درحال نگارش رمان ثریا | tara کاربر انجمن ناول کافه

tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
نام رمان : ثریا
نویسنده : tara کاربر انجمن ناول کافه
ناظر : @habib
ژانر: اجتماعی،عاشقانه


خلاصه رمان: ثریا زنی است بسیار قوی که پنج سال از خانواده خود دور بوده و به‌دلیل یک‌سری مشکلات از خانواده‌‌اش طرد شده است. با به ارث‌رسیدن۵۰ درصد سهام هتل بزرگ شمس که شرط و شروط‌هایی هم برای او در پی دارد، با آدم‌هایی آشنا می‌شود که مسیر زندگی او و خانواده‌اش را دست‌خوش تغییراتی می‌کند. برای تمام آدم‌هایی که وارد زندگی‌اش می‌شوند نقش نوعی حامی را بازی می‌کند. گاهی می‌شکند، فرو می‌ریزد، اما او باید قوی باشد؛ چون او یک شانه برای تکیه زدن است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Naniya

Naniya

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
22/4/19
30
79
18
8164

به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاس‌گزاریم.



لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:






با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:




پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:




موفق باشید

تیم مدیریتی ناول کافه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت1

فصل۱
بدن خشک شده‌ام را تکانی دادم. دستم را به گردن دردناکم گرفتم و هم‌زمان با نیم‌خیز شدن از روی مبل مچ دستم را بالا آوردم تا نگاهی به ساعتم بیندازم. پوزخندی به حلقه سفید پرنگینی که دست چپم را حریصانه دربرگرفته بود زدم. چقدر زندگی‌ام پر از پوزخندهای صدادار شده بود. از دستم بیرونش آوردم و روی میز وسط سالن پرتش کردم. مدتی میشد که به آپارتمان نقلی‌ام نقل‌مکان کرده بودم. درست همان روزی که اطلاع دادند قرار است با اولین پرواز به ایران بیایند. باوجود آن‌ها در آن عمارت دیگر جایی برای من وجود نداشت. حداقل از جنگ اعصاب و زخم زبان‌ها دور می‌ماندم. از جایم برخواستم و روبه‌روی آینه قدی ایستادم. در هایلایت نورهای دیوارکوب تصویر زن سیاه‌پوش آشنای دیروز که غریبه این روزهای زندگی‌ام شده بود نمایان گشت. دستی به زیر پلک‌های متورمِ بی‌آرایشم کشیدم. پالتوی خزدار مشکی‌ام را پوشیدم و از خانه خارج شدم. در جلوی شیشه‌های سکوریتی سالن فردوگاه منتظر آمدنشان ایستاده بودم. از دور دیدمشان گروهی سیاه‌پوش که هر کدام سر به طرفی می‌چرخاندند.
به‌سمتشان پا تند کردم و در چند قدمیشان صدا زدم:
- آقای شمس؟
منظورم شخص خاصی نبود، فقط می‌خواستم توجه‌شان به‌سمتم جلب شود. هم‌زمان سرشان به‌سمتم چرخید. استرسم بیشتر شد و ضربان قلبم بالا گرفت. با استرس آب دهانم را قورت دادم.
- سلام!
جواب سلامی نشنیدم. چه انتظار بی‌جایی داشتم. آن‌ها به قصد جنگ آمده بودند نه صلح!
زنی که سنش از همه بیشتر بود با تحقیر نگاهی به سرتاپایم انداخت و به‌سمت خروجی راه افتاد. بقیه هم نگاهی ردوبدل کردند و پشت‌سرش راه افتادند. شمشیر از رو بسته‌شان زیادی معلوم بود.
خشک شده سرِ جایم ایستادم و به سرامیک‌های سفید رنگ زیر پایم زل زدم. به چه حقی با من این‌گونه رفتار کرده بودند؟ پیش خودشان فکر می‌کردند که من همان دخترِ ساده احمق هستم؟ همان‌که قبل از قهر و رفتنشان شسته و بر روی رخت‌آویز پهن کرده بودند؟ نمی‌دانستند زندگی در این پنج سال از من زنی مغرور و خودخواه ساخته بود که زیرِ بار هیچ‌کس نمی‌رفت؟ زنی که بعد از شسته شدن حسابی خشک و اتو کشیده شده بود!
از سالن فرودگاه خارج شدم و با چشم دنبالشان گشتم. آن‌ها جایی را نداشتند که بروند. بعد از آشوب پنج سال پیش و رفتنشان، به خواست من عمارت عوض شده بود و آن‌ها آدرس عمارت جدید را هم نداشتند.
بالاخره دیدمشان که سوار بر دو تاکسی زرد رنگ مخصوص فرودگاه منتظر بودند تا من حرکت کنم و پشت‌سرم راه بیفتند. پشت به آن‌ها به‌سمت ماشینم حرکت کردم. در صندلی نرمش فرو رفتم. بخاری را روشن کردم و شیشه را به اندازه یک بند انگشت پایین کشیدم تا هوای درون ماشین تعویض و شیشه‌های یخ‌بسته ماشین را بخار نگیرد. باران نم‌نم می‌بارید و من عاشق دیدن قطره‌های باران نشسته بر روی شیشه بودم. از آینه جلو دیدمشان درست پشت ماشین من پارک کرده بودند. بی‌خیال گوشی موبایلم را از کیفم بیرون کشیدم و شماره مورد نظرم را گرفتم.
- سلام خانوم.
حوصله سلام‌وعلیک و روده‌درازی را نداشتم، خصوصاً الان که پَرم به پَر آنان خورده بود و از بی‌محلیشان حسابی کفری بودم. انگار کمی از خلق‌وخوی این جماعت با زندگی‌کردن در محیطشان بر من هم سرایت کرده بود!
- همه‌چیز آماده‌ست؟
- بله خانوم.

