درحال تایپ رمان حافظه شخصی| رها امینی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع رها امینی
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 3 Votes

حافظه شخصی چطوره؟دوسش دارین؟


  • مجموع رای دهندگان
    6
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
***
(حال)
همینطور که آرام آرام دسته ی چمدان رو دنبال خودش میکشید، نگاهش کاوش گرانه اطراف رو جست و جو میکرد. نیمرخ جذابش با ته ریشی که پس از مدت ها گذاشته بود، مردانه تر و خب... دلبر تر شده بود!
آدامس دارچینم رو محکم جویدم و نگاه سرکشم رو معطوف نیم بوت مشکی رنگش کردم. آخه خدا جونم ببین کارهات رو؟! توی هواپیما بس نبود از بس نگاهش کردم مچم همش در حال گرفته شدن بود؟! الان باید با مخ بیفتم روی زمین که خیال خودت و خودم و خودش راحت بشه؟! بعد این همه سال قرار نیست من عادت کنم به این حجم از مردونگی آخه قربونت برم؟!
حالا هی دل من باید بندری بره از ذات دلبر روبروم؟! با صدا زدن یه اسم چه میکنی آخه با من!
-بابــک!
مردی به سمتون برگشت و با دیدن آریان با شوق به سمتش دوید و خودش رو محکم پرت کرد بغلش! سر کج کردم و از روی شانه آریان دیدم هم دانشگاهی قدیمیم رو و لبخند روی لبم نشست... بابک رادمنش دوست گرمابه و گلستان آریان لطفی.
-چطوری پسـر؟ دلم برات لک زده بود. ستاره سهیل شدیا.
آریان یکی از لبخند های نادرش رو زد و خودش رو از بغلش کشید بیرون: خودتو لوس نکن بابک. مارو زودتر ببر هتل. همینجوریشم پرواز تاخیر داشت خستمون کرد.
بابک تک خنده ای زد و روی شانه آریان کوبید: هرچی رییس جونم بگه. راستی نفست چطوره؟!
با تعجب نگاهم بینشون دوران کرد. نفسش؟! مگه آریان توی نفس کشیدن مشکل داره؟!
دوباره لبخند زد: خوبه. ماشین آمادس بریم؟
برگشت و نگاهی به من که عین درخت پشت سرش کاشته شده بودم، کرد و دستش رو به سمتم دراز کرد :خانم موحد تشریف بیارین که زودتر حرکت کنیم.
بابک سرکی کشید و با دیدنم با شوق عجیبی بهم سلام کرد: خوش اومدین خانم موحد. مشتاق دیدار. شرمنده ندیدمتون بفرمایین از این طرف.
خودش جلو جلو گوشی به دست رفت. منم چمدانم رو کشیدم و همراه آریان از گیت فرودگاه خارج شدیم.
-وقتی رسیدیم هتل تا ساعت پنج استراحت کن. راس پنج تو لابی منتظرتم. ناهاری که توی هواپیما دادن رو که نخوردی. حداقل از رستوران اینجا سفارش بده یه چیزی برات بیارن.
بدون توجه به لحن دستوریش باشه ای گفتم و فقط به این فکر کردم که بالش های هتل برای یه خواب درست و حسابی نرم باشه. انقدر سفر هول هولکی بود که دقیقا یه روز مونده به پرواز بهم اطلاع دادن. من و آریان به همراه سه تا از مهندس ها قرار بود به اصفهان بریم اما انگار بلیط به اندازه کافی نبود و چون آریان باید سریع تر حرکت میکرد فقط من تونستم باهاش برم. یعنی بهم دستور داد که باهاش برم. شب قبل هم انقدر مامان توصیه های ایمنی کرد و چمدانم رو هی باز و بسته کرد که از پر بودنش مطمئن بشه، نتونستم به قدر کافی بخوابم. پرواز صبح زود بود و بابا من رو تا وقتی که به آریان رسیدیم همراهی کرد.
با اینکه چند روزی از ماجرای پارک میگذشت اما هنوز هم در برخورد باهاش معذب بودم درصورتیکه اون هیچ رفتار خاصی نشان نمیداد و من نمیدونستم از این حرکتش خوشحال باشم یا ناراحت؟! گاهی حس میکنم حماقت کردم که با اسم صداش زدم اما بعد به خودم میگم این همه اون به من میگه رها مگه چیزی میشه؟!
خودم رو روی تخت نرم اتاقم رها کردم و از نرم بودن بالشش لبخند زدم. شالم رو از سرم کشیدم و چشمام رو بستم. با تمام وجود آماده ی خواب بودم اما چند دقیقه ای گذشت و این پهلو اون پهلو شدم و در نهایت با حرص چشمام رو باز کردم و طاق باز شدم. گشنه م بود!
با معده ی ارکستر نواز من خواب ممکن نبود. از جام بلند شدم و خواستم برم چمدانم رو باز کنم تا چیزی بخورم که در زدن. از همونجا داد زدم بله.
-براتون ناهار آوردم خانوم!
قبل از اینکه لبم بیش از حد کش بیاد بلند شدم. رییس خوب به درد همین موقع ها میخوره دیگه!
...
با صدای مشت هایی که محکم به در زده میشد از خواب پریدم. زلزله شده؟! با ترس بلند شدم و مانتوم رو یه وری انداختم رو سرم و در رو باز کردم.
-زلزله شده؟
آریان با دیدنم نفسش رو محکم داد بیرون و چشماش رو لحظه ای بست. بلند تر گفتم: زلزله شده آره؟ باید بریم تو محیط باز؟
-زلزله چیه؟ تو چرا در رو باز نمیکنی؟ میدونی چه مدته دارم در میزنم؟ گوشیت چرا خاموشه؟ تلفن اتاقتو چرا برنمیداری؟
با گیجی ناشی از خواب نگاهش کردم: صدای تو بود پس!
با عصبانیت نگاهم کرد: این همه سوال پرسیدم اونوقت گیر دادی به در زدن من؟
خمیازه ای کشیدم و یک دستم رو جلوی دهانم گرفتم و اون یکی رو توی هوا تکان دادم: خب حالا مگه چی شده؟
حس کردم از دماغش بخار میاد بیرون اما... دقیق تر نگاهش کردم و ابروهام کمی به هم نزدیک شد. این چرا اینقدر به خودش رسیده؟!
دستش رو خم کرد سمتم و آستینش رو داد بالا. نگاهم به ساعتش افتاد. مارک بود!
-خب فهمیدم مارکه حالا که چی؟
با چشمان گرد نگاهم کرد: یعنی تو عقربه های به این بزرگی رو نمیبینی بعد فقط اون آرم ریز چشمتو گرفته؟!
دوباره نگاهی به ساعتش انداختم و ناگهان خواب از سرم پرید: بیست دقیقه از پنج گذشته اونوقت تو داری اینجا ساعتتو به رخ من میکشی؟!
بعد در رو محکم روی صورت متعجبش، درحالیکه هنوز دستش به حالت نشان دادن ساعت خشک شده بود، بستم.
سریع لپ تاپم رو برداشتم و مانتوی شیری رنگ و شال و شلوار قهوه ای م رو پوشیدم. آرایش به شدت سبکی کردم و از در زدم بیرون و نگاهم به آسانسور در حال بسته شدن افتاد. دویدم دستم رو روی چشمیش گذاشتم و پریدم توی آسانسور. پیرزنی که توی آسانسور بود با تعجب نگاهم کرد. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: ببخشید دیرم شده.
-دخترم اشکالی نداره پیش میاد دیگه.
و بعد نگاه از پایین به بالایی بهم کرد و لبخند زد. سری تکان دادم و روم رو برگردوندم. دستی به شالم کشیدم و خنده م رو جمع کردم. الان داره من رو توی لباس عروس برای کل پسرای مجرد فامیلش تصور میکنه! از تو آینه نگاهی بهش انداختم. هنوز داشت با لبخند دیدم میزد! خداروشکر آسانسور ایستاد وگرنه از خنده گازش میگرفتم!
سریع به سمت مبل های لابی رفتم و آریان و بابک رو یه لنگه پا معطل دیدم: بریم من آمادم.
نگاهش با اندکی مکث از روم برداشته شد و سر تکان داد: بریم.
-میگم خانم موحد شما خیلی آن تایمی ها!
بدون توجه به لحن شوخ بابک با جدیت گفتم: تیکه نندازید! من واقعا آن تایمم. اگه دوست شما دو ساعت جلو در اتاقم ساعتشو به نمایش عموم نمیذاشت زودتر آماده شده بودم.
 
آخرین ویرایش:
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
آریان با بهت از آینه ماشین بهم نگاه کرد. قبل از اینکه آریان حرف بزنه بابک پرید وسط حرفش: شما به بزرگی خودتون ببخشید این دوست ما کلا به نمایش و تئاتر علاقه زیادی داره. یه مدتی هم عید نوروز سر چهارراه ها با لباس قرمز و صورت سیاه نمایش اجرا میکرد!
با تصور آریان با این دبدبه و کبکبه توی لباس حاجی فیروز خنده‌ام گرفت. از من بپرسی که میگم توی اون حالت هم جذابه!
آریان با عصبانیت بهش توپید: به جای مزه پرونی گاز بده زودتر برسیم دیر شد.
بابک با سرخوشی گفت: هرچی رییس جونم بگه. از توی آینه چشمکی به من زد و گفت: میبینی خانم موحد؟! نمیذاره من راجبش حرف بزنم چون نمیخواد ریا بشه.
سعی کردم جلوی خنده‌ام رو بگیرم تا آریان بیشتر عصبی نشده اما با جمله ی بعدیش رسما پوکیدم!
-ولی نمیدونه که من عاشق وقتیم که با اون صورت سیا سوختش، قسمت تحتانیش رو تکون میده و میگه ارباب خودم بز بز قندی، ارباب خودم چرا نمیخندی؟
آریان چشم غره ی فجیعی بهش رفت و صاف تر نشست: میبندی یا ببندم؟
بابک با لبخند سر تکان داد و سرعتش رو بیشتر کرد. شیشه ی ماشین رو دادم پایین و هوای آبان رو نفس کشیدم. پاییز به وسط هاش رسیده بود اما من هنوز یه پیاده روی درست و حسابی نرفته بودم. نگاهم به خیابون های پر جنب و جوش خیابون امام افتاد و لبخند روی لبم نشست.
پیاده روی توی پاییز اصفهان... مگه داریم از این صحنه قشنگ تر؟! اگه بارون هم بگیره دیگه چه بهتر. حاصل خیال پردازی هام لبخند عمیقی شد که روی صورتم جا خوش کرد. نگاهم از توی آینه به قیافه ی درهم آریان افتاد که داشت لبخندم رو رصد میکرد. حتما با خودش فکر کرده هنوز دارم به ورژن حاجی فیروزش فکر میکنم! با بدجنسی لبخندم رو تبدیل به خنده ی کوتاهی کردم که باعث درهم شدن اخم هاش شد.
تا تو باشی ساعتت رو به رخم نکشی رییس جان!
...
-پس حالا که فونداسیون کار ریخته شده و ستون های اصلی کار گذاشته شده میتونیم طرح اصلی رو پیاده کنیم و شکل واقعی برج رو نشون بدیم.
آریان روی صندلیش جابجا شد و لپ تاپش رو بست: مهندس کرمی درست میگن. فقط زودتر باید پی ریزی رو شروع کنیم تا سرعت بالاتر بره. میخوام تا قبل از بهار برج بالا رفته باشه. کارهای داخلیش رو میذاریم برای بعد بهار.
مهندس ستوده با اندکی تعجب گفت: اگه قراره تا قبل بهار اسکلت برج تموم بشه به دو یا سه شیفت کارگر نیاز داریم. میتونیم جورش کنیم؟
-البته. کارهای هماهنگی رو من و مهندس رادمنش انجام میدیم. در جریان حضور ایشون از ابتدای این پروژه که هستید در واقع ایشون دست راست بنده تو این پروژه هستن. امیدوارم تا انتهای کار همه چیز اصولی،دقیق و سر وقت انجام بشه.
نگاهی به ساعتش انداخت و ادامه داد: کسی صحبتی نداره؟
وقتی کسی چیزی نگفت با بلند شدنش ختم جلسه رو اعلام کرد. پوشه های روبروم رو مرتب کردم به سمتش رفتم تا کسب تکلیف کنم. کار من تموم شده بود و نمیدونستم کی باید برگردم.
-ابهتت عین برق سه فاز منو گرفت پسر! بهش بگو ولم کنه من قصد ادامه تحصیل دارم!
آریان با لبخند کجش ضربه ی آرومی به شونه ی بابک زد و رو به من که داشتم نگاهشون میکردم گفت: چیزی شده؟
-نه فقط میخواستم بدونم من باید چیکار کنم؟ کارم تموم شده دیگه؟
انگشتر نقره ایش رو به بازی گرفت و نگاه سر به زیرش حرکتش رو تعقیب کرد: کار شما که تموم شده...
کمی این پا اون پا کرد و بعد مکثی در نهایت سر بلند کرد: من تا دو روز دیگه اینجا کار دارم اگه ... اگه لازم نیست زود برگردی صبر کن برای پس فردا بلیط بگیرم.
وسوسه ی یک روز بیشتر موندن توی اصفهان بهم غلبه کرد. من جاهای زیادی برای رفتن و گشتن توی اصفهان داشتم. به پدرام قول داده بودم برم دیدنشون. دلم برای داییم تنگ شده بود و هنوز پیاده روی نکرده بودم.
-من میمونم مشکلی نیست.
لبخند کوتاهی زد و حرکت انگشترش متوقف شد: وقتی بلیط گرفتم میام ساعتشو بهت خبر میدم.
-منم که خرس وسطم! انگار نه انگار قرار بود منم با شماها برگردم تهران!
آریان خونسرد نگاهی به بابک شاکی انداخت. دستش رو به سمت پیشونی بابک برد و تار مویی که آویزان شده بود رو کند. بابک سریع عقب کشید و با اخم دستش رو روی سرش مالید: چته موهامو کندی!
آریان موی بابک رو توی جیبش گذاشت و گفت: غنیمت جمع میکنم آقا خرسه! ساعت بلیط رو برات پیامک میکنم.
بابک با حرص گفت: اولا خرس خودتی دوما چرا بین کارمندات فرق میذاری؟ ساعت پرواز رو به خانوم موحد میخوای بری بگی بعد به من پیامک میدی؟!
پوشه های توی دستم رو جابجا کردم و زودتر ازشون زدم بیرون. نمیدونم چرا حس معذب بودن داشتم! انتهای راهرو که رسیدم برگشتم و نگاهم به آریان افتاد که با اخم داشت چیزی به بابک میگفت. دستی به پیشونیم کشیدم و فکرم رو به سمت بالش نرمم سوق دادم. حامد حق داشت گاهی بهم میگفت تنبل سه انگشتی! من خواب رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم.
دوش آب سرد به شدت حالم رو سر جاش آورد. همونطوری که موهام رو با حوله خشک میکردم روبروی کنسول نشستم. نگاهم به آینه افتاد. موهام بیش از حد بلند شده بود. خرمن مشکی یادگار مامانم تا انتهای کمرم اومده بود و باید یه نظمی به آشفتگیش میدادم. با اینکه بالای موهام صاف بود اما پایینش فر درشت بود. خوبیش این بود که نرم بود. سرم به طرفین تکون دادم و چتری هام روی پیشونیم ریختن و نقطه ی دیدم رو کور کردن. توی اولین فرصت باید کوتاهشون کنم.
ساعت نزدیک های ده بود و چون عصر خیلی خوابیده بودم خوابم نمیومد. از پنجره به فضای سبز محوطه جلوی هتل نگاه کردم و شانه هام رو بالا انداختم. همین برای شروع کافیه.


