ترس می‌لرزم لبم را گاز می‌گیرم که مبادا با اشک‌هایم فریاد او را بلند کنم. اگر متوجه شود که از او هراس دارم قطعا همه چیز بدتر از این خواهد شد، گرچه فکر می‌کنم تابه حال متوجه شده باشد.
زمان زیادی نمی‌گذرد که باز می‌گردد و اتاقک ماشیه مملوء از عطر تندش می‌شود.
- آزمایشگاه صد متر پایین تره.
از شدت بهت زبانم بند می‌آید. چرا رفتار‌هایش ضد و نقیض بودند؟ لحظه‌ای طوری عصبی می‌شد که جرعت نداشتم زبان باز کنم و گاهی نیز طوری آرام بود که آرامشش به من نیز تزریق می‌شد.
چهره‌ام را جمع می‌کنم و با حالت قهر به سمت در ماشین می‌نشینم. البته چه قهری؟ قهری که نازکش ندارد، نباید صورت بگیرد.
با صدای هشدار آمیزش به این نتیجه می‌رسم که حق قهر کردن نیز ندارم:
- خزان تو حق نداری روت رو ازم برگردونی. می‌ریم خونه‌ی من، برای ناهار با همیم.
رفتن به خانه‌اش قطعا فکر بدی است اما در این وضعیت تنها چیزی که برایم حائز اهمیت است، این است کاری نکنم که فریادهایش را از سر بگیرد.
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
با این حال سعی خود را برای تجدید نظرش می‌کنم:
- شاهین ما هنوز آزمایش ندادیم، مامانم ناهار تو رو دعوت کرده، بهش چی بگم؟
پر از حرص می‌خندد و من نمی‌توانم صورتش را ببینم تا متوجه شوم عصبی است یا نه...
- چرا هول کردی؟‌ من و تو چیزی برای قایم کردن از هم نداریم.
همیشه گمان می‌کنم پشت رفتارهاس عجیبش چیز خوبی نیست.
بعد از چند دقیقه که به آزمایشگاه می‌رسیم و او در کمال تعجب این بحث را شروع نشده تمام می‌کند. اول خودش پیاده میشود و سپس به من نیز کمک می‌کند. در حال راه رفتن به چندین نفر برخورد می‌کنم و به نوعی قدم‌های نسبت به شاهین کندتر می‌شود. از پیچیدن صدا متوجه می‌شوم داخل آزمایشگاه شدیم. روی چیزی که نمیدانم صندلی است یا تخت می‌نشینم.
- لطفا آستین‌های همسرتون رو بالا بزنید.
زنی که احتمالا قرار است از ما خون بگیرد و سوزن به دست ایستاده، این جمله را می‌گوید.
بعد از به اتمام رسیدن کارمان از آزمایشگاه بیرون می‌زدیم.
قصد دارم مقصدمان را از او بپرسم اما هر دفعه پشیمان می‌شوم، در آخر نمی‌دانم چگونه متوجه می‌شود و پاسخ سوالی را که له له می‌زدم برای پرسیدنش می‌دهد:
- می‌ریم خونه من. زنگ بزن مامانت بگو نهار پیشِ منی، غروب برمی‌گردی.
خب دیگر نمی‌توان امیدوار بود، لحن پر تحکمش اجازه نمی‌دهد مخالفت کنم. دستانم را قفل هم می‌کنم و می‌گویم:
- لطفا شماره‌ی مامان رو بگیر و بده بهم.
شماره‌ی مادر برایم می‌گیرد و من بعد از اطلاع دادن به او گوشی را قطع می‌کنم.
گرچه هنوزم از تنها شدن با او هراس دارم. لــ*ب‌هایم را تر می‌کنم و با تردید می‌گویم:
- میگم... چیزه... اگه میخوای بیرون غذا بخوریم، اینطوری بهتره.
- چرا میترسی باهام تنها باشی؟ از چی میترسی؟ از من؟ منی که از هرکی بهت نزدیک ترم؟ تنها کسی که میتونه و حق داره بهت آسیب بزنه منم، آخرین کسی هم که میتونه بهت آسیب بزنه منم. حق نداری از من بترسی، وقتی از اون عوضی نمیترسیدی حق نداری از من بترسی.
از صدای بلندش می‌ترسم و نفس نفس زدنم بی‌اختیار است.
- چی داری میگی‌ شاهین؟ از کی‌ داری حرف میزنی؟ من از کی نمیترسم؟
هول زده‌ام و خودم به خوبی متوجه آن می‌شوم.
پوزخندی می‌زند و بیش از پیش صدایش را بالا می‌برد:
- فکر کردی چون خودت خری من هم خرم؟ فکر می‌کنی سرم رو شیره مالیدی و حالیم نیست؟ چون خودت بهم نگفتی یعنی من نمی‌دونم؟ با چه جرعتی همچین چیزی رو از من پنهان میکنی؟ من چطوری میتونم به تو اعتماد کنم که حتی از گذشته‌ات هیچی بهم نگفتی؟ من چیِ توام؟ من دوست پسرت نیستم خزان، من شوهرتم. باید بدونم تو گذشته‌ات چی بوده که فردا اگه یک بی‌پدری پاشد اومد و گفت که زنت دوست دختر من بوده به جای مبهوت موندن بزنم تو دهنش که ببنده اون گاله‌رو... تمام این چند وقت رو سکوت کردم تا بلکه تو دهنت رو باز کنی اما انگار قصد نداشتی واقعیت رو بگی.
