درحال تایپ رمان تیمیتی| میلاد آصفی نژاد کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع milad
  • تاریخ شروع
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
نام رمان : تیمیتی
نام نویسنده: میلاد آصفی نژاد
ژانر: اجتماعی جنایی
ناظر: *SEDNA*

خلاصه رمان :
مرگ پشت مرگ، کشتار پشت کشتار! قاتل های آزاد، و بی‌گناهان زندانی. شمشیر عدالت در دست کیست؟ اصلا شمشیر عدالتی وجود دارد؟ کدام فرشته‌ست و کدام شیطان؟ آن دست‌ها چه‌زمانی از نگه‌داشتن نقاب خسته می‌شوند؟
بی‌عدالتی تا به کـِی؟! تا به کجا؟ این مردم از بد بودن خسته نمی‌شوند؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
*SEDNA*

*SEDNA*

ناظر تالار رمان + طراح آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
طراح آزمایشی
8/3/19
188
1,036
93
446634581_260040.jpg



به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
جمعی از هندوها هرساله یک هفته پیش از دیوالی، جشنواره «تیمیتی» یا راه رفتن روی زغال گداخته را برگزار می‌کنند!

آن ها باور دارند که با این کار گناهانشان بخشیده می‌شود.

فاخته:

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نفسم همراه بخار سردی از بین لــ*ب‌های پوست پوست شده و بی‌رنگم یکی در میون بیرون می‌زنه.
انگشت‌هام رو دور فلز سرد ویلچرم قفل می‌کنم و به خاکستریِ ابرهای باربر بالای سرم، خیره می‌مونم. آسمون هم دل گیره؟ یا دلش گیره؟!
پوزخندی نرم‌نرمک لــ*ب‌های بی‌جونم رو کج می‌کنه و رعد می‌زنه. پلک راستم می‌پره. باد می‌وزه. فکم می‌لرزه. رعد دوباره هوا رو روشن می‌کنه و غرشش بغض رو مهمون گلوی خشکم می‌کنه.
نبار بارون! فکر دل‌های بهونه گیر ما هم باش، تو که می‌باری من هم هوای باریدن به سرم می‌زنه. تو می‌یایی خاطرات هم پشت سرت صف می‌کشن.
اولین قطرات سقوط می‌کنن و انگشت‌های من میله‌های ویلچرم رو سفت تر می‌چسبن. ذهنم به عقب و عقب و عقب تر، پرواز می‌کنه و نفسم توی گلوم گیر می‌کنه و بالا نمی‌یاد. نبار بارون.
فاصله‌ام با نرده‌های سفید و زینتی زیاد نیست و از این بالا خیس و گِل شدنِ خاک باغ رو می‌بینم. صدای مردونه‌ای توی سرم می‌پیچه《عاشق بوی خاک بارون خورده‌ام.》و صدای خودم که می‌گه 《تو که می‌گفتی عاشق بوی موهای نم دار منی.》.
رعد دوباره می‌زنه و بغض من بیشتر جون می‌گیره. هوا کم می‌یارم. دم عمیقی از هوا بر می‌دارم. نبار بارون.
در تراس که باز می‌شه‌ رعد دوباره مثل شیر زخم خورده‌ای می‌غره و آسمون با شدت بیشتری اشک می‌ریزه.
-خانوم هوا سرده. سرما می‌خورین‌. برتون گردونم تو اتاق؟

و این منم، زنی تنها، در آستانه فصلی سرد.

