درحال‌تایپ رمان تو آن ستاره ای که درخشان است | mahak.mim کاربر انجمن ناول کافه

Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
نام رمان :تو آن ستاره ای که در خشان است.
نویسنده:mahak.mim
نام ناظر: Farfallarosa
ژانر:عاشقانه،معمایی،روانشناسی،همخونه
خلاصه:رائیکا رادمند دختر مهربان و دلسوز از یک خانواده مرفع است که بر اثر حادثه ای مدتی در کما فرو میرود و بعد از بهوش آمدن مشخص میشود که حافظه اش را بکلی از دست داده است.با بازگشتش به خانه متوجه میشود که قبلا به اجبار پدر بزرگش به عقد رادمهر پسر عموی مغرور و متکبر اش درامده است .در این بین زندگی رائیکا در گیر حوادث و افرادی مربوط به گذشته اش میشود .گذشته ای که او نمیتواند چیزی از آن بخاطر بیاورد...
 
آخرین ویرایش:
Farfallarosa

Farfallarosa

مترجم زبان انگلیسی
ناظر آزمایشی
مترجم انجمن
نویسنده برتر
3/7/19
42
131
33
21
تهران


✨بسم الله الرحمن الرحیم✨

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایتان مناسب دیدید سپاسگزاریم.
لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

نویسنده‌ی عزیز
هنگام تایپ رمان به موارد زیر دقت فرمائید:
فضا: صحنه‌ای که در اون اتفاقات شکل میگیره.
خواننده باید بتونه تصوری از وسایل، مکان و ... که کارکترها در اون حضور دارند داشته باشه. فضا باید آرام آرام برای خواننده تصویر بشه، نه یکباره. مگر اینکه دیگه به اون فضا برنگردید مثل یک سوپر مارکت.
لطفا در این مهم از توصیف پرهیز کنید
مثال توصیف
خانه چهار خواب داشت و در هر خواب یک تخت دو نفره بود. کابینت‌های آشپزخانه سفید بود و میز بزرگ هشت نفره را وسط آشپزخانه گذاشته بودند
مثال فضا
ناخنم روی مخمل سرمه‌ای مبل رد انداخت. خیره ماندم به سر ستونهای تجملی خانه‌ای که بوی اشراف‌زادگی می‌داد. زینب سینی نقره را جلوی رویم گرفت و دستم پیش نرفت برای حلقه شدن دور استکانی که قیمت خریدش هزینه‌ی یک هفته‌ی گرسنه‌ای را می‌داد.

حس: در تمام رمان باید احساسات کارکتر برای خواننده گویا و روشن باشه.
مثال
قلبم از تهمتش آتش گرفت.
زندگی برای من سخت شده بود و او بی‌خیال برای کیف جدیدم تبریک می‌گفت.


دیالوگ: یکی از اساسی‌ترین عناصر داستانی است. دیالوگ نباید حشو باشه، یعنی تغییری در روند داستان ایجاد نکنه،چ؛ مثل احوالپرسی دو دوست. دیالوگ خیلی طولانی نباشه.

مواردی که اخطار خواهند گرفت
۱. دیالوگ محور بودن. یعنی میون چند دیالوگ نه حسی نوشته بشه و نه فضایی. هیچ دو یا چند نفری بدون احساسات و بدون حتی تکان خوردن یک‌سره صحبت نمی‌کنند.

۲. قصه‌گویی
مادرم پنجاه و شش سال داشت و وقتی بچه بود پدرش را در تصادف از دست داده بود. وقتی هجده ساله بود با پدرم آشنا شد و ازدواج کرد. این قصه‌گوییه. اگر میخواید این اطلاعات را به خواننده بدید می‌تونید در قالب دیالوگ بدید
-مامان چرا انقدر زود ازدواج کردی؟
-من که کسی رو نداشتم دخترم، پنج ساله نشده بودم که پدرم از بالای ساختمون افتاد و از بین رفت، مادرم موند و یتیم داری. پدرت رو که دیدم فکر کردم اگر نتونستم برای خرج خونه کاری بکنم، می‌تونم بار خودم رو از روی شونه‌هاش بردارم، برای همین با پدرت ازدواج کردم.

ببینید خیلی راحت اطلاعات رو میتونید تو دیالوگ و یا در قالب یک فلاش بک کوتاه نشون بدید.

۳. چرخش راوی زیاد
سعی کنید یک راوی انتخاب کنید. برای ژانرهایی مثل معمایی راوی دانای کل بهتره و برای عاشقانه راوی اول شخص. ولی اگر لازمه که حتما چرخش راوی داشته باشید که واقعا لزومی نداره سعی کنید هر فصل رو با یک راوی پیش ببرید؛ نه اینکه مرتب راوی رو تغییر بدید. و نهایتا راوی اول شخص رو میتونید دو راوی در نظر بگیرید، ولی لطفا از تلفیق دانای کل و اول شخص اجتناب کنید

۴. توصیف به جای فضا.

لطفا به تمام اینها توجه کنید، ما سعی کردیم موارد مهم آموزشی و اخطاری رو یادآوری کنیم که شما قلمی تواناتر داشته باشید‌ و اگر ناظر بعدا به این موارد برخورد حجت را پیشاپیش بر شما تمام کرده باشد.