دهانم را باز می‌کنم و زبانم را می‌چرخانم اما انگار قدرت تکلمم را از دست دادم.
- تا کجا باهاش پیش رفتی؟ تخت خواب؟
صورتش را نمیدیدم اما حال بدش از صدایش کاملا عیان بود.
به سختی زبان باز میکنم، نمی‌توانم بیش از این همچین موضوعی را کتمان کنم:
- من فقط باهاش بیرون می‌رفتم، به جز فضای عمومی تا حالا هیچوقت باهم تنها نبودیم، قسم می‌خورم.
نعره‌اش اشک‌هایم را شدت می‌دهد:
- فقط بگو که دختری...
تا حد امکان به در ماشین می‌چسب‌ام و هق می‌زنم:
- بخدا راست می‌گم.
چند بار پشت هم به چیزی می‌کوبد. صدای فریاد‌ش بیش از هر وقتی لرزه به تنم می‌اندازد:
- فقط کافیه بفهمم دروغ گفتی، اون وقتِ که جنازت رو براش میفرستم خزان.
- دروغ نمیگم شاهین، دروغ نمیگم. من حتی دوسش نداشتم، حتی باهاش یک عکس هم نگرفتم... حتی دستم رو هم نگرفته...
- امیدوارم اینایی که میگی حتی یک کلمه‌اش دروغ نباشه خزان، باورت نمی‌کنم اما سکوت می‌کنم.
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
نمیخوام بی ‌اعتمادی کار دستمون بده... اما تو حق نداری از این آرامشم سوء استفاده کنی، فهمیدی؟ پس هیچوقت حتی سعی نکن بهم دروغ بگی و گولم بزنی.
من پنهان کاری را خوب بلدم و انکارش نمی‌کنم، می‌دانم چگونه باید با پنهان کردن موضوعات جان خود را حفظ کنم؛ اما انگار او اینطور نیست! زیرا که خیلی زود، عاملی که عصبی‌اش میکرد را آشکار کرد.
- میبرمت خونتون، فردا میام میریم بیرون.
موافقت می‌کنم و ترجیح می‌دهم حرفِ اضافه‌ای نزنم و کار دستِ خودم ندهم.
- دیدی؟ حتی سعی نمیکنی من رو آروم کنی. فرار کردنت من و آروم نمیکنه.
نمیدانم در این وضعیت این جسارتم از کجا پیدا می‌شود:
- با این اخلاقی که داری و وضعیت من توقع داری بیام آرومت کنم؟! شاید اگه خوب می‌شناختمت، اگه باعث میشدی اونطور که تصور می‌کردم بشناسمت الان میدونستم چطور باید آرومت کنم، نه این که خودم رو ترجیح بدم و فرار کنم.
حرصش را روی بوق ماشین خالی می‌کند و چند فحش نیز نثار فردی که نمی‌دانم کیست.
- شاید بخاطر خودتِ که من نمیتونم باعث بشم من رو بشناسی. بخاطر بی‌اعتمادی و گذشتت یا هر کوفتِ دیگه‌ای که هست...
چرا گذشته‌ام را در صورتم می‌کوبد؟ در این فقط گذشته‌ی من عیب است؟
- مگه گذشتم تقصیر منه؟ هرکی یک اشتباهی تو زندگیش میکنه، یعنی خودت هیچ اشتباهی تو زندگیت نداشتی؟ مگه من میخواستم گذشته‌ام اونطوری بشه؟ اصلا مگه من گفتم بیا من و با گذشته‌ای که دارم بگیر‌؟ اما من بهت چیزی نگفتم، تو که میدونستی چه خبره چرا اومدی جلو؟
بازویم را میان دست پر قدرتش می‌فشارد، دلم می‌خواهد در صورتش فریاد بزنم که رودربایستی نکن! راحت باش و بزن تو صورتم.
- اشتباهه تو گذشتت نیست، پنهان کاریته.
من سعی میکردم او را مقصر بخوانم و او من را. وقتی هیچ کدام مسئولیتِ اشتباهمان را بر گردن نمیگرفتیم پس چگونه قصد تشکیل زندگی مشترک داشتیم؟
- من هنوز این رابطه‌ رو انقدر جدی نمیدونستم که گفتن این موضوع و ضروری بدونم شاهین. انقدر ازت عصبانی بودم که برای پیشنهادت یک ماه تمام داشتم فکر میکردم.
به طرز عجیبی تن صدایش پایین می‌آید، اما نه تنها از ترسم کم نمی‌کند، بلکه آن را افزایش هم می‌دهد. تجربه ثابت کرده باید از آرامشِ او ترسید.