***
صفحه‌ی داغونِ گوشیم روشن شد و پیام سارا، بالای صفحه حک شد. بازش کردم.
《خریت نکن فاخته، نزدیک عیده الان مشتری زیاده پاشو بیا دوتا پشم و یال بر می‌داری می‌ری دیگه. اون غرور مسخرتم بذار دم کوزه آبش رو کوفت کن.》
لبم کج شد. نگاهم روی ساعت گوشیم گره خورد و تایپ کردم.
《من پام رو تو اون خراب شده نمی‌ذارم. شده برم کلفتیِ ملت رو بکنم بر نمی‌گردم اونجا.》
موبایلم رو روی میز کامپیوترم جا دادم و به پشتی صندلی چرخ دار و مشکی رنگم تکیه زدم.
صدای دینگ ضعیف موبایلم روی مغزم خط انداخت. توجه نکردم. دوباره. توجه نکردم. اینبار زنگ خورد. کلافه نگاهم رو از ترک‌های ظریف سقف سفید گرفتم و آیکون سبز رنگ رو با مکث بالا کشیدم. صدای سارا توی گوشم خالی شد و لبخندم جاری شد.
- خفه شو هیچی نگو دختره‌ی امین آبادیِ چِت مِتی! مگه من مسخره تو ام؟ می‌دونی چند تُن فسفر سوزوندم و کالری مصرف کردم تا تو رو اینجا استخدام کنن؟ هان؟ می‌دونی؟ به جونِ پاتریک اگه تا یه ساعت دیگه اینجا نباشی رفاقت کات!
فشاری به صندلی آوردم و یک دور چرخیدم و جواب دادم:
- انقدر جیغ جیغ نکن پرده‌ی گوشم ترک برداشت. من بر نمی‌گردم. مگه غرورم رو از سر راه پیدا کردم که این زنیکه دوزای راست بره و چپ بیاد یه چی بارم کنه، آرایشگاه و دو قرون حقوقی که بهم می‌ده هم بخوره تو سرش، بای.
جیغش باعث شد موبالیم رو از گوشم فاصله بدم.
- فاخته!
سریع ادامه داد:
- این اسما فقط زبونش نیش داره وگرنه دلش مثل یه نوزاد پاکِ پاکه! الانم تا کسی جات رو نگرفته پاشو بیا.
دل پاک؟ اسما؟ هه! تقه‌ای به در اتاق خورد و صدای مامان کلمات رو توی دهنم گم کرد.
- فاخته بیا نهار.
باشه‌ی بلندی حواله‌ی مامان کردم و جواب سارا رو دادم:
- سارا، بیا و بی‌خیال شو. بابا به پیر به پیغمبر، به جون مامانم، من و اسما با هم کنار بیا نیستیم. الکی هر روز هر روز اعصاب ما و خودت رو به‌هم نریز. اگرم نگران بیکار شدن منی که نگران نباش. چند روزه به شاداب، سپردم دنبال کار باشه برام.
سکوتش چند لحظه بیشتر طول نکشید.
- خب لااقل تا وقتی یه کار درست و درمون پیدا کنی بیا بعد...
میون حرفش پریدم.
- یه طوری قضیه رو جدی گرفتی انگار سه تا بچه قد و نیم قد ریختن دور و برم و باید خرج شکمشون رو بدم! حالا یه چند مدت بشینم خونه قرآن خدا غلط می‌شه؟
- باشه بابا. هر غلطی که دلت می‌خواد بکن. من و باش که غصه تو رو می‌خورم‌. اصلاً بشین خونه افسردگی ناشی از بیکاری بگیر بعد معتاد شو بعدم ننه بابات مثل یه تفاله پرتت کنن بیرون بعدش هم کارتون خواب شو. بلکه منم دو سه تا سلفی باهات بگیرم بذارم اینستا و از اعتیاد و اینا کپشن بذارم واسش‌.
کلافه تا خواستم مقدمات خداحافظی رو بچینم ادامه داد:
- راستی، من دارم می‌رم باشگاه نمی‌رسم. پاتریک رو از مهد ببر خونم. کلید زاپاسم زیر گلدونه. دمت گرم، بـ*ــوس تف، بای.
اجازه مخالفت کردن رو ازم گرفت و قطع کرد. آه کشیدم و موبایل رو دوباره بین خنزر پنزرهای میز جا دادم و قبل از اینکه مامان برای بار دوم سراغم بیاد اتاق رو ترک کردم.
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
سفره‌ی نسبتاً کوچیک و سفید با طرح‌های عجق‌ وجق مشکی، مثل همیشه وسط هال مربع‌ای شکل پهن بود. دیس خوش رنگ و لعاب ماکارونی معده‌ام رو حریص کرد. مامان، سینی به دست از آشپزخونه بیرون اومد و با نیم‌نگاهی به من، ظرف ماست و پارچ دوغ رو توی سفره چید.
- دست‌هات رو بشور بیا.
هومی لــ*ب زدم و همونطور که مسیر قدم‌هام رو به سمت آشپزخونه و سینک ظرف شویی کج می‌کردم پرسیدم:
- فرشته کجاس؟
- پیش طاهره‌اس دیگه.
ابروهام بالا پریدن. ایستادم و نگاهش کردم و دوباره پرسیدم:
- مگه چهار شنبه‌اس؟
نشست و بشقاب سفیدِ چینی رو پر کرد از ماکارونی‌ و غرولند کنان گفت:
- از بس سرت تو اون واموندس روزهارم گم کردی.
پشت چشم نازک کردم و دوباره راه افتادم.
چشم غره‌اش رو حس کردم. نیشخند زدم. دست‌هام رو شستم. کمی آب از شیر خوردم و برگشتم هال.
پای سفره نشستم و بشقابم رو تا نصفه پر کردم.
- سما زنگ زده بود.
زیر چشمی نگاه کردنش رو ندیدم اما با تک‌تک سلول‌هام حس کردم. چنگال رو از کنار بشقاب برداشتم و سعی کردم لحن پر منظورش رو بی‌منظور تعبیر کنم.
- خب؟
زیر چشمی اینبارش طولانی تر شد.
- گفت یکم بیشتر به سامان فکر کنی و اینا.
کمی سبزی توی دهنم چپوندم و با دهـ*ن پر جواب دادم:
- یه ساله که بکوب دارم فکر می‌کنم دیگه. به درد هم نمی‌خوریم.
آه کشید و گفت:
- آره مادر‌‌. منم بخاطر رودرواسی که با سما دارم نمی‌تونم قاطع نظر منفیت رو بهشون بدم وگرنه همین یه دونه وصلتمون با دار و دسته‌ی بیات برا هفت پشتمون بسته.
از بحث پیش اومده راضی نبودم برای همین مسیر بحث رو به سمت دیگه‌ای کج کردم.
- بابا، کجاس؟
کف دستش رو به علامت خاک‌برسرت نشونم داد و با حرص گفت:
- شب و روزت شده اون گوشی وامونده دیگه، کلا انگار نه انگار عضوی از این خانواده‌ای. رفته نمایشگاه پیش فرشید.
سر تکون دادم و چنگال رو دوباره توی بشقاب چرخوندم.
- فاطمه، می‌گفت جواب زنگ‌هاش رو نمی‌دی.
محتویات دهنم رو جویدم و قورت دادم و گفتم:
- آره سایلنت بودم نفهمیدم. عید می‌یاد اینجا؟
سر تکون داد.
- گفت تا پنجم، شیشم تبریز می‌مونن بعد می‌یان این سمت.
چند لقمه‌ی دیگه پایین فرستادم و بشقاب نصفه و لیوان دوغم رو برداشتم. روی سینک گذاشتم و از همونجا بلند گفتم:
- دارم می‌رم دنبال پاتریک. ظرفا رو بذار باشن می‌یام می‌شورم.
با ولمی هم‌اندازه‌ی ولم صدای من گفت:
- مگه اون دوست قرتیِ تو خودش شیله که هر روز هر روز تو باید پاشی بری دنبال اون جونورش.
به سمت اتاقم راه افتادم.
- کلاس داشت.
غرغر‌هاش شروع شدن.
- خوبه دیگه، مردم برا خودشون کار می‌کنن پول در می‌یارن دختر خنگ منم باید بی‌یفته دنبال جک و جونوراشون.

