درحال تایپ رمان جنون اشتباهی Melika_Tavakol کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Melika_Tavakol
  • تاریخ شروع
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
نام رمان :جنون اشتباهی
نام نویسنده:ملیکا توکل
نام ناظر : Parisa farmehr
ژانر:عاشقانه
خلاصه:عشق واژه قشنگی است،ولی گاهی اوقات بد موقع سر و کله اش پیدا می شود ،بد جایی دل می بازی،عاشق بد کسی می شوی.
گاهی اوقات گرفتار عشق ممنوعه ای می شوی و راه خلاصی هم ندارد.
دخترک داستان ما عاشق ممنوع ترین آدم زندگی اش شده.
نمی دانم حق عاشقی دارم یانه؟اصلا گاهی اوقات با خودم می گویم حق زندگی کردن هم ندارم مرا چه به عشق و عاشقی آن هم عاشق کی...
اسمش عشقه یا خیانت بعضی وقت ها خودم هم نمی دانم اسمش چیست.
اگرعشق است حس قشنگیست ،حتی اگر خیانت باشد باز هم دوستش دارم.
 
آخرین ویرایش:
ناتاشا

ناتاشا

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/4/19
309
7,022
93


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
آخرین ویرایش:
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت _۱
شروع یک روز دیگر روزهایی که این روزها برای دخترک داستان مان تکراری و گاهی غم انگیز می گذرد.
لطیفه به سختی از روی تخت چوبی گوشه اتاق بلند شد و به سمت آیینه کنار پنجره رفت.
نگاهی در آیینه به چهره رنگ پریده اش انداخت ؛کبودی های گوشه چشمش به او دهـ*ن کجی می کردند.
اما آن قدر زخم خورده بود ،که خون مردگی های روی دستش و زخم های روی چانه اش برایش بی اهمیت بود.
اما همه چیز دیگر برایش به پایان رسیده بود.
به سمت چوب لباسی رفت و چند دست لباسی که داشت را در ساک کوچک اش گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
نگاهش به خاله زهرا افتاد که حیاط را جارو می زد.
زنگ بلبلی خانه به صدا در آمد.
لطیفه طبق عادت همیشگی می خواست به سمت در بدود که منصرف شد به زودی باید با این خانه و اهالی اش آن زنگ بلبلی اتاقک زیرزمین که همیشه تاریک بود و آن تخت چوبی گوشه اتاق خداحافظی می کرد .
درست است یاد آور لحظات خوبی برایش نبودند ولی همین که بودند کافی بود مگر دخترکی مثل او چه خواسته ای از زندگی داشت؟
عاطفه از پشت سر صدایش زد:
_آبجی حوشگلم چطوره؟
لطیفه به سمتش برگشت و ناگاه اخم های عاطفه در هم گره خورد.
_دستش بشکنه،ببین چه بلایی سر آبجیم آورده.
لطیفه لبخند نمایشی گوشه لبش جا داد دست روی شانه آبجی کوچکش گذاشت.
_چرا باباتو نفرین میکنی دختر؟
_آخه ببین...
لطیفه به میان حرفش پرید و جمله اش را نیمه تمام گذاشت.
_آخه نداره،اون باباته. مشکل من با عمو احمد به خودم مربوطه تو نمی خواد خودتو قاطی کنی.
روسری یشمی رنگش را از روی تخت برداشت و مقابل آیینه مشغول گره زدن شد.
_آخرش که چی آبجی تا کی می خوای کتک بخوری؟
همین طور که چادرش را می پوشید گفت:
_قبول میکنم.
عاطفه چند لحظه ای مکث کردو بعد خنده هیستریکی کرد نگاهش را بین اجزا صورت خواهرش چرخاند.
_چی کار میکنی؟دختر تو عقل نداری ؟اون سن بابای تو رو داده.
لطیفه با همان آرامش همیشگی نگاهی به چشمان خیس خواهرش انداخت و گفت:
_فعلا که چاره ای ندارم.
_حالا کجا شال و کلاه کردی؟
_سر قبر مامان و بابام.
_منم بیام؟
_نه عاطی جونم می خوام با مامانم خلوت کنم.مثلا تازه عروسم ،کلی حرف دارم باهاش اگه بود کلی نصیحت داشت کلی ...
بغض اجازه ادامه حرف را به او نداد،اشک از گوشه چشم اش فرو ریخت و در کسری از ثانیه صورتش خیس اشک شد.
لعنتی فرستاد به این عروس شدنش .
لعنتی فرستاد به بخت شوم اش که پدر و مادرش را از اوگرفت.
بعد هم او را به خاله زهرایی سپرد، که مثلا در حق اش لطف کرده بودند و او را به فرزندی قبول کرده بودند.
اما او در ازای چند لقمه نانی که در این خانه می خورد باید کلفتی می کرد.
تنها کسی که او را به عنوان عضو واقعی این خانه قبول داشت همین عاطفه ای بود که حالا با چشم های اشکی به او خیره بود.
الان هم سرنوشت بازی جدیدی برای اش در نظر گرفته بود.
می خواست عروس شود آن هم عروس عمارت کورش راد.
مردی که تقریبا پنجاه و چهار سالی سن داشت.
از فکر کردن به بد بختی هایش دست کشید .
اشک هایش را پاک کرد و مشغول پوشیدن کفش هایش شد.
زهرا خانم جارو را گوشه حیاط پرت کرد و با لحن طلب کارانه ای پرسید:
_کجا به سلامتی؟
آن لحظه آن قدر دلگیر و عصبانی بود از همه چیز و همه کس که می خواست همه ناراحتی اش را سر خاله زهرا خالی کند.
_میرم سر قبر مامانم؛فکر نمیکنم بخوای بیای!
زهرا خانم اخمی کرد و با همان لحن خشن و صدای بلند فریاد زد:
_احمد نگفت حق نداری پاتو از خونه بیرون بذاری.
لطیفه نفس عمیقی کشید ؛ولی آن قدر عصبی و دل خور بود که حتی اگر همه اکسیژن های دنیا هم به ریه اش هجوم می آوردند ذره ای از عصبانیت اش کم نمی شد.
_اولا که با من حرف میزنی صدات رو بیار پایین؛دوما به اون شوهر مفنگیت بگو پیشنهادش رو قبول کردم.
زهرا خانم لبخندی زد ،با رضایت نگاهی به چهره لطیفه انداخت.
تمام این سیزده سال تنها کسی که هیچ وقت دلش به حالش نسوخته بود همین لطیفه بخت برگشته بود.
لطیفه از خانه بیرون رفت .
_مامان تو رو خدا با بابا حرف بزن ؛یه کاری کن منصرف بشه؛آبجیم...
عاطفه با تو دهنی که از مادش خورد ساکت شد.
_صد بار نگفتم به اون پا پتی نگو آبجی؟
اما عاطفه دلش می خواست اورا آبجی خطاب کند چون خواهر بودند؛درست است خونی نبودند ولی باز هم خواهر بودند.