- این رابطه رو جدی نمیبینی؟ جواب مثبت دادی و بعد جشن نامزدی و صیغه با وقاحت میگی این رابطه رو جدی نمیبینی؟ دو ماه دیگه عقد و عروسیمونِ و تموم. زندگیِ مشترک شروع شد، کجایی تو احمق؟
با وجود دهـ*ان خشک شده و چانه‌ی لرزانم باز هم برای دفاع کردن از خودم ایستادگی می‌کنم:
- چطور میتونم این رابطه رو جدی بگیرم وقتی داری همش بهم سرکوفت میزنی و تحقیرم می‌کنی. کدوم مردی سر زنش منت میزاره که اگه من نمی‌گرفتمت کی تو رو میگرفت؟ با حرف‌هات داری ثابت می‌کنی تو انسانی اما من نابینام.
درست همینطور است که گفتم، نابیناها نیز انسان هستند. حتی با وجود عده‌ای انسان بیشعور که باید علی‌رغم عصای سفیدِ ما، به آنها صد عصای سیاه داد.
ناگهان به شدت ماشین توقف میکنم و من نفس زنان و شوکه شده از حرف میافتم. از تصادف خاطره‌ی خوبی ندارم. صدایش من را از جا می‌پراند:
- من بهت سرکوفت می‌زنم چون دلیل دارم، چون هر لحظه از اینکه گذشتت به زندگیمون باز بشه ترس دارم. من آدمی نیستم که عذاب وجدان بگیرم، من تو رو به عنوان یک زن میخوامت خزان؛ من صبر کردم و وقتش پا پیش گذاشتم، تو هم قبول کردی و الان زن و شوهر رسمی‌ایم. این و روزی صد بار با خودت تکرار کن.
و باز هم این من هستم که کوتاه می‌آیم، فقط دلم آغـ*وش پدر را میخواهد و بس... از فریادهایش عاصی‌ام.
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
خدای من! نفسم بند می‌آید و از شدت حقارت دلم می‌خواهد آب شوم‌. با بهت لــ*ب باز می‌کنم:
- مگه ازدواجمون اجباری بود که من و بردی برای آزمایش ایدز؟ متوجهی با این کارت من رو تحقیر کردی؟ چطور میتونی انقدر کثیف باشی؟ فکر میکنی اگه من دختر نبودم می‌تونستم بهت جواب مثبت بدم؟ اونم به تویی که روز اول خیلی مستقیم گفتی روی پاک بودنم خیلی حساسی... تویی که غیر مستقیم تهدیدم کردی که اگه دختر نباشم زندم نمیزاری... حالا میفهمم چرا اصرار داشتی مامان چیزی متوجه نشه. منه احمق هم سریع قبول کردم.
ماشینی که یک دقیقه هم نیست راه افتاده را متوقف میکند و اینبار شانه‌هایم را با دو دستش میگیرد و طبق معمول در صورتم داد می‌زند:
- توقع داشتی حرفت رو باور کنم؟ حرف کسی که قراره زنم بشه و هیچی از گذشته‌اش بهم نمی‌گه؟ کسی که براش مهم نیست که نکنه فردا پس فردا پای اون کثافت به زندگیم باز شه و غیرت شوهرم رو مسخره کنه و به ریشش بخنده... اگه ازت می‌پرسیدم میخواستی چی بگی؟ یا دروغ میگفتی و می‌پیچوندی و یا اینطوری سلیطه بازی در میاوردی. بسه دیگه خزان، از وقتی باهات نامزد کردم یک روز آروم نداشتم. همش جنگ، همش دعوا، همش لجبازی...
باورم نمی‌شود، حتی سعی نکرد پنهانش کند و این یعنی آزمایش امروز همانی بود که فکر می‌کردم. پسش می‌زنم و با اشک هایی که این روزا قصد تمامی ندارند می‌گویم:
- من و ببر پیش مامانم. فردا هم نیا دنبالم، اصلا یک مدت نیا، میخوام تنها باشم.
- تو از این به بعد حق نداری تنها باشی. جلوی در‌یم، پیاده شو.
انقدر مشغول جنگ و دعوا بودیم که حتی متوجه نشدم چه زمانی رسیدیم.
- زنگ بزن مامان بیاد من رو ببره، چطوری برم؟
- هنوز انقدر بیشعور نشدم که زنگ بزنم مادرزنم که بیا زنم و بگیر ببر، خودم تورو بردم خودم هم میارم. پیاده شو خودم میبرمت. امشب رو بشین به خودمون فکر کن، با این وضعی که ما پیش میریم آینده‌ای نداریم.
وقتی پیاده می‌شوم خیلی زود خودش را به من میرساند و دستم را می‌گیرد، زنگ خانه را می‌زند و وقتی من را مثل دختر بچه‌اش به مادرم میسپارد خداحافظی می‌کند و می‌رود.
- چقدر زود اومدی خزان، فکر کردم ناهار قراره باهاش بری بیرون!
فکر اینجا را نکرده بودم. دستپاچه می‌گویم:
- بهش زنگ زدن فهمیدم کار مهمی داشته، منم گفتم که بره به کارش برسه من میرم خونه.
