درحال نگارش رمان حکم ورودت را صادر می کنم | Daniall کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Daniall
  • تاریخ شروع
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#1
نام رمان: حکم ورودت را صادر میکنم
نام نویسنده: Daniall
ژانر: درام، عاشقانه، کمی ترسناک
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه: روایتگر داستان زندگی پسری دبیرستانی به اسم دانیال که تنها دارایی‌اش تنهاییست. در طول زندگی اتفاقاتی برای دانیال از جانب خودش می‌افته و این باعث آزار و اذیت و درگیری‌های ذهنی برای او میشه، از جمله صادر کردن حکم ورود موجوداتی از ذهنش به دنیای واقعی...
 
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
لایک ها: Bahar FTH and Daniall
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#3
روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم.
صدای ریچل رابین توی اتاق می‌پیچید، با این آهنگ آرامش عجیبی بهم دست می‌داد.
بلند شدم و نشستم روی تخت، دستم‌و بردم سمت میز تا موبایلم‌و بردارم و اهنگ رو عوض کنم که یه جمله‌ی تنفر آمیز روی صحفه‌ی گوشی نمایان شد"Low Bottery".
سعی کردم تا به زور گوشی رو شارژ کنم وگرنه شب رو بدون آهنگ عمراً نمی‌تونستم بخوابم.
صبح رو با تلفن‌های پی در پی مانی بیدار شدم. آبی به دست و صورتم زدم.
لباس‌هام رو عوض کردم و رفتم دم در و صبر کردم تا مانی بیاد و باهم بریم مدرسه.
امسال سال اخرمون بود. دوتامون 18 ساله بودیم و از 13 سالگی هم همدیگه رو می‌شناختیم.
با آهنگ ضرب پا گرفتم و زیر ل**ب زمزمه می‌کردم.
تو افکار خودم غرق بودم که ماشین مانی جلوی پام ترمز کرد.
مانی: علیک سلام، بیا بالا.
- اگه نمی‌گفتی تا صبح همینجا وایمیسادم.
مانی: همین الان هم صبحه، زر نزن بیا بالا.
در ماشین رو باز کردم و نشستم روی صندلی شاگرد. داشبورد رو باز کردم و هنسفری و ام پی‌تری پلیر رو گذاشتم داخلش و در داشبورد رو بستم تا توی مدرسه با وجود یه وسیله‌ی الکتریکی توی درد سر نیفتم.
سر کلاس حواسم به درس نبود و توی فکر فیلمی بودم
که دیشب از تلویزیون پخش شده بود. با شنیدن صدای زنگ، کتابم رو بستم.
کیفم و برداشتم و از کلاس زدم بیرون.
کلاس بعدی شیمی بود؛ به سمت کلاس رفتم و کیفم رو گذاشتم روی صندلیم و به سمت آزمایشگاه رفتم.
هیچ کس به جز اقای حیدری –دبیر شیمی– توی آزمایشگاه نبود و همه مشغول استراحت بودن.
روی یکی از صندلی‌ها نشستم و مشغول تماشای کارش شدم.
حواسش تمام کمال به کارش بود. چندین مواد رو توی هم ریخت و باهم مخلوط می‌کرد.
در کشویی رو باز کرد و یک قوطی از داخلش دراورد و
مواد داخلش رو ریخت توی ماده‌ای که داخل بشر آزمایشگاهی بود و رنگ ماده از بنفش به سبز تغییر کرد و باعث شد دودی از ماده بلند بشه. لوله‌ی توی دستش رو گذاشت توی جا لوله‌ای و یه لوله‌ی دیگه رو برداشت.
کمی از اون مواد توی قوطی رو درش ریخت و بعد با یه ماده‌ی دیگه مخلوطش کرد. هنوز متوجه من نشده بود.
همیشه از اینکه یه جایی هستم و افراد متوجه من نیستن و سرگرم کارشون هستن، لذت می‌بردم. یکم سر جام تکون خوردم و بعد دوباره غرق استاد شدم.
لوله‌ای که دستش بود رو آروم تکون می‌داد تا موادهای
داخل بشر باهم قاطی بشن. همینجور که مشغول تکون دادن بشر توی دستش بود، آروم اروم به سمت من برگشت و وقتی متوجه ی حضور من شد لوله از دستش افتاد.
استاد: پسرم تو که منو ترسوندی.
- ببخشید استاد... نمی‌خواستم مزاحم کارتون بشم.