نگاهی به اتاق انداخت چطور بعد از رفتن لطیفه در این دخمه دوام می آورد؟
لطیفه از اتوبوس پیاده شد و بعد از حساب کردن کرایه راه بهشت زهرا را درپیش گرفت.
نگاهش به سنگ قبر پدر و مادرش که افتاد بغض سیزده ساله اش شکست.
به اندازه تمام آن سال ها و کتک ها به اندازه تمام آن خفت ها و زندانی شدن در انباری گوشه حیاط؛به اندازه تمام حسرت های سیزده ساله اش گریه کرد.
همان طور که برگ های زرد رنگ روی قبر را کنار می زد شروع کرد به درد و دل کردن.
_سلام مامانی!خوبی؟اون جا حالت خوبه؟
لبخندی زد و ادامه داد:
_ولی من خوب نیستم ؛چون تو کنارم نیستی و دارم عروس میشم؛اونم عروس خانواده راد.
پوزخندی زد و ادامه داد
_درسته سنش زیاده ولی دل باید جوون باشه که هست!دل کورش خان زیادی جوونه که دختر هیجده ساله می خواد.
دانه های اشک اش پشت سر هم می چکیدند ولی او بی توجه به همه چیز فقط حرف می زد تا شاید کمی خالی شود از بغض و غم و درد.
_چرا کنار دخترت نیستی؟چرا منو به دختر خاله بی شرفت سپردی؟
نه مامان نمک نشناس نیستم ولی زهرا خانم یتیم نوازی بلد نیست.
منتی نداره سرم،اگه یه لقمه نون بهم داده که سر گرسنه زمین نذارم به جاش منم کلفتی خودش و شوهرش رو کردم.
حالا هم که منو فروخت نمی دونم قیمتم چقدر بود ولی اون قدری می ارزیدم که تا آخر عمر حسرت هیچ چیزی به دل خودش و ودخترش نباشه.
آن قدر گفت و گفت و گفت تا سبک شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۲
آب روی قبر مادرش ریخت تا بشوید شاید همه تلخی های زندگی اش را.
کم کم هوا داشت تاریک می شد لحظه خداحافظی بود .
موبایلش زنگ خورد نگاهی به صفحه انداخت.
عاطفه بود تماس را بر قرار کرد.
_سلام آبجی خوبی؟
_سلام آره خوبم.
جواب های تلگرافی که انگار حوصله ردیف کردن همان ها را هم کنار هم نداشت.
_کوروش خان اومده بابا گفت بهت زنگ بزنم.
لطیفه آهی از ته دل کشید انگار راستی راستی همه چیز تمام شده بود.
_باشه الان حرکت می کنم.
عاطفه تماس را قطع کرد و روی تخت نشست.
وا رفته بود هنوز باورش نمی شد به این راحتی خواهرش از کنارش می رفت و او هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.
عصبی بود ؛پاهایش را تکان می داد ولی تاثیری نداشت.
صدای زنگ موبایل اش بلند شد .
مهتاب بود الان اصلا حوصله اش را نداشت ولی اخلاق دوستش را خوب می دانست اگر جواب نمی داد ناراحت می شد و چند روزی میان شان شکر آب بود.
با بی میلی تماس را بر قرار کرد.
_سلام خوبی؟
_سلام مهتاب مرسی!کاری داشتی؟
_راستش می خواستم ببینم از لطیفه خبر نداری؟
چرا او از خواهرش خبر داشت آن هم چه خبر هایی ولی مهتاب برای چه سراغ خواهرش را می گرفت؟
_چیزی شده مهتاب با لطیفه چی کار داری؟
_آخه مهرداد توی کوچه دیدتش هر چی خواسته باهاش حرف بزنه سر سنگین بوده و گفته دیگه مزاحم من نشو همه چیز تموم شد.
عاطفه آهی کشید لعنتی به مهرداد ترسو فرستاد که اگر دست دست نکرده بود و زود تر پا پیش گذاشته بود حالا سر و کله این پیر مرد پیدا نشده بود.
دو دل بود نمی دانست بگوید یا نه؟
ولی بالاخره که چه امروز نه فردا همه می فهمیدند.
پس دل به دریا زد.
_مهتاب خواهرم داره ازدواج میکنه .
مهتاب جیغ خفه ای کشید و گفت :
_چی؟
_تو رو خدا مهتاب چرا جیغ می زنی؟مهرداد نفهمه که شر میشه .
الان خواستگار اینجا نشسته نمی خوام آبرو ریزی بشه.
مهتاب نا باورانه گفت:
_تو چرا زود تر نگفتی آخه؟
_چی میگفتم ؟بگم تو رو خدا به داداشت بگو بیاد خواهرم رو بگیره داره زن یه مرد چند سال بزرگ تر از باباش میشه؟
_چی میگی عاطفه مگه خواستگارش کیه؟
_کورش راد.
آخرین درجه تعجب همین جمله بود؛تیر خلاص بود انگار.
_همون آقای راد که صاحب کار مهراده و باباته؟
_آره
_ولی اون که...
_آره پیره ولی به جاش پولداره؛اون قدری مهرداد دست دست کرد تا خواهرم مجبور به این ازدواج شد.
مهتاب هنوز هم شکه بود چند باری این کورش خان را دیده بود ولی هنوز هم باورش برایش سخت بود.
_جون عاطفه به داداشت چیزی نگیا بذار دوسه روز دیگه خودش همه چی رو میفمه.
لطیفه از شیشه های اتوبوس به خیابان های شهرش خیره بود .شهری که امروز انگار زیادی شلوغ بود ،ترافیک ها صدای پی در پی بوغ ها کلافه اش کرده بودند از طرفی هم استرس داشت.
استرس دیدن پیر مردی که تا چند روز دیگر شوهرش می شد.
گوشه روسری اش را دور انگشت اش می پیچید ؛مدام گوشه لبش را می جوید حس می کرد کل دنیا دور سرش در حال چرخیدن است.
نگاهش به چهره دخترکی افتاد که کلاه صورتی رنگش رو از سرش بیرون آورد و به مادرش داد.
_اه مامان بگیر اینو!
و با اخم رویش را بر گرداند.
لطیفه لبخند تصنعی زد ،ولی قلبش این دفعه بد جوری هوای مادرش را کرد ،که اگر بود...
ولی گریه و ای کاش این روز ها دیگر جواب نمی داد باید پای تصمیم اش می ماند.

از اتوبوس پیاده شد و با قدم های لرزان مسیر خانه را پیش گرفته بود.
مهرداد جلو در نشسته بود با دیدن لطیفه بر خاست و به سمتش آمد.
_این موقع شب کجا بودی؟
لطیفه آن قدر بد بختی داشت که حوصله جواب دادن به سوال های بی خود مهرداد را نداشت.
_شما مفتشی؟
_لطیفه من مهرادم چی شدی تو دختر؟چرا این جوری حرف میزنی؟
_چه جوری حرف بزنم خوبه؟تو فقط یه ترسویی که حتی جرات نداره پای دلش وایسه.
حرف های لطیفه لحظه به لحظه تعجب مهرداد را بیشتر می کرد.
انگار او را نمی شناخت ؛در نظرش غریبه ای بیش نبود.