و اصلا حوصله‌ی سرزنش‌های مادر را ندارم.
- یعنی چی کار داشته؟ دخترم رو ندادم بهش که کارهاش رو تو اولویت قرار بده.
- نمیخواست بره مامان، من مجبورش کردم. وقتی می‌تونیم برای یک روز دیگه بریم بیرون، چرا باید من تو اولویت باشم؟! وقت زیاد هست مامان، قراره یک عمر با هم زندگی کنیم. لطفا انقدر حساس نباش. به هر حال انداختیمش برای فردا.
چیزی نمیگوید اما زمزمه های زیرِ لبش را می‌شنوم.
- میشه من رو ببری داخل؟ نهار چی درست کردی برام؟
دستم را می‌گیرد و در حالی که با کمک‌اش حرکت می‌کنم جوابم را میدهد:
- بزار بابات برسه، با هم غذا می‌خوریم. رفت تا سرخیابون برگرده.
وقتی داخل خانه می‌شویم من را روی مبل می‌نشاند.
- من میرم سفره رو بچینم، بعد میام میبرمت دخترم.
سری تکان میدهم و حرفی نمیزنم.
این روزها حس یک دختر بچه را دارم؛ دختر بچه‌ای که شاهین به مادرم میسپاردش... بچه‌ای که مادرش برای نهار دستش را میگیرد و سر سفره مینشاند...
با حس بدی که به وجودم تزریق شده، با بیچارگی می‌نالم:
- مامان تو این روزها خیلی از خودت غافل شدی، همش کنارِ من بودی. من حتی نمیذاشتم به خودت و بابا فکر کنی.
صدای به هم خوردن ظرف و قاشق ها در آشپزخانه میافتد.
- چی داری میگی خزان؟ تو دخترِ منی، جیگر گوشه‌ی منی... من حاضرم برای بچم جونم رو بدم. اینطور نیست که تو میگی عزیزم، من زندگیم رو خیلی دوست دارم، خانوادمون رو بیشتر... مگه میشه به خودم و بابات بی‌توجهی کنم؟ همونقدر که حواسم جمعِ تو بود، بیشتر از اون حواسم به زندگیم جمع بود...
پوزخندی می‌زنم، می‌دانم برای ناراحت نکردن من همچین حرفی می‌زند‌.
- من دارم اینها رو حس می‌کنم مامان. چی رو داری پنهان میکنی؟ چیزی رو که حتی با وجود ندیدنم حسش می‌کنم؟
اما این را نمی‌گویم که بخاطرِ شما این ازدواج را قبول کردم... بخاطر اینکه سربارِ شما نباشم شاهین را همین طور که هست پذیرفتم... وگرنه شاهین و چه به مرد رویاهای من؟!
شاید هم نباید بخاطر آنها آینده‌ای که به آن امیدوار نیستم را با شاهین بسازم.
- عزیزم به من گوش کن، من نمیگم خیلی آسونه و برام سخت نیست و حتی از اینکه کنارمی و میتونم مراقبِت باشم لذت میبرم. آره خزان برام سخته اما نه اونقدری که بزرگش میکنی، اینکه سالمی‌ و میتونم بغلت کنم برام خوشاینده... نمیتونی تصور کنی وقتی بیهوش بودی من چه حسی داشتم. امیدوارم یک روزی مادر بشی که حس من رو وقتی نگرانت میشم درک کنی. خدانکنه که اتفاقی بیافته تا نگرانت کنه... اما در آینده متوجه میشی که حتی یک سرماخوردگیِ ساده چقدر میتونه دل نگرونت کنه!
سرم را تکان میدهم و عصبی می‌گویم:
- چه آینده‌ای مامان؟ به نظرت من با این وضعیتم چه آینده‌ای دارم؟
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
فکر کردی میتونیم یک نفرِ دیگه هم بدبخت کنیم؟ داری خودت و گول میزنی یا من رو؟ اصلا زندگیِ من میتونه تا جایی که تو میگی دووم بیاره؟ شاهین با من خیلی خوبه، اما من نمیدونم دوسم داره یا عذاب وجدان داره. فکر کردی حاضر میشه بچش از یک زنِ کور باشه؟
شاید خیلی تند خوی شدم و نباید در برابر جمله‌ی ساده‌ب مادر انقدر واکنش بدی نشان می‌دادم، اما من هم از این وضعیت خسته شدم... رفتارهای شاهین و دروغ های من... ترس‌هایی که از آینده دارم که مبادا من را به عنوان یک زنِ کامل نپذیرد و با فرد دیگری هم بستر شود. من از زیبایی‌های خیره کننده‌ام با خبر بودم، اما این‌ها برای فردی مثل شاهین کافی بود؟
شرط زندگی چهره‌ی زیبا نبود، اما فکر نمیکنم درباره‌ی شاهین اینگونه صدق کند. به هرحال من قصدم حفظ زندگی‌ام بود، که فکر نمی‌کنم با رفتارهای شاهین به راحتی از پسش بربیایم. هرچند که هیچ علاقه‌ای به او ندارم... اما این دلیل نمیشود که زندگی‌ام را به دستِ زمان بسپارم و خودم نظاره‌گر باشم...