نفس عمیقی کشیدم و با هیجان به سمت گل های باغچه رفتم. به گلبرگ های گل محمدی دست کشیدم و توی عطر معرکه ش غرق شدم. لبخند از روی لبم کنار نمیرفت. گل های داوودی نارنجی رنگش عجیب من رو یاد خونه باغ باباحاجی مینداخت.
تابستون های بچگی‌م تماما توی خونه باغ باباحاجی بودم. کلی همراه حامد و پدرام آتیش میسوزوندیم و هیچکسی هم جرئت نداشت چیزی بهمون بگه چون باباحاجی به قول خودش اگه ما رو درحال شیطنت نمیدید انگار چیزی گم کرده بود. مامان و خاله پروین بعد از ازدواجشون ساکن تهران شدن اما داییم اصفهان موند و دلتنگی باباحاجی برای دخترانش غیر قابل وصف بود.
آهی کشیدم و غنچه ی کوچک داوودی رو نوازش کردم. از وقتی بابا حاجی فوت کرد، خونه باغ دیگه رنگ غنچه های گل هاش رو به خودش ندید. انگار با رفتن باباحاجی سرزندگی هم از خونه باغ رفته بود. دو ماه آخر عمرش به اصفهان اومده بودم. هم برای رفع دلتنگی و هم برای خاک کردن گذشته. باباحاجی میتونست غم چشم هام رو که انکارش میکردم ببینه و قصه هایی برام بگه که من رو از حال و گذشته‌ام رها کنه. باباحاجی من رو بهتر از بابای خودم میشناخت و همین باعث شده بود تمام احساسات ریز و درشتم رو بهش بگم و اون هم با حوصله گوش میکرد و در کنارش شربت سکنجبین درست میکرد و به خوردم میداد و الحق که خوب از مادرجونم یاد گرفته بود.
یک ماه از وقتیکه به خونه باغ اومده بودم میگذشت که باباحاجی مریض شد. یادگاری هایی که از جنگ بر بدنش مونده بود کار خودشون رو کردن و بعد از مدتی ازمون گرفتنش. از بین تمام نوه هاش من بیشترین وابستگی رو بهش داشتم و همین باعث شده بود تا مدت ها داغدار غم فقدانش باشم. بعد از مرگ باباحاجی دیگه پام رو توی خونه باغ نذاشته بودم اما شنیده بودم دایی قصد فروشش رو نداره و به عنوان یادگاری نگهش داشته.
قطره اشکی که روی گونه‌م چکیده بود رو پاک کردم و به گلها لبخند زدم. باباحاجی میگفت گلها زنده‌ند. احساس دارن. اگه بالا سرشون گریه کنی پژمرده میشن و اگر بخندی غنچه میدن. لبخند زدم به داوودی هایی که امشب من رو یاد عزیزترین مرد زندگیم انداختن...
-اینجا چیکار میکنی؟
 
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
از ترس هینی کشیدم و به عقب برگشتم. با دیدن آریان با چشم های پف کرده اما لباس مرتب پوشیده تعجب کردم. مگه ساعت نزدیک دوازده نبود؟!
-شما اینجا چیکار میکنی؟
نفسش رو کلافه داد بیرون. دستی بین موهاش کشید و کنارم قرار گرفت. نگاه اون هم به باغچه ی زیبای روبرو افتاد: تلفنت رو جواب نمیدادی. توی اتاقتم نبودی. ازت بیخبر بودم خانوم مهندس.
نوازش این لحن نرم چیزی از زیبایی داوودی های نارنجی رنگ کم نداشت! بی خبر بودن یعنی همون نگران بودن دیگه؟!
-دلم کمی پیاده میروی میخواست. نمیدونستم باید خبر بدم.
دستی به کوچکترین گل داوودی کشید و زیر چشمی نگاهم کرد: دفعه دیگه خبر بده. مهم نیست دیروقته یا من خوابم. منو نباید بی خبر بذاری از خودت.
دستوری بودن کلامش راهی جز تکان دادن سر باقی نذاشت. من کی این همه حرف گوش کن شده بودم؟!
-گل داوودی دوس داری؟
لبخند غمگینی زدم و کف دستم رو نوازش وار روی داوودی ها کشیدم: من همه ی گلها رو دوس دارم اما گل داوودی منو یاد یکی از عزیز ترین آدمای زندگیم میندازه.
چشماش رو کمی باریک کرد. دیگه خبری از نرمی لحنش نبود انگار: یاد کی میندازه؟
-پدربزرگم. کمتر از دو سال پیش فوت کرد. هرجایی گل داوودی میبینم یاد پدربزرگم میفتم. توی خونشون پر بود از بوته های گل داوودی. حتی چند تا از بوته هاش رو خودم کاشته بودم.
نگاهش ردی از غم گرفت و نفس خسته ای کشید. صداش دوباره نرم شده بود: متاسفم. قطعا آدم بزرگواری بودن.
خم شد و ساقه ی خمیده یه گل جوان رو به بقیه تکیه داد: میدونی گل داوودی نماد چیه؟!
خنده م گرفت. اطلاعاتش در زمینه گلها و نمادشون تک بود! با شنیدن صدای خنده م مستقیم نگاهم کرد. انقدر حالت نگاهش عجیب بود که خنده م جمع شد و سرم رو به نشانه ندونستن بالا انداختم.
همونطوری که مستقیم نگاهم میکرد برگ کوچکی رو بین دو انگشتش لمس کرد: گل داوودی یعنی حقیقت دوستی! یعنی تو دوست فوق العاده ای هستی. احتمالا با پدر بزرگت خیلی صمیمی نبودی؟!
لبخند تمام صورتم رو در برگرفت: دقیقا اینطور بود. از پدرم بیشتر باهاش صمیمی بودم. پدربزرگم یه دوست فوق العاده برام بود که هیچکس تا حالا نتونسته جاش رو برام بگیره.
متفکر سرش رو رو به آسمون گرفت و انگشترش رو به بازی: چرا با پدرت راحت نیستی؟
توی این شب زیبای پاییزی توی نصفه جهان داشتم با مردی صحبت میکردم که یه زمانی فقط از دور تماشاش میکردم، یه زمانی از ابهت رییس بودنش حساب میبردم و حرف هام رو کوتاه میکردم اما الان نمیدونم چرا دلم حرف زدن میخواست! اون هم با آریان! آریانی که امشب عجیب شده بود! شاید تحت تاثیر گل های دوستی داوودی بودیم یا شاید هم من مدتی بود که دنبال کسی بودم که بی اغراض و نصیحت فقط بهم گوش کنه.
-من بابام رو از دور بهتر میشناسم. هیچوقت انقدری بهش نزدیک نبودم که صمیمیت پدرانش رو حس کنم یا اصلا نمیدونم همچین چیزی تو وجودش داره یا نه. نمیدونم تقصیر منه یا اون اما این فاصله ای که بینمون افتاده فکر نمیکنم قابل جبران باشه. هردفعه حس میکنم رابطمون داره بهتر بشه، گذشته روی حس های خوبم سایه میندازه. برای همین به این دوری و گاها دوستی قانعم.
آریان انگشترش رو توی انگشتش بالا پایین می کرد و من حس کردم با همین چند جمله سبک شده بودم.
-من دارم میرم ترکیه!
با بهت نگاهش کردم: چی؟
تک خنده جذابی زد و چرخید سمتم: میدونم بعد صحبت هایی که کردی این چیزی نبود که انتظار داشتی بشنوی اما راستش من پدرم رو وقتی بچه بودم از دست دادم برای همین از احساسات پدرانه و دخترانه اطلاعی ندارم خصوصا اینکه دخترم نیستم! من پدرت رو جوریکه تو میگی نمیشناسم و نمیخوام قضاوتی هم بکنم اما اینو خوب میدونم که هیچ پدری نمیخواد بچه ش ازش دور باشه و فاصله بگیره. اونم پدرها که به شدت دختری هستن و اونم پدری که دختری مثل تو داره...
لبم رو گزیدم و سرم رو زیر انداختم. خدای من پدرش فوت شده بود و من تمام این سالها نمیدونستم. من چقدر از این آدم دور بودم خدایا؟!
پلک محکمی زدم و حواسم رو جمع کردم. صحبت هاش درست بود اما این خانه از پای بست خراب بود! دو سالی بود که تخریب شده بود! نگاهی به نیمرخ خسته ش انداختم. این مرد زیادی مرموز بود یا زیادی تنها؟!
-من متاسفم...
-نمیخوای بپرسی چرا دارم میرم ترکیه؟
لــ*ب هام رو کج کردم و زیرچشمی نگاهش کردم. چرا نمیذاشت حرفم رو کامل بزنم خب؟! با همون قیافه گفتم: چرا داری میری ترکیه؟
با لبخند کجش سرش رو زیر انداخت و لــ*ب هاش رو تر کرد: مهندس برزین توی طراحی برج ثمن دچار مشکل شده و حالا پیمانکار برج بهم زنگ زده و خیلی عصبانیه. باید برم اونجا و از نزدیک مشکل رو رفع کنم. همه ی این مشکلات هم بخاطر مهندس کوچولوی حرف گوش نکنی هست که به حرف رییسش گوش نداد!
با چشمانی گرد نگاهش کردم: آخه برج ثمن که طراحیش آسون بود فکر نمیکردم مهندس برزین نتونه انجامش بده... در ضمن من حرف گوش نکن نیستم!
در مورد کوچولو گفتنش اعتراضی نکردم چون من با کفش های همیشه اسپرتم در مقابل آریان کوچیک بودم! حتی اگه کفشم پاشنه دار بود هم باز کوتاه تر بودم!
-وقتی گفتم برو ترکیه دو تا دلیل داشتم. اول اینکه نمیخواستم تو اون روزها که درگیر شرکت پرند بودیم تو شرکت باشی، دوما میدونستم برزین تنهایی بره ترکیه بجز کار حواسش به چیزای دیگه هم پرت میشه!
با شرمندگی سرم رو زیر انداختم. راست میگفت. خودم هم از وجود مهندس ضیایی راضی نبودم و هم اینکه از اخلاق برزین آگاه بودم. با پای راستم سنگ کوچکی رو به بازی گرفتم و با ناراحتی گفتم: شما راست میگی. معذرت میخوام که باعث شدم حالا با این حال خسته برین سفر وقتی هنوز کارای اینجا تموم نشده و...
قدمی به جلو برداشت و کنارم قرار گرفت. باد ملایمی که میومد موهای مشکیش رو رو به بالا میبرد. حرکت پام روی سنگ متوقف شد وقتی آریان کلاه سویشرتم رو روی سرم گذاشت و با جدیت نگاهم کرد: الان دیگه خسته نیستم. مراقب باش سرما نخوری، بادهای پاییزی سوز داره و توام که... موهات خیسه انگار.
توی همون فاصله قد نفس نگاهش کردم. اون هم نگاهم میکرد با چشمانی مشکی که سیاه تر از سیاهی شب بود. چقدر از زمان آخرین ستایش چشماش گذشته بود؟!
آریان نفسش رو محکم داد بیرون و فاصله گرفت. شرم زده لبه های کلاهم رو جلوتر کشیدم و به غلتاندن سنگ ادامه دادم و لحظه ای بعد نگاه سرکشم آهسته بالا کشیده شد و محو صورتش شد.
سرش رو زیر انداخته بود و نگاهم نمیکرد اما من بهش زل زده بودم. مریم کجایی که کلیه ام رو هدف قرار بدی؟ دوباره انگشترش رو به بازی گرفت و سنگین نفس کشید: پروازم یک ساعت دیگه‌ست باید برم فرودگاه. هرکاری داشتی بدون رودروایستی به بابک بگو. به بابک مثل چشمام اطمینان دارم. سعی میکنم زود برگردم و کارها رو تموم کنیم.
حرکت انگشترش لحظه ای متوقف شد و سرش رو بالا آورد و نگاه درخشانش رو به نگاهم گره زد: تا وقتی برگردم اینجا میمونی دیگه؟
جمله اش حسی رو بهم منتقل کرد که باعث شد تکاپوی خون رو توی صورتم حس کنم: آره یعنی بله. اینجا فامیل زیاد داریم میرم پیششون بهشون سر میزنم.
سری تکان داد و چند قدمی عقب رفت: پس تا وقتی برگردم...فعلا.
-فعلا.
چشماش هنوز هم چشمانم رو میکاوید. باد سردی که اومد باعث شد به خودم بیام و چشمام رو ازش بگیرم. چند قدم رفته رو برگشت و به سمتم اومد. سرش رو زیر انداخت و دستاش رو داخل پالتوش فرو برد. پاییز بود اما چرا هوا انقدر گرم بود؟!
-من...من میتونم اگه تو بخوای برات مثل یه گل داوودی باشم! فقط کافیه بخوای.
هوا، هوای تیر ماه بود... تقویم برود به جهنم!
...
 
