درحال نگارش رمان حصار قلب| نادیا توکلی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Nadia
  • تاریخ شروع
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
نام رمان: حصار قلب
نویسنده: نادیا توکلی
ناظر : @Nazgool
ژانر: عاشقانه, اجتماعی,درام

خلاصه رمان:

"بنام خدا"

آذر زن جوانیست که از بی توجهیات همسرش رنج میکشد تا جایی که دچار تزلزل روحی میشود و با وسوسه های شیطانی دوست خانوادگیشان تا مرز سقوط پیش میرود.ولی با نیروی قوی نجابت زنانه اش توانست از این گرداب شیطانی سربلند بیرون بیاید.بر اثر حادثه ای حمید( همسرش) مجبور میشود به خواسته ای تن دهد که منجرب به بسیاری از حوادث میشود و تا جایی پیش برود که شک آذر به یقین تبدیل شود که حمید از همان ابتدای ازدواج او را دوست نداشته.
با روشن شدن برخی از احتمالاتش تصمیم به جدایی میگیرد.ولی از آنجایی که بشر از تقدیر نوشته شده اش بی خبر است و توان فرار را ندارد وارد مرحله ی جدیدی از زندگیش میشود که سختی روزگار از او زنی سرسخت و نفوذ ناپذیر میسازد....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
N

Nazgool

ناظر موقت رمان+مترجم زبان عربی
ناظر آزمایشی
مترجم انجمن
17/2/19
70
254
53


به نام خالق قلم


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

*موفق باشید*
تیم مدیریتی انجمن ناول كافه
 
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
بنام خدا
حصار قلب

پارت ۱

لیوان نوشیدنیش را در دستان سردش پیچی داد.نگاه سردترش را از سر شانه اش به سویی کشید که همسرش مشغول گپ زدن با دوستانش بود.از ابتدای وردشان به جشن او را تنها رها کرده بود و پی خوشی خودش رفته بود.
جرعه ای دیگر نوشید تا گلوی خشک شده و سنگینش را شاید بتواند کمی سبک کند.خیره ی جمعیت در حال رقص شد.کاش آنقدر جرات داشت که بتواند هم رنگ این جماعت شود و شبی را خوش بگزراند.فارغ از تمام افکار مغشوشش.یا حداقل میتوانست از این روش غیرت همسرش را برای هزارمین بار محک بزند.
لبی داخل دهانش کشید و چشمهایش ریز شدند جواب تمام این آزمونها تا به امروز یک کلام بودند.
برای حمید هیچ کدام از رفتارهایش مهم نبود.حتی میتواتست قسم بخورد رقصیدن در ملا عام نامحرمان....
آهش را نا امید بیرون فرستاد و آرزو کرد کاش یکبار هم که شده حمید برایش غیرت خرج میکرد.
لبهای خشکش را با نوک زبان تر کرد نگاه از خوشی جمعیت گرفت و خیره ی میز پر از میوه و شیرینی شد.
چطور میتوانست این زخم چند ساله اش را مرهم بکزارد تا کمی آرام شود؟افکارش چند وقتی بود که عجیب کوک ناسور قلبش را همراهی میکرد،منطقش هم دیگر خسته از تکرار دلیلهایش شده بود.
جرعه ای دیگر نوشید تا بغض بالا آمده را راحت فرو دهد.مجبور بود خودش را مشغول نشان بدهد تا کمتر کسی متوجه ی حال خرابش شود.به انتهای باغ نگاه کرد.چه چیزی بهتر از انتظار کشیدن.گوشی اش را برای فهمیدن ساعت از کیفش بیرون کشید.منتظر دوست خانوادگیشان بود.بی شک با آمدن آنها از شر این افکار برای ساعتی خلاص میشد.
هنوز با خودش درگیر نادیده گرفتن افکار مزاحم بود که صدای بم و گرفته ی مزاحم این روزهایش از پشت گوشش او را خطاب قرار داد
_ بانوی زیبای ما چرا تنهاست؟
نفسش بند سینه اش شد و به سختی آزادش کرد.برای رعایت ادب خودی تکان داد و ایستاد.باید خودش را از تب و تاب نمی انداخت.لبش را به سختی کش داد و پرسید
_چقدر دیر کردین.؟خیلی وقته منتظرتونم.
طبق معمول لودگی منصور شکوفا شد
_ اول سلام بانو جان.....
مکثی کرد و خیره تر نگاهش کرد و ادامه داد
بانو جان ماه رو...
چشمی نازک کرد بهترین ترفندی بود که منصور خبیث از تنهاییشان استفاده میکرد.تمام سردی حسش را به زبانش راند و لــ*ب زد
_ سلام
نگاه منصور تیز بود و خیره
_ خوبی؟
منتظر جواب بود.ولی سکوت آذر و تکان دادن سرش باعث شد ادامه بدهد
_ پس چرا تنهایی؟
به اجبار کشی به لبش داد
_ خودت چرا تنهایی؟
صندلی مقابل آذر را بیرون کشید.همانگونه که به چشمان وحشی و زیبای زن مقابلش خیره بود اشاره به صورتش کرد و آهسته تر از قبل لــ*ب زد
_ رفت برای تجدید
نگاهش را از مرد گرفت و لبهایش حرکت ریزی کرد
_ اهم...
دلش همصحبتی با منصور را نمیخواست.ولی برعکس خودش منصور مشتاق بود و حریص.
کنجکاو به صورت میکاپ شده اش گفت
_ تو که نیازی نداری
شرم تمام وجودش را به آتش کشید.دلخوشی از این تعاریف مخفیانه نداشت.نگاهای سنگین مرد مثل همیشه بدترین نوع آزار بود که زیر همان نگاها باید طاقت می اورد و دم نمیزد.شک نداشت اگر میکاپ نداشت تمام احوالات درونش در سرخی چهره اش نمایان بود که باعث خنده ی منصور هم بود.
درگیر جو سنگین بود که صدای بمش زیر گوشش نجوا کرد
_ حالا حمید کجاست؟
از گوشه ی چشم به همان میزی اشاره زد که حمید نشسته بود
_ کو؟ نیست که؟...نمیبینمش....
بی حوصله و تلخ پاسخ داد
_ قبل اومدنت اونجا بود
منصور تکانی به خود داد و گردنی کشید و اطراف را نگاهی انداخت و با یقین گفت
_ باور کن نیست....خب احتمالا یکی که از جناب عالی قشنگتر بوده تور زده و رفته اون پشت مشتا...
با اتمام جمله اش بلند خندید
لبهای آذر بی آنکه از هم گشوده شوند تلخ کش آمدند.شکلک ریزی از خود نشان داد و گفت
_ خب بسه تلاشتو کردی...ولی موفق نشدی
منصور شانه ای بالا انداخت
_ از ما گفتن حالا تو باور نکن
نگاهش را با لوندی که خاص خودش بود را از منصور گرفت و لــ*ب زد
_ ممنون که به موقع گوشزد کردی
نگاهش را چرخاند تا اثر کلامش را ببیند که لحظه ای نگاه سیاهش در عسلیهای منصور گره خورد.تنش لرزید و سریع نگاه گرفت.رنگ نگاهش رنگ خباثت بود گویی ته آن گویهای عسلی شیطانی لبخند میزد.برای آذر آن نگاها غریب نبودند.چند وقتی میشد که در جنگ با همین عسلیهای زهرآگین بود.تا آنجایی که توانسته بود از این نگاها گریخته بود تا به دام شیطانی گرفتار نشود.این مکر محبتهای منصور و خباثت رفتاریش را به تنهایی به دوش کشیده بود.و تا به امروز هم موفق شده بود.
 