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:


✨مانا باشید✨
°کادر مدیریت ناول‌کافه•
 
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
شادم که در شراره تو میسوزم
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعدوصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو میگریم
پنداشتی که چون زتو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
شبها چو در کناره نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش می آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحرا ها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه ی دریا ها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو میسوزم
در دل چگونه یاد میمیرد
یاد عشق تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو میرویم
شبها تو را به گوشه تنهایی
در یاد آشنای تو میجویم
صداهای نامفهوم اطرافم سکوت ذهنم را هزاران تکه میکند .تلاشم برای باز کردن پلکهای سنگینم با شکست مواجه میشود. پلکهایم را روی هم میفشارم و دوباره تلاش میکنم .باز کردن پلکهایم برایم دشوار است انگار وزنه ای سنگین بر ان آویزان شده.در حالی که گیج ومبهوت تمام فکرم درگیر این موضوع شده است ،کم کم صداهای اطراف برایم واضح تر میشوند.
صدای بوق منقطع ....
و صدای هیجان زده ای که میگوید:
-پلکش تکون خورد داره چشماشو وا میکنه
بلاخره به سختی پلکهای لرزانم را کمی باز میکنم باهجوم شدید نور سفید سریع چشمان را میبندم ، صدای نا آشنای دیگری گوشهایم را تیز میکند .
-دخترم صدای منو میشنوی چشماتو وا کن..‌
سعی میکنم کمی لای پلکهایم را باز کنم اینبار برایم آسانتر از قبل است . چهره شخصی که بالای سرم ایستاده است،کم کم برایم واضح تر میشود، یک مرد میان سال با مو و ریش جوگندمی نگاهم را کمی جابجا میکنم روپوش سفید بلند به تن دارد. نگاهش را در چشمانم دقیق میکند، نگاه گیجم را میچرخانم روی دو خانم سفید پوش . مغزم قدرت تمرکز و تجزیه وتحلیل ندارد .به شدت گیج و منگم احساس پوچی در سرم میکنم تلاشم برای درک شرایط و موقعیتم بیهوده است . ناگاهان سرم به شدت تیر میکشد چشمانم را روی هم میفشارم گوشهایم سوت آرام وممتدی میکشد و در عالم بیخبری فرو میروم .
با حس برخورد باد خنک به صورتم چشمهایم را به آرامی باز میکنم نگاهم را میگردانم یک اتاق کوچک سفید. نگاهم به سمت خودم کشیده میشود روی تخت دراز کشیده ام وپتوی ابی رنگ بدنم را پوشانده ،سعی میکنم کمی جابجا شوم سوزش دستم را پیگیری میکنم ،سرم تزریق شده به دستم انگار کمی مغزم را به کار می اندازد و بیمارستان را برایم تداعی میکند .اما هرچه تلاش میکنم نمیتوانم علت حضورم در اینجا را به خاطر بیاورم ، صدای باز شدن در نگاهم را به سمتش میکشد، زنی وارد میشود، نگاه گیجم را روی صورتش میچرخانم ، پا تند میکند و به سمتم میاید حلقه اشک را به وضوح میتوانم در چشمان عسلی درشت اش ببینم ،درحالی که زیر لــ*ب مدام خداراشکر میگوید، سر و صورتم را بوسه میزند و من همچنان گیج و مبهوت به او خیره شده ام،فکر میکنم شاید این یک خواب است خوابی که مکانش برایم نا آشناست و آدمهایش بیگانه .
لبهایم را به حرکت درمیاورم گلویم میسوزد و درد میکند ولی به سختی و با صدایی گرفته که انگار از ته چاه می آیید نا خداگاه میگوییم:
-چرا من اینجام...
آخر این چه خواب عجیبیست که در آن حرف زدن و دیدن و شنیدن هم انقدر برایم سخت شده . نگاهش روی چشمانم ثابت میماند دهانش را باز بسته میکند ولی حرفی نمیزند ،مثل کسی که قصد توضیح دارد اما نمیداند چگونه،با سوال بعدی ام چهره مهربانش رنگ تعجب به خود میگیرد
-شما کی هستید ...؟ سعی میکند چهره متعجب و جا خورده اش را عادی جلوه دهد لبخند مهربانش را به لبش مینشاند ،
-منم عمه مینو، عزیز دل عمه، منو یادت نمیاد...
و با مشاهده ترس و نگرانی چهرام انگار پی به چیزی برده باشد که شروع به توضیح دادن میکند . دستم را نوازش میکند ،
-نگران نباش عمه جان چند ساعتی میشه به هوش اومدی هنوز تو شوکی کم کم حالت بهتر میشه همه چیز یادت میاد
مجددا در اتاق باز میشود و همان مرد میان سال با موهای جو گندمی اش که از ظاهرش میتوان حدس زد دکتر باشد ،وارد میشود ،چهره مهربانی دارد .لبخند کمرنکی رویم میزند و با شوخی میگویید:
-بلاخره به هوش اومدی خانم خوابالو ،حسابی همه رو نگران کردی ها...
ومن فکر میکنم پس کجا مانده اند این همه ی نگران ... خانومی که خودش را عمه مینو معرفی کرده بود سریع خودش را به نزدیکی دکتر رساند و با صدای آرام که کمی رنگ نگرانی داشت گفت :
-انگار چیزی یادش نمیاد . دکتر چشمانش را کمی باریک میکند و در چهره گیج و بهت زده ام جست وجوگرانه دقیق میشود .و با لبخند تصنعی میپرسد :
-خب دخترم میتونی بمن بگی اسمت چیه ؟
و همین سوالش کافیست تا هزران حس مختلف همزمان وجودم را هدف قرار دهند.
 
آخرین ویرایش:
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
کلافه میشوم ،ترسیده ،نگران ،عصبی ،سرم را میان دستانم میگیرم و میفشارم و با صدایی بلند ، درمان ده و معترض میگوییم :
-چرا هیچی یادم نمیااادد......
دکتر رو به زن میگوید: به پرستاری بگو آمادش کنن واسه سی تی اسکن و قدمی به سمت من بر میدارد دستهایم را میگرد و سعی میکند به آرامی پایین بیاورد و با لحن آرام ومهربان میگوید:
-دخترم اصلا نگران نباش حدود یکماه میشه که توی کما بودی ضربه شدیدی به سرت وارد شده بود .احتمالا دچار یک فراموشی موقت شدی که با گذشت زمان همه چیز مثل قبل میشه ،توی اسکن قبلی اثری از آسیب مغزی جدی نبود ،برای اطمینان یه اسکن دیگه میگیریم تا مطمئن بشیم که مشکل خاصی نداری .
حسابی کلافه ام از این وضعیت نا معلومی که به آن دچار شده ام .