چند لحظه پیش ترسو خطاب اش کرده بود .درست شنیده بود؟
نا باورانه به چهره لطیفه خیره شد.
_چی میگی؟ترسو؟چیزی شده.
خیلی اتفاق ها افتاده بود ولی لطیفه حتی جرات نداشت یکی از آنها را بگوید.
مطمئن بود ختم به خیر نمی شود این ماجرا.
_خودت میفهمی ؛دیر یازودش رو نمی دونم ولی میفهمی.
مهرداد گیج بود سر از حرف هایش در نمی آورد.
چی را می فهمید؟
_چی میگی تو؟چی رو میفهمم؟
لطیفه نفس عمیقی کشید و به چشم های مهرداد خیره شد؛تا از ته دلش بگوید که برو که تو را نمی خواهم که...
_هرچی بین من و تو بوده تموم شد؛دیگه منو نمی بینی دنبالم نباش؛حوصله دعوا هم ندارم .
_واضح تر بگو بفهمم چه خبره؟
کلافگی از سر و روی مهرداد می بارید حتی یک کلمه از حرف های لطیفه را هم نمی فهمید.
مهتاب از خانه بیرون آمد و به سمت برادرش دوید .
_مهرداد تو رو خدا بیا !زود باش.
_چی شده؟
_تو بیا بهت میگم
انگار مهتاب در آن لحظه فرشته نجات بود ،که آمد و لطیفه را نجات داد.
چون اگر مهرداد یک کلمه دیگر سوال می پرسید دیگر جوابی نداشت که بدهد.
آیا واقعا مهرداد را دوست داشت؟
خودش هم نمی دانست حسش نسبت به او چیست.
ولی مطمئن بود هر چه که هست عشق نیست.
مهرداد تنها راه نجاتی بود برای فرار کردن از این زندگی.
مهرداد نگاهی به خواهرش انداخت که از ترس رنگ به رو نداشت.
_می خوای بگی چی شده؟
_هیس چرا داد می زنی؟
_چون تو جون به لــ*ب می کنی آدمو ؛چه خبر شده امشب همه یه جورین؟
مهتاب استرس داشت ،هم استرس اینکه لطیفه به مهرداد چه گفته و تا کجا گفته،هم استرس خبر بدی را که می خواست به برادرش بدهد.
_ببین داداشی،الان خاله فهیمه زنگ زد،مثل اینکه آقا جون سکته قلبی کرده و حالش بده.گفت زود تر خودتون رو برسونین.
_خب تو چرا اینجا وایسادی زود باش به مامان بگو آماده بشه تا بریم دیگه.
مهتاب نگاه معنا داری به برادرش انداخت که معنی جز خاک بر سر خنگت نداشت.
_خوبه گفتی آخه من نمی دونستم که باید به مامان بگم گفتم چطوره به زری خانم خبر بدم؟نظرت؟
آخه خنگول الان من نمی دونم چطور به مامان بگم تو که وضع قلبش رو می دونی .می ترسم حالش از آقا جون هم بد تر بشه.
مهرداد که انگار تازه فهمیده بود اوضاع از چه قرار است نگاه مطمئنی به خواهرش انداخت و گفت:
_تو الان خیلی عادی برو وسایلت رو جمع کن ؛من خودم یه جوری به مامان میگم که هول نکنه.
 
آخرین ویرایش:
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۳
لطیفه انگشتش را روی زنگ فشار داد طولی نکشید که صدای شلپ شلپ دمپایی به گوشش رسید .
انگار پشت در منتظرش بودند ،امشب خاطرش خیلی عزیز شده بود.
پوزخندی زد ،باید عزیز می شد هر چه نباشد عروس بود ؛عروسی که چند ملیونی می ارزید.
عاطفه در را باز کرد .
_کجایی تو دختر ؟
_اومدم دیگه.
عاطفه او را به سمت انباری کشاند.
_وا انباری برم چی کار؟
با انگشت اشاره ای به لباس هایش کرد و گفت:
_نکنه با اینها میخوای بیای جلوشون.
راست میگفت لباس هایش خیلی افتضاح بودند.مراسم خواستگاری که هیچ حتی تا سوپر مارکت سر کوچه هم نمی شد با این لباس ها رفت.
در انباری را باز کرد و از سه پله مقابلش پایین رفت.
عاطفه لباس را جلویش گرفت.
همان لباس حریر یاسی رنگی بود که هفته پیش در بازار دیده بودند .
آن لحظه آن قدری دلش آن لباس را می خواست که حد نداشت .خودش را که در آن لباس تصور می کرد قند در دلش آب می شد.
ولی الان متنفر بود ،دلش می خواست تکه تکه اش کند.
ولی چاره ای نداشت ؛لباس را پوشید؛شال هم رنگ اش را هم سر کرد.
_خوبه؟
عاطفه که چشمانش برق می زد لبخندی زد و گفت:
_آبجی فدات بشه که اینقدر نازی.
اشک در چشمان لطیفه جمع شد ؛چرا خوشحال نبود ؟مگر امشب عروس نمی شد ؟
مگر این لحظه آرزوی هر دختری نیست؟
پس چرا اشک صورت اش را خیس کرد؟
عاطفه را بـ*غـل کرد و هردو پا به پای هم گریه کردند .
آن قدر گریه کرد که به هق هق افتاد .
عاطفه اشک هایش را پاک کرد.
_عاطی پیش مرگت بشه ،گریه نکن.
لطیفه خدا نکنه ای زیر لــ*ب گفت و از روی زمین بلند شد.
از انباری بیرون رفتند به سمت حوض وسط حیاط رفت.
مشتی آب بر صورتش پاشید تا شاید ورم صورت اش را کم کند.
برای آخرین بار به همه جا نگاه کرد از همان حوض گرفته تا درخت گوشه حیاط.
انگار می خواست تصویر همه چیز را در خاطرش ثبت کند.
از پله ها بالا رفت ،در را باز کرد و وارد شد.
خاله زهرا قدمی برداشت و به سمتش آمد.
بوسه ای روی پیشانی اش نشاند .
سلام آرامی گفت و روی زمین نشست .
نگاه های خیره همه روی او ثابت بود ؛از داماد مجلس گرفته تا احمد آقا و آن دختر و پسری که حدس می زد بچه های کورش خان بودند.
یعنی از این به بعد مثلا مادر این دوتا می شد؟
حتی تصورش هم خنده دار بود.
کورش خان نگاهی به لطیفه انداخت و گفت:
_زودتر از اینها منتظرت بودیم.
حرفی نداشت که بزند آن قدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که جای هیچ حرفی را نگذاشت.
اشاره ای به دختر و پسری که کنارش بودند کرد .
_معرفی می کنم،دخترم دنیا و پسرم داریوش.
ناخداگاه نگاهش را از گل های قرمز رنگ قالی گرفت و به روبرو نگاه کرد.
پسری با چشمان قهوه ای تیره.
تنها چیزی که دید همان دوتا گوی قهوه ای رنگ بود .
سردی از نگاهش می بارید که لرز به تن لطیفه انداخت.
به دنیا نگاهی انداخت.
