درحال نگارش رمان توطئه وداد | عاطفه سادات کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hidden
  • تاریخ شروع
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
940
93
Qom
t.me
با شنیدن صدای پیشکار که مرا صدا می‌زد لای پلک‌هایم را باز کردم و چهار دختری که لباس خدمه به تن داشتند را کمی دورتر از خود دیدم که به ترتیب ایستاده‌اند، متوجۀ نگاهم که شدند نگاهشان را به زمین دادند و تا کمر خم شدند. تابحال آنها را ندیده‌بودم و حتم دارم که از خدمۀ زیر دست سباستین هستند. بی‌حوصله پتو را از روی پاهای کشیده‌ام کنار زدم و از روی تخت بلند شدم، سرم گیج رفت و روی تخت نشستم، کمی پلک‌هایم را روی هم فشردم و دوباره بلند شدم، اینبار یک‌راست به سمت حمام اختصاصی اتاق حرکت کردم و در همان حال دستور دادم
-برام یه شربت خنک بیارید! امیدوارم حموم رو آماده کرده باشید.
دخترها که از لحن سرد و خشن من جا خورده بودند کمی من‌من کردند، از انسان‌هایی که من‌من می‌کنند متنفرم! مگر زبان ندارند؟ دستم را روی شقیقه‌هایم کشیدم و با خشم به سمتشان براق شدم
-گمشید بیرون دست‌وپا چلفتی‌ها. گمشید
دست‌پاچه و با رنگ‌هایی پریده از اتاق خارج شدند و من با اعصابی متشنج وارد محوطۀ دلباز و بزرگ حمام شدم. به سمت وانی که پر از گل رز و آب گرم بود رفتم و بعد از درآوردن لباس خواب ابریشمی‌ام به آرامی وارد وان شدم و با لذت و رخوت چشمانم را روی هم گذاشتم.
بیرون که رفتم سارا و ماریا را دیدم و با عصبانیت به آنها توپیدم
-کدوم جهنمی بودید شما!
تا کمر خم شدند و عذرخواهی کردند. با کمک آنها کت و شلوار خوش‌دوخت کرمی‌رنگم را تن کردم، بر روی کت رگه‌هایی از طلای خالص بود که به خوبی دیده‌می‌شد و سرشانه‌اش خطوط توی‌هم و مارپیچی از طلا داشت، دکمه‌هایش از الماس اصل بود و به شدت برق می‌زد، کفش‌های ظریف طلایی رنگم را پا کردم و روی صندلی نشستم. سارا موهایم را با سرعت شسوار کشید و ماریا روی صورتم آرایشی محو و سبکی انجام داد تا چهره‌ام جا افتاده‌تر جلوه کند، سارا موهای شقیقه‌ام را بافت و از پشت به هم بست و دنباله‌اش را فر کرد، موهای پشت سرم را هم آزاد گذاشت و کمی از آنها را فر کرد.
از جایم بلند شدم و بعد از چک کزدن خود در آئینه از اتاق خارج شدم. کیارش و پیشکار کنار هم ایستاده‌بودند و با هم صحبت می‌کردند، مرا که دیدند احترام گذاشتند و پیشکار توضیح داد
-تموم سربازا و خدمه منتظر شمان ملکه! تمومی خبرنگارای پاریس اینجا جمع شدن و پخش زنده به تموم فرانسه و بقیه کشورها دارند.
کیارش بالکنی بزرگ و باشکوهی را که در انتهای راهرو قرار داشت را با دست نشان داد و گفت
-ما اونجارو برای سخنرانی شما آماده کردیم و همه هم منتظرن
سرم را تکان دادم و همانطور که کلمات در ذهنم را کنار هم می‌چیدم به سمت بالکن راه افتادم.
هدف من این است که قلب مردم فرانسه را به دست بگیرم تا بخاطر من جان بدهند، به خوبی می‌دانم که اکثریت مردم از کارهای این پدر و پسر ظالم راضی نبودند و همین دستم را برای سلطنت بر قلب این مردم باز می‌کند. این کار را دقیقا با مردم کشورم هم انجام دادم و به خوبی عمل کرد و توانستم با زور و کمک مردم کشورم ملکه شوم.
با جدیت و بدون شوخی در مورد سیاست صحبت کردم و از روابط بین خود و فرانسه گفتم، از فتح و احساسی که داشتم گفتم و در آخر راجب برنامه‌هایی که برای کشور آنها داشتم گفتم و به نظر میرسید که راضی بودند.