در این چند ماه، کم و بیش نسبت به او آشنایی پیدا کرده بودم، اما این کافی نبود؛ باید متوجه شوم این بداخلاقی هایش از کجا نشات می‌گیرد.
با صدای باز شدن در سکوت خانه می‌شکند، از جایم برمی‌خیزم اما نمیتوانم جلوتر حرکت کنم. در نهایت از همین فاصله به پدر که نمی‌دانم داخل شده یا نه سلام می‌کنم.
- عه! سلام دخترم، چقدر سریع برگشتی.
دیگر مطمئن شدم که بعد مدت ها میخواستند با هم خلوت کنند و من اجازه ندادم.
به جای من مادر جوابش را داد ، البته با غیظ:
- آقاشاهین کار داشته خانم هم برگشته گفته که کار داری برو عزیزم من مهم نیستم.
به مادرم تشر می‌زند و پیشانیِ من را می‌بوسد، ریش‌های زبرش نشان از این دارد که او هم وقت رسیدن به خودش را ندارد؛ چراکه با شناختی که از پدر دارم می‌دانم هیچوقت از رسیدگی به خودش امتناع نمی‌کند. شرمنده تر از همیشه سرم را پایین می‌اندازم.
ای کاش با شاهین بحث نکرده بودم و مزاحم مادر و پدرم نمی‌شدم. بعد از این همه گرفتاری حق داشتند به فکر خودشان باشند...
چقدر ترحم برانگیز شدم که جزء گرفتاری‌ها به حساب می‌آیم؟
با کمک پدر روی یکی از صندلی های میز می‌نشینم، با دستم میز چوبی را لمس می‌کنم تا مطمئن بشوم چیزی جلوی دستم نیست و تشکر می‌کنم.
- با شاهین رابطه‌ات چطوره خزان؟ الان دیگه این مسائل به من مربوط نیست دخترم اما میخوام بدونم کار درستی کردم که قبول کردم باهاش ازدواج کنی یا نه؟! من هنوز نتونستم خودم رو آروم کنم خزان، می‌ترسم نکنه خوشبخت نشی و من شرمنده بشم... اگه چیزی هست که لازمِ بهم بگی، بگو.
خسته شدم از این همه دروغ گفتن. چقدر باید شاهین را پیش همه خوب جلوه دهم و از بقیه حرف بشنوم که چنین پسری چرا قصد دارد با یک آدم کور ازدواج کند؟ از طرفی هم پدر برایم در اولویت قرار دارد.
به ناچار و درست مثل همیشه حرف‌های تکراری‌ام را دوباره بازگو می‌کنم:
- شاهین خیلی خوبه بابا! خوشحالم که تو این روزها کنارمه... اگه من رو میبینی با این شرایط خو گرفتم بخاطرِ شاهینه.
انقدر خوبی‌اش را کش دادم که حتی خودم هم باور کردم. چه برسد به پدرِ ساده‌ی من؟!
- خداروشکر! معلوم بود آدم های خوبی‌ان، اما الان که از زبونِ خودت شنیدم خیالم راحت شد عزیزم، خوشبخت میشی انشالله بابا جان.
ای کاش همینطور باشد، دوست دارم که خوشبخت شوم، حتی با شروع بدی که داشتیم...
عده‌ای از انسان‌های عادی با وجود داشتن جسم سالم، یا حتی زندگی‌ای که به قول خودشان بخور و نمیر است، باز هم به طمع خیلی چیزها هستند... شاید پول... زیبایی... ثروت یا حتی هر چیز دیگری! چون از وضعیتی که در آن قرار دارند ناراضی هستند اما اینکه یکی از اجزای‌ بدنت از کار بیافتد، به معنای واقعی کلمه تمام طمع‌ها فروکش می‌کنند. نمی‌دانم چرا اما تمام وجودت درگیر مشکلی که گریبان گیرت شده می‌شود و دیگر جز آن نمی‌توانی به چیز دیگری فکر کنی. البته این موضوع درباره‌ی من صدق نمی‌کند، چراکه من درگیر معضلی به نام شاهین شدم! و درگیری با شاهین نابینایی‌ام را به گونه‌ای به فراموشی سپرده...
و حالا من مثل گذشته هیچ طمعی در وجودم احساس نمی‌کنم و فقط و فقط دلم یک زندگیِ بدون دغدغه و آرام را میخواهد... البته در کنار چشمانم که شاید روزی تصمیم گرفتم که به اتاق جراحی بروم... اما میترسم! از اینکه بعد عمل نتیجه‌ای نگیرم و نورِ امیدِ وجودم فروکش کند هراس دارم...
دستم را روی میز می‌گذارم و با خجالت، خیلی نامحسوس دستم را روی میز می‌کشم تا قاشق را پیدا کنم.
- عزیزم بیا قاشق‌.
لبم را گاز می‌گیرم، قاشقی روی میز وجود نداشت. کف دستم را باز می‌کنم و او قاشق را کف دستم قرار می‌دهد.