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
پارت ۲

_ باور میکنی اگه الان من بود زهره حق یه ثانیه تنها رفتن کنار دوستامو نمیداد؟
گوشه ی لبش را بر طبق عادت همیشگیش به دندان گرفت و سریع رها کرد و ناچار جواب داد
_ مطمئنم زهره رفتارایی ازت دیده که......
کلامش در زهری که بازویش را نیش زده بود نیمه ماند.از لای دندانهای فشرده شده اش آخی گفت و صورت جمع شده اش را بالا کشید و نالید
_ چته تو؟عینهو عقرب نیش میزنی؟
صدای زمخت زهره همراه خنده اش پشت گوشش نشست
_ غیبت منو بکنی مجازاتش همینه!
ریز نالید
_ غیبت کجا بود خیر سرم داشتم طرفداریتو میکردم.
پلکهای پف کرده ی زهره با عشوه ای بسته شد و به روی همسرش گشوده شد.سعی میکرد بی تفاوت رفتار کند هنوز خیره ی منصور بود که پرسید
_ پس حمید کو؟
آذر که مشغول مالش بازویش بود وهنوز متوجه ی میکاپ غلیظ زهره نشده بود برای پاسخ دادن سرش را بالا کشید و لحظه ای مات آن صورت بزک شده و آن مژه های سنگین و بلند مصنوعی اش شد.بی آنکه متوجه ی عکس العمل خودش باشد لبش به پوزخندی کش آمد و نگاهش به لبهای گوشتی و زرشکی اش تغییر کرد.برای ثانیه هایی فراموش کرد که زن بزک کرده منتظر پاسخ اوست.
منصور که کاملا رفتارهای آذر را زیر نگاههای تیزش آنالیز میکرد متوجه ی تغییر حالاتش شد، رو به زهره کرد و با تلخی کلامش پاسخش را داد
_ از وقتی من اومدم هنوز موفق به دیدار آقاشون نشدم....نگاهش چرخی خورد و خیره به صورت آذر ماند و ادامه داد
_ انگار پیش رفقای قدیمیش بیشتر خوش میگزره.
با اتمام صحبتش زن و شوهر با صدای بلند خندیدند.ولی ندانستن این خنده ها چه نیشتری به قلب درد مند آذر زدند.
خوشه ی انگوری مقابل چشمهای پف کرده ی زهره رقصید با طنازی ساختگی چشمی نازک کرد . صدای زمختش را که سعی به لطافتش داشت پشت گوش آذر نشست و او را از خلسه ای که گرفتارش شده بود بیرون کشید.سعی کرد آنچه که بین آن دو زوج به ظاهر خوشبخت میگزرد را ندید بگیرد.ولی چه کند که گرفتار آن چند وجبی شده بود که آن دو برای دلدادگی انتخاب کرده بودند.
_ ببین چه انگور هوس انگیزیه؟.....بگیرش...!
چشمهای زهره برقی زد.با لحنی که تصعنی بودن چکه میکرد تشکر کرد.
عمق قلبش حسرتی به بزرگی کوه نشست.بی شک غبطه هم چاشنی اینهمه حسرت انباشته شده بود.ولی فعلا نمی توانست در این موقیعت که گلویش از بغضی که هر لحظه در وسط گلویش بازی میکرد از خودش رفتاری نشان دهد.آب دهانش را به زور فرو داد.و مردمک چشمش را چرخاند.
_ به توام بدم؟
بی میل از تعارف منصور لــ*ب زد
_ نه!!!
زهره در حالی که با انگشتان زمختش حبه های درشت انگور را جدا میکرد با طعنه گفت
_ منتظره شوهر جونشِ که بیاد و ازش پذیرایی کنه!!!
بار دیگر هم زمان باهم خندیدن....
پوف کلافه ای کرد و سری به چپ چرخاند.گزری به افرادی که دور میز نشسته بودند نگاهی انداخت.واقعا حمید نبود.از حرصی که همانند خوره به جانش افتاده بود لبهایش را به دندان میگرفت و عصبی پایش را زیر میز تکان میداد.کم مانده بود بغضش به چشمهایش حمله کند و آبرویی که در این چند سال برای زندگیش به سختی جمع کرده بود را به فنا بدهد.بار دیگر آن لعنتی را بلعید و چند بار مردمکش را به اطراف چرخاند.نباید مجالی به احوالات خرابش بدهد.غرق جنگیدن بود که ظرفی از انواع میوه ها مقابلش گزاشته شد و پشت بندش صدای اغوا کننده ی منصور.....
 