یکی دوروزی از به هوش آمدنم گذشته و با کمک فیزیوتراپی میتوانم بهتر بدنم را حرکت دهم و راه بروم . نگاهم را به تابلوی کوچک مشخصات بیمار می اندازم ... نام: رائیکا نام خانوادگی :رادمند سن:۲۷ پوزخندی میزنم و با استهزا چند بار تکرار میکنم رائیکا رادمند رائیکا رادمند ... کلافه نفسم را بیرن پرتاب میکنم انگار اولین بار است این اسم را شنیده ام ،سرم را به چپ و راست تکان میدهم و سعی میکنم از این تلاش خسته کننده برای یاد آوری خودم و گذشته ام دست بر دارم. چشمم را از پنجره به آسمان میدوزم و سعی میکنم ستارها را که به علت آلودگی هوای این شهر به سختی دیده میشوند را پیدا کنم .
پیچیدن صدای گام های منظم و محکمی که هر لحظه نزدیکتر میشود نگاهم را از پنجره میگیرم و به در می اندازم ، قامت بلند مردی میان چهار چوب در نمایان میشود، مثل تمام این چند روز گیج و مبهوت سر تا پایش را برسی میکنم ، حدودا ۵۰ و چند ساله است وبا ان کت شلوار مشکی خوش دوخت و موهای مشکی خوش تیپ به نظر میرسد، با چهره ی جدی و اخم عمیق بر پیشانی، ابروانش را بیشتر در هم فرو میکند ونزدیک تر میشود، نگاهش را به چشمانم میدوزد .سرمای چشمان عسلیش تا عمق وجودم نفوذ میکند و لرز خفیفی در این گرمای تابستان به تنم می اندازد، گیج و با اندکی امیدواری سکوت بینمان را میشکنم : -شما منو میشناسید آقا...
-من پدرت هستم.
لحنش انقدر جدی و خالی از هر حسی است که انگار از هر بیگانه ای بیگانه تر است، جا میخورم و شک میکنم که یا من معنی واژه پدر را به درستی بیاد نمیاورم ویا این مرد واقعا پدر من نیست...
نگاهم را ناباورانه در صورتش میچرخانم شاید ردی از حسی بیابم .
غم غریبی به دلم مینشیند .و هجوم هزاران سوال به مغز معیوبم .‌..
یعنی دیدن چشمان باز دخترش بعد از مدت ها برایش هیچ اهمیت خاصی نداشت حتی به اندازه یک خوشحالی کوچک ،یک لبخند،یک آغـ*وش ...
صدای محکمش رشته افکار درهمم را پاره میکند.
-دکترت گفته بخاطر شدت ضربه و آسیب جزئی که به بخشی از مغزت وارد شده حافظه ات دچار مشکل شده و احتمال برگشتش ۵۰ _۵۰ هست ولی توانایی یا آوری مهارت هات رو داری .و با لحن دستوری ادامه میدهد
-بهتره با واقعیت کنار بیای فعلا هم برای بهبود حال جسمیت ۱-۲ روز باید بستری باشی بعد میتونی برگردی خونه ...
- استراحت کن .
و با گامهای بلند و منظمش از اتاق خارج شدو مرا متعج و بهت زده رها میکند .
لحنش انقدر خشک و دستوری بود ،مانند فرمان یک فرمان ده نظامی در میدان جنگ به سربازش. دلم میگیرد از ویران شدن تصوراتی که از خانواده برای خودم ساخته بودم.واقعیت را بگویم ترسیده ام از این سردرگمی و نا آگاهی از این که نمیدانم چه چیزی در انتظارم خواهد بود .دلم میخواهد این کله خالی از هر خاطره ای را به دیوار بکوبم، فکر و خیال رهایم نمیکند، احساس بیگانه بودن دارم به همه چیز به همه کس انگار که تنها و غریب در جهان دیگری گیر افتاده ام . صورتم را لمس میکنم تک تک اجزای صورتم را .
وای خدای من ،دارم دیوانه میشوم حتی هیچ تصوری از چهره ام ندارم،
پرستار وارد اتاقم میشود و سرم تمام شده ام را از دستم خارج میکند.
انگار متوجه نگاهای خیره ام میشود ،
پرسشگرانه نگاهم میکند .
-چیزی احتیاج داری عزیزم ؟
-میشه یه آیینه بهم بدید خودمو ببینم؟...
نگاهش را با ترحم در چهره ام میچرخاند، لبخند کمرنگی میزند ،
-چرا نشه عزیزم بریم اتاق استراحت اونجا آیینه هست. دستم را میگیرد و در بیرون آمدن از تخت کمکم میکند .
 