استاد: از کی اینجایی؟
-از اول زنگ تفریح.
استاد: جالبه برات؟
- چی؟
استاد: آزمایشگاه... توی این سه سال متوجه علاقت به شیمی و آزمایشگاه شدم.
-آره... به شیمی علاقه‌ی خاصی دارم... برخلاف بقیه‌ی شاخه‌های علوم تجربی.
با تموم شدن این جملم در آزایشگاه باز شد و پسرا اومدن داخل.
اصلا حواسم به زنگ نبود اینقدر که غرق کارای استاد بودم.
همه سر جاشون نشستن. نگاهم و به مانی انداختم
که بـ*غـل دست من نشسته بود و بعد حواسم رو دادم به استاد.
 
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#4
بعد از مدرسه قرار بود با مانی بریم تا یک سر به مادر بزرگش که فقط تا چند روز دیگه بیشتر زنده نبود بزنیم.
روزهای آخر عمرش بود و مانی هم تنها نوه‌ی پسرش بود

و قصد داشت که تمام اموالش رو به نام مانی بزنه.
توی ماشین نشسته بودیم و به سمت خونه‌ی مادربزرگش راه افتادیم.
تمام طول راه مانی کلافه بود و مدام دستش رو توی موهاش می‌کشید.
دستم رو بردم سمت ضبط و صداش رو کم کردم.
-چته؟
مانی: هووف، یاسمین.
- یاسمین چی؟
مانی: داره می‌ره ترکیه... برای همیشه.
-خب بره، چیش به تو می‌رسه؟ مانی خودت رو درگیر یه دختر نکن داداش.
مانی: نمی‌شه دانیال، از 15 سالگی همدیگه رو می‌شناسیم.
بعد از تموم شدن مدرسه تا تابستون کاراش‌و می‌کنه که واسه دانشگاه اونور باشه.
-چرا تو هم کارات‌و جور نمی‌کنی تا باهاش بری؟
مانی: نمی‌تونم اینجا رو ول کنم و برم، مخصوصاً الان که مادر بزرگ هم می‌خواد اموالش‌و بزنه به نام من بزنه، نمی‌تونم همه چی رو ول کنم و راه بیفتم دنبال یاسمین.
-پس داداش باید بیخیال یاسمین بشی... یا یاسمین یا اینجا، یکی رو باید انتخاب کنی.
بهش فکر کن شاید لازم باشه با یاسمین بری و یا شاید همینجا بمونی.
لبخندی زد و دستش رو زد رو شونم.
مانی: مرسی که هستی داداش.
چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم.
رسیدیم دم در خونه‌ی مادربزرگ مانی، خاتون.
در رو برامون باز کردن و با ماشین وارد خونه‌ی چند صد متری خاتون شدیم.
حیاط تقریبا 100 متری با کلی گل و گیاه، کلا حیاط سرسبز و بزرگی داشت.
وارد خونه شدیم، خونه دو طبقه بود، اتاق‌ها بالا بودن به علاوه‌ی یه نشیمن طبقه‌ی دوم و سالن پذیرایی و آشپزخونه هم طبقه‌ی پایین.
خونه‌ی شیکی بود. با اون سلیقه‌ای که خاتون داشت باید هم خونه این قدر قشنگ ساخته و چیده شده بود.
خاتون خودش هم زن شیک پوش و فوق‌العاده مرتب و تمیزی بود و حساسیت نسبتاً زیادی روی مانی داشت.
رفتیم توی سالن پذیرایی و خاتون رو عینک روی چشم
و مشغول مطالعه دیدیم. نگاهی به کتاب توی دستش کردم، "مادام کوری" همیشه دوست داشتم کتابش رو بخونم از جریان کاملاً باخبر بشم ولی نه وقتش رو کردم نه حوصلش رو داشتم.
به جاش مانی چندین بار این کتاب رو خونده بود و برای من ماجراش رو تعریف کرده بود.
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#5
مانی آروم به سمت خاتون رفت، جلوی پاش زانو زد و دستش رو بوسید.
خاتون تازه متوجه مانی شده بود، کتابش رو بست و عینکش رو درآورد.
صورت مانی رو با دستاش قاب گرفت و بو*س*ه بارونش کرد.اشک توی چشم‌های مانی جمع شده بود و نمی‌تونست حرفی بزنه. تمام مدت مانی سرش پایین بود.