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
فنجان چایی رو داخل نعلبکی گذاشتم و دوباره به خطوطی که شکسته ترش کرده بود نگاه کردم. زمان زیادی نگذشته بود اما رفتن باباحاجی انگار هممون رو پیر کرده بود.
-میوه بخور دایی جان! از وقتی اومدی فقط داری مارو نگاه میکنی.
لبخند گیجی زدم و دست هام رو توی هم گره زدم: فکر نمیکردم انقدر دلم براتون تنگ شده باشه. حالا که دیدمتون انگار یه حجم سنگینی از روی دلم برداشته شد و سبک شدم.
دایی پندار با محبت نگاهم کرد و زن دایی نازنینم هنوز هم مثل زمانیکه بی هوا زنگ در رو زدم و به خونشون اومدم، با چشمان نم دارش خیره ام بود: دورت بگردم رها جان! یک ساله ندیدمت. اگه بدونی چقدر دل ما برات تنگ شده بود از دل خودت صحبت نمیکردی. از وقتی باباحاجی خدا بیامرز رفت، توام چسبیدی به تهران و دیگه اصفهان نیومدی. اون دفعه ای هم که ما اومدیم تهران سفر بودی. اصلا انگار نه انگار که بچه بودی منم جای مادرت دوست داشتی. من که بهت گفته بودم تو دختر نداشته ی منی. حتی اگرم نمیخواستی عروس من...
-نازی! رها خسته ست. بذار استراحت کنه بعد دوتایی تنبیهش میکنیم که چرا این همه مدت یادش رفته بود یه دایی هم داره.
با شرمندگی نگاهم رو معطوف دایی کردم. حق داشتن. واقعا حق داشتن. دایی دوتا پسر داشت و زن دایی به شدت عاشق دختر بود. از بچگی م من رو مثل دختر خودشون دوست داشتن. حتی وقتی پیمان ازم خواستگاری کرد با اینکه زن دایی مادر پیمان بود اما باز طرف من رو میگرفت و ازم میخواست بجز خودم و آینده م به چیز دیگه ای فکر نکنم. من خیلی ناسپاس بودم...
- به خدا نقل این حرفا نیس. من شمارو واقعا دوست دارم. حتی دایی شما خودت میدونی که من بعد باباحاجی، با شما راحت تر از بابای خودم بودم ولی بعد اون اتفاقا باباحاجی پناه من بود. وقتی رفت من تهی شده بودم. باید خودم رو پیدا میکردم. تمام این یک سال از همه فاصله گرفته بودم. حتی خاله پروین رو هم چند باری بیشتر ندیدم. ولی حالا تونستم بهتر بشم. خودمم نمیدونم چطوری یهویی دارم به قبل برمیگردم اما با تمام وجود حس میکنم از حصار سردی که ساخته بودم فاصله گرفتم و دارم میشم همون رهای سابق... اگه به اصفهان میومدم نمیدونستم با مرور خاطره هایی که با باباحاجی داشتم چی به سرم میومد پس ترجیح دادم تا کاملا خوب نشدم از گذشته فاصله بگیرم. حالا هم برای هر مجازاتی آمادم!
زن دایی با دستمال اشک چشمش رو پاک کرد و با بغض گفت: ما چجوری میتونیم دختر خودمونو مجازات کنیم؟! ما فقط دلتنگت بودیم. از بی معرفتیت ناراحت بودیم.
دایی دستش رو نرم روی شونه زن دایی گذاشت و رو به من با محبت گفت: بهت حق میدم دخترم. بعضی وقتا تنهایی بهتر از حضور دیگران حال آدم رو بهتر میکنه ولی یادت باشه از این به بعد باید مثل قبل به دیدنمون بیای.
زن دایی وسط گریه خندید و چشمانش برق زد: پندار راست میگه. یادته راهنمایی که بودی به محض اینکه تابستون تموم شد بدون اینکه به پروانه چیزی بگی رفتی ترمینال و با اتوبوس اومدی اینجا؟ بعدم از ترس پروانه تا دو هفته اینجا موندی! بازم بیا پیش ما رها جان. خیر سرمون دو تا پسر گنده داریم ولی از صبح تا شب یا تو کارخونه هستن یا با رفیقاشون بیرونن.
با شیطنت گفتم: دایی و زن دایی عزیزم دخترتون برگشت، دیگه وقتشه اون غول تشن هارو از خونه شوت کنین بیرون!
هر دو خندیدند و من به خودم لعنت فرستادم که چطور این همه مدت ازشون غافل بودم.
-بلند شو دایی جان خسته ی راهی. برو تو اتاق مهمان یه ذره استراحت کن هرچند که تو خودت صاحبخونه ای.
با لبخند بلند شدم و تشکر کردم. ساک کوچکم رو برداشتم و به سمت طبقه بالا راه افتادم که زن دایی با لحنی امیدوارانه پرسید: رها جان تا کی میمونی؟
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به سمتشون برگشتم. توی همین چند ساعت کلی انرژی مثبت ازشون گرفته بودم عمرا اگه به این زودی برگردم: حالا حالاها هستم خدمتتون.
زن دایی با ذوق خندید و دایی با لبخند سر تکون داد. وارد اتاق شدم و چرخیدم تا در رو ببندم اما قبل بستن در صداشون رو شنیدم...
-به پیمان گفتی رها اومده؟!
...
با اشتیاق سومین کفگیر باقالی پلو رو توی بشقابم خالی کردم و بهش حمله کردم. زن دایی هیچوقت نمیذاشت کسی جز خودش آشپزی کنه از بس که دستپختش اساطیری بود و من عاشقش بودم. مقداری آب گوشت روی برنجم ریختم و با خنده گفتم: جای حامد خالی که دیس رو برداره و فرار کنه بره تک خوری!
دایی با صدای بلند خندید: این پسر هنوز این عادتاشو داره؟! بچه هم که بود هروقت نازی باقالی پلو درست میکرد میرفت سراغ قابلمه و گوشت هارو داغ داغ میخورد. برای همین بچه که بود اندازه ی دوتا هندوانه لپ داشت!
سالادم رو زیر و رو کردم و یه تکه کلم قرمز زدم به چنگالم: الانم همینطوریه اما زنش نمیذاره چاق بشه. یه گرم که وزنش زیاد میشه مریم میبندش به گیاهخواری و تردمیل! یه بار حامد میگفت مریم یه چیزبرگر رو گذاشته بود جلوی تردمیل سرعتشم زیاد کرده بود که حامد عین میگ میگ بدوه!
زن دایی دهانش رو پاک کرد و لبخند زد: خوب زنی گیرش اومده حامد. به از تو نباشه مریم جون خیلی خانومه.
لبخند کجی زدم و تایید کردم. اون دو تا دیوونه واقعا لنگه همن! مثل پت و مت!
آه طولانی زن دایی نگاهم رو به سمتش کشوند: خدا کنه دو تا دختر خوبم برای پیمان و پدرام من پیدا بشن...
-باز اسم اون حامد زن ذلیل اومد لنگ و پاچه ی مارو کشیدی وسط مادر من؟!
با ضرب چرخیدم و پشت سرم رو نگاه کردم. با دیدنشون لبخند روی لبم نشست و دلم از دلتنگی مالش رفت. هر دو روی پلکان منتهی به سالن ایستاده بودن. یکی لبخند بر لــ*ب و یکی... چقدر عوض شده بودن!
دایی:سلام پسرا به موقع اومدین بیاین که مادر زنتون دوستون داره.
نفس عمیقی کشیدم و قاشق رو داخل بشقاب رها کردم و ایستادم. پدرام جلو اومد و با لبخندی که چال لپش رو به رخ میکشید، زد روی شونه م: به به ول ولک خانــوم! خوش اومدین بانو صفا آوردین. از تهران تا اصفهان چجوری راهو گم کردی؟!
لبخند عمیقی زدم. این پسر همیشه بمب انرژی بود. خواستم جوابش رو بدم که صندلی کناری من رو کشید. آستین پیراهن مردانه سرمه ای رنگش رو بالا زد و با عجله گفت: بی زحمت اون باقالی پلو رو بده چشمام باز شه بعد میرم برات باب اسفنجی میپوشم!
با خنده دیس رو به سمت پدرام گرفتم. نه... این پسر اصلا عوض نشده بود!
صندلی روبروم عقب کشیده شد. با احتیاط دیس برنج رو که نصفیش رو پدرام خالی کرده بود، به سمت پیمان گرفتم. بعد مکثی ازم گرفت اما انقدر شل گرفت که نمیتونستم رهاش کنم. سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. پیمان با ریش کم حجمی که گذاشته بود و چشم های سبز رنگ یادگار باباحاجی دقیق نگاهم میکرد.
-پارسال دوست امسال آشنا دختر عمه...
لحن جدیش حتی پدرامی که دولپی داشت میخورد رو هم متوقف کرد. زن دایی با نگرانی به پیمان نگاه کرد من اما در حافظه م داشتم تفاوت لحن این جمله رو با لحن یک سال و خرده ای پیشش مقایسه میکردم.
***
(گذشته)
-باباحاجی برای بار هزارم دارم میگم بذر اینو بهم بده! زبونم مو درآورد نگا نگا!
با لــ*ب های آویزون به پدربزرگ همیشه مهربون اما بدجنس حال حاضرم نگاه کردم! با لبخند سری بالا انداخت و دوباره مشغول هرس کردن درخت خرمالو شد. نگاه حسرت بارم روی گل های اقاقیای بنفش رنگی که روی طاقی بزرگ وسط خونه باغ بود، دوخته شد. اقاقیاهای زیبایی که وقتی آفتاب بهشون میتابید مثل لعل درخشان میشدن.
سرکشانه پام رو به زمین کوبیدم و ادای گریه درآوردم: خیلی بدی باباحاجی! من این گل های اقاقیا رو خیلی دوس دارم چرا بذرشو نمیدی بهم که داشته باشمش هان؟ چندین و چند ساله دارم میگم اقاقیا میخوام اما هیچکس بهم نمیده. مامان نمیذاره توی خونه اقاقیا بکارم میگه جا نداریم میخوای رو سرم بکاری؟ بابا هم که گلدون بزرگ نمیگیره براش، شما هم که بذرشو نمیدی خودم دست به کار بشم. من به چه زبون بی زبونی بگم اقاقیا میخوام؟ هوم؟
باباحاجی با طمانینه از جاش بلند شد و دستی به عباش کشید و خاکش رو تکوند: به موقعش بهت میدم عجله نکن باباجان. اگه الان بهت بدم نمیتونی به ثمر برسونیشون.
غرولند کنان گفتم: شما بده من قول میدم هروقت وقتش شد بکارم.
دستی به موهای یک دست سپیدش کشید و لبخند زد: تا حالا دیدی من از تصمیمم برگردم دختر؟
با صدای زنگ در، نق زدم و پا کوبان به سمت در رفتم و باباحاجی غرق خنده شد. با همون قیافه آویزون در رو باز کردم و بله ی تندی گفتم.
-پارسال دوست امسال آشنا دختر عمه...
نگاهم به پیمان افتاد که با لبخندی جدی نگاهم میکرد. خودم رو جمع و جور کردم: سلام پیمان خوبی؟ بیا تو.
همونجوریکه داخل میشد و به سمت وسط خونه باغ میرفت گفت: از احوال پرسی های شما! دو هفته شده که اومدی اصفهان اما یه سر به ماها نزدی. مامان سراغتو میگیره.
خجولانه گفتم: انقدر با باباحاجی مشغول بودم که وقت نکردم ببخشید. انشالله تا چند روز دیگه میام پیش دایی.
یهویی ایستاد منم برای اینکه بهش نخورم خودم رو به درخت انجیر کوبیدم!
-رو به راه شدی رها؟
فهمیدن منظورش کار سختی نبود. بی تفاوت از کنارش گذاشتم و گفتم: این مسئله چیزی نیست که به این آسونی فراموش بشه. اومدم اینجا که اگه بقیه بذارن بهتر بشم!
حرفم طعنه که نداشت، داشت؟! یهو ازم جلو کشید و سد راهم شد و با جدیت نگاهم کرد: من صبر میکنم رها ولی تو خوب میدونی من خیلی آدم صبوری نیستم! هرچی بینتون گذشته رو فراموش کن تا باهم بتونیم آینده رو بسازیم. نمیخوام بحث گذشته رو پیش بکشم اما اون موقعی که خبر نامزدی ناگهانیت رو شنیدم انقدر عصبی شدم که اگه باباحاجی کنارم نبود معلوم نبود چیکار میکردم اما حالا که همه چیز تموم شده باز دارم غرورم رو کنار میذارم تا باهم باشیم.
با بهت نگاهش کردم: چی داری میگی پیمان؟ تو پسر دایی منی و این قرار نیست در آینده عوض بشه. اون قضیه ای که داری راجبش میگی برای پارسال بود که تموم شد و رفت. قرار نیست حالا که این اتفاقا افتاده نظر منم عوض بشه. پس لطفا بیخیالش شو و نذار باعث اختلاف خانوادگی بشه.
پیمان خواست حرفی بزنه که باباحاجی صدامون کرد. بدون توجه بهش راه افتادم اما صداش رو از پشت سرم شنیدم.
-منو زیاد منتظر نذار!
***
(حال)
-خوبی پسر دایی؟
بدون اینکه جوابی بده دیس رو ازم گرفت و با ضرب روی میز گذاشت. بلند شد و رو به دایی گفت: من خیلی خستم میرم بخوابم.
و بعد بدون اینکه بذاره کسی حرفی بزنه رفت.
پدرام: این هاپو خان رو ول کنین، دست و پنجت درد نکنه نازی بانو مثل همیشه معرکس!
حتی پدرام هم نتونست جو سنگینی که پیمان حاکم کرد رو عوض کنه. غذا رسما کوفتم شد. بابا به من چه آخه؟! من که همون وقتی که حرف خواستگاری شد توی نطفه خفه ش کردم چرا باز باید تاوان بدم؟!
کمی عصبی و خجولانه چنگالم رو فرو کردم توی سالاد و بی هدف هم زدم. چی فکر میکردیم چی شد.
 
آخرین ویرایش:
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
...
به طرز کاملا ناخودآگاهانه ای نگاهم به گوشیم کشیده میشد!
سه روز بود که رفته بود اما تماسی نگرفته بود و من عجیب از دستش ناراحت بودم. اگه قرار بود نقش گل داوودی رو برام داشته باشه حداقل باید مثل یه دوست بهم زنگ میزد و حالم رو میپرسید. چشم غره‌ای به گوشیم رفتم و امیدوار بودم حسش کنه! مامانم که قربونش برم بعد از اینکه فهمید دارم میرم خونه دایی دیگه بهم زنگ نزد! انگار خیالش راحت شد و رفت پیش شوهر جونش! مریم و حامدم که فقط پیام میدن و میگن سوغاتی یادت نره! یعنی من دیوونه ی این حجم از مهر خانوادگیم!
گوشیم لرزید و زنگ خورد. با هیجان به سمتش رفتم اما زود توی ذوقم خورد.
ناشناس بود. با بی حوصلگی جواب دادم اما کسی حرف نزد. چند بار الو گفتم اما باز جوابی نیومد. با حرص گوشی رو قطع کردم و بلند شدم.
-پس میدونی انتظار کشیدن چقدر اعصاب خرد کنه نه؟!
لبام رو محکم بهم فشردم. سر برگردوندم و روی دوتا پله بالاتر دیدمش. صبح زود از خواب بلند شده بودم و چون دیگه خوابم نبرد و اعصابم خرد شده بود، اومدم توی پلکان منتهی به حیاط نشستم. حالا هم که این آقای سحرخیز اومده و برای من فلسفه میبافه!
-صبح شمام بخیر! راضی به این همه مهمون نوازی نیستم بخدا! بیشتر از این شرمندم نکن!
نگاهم رو ازش گرفتم و دوباره سرجام نشستم. بعد از چند لحظه اومد و با فاصله کنارم نشست. سکوت کرده بود و من از فکر اولیه ای که راجب تغییرش داشتم، پشیمون شدم. پیمان با اون اخلاق خشک و نگاه سبز جدیش یه ذره هم عوض نشده بود.
-چه خوش اخلاق!
تیز نگاهش کردم: صدقه سری سه روز همنشینی با جنابعالیه.
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت: رفتار اون شبم درست نبود اما تو نباید از من توقع رفتار درستی داشته باشی.
-چرا اونوقت؟ دشمنمی؟
همونطور که نگاهش به روبرو بود اخم کمرنگی کرد: وقتی کسی برای حرف آدم ارزش قائل نیست توقع داری بذارمش رو سرم حلوا حلواش کنم؟!
-من باورم نمیشه که تو هنوز کینه ی گذشته رو از من داشته باشی.
-کینه نیست! یه ناراحتی عمیقه... بعد از چهلم باباحاجی تو رفتی و دیگم پشت سرتو نگاه نکردی. انگار نه انگار که بهت گفته بودم به خاطرت صبر میکنم.
-منم بهت گفته بودم اون قضیه تموم شده رفته ولی تو باز میخواستی حرف خودتو به کرسی بشونی.
-با خودم قرار گذاشته بودم آخرین تلاشمو برای دلم بکنم بعد تمومش کنم اما تو اهمیتی برام قائل نشدی و این دلیل خوبی برای توجیح رفتارمه!
گارد گرفتم و خشن نگاهش کردم: اتفاقا اصلا توجیح خوبی نیست. تو میتونستی بهم زنگ بزنی یا اصلا به عمه پروانت زنگ میزدی که تموم بشه بره پی کارش اما تو انقدر مغرور بودی که حاضر نبودی باز جواب منفی بشنوی حالام داری تمام تقصیر هارو میندازی گردن من!
با عصبانیت بلند شدم برم که با حرفش سر جام میخکوب شدم.
-مامانم رو راضی کن بره برام خواستگاری!
با چشمای گرد برگشتم و نگاهش کردم: هان؟
-مامانم فکر میکنه من هنوز درگیر گذشتم در حالیکه بعد یک ماه که ازت خبری نشد احساسم رو چال کردم و تمام! حالا که به مامان میگم بره برام خواستگاری فکر میکنه دارم با خودم لج میکنم. راضیش کن اون قضیه خیلی وقته تموم شده و بره برام خواستگاری.
بلند شد و خاک شلوارش رو تکاند: اگه تو بگی قبول میکنه چون عین دخترش قبولت داره. رها تو میتونی در حقم خواهری کنی؟
لبخندم داشت پررنگ و پررنگ تر میشد: کی هست حالا این دختر خوش شانس ما؟
سرش رو انداخت پایین! پیمان و خجالت؟! به حق چیزای ندیده!
-دختر همکار باباست. مامانم میشناستش اما خب به خاطر ...
پریدم وسط حرفش و با هیجان روبروش ایستادم: بسپرش به من! همچین مخ زن دایی رو به کار میگیرم که سر یه ماه بساط عروسیتون علم بشه جون داداش!
لبخند جدی ای زد و گفت: ممنون. گفتن دوبارش برام سخت بود.
پشت چشمی نازک کردم و کج خند زدم: جون به جونت کنن مغروری دیگه!
تک خنده ای زد و سری تکان داد و رفت. با خوشحالی دستام رو بهم کوبیدم. یکی از دلایلی که سختم بود بیام خونه دایی، رویارویی با پیمان بود که به همین راحتی حل شد رفت! خداروشکر که این بچه هم سر عقل اومد!
تازه دانشگاه قبول شده بودم که پیمان اومد خواستگاریم؛ هرچند اون شبی که دایی اینا اومدن خونمون شبیه هرچیزی بودن بجز خواستگار! پیمان مثل برادرم بود و دل من هم دست خودم نبود. جواب منفیم هرچند ناراحتشون کرد اما تغییری روی روابطمون نذاشت و همین جای شکرش باقی بود.
دلم برای یه عروسی لک زده بود. از حامد و مریم که آبی گرم نمیشد! البته بیشترش تقصیر خاله پروین بود که بیخیال سواری گرفتن از الاغ ابلیس نمیشد...
گوشیم دوباره لرزید. با بی میلی نگاهی بهش انداختم. بازم ناشناس بود. پوفـی کشیدم و ایندفعه با عصبانیت جواب دادم.
-رها خانم شمایین؟
با تعجب به صدای تقریبا آشنای پشت خط گوش دادم. با تردید پرسیدم: شما؟
-بابکم خانم موحد. رادمنش. دوست آریان. مهندس شرکتم. تو پروژه یاسم هستم. همونکه تو فرودگاه منتظرتون بودم. تو دانشگاه هم ...
-بله بله آقا بابک شناختمون. امری دارین؟ مشکلی پیش اومده؟
-نه خانم مهندس. فقط آریان بهم سپرده بهتون زنگ بزنم ببینم کاری باری چیزی ندارین به من بگین؟
از عصبانیت دستم رو مشت کردم. واقعا خودش نمیتونست زنگ بزنه مثل آدم ازم بپرسه که من رو به دوستش حواله کرد؟
با حرص جواب دادم: خیر بابک خان. مرسی ازتون. من باید برم خدانگهدار.
بدون هیچ مکثی تماس رو قطع کردم. گوشی رو به پیشونیم کوبیدم و چشمام رو بستم تا آروم شم. نمردیم و گل داوودی بودن جناب رییس رو هم دیدیم...
...
چنان با چشمان گرد نگاهم میکرد که انگار یه آدم فضایی باهاش حرف زده! آب دهنش رو فرو داد و با تردید گفت: یعنی تو مطمئنی رها؟! آخه من فکر میکردم...
سرم رو محکم بین دستانم گرفتم و برای بار هزار و شونصدم با ناله گفتم: زن دایی به جون مامانم مطمئنم. پاشید برید برای این پسر عذبتون زن بگیرین بلکه بخت این دیوونه هم باز بشه!
پدرام که با شلوارک باب اسفنجی اساطیریش نشسته بود جلوی تلویزیون باب اسفنجی میدید و پاپ کورن میخورد، برگشت سمت ما و با چشمان گرد گفت: ای بابا چرا هرچی میشه تهش به من گیر میدین؟ من که یه گوشه نشستم باب اسفنجیمو میبینم!
چشم غره ای بهش رفتم و بلند شدم رو به زن دایی مبهوتم شمرده گفتم: زندایی جونم بحث منو پیمان همون چند سال پیش تموم شده بود. شما بیخودی کشش ندین که خدایی نکرده باعث ناراحتی بشه. خود پیمان بهم گفت یکی رو دوست داره و حالا من به عنوان خواهرش اومدم پیش شما که زنگ بزنیم بریم براش خواستگاری.
تردید هنوز توی چشماش بود اما بلاخره گفت: باشه. حالا که تو داری میگی باشه. امروز زنگ میزنم خونه خانم سماواتی که قرار بذارم باهاش برای خواستگاری. من که از خدامه این دوتا سر و سامون بگیرن. فقط... هیچی ولش کن. خدا هممون رو عاقبت بخیر کنه مادر.
بعد دو روز تخلیه اعصاب بهترین خبری بود که میشد بهم بدن. با ذوق گونه ی زن دایی رو بوسیدم و گفتم: از همین الان مبارکه. من برم به مامانم خبر بدم.
-نه بذار خودم بهش زنگ بزنم.
و بعد سریع پرید سمت تلفن و شماره گرفت. شونه م رو بالا انداختم و رفتم پیش پدرام نشستم. این بچه کی میخواست بزرگ بشه آخه؟! باب اسفنجی تموم شده بود حالا داشت تام وجری میدید.
 
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
-میگم پدرام؟
جوابی نداد. با کوسن مبل زدم به بازوش. بدون اینکه چشماش رو از تلویزیون بگیره بازوش رو مالوند. حرصم گرفت. خم شدم و بشگون ریزی از پس گردنش گرفتم. فریاد بلندی کشید و گردنش رو گرفت. تازه چشمش بهم خورد: چیکار میکنی تو؟
با خونسردی به مبل تکیه دادم: پشه بود!
نفسش رو داد بیرون و دوباره مشغول شد. با بیحوصلگی نگاهش کردم. ابن چه وضعشه آخه؟!
-پدرام!
باز جواب نداد! کنترل رو برداشتم و خاموشش کردم. بلاخره صداش دراومد: عه چیکار میکنی؟ بده به من داشتم میدیدما!
-پدرام من حوصلم سر رفته! تو خجالت نمیکشی؟ دایی که بنده خدا باید بره کارخونه، پیمانم که کارخونس، مامانتم که با مامان من دارن کله پاچه بار میذارن، اونوقت تنها عضو بیکار خانواده نشسته کارتون میبینه! پاشو منو ببر بگردون خب!
پدرام با حالتی مسخره زد زیر خنده و دستش رو کرد توی موهام و به همش ریخت: آخـی بچمون حوصلش سر رفته! پاشو عمو جون، پاشو برو لباستو بپوش ببرمت برات بستنی بخرم! درحالیکه شلوارکشو بالا میکشید گفت: ایکی ثانیه برگشتم.
با حرص بلند شدم برم لباس بپوشم. ببین کی به کی میگه بچه؟! خدایا ما رو با کیا فامیل کردی آخه قربونت برم؟!
...
پام رو روی تخته سنگ لغزنده ای گذاشتم و از روش پریدم. بوته گلهای وحشی زرد رنگ اطراف سنگ ها جلوه گری میکردند و با طنازی میرقصیدند با وزش ملایم باد پاییزی. نگاهم رو به خورشید در حال غروب کشیدم و از زیباییش مبهوت موندم. هیچوقت دیدن این صحنه تکراری نمیشه و جادوی زیباییش رو از دست نمیده...
دستام رو باز کردم و با تمام وجود نفس عمیق کشیدم. اینجا عالی بود... عالی! با وجود ترافیک و ساعت ها مشقت و تحمل پدرام، دیدن غروب آفتاب از بالای کوه صفه قطعا یکی از جذاب ترین پدیده های خدا بود... هوا سرد تر شده بود اما هیچ چیز نمیتونست مانع این حس ناب بشه! بادی که میوزید چتری هام رو به بازی گرفته بود و من بطرز غیر قابل وصفی غرق لذت بودم.
-پدرام نامرد چرا تا حالا منو اینجا نیاورده بودی؟ خیلی تک خوری!
جوابم رو نداد و این از پدرام بعید بود. با لبخند برگشتم سمتش اما با چیزی که دیدم لبخندم خشکید و تمام حس های خوبم یک جا پرید. حتی توی خواب هم تصور این لحظه محال بود...
چشمان پدرام از اشک برق میزد! پدرامی که اینقدر بیخیال بود که تصور گریه براش محال بود! به سمتش رفتم و بازوش رو آرام گرفتم: پدرام خوبی؟ چی شدی یهو؟
لبخند دردناکی زد و دستش رو روی دستم گذاشت. از تکون خوردن سیبک گلوش فهمیدن بغض های خفته ش سخت نبود. سری تکون داد و به آسمان خیره شد. خاکی های نم خورده ی چشماش دلم رو خالی کرد.
-پدرام اگه حرف نزنی از همینجا پرتت میکنم پایین ها!
چشماش رو بست و دست لرزونش رو به پیشونیش کشید: خیلی سال بود اینجا نیومده بودم. خیلی سال رها!
جا خوردم از این صدای تا این حد دورگه! پدرام چش بود؟ من چقدر از این خانواده مگه دور بودم؟! پدرام با مرگ باباحاجی که خیلی دوستش داشت، فقط خطِ عمیقِ اخم وسط دوتا ابروهاش نقش بست اما گریه نکرد. گریه ی پیمان خشک و سرد رو دیده بودم اما پدرام...
-آخرین بار که اومدم اینجا عهد کردم دیگه پامو اینجا نذارم اما امروز ناخودآگاه روندم و رسیدم اینجا! اینقدر وسط راه ور ور کردی اصلا نفهمیدم به جای اینکه ببرمت باغ وحش اونجا ولت کنم، اومدم کوه صفه!
بغضم گرفته بود: هرچقدر هم سعی کنی مسخره بازی دربیاری نمیتونی منو بپیچونی پدرام! اینجا مگه چی شده که نمیخواستی بیای؟ این بغض لعنتیت واسه چیه؟ من جای خواهرتم پدرام. از بچگی خواهرت بودم و خودتم اینو چندین بار بهم گفته بودی. حق نداری چیزی که اشکتو درآورده رو از خواهرت پنهان کنی.
چشمای سرخش عجیب توی ذوق میزد. سیبک گلوش مدام تکون میخورد. معلوم بود داره تمام سعیش رو میکنه تا اشک نریزه. این نا آرومی ها به پدرام نمیومد، به خدا که نمیومد و دیدن این صحنه عجیب دردناک بود.
-پدرام حرف بزن لطفا! تورو خدا باهام حرف بزن.
لبخند دردناکی زد. این لبخند با اندوه چشمای خیسش تضاد ناجوری داشت.
-میگم بهت رها ولی الان وقتش نیست. خیلی وقت بود بهش فکر نکرده بودم اما بازم توی حافظم جرقه زد. باید با خودم کنار بیام. چند وقت یه بار اینجوری میشم چیز خاصی نیس...
با عصبانیت بهش توپیدم: چیز خاصی نیست و اینطوری داری بغضاتو فرو میدی؟ اصلا تو و اشک؟! منو چی فرض کردی اونوقت؟
چند لحظه هیچ صدایی ازش بلند نشد اما یهو با کف دستش زد روی پیشونیش و با صدایی بلند گفت: آخ خوب شد گفتی... یاد شرک افتادم که امشب قراره بذاره! زود باش بریم تا شروع نشده.
با تعجب نگاهش کردم که از جاش بلند شد و انگار نه انگار که چیزی شده چتری هام رو بهم ریخت و با لبخند چال گونه ش رو به رخ کشید. رد سرخ چشماش در حال محو شدن بود و انگار که چند لحظه ای جن تسخیرش کرده بود!
با حیرت پرسیدم: چه ربطی به حرفم داشت؟
لبخندی زد و با شیطنت نگاهم کرد: آخه گفتی چی فرضت کردم منم با این چشمای طوسی خرکیت یاد دوست طوسی شرک افتادم!
با سرعت از کوه پایین دوید و صدای خنده ش توی فضا اکو شد. عصبی خندیدم و با نگاهم تعقیبش کردم. من رو با خر شرک یکی کرد الان؟! از تخته سنگ پایین پریدم و همونطوری که دنبالش میدویدم صدام توی کوه پیچید: پدرتو درمیارم پدرام...
...
خودم رو روی تخت رها کردم و سرم رو توی بالش فرو. از دست این پدرام میگرنم زد بالا! انقدر امروز حرصم داد چشمام از زور سردرد شده بود کاسه ی خون! هرچند که آخرش با نگاه شرمنده ش ازم معذرت خواست و منم ازش خواستم برای بخشیدنش دلیل ناراحتی بالای کوه رو بهم بگه و اونم با ناراحتی قبول کرد هرچند که معلوم بود دلش میخواست خفم کنه! این سردرد میارزید به فهمیدن علت ناراحتی پسر دایی عزیز بیخیالم...
صدای در اومد و پیمان با یه سینی وارد شد. خواستم از جام بلند شم که اشاره کرد بخوابم. کاسه ی سوپ رو جلوم گذاشت. برداشتم و مزه کردم. به پای سوپ مرغ زهرا خانم نمیرسید اما خوشمزه بود.
-خوبی؟
-آره خوبم. چند وقت یه بار اینطوری میشم. چیز مهمی نیست.
اخم کرد: آره یادمه دقیقا از کی اینطوری شدی!
نگاهش رو به زخم شقیقه م کشوند و من سرم رو مجبوری به طرف دیگه ای گرفتم. دلم نمیخواست در این مورد با هیچکس حرف بزنم مخصوصا پیمان!
-مگه سرماخوردی که مامان سوپ پخته برات؟
-نه سرم که درد میگیره سوپ میخورم چون نیازی به جویدن نداره که به سرم فشار بیاد.
آهانی گفت و دستش رو داخل جیبش فرو کرد و موبایل من رو داد دستم: با خودت نبرده بودی گوشیت رو. پایین جا گذاشته بودی انگار کلی هم زنگ خورده.
ازش تشکر کردم و خواستم قفلش رو باز کنم که گفت: مرسی بابت حرف زدنت با مامان. قرار شد پس فردا بریم خونشون خواستگاری.
لبخندی زدم و تبریک گفتم او هم با لبخند سرش رو تکان داد و با گفتن استراحت کن، رفت بیرون.
لیست تماس هام رو نگاه کردم و مخم سوت کشید. هفده تا از بابک بود، پنج تا از مامان، سه تا از حامد و دو تا هم ناشناس! به مامان و حامد مختصر پیامکی زدم و بدون اینکه جواب بابک رو بدم گوشیم رو خاموش کردم که امواجش اذیتم نکنه. با بیخیالی سوپم رو برداشتم و خوردم. حتما جناب رییس ازش خواسته زنگ بزنه آمار من رو بگیره. تو برو با همون مهندس برزین تو ترکیه خوش بگذرون...والا!
با تمام شدن سوپم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. دستم ناخودآگاه روی قلبم نشست و آهی از سینه م رها شد. این روزا عجیب شده بودم و اصلا این عجیب بودن رو دوست نداشتم! حواسی که پرت گوشیم میشد، خاطراتی که از گذشته سر باز میکرد، دیدن گلهایی که ناخودآگاهم رو فعال میکرد و قلبی که ریتم آشنایی داشت، آشنا و... دوست داشتنی!
پُر واضح بود که داشتم برای خودم دردسر جور میکردم! از اون نوع دردسر هایی که جز صدمه زدن به خودم هیچی عایدم نمیکرد.دقیقا مثل گذشته!
از روزی که توی کافی شاپ با آریان صحبت کردم و فهمیدم هیچ احساسی بهم نداشته، احساسم رو چال کردم. دو سالی میشه که چال کردمش اما این روزا عجیب به فکر نبش قبر افتادم و این یعنی دردسر!
آریان برای من تموم شده بود و اجازه نمیدادم دوباره اون احساس قدیمی برگرده! اجازه نمیدادم دوباره جلوی خودم شرمنده بشم. هر اتفاقی که افتاده و هر اتفاقی که بیفته من از عبرت هایی که توی گذشته گرفتم، غافل نمیشم. اون فقط رییسم باقی میمونه و تمام... نباید بذارم جز عقلم چیزی برام تصمیم بگیره. انقدری بزرگ شدم که نذارم مثل قبل نگاهم بهش عوض بشه. تمام این هشت ماهی که توی شرکت کار میکردم، آریان، آریان بود! نه چیزی کمتر و قطعا نه چیزی بیشتر...
از همون شبی که آریان نجاتم داد و برای آرامشم فاصلمون رو به هیچ رسوند، کنترل احساسم کمی از دستم خارج شد. باید درستش کنم تا گذشته دیگه تکرار نشه.
نفس کلافم رو دادم بیرون و به پهلو چرخیدم و دستم رو زیر سرم گذاشتم. از داخل آینه قدی نگاهم به زخم شقیقه م افتاد. دستم نوازش وار روش کشیده شد. خیلی وقت بود جاش تیر نمیکشید اما خاطره ای که ازش داشتم به تمام وجودم تیر میکشید.
***
 
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
(گذشته)
با کفش های پاشنه بلند مشکیم روی زمین ضرب گرفتم و ضربان قلبم پالس به پالس بیشتر میشد وقتی نگاهم ثانیه به ثانیه حرکت عقربه های توقف ناپذیر ساعت رو تعقیب میکرد.
آخرین روز شهریور بود و قرار بود فرهاد زود بیاد دنبالم که بریم برای مراسم عقد حامد و مریم. خودم رو روی صندلیم انداختم و با حرص چرخیدم. عصبانی شدن توی مرامم نبود اما واقعا رو به انفجار بودم. نزدیک دو ساعت بود دیر کرده بود و موبایلشم جواب نمیداد و بوق آزاد تنها چیزی بود که از تاخیر دوساعتش عایدم شده بود. دوباره شمارش رو گرفتم اما دیگه از دسترسم خارج شده بود. گوشی رو روی تخت پرت کردم و دستانم رو محکم بهم گره زدم چون اگه گره نمیزدم میرفت لای موهای شینیون شدم و کاملا بهم میریختشون.
از توی آینه به دختر زیبایی که چشم های خاکستریش با سایه ی نقره ای زیباتر شده بود نگاه کردم. لباس نقره آبیم که موهای مشکی بلندم روش سایه انداخته بود، از بس نشسته بودم داشت چروک میشد. مامان و بابا زودتر رفته بودن و من دو ساعتی بود تنها توی خونه نشسته بودم و انتظار میکشیدم.
نهمین ضرب ساعت پاندول دار طبقه پایین، بهم دهـ*ان کجی کرد بابت مراسمی که دو ساعت بود شروع شده بود و من هنوز روی صندلی چرخانم میچرخیدم. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم و مانتو و شالم رو پوشیدم. برای بار آخر به فرهاد زنگ زدم و وقتی جوابی نشنیدم به آژانس زنگ زدم تا زودتر برم. تا همین الان هم مامان و مریم و خاله پروین کلی زنگ زده بودن.
آدرس رو به راننده دادم و به صندلی تکیه زدم و چشمام رو بستم. کجا بود که حتی نمیتونست جواب تلفنش رو بده؟! دیروز که دیده بودمش انقدر برای مراسم بهش تاکید کرده بودم که محال بود یادش بره، پس کجا مونده که نیومده؟ نکنه براش اتفاقی افتاده باشه؟! با آشفتگی شماره ی خونشون رو گرفتم و مامانش جواب داد که دو ساعت پیش آماده اومده دنبال من! لبم پایینم رو گزیدم و مزه رژ توت فرنگی عین زهر توی دهانم پخش شد.
انگشتم بی اراده روی شیشه ی ماشین کشیده شد. نمیذاشتم چشمانم خیس بشن، نمیذاشتم توی اولین مراسمی که قرار بود با نامزدم شرکت کنم چشمانم عمق ناراحتیم رو لو بدن. نامزدی که خبری ازش نیست...
چشمانم شب ترین است، دلم دریا ترین، رویایم ستاره ترین و عشقم کوه ترین... کجاست آن فرهاد ترین؟!
نفس عمیقی کشیدم و در تالار رو باز کردم. بدون جلب توجه به اتاق رختکن رفتم و مانتوم رو درآوردم. توی آینه آرایشم رو چک کردم و با لبخندی مصنوعی به سالن مجاور رفتم. اولین نفری که دیدم مامان بود که با لبخندی متعجبانه من و اطرافم رو نگاه میکرد. ببخشید مامان جان که داماد عزیزت امشب دخترت رو قال گذاشت! بهش رسیدم و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم: کار فرهاد طول کشید مامان نتونست بیاد کلی معذرت خواست ولی خب نتونست خودشو برسونه.
از نگاهش معلوم بود باور نکرده اما سری تکون داد و با لبخند دست سردم رو گرفت و به سمت مریم وحامد هدایتم کرد. مریم عین فرشته ها شده بود توی این لباس نباتی رنگ، فقط دو تا بال کم داشت. حامد هم که از تمام وجناتش خوشحالی میبارید. نگاهم رو چرخوندم و خاله رو پیدا کردم. یه گوشه نشسته بود و با فامیل شوهرش درحال حرف زدن بود انگار نه انگار نامزدی پسرشه! سری تکون دادم و با لبخندی که ایندفعه کاملا واقعی بود به طرف مریم رفتم. نگاهش که بهم افتاد دست حامد رو ول کرد و بدون هیچ حرفی توی آغـ*وش هم فرو رفتیم. نامزدی خواهرم بود و من امشب یکم، فقط یکم پایین تر از ابرها بودم.
-وروجک تو چقدر خوشگل شدی. منو از سکه انداختی که...
بعنوان تلافی مشتی حوالی کلیه اش کردم و چشمک زدم: دیگ به دیگ میگه روت سیاه! خاله پروین بیچارم رو که ناک اوت کردی!
سعی کرد نخنده اما معلوم بود داره از خنده میترکه: توام دیدیش؟ از اول مجلس پیش عمه حامد نشسته و کله پاچه من بیچاره رو بار میذارن. راستی تو چقدر دیر اومدی بلا؟ حتما فرهاد خان وقتی تورو اینجوری دید اختیار از کف داد و...
-نیومده!
با تعجب اول من رو بعد تمام سالن رو نگاه کرد: چی؟ چرا؟
-شما به جای اینکه امشب نقش آژان محل رو بازی کنی بیا پیش شوهر جونت که امشب نقشت چیز دیگه ای عروسک!
مریم با خنده مشتی حواله ی حامد کرد و منم با لبخند حامد رو بـ*غـل کردم و تبریک گفتم.
حامد:خوشگل خانم به اون نامزد یالغوزت فکر نکن. به اون کیک سه طبقه ای فکر کن که قرار از دست حامد خان بخوری.
-با این نگاهای تیز شده سمت کیک گمون نکنم چیزی به ما بماسه ها.
حامد با ترس به سمت کیک نگاه کرد و رو به مریم گفت: خانمم برو پیش کیک واستا کسی نگاه چپ بهش نکنه. فکر کن ناموسته نذار کسی نزدیکش بشه.
مریم که با خنده رفت حامد اومد سمتم و با نگاه مهربونش بهم لبخند زد: امشب هم عروسی داداشته هم عروسی خواهرت. هیچکس حق نداره اذیتت کنه حتی نبودن کسی! به موقعش پدر اون نامردو باهم درمیاریم. حالا به بنده یه افتخار بده بریم اون وسط تخلیه انرژی کنیم.
دستم رو بند دستش کردم و رفتم تخلیه انرژی ای که اصلا وجود نداشت! نگاه های زیر چشمی و مستقیم فامیل رو میدیدم که روی من زوم بود و دنبال نامزدم بودن. حامد فشاری به کمرم آورد که باعث شد نگاهش کنم. چشماش رو آروم باز و بسته کرد و لبخند زد؛ این یعنی آروم باش و به کسی توجه نکن. برای خوشحال بودنش با لبخند سر تکون دادم اما سخت بود. واقعا سخت بود.
باز بی اختیار اطراف سالن رو نگاه کردم و... ابروهام کمی بهم نزدیک شد. بابا نبود! دوباره نگاه کردم اما واقعا نبود. این ها که زودتر از من اومده بودن پس چرا فقط مامان اینجاست؟ نگاه گردوندم و دیدمش که گوشه ی سالن تنها نشسته بود. حتما برای گوش ندادن به حرف های صد من یه غاز مردم به تنهایی پناه آورده بود. نفس عصبی ای کشیدم و با یک تعظیم کوتاه از حامد جدا شدم.
شب نامزدی بهترین دوستام ببین چیکار کردی فرهاد خان؟! بهتره سالم باشی تا خودم پدرت رو دربیارم...
...
قهوه ای ریختم و آرام آرام رفتم به سمت آلاچیق. مامان از شدت خستگی و هجوم غم های پنهانش رفت بخوابه اما خواب امشب توی برنامه من نبود. گوشی فرهاد هنوز خاموش بود و دیگه من نمیدونستم باید عصبانی باشم یا نگران!
بابا هم که طبق گفته مریم اوایل مجلس یه تلفنی بهش شد و سریع رفت و هنوز برنگشته بود. قهوه م تموم شده بود و نگاهم به آسمان صافی بود که بعد از مدت ها ستاره هاش رو به رخ زمینی ها میکشید. یاد شب های تابستان اصفهان افتادم. شب هایی که با باباحاجی و پسرا توی باغ میخوابیدیم و شکل های مختلفی واسه ستاره ها پیدا میکردیم و هندوانه میخوردیم و میخندیدیم و پدرام با سوسک مصنوعی بقیه رو میترسوند و تهش باباحاجی با یه لنگه دمپایی میفتاد دنبالش و یه پس گردنی حواله ش میکرد.
چقدر دلم برای باباحاجی تنگ شده... باید توی اولین فرصت برم اصفهان ببینمش. واسه نامزدی حامد نتونست بیاد چون دوباره قلبش درد گرفته بود. پیمان پیشش مونده بود و امشب فقط دایی و زن دایی و پدرام اومده بودن.
خواستم بلند شم برم دوباره با خونه فرهاد تماس بگیرم که در باز شد و ماشین بابا وارد شد. به سمتش رفتم و با دیدن قیافه ی نه چندان آرومش فقط به دادن سلام اکتفا کردم. سلام آرومی داد و راه افتاد. منم پشت سرش راه افتادم که یهو به سمتم برگشت.
-فرهاد امشب با من بود که نتونست بیاد دنبالت. الانم رفته خونشون و توام لازم نیست بهش زنگ بزنی.خودش بعدا میاد دیدنت.
بابا رفت و من رو با کلی سوال تلنبار شده تنها گذاشت. انگار که بهم شوک وارد کرده باشن دقایقی همونجا ایستادم و بعد دوباره به سمت آلاچیق رفتم و دوباره به آسمان خیره شدم و من نمیدونستم باید عصبانی باشم یا نگران...
...
 
آخرین ویرایش:
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
به سمت ماشین رفتم و با خستگی خودم رو پرت کردم روی صندلی. مریم نفس زنان دنبالم دوید و سوار شد: چته تو دختر؟! چرا یهو عین خر کدخدا یورتمه میری؟
-مریم داره سرم درد میگیره بخدا. از صبح که از خواب بلند شدم اومدی بالا سرم و منو کشون کشون انداختی تو ماشین و داری واسم تور تهران گردی میذاری. ببینم مگه تو دیشب عقدت نبود، چرا پیش شوهرت نیستی و چسبیدی به من؟
با حرص ماشین رو روشن کرد و گفت: اصلا تقصیر منه بیچارس که از کارو زندگیم زدم تا بیام پیش توی کپک بلکه یکم هوا به اون کله ی پوکت بخوره!
-نمیخوام عزیزم. نمیخوام قربونت برم. شب شد دیگه. منو برسون خونه بعد برو پیش حامد تا نیومده کله ی منو بخوره که زن منو کجا بردی!
اخم کرد: اسم اون حامد بیشعور رو نیار که دیشب بعد اینکه منو رسوند خونه دیگه یه زنگم بهم نزده. انگار نه انگار که الان دیگه زن داره. باور کن الان یا داره فوتبال میبینه و تخمه میشکنه یا داره تو پارک بستنی میخوره و تیکه های میوه ی ته رانی رو درمیاره!
لبخند محوی زدم. حامد خوب بود. عالی بود. انقدر حامد صاف و ساده هست که بشه تمام کارهاش رو پیش بینی کرد. مریم خوشبخته که حتی وقتی حامد نیست هم میدونه کجاست و چیکار میکنه. تفاوتش با بعضیا زیاد بود.
-میبینم که بلاخره یه لبخند زدی دلمون نپوسه. پاشو بپر پایین که آخر خطه. منم بیام ببینم خاله ی شوهرم داره چیکار میکنه.
چپ چپی نگاهش کردم. ببین چطوری خودش رو مهمون کرد آ. پیاده شدم و به سمت ساختمان رفتم. همراه مریم وارد شدیم اما خونه تاریک بود. انگار برق رفته بود. با دلهره دستم رو دراز کردم مریم رو بگیرم اما نبود.
-مریم!
جوابی نداد. دستام رو تکون دادم بلکه پیداش کنم اما نبود. با ترس دوباره صداش کردم که یهو کل خونه روشن شد و سیل عظیم کاغذ رنگی و برف شادی رو سرم هوار شد. لبخندم کم کم وسعت گرفت. دوستان نزدیک و فامیل های نزدیک ترم بودن و مامان قشنگم با لبخندی دلنشین داشت دست میزد. مریم کنار حامد رفته بود و دوتایی سوت میزدن. من اما نگاهم به مردی افتاد که کیک بر دست جلو اومد و عمیق و پر احساس نگاهم کرد: تولدت مبارک شیرین ترین فرهاد...

با لبخند چشمانم رو بستم و لپ هام رو باد کردم. از بین صدای اهنگ و تولد مبارک ها یکی ازدوستانم با سرخوشی داد زد: وایسا ...اول ارزو کن.
گرمای دستی رو روی شونه هام حس کردم و صدای مردونه ای با حرارت کنار گوشم گفت: یادت نره منو آرزو کنی!
با لبخند به فرهاد خیره شدم. این سورپرایز قشنگ بخش عظیمی از دلخوری هارو از بین برده بود. به کیک نگاه کردم و شمع هارو فوت کردم با آرزوی خوشبختی...
-رها بانو باز کن ببینیم نامزد جونت چی برات خریده که انقدر بزرگه!
با حرف حامد نگاهم به جعبه ی نسبتا بزرگی افتاد که کنار میز بود. فرهاد به سمتش رفت و بلندش کرد مقابلم گذاشت. با کنجکاوی اول به لبخند پهن فرهاد و بعد به جعبه نگاه کردم. با احتیاط جعبه ی سرخ رنگ رو با روبان سفید رنگش باز کردم. باز کردن جعبه همانا و بلند شدن صدای خنده ی بچه ها همانا!
با خنده به فرهادی که با ذوق نگاهم میکرد گفتم: دیوونه این چیه دیگه؟!
-خوشت نیومد؟
دستم رو داخل جعبه بردم و خرس بانمک سفید رنگ رو درآوردم. تقریبا نصف خودم بود!
-چرا خیلی قشنگه اما آبروم رو بردی! الان همه فکر میکنن من چقدر کودک درونم فعاله که نامزدم برام عروسک خریده.
با خنده کنارم نشست و خرس رو بینمون گذاشت: این خانم خرسه رو فعلا به فرزندی قبول کردیم تا بعد.
با صورت سرخ شده نگاهم رو ازش گرفتم. حالا خوبه یه بـ*ــوس درست و حسابیم نکرده بعد به فکر تنظیم خانواده افتاده!
مریم سرش رو کج کرد و با تعجب گفت: رها انگار یه چیز دیگم توی جعبه هست!
گردن کشیدم و یه جعبه ی کوچولو رو دیدم. برش داشتم و بازش کردم. یه پلاک زیبای طلایی بود که حروف اف و آر رو بصورت پیچیده و حجیم درهم تنیده بود جوریکه انگار طلاش ورم داشت و باد کرده بود! در عین زیبایی عجیب بود.
-این... این خیلی قشنگه فرهاد. ممنونم.
جواب من لبخندی بود که چشمان خاکی رنگش رو درخشان تر کرد.
جو که ساکت شد و همه مشغول کیک خوردن شدن، رویم رو به سمت فرهاد که با حالتی عجیب به خرسم زل زده بود کردم و صداش کردم اما جواب نداد. با خنده گفتم: پدر و دختر حسابی خلوت کردینا!
با لبخند کمرنگی نگاهم کرد. یه نگاه عجیب! دستش رو به طرف پلاک برد و زنجیر وان یکادی که گردنش بود رو باز کرد و به پلاک زد. کمی نزدیک تر شد و موهام رو جمع کرد و روی شونه راستم انداخت. نفسش رو محکم بیرون داد و به چشمانم خیره شد و مشغول بستن شد. زنجیر رو بست اما همونطوری باقی موند. توی چشماش چیزی بود که ته دلم رو میلرزوند! از ترس دلم رو لرزوند و انگار این ترس رو حس کرد که دستش رو روی گونه م گذاشت و بوسه ای روی پیشونیم...
-دوستت دارم رها.
دوستم داشت و من ترسیده بودم از این نگاه لرزون و لحنی که لرزشش روی پیشونیم لمس شد.
...
دستی به پلاک دور گردنم کشیدم و با لبخند خرسم رو بـ*غـل کردم و فشارش دادم. با اینکه بعد از تموم شدن جشن و رفتن مهمون ها، فرهاد هم زیاد ننشست و رفت و من نتونستم در مورد شب قبل باهاش صحبت کنم اما انقدر انرژی مثبت ازش گرفته بودم که نمیتونستم بذارم چیزی مانع این حس خوبم بشه.
امروز اول مهره و فقط دو ترم دیگه مونده تا لیسانسم رو بگیرم و این یعنی فقط یه سال دیگه لازمه تا ساعت شش صبح بیدار شم. مقنعه ی کج شدم رو صاف کردم و با عجله از پله ها سرازیر شدم و همونطوری داد زدم: زهرا خانوم یه چیزی بده به این طفل صغیر بخوره که روز اولی دانشگاهش دیر شده!
زهرا خانم با خنده هیکل تپلش رو به پایین پله ها رسوند و گفت: آروم مادر جان بابات دیشب دیروقت اومد و تا نزدیکای صبحم تو حیاط بود. تازه رفته بخوابه. بیا این لقمه نون پنیر رو بگیر و آروم برو خدا به همرات.
لقمه رو گرفتم و با یه خداحافظی کوتاه رفتم توی حیاط. درحالیکه با حرص کتونی هام رو پا میکردم لقمه رو بزرگ گاز زدم و نذاشتم بغضی توی گلوم شکل بگیره. اهمیتی نداشت که بابام هیچوقت تولد تک دخترش رو یادش نبود.
سوار ماشین شدم و استارت زدم اما روشن نشد. آهم بلند شد. انقدر مریم دیروز توی خیابون ها ول گشت که بنزین تموم شده بود و منم یادم رفته بود پرش کنم. با شتاب پیاده شدم و موبایلم رو بیرون کشیدم که زنگ بزنم به آژانس چون واقعا دیرم شده بود.
-میرسونمت!
برگشتم و بابا رو روبروی در با چشمانی اندکی سرخ و قیافه ای عجیب دیدم. سلام زیرلبی دادم و مشغول شماره گرفتن شدم اما کسی برنمیداشت.
-گفتم میرسونمت.
-لازم نیست پدرجان. مثل همیشه خودم میرم. شمام برو به استراحتت برس چون دیشب انقدر درگیر کارات بودی که نتونستی زود بیای خونه!
موبایل به دست به سمت در خروجی رفتم و بدون توجه به رها گفتن های مداوم بابا بیرون رفتم. با اینکه میدونستم بابا برای تولد و بودن با خانواده و خرج کردن محبتش هیچوقت پیش قدم نمیشه اما باز هم هرسال نمیتونستم مانع این ناراحتی شدیدی که توی دلم رخنه میکرد بشم.
اشکی که داشت توی چشمانم جمع میشد رو پس زدم و به سمت اونطرف خیابون رفتم که یه تاکسی بگیرم. نگاهی به لاین روبرو انداختم و سریع اومدم رد بشم که یهو یه صدایی شنیدم. انگار که کسی داشت اسمم رو فریاد میزد! اطرافم رو نگاه کردم اما کسی نگاهش سمت من نبود. شونم رو بالا انداختم و وارد خیابون شدم. گوشیم شروع به زنگ زدن کرد. بیرونش آوردم و با دیدن شماره فرهاد خواستم تماس رو وصل کنم که یهو صدای مهیب گاز ماشین اومد. سرم رو با تعلل چرخوندم و برای یک لحظه حس کردم روی هوا معلق شدم.
درد شدیدی توی سرم پیچید و بعد دنیا رو به خاموشی رفت...
***
 
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
(حال)
از روی جوب پریدم و با خوشحالی دستام رو بهم کوبیدم. زن دایی با دیدن حرکاتم با خنده سر تکان داد و گفت: اگه میدونستم زن دادن پیمان انقدر خوشحالت میکنه تا حالا براش حرمسرا درست کرده بودم!
پیمان با کت و شلوار مشکی خوش ترکیبش از ماشین پیاده شد. چشمان سبز براقش امشب بیشتر از هروقتی شبیه باباحاجی شده بود. لبه انتهایی کتش رو کنار زد و با ابرویی بالا رفته گفت: اونوقت باید حواستون به مهد کودکی که راه میافتاد هم میبود.
دایی توی یه حرکت گوش پیمان رو پیچوند که باعث شد داد پیمان با سوت بلند پدرام یکی بشه.
-به به میبینم که پدرجان بنده سر نوه هاشون غیرت دارن! اصلا ناراحت نباش بابایی خودم برات انقدر نوه بسازم که اسماشونو قاطی کنی همشونم با پ شروع بشن؛ پوریا، پویا، پریا، پشمک، پشنگ... فامیلیمونم که به لطف باباحاجی پاکزاده. یعنی اگه اختلاسم کنیم اسممون میشه پ پ و هیچکس نمیفهمه کدوممون بودیم!
دایی گوش پیمان رو ول کرد و دنبال پدرام دوید داخل خونه: اگه مردی وایستا نشونت بدم قاطی کردن یعنی چی!
پدرام درحالیکه میدوید بلند داد زد: خب پدر من چرا اینطوری میکنی؟ میدم روی پیشونیشون اتیکت بزنن که قاطی نکنی. یا اصلا عین این آدم باستانیا اسمشون رو میذارم پدرام اول، پدرام دوم تا هر آنچه خدا عنایت فرماید! صدای آمین عقبیا نمیادا...
من و زندایی از خنده توی کوچه پهن شده بودیم. زن دایی زودتر رفت تو منم رفتم کیفم رو بردارم که دیدم پیمان با لبخند نگاهم میکنه. سری به نشانه چیه تکون دادم. روبروم قرار گرفت و گفت: این شادی های کوچیکی که میبینی بخاطر حضور توعه! تو باعث شدی من امشب به آرزوم برسم و دختری مال من بشه که آرزوم بود. خنده های پدرام با اینکه همیشگیه اما این چند وقته جوره دیگه ایه. خوشحالی مامان و بابا هم گفتن نداره.میخوام بدونی تو انقدر برامون ارزش و احترام داری که تمام این خانواده رو میتونی از نو دور هم جمع کنی. خوشحالم که اینجایی رها...
لبخندی به مهربونی های این پسردایی تازه داماد زدم. شنیدن این حرف ها از زبان پیمان کم حرف زیادی خوب بود. پیمان نگاهی به جلوی خونه انداخت و اخماش توی هم رفت: فردا میگم بیان پل روبروی در رو درست کنن. کلی حیاط داریم اونوقت نمیتونیم ماشینمون رو ببریم تو خونمون.
به طرف ماشین رفتم و گفتم: آره حتما زنگ بزن. پدرام که چند روزه ماشینش رو نمیتونه بیاره بیرون سر مارو خورده از بس غر زده! تو برو تو من کیفم رو بردارم میام.
پیمان باشه ای گفت و رفت تو. کیفم رو برداشتم و بعد از قفل کردن ماشین خواستم برم تو که سایه ای رو پشت درخت ها دیدم. خواستم به طرفش برم اما حس شرلوک بازی نداشتم. خواستگاری پیمان با تمام وسواس بازی های زندایی انقدر خسته م کرده بود که فقط میخواستم استراحت کنم. به طرف در رفتم و خواستم در رو ببندم که از لای در با قیافه ای آشفته مواجه شدم که توی سایه روشن کوچه نگاهم میکرد!
بهت زده قدمی به جلو برداشتم و با چشم هایی گرد شده نگاهش کردم. موهای مشکیش پریشان بود و چشمهاش... چشمهاش خستگی و نگرانی رو به وجودم ریخت جوریکه با دو قدم سریع خودم رو بهش رسوندم. با دیدنش انگار که باری از روی دلم برداشته شده بود.
-شما... شما اینجا چیکار میکنی؟ کی برگشتی؟
انگشتر نقره ای رنگش رو به بازی گرفته بود و نگاهش حتی برای لحظه ای از چشمانم منحرف نمیشد. چشماش از نزدیک خسته تر بود. انقدر تعجب کرده بودم از حضور ناگهانیش که یادم رفت چقدر از دستش عصبانی بودم. کم کم نگرانی داشت جای تعجبم رو میگرفت. مصمم تر نگاهش کردم: نمیخواین بگین چی شده که این وقت شب و یهویی اومدین جلوی...
قبل از اینکه بتونم حرفم رو تموم کنم، حبس شدم میان آغوشی که زیادی تنگ بود! نفس های عمیقش کنار گوشم درمقابل نفس های کوتاه من عجیب تناقض داشت. دستانم بی حرکت کنارم افتاد اما قلبم به جای دستام زیادی به کار افتاده بود. عطر سردش زیر بینیم جولان میداد و موهای سر خم شدش، روی پیشونیم قلقلک... برای یک لحظه حس غریبی زیر پوستم دوید که رنگی از گذشته داشت. لبم رو گزیدم و افکار مزاحم رو دور کردم. من روی تصمیمی که گرفته بودم میموندم. باید میموندم!
بلاخره مغزم به کار افتاد و دستام رو حرکت دادم و تونستم کمی ازش فاصله بگیرم. بی هوا بغلم کرده بود اما من کسی بودم که خجالت میکشیدم و انگار که اون خجالت براش بی معنا بود چون دست های گرمش روی بازوهام مونده بود و چشمهاش هنوز بهم خیره! تنها با این تفاوت که دیگه هیچ نگرانی ای توی چشماش نبود و داشت رنگی از عصبانیت میگرفت...
-گوشیت کجاست؟
چند بار پلک زدم تا تونستم تجزیه کنم حرفش رو: توی خونه.
-اسمش چیه؟
خودم کم گنگ بودم این هم دست برنمیداشت: اسم چی چیه؟
بلاخره ازم جدا شد و تونستم نفس های کوتاهم رو کنترل کنم اما اون انگار تازه کنترلش از دستش خارج شده بود!
-اسم اون ماسماسکی که تو خونست چیه؟! تلفن همراهه نه؟ همــراه! یعنی همیشه باید همراهت باشه! یعنی تو حق نداری سه روز و بیست ساعت خاموش نگهش داری...
کلمات آخرش رو انقدر بلند گفت که سریع به طرف خونه نگاهی انداختم که کسی بیرون نیومده باشه اما انگار پدرام سرشون رو حسابی گرم کرده بود. برگشتم و نگاهم رو کشیدم به آریان خشمگینی که تا حالا این روش رو ندیده بودم. کسی تا حالا من رو اینجوری مواخذه نکرده بود و من مونده بودم چه کنم! آریان حق داشت انقدر عصبانی باشه از گوشی خاموش من یا من حق داشتم از دو هفته بی خبری ازش؟!
چشمانم رو باریک کردم و با صدایی آروم گفتم: شما حق داری؟
با قیافه ی اندکی متعجبش که روبرو شدم ادامه دادم: شما حق داری نصفه شبی بیای جلوی خونه یه دختر و سرش داد بزنی؟ کی به شما همچین اجازه ای میده؟
انگار کمی از موضعش کوتاه اومد اما تا لــ*ب باز کرد و خواست حرفی بزنه با همون صدای آروم گفتم: خارج از محل کار شما دیگه رییس من نیستی پس حق سین جیم کردن منم نداری! اگه گوشی خاموش من لطمه ای به برنامه های پروژه زده من فردا میام و حاضرم بخاطرش تنبیه بشم اما این به شما حقی نمیده که صداتون رو به روی یه دختر بلند کنین. حالام تشریف ببرین اگه مفهوم آبرو رو بلدین!
موضعش کاملا تخریب شده بود و با چشمهایی که نگرانی باز بهشون برگشته بود قدمی به جلو گذاشت و روبروم قرار گرفت. با چشمهایی تخس نگاهش کردم. نفسش رو با صدا بیرون داد و چشمانش رو بست و وقتی باز کرد انقدر خسته و کلافه بود که از لحن تندم پشیمان شدم. از ظاهر پریشونش معلوم بود خیلی وقته اینجا منتظر منه...
-مثل اینکه کاملا منظور منو برعکس متوجه شدی! یا شاید من انقدر ناواردم که نمیتونم عمق نگرانیم رو برسونم اونم وقتیکه دستم به هیچ جا بند نیست و فقط میتونم از طریق اسکایپ با بابک حرف بزنم. شایدم شما پیش خودت از من یه دیوی ساختی که فقط به فکر منافع خودشه و دیگران براش اهمیتی ندارن و ذره ای احساسات تو وجودش نیست.
دو قدم به عقب رفت و با لبخند کجش که امشب برای اولین بار زده بود و من تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود،گفت: شاید مقصر منم که نتونستم خودم رو درست نشون بدم. شرمندم که این وقت شب آبروتون رو به خطر انداختم.
-مشکلی پیش اومده؟
صدای پیمان هم نتونست من رو از بهت حرفایی که شنیدم خارج کنه. منی که گیج فقط آریانی رو نگاه میکردم که دلخور بنظر میرسید. حق داشت؟! قبل از اینکه بتونم واکنشی نشان بدم آریان رو به پیمان گفت: معذرت میخوام آقای پاکزاد که اینوقت شب مزاحم شدم. من رییس خانم موحد هستم و چون گوشیشون خاموش بود مجبور بودم بیام اینجا و بهشون بگم فردا تشریف بیارن شرکت.
پیمان با تعجب سر تکان داد: خواهش میکنم مسئله ای نیست. بفرمایین داخل لطفا.
-نه ممنون از عصری منتظر بودم و الان خیلی خستم. با اجازتون من میرم.
به سلامت گفتن آرام پیمان مساوی شد با دور شدن آریان و منِ هاج و واج جلوی در مونده و امشب کی بیشتر از همه حق داشت؟!
...
 