انگار که یک شی‌ءِ بزرگ را وسط گلویم قرار دادند. این همه انسان در دنیا وجود دارد، چرا من باید نابینا شوم؟
بشقاب غذا را تصور می‌کنم و قاشق را جلو می‌برم اما به میز برخورد می‌کند و صدایش در فضای پر سکوت خانه می‌نشیند.
مادر به آرامی زمزمه می‌کند:
- بمیرم برات.
دست لرزانم قاشق را روی میز رها می‌کند.
- من بهت می‌دم مادر، قاشق رو بده من.
امکان ندارد اجازه‌ی همچین کاری را به او بدهم. با دستم بشقاب را پیدا می‌کنم و قاشق را درون آن فرو می‌برم، آن را نزدیک صورتم می‌کنم، بار اول به بالای لبم برخورد می‌کند اما دفعه‌ی بعد موفق می‌شوم؛ گرچه متوجه می‌شوم آنچه جویدم فقط برنج سفید است.
بعد نهار باز هم با کمک پدر به پذیرایی میروم، البته گمان می‌کنم قدم‌های لرزانم پدر را کلافه می‌کند.
- خزان حواست هست از وقتی نامزد کردی کم حرف شدی؟
به تلخی می‌خندم. ای کاش می‌توانستم بگویم نابینایی من را کم حرف کرده نه نامزدی با شاهین!
مادر طبق معمول از آشپزخانه به جای من داد می‌زند:
- همه حرف‌هاش رو با شاهین میزنه سیاوش. هفته‌ای یک بار که از صبح تا غروب با همن، روزهای دیگه‌ هم که روزی دوبار بهش زنگ میزنه...
همه‌ی این هارا با حرص می‌گوید و من دقیقا نمیدانم از چه چیزی عصبی است؟!
- تو چرا اینطوری میکنی زن؟ دخترت داره ازدواج میکنه تو از عصبانیت قرمز شدی؟
مادر که انگار منتظر همین لحظه بوده، دق و دلی‌اش را سر پدر خالی میکند:
- داره با کی ازدواج میکنه؟ با کسی که زد انداختش تو بیمارستان؟
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
کسی که طوری تو خواستگاری رفتار میکرد انگار به زور اومده؟ این بچه نمیتونست ببینه اما من که می‌دیدم؛ می‌دیدم و دلم آتیش می‌گرفت. من مادرشم نمی‌تونم این ها رو ببینم و طوری رفتار کنم که دخترم داره ازدواج میکنه و خوشبخت میشه. فکر میکنی این دختر راستش رو بهت میگه؟ من میشناسمش، دارم با چشمای خودم میبینم چطوری لاغر شده و زیر چشم‌هاش گود رفته. خدا من رو بکشه که اجازه دادم پاشون رو بزارن اینجا، خدا لعنتم کنه...
چند دقیقه نمیکشد که صدای فریاد پدر هم بلند میشود و منی که این وسط ساکتم و حرفی نمی‌زنم.
- چی داری میگی نعیمه؟ چرا جلوی دخترمون این حرف‌ها رو میزنی؟ مگه نشنیدی گفت خوشبخته؟ زیر چشم‌هایش گود رفته چون شاهین اذیتش میکنه؟ تو از اون پسر چی دیدی اینطوری قضاوتش میکنی؟ چون روز اول اخم داشت دلیل میشه ازش بد بگی؟ خزان داره با اون پسر ازدواج میکنه. چرا ذهنیتش رو خراب میکنی زن؟
این هم مهرِ تاییدی برای اینکه من زندگی‌شان را مختل می‌کنم، اینکه آنها بخاطر من بحث کنند و حرمتی که سی سال حفظ شده را بشکنند فقط‌ حالم را بد می‌کند. لــ*ب‌هایم را تر می‌کنم و با صدایی که از بلندی‌اش پریشان نشوند می‌گویم:
- من از رابطه‌ای که با شاهین دارم گله‌ای ندارم. شاید رابطه‌مون بخاطرِ این اتفاقات خوب نباشه، اما انقدر که تو میگی بد نیستی مامان. علاوه‌ براین، این تصمیمیه که من برای زندگیم گرفتم، میدونستم قرار نیست مثل بقیه‌ی آدم‌های عادی باشیم و باز هم این تصمیم رو گرفتم. اگه از وضعیتم راضی نباشی تقصیر خودمه. که باز هم دلیل نمیبینم این رو به شما بگم. نمیخوام من رو یک دختر نمک نشناسِ گستاخ ببینید، اما به قول خودتون بابا، الان رابطه‌ی من و شاهین به شماها مربوط نیست... من و شاهین داریم برای این زندگی‌ای که قراره با هم تشکیل بدیم تلاش می‌کنیم، پس مطمئن باشید هر اتفاقی که سرِ زندگیم بیاد تقصیر شما نیست. لطفا بخاطر من بحث نکنید، اینطوری فقط وجدانِ من رو بهم می‌زنید.