دختری معمولی که لبخند جزئی از صورتش بود.
باز سرش را پایین انداخت و ترجیح داد شنونده باشد.
_حرف دارم با این مامان کوچولو.
لفظ مامان کوچولو انگار بد جوری دل لطیفه را سوزاند.
دردش تا مغز استخوانش رسوب کرد.
مثل اینکه داریوش شمشیر را از رو بسته بود.
_می شنوم.
داریوش یک تای ابرویش را بالا انداخت.
_اینجا؟
پوزخند مسخره ای زد و ادامه داد.
_البته من مشکلی ندارم ؛ولی فکر نکنم حرف هایی که می خوام بزنم زیاد مناسب جمع باشه.
حرف های شاهزاده کوچک انگار بوی کینه می داد ،بوی دشمنی بوی...
بوی خیلی چیز ها، هرچیزی به جز آرامش.
لطیفه بی صدا از روی زمین بلند شد و به سمت حیاط رفت.
داریوش به دنبالش رفت .
لبه حوض نشست و نگاهی به آسمان ابری انداخت.
انگار امشب خدا هم دلش گرفته بود و می خواست پا به پای تازه عروس گریه کند.
داریوش با کمی فاصله از او نشست.
_معامله خوبی بود که حاظر شدی زن مردی هم سن بابات بشی نه؟
_آره معامله خوبی بود،ولی نه برای من .
داریوش آن قدری عصبانی بود که نفهمد چه می گوید؛
که نفهمد ممکن است دل لطیفه را بشکند .
ولی دل دخترک آن قدری شکسته بود و باز از نو بند زده بودش ،که حسابش از دست خودش هم دررفت.
_بیشتر از اینا می خواستی؟قیمتت چقدر بود؟
پدرت زیادی هوایی شده ،بوی کباب شنیده،حرف از پونصد میلیون می زد.
پونصد میلیون چند تا صفر داشت؟بی خیال شد ؛بی خیال فکر کردن به صفر های میلیون بی خیال فکر کردن به ساعت مارک دار داریوش بی خیال نیش و کنایه های پسری که تا چند روز دیگر نا مادریش می شد.
_بابا و مامانم رو سیزده سال پیش از دست دادم.
باید دلش می سوخت ؛باید می سوخت به حال تازه عروس ؛پس چرا سنگ شده بود دلش؟
_قراره مامانم بشی؟خنده داره نه؟قراره زن بابام بشی؟آخه بچه جون تو هیچ جوره به ما نمی خوری.
یه نگاه به ریخت و قیافه دوهزاریت انداختی؟
سیم آخر همین بود دیگر؟
به سیم آخر زد این بار ؛انگار این شازده داریوش زیادی هوا برش داشته بود.
_فکر کنم نگاهی به شناسنامه پدرتون نداختین.
زیادی جوونه یه موقع حیف نشن پای من؟
اگه وضع زندگی و ریخت و قیافه ام این نبود که حاظر به این ازدواج نمی شدم.
_وقت واسه زدن این حرف های صد من یه غاز زیاده حالا حالا ها حرف داریم ؛الان بهتره بریم سر اصل مطلب.
پوزخندی زد و ادامه داد:
_من اولین کسی که بودم که بااین ازدواج مسخره مخالفت کردم .
حرف کمی که نیست ؛حرف آبرو مون بود ؛نمی خواستم حرف دهـ*ن مردم بشیم.
ولی دنیا موافق بود ،کلا همیشه حرفش حرف بابا بود.
از دکتر گفت و از مریضی بابا که فوقش تا هفت ماه دیگه زنده می موند.
اینقدر گفت و گفت تا قانع بشم به حرف دل بابام به اینکه تن بدم به هرچی که می خواد.
زیاد نمی خواد نگران آینده درخشانت باشی که قراره پای پدر من حروم بشه چند ماه دیگه آزادی؛ولی هیچ سهمی از ارث و میراث نمی بری.
همه سهم ها و ارث میراث ها برود به جهنم او فقط خلاص شدن از این شرایط را می خواست.
_فقط بعد از مرگ پدرتون تکلیف من چی میشه؟
_اگه بخوای یه زندگی جدید تشکیل میدی اگه هم جایی نداری که بمونی می تونی به عنوان خدمتکار داخل خونه مون بمونی.
ته دلش آن قدری گرم شده بود که به آینده و خدمتکاری در عمارت راد فکر نکند.
در یک لحظه همه غم و غصه ها دود شدند و به هوا رفتند.
_فقط،پدرم از بیماریش خبر نداره ؛نمی خوامم خبر دار بشه.
_چشم.
داریوش از سر جایش بلند شد و لطیفه هم مقابلش ایستاد.
نمی دانست داریوش زیادی قد بلندبود یا خودش کوتاه بود.
تقریبا به سر شانه اش می رسید ؛سرش را بالا گرفت و به صورت تقریبا کشیده داریوش نگاه کرد.
_الان که رفتیم داخل طبیعی رفتار می کنی ؛از این ناز کردن ها و ادا ها خوشم نمیاد ؛حالا که تو شرایط رو قبول داری ؛پول هم که بابات نقدا گرفت پس حرفی نمی مونه.
حرف پول که شد ؛همه حرف های داریوش در ذهنش اکو شد.
تکرار لحظه های تکراری...
لرزی به جانش افتاد ؛خودش هم نفهمید از سرمای هواست یا سردی کلام داریوش ولی هر چه که بود دلش را لرزاند بد هم لرزاند این بار جوری شکست که هیچ جوره نمی شد بندش زد.
 
آخرین ویرایش:
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۴
این بار محکم سر جایش ماند به آن اشک های لعنتی اجازه جاری شدن نداد.
اصلا به جهنم که حرف های داریوش دلش را سوزاند؛به جهنم که غرورش را خورد کرد؛به جهنم که مثل همیشه له شد.
_اگه حرف هاتون تموم شد بریم داخل؟
داریوش بی تفاوت به سمت راهرو رفت و به خودش زحمت نداد حتی جواب لطیفه را بدهد.
مثلا رسم بود عروس و داماد باهم حرف می زدند و از آینده می گفتند ولی او به جای داماد با پسر داماد حرف زد و از آینده گفت.
زندگی مسخره ای داشت ؛مگر کجای زندگیش عادی بود که عروس شدنش باشد؟
نگاهش به عاطفه افتاد که از پشت پنجره به او خیره بود.
به جای رفتن پیش خواستگار های کذایی مسیر اتاق عاطفه را پیش گرفت.
نگاهی به چهره خواهرش انداخت ؛رنگ به رو نداشت انگار کمی دلهره داشت دلهره ای که نمی دانست دلیلش چیست.
همه چیز را گذاشت پای ازدواجش به اینکه عاطفه ناراحت رفتن خواهرش است ولی باز هم دلش راضی نشد و پرسید:
_چیزی شده؟
همین یک کلام کافی بود تا عاطفه قافیه را ببازد.
خودش را رو تخت پرت کرد و سرش را در دستش گرفت.
_آبجی من یه غلطی کردم.