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
پارت ۳

_ مشغول شو تا اون شوهر بی خیالت دل بکنه و بیاد....
نگاهش هنوز رنگ درماندگی داشت که صدای همراه زهره حواسش را پرت کرد.منصور به طرف همسرش برگشت و زمزمه وار غرید
_ نمیشد حداقل اینجا خاموشش بکنی؟
زهره بی توجه به گوشزد منصور با صدای بلندش پاسخ گو تلفنش شد و همان آن از پشت میز بلند شد. نگاه عصبی منصور هم با همسرش بالا کشیده شد . طوری که کسی نشنود لــ*ب زد
_ حالا حواست پرت نشه بری از باغ بیرون....!
دلنگرانیش را در لفافه ی شوخی ابراز کرده بود.چقدر این توجهاتش برای آذر سنگین بود.از لجی که به دلش چنگ میزد شکلکی در آورد و با طعنه گفت:
_ نترس اینجا براش کمین نکردن!
منصور از حرصی که به آذر داده بود غنجی به دلش نشست. تای ابرویی بالا انداخت و پاسخ داد:
_ حواسم باید به زنم باشه یا نه؟توقع نداری که مثله حمید باشم؟....مرتیکه زن جون و زیباشو تک و تنها رها کرده معلوم نیست کدوم گوری سرش گرمه!
دیگر برای لبریز شدن احساسات زنانگیش زمانی نمانده بود.ولی به خودش قول داده بود که تا حد مرگ مقاومت کند.
منصور که تا حدودی خودش را برنده میدید نفسش را بیرون فرستاد و کمی به طرفش خم شد و با همان صدای بمش ارام لــ*ب زد:
_ بارها گفتم بازم میگم سیب سرخ افتاده دست یه چلاخ.....نگاهش تیز بود و نفس گیر
_ اگه دروغ میگم بگو؟!
لبهایش لرزید.حق با مرد غریبه ی آشنا بود.برای چندمین بار کف دستهایش را مشت کرد و باز کرد شاید تسلایی برای اعصابش بود .اب دهانش را بلعید.چشمهایش چرخید زوم عسلیهای شد که رگه های سرخی آنها را احاطه کرده بود.دلش میخواست کوبنده ترین لغات را به کار گیرد.
ولی منصور بار دیگر مجالی نداد و پرسید:
_ باور نمیکنی؟یا نمیخوای که باور کنی؟
هنوز ذهنش درگیر بود.شاید سکوت بهترین پاسخش بود
_ حواست کجاست؟...با توام آذر...!
لحنش عجیب اغوا کننده بود و نفس گیر.به اجبار لبهایش تکان خورد:
_توقع داری چی بشنوی؟
_قدرتو نمیدونه حقشه که....
دیگر بس بود.زیاد از حد اجازه ی سخنرانی داده بود.سرش را به تندی بلند کرد و نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
_ میشه بس کنی؟صبر منم حدی داره
منصور پوزخند صدا داری زد در جواب گفت:
_ اتفاقا برعکس خیلی هم صبوری...
_ الان مشکلت نبود حمیده؟
_ مشکل بی اهمیت بودن به توِ که آزار دهندس.
چشمهای سیاهش زل منصور شد و محکم تر از همیشه پاسخ داد
_ برام مهم نیست که چی تو رو آزار میده بهتره سرت تو آخور خودت باشه!
منصور که توفع شنیدن چنین حرف کوبنده ای را نداشت مات زده نگاهش کرد.بعد از چند ثانیه شانه ای بالا انداخت و گفت:
_ یه کاری نکن که باورم بشه خلایق هر چه لایق...
_ گفتم که برام مهم نیست چی فکر میکنی و چی باور داری....بهتره .....
منصور دستش را به حالت ایست مقابلش گرفت
_ باشه بهتره تمومش کنی....
سکوتِ چند لحظه ای بالاترین غنیمتی بود که بدست اورده بود.تمام سعش بود که نقطه ضعفی به دست این مرد عیاش ندهد.خودش بهتر از همه میدانست حمید چقدر معایب دارد که او را تا چه حد عصبانی و رنجیده میکند.