خاتون با دستاش سرش رو بالا آورد و با لبخند تو چشماش زل زد.
خاتون: خوبی پسرم؟
مانی: عالیم خاتون.
خاتون هیچی نگفت و فقط به صورت تنها نوه‌ی پسرش نگاه می‌کرد.
خاتون روش رو از مانی گرفت و به من زل زد. باز هم همون لبخند مهربون.
از وقتی که یادم میاد خاتون برای هردوی ما مثل مادر بود. مانی از دو سالگی مادرش رو از دست داده بود و منم از سن 7 سالگی خانواده‌ام از هم جدا شدن و با پدرم زندگی کردم تا اینکه که پدرم وقتی 16 سالم شد تصمیم گرفت بره اروپا و من از اون موقع تنها ولی زیر نظر خانواده‌ی مانی بودم تا مشکلی برام پیش نیاد.
خاتون برای هردوی ما مادری کرده بود، آروم به سمتش رفتم دستش رو بوسیدم.
در جوابم همون لبخند مهربونی رو که 11 ساله ازم گرفته شده رو بهم زد.
خاتون: خوبی دانیال جان؟
- ممنون خاتون، به خوبیتون.
خاتون: مانی جان امروز رو گفتم بیاین اینجا تا راجع‌به اموالم باهم صحبت کنیم.
***
از خاتون خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. ضبط رو روشن کردم و یک آهنگ بی‌کلام رو پلی کردم.
مانی: دیروز با یاسمین رفتیم پیش دکترش.
-خب...
مانی: گفتن هر اقدامی واسه خونه و اموال می‌خواین رو هرچه زودتر عملی کنین، شاید تا ماه دیگه بشتر نباشه.
دستی توی موهام کشیدم و به مسیری که می‌رفتیم خیره شدم.
توی افکارم غرق بودم که صدای تلفن مانی فضای آروم ماشین رو بهم ریخت.
مانی: بله یاسمین؟ چیزی شده؟ خیله خب باشه.
-چی‌شده؟
مانی: می‌خواد منو ببینه... برسونمت خونه یا با من میای؟
یکم توی فکر فرو رفتم. درس داشتم ولی حال مانی تو هر شرایطی برام مهم‌تر از هر چیزی بود.
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#6
یاسمین سعی در راضی کردن مانی برای رفتن به ترکیه داشتولی کل دنیا جمع می‌شدن، مانی از تهران تکون نمی‌خورد.
شهر رو تماشا می‌کردم، آدم‌هایی که از بند انگشت
هم کوچیکترن. چطور همین آدم‌ها اینقدر ارزش دارن؟!
تلفنم رو از تو جیبم درآوردم و آهنگ" All I Want" از "سارا بلاسکا " رو پلی کردم.

I don't want another lover"
So don't keep holding out your hands
There's no room beside me
I'm not looking for romance
Say I'll be here, I'll be here
But there's no way you'd understand

All I want
All I want
All I want
When I don't even know myself

I don't want another partner
So don't try and break the spell
I can't even understand me
So don't think that you can help
When I say things and see things
That's no way on earth to tell

What I want
What I want
What I want
'Cos I don't even know myself

No-one wants to be lonely
But what am I to do?
I'm just trying to be honest
I don't want to hurt you too
When I'll be there, I'll be there
I know I sound confused

But all I want
All I want
All I want
All I want
All I want
See, all I want
All I want
"is to one day come to know my self

غرق در ریتم آهنگ و کلمات بلاسکا بودم.
به ساعت نگاه کردم 10:22 دقیقه، دو ساعتی بود