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
در اتاق استراحت پرسنل را باز میکند و به آینه روی دیوار اشاره میکند .
-اینم آیینه...
روبروی آیینه میاستم نگاهی کلی به صورتم می اندازم و روی اندام نحیفم میکشانم.کلافه نفسم را بیرون میدهم نه بخاطر ظاهرم برای این بیگانگی خودم با خودم.با دقت بیشتری به اجزای صورتم نگاه میکنم ،پوست روشن و بیشتر میتوان گفت رنگ پریده ،چشمهای درشت و کمی کشیده عسلی که ان فرو رفتگی عمیق محسوس زیرشان حسابی توی ذوق میزند ، مشمئز چینی به بینی استخوانی کوچکم میدهم ،نفسم را آه مانند بیرون میفرستم و به سمت اتاقم بر میگردم .
۲روز دیگر گذشته است و حال جسمی ام کمی بهتر از قبل شده چهره ام کمی رنگ گرفته .در این دو روز جز عمه مینو و همسرش که فهمیدم هردو در این بیمارستان شاغل هستند، هیچکس دیگری برای ملاقاتم نیامد سوالات بی جواب آزار دهنده ام و این دلهره ای که به جانم افتاده لحظه ای راحتم نمیگذارند .
هروقت عمه مینو را میبینم حسابی سوال پیچش میکنم و میخواهم از خودم و خانواده ام برایم بگوید اما او تنها به توضیحات مختصری اکتفا میکند و نهایتا با یاد اوری اینکه کار دارد و گفتن کم کم همچیز را خودت میفهی مرا با انبوه سوالاتم تنها میگذارد .
عمه برایم تعریف کرد که وقتی کم سن و سال بودم، مادرم را بر اثر بیماری از دست داده ام و پدرم بعد از فوت مادر از این رو باآن رو شد و دیگر هیچکس خنده او را ندید به قول عمه : با رفتن مادرم انگار روح پدر نیز رفت و پدرم خودش را غرق در کار کرد و من در کنار خانواده عمو وگاهی هم عمه مینو بزرگ شدم .اینطور که فهمیدم عمه مینو ۲ خواهر دارد و غیر از پدر یک برادر دیگر و من و پدر به همراه خانواده عمو طبق خواسته پدر بزرگ در عمارت او ساکن هستیم . بلاخره روزی که برایش لحظه شماری میکردم رسید . عمه به اتاقم آمد و با خوشحالی که در چهره اش مشخص است میگوید :
-خب تنبل خانوم پاشو جمع کن که باید بری خونه... و این بهترین خبری است که در تمام این مدت شنیده ام ذوق زده در آغوشش میپرم.
-واقعا عمه جون دیگه میتونم برم ...
خنده ای میکند و در میان خنده اش میگوید :
-اره عمه ولی اگه بهت خوش گذشته میخوای یه چند روز دیگه هم بمون دستم را به حالت تسلیم بالا میبرم ،
-نه خیلیی ممنون همین مدت کافی بود من دیگه ترجیح میدم زحمت رو کم کنم ...
ساک کوچکی را روی تخت میگذارد:
-تا من کارهای ترخیصت رو انجام میدم توام لباست رو عوض کن و اماده شو بوسه ی ریزی به گونه ام میزند و از اتاق خارج میشود . لباس ها را از ساک خارج میکنم وبا تعجب وارسی میکنم ، قهقهه کوتاهی میزنم.
-نه انگار همچی خوبه معلومه روحیه ام حسابی شاد وشنگول بوده ،چه رنگایی صورتی و سفید.
موهای لختم را شانه میزنم و دورم رها میکنم روسری سفید و صورتی را روی سرم می اندازم ،نگاه کلی در آیینه به خودم می اندازم ،مانتو صورتی بلند را کمی در تنم مرتب میکنم ،رنگ پریده صورتم بهتر شده بود و لبهایم رنگ صورتی گرفته بود و گودی زیر چشمانم هم کمی بهتر شده بود . چشمکی برای خودم میزنم
-نه کم کم دارم بهت امیدوار میشم هرچند همچین آش دهـ*ن سوزیم نیستی و خنده آرامی میکنم،
با صدای عمه از جامیپرم، نگاهم را میچرخانم ،شانه اش را به چهار چوب در تکیه داده و به من نگاه میکند خنده کوتاهی میکند . -با خودت حرفم میزنی! دیوونه نبودی که خداروشکر شدی ،فکر کنم لازم باشه یکم دیگه اینجا نگهت دارن.وهم زمان هردو میخندیم
از بیمارستان خارج میشویم و به سمت پارکینگ میرویم ،چشمم را جست جو گرانه در اطراف میچرخانم .عمه ریموت را به سمت ماشینش میگیرد و میفشارد ،با حس توقف من سرش را به عقب بر میگدرداند . متعجب میپرسم :
- بابا نیومده؟......
به وضوح جا خوردنش را حس میکنم ولی سعی میکند خودش را خونسرد نشان دهد هر چند، چندان موفق نیست غم در چشمانش مینشیند با من و من میگوید :
-خیلی کار داشت.... یعنی یه جلسه مهم داشت...،
انگار از تلاش برای سر هم کردن توضیحاتش خسته میشود که سریع لبخند تصنعی به لــ*ب مینشاند ،توسان سفید رنگش را دور میزند ، در سمت راننده را باز میکند ودر همین حال میگوید :
- عمه جون حالا چه فرقی داره من که اینجا بودم خودم میبرمت...
یعنی کار یا جلسه، میتوانست برایش مهمتر از تک دخترش باشد؟!...
نمیتوانم بگویم ناراحت نشدم ،دلخور نشدم،غم در دلم ننشست ،اما به روی خودم نیاوردم نه برای اینکه عمه فکر کند حرفهایش را باور کرده ام برای اینکه نمیخواستم خودم را ببازم نمیخواستم ته دلم خالی شود.
 