منصور که تیرش به خطا رفته بود دست به سینه شده و با حالت خاصی اطراف را نگاه میکرد.یک آن چشمهایش برقی زد و خودی تکان داد و به طرف آذر خم شد.گویی در مخفی کردن شکاری باشد.آهسته تر از قبل گفت:
_ میتونی طوری برگردی که توجه ی کسی رو جلب نکنی؟
جو سنگین را بار دیگر شکسته بود.
آذر با چشمهایی که درشت تر شده بود با شک پرسید:
_چیزی شده؟
_ نه چبزه خاصی که نه.....انگار حمید خان با همکارای خانم خیلی خوشه...!
به یکباره آذر به همان سویی که منصور اشاره کرده بود چرخید.نگاهش به روی زنی افتاد که موهای شرابی و کوتاهش اولین خصوصیت بارزش بود.برای چند ثانیه زن را ارزیبای کرد و نفسش را بیرون داد.باید بی تفاوترین حالت ممکن را به چشمها و صدایش میداد.
_ خب تو هم میتونی بری و خوش بگزرونی....البته اگه اینهمه برات مهمه....در ضمن یکمم از خانمت فاصله بگیری بد نیست...
از پیشنهاد خودش لبهایش کش آمدند.چقدر فیلم بازی کردن برایش آسان شده بود؟
_ اون وقت تو رو چیکار کنم؟
خیره اش بود.زیر این نگاها معذب بود.امشب به طور فجیعی مشکوک میزد.از رفتارهایش و گفته های اغوا کننده اش بوهای خوشی به مشامش نمیرسید.هر چقدر سعی به پس زدنش میکرد به عکس جواب میگرفت.
گوشه ی شالش را مقابل صورتش حرکتی داد تا این خفقان فضا را کمی حرکت دهد تا نسیمی به صورت ملتهبش بنشیند.اخمی کرد و پرسید:
_ چه ربطی به من داره؟.قصد خوشی داری بسمه ا...برو به عیشت برس.نگران منم نباش.
_دیگه نشد...اینجا رو دیگه باید قبول کنی.اگه به اطرافت بیشتر نگاه کنی میبینی مهمونای دو میز عقبتر همچی بدشون نمیاد که این میز و با کل متعلاقاتش درسته قورت بدن...
آذر که هنوز خیره ی تکان خوردن لبهای منصور بود با اتمام کلامش گردنی کشید و به آدرس داده شده نگاه کرد.مردان جوانی بودند که صدای قهقه هایشان از بدو وردش در مغزش همچون مته عمل کرده بود.
بی آنکه بخواهد نگاهش برای ثانیه ای با یکی از آنها گره خورد.نگاه خمار مرد لرزی به وجودش انداخت.سریع چشم بست و با حرکتی به سمت منصور برگشت.منصور که خبیثانه نگاهش میکرد لــ*ب زد:
_ حالا باورت شد؟
گستاختر از همیشه مقاومت کرد
_ نه....ربطی نداره.
منصور پوفی کشید و بار دیگر تکیه داد
_ وقتی خودت نمیخوای قبول کنی دیگه اصراری نمیکنم....ولی بهتره چشم غره ای به اون حمید خان بری تا بلکه دل کند.
بار دیگر گردنی سیخ کرد.حمید را دید که در ریلکس ترین حالت ایستاده و دستی داخل جیب شلوار کرده و بی توجه به اطرافش با صدای بلند میخندد.به طرف صحبتش که همان زن مو شرابی بود نگاه کرد.حدودا چهل ساله بود.چه چیز این زن برایش اینقدر جذاب بود که ساعتی را بی خیال همسرش شده ؟
نگاهش به قدری سرد و بی تفاوت بود که حتی خودش هم تعجب کرد.پس چرا هیچ حسی در قلبش از حسادت نبود؟چرا وجودش از آن نگاهای پر از خنده ی آن دو جمع نشد؟
تای ابرویش بالا پرید.افکار منفی بار دیگر به ذهنش هجوم آوردند.متاسفانه منصور کم کم به موفقیتش نزدیک میشد.
" حمید او را دوست نداشته و نخواهد داشت"
نفسش را سنگین بیرون داد.چشمهایش نم اشک را احساس میکردند.
صدای گرفته ی منصور در گوشش پیچید
_ آذر حالت خوش نیست؟
 