- ما راه افتادیم طبق برنامه عمل کنید به بقیه هم خبر بده. می‌دونی که از بی‌نظمی به‌شدت متنفرم.
منتظر ادامه صحبتش نشدم و تماس را قطع کردم. از تماس‌های طولانی بدم می‌آمد؛ به همین خاطر حرفم را می‌زدم و تماس را قطع می‌کردم.
 
آخرین ویرایش:
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت2

کمی تعلل و این‌پاوآن‌پا کردم و بالاخره راه افتادم. در بین راه به فروشگاه مواد غذایی رفتم و با خیال راحت خرید کردم. چیز خاصی لازم نداشتم فقط می‌خواستم وقت بگذرد و کمی معطلشان کنم. از این طریق کمی دلم خنک می‌شد. از فروشگاه که بیرون آمدم بدون توجه به دو تاکسی منتظر، سوار ماشین شدم و راه افتادم. با ریموت در بزرگ میله‌ای پارکینگ را باز کردم و ماشینم را به داخل بردم. حیاط کوچک و تمام سرامیک عمارت عاری از هرگونه گل یا گیاهی بود. بی‌توجه به مسافران خسته تازه از راه رسیده وارد سالن بزرگ عمارت شدم.
طبق دستور من خدمه به‌خط و مرتب ایستاده بودند. چند دقیقه‌ای طول کشید تا مسافران همراه با چمدان‌هایشان وارد سالن شوند
در صورت تک‌تک‌شان آثاری از خشم موج میزد. حسابی از رفتاری که داشتم کفری شده بودند. می‌گویند جواب های، هوی است! احترام همیشه دوطرفه معنا پیدا می‌کند. قرار بر این نیست که من بی‌احترامی ببینم و احترام بگذارم آن هم به کسانی که روزی بدترین بی‌احترامی‌ها را در حق من کرده بودند.
سرم را بالا گرفتم و تک‌تک خدمه‌ها را معرفی کرده و وظیفه‌شان را متذکر شدم. بعد از معارفه رو به مسافران کردم و با پلک‌زدنی آرام که بیشتر حرصشان را از خون‌سردی بیش از حدم در می‌آورد صحبتم را ادامه دادم:
- اتاق‌های بالا رو براتون آماده کردند. تا شما استراحتی می‌کنید میز عصرونه رو آماده می‌کنند.
زن خشنی که توسط دو برادر کوچکترش اسکورت شده بود همچون ماده ببری زخمی با صورتی برافروخته غرید:
- دختره‌ی بی‌سروپا به چه حقی به خودت اجازه میدی که ما رو دست بندازی؟
اشاره‌اش به راه طی شده از فرودگاه تا عمارت بود.
با چشمانی که رنگ تعجب و بی‌خبری به خودش گرفته بود گفتم:
- منظورتون رو متوجه نمیشم!
برادر بزرگتر که چند دسته از موهای جلوی صورتش رگه‌های سفیدی به خود گرفته بود قدمی به جلو گذاشت.
- ببین دخترجون پنج سال هرکاری دوست‌داشتی کردی. ریختی! پاشیدی! ما رو از چشم پدرمون انداختی! مایه سرافکندگیمون شدی، دیگه دست بردار. برو و دست از سرما و زندگیمون بردار.
- من کاری به شما و زندگیتون ندارم.
- دِ نشد تو دقیقاً وسط زندگیمون وایستادی. گورتو گم کن.
بحث داشت بالا می‌گرفت و خدمه بی‌صدا و با چشم‌های گشاد شده نظاره‌گر بگومگویمان بودند.
تلافی حرف‌های سهراب را سر آن‌ها خالی کردم و چنان فریادی کشیدم که از جا پراندشان.
- به چی زُل زدید برید سرکارتون.
آن خانواده توقع این‌همه خشونت از جانب من را نداشتند. آن‌ها دخترک پنج سال پیش را می‌شناختند. نه منِ حقیقی را که جلویشان قد علم کرده بودم. رو به سهراب گفتم:
- ببین جناب آقای شمس! من نه از تو می‌ترسم نه از داد زدنات نه از قشون‌کشی کردنات.
با دست به همراهانش اشاره کردم.
انگار لابه‌لای حرف‌هایم فلفل‌هندی ریخته بودم یا شاید هم دقُ‌ودلی این پنج سال زیادی بر روی دلشان سنگینی می‌کرد که سودابه با صورتی گُر گرفته به سمتم آمد. زیر بازویم را گرفت و به‌سمت در خروجی هلم داد.
- بیا برو گمشو بیرون. دیگه خسروخانی نیست که طرفت رو بگیره. دیگه کسی نیست که با موش‌مردگی برعلیه ما تحریکش کنی.
از هُل دادنش تلوتلویی خوردم؛ اما محکم سرِ جایم ایستادم. لعنت به هر چه کفش پاشنه بلند است! بدنم به رعشه افتاده بود. همیشه در مواقع عصبانیت حالم چنین میشد. ناخون‌هایم را کف دستانم فشردم تا از لرزش دستانم جلوگیری کنم. می‌خواستم قوی باشم. نمی‌خواستم با لغزیدن و گریه کردن خودم را ضعیف جلوه دهم. من دست‌پرورده خسروخان شمس بودم، نباید می‌شکستم.