_میگی چی شده یا نه؟
عاطفه نفس عمیقی کشید تا کمی از استرس لعنتی اش کم کند.
_مهتاب زنگ زد.
_خب؟
کمی مکث کرد ؛از ادامه جمله اش واهمه داشت.
من من کنان گفت:
_من گفتم برات خواستگار اومده و داری ازدواج میکنی.
_چه غلطی کردی تو؟
لطیفه با مشت های گره شده و اخم های در هم رفته به سمتش آمد.
دست زیر چانه عاطفه گذاشت و سرش را بالا آورد به چشمان ترسیده خواهرش نگاه کرد.
_نشنیدی؟
_آبجی بالاخره که می فهمیدن.
اممممم چیزه من یه گند دیگه هم زدم.
_دیگه چه گندی مونده که نزده باشی؟
_گفتم خواستگارت کورش خان هست.
این دیگر آخرش بود ؛انگار امشب ماجرا ها تمامی نداشت.
از اتاق بیرون رفت به سمت ته راهرو رفت در آیینه نگاهی به خودش انداخت کمی لباسش را مرتب کرد و به سالن رفت.
با آمدنش کورش خان و بچه هایش بلند شدند و قصد رفتن کردند.
_منتظرت بودیم؛وسایلت رو بردار تابریم.
بهترین کار رفتن بود ؛باید تا مهرداد نیامده بود و الم شنگه به پا نکرده بود می رفت.
بی هیچ مخالفتی به سمت کمدش رفت و ساک کوچکش را برداشت ؛چادرش را پوشید و فاتحه همه چیز را در دلش خواند.
_بریم
زهرا خانم به سمتش آمد مثلا می خواست ادای مادر های دلسوز را در آورد.
با غمی ساختگی نگاهی به لطیفه انداخت خواست در آغـ*وش بگیردش که لطیفه چند قدمی عقب رفت.
پوزخندی زد و زیر لــ*ب گفت:
جمع کن بساطت رو این هندی بازیا بهت نمیاد.
احمد آقا با کورش صحبت می کرد هر از گاهی لبخندی می زد که دندان های زرد رنگ کج و کوله اش را به ردیف نشان می داد.
در آن لحظه لطیفه حالش برای صدمین بار از آن خانه و اهالی اش از در و دیوار زرد رنگش از آینده نا معلومش به هم خورد.
کلام آخر احمد آقا انگار سرریز کرد تحمل لطیفه را.
_کورش خان دخترم رو به شما می سپارم.جون شما و جون این دختر، می دونی که چقدر برام عزیزه امانت مردمه.
کورش خان دستی روی شانه احمد گذاشت و گفت:
_خیالت راحت.
لطیفه آن خانه لعنتی و آدم های لعنتی اش را ترک کرد و به سمت جا کفشی رفت .
مشغول پوشیدن کفش هایش شد.
در آن سرما می ماند شرف داشت تا آن خانه.
بعد از خداحافظی با عاطفه سوار ماشین شد از پشت شیشه برای خواهرش دست تکان داد.
شب بود و تاریکی وقت مناسب بود برای گریه چون کسی اشک هایش را نمی دید .
پس گریه کرد به خاطر دوری خواهرش ؛خواهری که هرچند تنی نبود ولی بودنش مرهم بود بر زخم هایش.
دنیا کمی مهربان تر از برادرش بود ؛اشک های لطیفه دلش را لرزاند.
دست روی دست لطیفه گذاشت و گفت:
_ناراحت نباش؛هر وقت خواستی می تونی ببینیش.
لطیفه لبخند خجلی زد و گفت:
_ممنون خانم
دنیا اخمی کرد و گفت:
_به من بگو دنیا؛دلم نمی خواد اینقدر رسمی حرف بزنی
داریوش سری تکان داد و باز بد جنس شد باز کلامش نیش دار شد و دل سوزاند.
 
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۵
_راست میگه راحت باش؛هرچی نباشه قراره مامانش بشی.
حرفش را زد و تای ابرویش را بالا انداخت ؛پدرش انگار در این دنیا نبود نه تشری زد و نه واکنشی نشان داد.
همه چیز روشن بود ؛لطیفه حتی حمایت شوهرش را هم نداشت انگار باید یک تنه با همه چیز می جنگید.
تنها چیزی که بلد بود همین جنگیدن یک نفره است.
امشب شهر قشنگ تر بود ،روشن تر،خیابان ها شلوغ تر دیگر شلوغی حالش را بد نمی کرد شاید چون می دانست از این به بعد باید این شلوغی هارا تحمل کند.
مسیر طولانی بود ؛هرچه می رفتند نمی رسیدند مثل اینکه خیابان ها کش آماده بودند.
البته طبیعی بود هرچه نباشد بین محله درب و داغون لطیفه با کاخ راد ها فاصله زیادی بود.
بالاخره انتظار به پایان رسید نگاه لطیفه به خانه ای افتاد که الحق نام کاخ برازنده اش بود.
در با ریموت باز شد و حیاط پر از درخت و سرسبز خانه به لطیفه چشمک زد.
تنهادر همان لحظه اول چشم های لطیفه خندید؛برای یک ثانیه غم هایش را دور ریخت و به چند ماهی که مثل ملکه ها قرار بود در این قصر زندگی کند فکر کرد.
هیچ وقت چشمش به پول و مال و اموال نبود ولی الان قضیه فرق کرد چون برق این خانه چشم هر کسی را کور می کرد چه برسد به دخترک یتیمی که از اول عمر چیزی به غیر از انباری سه در چهار گوشه حیاط به خودش ندیده بود.
تغییر لازم بود از همین امشب هم لازم بود ؛باید عوض می شد .
باید لذت می برد از این چند ماه زندگی حالا که مجبور بود به قبول این ازدواج باید از این اجبار شیرین نهایت استفاده را می کرد.
از ماشین پیاده شد و به دنبال دنیا راه افتاد.
در باز شد و وارد سالن شدند.
خدمتکاری بالباس یک دست سفید که سر آستینش آبی رنگ بود به استقبالشان آمد.
_سلام خانم
دنیا سری به نشانه جواب سلام تکان داد و پالتو و کیفش را به دست خدمه داد.
_دنبال من بیا
لطیفه سری تکان داد و همراه دنیا به طبقه بالا رفت.
حدود چهارتا اتاق با سالن نسبتا بزرگی مقابلش بود ؛دنیا در اتاق دوم را باز کرد و وارد شد.
اتاقی با ودکور سفید و آبی.
چرخی زد و مقابل لطیفه ایستاد.اینجا اتاقته.هرچی هم فکر می کردم لازمت میشه داخل کمد گذاشتم.
گوشی و سیم کارتی از روی میز برداشت و به سمت لطیفه گرفت:
_اینم گوشی جدید؛شماره خودم و داریوش و بابارو هم سیو کردم .گفتم شاید یه موقع کاری پیش بیاد.
_ممنون خانم
_گفتم منو دنیا صدا کن؛تو الان عضو این خونه هستی مثلا قراره زن کورش راد بشی یه کم محم باش بذار بقیه حساب ببرن ازت.
لباس های جدیدت هم بپوش .