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
چرا باید مرد غریبه ای تا این حد از درون او باخبر باشد؟یعنی اینقدر برایش مهم بود که رفتارهای حمید او را نگران میکرد؟درک احساساتش از طرف حمید آرزویی شده بود.منطقش این توجهات را تایید نمیکرد ولی قلبش سوسویی از حس شیرینی از حامی داشتن را مزه مزه میکرد.شاید شیطانی در وجودش بازیش گرفته بودلبش را فشرد و ارام و سرد لــ*ب زد:
_ نه خوبم...
منصور زیرک بود و از درون زن جوان آگاهی کامل داشت.نقشی که در مقابلش ایفا میکرد را کاملا درک میکرد باید فرصت میداد تا زمانی که آذر خودش با پای خودش به سویش قدم بگزارد.از آن زنانی نبود که سریع جواب دهد.
لیوانی پر از شربت را مقابلش گرفت و زمزمه کرد:
_بخور تا قندت نیفتاده!
چشمانش کمتر یاری میکرد.سوزشش را پس زد.تنش گر گرفته بود حتم داشت صورت بزک شده اش هویدای احوالات درونش تا حدودی شده.با دستان لرزان لیوان را گرفت.بار دیگر صدای بمش ته دلش را آشوب کرد.جرعه ای نوشید و نگاهش را به انتهای باغ دوخت.دروغ چرا دلش حمید بی معرفت را طلبید.برگشت برای آخرین بار نگاهش را به همسرش دوخت.گویا حمید سنگینی نگاهش را حس کرد که به طرف میزی که ساعتی پیش همسرش را تنها رها کرده و رفته بود برگشت.برای لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد لبهای خندانش جمع شد ،ابروهایش در هم گره خورد بلافاصله عرض ادبی کرد به طرف میز پا تند کرد.قلب آذر شاید برای ثاتیه ای گرم شد که منصور بی انصافی کرد و با تمسخر گفت:
_آقا تازه یادش افتاد که زنی هم با خودش اورده....
به طرف آذر برگشت و نگاه گزاریی انداخت و ادامه داد
_نکنه به غیرتش برخورد که محفل بگو و بخندش و ترک کرد.
صدای پوزخندش به گوش آذر رسید ولی خشمش را فرو داد دلش نبود پا به پای منصور غر بزند.از عمل کرد آنی حمید کمی دلش شیطنت خواست :
_ بهتره تو به دنبال زهره باشی خیلی وقته که رفته؛ نگاه گزرایی به ساعتش انداخت و نوچی کرد و با طعنه ادامه داد:
_نکنه دزدینش!!
منصور لبی کج کرد و انگشتی مقابلش تکان داد:
_ حواسم هست که متلک انداختی!
_نه متلک نبود...
_ یقین دارم نیتت همین بود...نه تو بلکه خیلیا این نظر و دارن که زهره از لحاظ ظاهری ....مکثی کرد و لبش را داخل دهانش کشید و رها کرد و ادامه ی حرفش را گرفت
_چیز قابل توجه ای نداره....
از رک گویی منصور جا خورده بود برای لحظه ای از گفته اش پشیمان شد چرا باید منصور اینگونه تعبیر میکرد؟برای سرپوش گزاشتن حرفش دست پاچه گفت:
_ این چه استدلالیه؟ اصلا من....
منصور با خشمی که در صدایش موج میزد اجازه ادامه کلامش را نداد
_ حالا اسمشو هر چی میزاری بزار ،بهتره تمومش کنی.
سرش را برگرداند و منتظر حمید شد ،بی آنکه منتظر پاسخی از جانب آذر شود.برای آذر جای تعجب داشت از زمانی که آمده بود یکریز از حمید گفته بود ولی با یک کلام او اینچنین بهم ریخته بود.شانه ای بالا انداخت و به سوی همسرش نگاه کرد ،با لبخند شیرینی از همسرش استقبال کرد که از نگاه منصور دور نماند.....
*******
از حرکت حمید قلبش بار دیگر سنگین شد.با فاصله ی دو صندلی نشست و بی آنکه با او سخنی بگویید مشغول صحبت با منصور شد.
افکار منفی در مغزش شروع به جولان دادن کردند.رفتارهای حمید همیشه راهی بود که او را وادار میکردند به استدلاهایش پر و بال بدهد و از حقیقت تلخی که گریبانش را فشار میداد نتواند فرار کند." حمید او را دوست ندارد"!!!!
این فاصله الانش فاصله ی زندگیش بود...نتوانسته بود با زنانگیش این شیار را پر کند.برعکس در نیمه راه خسته شده بود و با حساسیتهایش آن را عمیق تر هم کرده بود.خسته بود از التماس کردن، خسته بود از قیاس کردن،خسته بود از شانه بالا انداختن و گفتن "بالاخره روزی هم منو میبینه" خسته از تمام راه کارهای خاله خانباجی بود،خسته از نقش بازی کردنهایی بود که در برابر همه ایفا میکرد......

صدای کل کشیدن و شادی آنقدر فضا را پر کرده بود که دیگر هیچ صدایی را نمی شنوید.چشم چرخاند و به زنانی که در آغـ*وش مردانشان لوندی میکردند نگاه کرد...غبطه و حسرت بود شایدم حسادت! ؟
_ منصور پاشو مام بریم یه دوری اون وسط بزنیم.
صدای شاد زهره تلنگر دیگری بود که او را به واقعیت زندگیش نزدیکتر کرد.
منصور بی حرف ایستاد و پیشنهاد به حمید داد.چقدر دلش بود حمید دست دراز کند و دستش را بگیرد، ولی افسوس که با بالا انداختن سرش منظورش را رسانده بود.نگاه حسرت بارش بدرقه ی آن دو شد....نگاهش به رقص آن دو بود ولی ذهنش در پرواز.....
اگر آن دو تا این حد دلداده هم هستند پس این الفاظ عاشقانه ی منصور که برای او مینویسد چه معنی میدهد؟این حواس جمعی اش نصبت به او چه چیزی را ثابت میکند؟چشمی ریز کرد و حواسش را جمع تر.
باید سر از این رفتارهایش در می آورد.باید آنقدر خودش را قوی میکرد تا بتواند به منصور چراغ سبزی نشان دهد.آنقدر باید پیش میرفت تا با بدترین شکل ممکن به زمین میکوبیدش....ته دلش از افکارش غنجی زد.فقط کمی از خودش میترسید،از کم آوردنش،از حریص بودن به شنیدن الفاظی که حسرتش را چشیده بود تا قلبش ضربان دوباره بگیرد.دلش خیانت نمیخواست دلش نبود که دوست ساده اش را شکست خورده ببیند،ولی برای تنبیه منصورِ هوس باز باید راهی باز میکرد تا بفهمد دامی که پهن کرده برای آذر نیست.
واقعاباید عزمش را جزم میکرد برای کوبیدن منصور؟ با تمام قوای زنانه اش با او میجنگید؟
 
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
پارت ۵
نسیمی که شروع به وزیدن کرده بود گر گرفتگی قلبش را تسکینی داد.دیگر صداهای آزار دهنده گوشش را خراش نمیداد.در بهترین حالت ممکن به نقشه ای که کشیده بود فکر میکرد که زهره به شانه اش کوبید و با صدای نخراشیده اش پرسید
_ چته؟باز توی لکی؟
چشمش ریز شد و به دوست ساده اش نگاه کرد.با او چه میکرد؟ توی این بازی که قرار بود شروع کند زهره شاید بیشترین آسیب را میدید.کاش میتوانست طوری نقش بازی کند که او بویی نبرد.حمید و منصور باید هر کدام تاوان رفتارهایشان را به بدترین شکل ممکن پس میدادند.
ولی.....حمید؟قلبش فشرده شد؛نکند تصمیم احمقانه ای بگیرد که خیانتی شکل بگیرد؟ دلش بار دیگر مردد شد...باید تذکر اولیه را میداد.
_شوهرت که اومد.
نگاهش را با طعنه به حمید کشید و ادامه داد
_حالا چته؟
زهره چه میدانست که چه آتشی در درونش شعله ور شده؟چه میدانست شوهر بی صفتش زیر گوشش چه رفتاری را پیش گرفته؟
چه خودش را تک و تنها میدید که در میدانی باید میجنگید...

ناچار به جواب دادن بود وگرنه زهره تا خوده صبح متلک بارانش میکرد
_هیچی حوصله ندارم.
_به خاطر حرفای منصوره؟
جا خورد ولی با اخمی که وسط ابروانش نشست بی تفاوت پرسید
_ حرفای منصور؟
_خب اره...منم جای تو بودم شاید اینطور مدافعه شوهرم میشدم.میدونی شاید حمید سرد رفتار کنه ولی خیلی اخلاقای خوبم داره که هرکسی نداره...
نگاهش به دو مرد مقابل کشیده شد.منصور هر از گاهی نگاهش سنگینی میکرد.
آهی کشید و به رقص و پایکوبی زل زد.
_ حواسم به حمید بود که ازت فاصله گرفت.
حالا باید طوری دیگر نقش بازی میکرد.تا زهره قانع شود.چقدر باید تاوان پس میداد.حمید خونسرد مشغول پوست گرفتن میوه بود و او در تلاطم ثابت کردن زندگی شیرینش.
_داره برات میوه پوست میگیره!
پوزخندی به کلام زهره زد.بعید و دور بود این رفتارها از حمید.گویی حسی میگفت به منصور نگاه کند تا تایید او هم ببیند.
لبخندی که به لــ*ب داشت ندید گرفت و لبی تکان داد و با بغض گفت:
_مهم نیست....من عادت دارم.
حمید تکه موزی را بی خیال جو حاکم داخل دهـ*ان برد.لبهای منصور تلخ کش آمد و ابرویی بالا انداخت.
بغض بی آنکه بخواهد گلویش را فشرد.لبش را محکم به دندان گرفت.دیگر تیر آخر به قلبش نشسته بود.کیفش را چنگ زد و ایستاد.نگاهش طوفانی بود .صندلی را عقب کشید و راهی را انتخاب کرد که نمی دانست به کجا ختم میشود.
صدای بم و پرسشگر منصور تنش را لرزاند
_کجا؟
آنقدر سنگینی در میان نفسگاهش بود که نتواتست لــ*ب بزند.فقط در دلش نالید:
_ قبرستون!
صدای پاشنه های بلندش در سکوت انتهای باغ میپیچید و تنهایش را گوشزد میکرد.
بی آنکه بخواهد وارد سرویس بهداشتی شد.صدای اکو شده ی قدمهایش میپیچید و میپیچید.کنار دیوار سفید رنگ ایستاد و تکیه داد.بغضش را دیگر نمیخواست فرو دهد.به صورت میکاپ شده اش زل زد.نم اشک در چشمهای سیاهش نشست.پلک بست و رد از خیسی لغزید و به چانه اش رسید.دیگر مهار کردن شکستگیش دست خودش نبود.نفسهایش را سنگین بیرون میداد.گویا وسط سینه اش سنگی بزرگ گیر کرده بود.مشتی به وسط جناقش کوبید.اهرم آب را کشید و چند مشت آب به صورت تب دارش پاچید.ولی افاقه نکرد.ردی از سیاهی ریملش راه گرفت.نمیتوانست بیشتر از این آنجا بماند.صدای قدمهای سنگینی از دور به گوشش نشست.به انتهای سرویس دوید و داخل انتهایترین شد و درب را با ضرب بست.نفسش را اینبار سبکتر بیرون فرستاد و هق زد.دستهای لرزانش دکمه ی سیفون را کشید و صدای هق زدنهایش را در پشت آن صدا پنهان کرد.....
صدای قدمهای سنگین نزدیکتر میشد.حبس کردن آنهمه بغض کار ساده ای نبود.ولی دستش را به دهانش کوبید.صدای کفشی کمی دورتر متوقف شد.لبهایش شل شد.حمید بود؟یعنی به دنبالش آمده؟.قلبش گرمایی گرفت و نگاهش بارانی تر!در رویایی شیرین قدم میگزاشت که صدای گرفته ی منصور تمام خیالاتش را بهم کوبید...
_آذر ...آذر !!
یعنی منصور نگرانش شده؟ولی حمید مثله همیشه بی خیالش بوده؟ته قلبش نیشی خورد....باید هر چه زودتر جلوی این اتفاقات را میگرفت....
صدای قدمها دور و دور تر شد.چفت در را کشید و سرکی کشید....سریع صورتش را آب زد تا میکاپش را بار دیگر تکرار کند....
هنوز نیمه ی کارش بود که صدای منصور بار دیگر او را وارد دنیای سرد و سنگینش کرد...
_ کجایی اینهمه وقت؟
پد آرایشش را داخل کیفش انداخت و به سمت منصور برگشت.لبخند منصور بار دیگر وسوسه انگیز شد.
_نگرانت شدم!
تیزتر و مصمم تر از قبل جوابش را داد:
_چند بار گوشزد کردم که دست از سرم بردار اونی که تو دنبالشی من نیستم...
منصور قدمی پیش آمد و دستهایش را در سینه جمع کرد.خیره ی چشمهایش بود.با لحن اغوا کننده ای پرسید:
_گریه کردی؟
نگاهش لرزید و برگشت به آینه زل زد.حق با منصور بود.سرخی چشمهایش نشان از حال چند دقیقه پیشش بود...گوشه ی لبش را گزید و کیفش را با خشم برداشت و با قدمهای راسخ از کنار منصور عبور کرد.طوری قدم برمیداشت گویی کوهی از غرور بود.ولی چه بی رحمانه نامردان دست به دست هم داده بودند و او را شکسته بودند....
 