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
تمام مسیر با دقت در و دیوار وآدمها را برسی میکردم تا شاید جایی ،کسی ،چیزی جرقه ی کوچکی به این ذهن خاموشم بزند، اما همه چیز چنان برایم نا شناخته ست گویی اولین بار است پا به این شهر گذاشته ام.
با توقف ماشین تکیه ام را از شیشه میگیرم نفسم عمیقی میکشم و پیاده میشوم ،صدای جیک جیک پرندگان گوشم را پر میکند سرم را بالامیگیرم و هوای خنک و مطبوع باغ را با ولع به ریه ام میکشم.
کاش میتوانستم همین لحظه زیر ان درخت نارنج ته باغ روی چمنهای خنک کف دراز بکشم و فارغ از هر فکر و خیالی فقط به صدای پرندگان گوش دهم .
همچنان غرق لذت بردن از اطرافم که با ضربه آرامی که به بازوام میخورد به خودم می آیم،عمه با گوشه چشم نگاهی میکند و درحالی که به سمت ورودی عمارت بزرگ وسط باغ میرود میگوید:
-کجا موندی ؟نکنه میخوای تا صبح همینجا وایستی ؟
به دنبالش راه میافتم و سرعتم را بیشتر میکنم تا فاصله بوجود آمده را کاهش دهم.
هنوز چشمم به نور کم داخل عمارت عادت نکرده که با صدای جیغ بنفش دخترانه ای به هوا میپرم و بلافاصله به آغـ*وش ظریفی کشیده میشوم که با جیغ جیغ کلماتی میگوید،مغز وحشت زده ام قدرت پردازش انها را ندارد ،به سختی خودم را از آغوشش بیرون میکشم، نگاه شوک زده ام را به صورت دخترک ظریف چشم خاکستری میدوزم ،هنوز به ثانیه نکشیده دوباره لبهای کوچک خوش فرمش شروع به جنبیدن میکنند و با ذوق خاصی پشت سر هم حرف میزند سعی میکنم کمی به خودم بیایم تا شاید متوجه حرفهایش شوم .
-وااای رائیکا جونم خیلی خوشحالم که میبینمت بعد از ۱ ماه بلاخره اومدی نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده چقدر خوشحالم که خوب شدی ....با طولانی شدن سکوتم کمی از من فاصله میگیرد ،متفکرانه نگاهی به سر تا پایم می اندازد ومجددا هول زده و با نگرانی خنده داری خودش را به من نزدیک میکند
-چی شدی رائیکا نکنه نمیتونی بشنوی؟!....
بشکنی کنار گوشم میزند کلافه سرم را کج میکنم.
-دهنتو واکن ببینم نکنه زبونتو در اوردن!! ......
مچ دستش را میگیرم و سرم را به عقب میکشم تا بلکه بتوانم فکم را از میان انگشتانش که به شدت برای باز کردن دهـ*ان در دوطرف لبم فرو کرده رها کنم.دستش را پایین میکشم و کلافه میگویم :
-اه دو دقیقه زبون به دهـ*ن بگیر مغزمو خوردی ...
لبخند دندان نمایی میزند و نفسش را آسوده بیرون میدهد .
-آخیشش خیالم راحت شد فکر کردم یه چیزیت شده ...
با سکوت مجددم نگاه متعجبش را به عمه میدوزد
-عمه جون این چرا اینطور شده چیکارش کردین چرا همش یجوریه انگار منگه ،مشنگه ،نرمال نیست ها...
چشمانم از تعجب گرد میشود دهنم را تکان میدهم تا جوابی به او بدهم ولی چیزی پیدا نمیکنم .
عمه در حالی که مانتو اش را در می اورد با لحن مهربان و کمی سرزنش گرانه میگوید:
-رها جان عزیزم کی میخوای دست از این کارات برداری یجوری ترسوندی دختر بیچاره رو که نمیدونه چی بگه ...
کمی شیطنت چاشنی لحنش میکند:
-آخه عزیزدله عمه ،یه طور رفتار میکنی هرکی نشناستت فکر میکنه خل وعظی چیزی هستی ...
رها با دلخوری ساختگی سرش را به سمت دیگر میچرخاند
-دستت درد نکنه عمه جون آدم یه عمه مثل شما داشته باشه دیگه هیچی...
عمه کمی به ما نزدیکتر میشود دستش را روی کمرم میگذارد
-رائیکا جان این دختر خوشگل و مهربون که میبینی رها خانوم دختر عموت هستن و دوباره چشمکی به رها میزند:
-خوب بود الان خوشت اومد ؟
رها اما چشمانش رنگ غم میگیرد و با صدای آرامی زمزمه میکند :
-پس راست میگن که کلا همچی رو فراموش کردی ...
عمه میان حرفش میپرد،
-رها جان تا کی میخوای اینجا نگهش داری راهنماییش کن داخل وقت واسه حرف زدن زیاد هست .
انگار تازه متوجه موقعیت میشود هول زده از جا میپرد،
-وای راست میگید اصلا حواسم نبود و با همان لحن پر از شیطنتش ادامه میدهد:
-بفرما تو عزیزم خونه خودته راحت باش ...
سرش را به سمت زن تقریبا میان سالی که در فاصله زیادی از ما در آن سمت سالن وسیع عمارت ایستاده میچرخاند وصدایش را برای بهتر شنیده شدن کمی بلندتر میکند ،
-لاله خانوم یه شربت خنک واسه رائیکا بیار جیگرش خنک شه و خنده سرخوشی میکند .
دستم را به سمتی میکشد گام های کوتاهم را روی فرش های دست باف محکم میکنم و از دور جمع ۴ نفره را نظر میگذرانم
-خب رائیکا جون معرفی میکنم ،خانواده ،خانواده رائیکا..
نگاهم را روی چهره افراد ناشناس روبرویم دقیق تر میکنم.
 