- مگه من درخواستی ازتون کردم که این‌طور با من رفتار می‌کنید؟ من این‌جا ساکن نیستم که می‌خوای منو پرت کنی بیرون. من خودم خونه و زندگی دارم!
 
آخرین ویرایش:
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت3

- تو یه هیچی ندارِ بدبخت بودی یادت نرفته که؟ این خونه‌ای هم که الان خونه‌م خونه‌م می‌کنی از صدقه سرِ بابای ساده من داری.
- حق نداری به من توهین کنی. به من نگاه کن. من آدم پنج سال پیشم؟ من پنج سال از بهترین روزای زندگیمو گذاشتم. روزایی که دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن.
این‌بار برادر کوچکتر لــ*ب به سخن باز کرد:
- مگه خودت نخواستی؟ مگه اون روزی که به هر دری زدیم که این کار نشه تو سـینه سپر نکردی که حتماً باید بشه؟
سودابه: برادرِ من بوی پول به دماغ هر کی بخوره دُم تکون میده چه برسه به این دختره‌ی[...]
همسرش به سمتش رفت و از شانه‌هایش گرفت.
- سودابه‌جان! عزیزم ما تازه رسیدیم اصلاً وقت مناسبی برای این بحث‌ها نیست.
در این جمع تنها فرد بی‌طرف شوهر سودابه بود مردی عینکی که تمام موهای فِرَش مخلوطی از سفید-خاکستری بود. فقط نمی‌دانم او زیادی زن‌ذلیل بود یا سودابه زیادی سلیطه؟
- این شمایید که بعد از پنج سال که حتی یادی از ما نکردید بوی پول به دماغتون خورده و برگشتید. بلند شدید دوتا تیکه لباس سیاه به خودتون آویزون کردید که چی؟ هنوز از راه نرسیده به‌جای اینکه سرِ خاکش برید هوار شدید سرِ من؟
دوباره سودابه به طرفم خیز برداشت که همسرش دستش را گرفت. به جلو متمایل شده فریاد کشید:
- خفه‌شو! دختره‌ی عوضی غربتی بابامونو کشتی بس نبود؟ چی می‌خوای از جونمون که سایه‌ی سیاهت رو حتی با مردنشم از سرمون برنمی‌داری؟
سهراب: صبرکن خواهرِ من! برفرض مثال اگر دلیل اومدنمون اینی که خانوم هم میگه باشه گـ ـناه که نکردیم، حقمونه!
انگشتش را تهدیدوار به‌سمتم گرفت.
- اما تو این رو یادت باشه هیچ حقی نداری. حالا هم گورتو گم کن.
پاهایم به زمین چسبیده بود و از بس دندان‌هایم را روی هم فشرده بودم فکم در حال خورد‌ شدن بود.
سبحان به‌سمتم آمد. یکی از دستانش را با فاصله و بدون برخورد پشت کمرم گذاشت و دست دیگرش را به‌سمت در دراز کرد.
- برو تا وضع از این بدتر نشده. ما همه داغ ‌داریم نباید این بحث‌ها پیش میومد که اومد. پس تا بدتر نشده برو. وقتی همگی آروم شدیم سر فرصت حرف می‌زنیم.
با چانه‌ای لرزان و چشمانی که آماده باریدن بودند. به چشمانش که بی‌حدواندازه به خسروخان شباهت داشت زُل زدم و با صدایی لرزان گفتم:
- من از حقم نمی‌گذرم.
دوباره اشاره‌ای به‌سمت در کرد.
- برو بعداً صحبت می‌کنیم.
نگاهی به عروس و نوه‌ها که بی‌صدا گوشه‌ای ایستاده بودند انداختم. دستم را جلوی دهنم گرفتم و با حالت دو از سالن خارج شدم.
سبحان از خواهر و برادرش آرام‌تر و منطقی‌تر بود. نه تنها چهره‌اش بلکه آرامشش هم به پدرش رفته بود؛ اما خسرو به‌شدت خودرأی و یک‌دنده بود.
جراحت‌های قلبم شمردنی نبودند. روز اول با طرد‌شدن از طرف خانواده‌ام به‌خاطر کار احمقانه‌ام، نمی‌دانستم پا در مسیری می‌گذارم که هر روز آرزوی یک‌بار خندیدنشان، یک‌بار دورِ هم جمع شدنمان را بکنم. اشتباه کردم، اشتباهی که هیچ راه برگشتی در آن وجود نداشت. آن هم به‌خاطر کسی که الآن با بدترین الفاظ از طرف خانواده‌اش بیرون انداخته شده بودم.
قُرص مسکنی را از خشابش خارج کردم و با لیوانی آب سَر کشیدم. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمانم را بستم. آرامش آپارتمان ۶۰ متری‌ام ارزش داشت به آن عمارت بی‌دروپیکر که اعصابم را متشنج کرده بود.
***