بعد از سخنرانی نشست‌خبرنگاری تشکیل دادم و با خبرنگاران مصاحبه کردم، آنها سوال می‌پرسیدند و من با نهایت آرامش و جدیت جوابشان را می‌دادم. بعد ار آن با وزرا و بزرگان فرانسه آشنا شدم و اوضاع فعلی کشور را بررسی کردم، به دیدن همسرهای عقدی پادشاه قبلی و فرزندانش رفتم. ده زن عقدی زیبا و جوان که دو نفر از آنها باردار بودند، هشت پسر جوان که یکی از آنها که جانشین فرانکی بود و بیست و سه سالش بود و به شدت مغرور. پنج دختر قد و نیم‌قد که سنشان از پانزده تجاوز نمی‌کرد و بسیار شیرین و بانمک بودند، خانوادۀ سلطنتی فرانسه را تشکیل می‌دادند. زمانی که ولیعهد با بی‌ادبی گفت که می‌تواند با من ازدواج کند و برنامه‌های بی‌شرمانه‌اش را بر زبان آورد اجازه دادم که غیرت کیارش او را زخمی و استخوان دستش را بشکند و بعد به مابقی آنها گفتم که اجازۀ ورود و خروج از اتاق‌هایشان را ندارند تا برایشان تصمیمی بگیرم. در آخر با هم‌پیمانان قبلی فرانسه دیدار کردم و توانستم اعتمادشان را جلب کنم.
آنقدر به این‌سو و آن سو رفتم و صحبت کردم که شب به اتاقم که رفتم فکم درد می‌کرد و پاهایم بی‌حس شده‌بود. دوش سریعی گرفتم و لباس خواب سبکی تن کردم و روی تخت شیرجه زدم و با به یاد آوردن کیارش و وجودش که امروز تماما کنارم حس می‌شد به خواب رفتم.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Hosein and Ha3ti
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
940
93
Qom
t.me
با لبخندی که تماما بوی غرور می‌داد به فرانکی و همکارانش خیره شدم و در فاصلۀ معینی از آنها ایستادم، دستانم را پشت سرم گرفت و لبخندم را بزرگ‌تر کردم. موهای همیشه مرتبش حالا به هم‌ریخته و کثیف بود و لباس‌هایش پاره‌پوره شده‌بودند، از صورت زخمی و پیراهن خون‌آبه‌اش معلوم بود که سربازان از دستور من سرپیچی کردند و او را کتک زدند، پاهایش بــ**رهنه بود و تاول زده‌بود، در نگاهش خشم و نفرت موج می‌زد و هرچندیک‌بار ابروهایش تیک می‌زد.
روی پا نشستم و با پوزخندی پیروزمندانه به سر پایینش نگاه کردم، این همان مرد گستاخ و مغروریست که مرا به فتح بدنم تهدید کرد و ادعا کرد که من هیچ قدرتی ندارم و همیشه مرا ضعیفه صدا می‌کرد و حالا من عقیده‌اش را تغییر دادم! عقیدۀ تمام مردهای روی زمین را عوض کردم و به آنها فهماندم که یک زن می‌تواند بیشتر از یک مرد موفق و قدرتمند باشد! اگر بخواهد!
بادبزنم را زیر چانه‌اش گذاشتم و صورتش را بالا کشیدم، در چشمان پر خشمش خیره شدم و با پوزخند روی لبم یک تای ابرویم را بالا انداختم
-سلام فرانکی عزیز! اوقات طبق میلتون هست جناب؟
صدای ساییده شدن دندان‌هایش را روی هم شنیدم و پوزخند روی لبم را پررنگ‌تر کردم
-آره حرص بخور! بخور! بایدم بخوری! نوش جونت...