وقتی صدایی از آنها نمی‌شنوم بلند می‌شوم و سعی می‌کنم خودم به اتاقم بروم، باید کم کم عادت کنم. البته عادت نکردم هم نکردم چون چند وقت دیگر باید به خانه‌ی شاهین عادت کنم.
نرده های آهنی را می‌گیرم و از پله‌ها بالا می‌روم، البته وسط راه چند باری تلنگر می‌خورم اما حداقل پایین پرتاب نمی‌شوم.
خوشحالم که پِی‌ام را نمیگیرند. روی تخت مینشینم و نفس‌های عمیق می‌کشم.
انقدر در فکر فرو میروم که با صدای زنگ موبایلم از جا می‌پرم. گوش هایم را تیز می‌کنم و دنبال منبع صدا می‌گردم. دستم از روی پارچه‌ی بنفش رنگی که با ذوق آن را خریداری کرده بودم می‌گذرد و به میز برخورد می‌کند. اخمی می‌کنم و به سمت بالای میز حرکت می‌کنم. دستم به چیزی برخورد می‌کند و روی زمین می‌افتد. بیش از هر وقتی احساس ناتوانی می‌کنم. از لرزش میز متوجه می‌شوم جسمی که زمین خورده گوشی نبوده، بالاخره پیدایش می‌کنم و قبل از قطع شدن جواب می‌دهم:
- سلام.
- سلام، روبه راهی؟
شاهین؟ ما که چند دقیقه قبل باهم بودیم! ناخن انگشت شَستم را به دندان می‌گیرم و با صدایی که به زور به گوشِ خودم میرسد جواب می‌دهم:
- من خوبم، تو خوبی؟
- الان بهترم.
- رسیدی خونه؟
با شیطنت می‌خندد و جواب میدهد:
- من که خیلی وقتِ رسیدم خونه، اما جای تو حسابی خالیه. اگه باعث نمیشدی دعوا کنیم الان تو بغلم داشتیم فیلم میدیدیم.
مگر من می‌توانم فیلم ببینم؟
- غذا خوردی؟
- نه شام پیش مامان و بابامم. نگرانم شدی؟
لبی کجی می‌کنم و با تمسخر جوابش را می‌دهم:
- گرسنگی هم نگرانی داره؟
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
- نه. چی برای تو نگرانی داره؟ من کار دارم خزان؛ می‌بینمت.
اعتنایی به ناراحتی‌اش نمی‌کنم و قطع می‌کنم، روی تخت می‌نشینم. در باز می‌شود و صدای گرم و شاد سحر به گوش می‌خورد:
- سلام نارفیق.
لبخندی می‌زنم و بلند می‌شوم.
- سلام سحر، خوبی؟ انقدر خوش می‌گذرونم که تو رو فراموش می‌کنم.
مشتش روی شانه‌ام می‌نشیند و من که انتظار‌ همچین چیزی را نداشتم چند قدم عقب میروم. معذرت خواهی می‌کند و می‌گوید:
- جدی جدی فراموشم کردی؟
خودم را جمع میکنم و درحالی که در آغوشش میگیرم پوزخندی میزنم:
- انقدر درگیری دارم که مغزم همه چی رو اضافه میدونه جز این اتفاقات اخیر...
روی تخت می‌پرد و صدای فنرهایش را بلند می‌کند.
- بیا بشین ببینم دلیلت قانعم می‌کنه یا نه.‌ تعریف کن ببینم چیشده‌؟ با شاهین تا کجا پیش رفتی؟
کنارش جای می‌گیرم و زانوهایم را در آغـ*وش می‌کشم.
- تا هیچ جا پیش نرفتیم. اصلا رابطمون خوب نیست، دلم نمیخواد مسائل شخصیمون رو به همه بگم،‌ اما تنهایی نمیتونم این ها رو به دوش بکشم سحر... اخلاقش تُنده. یک سره بهم گوشه و کنایه میزنه، حتی یک لحظه هم نمیتونیم بدون جنگ و دعوا کنار هم دووم بیاریم، با وجود این ها من از آینده میترسم. بدتر از اون قضیه فرهاد رو می‌دونه.
صدایِ حیرت زده‌اش را می‌شنوم:
- یعنی چی خبر داره؟ کی به اون این‌ها رو گفته؟ ببینم نسبت بهت سرد شده؟
لبخند روی لبم می‌ماسد، محزون می‌گویم:
- شاهین از همون اول می‌دونست که باهام اینطوری رفتار میکرد، وگرنه چه دلیلی داشت که انقدر حساس باشه؟
- اگه از اول خبر داشته چرا راه افتاده اومدی خواستگاریت؟
خودم هم متوجه نمی‌شدم، ‌با این دلیل که عذاب وجدان دارد هم نمی‌توانم کنار بیایم. شاهینی که من می‌شناسم از عذاب وجدان چیزی سرش نمی‌شود. با این حال جواب می‌دهم:
- احتمالا برای وجدان خودش اینکار رو کرده.