  • لایک
Reactions: Melorin
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
اولین نفر پسر جوان حدودا ۲۷ ۸ ساله با چشمهای خاکستری از جایش بلند میشود لبخند دندان نمایی میزند هنوز بر انداز کردنش را تمام نکرده ام که با یک حرکت ناگهانی ، محکم مرا به آغـ*وش تنومندش میکشد ،چشمانم از تعجب گشاد میشود و جهش خون به صورتم را حس میکنم ،احساس خفگی باعث میشود دستم را به سینه اش فشار دهم تا بلکه ذره ای راه تنفس م باز شود اما بی فایده است، بعد از چند ثانیه مرا از بغلش بیرون میکشد.
نفس عمیقی میکشم و هوا را به شدت وارد ریه ام میکنم.
موهایم را با دست به هم میریزد و با لودگی میگوید
-به به رائیکا جون میبینم که صحیح و سالم به آغـ*وش خانواده برگشتی کلی دلمون واست تنگ شده بود فکر کردیم از دستت دادیم ولی انگار دچار اشتباه شدیم و از قدیم گفتن بادمجون بم آفت نداره.
با خجالت لبخندی میزنم ،نگاهم را پایین می اندازم و زیر لــ*ب تشکری میکنم .
مرد میان سالی که کنارش ایستاده با چهره پر شباهت به پدر با تفاوت چشمان خاکستری و سن و سال بیشتر ،پس گردنی نمایشی به او میزند و لبخند کمرنگی به لــ*ب مینشاند
-بس کن پسرجان اینقدر دخترم رو اذیت نکن و آغوشش را به رویم باز میکند کمی نزدیکش میشوم کوتاه مرا در آغـ*وش میگیرد و بوسه ای روی موهایم میزند .آغوشش انگار برایم پر است از حس امنیت پدرانه وشک ندارم فکرش را هم نمیکند آن واژه دخترمش که حسرت شنیدنش از دهـ*ان پدر به دلم ماند چه آتشی به جانم انداخت ،
نگاهش را به صورتم میدوزد :
-خوش آمدی دخترم
در چشمان خاکستریش نگاه میکنم میتوانم سرمای نگاه پدر را در این چشمها نیز ببینم همان سرما که کمی رنگ یک دلخوری عجیب دارد.
نگاه گیجم را از صورت مردی که از تعریف های عمه میتوانم حدث بزنم عمو رامین است میگیرم و به زن کنارش میدوزم،
حالا میفهمم رها این همه زیبایی را از چه کسی به ارث برده است ،لبخند با محبتی به رویم میزند ،صورتم را میبوسد،و با لحن پر محبت و دلسوزانه میگوید :
خداروشکر عزیز دلم خیلی خوشحالم سالم میبینمت .
و نمیدانم این دلخوری نگاه عمو و زن عمو مهلا از چیست که ایگونه دلم را به آشوب میکشاند...
لبخندش را بیشتر کش میدهد بوسه دیگری به صورتم میزند و مرا به سمت پیر مردی که به مبل سلطنتی تک نفره ای قهو ای طلایی با ابهت تکیه زده و دستش را به اعصای چوبی مشکیش تکیه داده هدایت میکند، این مرد با اینهمه ابهت و جدیت، و ان سرمای نگاه ، که انگار بزرگترین میراثش برای پسرانش بوده کسی نمیتواند باشد جز اقا بزرگ ،مردی با ظاهری مرتب و خوش پوش ،موهای یک دست سفید
زیر لــ*ب سلامی میکنم نگاه سرد و جدی اش را در صورتم میچرخاند با اعصایش به کنارش اشاره میکند نزدیک تر میروم
لبخند کمرنگی به لــ*ب مینشاند ،انگار اوج محبت این مرد همین لبخند کمرنگ است .
عصایش را محکم تر میگیرد و کمی وزنش را روی ان میاندازد و به آرامی و مشقتی که سعی در پنهان کردنش دارد، از جایش بلند میشود
با صدای محکم اما آرام میپرسد:
-خوبی دختر جان ...
دستش را نوازش وار به سرم میکشد ...
تشکر آرامی میکنم...
با همان لحن دستوری آشنا نگاهش را به جمع میاندازد،

-امشب بخاطر سلامتی دخترم همه خانواده دور هم جمع میشیم به بقیه هم اطلاع بدید همه باید حضور داشته باشند .
انگار او تنها کسی بود که حس شدید غربت و بیکسی ام را از چشمانم خواند .
عصایش را جابجا میکند وبا کمی زحمت قامت نیمه خمیده اش را به سمتی میگرداندو درحالی قدمهای کوتاه از جمع فاصله میگرد میگوید:
_میرم اتاقم کمی استراحت کنم .
و من با چشم رفتنش را دنبال میکنم حتی این قامت خمیده و قدمهای کوتاه و نفس های بریده هم نتوانسته چیزی از غرور وابهت این مرد کم کند .مردی که به وضوح میتوان دریافت حال جسمی چندان خوبی ندارد اما تمام تلاشش را میکند تا گام های کوتاه اش را محکم بردارد .