آخرین ویرایش:
رها امینی

رها امینی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
18/12/19
52
296
53
22
تهران
...
-سلام به همگی.
با سلام من سرها به سمتم برگشت و جوابم رو با لبخند دادند.
زن‌دایی: بیا بشین عزیزم چایی بخور بعد برو شرکت. پیمان بهم گفت رییست برگشته و باید بری سر کار ولی رها تو که نمیخوای به همین زودی بری تهران که مگه نه؟
با لبخند پشت میز صبحانه نشستم: زن‌دایی جونم من الان نزدیک دو هفته س که اینجام. بلاخره کار اصلی من تهرانه. الانم فقط برای مشاهده اسکلت کار اومده بودم. ولی بهتون قول میدم از این بعد سوای کار زود به زود بیام بهتون سر بزنم.
دایی: میدونم عزیزم میدونم فقط روی قولی که دادی بمون. ما به همینشم راضی هستیم. دیگه باید یه پات تهران باشه یه پات اصفهان.
زندایی با قیافه ای گرفته لیوان چایی دست نخورده ی پدرام رو برداشت و جلوی من گذاشت. پدرام با چشمانی گرد مسیر حرکت لیوان رو نگاه کرد و سرش رو خاروند: مامان احیانا اون چایی من نبود؟
زندایی پدرام رو به چشم غره ای مهمان کرد: دهنی که نکرده بودی رها مریض بشه؟
چشمان پدرام گرد تر شد: مگه هاری دارم؟
دایی درحالیکه خونسردانه کره مربا لقمه میگرفت گفت: اون سگ و گربه ن که هاری دارن نازی خانم. پدرام ما یه کروموزوم اضافه تر داره که اونم واگیر دار نیست خیالت راحت!
پدرام با دهـ*ان باز به خنده ی جمع نگاه کرد. پیمان به کمر پدرام کوبید و با خنده گفت: رو نکرده بودی داداش!
پدرام لباش رو جمع کرد و چشم غره ای بهش رفت: باز خوبه من یه چیزی اضافه دارم، تو که یه چیزایی کم داری! و به سر پیمان اشاره کرد.
لقمه ای رو توی دهانم چپوندم و گفتم: زندایی خدا بهت صبر بده با این بچه هات، یا کم دارن یا زیاد! من برم که اگه دیر بشه رییسم عصبی میشه.
-برو عزیزدلم به سلامت. ناهار منتظرتم.
قبل از اینکه دست پدرام به لیوان آب پرتقال برسه، برش برداشتم و یه ضرب سر کشیدم. پدرام عین پیرزنها با مشت چند بار به سینه ش کوبید و زیرلب چیزی زمزمه کرد. با خنده جواب خداحافظی همه رو دادم و دیدم پیمانی رو که با چشم هایی باریک شده نگاهم میکرد.
-وایسا من میرسونمت.
-نه مزاحم نمیشم یه آژانس میگیرم سریع میرم.
پیمان از جاش بلند شد و کتش رو از پشت صندلی برداشت: خیلی از کارخونه دور نیست. میخوام باهات صحبت کنم.

شیشه های بخار گرفته ی ماشین جون میداد برای نقاشی اما با قیافه ی عجیب پیمان امکانش نبود! خسته از سکوت پیمان و استرس مزخرفی که به جونم افتاده بود چرخیدم سمتش: خب بگو دیگه پیمان. الان میرسیم دیگه.
نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی بهم انداخت: چند وقته برای این شرکت کار میکنی؟
-حدودا هشت ماهه. چطور؟
-بابات صاحبش رو میشناسه؟
با یادآوری صمیمیت بین آریان و بابا اخمام توی هم رفت: چه جورم!
با تعجب نگاهم کرد: حسودی میکنی؟
-نخیر فقط برام عجیب بود که اینا از کجا همو میشناسن که باهم انقدر صمیمین! حالا چرا راجبش کنجکاوی؟
متفکرانه به روبرو زل زده بود. پشت چراغ قرمز ایستاد و بعد از مدتی آه عمیقی کشید: به نظرم آشنا میومد! از دیشب فکرمو مشغول کرده که کجا وکی دیدمش!
با تعجب نگاهش کردم: لطفی برات آشنا بود؟! امکان نداره. اگه اون شماهارو میشناخت بهم میگفت. آخه اصلا چطوری میشه بشناسیش؟
لاین رو عوض کرد و با اخمی متفکرانه گفت: نمیدونم فقط میدونم هم اسمش آشناست هم قیافش. البته دیشب توی تاریکی دیدمش شاید اشتباه از منه.
با ایستادنش جلوی شرکت کمربندم رو باز کردم و گفتم: احتمالا با کسی اشتباهش گرفتی وگرنه یکی این وسط باید آشنایی میداد.
ابروهاش رو بالا داد و دستی به ریشش کشید: شاید حق با توعه و من زیادی دیشب تو ابرا بودم.
خنده ای کردم و چشمک زدم: اونو که بودی. اصلا امکان نداره با وجود اون فرشته تو آسمونا نباشی!
سعی کرد لبخندش رو پنهان کنه اما موفق نبود: پیاده شو شرت کم.
-من که لبخندتو دیدم شادوماد. حالا برو برای از ما بهترون خرجش کن.
به سمت شرکت تازه تاسیس رفتم. ساختمان شیکی که یکی دیگه از شعبه های اداری شرکت بود که انگار قرار بود ریاستش رو به بابک رادمنش بدن. دسته ی کیفم رو چلوندم و آروم به سمت میز منشی رفتم که حسابی توی رایانه غرق شده بود. سرفه ای کردم که توجهش رو به خودم جلب کنم.
-من موحدم. امکانش هست جناب لطفی رو ببینم؟
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: وقت قبلی داشتین؟
و بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه سریع سرش رو بلند کرد و عینک گردش رو که به پایین سر خورده بود بالا داد و خندان نگاهم کرد: خانم مهندس شمایین! بفرمایید تو لطفا. رییس خیلی وقته منتظرتونن.
صورت گرد بانمکی داشت که کم سن و سال نشانش میداد. برعکس خانم شمس که با کلی آرایش سنش رو بالا میبرد. دسته ی کیف رو محکم تر گرفتم. این استرس لعنتی هر لحظه داشت بیشتر میشد.
-خانم موحد!
به عقب برگشتم و به چهره ی دلخور بابک رادمنش مواجه شدم. حالا بیا و درستش کن...
-خوب مارو کاشتین رفتین ها! سه روز پشت هم شمارتونو میگرفتم ولی خاموش بودین. با خودتون نگفتین این رییس خوش اخلاق ما سیم پیچاش اتصالی میکنه و مارو برق میگیره؟
با شرمساری سرم رو زیر انداختم. وقتی آریان گفته بود که هیچ راه ارتباطی با کسی جز بابک نداشته از هردوشون خجالت میکشیدم: معذرت میخوام آقا بابک اما مجبور بودم گوشیمو خاموش کنم.
لبخندی زد و بهم نزدیک تر شد: به آریان بگین چرا مجبور بودین خاموشش کنین و گرنه اخماش حالا حالاها باز نمیشه!
سرش رو اندکی خم کرد و رفت. منشی نمکی با حالت عجیبی نگاهمون کرد و دوباره عینکش رو بالا برد. به در اتاقش نگاه کردم. اخماش تو هم بود؟! آب دهانم رو فرو دادم و با دست هایی مشت شده در زدم. صدای سرد بفرماییدش مثل ماه های اول استخدامم توی شرکت بود که استرس بهم وارد میکرد. احتمالا باز شده بود همون رییس عنق بداخلاق، من اما نمیدونم چرا دلم آریان یک ماه پیش رو میخواست!
به آرامی وارد اتاقش شدم. هنوز مبلمان اتاق حاضر نشده بود بنابراین مجبور بودم سرپا جلوی میزش بایستم. اینجا دیگه خبری از پنجره ی تمام قد نبود که محوم کنه و استرسم رو کم کنه. حتی عطر آریان هم توی فضا حاکم نبود. نفس لرزونم رو دادم بیرون و محکم سلام دادم. قضیه سوتفاهم دیشب رو باید حل میکردم چون دلم نمیخواست... لبم رو گزیدم و افکار مسخره رو ریختم دور! دلخوری اون از من که برام مهم نشده...، دوباره که مهم نشده بود؟!
همزمان با بلند کردن سرش تکه مویی روی پیشونیش افتاد و لعنت به آب پرتقالی که صبح خوردم! بالا پایین شدن دلم واسه ی آب پرتقاله بود دیگه نه؟!
-طرح های چک شده رو مهندس رادمنش بهم داد. هیچ مشکلی تا انتهای اسکلت نباید داشته باشیم. کار شما اینجا تموم شده میتونین برگردین تهران و از راه دور روی اینجا و پروژه برج ثمن نظارت داشته باشین. برای هر روزی که راحتین به منشی بگین براتون بلیط بگیره.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 3 Votes