که یاسمین و مانی مشغول صحبت بودن و من همچنان
به همون آهنگ گوش می‌کردم. هیچ کس دوست نداره تنها باشه.
من نمی‌خوام تورو هم اذیت کنم.
کلاه سویشرتم رو سرم کرم و شروع به قدم روی لبه‌ی بام کردم.
ارتفاع زیاد بود ولی دردش برای یک ثانیه.
از این افکارم بیرون اومدم و به سمت مانی رفتم.
یاسمین: من نمی‌تونم بی‌خیال ترکیه بشم، ولی تو
می‌تونی از تهران برای یک بار هم که شده بیرون بزنی.
مانی: اگه نمی‌تونی بی‌خیال ترکیه رفتن بشی، پس باید بی‌خیال من بشی.
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#7
در رو باز کردم و وارد خونه شدم. سالن نامرتب بود
ولی اتاق خودم که کل روز رو درش می‌گذرونم همیشه مرتب بوده.
کوله‌ام رو انداختم گوشه‌ی اتاق و خودم رو انداختم روی تخت.
چند دقیقه‌ای همونجوری به سقف زل زده بودم.
بلند شدم و لباس‌هام رو عوض کردم و کامپیوتر رو روشن کردمو مشغول دیدن فیلم شدم. تا آخر فیلم، غرق موجوداتماورائی و قابلیت‌هاشون بودم و نصف بیشتر فیلم رو ندیدم.
نگاهی به پشت سرم کردم.این همون ماورائی توی فیلم بود که الان توی اتاق منه. شاید در واقع چیزی توی اتاق نباشه ولی ذهن من این موجودات رو می‌بینه.بعد از دیدن هر فیلم یا خوندن رمان و داستان، موجودات و شخصیت‌های توی داستان وارد ذهن من می‌شدن و من اونقدر بهشون فکر می‌کردم که خود به خود شروع به حرف زدن باهاشون توی ذهنم می‌کردم و بعد از ساعت‌ها فکر زیاد، از ذهنم بیرون می‌اومدن و من رو در رو باهاشون حرف می‌زدم.
این موجودات و شخصیت‌ها حتی با چشمِ خودمم
قابل دیدن نبودن و فقط با استفاده از ذهن و افکارم می‌تونستم ببینمشون.
کامپیوتر رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
مثل همیشه اهنگ رو پلی کردم و به سقف زل زدم.
خود به خود نگاهم سمت قسمتی از دیوار کپ
کشیده شد که نور خیلی کمی از پنجره بهش تابیده بود.
یک چیزی مثل سایه مدام در رفت و آمد در همون نقطه‌ی روشن بود.
اول احتمال دادم ممکنه به خاطر تکون‌های پرده باشه.
به پرده نگاه کردم ولی حتی یه ذره هم تکون نمی‌خورد.
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#8
بدون توجه به اون سایه، آرنجم رو روی چشمام گذاشتم و با گوش دادن به آهنگ خوابم برد.
صبح سر کلاس فیزیک بدون اطلاع قبلی، برگه‌هایی
رو روی میز دانش‌آموزها گذاشتن. نگاهی به سوالات کردم، همونایی بودن که دبیر دوشنبه بهمون داده بود،
به علاوه‌ی چندین سوال از کتاب که من بیشتر اوقات کاری با اون سوالات ندارم.
اول از همه برگه رو گذاشتم روی میز دبیر و نشستم سر جام.
دبیر: دانیال؟
-بله؟
دبیر سرش‌و به سمت در تکون داد و گفت:
دبیر: می‌تونی بری.