چند قدمی برداشت و دوباره به سمت لطیفه بر گشت.
_راستی فردا صبح ساعت هشت آماده باش وقت محضر داریم.
از اتاق بیرون رفت و دررا به هم کوبید ؛لطیفه بعد از رفتن دنیا نفسی از سر آسودگی کشید و روسریش را ازسرش در آورد و گوشه تخت پرت کرد.
چند بار روی تخت بالا و پایین پرید و با خوشحالی به در و دیوار اتاق خیره شد.
نگاهی به کمد سفید رنگ گوشه اتاق انداخت با هیجان به سمتش دوید.
دررا باز کرد و با ذوق نگاهی به لباس های رنگ و وارنگ و مارک دار انداخت ؛روزی آرزوی دیدن این لباس هارا از نزدیک داشت .
الان همه این لباس ها برای خودش بود ولی خوشحال نبود.
دلش خوش نبود ؛ته چشمانش فقط غم بود و درد .
همه لباس هارا کف اتاق پرت کرد ؛روی زمین افتاد و بی صدا اشک ریخت.
فردا قرار محضر داشت .
ای کاش هیچ وقت فردا از راه نمی رسید .
داریوش در اتاقش را باز کرد ؛همان طور که دکمه سر آستین لباسش را باز می کرد از اتاق خارج شد.
صدای گریه توجه اش را جلب کرد.
تا جایی که می دانست این اتاق خیلی وقت بود خالیست.
پس این صدای گریه...
یادش به لطیفه افتاد ؛اخم هایش را به هم گره کرد و سری تکان داد و به سرعت از پله ها پایین رفت.
دنیا روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و مشغول تماشای سریال بود.
_اتاق قحطه که این وختره باید طبقه بالا جلو چشم من باشه؟
_نترس زیاد قرار نیست تحملش کنی بعد از عقد میگم وسایلش رو ببرن اتاق بابا.
وضع هر لحظه بد تر می شد ؛داریوش نمی توانست هیچ زنی را در اتاق مادرش ببیند.
افسوسی به حال دنیا خورد که چه بی خیال در مورد این قضیه صحبت می کرد شاید تنها تفاوتشان همین بود همیشه منطق های بی منطق دنیا به احساسات داریوش می چربید.
مشکلش با لطیفه نبود ؛اصل ماجرا این بود که هیچ زنی را نمی توانست جای مادرش بگذارد .
دلش می خواست سر به تن لطیفه نباشد ؛کاش هر چه زود تر از دستش خلاص می شد.
موبایلش زنگ خورد ؛نگاهی به صفحه انداخت؛شادی بود .
تماس را وصل کرد.
_سلام عشقم
_سلام چطوری
_خوبم کجایی تو یه یادی نکنی از ما؟
_ببخشید درگیر بودم
_اشکالی نداره؛دلم تنگ شده توهم که کلی وقته شرکت نمیای کجایی بیام پیشت؟
دادیوش نگاهی به ساعت انداخت یازده را نشان می داد.به بی فکری این دختر لعنتی فرستاد.
ولی خودش هم نیاز داشت به حرف زدن چه کسی بهتر از شادی همیشه او را درک می کرد ؛از دنیا که آبی گرم نمیشد.
_راننده رو میفرستم دنبالت.
_باشه
_بای عزیزم
بدون جواب دادن تماس را قطع کرد.
حالش از عشق مصنوعی شادی هم به هم می خورد شاید هم او فکر می کرد عشقش الکی است.
چون یک صدم هم به او علاقه ای نداشت؛ابراز عشق های شادی را نمایشی می دانست.
 
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۶
بی هیچ حرفی روی کاناپه نشست و با اخم به دنیا نگاه می کرد.
اما همه فکر و ذکرش پیش لطیفه بود و انتقام گرفتن از او به اینکه چطور همین چند ماه را هم به کامش زهر مار کند.
کورش خان از اتاقش بیرون آمد و به سمت پله ها رفت تنها ، مقصدش می توانست اتاق لطیفه باشد.
چند تقه به در زد ؛لطیفه اشک هایش را پاک کرد و به سمت در رفت دررا باز کرد.
کورش خان پشت در بود؛سعی کرد لبخندی هر چند ساختگی بزند تا غم و اشک چشمانش را پنهان کند.
ولی مثل اینکه چندان موفق نبود؛چون کورش خان حالت کنجکاوی به خود گرفت و گفت:
_چیزی شده؟
لطیفه سری به نشانه مخالفت تکان داد.
_نه چیز خاصی نیست.
کورش خان بعد از شنیدن این حرف حالت آسوده ای به خود گرفت و با همان غرور خاص به سمت پنجره رفت.
سیگاری از جیبش بیرون آوردو با آن فندک طلایی رنگ روشنش کرد.
خیره به دود های سیگار از پشت پنجره به حیاط نگاه می کرد.
هوا حسابی سرد بود ولی پنجره را باز کرد.
_می خواستم باهات در مورد یه مسئله مهم حرف بزنم؛بعد از شنیدن حرف هام در موردم قضاوت کن.
لطیفه که کمی نگران بود سری به نشانه قبول حرفش تکان داد و منتظر شنیدن حرف های کورش خان ماند.
داریوش در اتاقش نشسته بود و منتظر شادی بود ؛الان شدیدا به کمک این دختر نیاز داشت.
کم کم باید سر و کله اش پیدا می شد .
صدای دنیا راشنید که داشت با کسی خوش و بش می کرد .به گمان اینکه شادی رسیده از روی تخت بلند شد و کمی لباس هایش را مرتب کرد.
باز هم باید در جلد داریوش عاشق فرو می رفت حداقل تا دوماه دیگر باید این شرایط را تحمل می کرد.
در اتاق را باز کرد و شادی را جلوی در دید.
لبخند زورکی گوشه لبش جا داد و با مصنوعی ترین حالت ممکن به شادی گفت:
_عزیزم اومدی؟
در همان لحظه کورش خان هم از اتاق لطیفه بیرون آمد.
نگاهش به شادی افتاد ؛لبخندی به خواهر زاده اش زد و گفت:
_عجبی دایی از این ورا؟
_اومدم یه سر به داریوش بزنم.
نگاهش به پشت سر کورش خان افتاد دخترکی با چشمان اشکی به شادی خیره بود.
شادی اشاره ای کرد و گفت:
_دایی جون معرفی نمی کنین؟
داریوش که نمی خواست کسی در مورد این قضیه چیزی بفهمد خواست پیش دستی کند و حرفی بزند.
که کورش خان گفت:
_همسرم لطیفه
چشمان شادی از فرط تعجب چهار تا شد.
مطمئن بود همه چیز شوخی است.
کورش خان را خوب می شناخت ؛اگر قصد زن گرفتن داشت همان ده سال پیش این کار را می کرد.
آنقدری رضوان خانم را عاشقانه می پرستید که در این ده سال حتی نتوانست به زنی نگاه کند چه برسد به ازدواج آن هم با یک دختر بچه.
_دایی جون چی میگین؟حالتون خوبه؟شوخی بود دیگه،نه؟
کورش خان سری به علامت نفی تکان داد.