***
نگاهم بین مردمک‌های زینب خاتون دو دو می‌زنه.‌ فشار تموم سلول‌هام رو به درد آورده و غرورم با هر نفسی که می‌کشم خورد و خاکشیر می‌شه‌. هنوز هم بعد از گذشت دوهفته عادت نکرده‌ام. عادت نمی‌کنم. عادت نمی‌شه. این درد کم‌رنگ نمی‌شه.
روبه‌روم، روی مبل راحتی کرم رنگ نشسته و میل‌های بافدنیش رو بین انگشت‌های پیر اما کشیده‌اش سفت چسبیده و با مهارت کانوای نفتی رنگ رو از بین قلاب‌ها عبور می‌ده.
بغض توی گلوم می‌شینه و مثانه‌ام دوباره بدبختی و سیاه بختیم رو با بی‌رحمی یادآور ی می‌کنه.
ناخون‌هام که از صدقه سر جویدن های گاه و بی‌گاهم نامنظم‌ان رو توی دسته‌های ویلچرم فرو می‌کنم و بغضم حجم می‌گیره. دردم حجم می‌گیره‌. بدبختیم حجم می‌گیره‌.
- خانوم؟ دورت بگردم جاییت درد می‌کنه؟
تا حد امکان چونه‌ام رو توی گودی گردنم فرو می‌برم. ناخون‌هام بیشتر دسته‌ی ویلچر رو زخم می‌ندازن.
- جاییت درد می‌کنه خانوم؟ وول می‌خوری همش!
قلبم! روحم! درد می‌کنن!
میل‌هاش رو روی عسلی کنار مبل می‌چپونه و به سمتم می‌یاد. دست‌های یخم رو بین مشت‌های گرمش می‌گیره. هین خفه‌ای می‌کشه و می‌گه:
- خانوم، دور از جون مثل میت سرد شدی. انقدر که توی این سرما می‌ری تراس آخر سر کار دست خودت و من، می‌دی. یَل بفهمه می‌ری تراس پوست از سر جفتمون می‌کنه. الان دمای شوفاژ رو بالا می‌برم.
نمی‌دونم زبونم خشک شده. زخم شده یا فلج شده که قادر به گفتن کلمه‌ای نیستم. خاتون همچنان غرغر می‌کنه و به سمت شوفاژ زیر پنجره می‌ره و تنظیمش می‌کنه.
طاقتم طاق و ظرفیتم تکمیل می‌شه. آخرین باری که رنگ سرویس رو دیدم چند ساعت پیش بود؟ هشت ساعت؟ ده ساعت؟ نمی‌دونم! انگار صدام از اعماق دره‌ای عمیق بالا می‌یاد:
- خاتون.
نگاهم می‌کنه. نگاهش نمی‌کنم. سرم پایین و پایین تر می‌یفته.
- جانم خانوم؟
با هر کلمه‌ای که از دهنم بیرون می‌یاد یک تیر زهرآلود و تیز توی قلبم فرو می‌ره. جونم بالا می‌یاد تا کلمات بالا بیان.
- دست، دستشویی، دارم!
حرفم تموم نشده که شلوارم و سرامیک سفید زیرپام خیس و گرم می‌شن.
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
مثل این می‌مونه که از بلندی یه دره پرت بشی پایین، یا نه بد تر، از اون، مثل این می‌مونه که زنده زنده خاک روت بریزن. نه! نه! بد تر، از این‌هاس. این حقارت انقدر وزن داره که زیرش له بشم.
نگاهم به خشتک شلوارم گیر می‌کنه و می‌میرم. نفسم قطع نشده اما، به‌خدا که زنده نیستم.
فاخته نه، اما مرده‌ی متحرک روی ویلچر طوری زیر گریه می‌زنه که دل خودم هم کباب می‌شه. خاتون با دست روی صورتش می‌زنه و به سمتم پا تند می‌کنه و می‌گه:
- خاک به سرم خانوم چرا زود تر نگفتین.
هق‌هقم اوج می‌گیره. پیر زن بیچاره با کف دستش پشت کمرم رو ماساژ می‌ده و تند‌تند دلداریم می‌ده و نمی‌دونه که مرهم این زخم‌ها« فدای سرت و اشکالی نداره، نیست» نیست. به‌خدا که نیست. که اگه بود، این زخم‌ها غده‌ی سرطانی نمی‌شدن. که اگه بود من روزی هزاربار آرزوی مرگ نمی‌کردم. که اگه بود لبخند با لــ*ب‌هام قهر نمی‌کرد. که اگه بود حالا به‌جای فاخته، مرده‌ی متحرک، روی ویلچر جا خوش نکرده بود. نیست. زخم‌هایی هستند که هیچوقت خوب نمی‌شن و حتی هیچ مرهمی هم برای درمان یا لااقل کم‌ رنگ کردنشون نیست.
ویلچرم رو به سمت حموم گوشه‌ی اتاق هدایت می‌کنه. قلبم پر از سُرب داغ می‌شه و روحم آتیش می‌گیره. این سرنوشت زیادی شبیه جهنم نیست؟
- خانوم تورو خدا انقدر خودت رو آزار نده. وظیفمه تر و خشک کردن شما.
تر و خشک کردن من، وظیفه‌ی دیگرانه! حقیقت مثل زهرمار زیر زبونم می‌شینه و کُل دهنم رو تلخ می‌کنه.
- حکمت خدا تو این بوده دختر جان‌. خدا بزرگه توکل کن.
در حموم رو باز می‌کنه و با هر زور و ضربی که هست ویلچرم رو از چهار چوبش رد می‌کنه.
اشک‌های داغ و درشتم روی صورتم لیز می‌خورن و طعم شورشون توی دهنم می‌ره.
- آخه دخترم، چرا هم خودت رو اذییت می‌کنی هم من رو؟ اگه همون اول می‌گفتی مشکلت چیه کار به اینجاها نمی‌کشید.
مهره‌های گردنم درد می‌گیرن از بس که خم می‌شه سرم.
حس می‌کنم تک‌تک سرامیک‌های شفاف حموم دارن بهم پوزخند می‌زنن. خاتون دوش آب رو باز می‌کنه. گرمای آب رو تنظیم می‌کنه و سمتم میاد.
- خجالت نکش دختر، منم مثل مادرت.
لــ*ب‌تالب پر از حس بد می‌شم. یا نه! لــ*ب‌تالب پر از حس‌های بد می‌شم. لــ*ب‌هام بالاخره قفل رو می‌شکنن و چند کلمه‌ای به زحمت از بین دندون‌های بهم چسبیده ‌ام بیرون می‌یاد‌.
- آخه شما که با این درد کمرتون نمی‌تونین.
- دختر جان من هنوز هم قد ده جوان زور دارم.
رمق لبخند زدن ندارم. رمق هیچکاری رو ندارم. آستین‌های لباسش رو بالا می‌زنه بسم الله می‌گه. دوباره مخالفت می‌کنم.
- زینب خاتون، واسه‌ی کمر شما خوب نیست. به ناهید زنگ بزنین.
- این وقت شب چرا اون بیچاره رو زا به راه کنیم؟ خودم الان تر و خشکت می‌کنم خانم.
تر و خشک! متنفر می‌شم از این دو کلمه.
***
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
امیریَل:

گارد می‌گیرم و رقص‌پا، و بعد شروع می‌کنم. چپ، راست، هوک، زانو، آپر.
با سرعت بخشیدن به مشت‌ و لگدهام، سعی می‌کنم مجالی به افکارم ندم. اما انگار محال ترین، کار دنیاس.
کیسه بوکس با هر ضربه‌ی من عقب و جلو می‌شه. پر قدرت تر، ضربه می‌زنم ولی بازهم حریف افکارم نمی‌شم. خاطرات شیرین سالها پیش حالا مزه‌ی دهنم رو تلخ و گس می‌کنن. محکم تر ضربه می‌زنم.
خاطرات، جون می‌گیرن. رنگ می‌گیرن. قلبم درد می‌گره.
دیوانه وار ضربه می‌زنم اما مثل اینکه برای فرار کردن از خاطرات، کیسه بوکس انتخاب خوبی نیست. تنم داغ شده‌‌.
انگار کسی از کیلومترها دور تر، صدام می‌کنه. صداش توی سرم اکو می‌شه. به ضربه زدن ادامه می‌دم.
صدا دوباره توی سرم می‌پیچه و بین افکار به‌هم ریخته و مالیخولیاییم خودش رو جا می‌ده‌. آشناس، ولی توی این لحظه حتی خودم رو هم به یاد نمیارم.
شونه‌ام بین انگشت‌های کسی اسیر می‌شه و به عقب کشیده می‌شم‌. دست از مشت زدن بر می‌دارم. همه‌ی تنم خیس عرقه و سرم سنگینه. خیلی سنگین.
بدون اینکه نگاهی به‌ شخصی که این کار رو کرده بندازم خم می‌شم و نفس‌نفس می‌زنم. کف دست‌هام رو روی زانوهام می‌ذارم. عرق از پیشونیم راه می‌گیره، تا تیغه‌ی دماغم سُر می‌خوره و بعد پایین می‌چکه. بطری آب نصفه‌ای که به سمتم دراز شده رو می‌قاپم. به زحمت قد راست می‌کنم و چند قلپی ازش می‌خورم. بطری رو از دهنم فاصله می‌دم و باقی آب رو روی صورتم خالی می‌کنم. قطرات خنک آب روی سینه‌‌ام لیز می‌خورن و پایین می‌رن. ضربان قلبم بالاست.
- داری با خودت چیکار می‌کنی؟
هیپوکامپم _مرکز حافظه در مغز_ سریع کار می‌یفته و می‌شناسمش. بی‌توجه به صدای سر زنشگرش بطری خالی آب رو گوشه‌ای پرت می‌کنم. بوی عطر ورساچه‌اش زیر بینیم می‌شینه.
- تو هنوزم با این عطر کوفتی دوش می‌گیری؟
بدون توجه به حرفم می‌گه:
- بدون دستکش افتادی به جون کیسه‌بوکس! پوست دستت رفته‌.
نیم‌نگاهی به مشت‌های زخمیم می‌ندازم‌. سوزششون شروع می‌شه. لــ*ب می‌زنم:
- چیزی نیست‌‌.
مردمک‌هاش روی خراش های دستم ثابت می‌مونن.
- می‌رم از مدیریت، بانداژ بگیرم.
- لازم نیست.
به سمت کمد شخصیم راه می‌یفتم. قدم‌هاش رو از پشت سر حس می‌کنم و صداش دوباره روی اعصابم خط می‌کشه.
- امیر!
توجه نمی‌کنم‌. در جواب خسته نباشی بچه‌های باشگاه تنها سری تکون می‌دم. ساک ورزشیم رو از کمد بیرون می‌کشم و با حوله صورتم رو خشک می‌کنم.
- می‌ری خونه؟
جوابی نمی‌دم و پشت بهش لباس هام رو تعویض می‌کنم.
صداش نزدیک تر، می‌شه.
- نمی‌خوای بپرسی چرا اینجام؟
سرم رو می‌چرخونم و نیم نگاهی به چشماش می‌ندازم. قدش کمی از من کوتاه تره.
- نه.
نگاهش روی تی‌شرت مشکی رنگم گیر می‌کنه و می‌گه:
- بابت پدرت، متاسفم! نتونستم تو مراسمش باشم. گوشیتم که هر چی زنگ زدم خامو...
چنگی به دسته ساک ورزشیم می‌زنم و قبل از اینکه جمله‌اش رو تموم کنه به سمت خروجی راه می‌یفتم.
- چطور می‌تونی انقدر گند اخلاق باشی؟
پله های باشگاه رو پایین می‌یایم. قدم‌هاش رو با من هماهنگ کرده.
- باید حسابی گشنه باشی نه؟ فست‌فود این باشگاه بی‌نظیره.
قدم‌هام رو به سمت پارکینگ کج می‌کنم و جواب می‌دم.
- قبل از اینکه بیای و با اراجیفت سر من رو درد بیاری چند تا پیراشکی خوردی؟
می‌خنده.
- ایول! هنوزم شرلوکی! گوشه لبم چسیبده بود یا کنار یقه‌ی لباسم؟
پارکینگ خلوته. ریموت رو از جیب شلوارم بیرون می‌کشم.
- حدس زدم.
ریموت رو فشار می‌دم. خیره به سمند نقره‌ای رنگم می‌پرسه:
- چی؟ پس اون ماشین خوشگلت کو؟
در راننده رو باز می‌کنم.
- فروختمش.
- چرا؟
بدون توجه به سوالش سوار می‌شم. قفل مرکزی رو می‌زنم. دستگیره در شاگرد رو چند باری بالا و پایین می‌کنه و بعد به شیشه می‌زنه. هر چند ضعیف اما صداش رو می‌شنوم.
- مثل اینکه در خرابه.
لبم کج می‌شه. بدون اینکه کمربند ببندم ماشین رو روشن می‌کنم.
محکم تر به شیشه می‌زنه.
- هی صبر کن من واقعاً کارت دارم. باید راجع‌به یه مسعله مهم حرف بزنیم.
نگاهش نمی‌کنم. پام رو روی پدال گاز می‌ذارم و ماشین از جا کنده می‌شه. از آینه نیم نگاهی به چهره‌ی هیرونش می‌ندازم و با همون لــ*ب‌های کج از پارکینگ بیرون می‌یام.
داشبورد رو باز می‌کنم. فندک و پاکت سیگار برگ آمریکاییم رو توی مشتم می‌گیرم. شیشه‌ رو پایین می‌فرستم و بعد از عوض کردن دنده. نخی روشن می‌کنم.
سوزش دست‌هام هر لحظه بیشتر از قبل می‌شه. اهمیت نمی‌دم و پک عمیقی به سیگار می‌زنم و با مکث دود نقره‌ای رنگش رو بیرون می‌فرستم.
گوشیم زنگ می‌خوره. توجهی نمی‌کنم و پک دیگه‌ای به سیگار می‌زنم. دستم رو به طرف ضبط ماشین جلو می‌برم اما قبل از اینکه لمسش کنم پشیمون می‌شم‌.
حوصله‌ی خونه رو ندارم‌. بی‌هدف و بی توجه به زنگ‌های مداوم گوشیم، توی خیابون‌ نسبتاً شلوغ رانندگی می‌کنم و سیگار رو با سیگار روشن می‌کنم! آسفالت خیابون بخاطر بارون چند ساعت پیش هنوز خیسه. یک پک دیگه و بعد خروج دود از بینی.
بار نمی‌دونم چندم که گوشی زنگ می‌خوره، از جیبم بیرون می‌کشمش و بدون اینکه به شماره نگاه کنم. خاموشش می‌کنم و روی صندلی کمک راننده می‌ندازمش.
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
فاخته