خنده‌ی پر تمسخری میکند و کنایه می‌زند:
- شاهین و وجدان؟ دست بردار. نظرت چیه بریم بیرون؟
این روزها من از هر چیز و هر کسی فراری‌ام، نمیدانم چرا! شاید از وضعیتی که دارم خجالت زده‌ام. اما در تمام زندگی‌ام به تنها چیزی که اهمیت نمی‌دادم حرف‌های بی سر و ته مردم بود، شاید هم نابینایی خلق و خوی‌ام را به کل عوض کرده... به هرحال اصلا قصد ندارم پایم را از این خانه بیرون بگذارم، مگر اینکه مجبور باشم.
- نه سحر اصلا دلم نمی‌خواد برم بیرون.
شاکی می‌شود و غر می‌زند:
- بیخیال توروخدا خزان، تو کی دیدی من بشینم تو خونه غیبت کنم؟
- دو ساعت نمیشه اومدم خونه، میشه مثل همه هرچی که میخوای رو بهم تحمیل نکنی؟
خودم هم می‌دانستم که غیرقابل تحمل شدم، اما انگار همه‌ی این ها خصلت هایی ذاتی‌ای بود که منتظر بود چشمانم را از دست بدهم و بعد بلافاصله از درونم بیرون زده بود.
- چیزی تغییر نکرده، فقط چشمات رو از دست دادی و نامزد کردی. چرا اصرار داری که یک آدم افسرده جلوه کنی؟
- همین از دست دادنی که به راحتی به زبون میاری برای من خیلی سخته. نمی‌تونم احساسی که دارم رو توصیف کنم اما انگار که امیدی تو زندگیم نیست!
دستم را می‌کشد و سعی میکند از روی تخت بلندم کند.
 
آخرین ویرایش:
نیایش نازککار

نیایش نازککار

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/1/20
142
934
93
- خودم امید زندگیت می‌شم، پاشو.
دستم را می‌کشم و اینبار با جدیت تشر می‌زنم:
- در حالت عادی اینکار اشتباه نیست، اما تو وضعیت من و شاهین هرکارِ احمقانه‌ای هم ممکنه اشتباه باشه. ازت میخوام که اصرار نکنی.
انگار تسلیم شده است که آهی می‌کشد و با ندامت می‌گوید:
- حق با توئه باید یکم درکت کنم، معذرت می‌خوام. اما اینکه اون یارو اینطوری بهت دستور میده و هرکار که دلش می‌خواد رو باید انجام بدی عصبیم میکنه. تو هم که ماشالله از دهنت به جز چشم در نمیاد.
- گفتی که درکم می‌کنی. من برای مطیع بودنم دلیل دارم.
- آره و نمیخوام تو مسائلی که بهم مربوط نیست دخالت کنم، اما اگه قرارِ واسه این رابطه فقط تو تلاش کنی، بهتره از همین الان تسلیم بشی.
حرفی نمی‌زنم اما دست بر نمیدارد:
- مرتیکه زده ناکارت کرده تازه دو قورت و نیمش هم باقیه! بزار همیشه خودش پیش قدم باشه، اگه قراره تو ناز کشی کنی که بجای کار کردن وایسته تو خونه ظرف بشوره.
عاصی شده داد می‌زنم:
- سحر این‌ها به تو ربطی نداره. من خودم واسه این حالی که داریم عزا گرفتم لطفا تو همین امیدی که دارم رو از بین نبر... اگه خوشبختیم رو میخوای ذهنم رو بهم نریز.
- خیلی خب، پس حداقل بیا بریم تو پذیرایی. اینجا خیلی تاریکه.
حق با او بود، این اتاق پنجره‌ای نداشت که روبه روی خورشید باشد و اکثر اوقات تاریک بود. اما من دیگر متوجه آن نمی‌شدم‌.
- من همین الان اومدم اتاق، مامان و بابا بحث میکردن، البته به خاطرِ من. میبینی حتی کور شدنم هم براشون دردسره؟ من باید دلم رو به همین رابطه خوش کنم که با بهم خوردنش نمونم سرِ دست مامانم.
بهت زده است وقتی می‌گوید:
- چی داری میگی خزان؟ خاله نعیمه مامانِ توئه، خیلی هم دوست داره و تو تنها بچشی. نمیتونی از طرف مامانت خودسر حرف بزنی. ببخشید این رو میگم، زبون مامانت تند و تیزه اما خودت میدونی تو دلش چی می‌گذره... از هرکی عصبی هستی حق نداری از خاله عصبی باشی، خریت کردی و به شاهین جواب مثبت دادی و این وضع رو برای خودت درست کردی پس حق گله کردن نداری.
- اما من نمی‌خوام تا آخر عمرم یک بار باشم رو شونه‌های مامان!
کمی غر می‌زند و با گرفتن دستم با زور من را از اتاق بیرون می‌کشد:
- می‌فهمم رو چه حسابی همچین تصمیمی گرفتی اما به نظرت یک ماه برای فکر کردن کم بود؟ با عجله این جواب رو ندادی که بگم هول کردی، نمی‌دونم چی بگم دختر.
قبل از اینکه دوباره شروع به حرف زدن کند سریع می‌گویم:
-در واقع حق با توئه.
- معلومه که حق با منه، همیشه حق با منه!
**
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes