درحال تایپ رمان حصار قلب| نادیا توکلی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Nadia
  • تاریخ شروع
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
نام رمان : حصار قلب
نویسنده: نادیا توکلی
ناظر : @وانیا
ژانر: عاشقانه, اجتماعی,درام
خلاصه رمان :

"بنام خدا"

آذر زن جوانیست که از بی توجهیات همسرش رنج میکشد تا جایی که دچار تزلزل روحی میشود و با وسوسه های شیطانی دوست خانوادگیشان تا مرز سقوط پیش میرود.ولی با نیروی قوی نجابت زنانه اش توانست از این گرداب شیطانی سربلند بیرون بیاید.بر اثر حادثه ای حمید( همسرش) مجبور میشود به خواسته ای تن دهد که منجرب به بسیاری از حوادث میشود و تا جایی پیش برود که شک آذر به یقین تبدیل شود که حمید از همان ابتدای ازدواج او را دوست نداشته.
با روشن شدن برخی از احتمالاتش تصمیم به جدایی میگیرد.ولی از آنجایی که بشر از تقدیر نوشته شده اش بی خبر است و توان فرار را ندارد وارد مرحله ی جدیدی از زندگیش میشود که سختی روزگار از او زنی سرسخت و نفوذ ناپذیر میسازد....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Nazgool

Nazgool

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
17/2/19
84
381
54


به نام خالق قلم


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاس‌گزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

*موفق باشید*
تیم مدیریتی انجمن ناول كافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
بنام خدا
حصار قلب

پارت ۱

لیوان نوشیدنیش را در دستان سردش پیچی داد.نگاه سردترش را از سر شانه اش به سویی کشید که همسرش مشغول گپ زدن با دوستانش بود.از ابتدای ورودشان به جشن او را تنها رها کرده بود و پی خوشی خودش رفته بود.
جرعه ای دیگر نوشید تا گلوی خشک شده و سنگینش را کمی سبک کند.خیره ی جمعیت در حال رقص شد.کاش آنقدر جرات داشت که بتواند هم رنگ این جماعت شود و شبی را خوش بگذراند.فارغ از تمام افکارش.یا حداقل میتوانست از این روش غیرت همسرش را برای هزارمین بار محکی بزند.
لبی داخل دهانش کشید و چشمهایش ریز شدند جواب تمام این آزمونها تا به امروز یکی بود.
برای حمید هیچ کدام از رفتارهایش مهم نبود.حتی میتواتست قسم بخورد رقصیدن در ملا عام نامحرمان هم برای او مهم نیست....
آهش را نا امید بیرون فرستاد و آرزو کرد کاش برای یکبار هم که شده حمید غیرت خرجش کند.
لبهای خشکش را با نوک زبان تر کرد نگاه از خوشی جمعیت گرفت و خیره ی میز پر از میوه و شیرینی شد.
چطور میتوانست این زخم چند ساله اش را مرهم بگذارد تا کمی آرام شود؟افکارش چند وقتی بود که عجیب کوک ناسور قلبش را همراهی می کرد،منطقش هم دیگر خسته از تکرار دلیلهایش شده بود.
جرعه ای دیگر نوشید تا بغض بالا آمده را فرو دهد.مجبور بود خودش را مشغول نشان بدهد تا کمتر کسی متوجه ی حال خرابش شود.به انتهای باغ نگاه کرد.چه چیزی بهتر از انتظار کشیدن؟گوشی اش را برای فهمیدن ساعت از کیفش بیرون کشید.منتظر دوست خانوادگیشان بود.بی شک با آمدن آنها از شر این افکار برای ساعتی خلاص میشد.
هنوز با خودش درگیر بود و کلنجاری سخت با نادیده گرفتنش داشت که صدای بم و گرفته ی مزاحم این روزهایش از پشت گوشش او را خطاب قرار داد:
_ بانوی زیبای ما چرا تنهاست؟
نفسش بند سینه اش شد و به سختی آزادش کرد.برای رعایت ادب خودی تکان داد و ایستاد.باید خودش را از تب و تاب نمی انداخت.لبش را به سختی کش داد و پرسید:
_چقدر دیر کردین.؟خیلی وقته منتظرتونم.
طبق معمول لودگی منصور شکوفا شد؛
_ اول سلام بانو جان.....
مکثی کرد ، چشمهایش در تک تک اجزای صورتش رقصی کرد ،گویا نگاهش آتشی به جان گر گرفته اش انداخت.صدایش به وضوح لرزشی کرد و ادامه داد:
_ البته بانو جان ماه رو...!
بهترین ترفندی بود که منصور از موقیعتهایش استفاده میکرد"تعریف و تمجید "
باید این تن آتش کشیده اش را خاموش میکرد و مقابلش محکم تر از همیشه می ایستاد،
چشمی نازک کرد؛ تمام سردی حسش را به زبانش راند و لــ*ب زد:
_ سلام!
نگاه منصور هنوز شعله میکشید که لحنش هم به افروخته شدنش دامن زد.
_ خوبی؟
منتظر جواب بود.ولی سکوت آذر و تکان دادن سرش باعث شد ادامه کلامش را بگیرد :
_ پس چرا تنهایی؟
به اجبار کشی به لبش داد:
_ خودت چرا تنهایی؟
صندلی مقابل آذر را بیرون کشید.همانگونه که به چشمان وحشی و زیبای زن مقابلش خیره بود ،اشاره به صورتش کرد و آهسته تر از قبل لــ*ب زد:
_ رفت برای تجدید!
نگاهش را از مرد گرفت و لبهایش حرکت ریزی کرد:
_ اهم...
دلش همصحبتی با منصور را نمیخواست.ولی برعکس خودش منصور مشتاق بود و حریص.رنگ نگاهش همانند تیری بود که به وجودش اثابت میکرد.زن بیچاره فقط میتوانست معذب بودنش را در گره کردن انگشتانش زیر میز نشان دهد.
خیره به صورت میکاپ شده اش مطمئن گفت:
_ تو که نیازی نداری!
شرم تمام وجودش را به آتش میکشید.دلخوشی از این تعاریف مخفیانه نداشت.نگاهای سنگین مرد ،مثل همیشه بدترین نوع آزار بود که زیر همان نگاها باید طاقت می اورد و دم نمیزد.شک نداشت اگر میکاپ نداشت تمام احوالات درونش در سرخی چهره اش نمایان میشد ،که همان هم باعث خوشی منصور بود.زیر نگاهای برنده ی منصور در حال جان دادن بود که بار دیگر صدای بمش زیر گوشش نجوا کرد:
_ حالا حمید کجاست؟
از گوشه ی چشم به همان میزی اشاره زد که حمید نشسته بود.
_ کو؟ نیست که؟...نمیبینمش....
بی حوصله و تلخ پاسخ داد:
_ قبل اومدنت اونجا بود.
منصور تکانی به خود داد و گردنی کشید و اطراف را دقیق تر نگاه کرد و این بار با یقین گفت:
_ باور کن نیست.... لبخندی از شیطنت روی لبهایش نشست و با لودگی ادامه داد:
_خب احتمالا یکی که از جناب عالی قشنگتر بوده، تور زده و رفته اون پشت مشتا...
با اتمام جمله اش بلند خندید.صدای خنده اش در فضای شلوغ باغ پیچید.
لبهای آذر بی آنکه از هم گشوده شوند تلخ کش آمدند.شکلک ریزی از خود نشان داد و سردتر از همیشه گفت:
_ خب بسه تلاشتو کردی...ولی دیدی که موفق نشدی.
منصور که هنوز چهره اش خندان بود، شانه ای بالا انداخت:
_ از ما گفتن حالا تو باور نکن.
نگاهش را با لوندی که خاص خودش بود را از منصور گرفت کمی هم حرص چاشنیش کرد و لــ*ب زد:
_ ممنون که به موقع گوشزد کردی!
نگاهش را چرخاند تا اثر کلامش را ببیند ؛ لحظه ای نگاه سیاهش در عسلیهای رقصان مرد گره خورد.تنش لرزید، سریع نگاهش را گرفت.رنگ آن نگاه رنگ خباثت بود گویی ته آن گویهای عسلی شیطانی لبخند میزد.برای آذر آن نگاها غریب نبودند.چند وقتی میشد که در جنگ با همین عسلیهای زهرآگین جان میداد.تا آنجایی که توانسته بود از این نگاهایی که خوب معنیش را می دانست گریخته بود ،تا به دام شیطانی گرفتار نشود.این مکر محبتهای منصور و خباثت رفتاریش را چند وقتی نه کوتاه به تنهایی به دوش کشیده بود،که تا به امروز هم موفق شده بود.
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۲

_ باور میکنی اگه الان من بودم زهره اجازه یه ثانیه تنها رفتن کنار دوستامو نمیداد؟
گوشه ی لبش را بر طبق عادت همیشگیش به دندان گرفت و سریع رها کرد ، ناچار جواب داد:
_ مطمئنم زهره رفتارایی ازت دیده که......
کلامش در زهری که بازویش را نیش زده بود نیمه ماند.از لای دندانهای فشرده شده اش آخی گفت و صورت جمع شده اش را بالا کشید و نالید:
_ چته تو؟عینهو عقرب نیش میزنی؟
صدای زمخت زهره همراه خنده اش پشت گوشش نشست:
_ غیبت منو بکنی مجازاتش همینه!
ریز نالید:
_ غیبت کجا بود؟ خیر سرم داشتم طرفداریتو میکردم.
پلکهای پف کرده ی زهره با عشوه ای بسته شد و به روی همسرش گشوده شد.نفسی را دم و بازدم کرد.کاملا مشخص بود که سعی در بی تفاوت نشان دادن دارد. خیره ی منصور بود که پرسید:
_ پس حمید کو؟
آذر که مشغول مالش بازویش بود وهنوز کامل متوجه ی میکاپ غلیظ زهره نشده بود برای پاسخ دادن سرش را بالا کشید ،لحظه ای مات آن صورت بزک شده و آن مژه های سنگین و بلند مصنوعی اش شد.بی آنکه متوجه ی عکس العمل خودش باشد، لبش به پوزخندی کش آمد.نگاهش به لبهای گوشتی و زرشکی تیره اش تغییر کرد.برای ثانیه هایی فراموش کرد که زن بزک کرده منتظر پاسخ اوست.
منصور که کاملا رفتارهای آذر را زیر نگاههای تیزش آنالیز میکرد متوجه ی تغییر حالاتش شد، رو به زهره کرد و با تلخی کلام پاسخش را داد:
_ از وقتی من اومدم هنوز موفق به دیدار آقاشون نشدم....نگاهش چرخی خورد و خیره به صورت آذر ماند و ادامه داد:
_ انگار پیش رفقای قدیمیش بیشتر خوش میگزره،تا پیش ما و همسرش!
با اتمام جمله ی نیش دارش ابرویی بالا انداخت،پشت بندش زن و شوهر با صدای بلند شروع کردند به خندیدن.آنها خندیدن ،ولی ندانستن این خنده ها چه نیشتری به قلب ِدرد مند آذر می زند.
****
خوشه ی انگوری مقابل چشمهای پف کرده ی زهره رقصید ،با طنازی ساختگی چشمی نازک کرد . صدای زمختش را که سعی به لطافتش داشت پشت گوش آذر نشست و او را از خلسه ای که گرفتارش شده بود بیرون کشید.
سعی کرد آنچه که بین آن دو زوج به ظاهر خوشبخت میگذرد را ندید بگیرد.ولی چه کند که گرفتار آن فضای چند وجبی شده بود که آن دو برای دلدادگیشان انتخاب کرده بودند.
_ ببین چه انگور هوس انگیزیه؟.....بگیرش...!
چشمهای زهره برقی زد.با لحنی که تصعنی بودن چکه میکرد تشکر ریزی کرد.
عمق قلبش حسرتی به بزرگی کوه نشست.بی شک غبطه هم چاشنیش بود.ولی فعلا نمی توانست در این موقیعت که زیر ذره بین منصور بود عکس العملی نشان دهد.آب دهانش را به سختی فرو داد. مردمک چشمانش را چرخاند.معنی خویشتن دار بودن را الان به خوبی میفهمید.
_ برای توهم بزارم؟
بی میل از تعارف منصور لــ*ب زد:
_ نه!!!
زهره در حالی که با انگشتان زمختش حبه های درشت انگور را جدا میکرد، با طعنه گفت:
_ اصرار نکن ،لابد منتظر ِشوهر جونشِ که بیاد و ازش پذیرایی کنه!!!
زن و شوهر خوشبخت نگاهشان بهم گره خورد و هم زمان باهم قهقه زدند...
گویا آتوی خوبی به دستشان افتاده بود.پوف کلافه ای کرد و سری به چپ چرخاند.گذری به افرادی که دور میز نشسته بودند نگاهی انداخت.واقعا حمید نبود.از حرصی که همانند خوره به جانش افتاده بود لبهایش را به دندان گرفت و شروع کرد عصبی پایش را زیر میز تکان دادن.
کاسه ی صبرش لبریز شده بود ،کم مانده بود بغضش به چشمهایش حمله کند و آبرویی که در این چند سال برای زندگیش به سختی جمع کرده را به فنا بدهد.بار دیگر آن لعنتی را که حسابی به وسط گلویش چسبیده بود و جولان میداد را بلعید ،پلکی بست و نفسی آزاد کرد،نباید مجالی به احوالات خرابش بدهد.غرق جنگیدن با کل احساسات زنانه اش بود که ظرفی از انواع میوه مقابلش گزاشته شد. پشت بندش صدای اغوا کننده ی منصور بود که اشاره ای به میوها کرد و مهربان تر از همیشه گفت:
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۳

_فعلا مشغول شو تا اون شوهر بی خیالت دل بکنه و بیاد....
نگاهش هنوز رنگ درمان دگی داشت ،نمیدانست باید تشکر کند یا مثل همیشه تندی کند،که صدای تلفن همراه زهره حواسش را پرت کرد.
منصور به طرف همسرش برگشت و زمزمه وار غرید:
_ نمیشد حداقل اینجا خاموشش کنی؟
زهره بی توجه به گوشزد منصور با صدای بلندش پاسخ گوی تلفنش شد و همان آن از پشت میز بلند شد. نگاه عصبی منصور هم با همسرش بالا کشیده شد . طوری که کسی نشنود لــ*ب زد:
_ حالا حواست پرت نشه بری از باغ بیرون....!
درست بود که نگاهش خشم درونش را آشکار میکرد ولی دلنگرانیش را در لفافه ی از شوخی ابراز کرده بود.چقدر این توجهاتش برای آذر سنگین بود.از حرصی که به دلش چنگ میزد، شکلکی در آورد و با طعنه گفت:
_ نترس اینجا براش کسی کمین نکرده!
منصور از حرصی که به آذر داده بود غنجی به دلش نشست. تای ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد:
_ حواسم باید به زنم باشه یا نه؟توقع نداری که مثله حمید باشم؟....مرتیکه زن جون و زیباشو تک و تنها رها کرده ،معلوم نیست کدوم گوری سرش گرمه!
دیگر برای لبریز شدن احساسات زنانگیش زمانی نمانده بود.ولی به خودش قول داده بود که تا حد مرگ مقاومت کند.پس باید موفق میشد.
منصور که تاثیر کلامش را در صورت زن به خوبی حس کرده بود،دلش تیر آخر را میخواست. نفسش را بیرون فرستاد و به طرفش خم شد و با همان صدای بمش ارام لــ*ب زد:
_ بارها گفتم ؛بازم میگم سیب سرخ افتاده دست یه چلاخ.....
واژه چلاخ را چنان با غیظ ادا کرد که تمام حرص کلامش را بر ملا میکرد.نگاهش تیزتر شد و نفس گیرتر؛
_ اگه دروغ میگم بگو؟!
لبهایش لرزید.حق با مرد غریبه ی آشنا بود.برای چندمین بار کف دستهایش را مشت کرد و باز کرد، شاید تسلایی برای اعصابش شود .اب دهانش را بلعید.چشمهایش زوم عسلیهای شد که رگه های سرخی آنها را احاطه کرده بودند.دلش میخواست کوبنده ترین لغات را به کار ببرد.تا آن روی روباه صفتش را کم کند.
ولی منصور بار دیگر پیشی گرفت و پرسید:
_ باور نمیکنی؟یا نمیخوای که باور کنی؟
هنوز ذهنش درگیر بود.شایدم سکوتش بهترین پاسخ بود.
_ حواست کجاست؟...با توام آذر...!
لحنش عجیب گرم بود و دلنشین.ولی خوب میدانست در آن بین شیطان نقشش را خوب ایفا میکند.
به اجبار لبهایش آهسته تکان خورد:
_توقع داری چی بشنوی؟
_قدرتو نمیدونه ،حقشه که....
دیگر بس بود.زیاد از حد اجازه ی سخنرانی داده بود.سرش را به تندی بلند کرد و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
_ میشه بس کنی؟صبر منم حدی داره!
منصور پوزخند صدا داری زد در جواب گفت:
_ اتفاقا برعکس خیلی هم صبوری...
_ الان مشکلت نبود حمیده؟
_ مشکل بی خیال بودنش نصبت به توِ که آزار دهنده س.
چشمهای سیاهش زل منصور شد و محکم تر از همیشه پاسخ داد:
_به فرض که اینطور باشه،تو رو سننه ؟....بهتره سرت تو آخور خودت باشه!
منصور که توفع شنیدن چنین حرف کوبنده ای را نداشت مات زده نگاهش کرد.بعد از چند ثانیه لبی کج کرد و شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ یه کاری نکن که باورم بشه خلایق هر چه لایق...
_ جوابتو دادم واضحتر بگم ؟ اصلا هم برام مهم نیست چی فکر میکنی و چی باور داری....بهتره .....
منصور دستش را به حالت ایست مقابلش گرفت و دلخور گفت:
_ باشه بهتره تمومش کنی....
سکوتِ چند لحظه ای ؛بالاترین غنیمتی بود که بدست اورده بود.تمام سعش بود که نقطه ضعفی به دست این مرد عیاش ندهد.خودش بهتر از همه میدانست حمید چقدر معایب دارد که او را تا چه حد عصبانی و رنجیده میکند.
منصور که تیرش به خطا رفته بود دست به سینه شده و با حالت مغموم و گرفته اطراف را نگاه میکرد.یک آن چشمهایش برقی زد و خودی تکان داد و به طرف آذر خم شد.گویی در مخفی کردن شکاری باشد.آهسته تر از قبل گفت:
_ میتونی طوری برگردی که توجه ی کسی رو جلب نکنی؟
جو سنگین را بار دیگر شکسته بود.
آذر با چشمهایی که درشت تر شده بود با شک پرسید:
_چیزی شده؟
_ نه !چبزه خاصی که نه.....انگار حمید خان با همکارای خانم خیلی خوشه...!
به یکباره آذر به همان سویی که منصور اشاره کرده بود چرخید.نگاهش به روی زنی افتاد که موهای شرابی و کوتاهش اولین خصوصیت بارزش بود.برای چند ثانیه زن را ارزیبای کرد و نفسش را بیرون داد.باید بی تفاوترین حالت ممکن را به چشمها و صدایش میداد.
_ خب تو هم میتونی بری و خوش بگزرونی....البته اگه اینهمه برات مهمه....در ضمن یکمم از خانمت فاصله بگیری بد نیست...
از پیشنهاد خودش لبهایش کش آمدند.چقدر فیلم بازی کردن برایش آسان شده بود؟
_ اون وقت تو رو چیکار کنم؟
خیره اش بود.با وجود تندی زبانش هنوز زیر نگاهایش احساس معذبی داشت .امشب به طور فجیعی مشکوک میزد.از رفتارهایش و گفته های اغوا کننده اش بوهای خوشی به مشامش نمیرسید.هر چقدر سعی به پس زدنش میکرد به عکس جواب میگرفت.
گوشه ی شالش را مقابل صورتش حرکتی داد تا این خفقان فضا را کمی حرکت دهد تا نسیمی به صورت ملتهبش بنشیند.
اخمی کرد و پرسید:
_ چه ربطی به من داره؟.قصد خوشی داری بسمه ا...برو به عیشت برس.چرا باید نگران منم باشی؟خودی عقب کشید و تکیه داد و شانه ای بالا انداخت و گفت:
_دیگه نشد...اینجا رو دیگه باید قبول کنی.اگه به اطرافت کمی با دقت نگاه کنی میبینی چند میز عقبتر همچی بدشون نمیاد که این میز و با کل متعلاقاتش درسته قورت بدن...
آذر که هنوز خیره ی تکان خوردن لبهای منصور بود با اتمام کلامش گردنی کشید و به آدرس داده بود نگاه کرد.مردان جوانی بودند که صدای قهقه هایشان از بدو وردش در مغزش همچون مته عمل کرده بود.
بی آنکه بخواهد نگاهش برای ثانیه ای با یکی از آنها گره خورد.نگاه خمار مرد لرزی به وجودش انداخت.سریع چشم بست و با حرکتی به سمت منصور برگشت.منصور که خبیثانه نگاهش میکرد لــ*ب زد:
_ حالا باورت شد؟
گستاختر از همیشه مقاومت کرد.
_ نه....ربطی نداره.
منصور پوفی کشید و بار دیگر تکیه داد.
_ وقتی خودت نمیخوای قبول کنی دیگه اصراری نمیکنم....ولی بهتره جذبه ای به اون حمید خان نشون بدی تا دل بکنه.
اینبار به سوی مخالفش برگشت.حمید را دید که در ریلکس ترین حالت ایستاده ،دستی داخل جیب شلوار کرده و بی توجه به اطرافش با صدای بلند در حال خندیدن است.به طرف صحبتش که همان زن مو شرابی بود نگاه کرد.حدودا چهل ساله بود.چه چیز این زن برایش اینقدر جذاب بود که ساعتی را بی خیال او شده بود؟
نگاهش به قدری سرد و بی تفاوت بود که حتی خودش هم تعجب کرد.پس چرا هیچ حسی در قلبش از حسادت نبود؟چرا وجودش از خنده های بلند آن دو جمع نشد؟
تای ابرویش بالا پرید.افکار منفی بار دیگر به ذهنش هجوم آوردند.متاسفانه منصور کم کم به موفقیتش نزدیک میشد.
" حمید او را دوست نداشته و نخواهد داشت"
نفسش را سنگین بیرون داد.چشمهایش نم اشک را احساس میکردند.
صدای گرفته ی منصور در گوشش پیچید:
_ آذر حالت خوش نیست؟
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۴