_نه دخترم من چه شوخی با تو دارم؟
شادی آنقدر مبهوت و متعجب بود که فکرش اصلا کار نمی کرد.
بدون اینکه جوابی به کورش خان بدهد به اتاق داریوش رفت و در را پشت سرش بست.
نگاه متعجب خود را به داریوش دوخت تا شاید او توضیحی دهد .
_تو یه چیزی بگو
_چی بگم؟گفتنی هارو بابام گفت دیگه
نه مثل اینکه همه چیز واقعی بود.
_یعنی دایی...
داریوش به میان حرفش پرید و گفت:
_آره بابام هوس تجدید فراش کرده ،دختره فقط هیجده سالشه.
شادی چشمانش را بست نمی توانست فکر را هم بکند.
_چطور ممکنه؟خب چرا قبول کرد.
داریوش پوزخندی زد و گفت:
_نا پدریش پول گرفت و اونو فروخت یه دختر یتیم بی پدر و مادر رو به راحتی میشه به دست آورد.
شادی با آن همه سنگ دلی و دو رویی دلش به حال لطیفه سوخت.
_آخی
مثل اینکه شادی هم مثل دنیا دل رحم بود و طرفدار عروس جدید.
_شادی دارم دیوونه میشم ،نمی تونم اون دختر بچه رو جای مامانم ببینم.
شادی کنار داریوش روی تخت نشست و با مهربانی دست داریوش را فشرد.
_هیچ کس نمیتونه جای رضوان جون رو بگیره ؛مطمئن باش.
لطیفه بعد از شنیدن حرف های کورش خان از این رو به آن رو شد.
حالا دیگر به هر جای خانه نگاه می کرد آن را مال خود می دانست.
حس اضافی بودن را نداشت.
یک دست لباس طلایی رنگ که بلندی آن به پشت پایش می رسید را از داخل کمد برداشت و پوشید.
موهای نسبتا بلندش را باز کرد و در آیینه به چهره اش خیره شد.
در دل خاک بر سری نثار خودش کرد. آن قدر گریه کرده بود که اطراف چشمش گود رفته بود.
اما چشمانش هنوز هم می درخشیدند.
چاره کار کمی آرایش بود همه چیز حل می شد.
بعد از اتمام آرایش سوتی برای خود زد و از دیدن خودش با آن لباس و آرایش به وجد آمد.
به یاد عاطفه افتاد حتما هنوز هم ناراحت است باید خواهرک اش را دل داری می داد.
 
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۷
شماره عاطفه را گرفت ؛آن قدری بوغ خورد و عاطفه جواب نداد که لطیفه ناامید شد و می خواست تماس را قطع کند.
در لحظه آخر صدای گرفته عاطفه به گوشش رسید.
_الو
لطیفه لبخندی زد و با شور و هیجان گفت:
_سلام عاطفه آبجی به قربونت خوبی خواهری؟
_لطیفه خودتی؟این خط خودته؟
_آره
_لطیفه هنوز سه ساعت نشده دلم تنگ شده،کجایی حالت خوبه؟
_آره،همه چی خوبه
_اون دوتا که اذیتت نمی کنن؟
لطیفه که منظور عاطفه را از آن دوتا متوجه نشده بود پرسید:
_کدوم دوتا؟
_همون بچه های پیره مرده دیگه
باز هم یک بار دیگر لطیفه به خاطرش آمد که طرف مقابش،مردی که از فردا اسمش به عنوان شوهر در شناسنامه اش ثبت می شد پیرمردی بود که یک پایش لــ*ب گور بود.
عاطفه که فهمیده بود باز هم با حرف های بی خودش دل خواهرش را شکسته لــ*ب به دندان گرفت و گفت:
_ببخشید ؛منظورم بچه های آقای راد بود.
اگر داریوش را فاکتور می گرفت ؛رفتار بقیه با او بد نبود.
_آره بد که نیستن
عاطفه که خیالش راحت شده بود نفسی کشید و گفت:
_خب تعریف کن
لطیفه که قصد عوض کردن جو را داشت شروع کرد به تعریف کردن از اتاقش و وسایل و در دیوار.
_یه اتاق بهم دادن به خوابم نمی دیدم،یه کمد پر از همون لباس هایی که یه عمر حسرت شون رو داشتم .
عاطفه لبخند نصفه و نیمه ای زد .
دلیل ذوق بی جای لطیفه را نمی فهمید ؛هنوز چند ساعت هم نگذشته بود.
چطور آن قدر از زندگیش راضی بود و بااین آب و تاب از لباس و اتاق حرف می زد.
تا آنجایی که یادش بود لطیفه هیچ وقت چشمش دنبال مال و اموال نبود.
پس دراین چند ساعت چه شده بود که همه چیز را زیر و رو کرده بود.
_خوبه
کمی مکث کرد و ادامه داد:
_خب فکر کنم خسته باشی؛مزاحمت نباشم،فردا خودم زنگ می زنم
خدا حافظی کوتاهی مختصری کردند و تماس قطع شد.
لطیفه حسابی گرسنه بود؛تصمیم گرفت به آشپزخانه برود و غذایی بخورد و که حداقل ازاین احساس ضعف کلافه کننده خلاص شود.
کمی دو دل بود هنوز چند ساعت هم نمی شد که به این خانه آمده بود.
حالا می رفت و احوال غذا را می گرفت؟
کمی فکر کرد و آخر سر گرسنگی کلافه اش کرد و به یاد حرف های کورش افتاد چند لحظه پیش به او گفته بود که همسرش هست و باید در قد و اندازه راد ها رفتار کند.
پس ترس را کنار گذاشت و مثل خانم خانه رفتار کرد هر چه که بود تا فردا زن کورش می شد و اسمش در شناسنامه اش به عنوان شوهر نوشته می شد؛پس راه آشپزخانه را پیش گرفت.
خدمه ای به اولبخند زد و گفت:
_سلام خانم امری داشتین؟
لطیفه چشمی چرخاند و نگاهش را بین یخچال و گاز و سینک ظرف شویی در حرکت بود.
_شام چی داریم؟
خدمتکاری که حتی اسمش را هم نمی دانست لبخندش عمیق تر شد.
_فسنجون
لطیفه تا به حال فسنجون نخورده بود ولی تعریف طعم و مزه فوق العاده اش را شنیده بود .
_خوبه،کی میز رو می چینی؟
_فکر نکنم امشب کسی میل به غذا داشته باشه اگه گرسنه بودن تا الان حتما می اومدن.
الان واسه شما غذا می کشم،همین جا میل می کنین یا بیارم اتاقتون؟
لطیفه سری تکان داد و گفت:
_همین جا می خورم.
تا دیشب تنها کارش کتک خوردن از احمد آقا بود؛حالا از او می پرسیدند شام را کجا می خورد.
خودش هم ازاین زندگی خنده اش گرفته بود.
در چشم به هم زدنی میز چیده شد و خدمه رو به لطیفه گفت:
_خانم اگه با من کاری ندارین می تونم برم؟
لطیفه لبخندی زد وگفت:
_ممنونم زحمت کشیدین!