با همراه بانکم مبلغی که هر ماه به حسابش واریز می‌کردم را تأیید زدم. چه زود بزرگ شده بود. درست یک‌ سال و چند ماه از سرباز بودنش می‌گذشت و تنها کاری که از دستم بر‌می‌آمد واریز ماهیانه‌ای به حسابش بود تا کمتر سختی بکشد. دلم برای یک‌لحظه دیدنش پَر میزد. برای یک‌لحظه در آغـ*ـوش کشیدنش، نه تنها او بلکه همه عزیزانی که یک‌شبه از دستشان داده بودم.
***
 
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت4

نگاهم را از سنگ قبر مشکی گرانیتی که اسمش را بزرگ روی آن حک کرده بودند گرفتم. با دستمال‌کاغذی اشک زیرِ پلکم را پاک کردم. هوای مقبره خانوادگی شمس برایم خفقان‌آور بود و نفسم را تنگ می‌کرد. مخصوصاً اشک تمساح ریختن‌ها و شیون کردن‌های سودابه و عروس‌هایش حالم را به هم می‌زد. از خدایشان بود که خسرو بمیرد و چند میلیاردی را به جیب بزنند. دلم می‌خواست آن‌قدر گلوی سودابه را فشار دهم که جان دادنش را به چشم ببینم. از مقبره خارج شدم و نفس عمیقی کشیدم.
تمام کارهای چهلم و مراسمات مربوط به آن را به یک تشریفاتی عالی سپرده بودم. آخر چند بار مراسم ختم و چهلم گرفته بودم که بلد باشم؟
بچه‌هایش هم که اصلاً در قید نبودند و برایشان اهمیتی نداشت که مراسمی گرفته شود یا نشود. باوجود تشریفاتی خیالم از بابت گرفتن مراسمی آبرومند راحت بود. خسرو مرد بزرگ و سرشناسی بود حقش نبود که بعد از مرگ با آن‌ همه ثروت و دارایی نقل مجلس پیرزن‌های وراج شهر شود. آخرین سفارشات لازم را به مدیریت تشریفات مجالس کردم و از آنجا دور شدم. با وجود تشریفاتی و بچه‌های گردن‌کلفتش دیگر نیازی به من نبود. در این پنج سال همیشه از جمع و نشانه رفتن انگشت دیگران به‌سمت خودم به‌شدت متنفر و فراری بودم.
از امروز برگی دیگر از دفتر زندگی‌ام ورق می‌خورد. من باید محکم رو به جلو ادامه می‌دادم. زندگی تازه‌ای در انتظارم بود. وای از بچه‌هایش که یادآوردی رفتارشان حالم را به هم میزد.
از آن ورود جنجالی‌شان تا به امروز که بیشتر از یک هفته می‌گذشت نه من سراغی از آنان گرفته بودم و نه آنان سراغی از من گرفتند. فقط چند روز پیش با عمارت تماس گرفتم تا به فرزندانش اطلاع بدهم که مراسم چهلم چند روز دیگر برگزار می‌شود و تمام کارهای مربوطه را خودم انجام داده‌ام. واقعا خنده‌دار بود که هیچ اطلاعی از مراسم چهلم و تدارکاتش نداشتند. آن‌وقت جلوی من قد علم می‌کردند و منم منم راه می‌انداختند.
***
حرف‌های آقای سرمدی وکیل خسروخان همچون پُتکی بر سرم نازل میشد و سرم را به دوران می‌انداخت. وصیت‌نامه بعد از چهلم باز شده بود. دیروز سرمدی با من تماس گرفته بود که به دفترش بروم تا موضوعی را با من در میان بگذارد.
حجم حرف‌هایش آن‌قدر برایم سنگین بود که سقف اتاقک دفترش هر لحظه کوتاه‌تر و نفس من هر لحظه تنگ‌تر میشد. اگر هیچ‌چیز به من نمی‌بخشید دردش کمتر بود.
بی‌توجه به عریضه‌ی دنباله‌دارش که تمامی نداشت به‌سرعت از دفتر خارج شدم و پله‌های دفتر را دوتا یکی پایین آمدم تا فقط به هوای آزاد برسم. بی‌توجه به ماشین‌هایی که از خیابان می‌گذشتند و بوق‌های ممتدشان، عرض خیابان را دویدم و خودم را در ماشینم انداختم. چند باری آرام زمزمه کردم:
- خدا لعنتت کنه خسرو! خدا لعنتت کنه خسرو‌! خدا لعنتت کنه خسرو!
و به یک‌باره فریاد کشیدم:
- خدا لعنتت کنه خسرو!
پیرمرد فکر همه‌‌جا را کرده بود که حتی بعد از مردنش هم سایه‌اش از روی سرم کنار نمی‌رفت.
***
این چند روز اخیر را به گذشته فکر می‌کردم. به خانواده‌ام، به خوشی‌های کوچکمان که مزه‌شان تا مدت‌ها زیر دندانمان می‌ماند. به خودم و به آرزوهای محالی که فکر می‌کردم با این کارم به آن‌ها می‌رسم؛ ولی نرسیدم. شاید هم رسیدم اما آن‌طور که می‌خواستم نشد. هیچ‌وقت همه چیز باب‌میل و خواسته ما پیش نمی‌رود؛ گاهی اوقات آن‌ چیزی را که می‌خواهیم به دست می‌آوردیم، ولی آن‌قدر دور که دیگر جذابیتی برایمان ندارد، یا آرزوی محال دیگری جایگزینش می‌شود و آن آرزوی قبلی را کم‌رنگ و بی‌اهمیت می‌کند.