از دستم را روی زانو ام گذاشتم و بلند شدم، برگشتم و یک قدم که برداشتم صدای خش‌دار فرانکی را شنیدم
-فکر کردی با کشتن من همه چیز تموم می‌شه؟ من پسرایی دارم که از خودمم بدترن! در جریانی که
با ابروهایی بالارفته به سمتش برگشتم و خندیدم، دست راستم را روی کمرم گذاشت و سنگینی وزنم را روی پای چپم انداختم، به پوزخند و غرور در چشمانش خیره شدم و سرم را به نشانۀ تاسف برایش تکان دادم، به کیارش اشاره کردم و او به پیشکار اشاره کرد. پیشکار با سرعت به سمت غرب عمارت حرکت کرد و چند دقیقه بعد همراه زن‌ها و فرزندان فرانکی که دست‌هایشان بسته بودند و تقریبا تمام آنها گریه می‌کردند وارد محوطه شد. به فرانکی چشم دوختم تا تک‌تک پوزیشن‌های صورتش را در ذهنم ثبت کنم. نگاهش را که به سمت آنها چرخاند با نگاهی مملو از ترس و تعجب نگاهش میخ آنها شد، زنان با دیدن شوهرشان آه بلندی کشیدند و شیون به راه انداختند و بچه‌ها صدای (پدر، پدر) گفتنشان بلند شد. فرانکی خودش را تکان می‌داد تا دستانش را باز کنند و بتواند به سمت آنها برود، از جایش بلند شد که سرباز قول‌پیکر پشت سرش او را به شدت به زمین انداخت، با صدایی لرزان و نگران اسم همۀ آنها را صدا می‌زد و با عصبانیت خود را تکان می‌داد. به یکباره سرش را سمت من برگرداند و فریادی زد که ضربان قلبم را بالا برد اما حالت چهره‌ام را عوض نکرد
-لعنتی چه وضعیه که اینا دارن!؟ مگه بردۀ توئن آشغال!؟ مگه تو خودت زن نیستی ها؟ مگه خودت قبلا مادر نشدی چه وضعیه که اینا دارن
زمانی که به فرزند از دست داده‌ام اشاره کرد چیزی ذر شکمم پیچ خورد و قلبم مچاله شد، صورتم داغ شد و چشمانم سوخت، این پتانسیل را داشتم که استخوان‌هایش را خرد کنم اما همچنان خونسردی‌ام را بنا به دلیلی ناشناخته حفظ کردم و با لحنی پر اعتمادبنفس و جدی به او یادآوری کردم
-درسته من یه زنم! قبلا هم به مدت کوتاهی طعم مادر بودنو چشیدم! اما الان من نه زنم و نه مادر. من یه ملکه‌م! یه قاضی‌ام که باید راجب تو و خونوادۀ تو تصمیم بگیرم و تصمیمی که گرفتم اینه که...
صدا از هیچکس بلند نمی‌شد، حتی صدای نفس کشیدنشان را هم نمی‌شنیدم و این یعنی اینکه تمامی آنها منتظر اند که سرنوشتشان را ار زبان من بشنوند. به چهرۀ تک‌تک آنها خیره نگاه کردم، چهرۀ تمام آنها ترسیده و رنگ‌پریده بود و نمی‌دانم چرا اما لذت می‌بردم از این وحشتی که آنها نسبت به من و تصمیمات من دارند، احساس قدرت را در تمام شریان‌های وجودم حس می‌کردم از اینکه راجب زندگی بقیه می‌توانم تصمیم بگیرم و آنها از من وحشت دارند. شاید اگر از این تفکراتم کسی باخبر شود تنها یک لقب به من نسبت بدهد و آن کلمه هم (عقده‌ای) است اما این حقیقت ندارد، مردم خودشان خواستند که من بد باشم، خودشان خواستند که من دل‌سنگ و بی‌رحم شوم، مهربان بودم،دل‌سوز بودم، شاد بودم اما گویا این خصوصیاتم به مزاقشان خوش نیامد و حالا من این هستم. ملکه الیزابت، فرمانروایی خشن و ترسناک که تکیه‌گاه مردم است و تشنه به خون دشمنان.
نگاهم چرخید و روی کیارش قفل شد، به زن‌ و بچه‌های فرانکی با ناراحتی‌ِ نامحسوسی خیره بود، فکر کنم سنگینی نگاهم را حس کرد چون سرش را برگرداند و با همان چشمان پربرقی که هر بار خیرۀ من می‌شود قلب بی‌جنبه‌ام در خود عروسی می‌گیرد. با دقت بیتشتری به آن دو گوی مشکی خیره شدم و دیدم که از من دلخور است، شاید انتظارش را نداشت که اینگونه با آنها رفتار کنم و از او توقعی هم ندارم که مرا درک کند.