خدمه که انگار انتظار شنیدن این حرف را نداشت گفت:
زحمتی نیس؛این کار منه.
لطیفه لــ*ب گزید ؛این از اولین حرف اشتباه خدا بقیه اش را به خیر کند.
آن قدر گرسنه اش بود که بی هیچ فکر و خیالی به جان بشقاب پر از برنج افتاد کل خورشت را روی برنج ریخت و شروع کرد به هم زدن.
تند تند قاشق را پر می کرد و به سمت دهانش می برد انگار دنبالش کرده بودند.
شادی و داریوش وارد آشپرخانه شدند؛داریوش با دیدن لطیفه اخم هایش در هم گره خورد.
صندلی را کنار کشید و سیمین خانم را صدا زد.
_بله آقا کاری داشتین؟
_شام
سیمین سری تکان داد و فورا غذا کشید و سر میز گذاشت.
شادی تشکر مختصری کرد ولی داریوش به خودش زحمت نداد نگاهی به چهره سیمین خانم بیاندازد.
داریوش با پوزخند نگاهی به لطیفه انداخت که انگار تازه از قحطی آمده بود.
_خفه نشی؟یواش تر!
شادی نگاهی به داریوش انداخت انگار خیلی ازاین جمله خوشش نیامده بود.
هر چند لطیفه را نمی شناخت ولی داریوش حق خورد کردن غرور کسی را نداشت.
لطیفه لحظه ای مات شد ،دست از غذا خوردن کشید و ته قلبش باز هم چیزی شکست؛که صدایش را جز خودش کسی نشنید.
ولی باز هم حرف های کورش خان در ذهنش نقش بست.
نگاه بی تفاوتی به داریوش انداخت که یعنی حرفت ذره ای برایم ارزش ندارد.
چیزی از غذایش باقی نمانده بود ؛البته اشتهایی هم نداشت.
بی هیچ حرفی بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت.
تصمیم گرفت این چند ماه را بی هیچ بحث و حرفی بگذراند.
حوصله خودش را هم نداشت چه برسد به کل کل.
آن هم کل کلی که نتیجه اش معلوم بود.
 
Melika_Tavakol

Melika_Tavakol

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
26/5/19
25
161
28
#پارت_۸
به سمت حیاط رفت؛از کنار درختان کوتاه و بلند گذشت و خود را به کلبه ته باغ رساند .
حس آرامشی از دیدن آن باغ و کلبه به قلبش تزریق شد.
انگار خانه آرزو هایش بود.
لبخندی زد و روی طنابی که بین دو درخت بسته شده بود نشست .
تاب خورد و خاطراتش را مرور کرد.
اینکه از کجا به کجا رسیده بود و الان دقیقا کجا قرار داشت.
هوا حسابی سرد بود ؛سوز وحشتناکی می آمد؛اول از سر جایش بلند شد که به اتاقش برود و لباس گرمی بپوشد ولی بعد پشیمان شد و راه رفته را برگشت.
اصلا همه مزه زمستان به این بود که سرمایش را به جان بخری.
رعد و برق که زد ؛لطیفه ترسید و چند قدمی عقب رفت.
نه اینکه ناز نازی باشد و ادا در آورد،دست خودش نبود همیشه از رعد و برق می ترسید.
از بچگی این ترس همراهش بود.
دلش می خواست در آن باران روی زمین بنشیند و باران را نگاه کند ؛آسمان را دید بزند.ولی ترسش مانع می شد.
آخر سر هم زور دلش به ترسش چربید و لطیفه روی زمین نشست .
شنیده بود که اگر درباران دعا کنی مستجاب می شود.
پس خواسته اش را از ته دل فریاد زد تا شاید خدا بشنود و نیم نگاهی به او اندازد.
_خدایا نجاتم بده از این زندگی،ازاین خونه و آدم هاش،از این عمارت لعنتی.
هنوز چند ساعت نشده خسته شدم ؛نمی تونم .
نمی تونم نقش بازی کنم.
لباس هایش حسابی خیس شده بود.
از روی زمین بلند شد ؛انگار آن کلبه جاذبه ای داشت که او را به سمت خود می کشاند.
با اینکه می ترسید پا در کلبه بگذارد ولی نتوانست جلوی حسش را بگیرد .
به خودش که آمد دید روی تخت گوشه کلبه نشسته وپایش را در شکمش جمع کرده.
از سرما می لرزید و به خودش لعنت می فرستاد که چرا زیر باران مانده.
باید لباس هایش را عوض می کرد.
نگاهی به کمد چوبی قدیمی انداخت .
باخودش گفت:
_حتما چند دست لباس داخشه دیگه،وگرنه مرض که ندارن کمد خالی بذارن اینجا.
در کمد را که باز کرد به جز چند تا پیراهن مردانه چیزی ندید اول بی خیال عوض کردن لباس شد و گفت:
_ولش کن مهم نیست با همین لباس ها می مونم بهتر از اینه لباس های یه مرد غریبه رو بپوشم.
ولی لرزی به جانش افتاده بود که حد نداشت .
پس فکر و خیال های الکی را کنار زد و پیراهن را پوشید .
آن قدری ریزه میزه بود که بلندی پیراهن به زانو اش می رسید.
لباس های خیسش را بالا شومینه آویزان کرد و خوش به سمت تخت رفت. پتو را دورش پیچید تا کمی گرم تر شود.
از موهایش آب می چکید،موهایش را باز کرد تا زودتر خشک شود.
آن قدری خسته بود که نفهمید چگونه پلک هایش سنگین شد و به دقیقه نرسیده خوابش برد.
بعد از رفتن شادی داریوش خودش را روی مبل رها کرد.
سر درد امانش را بریده بود ؛حتی شادی هم مثل همیشه او او طرفداری نمی کرد که دلش گرم شود.
حرف های شادی در ذهنش اکو می شد.
سری تکان داد و گفت:
_نه تقصیر من نیس؛اون دختر مقصره پس باید زجر بکشه.
دلش بد جور هوای کلبه را کرده بود،از بچگی پناهگاهش بود.
هر موقع مادرش اورا دعوا می کرد یا خرابکاری به بار می آورد از ترس دعوا های پدر و مادرش به کلبه پناه می برد .
انگار بیشتر از همیشه دلش هوای پناهگاه بچگی اش را کرده بود.
حوصله پوشیدن لباس گرم را نداشت.
موقعی که اتاق لطیفه را تاریک دید فکر کرد خوابیده .
شانه ای بالا انداخت اصلا مهم نبود که خوابیده یا بیدار است.
باران شدید شده بود و داریوش از بچگی عاشق دویدن در باران بود .
نفس نفس زنان خودش را به کلبه رساند .چراغ کلبه روشن بود.
تاجایی که یادش بود به هیچ کس اجازه نمیاد پا در حریمش بگذارد.
وارد که شد دخترکی که روی تخت خوابیده بود توجهش را جلب کرد.
تنها موهای بلندش را دید و حدس زد دختر باشد.
با تردید پتو را کنار زد و چهره لطیفه را دید.
دستش را مشت کرد و چند نفس عمیق کشید.