روی پله اول لیز میخورم.رها دستم را محکم تر میکشد.
-اه عجب دست و پا چلفتی هستی ها بدو دیگه کلی حرف دارم باهات .
مجددا سرش را به جلو میچرخاند و در حالی که مرا به دنبال خود میکشد پله ها را دوتا یکی میکند ، سعی میکنم تمام حواسم را برای حفظ تعادلم جمع کنم و نگاهم را با دقت به پله ها و پاهایم میدوزم.
با تمام شدن پله ها و رسیدن به سطح صاف طبقه بالا ، نفس عمیق وآسوده ای میکشم، هنوز نفسم جا نیامده که دوباره مچ دستم کشیده میشود ..
به سمت درسفید رنگ مقابلش اشاره میکند و همانطور که مرا دنبال خودش میکشد میگوید:
-اون اتاق تو، کناریش هم اتاق من
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Melorin
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
در باز میکند و داخل میشود به تبع او وارد اتاق میشوم.
مچم را از دستش بیرون میکشم با دست دیگرم ماساژ میدهم و همزمان نگاهم را در اتاق میچرخانم.
ناخودگاه قهقه ای میزنم وبا خنده میگویم:
-اینجور که معلومه خیلی صورتی دوست داشتم ...
خنده کوتاهی میکند و دستش را در هوا میچرخاند
-اووه میمردی واسه صورتی یعنی از هرچیزی تو یه صورتیشو باید میخریدی، شایدم چنتا ،به سمت کمد دیواری سفید بزرگ که یک سمت اتاق را کاملا پوشانده میرود در ریلی اش را به سمتی میکشد.
-اینجا رو ببین ....
نگاه متعجبم را در بین انبوه لباس های رنگا رنگ که یکی در میان رنگ صورتی در تناژ مختلف خود نمایی میکند می چرخانم.
-عاشق لباس خریدن بودی اونم رنگی مخصوصا صورتی ،این ده بیستا مشکی سورمه ای ، آبی رو نبین ها، اگه واسه شرکت و کار نبود شک ندارم اینها رو هم صورتی میخریدی
خنده بلندی میکند
-یه مدت پلنگ صورتی صدات میکردیم ...
به ثانیه نمیرسد ،خنده اش تبدیل به لبخند کمرنگی میشودچند قدم به عقب بر میدارد و لبه تخت صورتی در سمت دیگر اتاق مینشیند به گوشه نا معلومی نگاه میکند و با لحن آرام ،انگار که خاطرات خوبی برایش تداعی میشود شروع به حرف زدن میکند.
-تو همیشه خیلی لطیف و با احساس بودی ،دلسوز و مهربون، در عوض یه وقتایی انقدر شر وشیطون میشدی که هیچکس باورش نمیشد تو بتونی یه روی دیگه هم داشته باشی لبخندش عمیق تر میشود.
مشتاق کنارش مینشینم و به او چشم میدوزم
نگاهش را به من میاندازد .
-این شر و شیطون که میگم منظورم اتیش سوزوندنات و شیطنتای بچگانست ها وگر نه بد بودن رو هیچ وقت بلد نبودی ،امان از روزی که میخواستیم یه چیزی رو پنهان کنیم یا بپیچونیم چشمات و قیافت داد میزد که آی ملت من دارم یه غلطی میکنم ...
و بلند میخند من هم به تبع او خنده ریزی میکنم .
-عاشق گل و گیاه و خرید و کافه رفتن و بستنی خوردن بودی هیچ وقت یجا بند نبودی......
-روزایی که میخواستی بری خرید همه ازت فراری بودن انقدر که سخت پسند بودی، اگه در توانت بود ،کل پاساژای شهررو گز میکردی منم که چاره ای جز همراهیت نداشتم
نفسش را پر صدا بیرون میدهد
- همیشه بعد خرید تا دو روز حس کوفتگی داشتم ..
-برنامه ریزی هات واسه تفریح و خوشگذروندی از برنامه ریزی های دکتر حسابی هم دقیقتر بود یعنی تو اوج درس و دانشگاهم تو یه وقتی واسش پیدا میکردی، حتی زمانی که شاغل شدی وصبح تا شب شرکت بودی، بازم یه وقت کوچیک پیدا میکردی منو بکشونی کافه و بازار ،ولی در کنار همه اینا خیلی با پشتکار و قوی بودی اگه تصمیم میگرفتی یه کاری رو انجام بدی تمام دنیا هم حریفت نمیشد........
کنجکاو و متعجب میپرسم
- دانشگاه و شرکت ؟!
و میدانم همین جمله کافیست تا رها تمام اطلاعات داشته و نداشته اش را در این مورد در اختیارم قرار دهد.
با ذوق کمی جابجا میشود
- اره دیگه ،یادت نمیاد؟! ما دانشگاه هم کلاس بودیم ،روانشناسی خوندیم ،یک سالی میشه ارشد رو تموم کردیم، البته من همچنان قصد ادامه تحصیل دارم ولی تو رفتی سراغ کار و شرکت ،خیلی خر خون و با استعداد بودی ..
با شیطنت لبخندی میزند
-نا گفته نماند کلییی هم خاطر خواه داشتی
اخم نمایشی میکند،
- ولی همواره سه تا کوچه اونور تر باغ بودی و به این چیزا نتنها توجه نمیکردی، بلکه فکر هم نمیکردی و از انجایی که من همیشه همراه شما بودم پای این خنگولک بازی های خانم سوختم و بی نصیب موندم ...
خنده بلندی به این همه خوشمزگی و شیطنت رها میکنم .
با غیظ مشت آرامی به بازویم میکوبد
-کوفت ....
کم کم یخ من هم باز میشود و شوخی و خنده ام با رها گل میکند .هم صحبتی با رها حس غربت و بی کسی ام را کمرنگ میکند، شاید نتوانم اورا به خاطر بیاورم، اما قلبم انگار اورا خوب میشناسد که در این زمان کوتاه اینچنین مهر اش به دلم افتاده است.
تمام روز را با رها حرف زدیم و خندیدیم و گوشه به گوشه عمارت را به من نشان داد به باغ رفتیم ،باغ پشت عمارت ا
برایم چنان حس آشنایی داشت انگارلحظه به لحظه زندگی ام را انجا زیسته ام زیر ان درخت کاج پیر بلند، وسط باغ.
هوا رو به تاریکی است، با رها روی تخت دراز کشیده ایم و به ستارهای شب نمای چسبیده به سقف سفید اتاق چشم دوخته ایم ،رها سرش را به سمت نیم رخم میچرخاند .
-فکر کنم دیگه باید پاشیم خوشگل کنیم ،دلم نمیخواد جلوی این ملیکا و مریلای پلنگ کم بیارم .
 