بدون هیچ حرفی خودکارم رو توی جیب سویشرتم گذاشتم و با کوله پشتیم از کلاس بیرون زدم. سالن خیلی شلوغ بود و مشغول تزئینات بودن. حتماً بازم همون جشن زمستانه‌ی مسخره.
هرسال برای سال آخری‌ها توی یه تاریخ معین یه جشن زمستانه می‌گرفتن، هنوز هم دلیلش رو نفهمیدم، واقعاً که جشن مسخره‌ایه!
از جلوی در ازمایشگاه رد شدم که دیدم هیچ صدایی نمیاد.
آروم در زدم و در رو باز کردم. دانش‌آموزهای سال اول با دقت به کارهای آقای حیدری نگاه می‌کردن و جرعت حرف زدن رو هم نداشتن.
نگاه دبیر سمت من افتاد. لبخند مهربونی زد.
آقای حیدری: دانیال جان بیا تو پسرم.
-ممنون استاد، مزاحم نمی‌شم.
آقای حیدری: بیا تو پسر جان به کمکت نیاز دارم.
با تردید وارد آزمایشگاه شدم. نگاه بیشتر دانش‌آموزها بهم بود.
کوله‌ام رو گذاشتم روی یه صندلی که خالی بود و رفتم سمت استاد.
یک بشر آزمایشگاهی که یه مایعی سبز رنگ داخلش بود رو داد دستم.
یکی از دانش‌آموزها که چندین بار توی آزمایشگاه
مشغول کار با آقای حیدری دیده بودمش و اسمش هم علی بود گفت:
علی:استاد شما با این آقا نسبتی دارین؟
آقای حیدری: دانیال از دانش‌آموزهای خوب آزمایشگاه شیمیه این مدرسته‌است... حواستون به درس باشه.
نگاهم رو از اون پسر گرفتم و به استاد چشم دوختم.
آقای حیدری: دانیال جان پرمنگنات رو از توی اون کشو در بیار، نیم پیمانه رو از داخل این محلول بریز.
محلول رو نزدیک بینیم کردم و بوش کردم.
-استاد این که به اندازه‌ی کافی پرمنگنات داره!
آقای حیدری: می‌دونم پسرم، باید کمی بیشتر اضافه‌اش کنیم.
-نگین که قصد منفجر کردن آزمایشگاه رو دارین!
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#9
امروز مانی رو توی مدرسه ندیده بودم و معلوم نبود کجا غیبش زده! صبح هم خودم مجبور به تاکسی گرفتن شدم.
کلاس آخر بود و همه خسته بودن و حتی به حرف‌های دبیر گوش نمی‌کردن.
دستم رو زیر سرم گذاشته بودم و آروم طوری که دبیر متوجه نشه با خودکار روی میز ضرب گرفته بودم و توی ذهنم ترجمه‌ی آهنگ انگلیسی رو می‌خوندم.
"تو من رو دوست داشتی و من توی زمان منجمد شدم
برای تن من حریص بودی
ولی من نمی‌تونم با اون گرگ ماده
که من رو به زانو درآورده مبارزه کنم
توی اون چشمای زرد چی می‌بینی
چون من تکه تکه سقوط می‌کنم"
نگاهی به ساعت مچی روی دستم کردم.
هنوز 5 دقیقه به پایان کلاس مونده بود و دبیرمون هنوز دست از درس دادن برنداشته بود.
همینجور که آهنگ رو توی ذهنم می‌خوندم، دبیر ادبیاتمون رو هم نفرین می‌کردم که احتمال صد در صد می‌دادم امروز بلا استثنا میره زیر تریلی 18 چرخ.
زنگ خورد، با شدت از روی صندلی بلند شدم و همه‌ی نفرتم رو توی چشم‌هام جمع کردم و به سمت در رفتم و دبیر هم با تعجب بهم نگاه می‌کرد.