دیدم که چیزی در وجودم در حال تغییر است و به موقع با گرفتن نگاهم از چشمان کیارش جلوی آن را گرفتم. نگاه خونسردم را به فرانک دادم و با لبخندی مرموز و پر شیطنت روح و روان تمام آنها را به بازی گرفتم
-روزی که می‌خواستم اینجارو ترک کنم حکمم رو می‌گم و همون موقع هم اجرا می‌شه. همشونو بندازید توی سیاه‌چال به جز اون دوتا زن حامله که توی اتاقشون زندونی میشن!
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Hosein
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
940
93
Qom
t.me
درود بر عیسی مسیح گرانقدر
در تابستان روز پانزدهم ژوئن سال دوهزار و نوزده ملکه الیزابت حکم خود را دربارۀ شاهزاده فرانکی و خانواده‌اش اعلام می‌کند.​
با آرامش عجیبی پای راستم را روی پای چپم انداختم و به پشتی بسیار نرم صندلی بزرگم تکیه دادم، خبرنگارها بی‌وقفه عکس می‌گرفتند و من از فلش دوربین‌ها نه تنها اذیت نمی‌شدم بلکه راضی هم بودم، صدای همهمۀ مردم که در مورد پادشاه خود پچ‌پچ می‌کردند انسان عادی را کلافه می‌کرد اما نه من را! امروز من یک انسان عادی نیستم. به گیوتین* بزرگی که در سمت چپ من البته با فاصله قرار داشت نگاه کردم و لبخندی روی لــ*ب‌های مربوطوبم نشاندم، این جسم بزرگ و ترسناک وسیله‌ای است که می‌خواهد انتقام مرا از این خاندان بگیرد. با شنیدن صدای پیشکار سرم را به سمت فرانکی که با خشم به من چشم دوخته‌بود چرخاندم و با لبخند و چشمانی درخشان به چهرۀ زخمی و پر نفرت او خیره شدم تا با شنیدن حکمم عکس‌العمل‌هایش را ببینم.
-شاهزاده فرانکی بخاطر خیانت و توهیناتی که به ملکه کرده‌است با گیوتین اعدام خواهد شد.
شاهزاده الکساندر(پسر فرانکی)در فرانسه می‌ماند و تحت‌نظر ملکه کشور را اداره می‌کند.
زنان شاهزاده فرانکی با گیوتین اعدام می‌شوند و زنان باردار بعد از تولد فرزندانشان اعدام خواهند شد.
کودکان شاهزاده فرانکی همراه با ملکه الیزابت به ایتالیا می‌روند و به عنوان کارگر قصر کار می‌کنند.​
از اعدام خود باکی نداشت و مطمئنا می‌دانست که اعدام می‌شود چون هیچ‌گونه تغییری در چهره‌اش ایجاد نشد. در مورد زنده ماندن پسر بزرگش خوشحال شد و بلند خندید اما با شنیدن سرنوشت زن‌هایش از فرط عصبانیت چشمانش گرد شد و رگ‌های کلفت گردنش نمایان شد، سرش را به من چرخاند و بلند فریاد کشید
-یعنی چی؟ اونا مگه چیکار کردن که باید اعدام بشن ها؟ اونا بی‌گناهن و از هیچی خبر نداشتن!
زمانی که دید من بی‌تفاوت به نقطۀ نامعلومی خیره‌ام صورتش سرخ شد و چنان فریادی کشید که استخوان‌های بدنم به لرزه درآمد
-لعنت بهت الیزابت
زمانی که متوجه شد قرار است کودکان قدونیم‌قدش که در پر قو بزرگ شده‌بودند حالا کارگری قصر مرا بکنند به وضوح لرزش بدن و اشک حلقه‌زده در چشمانش را دیدم و کمی به حالش تاسف خوردم چون زمانی که کارهای شیطانی‌اش تمام عالم و آدم را شکنجه می‌کرد هرگز فکرش هم به ذهنش خطور نمی‌کرد که اینگونه خود و خانواده‌اش خوار و ذلیل و در آخر کشته شوند.