نمی‌توانستم بگذارم حقم بر باد برود. چه کسی می‌دانست که در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد؟ من باید به فکر الان و این لحظه‌ام باشم؛ تا چند سال دیگر زمین هزاران هزار چرخ می‌خورد. نمی‌توانستم بعد از پنج سال دست از پا درازتر برگردم پیش خانواده‌ام و بگویم آبرویم را به هیچ‌وپوچ باختم. من حقم را می‌خواستم و کوتاه نمی‌آمدم. این را مطمئن بودم.
 
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت5

این‌بار با قدم‌هایی استوار وارد دفتر سرمدی شدم و اوراق مربوط به اسنادی که از قبل تنظیم و محضری شده بودند را امضا کردم.
- مبارکتون باشه خانوم.
بی‌ربط به تبریکش گفتم:
- بچه‌هاش اعتراضی نکردند در رابــطه با زدن این اسناد به نام من؟
عینکش را کمی بالا داد، دستانش را در هم قفل کرد و روی میز گذاشت.
- این اسناد و وصیت‌نامه قبل از فوت اون مرحوم تنظیم و محضری شده بودند. اعتراضی هم اگر داشتند اعتراضشون بی‌فایده بود. در ضمن اون‌قدر بهشون رسیده که دهنشون رو ببنده.
پوزخندی زدم.
- از بچه‌های طماعش بعیده که بخوان به این راحتی دست از سر من بردارن.
سرش را تکانی داد.
- چی بگم خانوم؟ تا زمانی که شما به قول و قرارتون پایبند باشید هیچ چیزی دست اونا رو نمی‌گیره.
آروم بودن الآنشون هم فقط به‌خاطر اینه که دلشون رو به زیر قول زدن شما خوش کردن.
پوزخندم پررنگ‌تر شد.
- من تو دست این جماعت مار خوردم و افعی شدم؛ محاله بزارم دستشون به چیزی برسه.
با خداحافظی کوتاهی از دفتر خارج و سوار ماشینم شدم. پاکت حاوی سند را درون کیفم گذاشتم و به سمت هتل راه افتادم. از امروز من صاحب ۵۰ درصد سهام هتل شمس بودم.
***
در دفتر مدیریت جلسه‌ای به‌منظور فروش ۵۰ درصد سهام باقی‌مانده هتل برپا بود.
فرزندانش قصد داشتند ۵۰ درصد سهام هتل، عمارت و هر آنچه که به‌ آن‌ها ارث رسیده بود را بفروشند و به همان خراب شده‌ای که از آن آمده بودند برگردند.
سهراب در صدر میز نشسته بود؛ من هم در تنها جای خالی در کنار مرد طرف خریدار و روبه‌روی سبحان و سودابه نشستم. در تمام مدتی که آن‌ها صحبت می‌کردند من ساکت بودم و نگاهم به کاردهای میوه‌خوری تمام‌استیل با طرح هخامنشی در بشقاب‌های گردِ چینی سفید و خط باریک طلایی در لبه آن بود؛ ذهنم در حال پرسیدن این سوال از خودم که آیا این کاردهای میوه‌خوری توانایی پاره‌کردن شکم من توسط خواهر برادرهای خشمگین نشسته در اطراف میز را دارد یا نه؟
۵۰ درصد سهام هتل با قیمتی باور نکردی که مغزم از شنیدنش در حال سوت‌کشیدن بود معامله شد و همه از اتاق مدیریت خارج شدند. سهراب و سودابه چند متلک آب‌دار بارَم کردند که با سکوت از کنارشان گذشتم. من به خواسته‌ام رسیده بودم، حرف‌های آنان دیگر حتی ذره‌ای هم اهمیت برایم نداشت.
- ببخشید خانوم مجد.
به سمت مرد طرف قرارداد برگشتم.
- بفرمایید.
- آقای ایرانی، خریدار ۵۰ درصد سهام هتل، تقاضای جلسه‌ای با شما رو دارن؛ برای معارفه و کارهای دیگه مربوط به هتل.
سرم را کمی تکان دادم.
- باشه من مشکلی ندارم. از هفته دیگه من میام هتل؛ می‌تونیم تو اتاق مدیریت با هم ملاقات داشته باشیم. روز خوش آقا.
منتظر ادامه صحبت‌هایش نشدم و به سمت در خروجی هتل به راه افتادم. پای معامله نشان داده بود که مردی پرحرف است و من هیچ وقت حوصله پرچانگی و پرحرفی را نداشتم.
***
چرخی در اتاق مدیریت زدم و رو به طراح دکوری که برای طراحی آن اتاق خشک و بی‌روح آورده بودم کردم.
- کارتون عالیه.
لبخندش بیشتر کِش آمد.
- خوشحالم که مورد پسندتونه.
- من قصد دارم تغییراتی اساسی تو قسمت‌های دیگه هتل هم بدم. کارتون من رو راضی کرده و می‌خوام دوباره از تیم شما استفاده کنم.
برقی که در چشمانش افتاد حتی در پس آن لنزهای طوسی خوشرنگ هم مشخص بود.
- باعث افتخاره من و تیممونه خانوم.
برگه چک نوشته شده را از دسته چکم جدا کردم و به‌سمتش گرفتم.
- با شریکم صحبت می‌کنم و بهتون خبر میدم.
برگه چک را گرفت، بدون نگاه‌کردن به رقمش درون کیفش گذاشت و بعد از صرف چای و شیرینی دفتر را ترک کرد.