بی‌توجه بهش از کلاس رفتم بیرون و از مدرسه کلاً خارج شدم.
رفتم خونه و تلفنم رو برداشتم، چندتا میس کال از تانیا داشتم.
دوست قدیمیم بود، از 13 سالگی باهاش آشنا شدم.
هیچ داستان عشقی هم بینمون نبود ولی همدیگرو دوست داشتیم.
شمارش رو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده.
صدای تانیا که تقریباً مثل یه جیغ بود توی گوشم پیچید.
تانیا: دنیم کجا بودی؟
-تانیا جان یواش عزیزم... کجا بودم به جز مدرسه! جای دیگه‌ای هم هست؟!
تانیا-نیست؟
-آره باشه اصلاً دروغ گفتم، رفته بودم مهمونی.
تانیا: چی؟
-چی نداره! مهمونی رو هم باید توضیح بدم که چی هست؟!
تانیا: دنی مرگ تانی بگو مهمونی بودم.
-به مرگ تانی مدرسه بودم.
تانیا: ای جانم، خودم می‌دونستم، بیا یه ماچ بده.

-تانیا؟
تانیا: جانم؟
-از پشت تلفن؟
تانیا: ببینم درس داری؟
-فردا که پیج شنبه است و منم کلاس ندارم، میره تا یکشنبه.
تانیا: شوخی می‌کنی؟
-مگه من باتو شوخی دارم!
تانیا: هعی... دنی بیا بریم شمال.
 
لایک ها: فاطمه محمدی
Daniall

Daniall

تروریست گروه نام آوران مرگ
عضو انجمن
#10
تانیا: دنی؟الو؟
-جان؟ چی‌شد؟ شمال؟
تانیا: آره دیگه دنی، جون من نه نگو.
-هوف... بذار ببینم چی می‌شه.
تانیا: وقتی این رو میگی یعنی شمال بی‌شمال، شناختمت پسر.
-خیله خب باشه، بذار ببینم مانی نمیاد.
تانیا: اوکی، پس تا شب خبرش رو بده.
-باشه پس فعلاً.
تانیا: فعلاً دنی.
تلفن رو پرت کردم روی تخت. توی فکر این بودم که شاید علاقه‌ی من و تانیا بیشتر از یک دوست داشتنه!
سرم رو تکون دادم تا افکار از سرم بزنه بیرون.
رفتم نشستم پای کتاب‌ها، تا شنبه که برگشتم، نخوام بشینم پای درس.
تا ساعت 7 مشغول خوندن بودم و تصمیم گرفتم
دیگه کتاب‌و بذارم کنار و برم تا یه چیزی واسه خوردن پیدا کنم.
در یخچال رو باز کردم. ساندویچی که دو روز پیش خریده بودم و هنوز هم نخورده بودمش، توی یخچال بود.
درش آوردم و گذاشتمش توی مایکروویو و رفتم توی اتاق، تلفنم رو برداشتم تا به مانی زنگ بزنم.
چند دقیقه منتظر موندم ولی جواب نداد.
قطع کردم با تلفنم رفتم توی آشپزخونه.
ساندویچ رو درآوردم و مشغول خوردن شدم که بعد از دو دقیقه صدای تلفنم بلند شد.
-الو مانی چرا جواب نمی‌دی؟
مانی: شرمنده داداش، گوشیم رو سایلنت بود... کاری داشتی؟
-آره، تانیا زنگ زد گفت برنامه شمال داره، تو نمیای بریم؟
مانی: نه داداش برین خوش بگذره.
-مطمئنی؟ نمی‌خوای حال و هوایی عوض کنی؟
مانی: نه بعداً اگه فرصت شد یه مسافرت میرم‌، فعلاً درگیر کارای اموالو این چیزام.
-خیله خب باشه، هرجور راحتی.
مانی: شب خوش.
-فعلاً.
ساندویچم رو تموم کردم، ساعت 8 بود.
رفتم توی اتاقم و نشستم روی تخت و رفتم توی فکر
همون فیلمی که دیشب دیدم. یکی از شخصیت‌هارو امروز همتوی مدرسه یکبار دیدمش ولی سعی کردم بی‌خیالش بشم.
قبلاً یه همچین موجودی ولی از یک داستان منو درگیر کرده بودو باعث شده بود تا سر کلاس فیزیک هیچی از درس نفهمم و اون ترم مردود شدم.
نگاهی به روبه روم کردم. درست رو به روم وایساده بود.
اومد و کنارم نشست، بهش نگاه کردم. درسته چیزی نبود
ولی ذهن من می‌دیدش. با ذهنم سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم.
حرفی نمی‌زد، تنها راجب تانیا سوال می‌کرد.
باز هم ذهنم درگیر تانیا و علاقه‌ی بینمون شد.
انگار که این افراد فقط می‌خوان ذهن منو درگیر چیزایی کنن که من رو از دنیای واقعی دور می‌کنن.
 
لایک ها: فاطمه محمدی

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.