سربازان به سمت فرانکی رفتند و خشن از دو سمت او گرفتند و بلندش کردند، گویا جانی در بدن او نبود که اینقدر بی‌حال به دنبال سربازان کشیده‌می‌شد. به گیوتین که رسیدند سربازان فرانکی را بلند کردند و با خشونت تمام با شکم بر روی گیوتین پرتش کردند، سر فرانک با ضرب به آهن گیوتین خورد و برگشت، سربازان سر او را در جایگاه قرار دادند و چند قدم عقب رفتند، حالا نوبت من بود، به آرامی روی پاهایم ایستادم و با قدم‌هایی آهسته به سمت گیوتین و فرانک حرکت کردم. جلوی او ایستادم و طنابی که پیشکار به دستم داد را در دست گرفتم. به صورت پرخون و زخمی و نا امید فرانکی خیره شدم که با چشمانی بی‌جان و نیمه‌باز به من نگاه می‌کرد، لــ*ب‌های خشکش را که تکان داد روح از کالبدم خارج شد
-فکر می‌کنی پسرت کجاست؟ هوم؟
زمانی که نگاه نگران و بی‌قرارم را دید نیشخندی زد که زخم گوشۀ لبش باعث شد که صورتش درهم برود، طناب را در مشتم فشار دادم و با صدایی آرام و لرزان گفتم
-پسر من مُرده به دنیا اومد
با تمسخر مشهودی که در چشم داشت به من خیره شد و هیچ نگفت. هر لحظه آتش خشم درونم شعله‌ور تر می‌شد، شاید این آتش خشم نبود بلکه آتش حسرت و ناراحتی بود اما فرقی به حال من نمی‌کرد، هرچه که بود از داخل وجودم را می‌مکید، مثل انگل!
می‌توانستم با دستانم او را خفه کنم و خودم او را به درک بفرستم اما این را با خود تکرار کردم که در شان ملکه‌ای مثل تو نیست که دستت را به خون کثیفی آشغالی مثل فرانکی آلوده کنی. آب دهانم را به سختی قورت دادم و چشم در چشم او با عصبانیت غریدم
-برو به درک
و قبل از اینکه بتواند با حرفهایش بیشتر ذهن مرا به‌هم بریزد تیغۀ تیز و بزرگ گیوتین روی گردنش نشست و سرش چند قدم آن‌طرف‌تر پرتاب شد. بی‌تفاوت به جیغ‌ها و آه‌های زن‌ها، گریۀ بچه‌ها و فریاد دردمند مردها برگشتم و روی صندلی‌ام نشستم، اینبار آرام نبودم و درونم حس قدرت نمی‌کردم در عوض حس زنی پوچ را داشتم که نتوانست از فرزندش مراقبت کند و او را در بازاری بزرگ گم کرده‌است.
صدای جیغ‌ها و التماس‌های زنان فرانک را نمی‌شنیدم، همهمۀ مردم به گوشم نمی‌رسید، هیچ چیز را نه می‌دیدم و نه می‌شنیدم تنها یک صدا در وجودم، قلبم و مغزم فریاد می‌کشید که
-پسرم زنده‌است. پسرم زنده‌است...
اما چگونه امکان دارد که پسر من زنده باشد؟ مگر پزشک نگفت که بچۀ من مُرده به دنیا آمده‌است؟


*گیوتین:
گیوتین (به فرانسوی: Guillotine) نام دستگاهی است که برای اجرای مجازات اعدام از طریق قطع سر به کار می‌رفت. این دستگاه از یک چارچوب عمودی بلند و یک تیغه معلق تشکیل شده‌است. تیغه به وسیله یک طناب بالا برده می‌شود و پس از رها شدن و سقوط روی گردن، سر را از تن جدا می‌کند. شهرت این دستگاه بیشتر به خاطر استفاده گسترده از آن در کشور فرانسه و بالاخص در زمان انقلاب فرانسه است؛ گرچه استفاده از آن تا مدت‌ها پس از انقلاب فرانسه در چندین کشور ادامه یافت. آخرین نفری که در فرانسه با گیوتین اعدام شد (اوژن ويدمن) نام داشت که به جرم تجاوز و قتل زن جوانی به نام الیزابت بوسکه به مرگ محکوم شد و در تاریخ ۱7 ژوئن ۱۹39 در ورسای به زیر گیوتین رفت. با این اعدام پرونده اعدام با گیوتین و به‌طور خاص اعدام در اروپای غربی برای همیشه بسته شد و مجازات اعدام لغو گردید.

پیشینه استفاده از دستگاه‌های مکانیکی -شبیه گیوتین- برای جدا کردن سر از بدن به قرون وسطی بازمی‌گردد و در ایتالیا، آلمان و انگلستان نمونه‌های گوناگونی وجود داشته‌است.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.