با رفتنش از جایم برخواستم تا دوباره چرخی در اتاق ریاست که حسابی مرا سر ذوق می‌آورد بزنم.
 
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت6

اتاق مستطیل شکل بزرگ ریاست تماماً با اِم‌دی‌اف‌های روشن پوشانده شده و به وسیله پارتیشن‌های چوبی و طرح‌دار قهوه‌ای رنگ به سه قسمت تقسیم شده بود. در وسط اتاق که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، مبلمانی شیری رنگ چیده شده و روی دیوار روبه‌روی در ورودی تلویزیون اِل‌ای‌دی بزرگی نصب شده بود. در دو‌طرف تلویزیون ویترین‌هایی باریک قرار داشت که داخلشان لوح‌ها و تقدیرنامه‌های قاب گرفته شده، افتخارات و کاپ‌های تقدیری مربوط به هتل قرار داشت. دو قسمت چپ و راست اتاق دقیقاً مثل هم دکور شده بودند؛ با میزی بزرگ برای ریاست و میزی دیگر در جلوی آن با چهار صندلی دیگر. در یک قسمت اتاق قفسه‌هایی ویترین مانند پر از زونکن و کارتابل قرار داشت و در انتهایی‌ترین قسمت، یک مبل دو‌نفره‌ی‌ بنفش که دسته و پایه‌هایشان با چوب سفید کار شدهو دومبل تکی سفید رنگ که دسته و پایه‌هایشان با بنفش کار شده بود و به در ورودی دید داشت، قرار گرفته بود که با ویترین‌های طرح‌دار بنفش-سفید گوشه‌ی اتاق ست بودند. چند تابلوی فانتزی با رنگ‌های شاد هم روی دیوار آویزان بود که از خشکی اتاق کم می‌کرد.
روی ست شیری رنگ اتاق نشسته بودم و برگه‌های موجود در زونکنی را مطالعه می‌کردم که تقه‌ای به در خورد و پشت‌بند آن دختری لاغر اندام با پالتو و پوتین چرم‌ قهوه ای‌روشن و شال و کیفی شیری رنگ وارد شد.
با لبخندی که در دو‌طرف گونه‌اش چال می‌انداخت به‌سمتم آمد و دستش را دراز کرد. با گیجی سرِ جایم ایستادم و دستش را فشردم.
- سلام من پناه هستم.
جواب سلامش را دادم اما قبل از معرفی خودم، در ذهنم دنبال کسی به اسم پناه می‌گشتم و هر چه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به یاد می‌آوردم. من او را تا به‌حال ندیده بودم چه برسد که بخواهم اسمش را به یاد بیاورم.
تک خنده‌ای نمکین کرد.
- من خواهر کسی‌ام که ۵۰ درصد سهام این هتل رو خریده؛ شریک شما.
این بار از گیجی خارج شدم و با لبخند تعارف به نشستنش کردم.
- بفرمایید بشینید. خوشبختم.
بر روی مبل نشست پایش را روی پا انداخت و کیف بزرگِ شل‌ و ولِ بی‌در و پیکرش را روی مبل کناری‌اش گذاشت.
ببخشیدی گفتم و به‌سمت راست، همان قسمتی که برای ریاستم قرقش کرده بودم رفتم تا سفارش چای بدهم. از همان‌جا فریاد کشید:
- خودتو معرفی نکردی؟
چقدر این دختر خودمانی و دلنشین بود. بعد از دادن سفارش، سر جایم برگشتم و نشستم.
- ثریا هستم. شما قراره این‌جا رو مدیریت کنید؟ به‌جای برادرتون؟
- میشه یه خواهشی کنم؟
- بله حتماً.
-لطفاً با من رسمی حرف نزن. تقریباً همسن به نظر میایم لازم نیست اینقدر رسمی باشیم با هم.
بی‌راه هم نمی‌گفت خنده‌ای کردم.
- باشه چرا که نه.
راحت مثل خودش سؤالم را دوباره پرسیدم:
- به‌جای برادرت تو قراره این‌جا رو اداره کنی؟
- من که از مدیریت سر در نمیارم. داداشم یه چند وقتیه که مشکلی براش پیش اومده قراره من جاش بیام تا مشکلش حل بشه. پس فعلاً من همکار شمام؛ یه همکار بی‌تجربه.
- درست مثل خودم. واقعیتش منم اصلاً چیزی سر در نمیارم.
با چشم به زونکن روی میز اشاره کردم.
- قبل از اومدنت داشتم مطالعه می‌کردم که یه چیزایی دستگیرم بشه.
با آمدن یکی از خدمه‌های هتل و چای آوردنش صحبتمان نصف‌ونیمه ماند. فنجان‌های چای را روی میز گذاشت.
- امر دیگه‌ای ندارید؟
- نه ممنون.

خواهش می‌کنمی گفت و بیرون رفت.
 