چرا باید مرد غریبه ای تا این حد از درون او باخبر باشد؟یعنی آنقدر برایش مهم بود که رفتارهای سرد حمید او را نگران میکرد؟
کاش یکم از طرف حمید احساساتش درک میشد.برایش شده بود آرزویی دست نیافتتی...منطقش توجهات منصور را تایید نمیکرد، ولی قلبش سوسویی از حس شیرینی از حامی داشتن را مزه مزه میکرد.شاید شیطانی در وجود تشنه اش بازیش گرفته بود.لبش را فشرد و ارام و سرد لــ*ب زد:
_ نه خوبم...!
منصور زیرک بود و از درون زن جوان آگاهی کامل داشت.نقشی که در مقابلش بازی میکرد را کاملا درک میکرد ،باید فرصت میداد تا زمانی که آذر خودش با پای خودش به سویش قدم بگزارد.از آن زنانی نبود که سریع جواب دهد.
لیوانی پر از شربت را مقابلش گرفت و با لحن و صدای بمش گفت:
_بخور تا قندت نیفتاده!
چشمانش کمتر یاری میکرد.سوزشش را با بستن پلکهایش پس زد.تنش گر گرفته بود ،حتم داشت صورت بزک شده اش هم دیگر قادر به پوشاندن احوالات درونش نیست.با دستان لرزان لیوان را گرفت.بار دیگر صدایش ته دلش را آشوب کرد.جرعه ای نوشید و نگاهش را به انتهای باغ دوخت.دروغ چرا دلش حمید بی معرفت را طلبید.برگشت برای آخرین بار نگاهش را به همسرش دوخت.
گویا حمید سنگینی نگاهش را حس کرد که به طرف میزی که ساعتی پیش همسرش را تنها رها کرده بود برگشت.برای لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد ،لبهای خندانش جمع شد ،ابروهایش در هم گره خورد، بلافاصله عرض ادبی کرد به طرف میز پا تند کرد.قلب آذر شاید برای ثاتیه ای گرم شد که منصور، بی انصافی کرد و با تمسخر گفت:
_بالاخره آقا یادش افتاد که زنی هم با خودش اورده....
به طرف آذر برگشت و نگاه گزاریی انداخت ،انگشت اشاره اش را ما بینشان حرکتی داد و با طعنه ادامه داد:
_نکنه به غیرتش برخورد که محفل بگو و بخندش و ترک کرد.
صدای پوزخندش به گوش آذر رسید .سعی کرد بی خیال خشمی شود که به جانش افتاده. دلش نبود پا به پای منصور غر بزند.از عمل کرد آنی که از حمید دیده بود دلش کمی شیطنت خواست :
_ بهتره تو به دنبال زهره جون باشی، خیلی وقته که رفته؛ نگاه گزرایی به ساعتش انداخت و نوچ نوچی کرد و با طعنه ادامه داد:
_نکنه دزدینش!!
منصور لبش را جمع کرد ، انگشتی مقابلش تکان داد:
_ حواسم هست که متلک انداختی!
جدی پاسخ داد:
_نه متلک نبود...
_ شک ندارم نیتت همین بود...نه تو بلکه خیلیا این نظر و دارن که زهره از لحاظ ظاهری ....مکثی کرد و لبش را داخل دهانش کشید و رها کرد و ادامه ی حرفش را گرفت:
_چیز قابل توجه ای نداره....
از رک گویی منصور در مورد زهره جا خورده بود. برای لحظه ای از گفته اش پشیمان شد ،چرا باید منصور شوخیش را اینگونه تعبیر میکرد؟برای سرپوش گزاشتن حرفش دست پاچه گفت:
_ این چه استدلالیه؟ اصلا من....
منصور با خشمی که در صدایش موج میزد اجازه ادامه کلام را نداد:
_ حالا اسمشو هر چی میزاری بزار ،بهتره تمومش کنی.
سرش را برگرداند و منتظر حمید شد ،بی آنکه منتظر پاسخی از جانب آذر شود.برای آذر جای تعجب داشت ؛از زمانی که آمده بود یکریز از حمید ایراد گرفته بود ولی با یک کلام او در مورد زهره اینچنین بهم ریخته بود.شانه ای بالا انداخت و به سوی همسرش نگاه کرد ،با لبخند شیرینی از همسرش استقبال کرد که از نگاه تیز منصور دور نماند.....
*******
از حرکت حمید قلبش بار دیگر سنگین شد.با فاصله ی دو صندلی از او نشست و بی آنکه بخواهد سخنی بگویید، مشغول صحبت با منصور شد.
افکار منفی در مغزش بار دیگر شروع به رقصیدن کردند.رفتارهای حمید همیشه راهی بود که او را وادار میکردند به استدلاهایش پر و بال بدهد و از حقیقت تلخی که گریبانش را فشار میداد نتواند فرار کند." حمید او را دوست ندارد"!!!!
این فاصله الانش فاصله ی زندگیش بود...نتوانسته بود با زنانگیش این شیار را پر کند.برعکس در نیمه راه خسته شده بود و با حساسیتهایش آن را عمیق تر هم کرده بود.
خسته بود از التماس کردن، خسته بود از قیاس کردن،خسته بود از بی خیال شانه بالا انداختن و گفتنِ "بالاخره روزی هم منو میبینه" خسته از تمام راه کارهای خاله خانباجی بود،خسته از نقش بازی کردنهایی بود که در برابر همه ایفا میکرد......
****
صدای کل کشیدن و شادی آنقدر فضا را پر کرده بود که دیگر هیچ صدایی را نمی شنوید.چشم چرخاند و به زنانی که در آغـ*وش مردانشان لوندی میکردند نگاه کرد...غبطه و حسرت بود شایدم حسادت! ؟
****
_ منصور پاشو مام بریم یه دوری اون وسط بزنیم.
صدای شاد زهره تلنگر دیگری شد که او را به واقعیت تلخ زندگیش نزدیکتر کرد.
منصور بی حرف ایستاد و پیشنهاد به حمید داد.چقدر دلش بود حمید دست دراز کند و دستش را بگیردو از او بخواهد با هم برقصند،ولی افسوس که با بالا انداختن سرش و چشم غره رفتنش منظورش را رسانده بود.
نگاه حسرت بارش بدرقه ی آن دو شد....نگاهش به رقص آن دو بود ولی ذهنش در پرواز.....
اگر آن دو تا این حد دلداده هم هستند پس این الفاظ عاشقانه ی منصور که برای او می فرستد چه معنی میداد؟این حواس جمعی و مهربانیهایی که نصبت به او دارد چه چیزی را ثابت میکرد؟چشمی ریز کرد و حواسش را جمع تر.
باید سر از این رفتارهایش در می آورد.باید آنقدر خودش را قوی میکرد تا بتواند به منصور چراغ سبزی نشان دهد.آنقدر باید پیش میرفت تا با بدترین شکل ممکن به زمین میکوبیدش....ته دلش از افکارش قنجی زد.ولی کمی از خودش ترس داشت،از کم آوردنش،از حریص بودن به شنیدن الفاظی که حسرتش را چشیده بود تا قلبش ضربان دوباره بگیرد.دلش خیانت نمیخواست دلش نبود که دوست ساده اش را شکست خورده ببیند،ولی برای تنبیه منصورِ هوس باز باید راهی باز میکرد تا بفهمد دامی که پهن کرده برای آذر نیست. دو راهی بود که تصمیم گرفتن را سخت میکرد.
واقعاباید عزمش را جزم میکرد برای کوبیدن منصور؟ یا با تمام قوای زنانه اش با او میجنگید؟کاش آنقدر قدرت داشت تا به خواسته ی دلش برسد!
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۵
نسیمی که شروع به وزیدن کرده بود گر گرفتگی قلبش را کمی تسکینی داد.دیگر صداهای آزار دهنده گوشش را خراش نمیداد.در بهترین حالت ممکن به نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد که زهره به شانه اش کوبید و با صدای نخراشیده اش پرسید:
_ چته؟باز توی لکی؟
چشمش ریز شد و به دوست ساده اش نگاه کرد.با او چه میکرد؟ توی این بازی که قرار بود شروع کند، زهره شاید بیشترین آسیب را میدید.کاش میتوانست طوری نقش بازی کند که او بویی نبرد.حمید و منصور باید هر کدام تاوان رفتارهایشان را به بدترین شکل ممکن پس میدادند.
ولی.....حمید؟قلبش فشرده شد؛نکند تصمیم احمقانه ای بگیرد که خیانتی شکل بگیرد؟ دلش بار دیگر مردد شد...باید تذکر اولیه را میداد.
_شوهرتم که اومد.
نگاهش را با طعنه به حمید کشید و ادامه داد:
_حالا دیگه چته؟
زهره چه میدانست که چه آتشی در درونش شعله ور شده؟چه میدانست شوهر بی صفتش زیر گوشش چه رفتاری را پیش گرفته؟
آهی لز اعماق وجودش کشید،چه خودش را تک و تنها میدید که در میدانی باید میجنگید...

ناچار به جواب دادن بود وگرنه زهره تا خوده صبح متلک بارانش میکرد.
_هیچی حوصله ندارم.
_به خاطر حرفای منصوره؟
جا خورد ولی با اخمی که وسط ابروانش نشست،بی تفاوت پرسید:
_ حرفای منصور؟
_خب اره...منم جای تو بودم شاید اینطور مدافعه شوهرم میشدم.زهره بی خبر از همه جا تنی جلو کشید و ادامه داد:
_میدونی شاید حمید یکم سرد رفتار کنه ولی خیلی اخلاقای خوبم داره که هرکسی نداره...برای تایید حرف زهره سری تکان داد،
نگاهش به دو مرد مقابل کشیده شد ،سنگینی هر از گاهیِ نگاه منصور را کاملا حس میکرد.
آهی کشید و به رقص و پایکوبی زل زد.
_ حواسم به حمید بود که ازت فاصله گرفت.باهم قهرین؟
حالا باید طوری دیگر نقش بازی میکرد.تا زهره قانع شود.چقدر باید تاوان پس میداد؟حمید خونسرد مشغول پوست گرفتن میوه بود و او در تلاطم ثابت کردن زندگی شیرینش.
سرش را برای جواب منفی تکان داد.
_داره برات میوه پوست میگیره!
پوزخندی به کلام زهره زد.از حمید بعید و دور بود این رفتارها .گویی حسی میگفت به منصور نگاه کند تا تایید او هم ببیند.
لبخندی که به لــ*ب داشت ندید گرفت و لبی تکان داد و با بغض گفت:
_برای من اصلا مهم نیست....من عادت دارم.
حمید تکه موزی را بی خیال جو حاکم داخل دهـ*ان گذاشت.لبهای منصور تلخ کش آمد و ابرویی بالا انداخت.
بغض سمج بی آنکه بخواهد گلویش را فشرد.لبش را محکم به دندان گرفت.دیگر تیر آخر بی مهری همسرش به قلبش نشسته بود.
کیفش را چنگ زد و ایستاد.نگاهش طوفانی بود .صندلی را عقب کشید و راهی را انتخاب کرد که نمی دانست به کجا ختم میشود.
صدای بم و پرسشگر منصور تنش را لرزاند
_کجا؟
آنقدر سنگینی در میان نفسگاهش بود که نتواتست لــ*ب بزند.فقط در دلش نالید:
_ قبرستون!
صدای پاشنه های بلندش در سکوت انتهای باغ میپیچید و تنهایش را گوشزد میکرد.
بی آنکه بخواهد وارد سرویس بهداشتی شد.صدای اکو شده ی قدمهایش میپیچید و میپیچید.کنار دیوار سفید رنگ ایستاد و تن لرزانش را تکیه داد.بغضش را دیگر نمیخواست فرو دهد.به صورت میکاپ شده اش در آینه ی مقابلش زل زد.نم اشک در چشمهای سیاهش نشست.پلک بست و رد از خیسی لغزید و به چانه اش رسید.دیگر مهار کردن شکستش دست خودش نبود.نفسهایش را سنگین بیرون میداد.گویا وسط سینه اش سنگی بزرگ گیر کرده بود.مشتی به وسط جناقش کوبید.اهرم آب را کشید و چند مشت آب به صورت تب دارش پاچید.ولی افاقه نکرد.ردی از سیاهی ریملش راه گرفت.چند بار پلک بست و اشکهای روانش مجالی برای ریزش پیدا کردند.
نمیتوانست بیشتر از این آنجا بماند.صدای قدمهای سنگینی از دور به گوشش نشست.دست پاچه به انتهای سرویس دوید و داخل انتهایترین شد ، درب را با ضرب بست.نفسش را اینبار سبکتر بیرون فرستاد و هق زد.دستهای لرزانش دکمه ی سیفون را فشرد ،تا راحتر صدای هق زدنهایش را در پشت آن صدا پنهان کند.....
صدای قدمهای سنگین نزدیکتر میشد.حبس کردن آنهمه بغض کار ساده ای نبود. دستش را به دهانش کوبید.صدای قدمهای سنگین کمی دورتر متوقف شد.لبهایش شل شد.حمید بود؟یعنی به دنبالش آمده؟.قلبش گرمایی گرفت و نگاهش بارانی تر!در رویایی شیرین قدم میگزاشت که صدای گرفته ی منصور تمام خیالاتش را بهم کوبید...
_آذر ...آذر !!
یعنی منصور نگرانش شده؟ولی حمید مثله همیشه بی خیالش بوده؟ته قلبش نیشی خورد....باید هر چه زودتر جلوی این اتفاقات را میگرفت....
صدای قدمها دور و دور تر شد.چفت در را کشید و سرکی کشید....سریع صورتش را آب زد تا میکاپ بهم ریخته اش را بار دیگر تکرار کند....
هنوز نیمه ی کارش بود که صدای منصور بار دیگر او را وارد دنیای سرد و سنگینش کرد...
_ کجایی اینهمه وقت؟
با عجله پد آرایشش را داخل کیف انداخت و به سمت منصور برگشت.لبخند منصور بار دیگر وسوسه انگیز شد.
_نگرانت شدم!
تیزتر و مصمم تر از قبل جوابش را داد:
_چند بار گوشزد کردم که دست از سرم بردار اونی که تو دنبالشی من نیستم...
منصور قدمی پیش آمد و دستهایش را در سینه جمع کرد.خیره ی چشمهایش بود.با لحن اغوا کننده ای پرسید:
_گریه کردی؟
نگاهش لرزید و برگشت به آینه زل زد.حق با منصور بود.سرخی چشمهایش نشان از حال چند دقیقه پیشش بود...گوشه ی لبش را گزید و کیفش را با خشم چنگ زد . با قدمهای راسخ از کنار منصور عبور کرد.طوری قدم برمیداشت گویی کوهی از غرور بود.ولی چه بی رحمانه نامردان دست به دست هم داده بودند و او را شکسته بودند....!
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۶

منصوربا عجله چند قدمی پیش آمد.
_میدونم الان بگم باز معترض میشی، ولی دلم میسوزه نگم میشه یه فکر ِخراب ِآخر شبی....
بی توجه به سخنرانی منصور دم درگاهی ایستاد ،نفسش را بلند و صدا دار بیرون داد...شاید برای تجدید قوای زنانه اش نیاز داشت. سرش را بالا گرفت،چشمش به ماه کاملی افتاد که از لابه لای شاخه و برگهای درختان خودی نشان میداد و طنازی میکرد.خیره ی قرص ماه شد.از ان آشوبه ای که دچارش بود کمی کاسته شد،با نسیم خنکی که سخاوتمندانه در وجودش میپیچید و نرم نوازشش میداد،آرامش خاصی گرفت.
_میشه به حرفام جدی فکر کنی؟
خسته بود از سماجت منصور ولی دلش تندی نخواست.آهسته لــ*ب زد:
_نه....
_ به نفعته!
تکه ابری بخیل شد و گوشه ی ماه را پوشاند،نگاهش را باحسرت کنَد و به راهش ادامه داد.
_آذر منو نگاه....
بی میل به طرفش چرخید.عسلیهای منصور برقی از شیطنت میزد.
_نزار با کارا و رفتاراش خردت کنه...
نرم شد و آهسته پرسید:
_چرا اینقدر نگرانمی؟
_تو فکر کن به خاطر حسی که بهت دارم...
_تو خسته نشدی از اینهمه اراجیف سرهم کردن؟
_نه....!
_ من اونی که تو فکر میکنم نیستم.من هیچ وقت به حمید خیانت نمیکنم ،اینو توی گوشت فرو کن...
پوزخند روی لبش نشست و سری به جلو خم کرد و پاسخش را خیره در رقص چشمانش داد:
_ خدا کنه واقعیت همین باشه که اینطور سینه سپر کردی.
اخمش را غلیظ کشید ،در سکوت قدمهایش را تندتر کرد.امشب برای آخرین بار غیرت و مردانگی حمید را میسنجید.دیگر زمانش رسیده بود.
از عکس العمل حمید ضربان قلبش به اوج رسید.
****
در سکوت، جاده ی خلوت را میتاختند تا هرچه زودتر به مامنی برسند که سردیش کل وجودش را میلرزاند.چراغهای اتومبیل روی آسفالت داغ مینشست و در ذهن تاریکش نقشها خلق میکرد.باید از جایی شروع کند.صدای بوق ممتد اتومبیل کناری فضا را دگرگون کرد.به طرف اتومبیل خم شد.منصور لبخند پهنی به صورت داشت و زهره در حال کل کشیدن.بی اختیار از عمل زهره خندید.
_چه عجب ما امشب خنده ی شما رو دیدیم؟
تای ابرویش بالا پرید.حاضر جوابی کرد:
_چه عجب شما ما رو دیدین؟
_خودت اینطور میخوای.
کلافه از هر بحثی بود.ولی امشب دیگر سکوت بهترین گزینه نبود.نگاهش تاریکی را کاوید و آرام لــ*ب زد:
_حق با توِ....من میخوام که تحویلم نگیری،من میخوام عینِ غریبه ها باهام رفتار کنی،من میخوام سکه ی یه پولم کنی...طوری که بشم نقل مجلس منصور و زهره....بشم سنگ صبوری که هر کس و ناکس به خودش اجازه ی پیشنهادات بده...
حمید نیم نگاهی به سمتش انداخت و با غیظ توپید:
_دوباره شروع نکن ؛نه حوصله شو دارم نه وقتشو...
پوزخند تلخی روی لبان سرخش نشست.همیشه برای درد دل کردن زنانه اش حمید وقت نداشت...ولی امشب باید تحریکش میکرد به هر طریقی شده ، باید رفتارهای اخیر منصور را افشا میکرد.
_پس من دردای دلمو به کی بگم؟
آهسته به قلبش کوبید و ادامه داد:
_به کی بگم؛ دارم چه عذابی رو تحمل میکنم؟
حمیدنگاه از جاده گرفت و متعجب به همسرش نگاه کرد.خونسرد پرسید:
_ خوشی زیاد هم شده عذاب؟
_حمید میشه یکم حوصله خرجم کنی؟
_اگه ارزش داشته باشه که نداره، اره...
_ارزش داره فقط گوش شنوا میخوام.
_بگو....
از کجا داستان شروع میکرد؟ از چه زمانی نگاهای منصور را تعبیر میکرد تا بهترین نتیجه را میگرفت؟آب دهانش را بلعید.نیاز به اضافه گویی نبود.هر چه شنیده بود و دیده بود را بی کم و کاست باید میگفت.شاید حمید اینبار مرهمی شد به قلب زخم خورده اش....
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۷
صدای فریادهای حمید برای نخستین بار اینگونه گوشش را مورد هجوم قرار داده بود.نمی توانست او را مجاب کند که دوست چندین ساله اش دام شیطانیش را پهن کرده و از هیچ ترفندی برای به دام انداختنش دریغ ندارد.حمید زیر بار دلیل هایش و آنچه را که این اواخری دیده و شنیده بود نمیرفت.او را زنی از خود متشکر خوانده بود که افکار مریضش باعث این توهم شده ،که تصور کند همه ی مردان به او نظر سوء دارند. با تیر کلامش قلب آذر را ناجور می شکافت و پیش میرفت.برای آذر این له کردن شخصیتش امر عادی نشده بود.چرا هیچ گاه حمید او را حمایت نکرده بود؟چرا همیشه او را زیر جملات مخربش له میکرد؟
و هیچگاه پاسخش غیر از اینکه حمید او را دوست ندارد، نبوده.
امروز هم همانند دفعات قبل باید سکوت می کرد و در پنهانی خود می گریست و شکایتی نمی کرد....اشتباه کرده بود که راز این روزهایش را برای بی وفایی ، همچون حمید فاش کرده بود.
صدای کوبیده شدن در تکانی به قلب آزرده اش داد.با پشت دست اشکهایش را پاک کرد.افکارش به قدری گیج بود که نمیتوانست درست یا غلط بودن رفتارش را تشخیص دهد..از روی تخت بلند شد.باید فکری برای شام می کرد.هیچ گاه از وظایف زنانه اش دست نمی کشید.برای چندمین بار چهره ی برافروخته ی حمید و تکان دادن انگشتش در مقابل چشمهایش قوت اشک ریختن را چند برابر کرد.چند نفس عمیق کشید،باید خودش به تنهایی این مرحله ی تلخ زندگیش را عبور میکرد.دیگر تذکر دادن دردی دوا نمی کرد...مثلِ همیشه در سخترین مراحل تک و تنها بود، چرا عادت نمیکرد به این رویه ی حمید؟
به نداشتن پشت و پناه و کم انگاشته شدنش،دلش گرفت.
تصمیم های دیشبش بار دیگر در مغزش جولان دادند.با یاداوری پیامهای آخر شب منصور قلبش ضربان گرفت.کاش آنقدر قوی و گستاخ بود که یکی از آن بی شرمیهای منصور را نشان حمید دهد...ولی افسوس که ترسهایش همیشه مانع اش بود.ترس از آبرویش،ترس از فاسد قلمداد کردنش و حتی ترس از بین رفتن دوستی با زهره باعث سکوتش شده بود.ولی دیگر بسش بود.باید به هر طریقی مقابل منصور قد الم میکرد.شده به نابودیش هم بکشد باید خودی نشان میداد.حتی تصور جسارتی که خواهانش بود قلب ترسیده اش را قوت داد.
***
چاقوی تیز را به یکباره رها کرد.نگاهش به تاریکی حیاط کشیده شد.سابقه نداشت حمید تا این وقت از شب را بیرون از خانه بگذراند.با دلخوری که از رفتار حمید داشت شانه ای بالا انداخت.که معنی بی تفاوتی را میداد ،ولی دروغ چرا ته دلش به شور افتاده بود.باید غرور را کنار میگذاشت و تماسی میگرفت؟زیر قابلمه ی غذا را که با چشمهای گریان پخته بود را خاموش کرد.برای خود فنجان چای ریخت تا خود را کمی مشغول کرده باشد.ولی چشمش بی اختیار هر از چند ثانیه یکبار به سمت ساعت دیواری کشیده میشد.بالاخره ساعت دوازده شب را نشان داد.پف کلافه ای کشید و گوشی تلفن را با حرص چنگ زد.حمید با خونسردیها و بی خیالیهایش حسابی کفریش کرده بود.شماره همراهش را گرفت...بعد از چند بوق صدای خسته ی حمید در گوشش پیچید:
_الو...
دلش همصحبتی نمیخواست ولی ناچار بود:
_کجایی این موقع شب؟
صدایش همراه با استرس در گوشش پیچید:
_آذر....من تصادف کردم!
قلبش برای لحظه ای از شنیدن صدای همسرش ضربان گرفت.چشمهایش از ترس آنچه که شنید بزرگتر شد و صدایش بلندتر:
_چی؟...تصادف کردی؟
_اره...الانم منتظر آمبولانسم!
ثانیه ای سکوت شد.هنوز نتوانسته بود بین جملاتش معنای خاصی را ربط بدهد.گویابه یکباره دهانش خشک شد.فقط توانست لبی تکان دهد و آرام بپرسد:
_طوریت شده؟
_نه....من ....به یکی زدم!
از ته حنجره ناله ای کرد و پرسید:
_یعنی چی؟
_نمیدونم آذر فعلا منتظریم.
تازه صدای هم همه و شلوغی را شنید.آب دهـ*انِ خشک شده اش را به زور بلعید.کلامی در زبانش نمیچرخید.اصلا از کجا و کی میپرسید.خودش را مقصر میدانست یا حمید را؟
صدای بوق ممتد نگرانیش را چند برابر کرد،حمید بی توجه به نگرانیش ارتباط را قطع کرده بود...انگشتانش دیگر توان فشرده شدن روی شماره ها را نداشتند.افکار درهمش به ساعتی پیش کشیده شدند.او حرف عبثی نزده بود ، یا خواسته ی زیادی نداشت، او فقط حمایتِ ِهمسری را توقع کرده بود.پس نمیتوانست مقصر باشد...
بار دیگر شماره را بی حواس گرفت.اینبار صدای حمید واضحتر به گوشش نشست.
_آذر؛ انگار طرف رفته تو کما....
نالید:
_کما برای چی؟
_فعلا هیچی نمیدونم....
_واضحتر بگو!
_آذر فعلا هیچی نمیتونم بگم.دعا کن طوریش نشه ؛اگه بمیره ...
صدای حمید لرزید و سکوت سنگینی بین دو طرف حاکم شد.
چند ثانیه بعد آذر بود که حرف دلش را پیش کشید.
_حمید من نمیخواستم عصبیت کنم،من...
حمید تندی کرد و بی انصافی.
_الان وقت این حرفاست؟
_چیکار کنم؟
_نمیدونم...
بار دیگر صدای بوق ممتد بود که سنگینی شب را بیشتر از همیشه به رخ میکشید.
عجب روزها و شبهای نحسی را پشت سر میگذاشتند...!!
 
آخرین ویرایش:
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
26
115
28
پارت ۸

فهمیده بود که حمید هم دلش نیست با او هم صحبت شود.لبان خشکش را روی هم چفت کرد.گوشی تلفن را در دستش بازی داد.خیره به تاریکی اتاق مشترکشان در افکار درهم سرگردان بود،به دنبال راه چاره ای میگشت.
اگر سر شب بگو مگو نکرده بودند شاید الان بیشتر احساس هم دردی میکرد.قلبش مثلِ همیشه شکسته بود و خرده هایش سوزش عمیقی را به روح و روانش واردکرده بود...با صدایی که غصه داربود، لعنتی به منصور فرستاد که باعث بانی تمام این اتفاقها بود.با این نفرین ها که دلش آرام نمی گرفت،برای آرامش اعصابش بار دوم با صدای بلندتری منصور را خطاب قرار داد،ولی چه فایده؟او هیزم این قائله را روشن کرده بود، ولی شعله ورکردن این آتش بی درایتی خودش بود،که به اینجا رسیده بود.
*****
پاسی از شب گذشته بود ، هیچ خبر جدیدی از حمید نگرفته بود.افکارش عجیب به روابط سرد و یخ زده شان کشش داشت.هر چقدر بیشتر فکر میکرد به عمق این جدایی بیشتر پی میبرد.این شکاف عمیق تر از آنی بود که تصورش را میکرد.
کاش میتوانست هایی از اعماق قلبش بدمد و گرمایی هر چند بی جان به زندگیش بدهد، تا شاید راه نجاتی بشود از سقوط زندگی مشترکشان.ولی عجیب این شکاف پیش آمده او را به آخر خط میکشاند.شک نداشت حمید هم به اجبار این زندگی را تحمل میکند! درست مثل خودش!
ولی او به پدر حمید در روزهای آخر عمرش قول داده بود که خوشبخت خواهند شد.تلاش هم کرده بود ولی نشده بود آنچه که انتظارش را میکشید. گویا پایه های این ازدواج از همان اول به اشتباه بنا شده بود..
نفسش را کلافه بیرون داد.هر چند آجر به آجر این بنا بد و نامرتب چیده شده بود،یک دلخوشی بزرگی داشت ،که به چشم تمام اقوام چه دور ؛چه نزدیک عالیترین وصلت بودند،طوری که همه غبطه ی آن دو را میخوردند ،چه میدانستند در باطن چه میکشند و چه سرمایی تن هر دو را میلرزاند....
به ناگاه به خودش لرزید.نباید در برابر مشکلات به این زودیها کم بیاورد و تسلیم شود.ذهنش جرقه ای زد، باید همراه و هم قدم حمید میشد.تحت هیچ شرایطی نباید تنها رهایش کند،شاید همراهیش در این اوضاع باعث بهبود روابطشان شود.
******
به انتهای سالنِ انتظار نگاهی انداخت .چشمهایش از فرط خستگی و گریه هایی که در تنهایی خودش کرده بود میسوختند؛پلکهای متورمش را بست و بار دیگر گشود.نفسس را آهسته بیرون داد مثل ِ همیشه سرش را بالاتر گرفت ،باید قوی و مصمم به چشم می آمد، قدمهایش را تندتر کرد.سعی کرد طوری وانمود کند که گویا هیچ اتفاقی مابینشان رخ نداده .
حمید تک و تنها در گوشه ای سر به گریبان فرو کرده بود. انگشتان دستش را به بازی گرفته بود و در افکار خودش غوطه ور بود.این حالت حمید برای آذر مفهوم خاصی نداشت.از خونسردیش بود یا از بی خیالیش؟شایدم استرس و نگرانیش را اینگونه تخلیه میکرد؟ از همان فاصله دلش برای تنهای و بی کسی همسرش سوخت،لبش با اندوه کش آمد پسِ این دلسوزی امیدی بود در تاریکی ذهنش،میشد هنوز به این رابطه دلخوش باشد!

با انعکاس صدای کفشهایش ،حمید سر بلند کرد.چشمهای خسته اش به روی همسرش مات ماند، گویا انتظار آمدنش را نداشت.با نزدیکتر شدن آذر لبخند بی جونی روی لبهایش نقش بست.آذر هم بی پاسخ نگذاشت و لبخندی هر چند ساختگی تحویلش داد.حمید برای احترام بود یا هر چیز دیگری ایستاد و چند قدمی به استقبالش آمد.لبخند آذر پهن تر شد.بی آنکه کینه ی شب گذشته را به دل داشته باشند، دست هم را گرفتند.گرمای دستهای حمید شاید برای اولین بار اینگونه قلب سرد آذر را نوازشی میکرد.فشار ملایمی به انگشتان هم وارد کردند و خیره در چشمان هم لــ*ب زدند و سلام دادند.شاید این اتفاق شوم ،باعث نزدیکی دلهای سردشان میشد.حمید بر عکس همیشه جویای حالش شد:
_ خوبی؟
نفسش را تند بیرون داد و سری تکان داد:
_من خوبم... خواست او هم جویای حالش شود ولی لــ*ب پایین را به دندان فشرد و اکتفا کرد به _تو چه خبر؟
حمید سرش را به عقب کشید و به در اتاق عمل نگاه کرد و ارام لــ*ب زد:
_فعلا هیچی!....
_یعنی ....؟
به یکباره نگاهش عاری از هر حسی شد.مردمک چشمهایش به آنی بی فروغ تر از همیشه شد.آذر به عمق چشمهای همسرش خیره مانده بود و منتظر جوابی که ته دلش را قرص کند.ولی هیچ ندید و نفهمید.درمان ده تر پرسید:
_یعنی هیچ امیدی نیست؟
_نه...!
آذر از سنگینی جواب حمید، دستش را به دهانش فشرد و نفس در سینه حبس کرد...قدمی عقب رفت و تکیه به دیوار داد.چه سایه ی شومی بود که به یک باره آوار شد به زندگی سرما زده شان؟
*****
با صدای قدمهای سنگینی سر برگرداند.به مردی که با قدمهای محکم پیش می آمد خیره ماند.
نگاهش کش دار شد به سوی حمید که مضطرب نگاهش را پاسح داد.یقین داشت برای باز جویی از حمید آمده است .حسی ته قلبش را به بازی گرفت ،از اینکه در این برهه از سختی در کنار حمید است از خودش راضی بود.به یکباره از دیوار کنده شد و صاف ایستاد.باید تصور حمید را در مورد خودش تغییر میداد .حمید نگاهش را از آذر کند و ناامید به مرد قانون کشید.امیدش کاملا ته کشیده بود.با گامهای سست قدمی پیش رفت...!
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.