ساعت خیلی وقته که از نیمه‌ شب گذشته اما خواب کیلومترها با چشمای خسته‌ام فاصله داره. اتفاقات چند ساعت پیش همش توی ذهنم می‌چرخن و حس می‌کنم که بدنم داغ می‌شه و عرق شرم روی تک‌تک سلول‌هام می‌شینه.
چطور تاب آورده بودم؟ چطور وقتی خاتون، من، رو مثل یک بچه سه ساله لیف می‌کشید و پاهای نجسم رو می‌شست جون نداده بودم؟ چطور و کی انقدر پوست کلفت شدی فاخته؟!
لحاف رو تا زیر چونه‌ام بالا می‌کشم. زینب خاتون، هم بیداره. درست مثل من، درست مثل دیروز، درست مثل همه‌ی وقت‌هایی که یَل دیر می‌یاد.
پیر زن بیچاره تسبیح به دست طول و عرض اتاق رو بالا و پایین می‌کنه و هر چند دقیقه یک‌بار آه می‌کشه و صلوات می‌فرسته. جانماز سبز رنگش گوشه‌ی اتاق پهنه و چادرنماز سفید رنگش هم کنارشه.
هنوز هم روم نمی‌شه نگاهش کنم چه برسه به حرف زدن باهاش، ولی لــ*ب‌هام خیانت می‌کنن.
- خاتون انقدر خودت رو اذییت نکن. اتفاقی براش نیفتاده. بار اولش نیست که.
تسبیح شب نماش توی تاریکی اتاق می‌درخشه. به سمتم قدم بر می‌داره و بی‌توجه به حرفم می‌پرسه:
- تو هنوز بیداری خانوم؟
روی صندلی کنار تختم که می‌شینه. آروم می‌گم:
- چرا انقدر الکی نگرانی؟ بیشتر شبا دیر می‌یاد.
دونه‌های تسبیحش رو بالا و پایین می‌کنه.
- چیکار کنم خانوم؟ دست خودم نیست به ولله! درسته از گوشت و خون خودم نیست ولی نفسم به نفسش بنده.
به زحمت خودم رو کمی بالاتر، می‌کشم. برای دلداری دادنِ کسی، حال روز خودم زیادی زاره.
- اصلا می‌خواین دوباره بهش زنگ بزنین شاید این سری جواب داد.
همین نور کم و آبی رنگ شب‌خواب هم کفایت می‌کنه برای دیدن مردمک‌های پیر و غم‌زده‌اش.
- زنگ زدم خانوم، هزار بار، می‌گه خاموشه.
هنوز هم با فکر کردن به چند ساعت پیش و حقارتی که کشیدم و پیرزن، بیچاره رو به زحمت انداختم پشت گوش‌هام داغ می‌شن و تا ریشه‌ی موهام سرخ می‌شه. بی‌اراده سرم پایین می‌یفته و آروم تر لــ*ب می‌زنم:
- حتما شارژش تموم شده.
غم داره صداش، درد داره صداش، بغض داره صداش.
- نگران این جوونم. می‌ریزه تو خودش، می‌ترسم زبانم لال، یه وقت...
سعی می‌کنم دست‌هاش رو بگیرم.
- الکی نگرانی خاتون. امیریل، آدمی نیست که حالا حالا ها کم بیاره.
نفس عمیقی می‌کشه.
- دلم خونه خانوم. دلم برای هر دوتاتون خونه.
سکوت می‌کنم‌. یعنی چیزی برای گفتن ندارم‌. دل من هم برای این بخت بدخط و سیاه رنگ خونه‌. دل من هم.
آه می‌کشه و ادامه می‌ده.
- توی این یک هفته روز به روز یَلَم بیست سال پیر تر، می‌شه. آقا توی بد شرایطی رفت.
آه می‌کشم‌. حق با اونه. عمو توی بد شرایطی رفت.
- باز هم خدا رو شکر. شاید حکمتی تو کاره.
دوباره آه می‌کشه و ادامه می‌ده.
- تو چرا بیداری؟ چشمات رو ببند دخترم. فردا فیزیوتراپی داری استراحت کن.
لــ*ب پاینم رو به دندون می‌گیرم.
- فقط داریم پول هدر می‌دیم. فایده نداره.
اخم می‌کنه. نمی‌بینم، حس می‌کنم.
- امیدت به خدا باشه.
- از امیدوار بودن خسته‌ام.
- دیدی که دکترتم، گفت اگه فیزیوتراپی‌ها رو خوب انجام بدی و روحیت خوب باشه و داروهات رو بخوری، احتمال خوب شدنت بالاست.
نفسی می‌گیرم تا بغضی که حتی وجود نداره نشکنه.
- دکترا فقط بلدن دروغ تحویل این و اون بدن.
صدای ضعیف باز و بسته شدن در اتاق رو به رویی باعث می‌شه کلمات توی دهـ*ن خاتون گم بشن و بالا نیان. نگاه هر دومون به طرف در بسته اتاق کشیده می‌شه. لــ*ب می‌زنم.
- اومد.
لبخند روی لبش می‌شینه و من می‌بینم که طوفانی چشم‌هاش چقدر آروم شده‌ان. انگار همه چیز رو فراموش می‌کنه. حتی خودش رو.
- برم غذا داغ کنم براش.
از روی صندلی بلند می‌شه‌، به طرف در راه که نه، پرواز می‌کنه و من برق خوشحالی رو بدون این که ببینم توی چشم‌هاش حس می‌کنم.
پس سرم رو توی بالشت فرو می‌کنم و به سقفی که توی سیاهی اتاق معلوم نیست خیره می‌شم. سعی می‌کنم به فردا فکر نکنم. به جلسات سخت فیزیوتراپی.
انگشت‌هام رو آروم توی موهای کوتاهم می‌کشم پلک می‌زنم.
خاطرات گذشته توی ذهنم رژه می‌رن. سعی می‌کنم اون هارم پس بزنم اما قبل از هر اقدام من. خاطرات من رو می‌بلعن.
***
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
کلید رو توی قفل چرخوندم و اول پاتریک و بعد من داخل شدم.
واحد هشتاد و پنج متری مربع‌اش مثل همیشه شلخته و شلوغ پلوغ بود. مانتو و شال های چرک روی مبل‌های راحتی و قرمز رنگ پخش و پلا بودن و قوطی ها و بطری های نوشیدنی روی عسلی ها جا خشک کرده بود‌ن. پوست چیپس و پفک هم همه جا بود.
شالم رو از سرم برداشتم. می‌تونستم کوه ظرف‌های کثیف توی سینک آشپزخونه رو تصور کنم.
سری از روی تاسف تکون دادم و با پام شلواری که جلوی راهم بود رو گوشه‌ای شوت کردم. پاتریک با توپ ژله‌ای بنفش رنگش مشغول بود. مبل تک نفره، رو‌ به روی تلوزیون رو برای نشستن انتخاب کردم. تمیز تر از بقیه بود.
کیفم رو روش انداختم و رفتم تو آشپزخونه. برای اینکه اشتهام کور نشه سعی می‌کردم به اطرافم بی‌توجه باشم. یخچال رو باز کردم و بطری شربت آلبالو رو بیرون کشیدم. همه کابینت‌ها رو بالا و پایین کردم و بالاخره یک لیوان و قاشق تمیز گیر آوردم.
دنبال کنترل گشتن توی این هرج و مرج رو بی‌خیال شدم و دکمه روشن تلوزیون رو فشار دادم. روی مبل نشستم و در حالی که شربتم رو هم می‌زدم سعی کردم خودم رو با برنامه مزخرف تلوزیون سرگرم کنم.
نمی‌دونم چقدر گذشت تا بالاخره صدای چرخش کلید توی قفل باعث شد که پاتریک با خوشحالی و پارس کنان به سمت در بدوئه و بعد صدای سرخوش سارا که قربون صدقه سگش می‌رفت.
از روی مبل بلند شدم. پاتریک رو بغلش گرفته بود. ساک ورزشی و پاکت‌های خریدش رو کنار در گذاشت. در رو با پاش بست‌.
- سلام خره.
نگاهم روی لــ*ب‌های سرخ و مانتو و شلوار تنگش بالا و پایین شد‌. مامان، همیشه با تیپ سارا، مشکل داشت. جواب دادم.
- سلام.
جلو رفتم و پاکت‌های خرید و ساکش رو برداشتم‌.
- چخبر؟ نیستی کم پیدایی.
ساک رو کنار گلدون مصنوعیش جا دادم و جواب دادم.
- بیام تو این بازار شام چیکار کنم؟ یکم این قرتی بازیاتو بذار کنار یه دستی به سر و روی این خوکدونی بکش.
پاتریک رو زمین گذاشت و بی‌خیال شالش رو از سرش کند‌. مچالش کرد و گوشه‌ای انداخت و در حالی که دکمه‌های مانتوش رو باز می‌کرد جواب داد:
- راست می‌گی باید کارگر بگیرم کم‌کم حس می‌کنم دارم تو زباله دونی زندگی می‌کنم. هی ذلیل بشی ظرف غذای پسرم چرا خالیه؟
از توی پاکت سیبی بیرون کشیدم.
- مگه من پرستار شخصی سگتم؟
بی‌توجه به من باز پاتریک رو بـ*غـل گرفت و به سمت آشپزخونه راه افتاد.
- بیا بریم خودم الان بهت غذا می‌دم پسر ارشدم. نگهبان مادر! دلخوشی مادر!
سیب رو شستم و با قیافه مچاله شده به سارا نگاه کردم.
- حالم رو بهم نزن.
قری به گردنش داد و پاکت غذای سگ رو از کابینت بیرون آورد.
- گاوی، احساسات نداری دیگه. راستی به اسما گفتم دیگه نمی‌ری پیشش.
پشت میز نهار خوری چهار نفره و فلزیش نشستم و گفتم:
- چی‌ گفت؟
پاتریک پارس کرد.
- نمی‌دونی چقدر خوشحال شد.
این رو گفت و زیر خنده زد. گازی به سیب زدم و با دهـ*ن پر گفتم:
- دل به دل راه داره. منم خوشحالم.
بلند شد.
- اینا رو ول کن خرید عید کردی یا می‌خوای بازم گونی سیب زمینی بپوشی؟
چشم‌هام رو توی کاسه چرخوندم.
- به‌جای خرید عید، فکر خونه تکونی باش.
کابینت کنار قهوه ساز رو باز کرد و در حالی که توش سرک می‌کشید گفت:
- خیر سرت رفیقمی، یاری برسون صواب داره. قهوه تموم شده چای می‌خوری؟
گاز دیگه‌ای به سیب زدم.
- برو بابا صدسال طول می‌کشه تا این کلبه خرابه تو رو تمیز کرد. آره یه لیوان بریز برام. حواست باشه لیوان تمیز باشه.
بدون اینکه در کابینت رو ببنده اومد و روی صندل کناری من نشست.
- پاشو برو دم کن.
- مهمونما.
خمیازه کشید و دست‌هاش رو از دو طرف باز کرد.
- غلط نکن.
بی‌خیال چای شدیم. تنش بو می‌داد. دماغم جمع شد.
- بعد باشگاه رفتی حموم؟ بو می‌دی.
دستی به موهاش کشید.
- خوش بو کننده زدم بابا.
جواب دادم:
- پاشو برو یه دوش بگیر بیا.
بی‌حرف بلند شد و گفت:
- توام شروع کن اینجا ها رو تمیز کن که از حموم اومدم بیرون سورپرایز شم.
باقی مونده سیبم رو به سمت سینک پرت کردم و برو بابایی تحویلش دادم. قبل از اینکه آشپزخونه رو ترک کنه گفت:
- گوشیمو بزن شارژ تو کیفمه.
می‌دونستم بیشتر، از نیم ساعت حموم کردنش طول می‌کشه. گوشیش رو زدم شارژ و کمی با پاتریک سرگرم شدم. صدای بلند آواز خوندنش رو می‌شنیدم. رپ می‌خوند. پاپ می‌خوند. هیپ‌هاپ و...
تلوزیون رو خاموش کردم.
صدای خفه‌ زنگ موبایلم رو به زحمت شنیدم. شاداب بود. جواب دادم:
- جانم؟
- سلام خوبی؟
پاتریک توپش رو جلوی پام گذاشت و با چشمای تیله‌ای و سیاهش منتظر نگاهم می‌کرد. با پا ضربه‌ای به توپ زدم و اون به دنبال توپ دوید.
- ممون تو خوبی؟
نفسی تازه کرد و گفت:
- فدات. راستش در باره کاری که گفته بودی زنگ زدم.
شاخک هام فعال شدن. پاتریک دوباره با توپ جلوی پام ایستاده بود. توپ رو شوت کردم.
- خب؟
- اوکیه.
لبخند روی لبم نشست.
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
روی مبل نشستم.
- در باره حقوق و ساعت کاری صحبت کردی باهاش یا...؟
- ساعت کاری که از هشت صبح تا دو و نیم بعد از ظهره، اما حقوق رو باید خودت باهاش به توافق برسی.
لبخندم هر لحظه پر رنگ تر، می‌شد.
- باشه. بازم دستت درد نکنه خیلی لطف کردی واقعاً.
- خواهش می‌کنم. فقط فردا ساعت هشت و نیم صبح اونجا باش، اوکی؟
توجهی به پاتریک و چشمای منتظرش نکردم و جواب شاداب رو دادم.
- حتماً! هشت و نیم اونجام.
- موفق باشی عزیزم. کاری نداری؟
- ممنون. خیلی لطف کردی.
لبخندش رو از پشت گوشی شنیدم.
- کاری نکردم. فعلا بای.
پر انرژی خداحافظی کردم. توپ پاتریک رو شوت کردم. کار توی آرایشگاه به اون بزرگی و مجهزی شاید جزو آرزوهای اون زمانم بود.
- کی بود؟ باز داری بهم خیانت می‌کنی؟
سارا، از حموم بیرون اومده بود و حوله صورتی کمرنگش دور تنش بود. موبایلم رو بین دست‌هام جا به جا کردم.
- شاداب بود. گفت کارم جور شده.
- ایول سرعت عمل.
همونطور که به سمت اتاق راه میفتاد گفت:
- برم آماده شم یکم بریم توی پاساژ بگردیم. لباس ندارم.
جواب دادم.
- لباس تمیز نداری.
قبل از اینکه از چهارچوب در رد بشه گفت:
- راستی بیا یکم آرایش کن شبیه آدمیزاد شی می‌خوام لایو بذارم تو ماشین، پیش فالورام من و رو سیاه نکن ناخلف.
توی صفحه‌ی شکسته گوشیم خودم رو نگاه کردم.
- مگه قیافم چشه؟ به این جذابی.
از اتاق بیرون اومد و چپ‌چپ نگاهم کرد.
- یعنی اعتماد به نفس تورو باد معده داشت الان گردباد بود. شبیه سمندونی، به جا اینکه انقدر صبح تا شب مردم رو بتون کاری کنی یکمم به خودت برس.
خندیدم و بلند شدم. اتاق خوابش تنها قسمت تمیز و باکلاس خونه‌‌اش بود. دیوار هاش کاغذ دیواری شده بودن و کتابخونه‌ی بزرگی هم کنار میز کامپیوتر بود که حاضرم قسم بخورم حتی یک دونه از کتاب‌هاش رو هم نخونده بود. تخت تک نفره و سفید رنگش با روتختی قرمز و قلب‌های سفید، گوشه‌ای بود و میز آرایشش پر بود از انواع لاک ها و لوازم آرایشی.
پشت میز آرایش نشست و سشوار رو روشن کرد. لــ*ب زدم.
- یعنی بازم خدا رو شکر که بخاطر لایو رفتن این یه قسمت از لونت شبیه اتاق اشراف زاده‌هاس.
خندید. خم شدم و رژلب پر رنگی رو برداشتم و گفتم:
- چه عجب از آرایش کردنت لایو نمی‌ذاری.
اتو مو رو از کشو بیرون آورد و از آینه نگام کرد و چشمک زد.
- خیر سرم الان ترکیه‌ام.
رژ لــ*ب رو روی لبم مالیدم و سری از روی تاسف تکون دادم.
- برا عمت متاسف باش.
 
M

milad

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
21/8/19
15
110
28
امیریل

ملحفه رو کنار می‌زنم و از تخت پایین میام. همه‌ی عضلات تنم درد می‌کنن انگار.
در سرویس رو باز می‌کنم. درحالی که مسواک می‌زنم نگاهم توی آینه روشویی، روی چهره‌ی مردی با موهای بهم ریخته و صورت اصلاح نشده ثابت می‌مونه‌.
این یک هفته برای من سخت گذشته. انقدر سخت که پایین چشمام گود بیفته. انقدر سخت که سفیدی چشمام پر باشه از رگه‌های سرخ. انقدر سخت که حس کنم کوه کندم اونم با دست‌های خالی.
دیر وقت می‌خوابم و صبح زود هم از تخت دل می‌کنم و اون چند ساعتی هم که خوابم کابوس می‌بینم. کابوس ها سر و ته ندارن اما روحم رو عذاب می‌دن و باعث می‌شن جسمم کِسِل بشه. زندگی بدون بابا، خیلی سخته.
کف دستم رو روی ریش‌هام می‌کشم و با کمی مکث کف‌های توی دهنم رو تف می‌کنم. صورتم رو می‌شورم. باند دست‌هام خیس می‌شن. از سرویس بیرون میام. تی‌شرت مشکیم کنار تخت افتاده چنگ می‌زنم و توی مشتم می‌گیرمش، توی یک حرکت می‌پوشمش و شلوار مشکی ورزشیم رو هم پام می‌کنم و گرمکن ورزشیم‌ رو هم از رخت آویز بر می‌دارم.
موهام رو شونه می‌زنم و با برداشتن هدفونم، از اتاق و بعد عمارت بیرون می‌زنم. هوا سوز داره. مهم نیست. بزرگی این باغ رو دوست دارم. بابا هم دوست داشت! بابا، بابا، بابا. فکر نکردن بهش غیر ممکنه.
آهنگ رو پلی می‌کنم و شروع...
می‌دوم و می‌دوم. استخر نسبتاً بزرگ رو دور می‌زنم و از کنار درخت‌ها می‌پیچم.
انقدر که تیشرتم خیس از عرق بشه، که صورتم از قطرات عرق بدرخشه. که رون پاهام بسوزه، که آسیب ببینم و ذهنم فقط متمرکز جسم آسیب دیدم باشه نه روح له شده‌ام‌.
گوشه‌ای، زیر سایه درختی، دست از دویدن می‌کشم. خم می‌شم و زانوهام رو می‌چسبم و قلبم انگار زیر گوشم می‌زنه و با صدای آهنگ قاطی می‌شه.
آهنگ عوض می‌شه. خواننده انگلیسی از همون اول قدرت صداش رو به رخ می‌کشه و فریاد می‌زنه‌. زبانم بدک نیست متوجه می‌شم.
چشمم به در می‌یفته. ناهیده، کیف بزرگش رو توی یک دستش و دست‌ نازنین، دختر هفت ساله‌اش رو توی دست دیگه‌اش گرفته.
نزدیک تر که می‌رسن، نازنین مثل همیشه پشت مادرش سنگر می‌گیره و عروسک باربیش رو محکم به خودش می‌فشاره. نمی‌دونم شاخ دارم یا دم که این بچه انقدر از من فراریه.
جواب سلام ناهید رو با تکون دادن سرم می‌دم. چیزهای دیگه‌ای هم می‌گه که صدای بلند خواننده، نمی‌ذاره متوجه شم. علاقه ای هم به فهمیدنشون ندارم. کوتاه لــ*ب می‌زنم.
- قهوه آماده کن.
دوباره دویدن رو شروع می‌کنم.

روی مبل سلطنتی کرم رنگ می‌شینم هدفونم رو روی عسلی می‌ذارم و کنترل تلوزیون رو توی مشت می‌گیرم‌. ناهید با سینی قهوه جلوم خم می‌شه.
- بفرمایید آقا.
بدون اینکه نگاهم رو از صفحه خاموش تلوزیون بگیرم فنجون قهوه رو بر می‌دارم. لکه‌های قهوه‌ای لبه‌ی فنجون نگاهم رو درگیر می‌کنن.
- دستاتون چی شدن آقا؟
نگاهش روی باندهای دستم میخ مونده. جواب نمی‌دم و اون هم می‌دونه که نباید چیز بیشتری بپرسه.
- صبحونه آماده کنم؟
بالاخره دکمه قرمز رنگ کنترل رو فشار می‌دم و تلوزیون روشن می‌شه. لــ*ب می‌زنم.
- نه.
چند لحظه سکوت می‌کنه و بعد با گفتن یک با اجازه به سمت آشپزخونه بر می‌گرده. جرعه ای از قهوه می‌خورم، معده‌ی خالیم جیغ می‌کشه.
کانال رو عوض می‌کنم. صدای خاتون از طبقه‌ی بالا میاد.
- ناهید بیا کمک کن خانوم رو بیاریم طبقه پایین. وقت دکتر داره.
جرعه‌ی دیگه ای پایین می‌فرستم و بعد قهوه رو روی عسلی کنار دستم می‌ذارم و بلند می‌شم. عمارت به این بزرگی چرا یک اتاق توی طبقه‌ی پایین نداره؟!
پله هارو بالا می‌رم. خاتون جلوی در اتاق ایستاده. با لبخند نگاهم می‌کنه‌، جلو می‌رم.
- فکر می‌کردم خوابی هنوز.
خیلی وقته که خواب ندارم خاتون! توی سکوت وارد اتاق می‌شم. پشت به من روی ویلچر،لــ*ب پنجره اس و شک ندارم که مثل همیشه خیره شده به آسمون، شال مشکی رنگ زخیمی سرشه و بافت مشکی رنگ‌هم تنش، ناهید از راه می‌رسه. دسته های ویلچرش رو می‌گیرم و از اتاق بیرونش میارم. صداش خط و خش داره.
- سلام.
جواب نمی‌دم و رو به ناهید آروم و محکم می‌گم:
- ویلچرش رو بیار.
خم می‌شم و بدن لاغر و ظریفش رو توی آغوشم می‌گیرم. پاهای بی‌حسش آویزون می‌مونن و دیگه صدای نفس کشیدنش رو نمی‌شنوم! توی سکوت پله ها رو پایین می‌رم.
ناهید ویلچرش رو آماده می‌کنه. روی ویلچر می‌ذارمش و نیم نگاهی بهش می‌ندازم سرش رو تو یقه لباسش فرو کرده اما هنوز هم صورتش پیداست.
- ممنون.
انگار هزاران ساله که لبخند نزده!
جواب نمی‌دم. پله ها رو دوباره بالا می‌رم و وارد اتاقم می‌شم. باندها رو از دستم می‌کَنَم.
دوش کوتاهی با آب سرد می‌گیرم. پیرهن و شلوار مشکی رنگی می‌پوشم و موبایلم رو از روی میز مطالعه‌ام بر می‌دارم.
روشنش می‌کنم و حجم اعظیمی از پیام و تماس‌های بی‌پاسخ روی صفحه‌اش حک می‌شه.
با مکث آخرین پیام رو باز می‌کنم.
《حتما باهام تماس بگیر امیر، خیلی مهمه. پشیمون. نمی‌شی.》
یک پیام و دو تماس بی‌پاسخ هم از طرف شفیعی_وکیل بابا_ دارم.
《سلام جناب افروغ، برای گاوداری مشتری پیدا شده جهت هماهنگی‌های لازم لطفاً باهام تماس بگیرین.》
بی‌حوصله موبایل رو توی جیبم می‌ندازم. پالتوم رو تنم می‌کنم و از اتاق بیرون می‌زنم. در جواب کجا می‌ری خاتون. می‌گم:
- یه سری کار دارم.