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت7

چای را با شکلات‌های کاکائویی گِرد روی میز تعارفش کردم. همان‌طور که شکلاتی را از زرورق طلایی ستاره‌دارش جدا می‌کرد اشاره‌ای به زونکن کرد.
- حالا چیزی هم دستگیرت شد؟
- تقریباً، یه سری چیزا رو یادداشت کردم. تو هم می‌تونی تا زمانی که مشکل برادرت حل بشه و بیاد، اینا رو مطالعه کنی.
با خوردن شکلات قبلی، شکلات دیگری برداشت و حین بازکردن زرورقش بلند زیر خنده زد.
- می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟
از خنده او لبان من هم به خنده باز شد.
- چی؟
- به این که داداش من این‌جا رو دست کیا سپرده. دو تا آدم بی‌تجربه که هیچی از ریاست نمی‌دونن.
هم‌زمان هر دو زیر خنده زدیم.
- ورشکست نکنیم خیلیه.
- نه بابا دیگه در این حد که نیستیم.
جدی نگاهم کرد و دستش را روی دستم گذاشت.
- به‌خدا من از این حدم بیشترم، رو من که حساب نکن.
- من خودم حواسم هست. گرچه یه‌کمم ترس دارم.
- ترس دیگه برای چی؟
- آخه اولین‌باره که دارم یه کار بزرگ انجام میدم؛ می‌ترسم از پَسِش بر نیام.
- نگران نباش، داداش من حسابی تو بیزینس خِبره هست. اون شریک خوبی واست میشه.
- همه امید من که به ایشونه؛ همینم یه‌خورده از ترسم کم کرده. امیدوارم که همه چیز به خوبی پیش بره.
تا شب گفتیم و خندیدیم انگارنه‌انگار که کارهای دیگری هم برای انجام‌دادن داشتیم و برخورد اولمان بود. انگار سال‌هاست که او را می‌شناختم و دوست دیرینه‌ام بود. اصلاً مگر میشد در کنار این دختر بود و نخندید؟ دختر سَر‌زنده‌ای که وجودش برای این روزهای زندگی‌ام زیادی الزامی بود تا مرا از لاک تنهایی‌هایم بیرون بیاورد.
***
همان‌طور که سرش را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند با دیدن مغازه‌ای که مد نظرش بود تندتند دستش را روی بازویم کوبید.
-نگه‌دار ثریا. نگه‌دار.
به‌ناچار با زدن چراغ‌راهنما ماشین را به کنار خیابان کشیدم. جای پارک نبود و مجبور شدم دوبل پارک کنم. با هیجان از ماشین پایین پرید.
- صبر کن الان میام.
- زودی بیا بد جایی پارک کردم.
با قدم‌های بلند به‌سمت پیاده‌رو رفت و فریاد کشید:
- باشه زودی میام.
تا زمانی که وارد گل‌فروشی شود نگاهم در تعقیبش بود. امان از دست این دختر.
امشب برای اولین‌بار بعد از دوستی چند هفته‌ایمان به خانه‌ام دعوتش کرده بودم و او نمی‌خواست دست‌خالی به خانه‌ام بیاید و اصرار داشت که حتماً برایم گل بخرد.
در طول مسیر هر چه بحث کردم که لازم نیست چیزی بخرد فایده‌ای نداشت و گوشش بدهکار نبود.
در این چند هفته دوستی‌ام با پناه که به ماه نمی‌کشید؛ روحیه‌ام حسابی خوب و سَرزنده شده بود. حال خوبم با وجود پناه در زندگی‌ام نشانگر این بود که من در این پنج سال چقدر محتاج دوستی با کسی از جنس پناه بودم. این روزها چقدر کمبود‌هایم در این پنج سال خودشان را به رُخم می‌کشدیدند. من حتی از داشتن یک دوست معمولی هم محروم بودم؛ چون همیشه در گوشم زمزمه می‌کرد که این کار را نکن در شأن تو نیست. آن کار را نکن، تو باید خانومانه رفتار کنی و... شاید آن زمان این کمبود‌ها به اندازه الآن به چشم نمی‌آمد چون در آن زمان من درست در وسط قضیه بودم، الآن در بیرون از گود به آن قضیه با دیدی دیگر می‌نگریستم.
با تقه‌ای که با صدای مهیبی به ماشین خورد، سراسیمه از افکارم خارج شدم و با شتاب به جلو پرتاب و دوباره سر جایم برگشتم. قلبم در حال کنده‌شدن بود و دست و پایم می‌لرزید. به‌سختی و با پاهایی لرزان از ماشین پیاده شدم و به‌سمت پشت ماشین حرکت کردم. BMW یی به عقب ماشینم زده بود و حسابی ماشینم را داغان کرده بود. با دادی که بر سرم کشید سرم به سمتش کج شد.
- خانوم مگه خیابون به این پُر ترددی جای پارک دوبله؟
حرفش کاملاً درست بود. قبل از جواب دادنم، پناه گل به دست سر رسید.
- چه خبرته آقا چرا هوار می‌کشی؟
دست به‌ جیب شلوار مارک‌دار پارچه‌ایش برد.