  • Like
Reactions: Hosein
N

Nadia

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/3/19
9
52
13
پارت ۶
_میدونم الان بگم باز معترض میشی ولی دلم میسوزه نگم میشه یه فکر خراب آخر شبی....
بی توجه به سخنرانی منصور دم درگاهی ایستاد نفسش را بلند و صدا دار بیرون داد...شاید برای تجدید قوا زنانه اش نیاز داشت سرش را بالا گرفت و میخ ماه کامل شد که از لابه لای شاخه و برگهای درختان خودی نشان میداد و طنازی میکرد.کمی خیره خیره نگاهش کرد....
_میشه به حرفام جدی فکر کنی؟
آهسته و خسته لبی تکان داد
_نه....
_ به نفعته!
تکه ابری گوشه ی ماه را پوشاند نگاهش را گرفت و به راهش ادامه داد
_آذر منو نگاه....
بی میل به طرفش چرخید.عسلیهای منصور برقی از شیطنت میزد
_نزار با کارا و رفتاراش خردت کنه...
نرم شد و آهسته پرسید:
_چرا اینقدر نگرانمی؟
_تو فکر کن به خاطر حسی که بهت دارم...
_تو خسته نشدی از اینهمه اراجیف سرهم کردن؟
_نه....
_ من اونی که تو فکر میکنم نیستم.من هیچ وقت به حمید خیانت نمیکنم اینو توی گوشت فرو کن...
پوزخند روی لبش نشست و سری به جلو خم کرد و پاسخش را در رقص چشمانش داد
_ خدا کنه واقعیت همین باشه که سینه سپر کردی.
اخمش را غلیظ کشید و در سکوت قدمهایش را تندتر کرد.امشب برای آخرین بار غیرت و مردانگی حمید را میسنجید....افکارش ضربان قلبش را به اوج رسانده بود.
****
در سکوت، جاده ی خلوت را میتاختن تا هرچه زودتر به مامنی برسند که سردیش کل وجودش را میلرزاد..چراغهای اتومبیل روی آسفالت داغ مینشست و در ذهن تاریک آذر نقشها خلق میکرد.باید از جایی شروع کند...صدای بوق ممتد اتومبیل کناری فضا را دگرگون کرد.به طرف اتومبیل خم شد.منصور لبخند پهنی به صورت داشت و زهره در حال کل کشیدن.بی اختیار از عمل زهره خندید.
_چه عجب ما امشب خنده ی شما رو دیدیم؟
تای ابرویش بالا پرید.حاضر جوابی کرد:
_چه عجب شما ما رو دیدین؟
_خودت اینطور میخوای
کلافه از هر بحثی بود.ولی سکوت بهترین گزینه نبود.نگاهش تاریکی را کاوید و آرام لــ*ب زد:
_حق با توِ....من میخوام که تحویلم نگیری،من میخوام عینِ غریبه ها باهام رفتار کنی،من میخوام سکه ی یه پولم کنی...طوری که بشم نقل مجلس منصور و زهره....بشم سنگ صبوری که هر کس و ناکس به خودش اجازه ی پیشنهادات بده...لحظه ای سرش را چرخاند و با غیظ توپید:
_دوباره شروع نکن ؛نه حوصله شو دارم نه وقتشو...
پوزخند زد.همیشه برای درد دل کردن زنانه اش حمید وقت نداشت...ولی امشب باید تحریکش میکرد به هر طریقی شده باید رفتارهای اخیر منصور را افشا میکرد
_پس من دردای دلمو به کی بگم؟
آهسته به قلبش کوبید و ادامه داد
_به کی بگم؛ دارم چه عذابی تحمل میکنم؟
حمیدنگاه از جاده گرفت و متعجب به همسرش نگاه کرد.خونسرد پرسید:
_ خوشی زیاد هم شده عذاب؟
_حمید میشه یکم حوصله خرجم کنی؟
_اگه ارزش داشته باشه که نداره، اره...
_ارزش داره فقط گوش شنوا میخوام
_بگو....
از کجا داستان شروع میکرد؟ از چه زمانی نگاهای منصور را تعبیر میکرد تا بهترین نتیجه را میگرفت؟آب دهانش را بلعید.نیاز به اضافه گویی نبود.هر چه شنیده بود و دیده بود را بی کم و کاست باید میگفت.شاید حمید اینبار مرهمی شد به قلب زخم خورده اش....
 
  • Like
Reactions: Nazgool and Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.