  • لایک
Reactions: Melorin and Eris
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
پرسشگر از گوشه چشم نگاهش میکنم
در جایش مینشیند چینی به دماغش میدهد و دستش را در هوا میچرخاند.
-دخترا ی عمه رویا رو میگم ...
ودر حالی که به سمت در می رود میگوید :
-از این چیس و فیسی های حال بهمزنن ،عق نمایشی میزند و از اتاق خارج میشود.
برای دیدن باقی خانواده خیلی مشتاق هستم از طرفی هم استرس و دلهره امانم را بریده نفسعمیقی میکشم،
مقابل کمد میاستم، نگاه ام را بین انبوه لباس ها متنوع میگردانم. نمیتوانم تصمیم بگیرم برای مهمانی خانوادگی که تصوری از آن ندارم چه لباسی میتواند مناسب باشد. نفسم را کلافه بیرون میدهم به سمت دراور صورتی که روی ان پر شده از انواع ادکلن و لوازم آرایش مختلف تغییر مسیر میدهم،
نگاهی در آیینه به خودم میاندازم ،یک آرایش ملیح و دخترانه قطعا برای هر مهمانی میتواند مناسب باشد .
رژلب کالباسی کمرنگی به لبهای کوچک برجسته ام میزنم و با ریمل کمی به مژه های پر پشتم حالت میدهم و در اخر با یک رژ گونه ملیح صورتی کمی به گونه هایم رنگ میدهم موهایم را شانه ای میزنم دورم رها میکنم نگاه کلی به خودم میاندازم این آرایش هرچند مختصر چهره ام را جذاب تر کرده ،
لبه تخت مینشینم و متفکرانه به لباس ها خیره میشوم شاید بتوانم به نتیجه ای برسم،
در باز میشود و با صدای جیغ جیغ رها از جا میپرم
-تو هنوز لباس نپوشیدییی چرا مثل ماست وا رفتی اونجا
نانخوداگاه نگاهی به سر تا پایش می اندازم، تضاد شومیز زرشکی با پوست سفیدش زیبایش را دو چندان کرده .شلوار مازراتی مشکی و کفشهای مشکی پاشنه بلدش پاهایش را کشیده تر نشان میدهد
-با شما صحبت میکنم دوست عزیز ....
درمان ده نگاهش میکنم ..
-واقعا نمیدونم چی باید بپوشم، یعنی نمیدونم چه لباسی مناسب امشب میتونه باشه.
لبخند دلسوزانه ای میزند ..
-اینکه غصه ندارم عزیزم
کمرش را صاف میکند و به خودش اشاره میکند
- تا رها خانوم رو داری غم نداری ...
به سمت کمد میرود درحالی که متفکرانه دستش را به چانه اش زده و با دست دیگرش لباس ها را کنار میزند .
باذوق لباس صورتی آستین حلقه ای که بلندی دامن اش تقریبا تا روی زانو میرسد ،بیرون میکشد و مقابل خودش میگرد، لبخند فاتحانه ای میزند ،
-از اونجایی که اگه امشب صورتی نپوشی بدجور همه رو شگفت زده کردی، فکر میکنم این مناسب باشه هم خوشگله هم صورتی،چطوره ؟ ...
نیم نگاهی به لباس میاندازم و در حالی که سعی دارم توی ذوقش نزنم با من و من میگویم:
-این چیزه، بنظرت خیلی صورتیش یجوری نیست؟
-راستش و بخوای
و به دامن و استین لباس اشاره ای میکنم ،
-اینجور فکر میکنم معضب باشم .
بلافاصله به سمت کمد چرخی میزنم و شومیز مشکی استین گیپور و دامن پیلیسه ی آبی نفتی از بین لباس ها بیرون میکشم یک جفت کفش مشکی پاشنه بلند از طبقه پاین کمد بر میدارم.
با ابرو به لباسها اشاره ای میکنم
-فکر کنم اینهارو بپوشم راحت تر باشم ...
دقایقی پوکر فیس نگاهم میکند ،زیر لــ*ب ایش کشیده ای میگوید ولباس صورتی را در مدت پرت میکند و در حالی که بسمت تخت میرود و لبه ان میشنید غرغر کنان میگوید :
-منو بگو انقدر واسه تو بخودی فسفر سوزوندم خب از همون اول همینا رو بر میداشتی میپوشیدی دیگه ،
وگوشه لبش را کج میکند و با ادا حرفم را تکرار میکند ،
-معضبم.. معضبم.. مختم کلا جابجا بشه ،خداروشکر این طرز فکرت همواره به قوت خود باقیست.
خنده بلندی به حرص خوردن بامزه اش میکنم و میان خنده میگویم :
-قبل اومدنت نمیدونستم چی بپوشم ولی تورو دیدم در جریان قرار گرفتم ...

رها با دقت نگاهی به سرتا پایم می اندازد ، چرخ آرامی میزنم،دستانم را باز میکنم
لبخند عمیقی میزند و ذوق زده از جا میپرد ،
-وای چقد بهت میاد،خیلی خوشگل شدی
ولی سریع لبخندش را جمع میکند و یک تای ابرو یش را بالا میدهد :
-البته اون لباس صورتیه یه چیز دیگه بود ......
 
  • لایک
Reactions: Melorin
Mahak.mim

Mahak.mim

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/5/20
31
49
18
خنده کوتاهی میکنم.
-انگار علاقه من به صورتی به توام سرایت کرده ...
با یادآوری مهمانی بلافاصله میپرسم:
-راستی بقیه کی میان ؟!
با ژست خاصی دست به سینه میاستد و چشمانش را در کاسه میچرخاند .
-باید خدمتتون عرض کنم همینطور که پرنسس خانوم اینجا با طمانینه مشغول آماده شدن هستند ،همه پایین تشریف دارند و منتظر رونمایی از ورژن جدید شما هستند...
شوک زده و مضطرب به رها نگاه میکنم .
از گوشه چشم نگاه میکند :
-چته چرا شبیهه سکته ای ها نگاه میکنی
درمان ده مینالم :
-خیلی استرس دارم یه ترس عجیب ..
حرفم را قطع میکند وچشمانش را با تعجب گرد میکند :
-تو و استرس ؟!به حق چیزهای ندیده و نشنیده ،اولین باره تو کل عمرم همچین حرفی رو از زبون تو میشنوم ،بعدشم مگه واست خواستگار اومده ..
دسش را در هوا میچرخاند و با حالت بی تفاوت میگوید :
-یه سری آدمن که همیشه بودن الانم هستن اینکه تو اونا رو به خاطر نمیاری دلیل نمیشه اتفاق عجیبی قراره پیش بیاد،بعدشم تو که با همه آشنا شدی ،میمونه یه عمه رویا و عمه رباب و بچه هاشون که جز قیافه ملیکا و مریلا، فکر نمیکنم چیز ترسناک دیگه ای وجود داشته باشه

بلافهصله ژست روانشناسانه ای به خود میگیرد وانگشت اشاره اش را بالا میبرد
-البته کمی هم بهت حق میدم..،اساسا ،ریشه همه ترس ها از نا آگاهیه ولی وقتی اون اتفاق بیفته ،میبینی انقدرها هم که فکر میکردی ترسناک نبوده.
چند ثانیه نگاهش را روی چهره ام میچرخاند و پوقی زیر خنده میزند .
-حالا سکته نکنی یه وری شی.....
دستم را میگیرد و به سمت در میکشد و با خنده میگوید :
-بیا بریم ،اینم شانس مایه...
 
  • لایک
Reactions: Melorin and Eris