- انگار عروس‌خانم هم از گل‌چیدن تشریف آوردن. بفرمایید وسط مجلس در جریان باشید.
 
tara

tara

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/5/19
44
150
33
17
همین حالی
پارت8

و با هر دو دست به فاصله میان من و خودش اشاره کرد.
پناه با عصبانیت گل را روی کاپوت ماشینش کوبید.
- زدی داغون کردی ماشین رو، طلبکارم هستی؟
بی‌حوصله گوشی موبایلش را از جیبش در آورد.
- بزار الان زنگ می‌زنم افسر بیاد ببینم کی مقصره.
پناه طلبکار دست به کمر زد.
- بزن ببینم مرتیکه. ما رو از افسر می‌ترسونی؟
بازوی پناه را گرفتم و کمی به عقب کشیدمش و جلویش ایستادم.
- آقا یه‌لحظه اجازه بدید صحبت می‌کنیم. می‌دونم من مقصرم. من تموم خسارتتون رو پرداخت می‌کنم.
پوزخندی به من و ماشین نازنینم زد که خونم را به جوش آورد. بی‌درنگ به‌سمت ماشین رفتم و کارت گواهی‌نامه و یکی از کارت‌هایی که جدیداً برای هتل چاپ کرده بودیم را برداشتم و به سمتش برگشتم. با صدایی که سعی در کنترلش داشتم تا بالا نرود، کارت‌ها را به دستش دادم.
-ثریا مجد هستم مدیر هتل شمس، شما فردا رأس ساعت ۴ عصر تشریف بیارید هتل تا خسارتتون رو نقداً پرداخت کنم.
یک‌تای اَبرویش بالا رفت و خیره‌ام شد. منتطر عکس‌العمل بعدیش نماندم و رو به پناه باهمان جذبه (بریمی) گفتم. پناه به سمت کسانی که دورمان جمع شده بودند فریاد کشید:
-حلواها تموم شد برید پی کارتون.
دستش را کشیدم و به سمت ماشین رفتیم.
- بیا بریم ولشون کن.
قبل از سوار شدن به عقب برگشتم و تیر خلاص را زدم تا دفعه دیگر جرعت دست‌انداختن مرا به خودش ندهد. هنوز هم خشک شده سر جایش ایستاده بود.
- فراموش نکنید؛ ساعت ۴. اگر دیرتر تشریف بیارید مجبورید وقت قبلی بگیرید و قرارتون به یه روز دیگه موکول میشه.
اگر چند دقیقه بیشتر می‌ماندم حتماً خون به پا می‌کردم. همیشه از نگاه‌های بالا و تحقیرآمیز متنفر بودم و خونم را به‌جوش می‌آورد.
سوار ماشین شدم و راه افتادم. هنوز کمی بیشتر از مهلکه فرار نکرده بودیم که پناه بلند زیر خنده زد. من هم از خنده‌ی او لبخندی زدم؛ نگاهی به سمتش انداختم و دوباره به روبه‌رو زُل زدم.
- چیه پناه!
بریده‌بریده میان خنده گفت:
- وای دختر تو دیگه کی هستی؟ پسره بیچاره هنگ کرده بود.
این را گفت و دوباره زیر خنده زد. تا رسیدن به خانه، بیشتر از هزار‌بار قضیه را با آب و تاب و افزودن پیاز داغ‌های فراوان تعریف کرد. آن هم هر‌بار با لحنی جدید و داستانی جدیدتر؛ هر‌بار هم از خنده ریسه می‌رفت و با اسم (BMWیی) از آن پسر یاد می‌کرد و تَهِش هم به این نتیجه می‌رسید.
- حقش بود پسره پرو، فکر کرده کیه!
شاید او تنها کسی بود که توانایی خوب‌کردن حالم در شرایط بد را داشت. بی‌شک اگر او نبود تا با شوخی‌هایش حالم را خوب کند؛ تا چند روز بی‌اعصاب و بد‌اخلاق می‌شدم و به دنبال کسی می‌گشتم تا کمی برخلاف میلم رفتار کند تا دقُ دلیم را سرش خالی کنم. فقط در این صورت اعصابم راحت میشد.
با رسیدن به خانه ریموت ماشین را به نگهبان دادم تا ماشین را فردا به تعمیرگاه ببرد. با پناه سوار آسانسور شدیم و به طبقه پنجم رفتیم. در آپارتمانم را باز کردم و اول به او تعارف کردم که وارد شود.
- بفرمایید خانوم.
- نه عزیزم تو اول برو لامپای خونه رو روشن کن.
با ببخشیدی وارد شدم؛ کفش‌هایم را بیرون آوردم، لوستر بزرگ سالن را روشن کردم، بفرماییدی گفتم. به محض ورودش روسری‌اش را درآورد و به سمت مبلمان رفت و روی مبل سه نفره ولو شد.
- آخیش.
من هم دسته‌کلیدم را روی درآور انداختم و به سمت تلفن سیار رفتم.
- چی می‌خوری شام؟ چلو یا فست فود؟
کمی ادای فک‌کردن را در آورد؛ یکی از چشم‌هایش را بست و با انگشت اشاره به گونه مخالفش ضربه‌هایی آرام زد. یک‌دفعه تغییر موضع داد و با لــ*ب‌هایی آویزان گفت:
- آخه من غذای خونگی می‌خواستم.

همینم فقط مانده بود. برای اولین‌بار دلم خواست موهایش را بکشم و سرش جیغ‌جیغ کنم. اما خودم را کنترل کردم.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.