درحال نگارش رمان توطئه وداد | عاطفه سادات کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hidden
  • تاریخ شروع
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
نام رمان: توطئه وداد
ژانر: معمایی، عاشقانه
نام نویسنده: عاطفه سادات
ناظر: @Ha3ti
خلاصه:
هنوز هم افرادی هستند که سلطنتی زندگی می‌کنند، مراسماتی مانند تاج‌گذاری و... برگزار می‌کنند و بی‌توجه به اینکه دورۀ آن زمان‌ها گذشته‌است به جای رئیس‌جمهور پادشاه یا ملکه فرا می‌خوانند، لباس‌های سنگین و سلطنتی تن می‌کنند و به شدت اشرافی برخورد می‌‍کنند. الیزابت دختریست که در اینطور خانواده‌‍ای به دنیا آمده و رشد کرده‌است.
داستان از آنجایی شروع می‌شود که مردی به دادخواهی از خون خواهرش مقابل ملکه‌ای که هفت سال پیش فریب خورد می‌ایستد. اما این فقط ظاهر ماجراست، در باطن رازی نهفته‌است.IMG_20190610_181904_629.jpg
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,337
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
مقدمه:
نگاه کن، نه با بهت و ناباوری
با عینک واقعیت نگاه کن!
این واقعیت را بر زمرد وجودت حک کن
تا نرود از یادت هرگز
که فریب نرگس چه آسان تو را در ظلمت خواب کرد!
ترسم از این است که کوه پشیمانی تمام سلول هایت را خرد کند، و تو افسانه نیلوفر را نبینی.
شاید هم بپا‌خیزی و فریب غرور را ترجمه‌ای دیگر کنی.


بسم الله الرحمن الرحیم


خیره به جام طلایی بود که جلویش روی میز چوبی‌ای گذاشته‌بودند، رنگ طلایی چشم‌نواز جام تیغی می‌شد و بر روح‌و‌جانش خط می‌کشید؛ او می‌دانست که در آن جام طلا چیزی جز زهر نمی‌تواند باشد، زهری که قرار است به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن او را از پای دربیاورد.
دیدگانش بارانی شد و چشمان خوشرنگ مرا به یاد آورد، بانویی که تنها امید به زندگی کوتاهش بود، خاتونی که به او زندگی بخشید و حال قصد دارد جانش را بگیرد.
غمگین و دلشکسته بود،
نه از اینکه جام زهر را می‌نوشد! نه،
نه از اینکه بی‌گناه مجازات می‌شود! نه،
نه از اینکه من حرف او را باور نکردم! این هم نه،
از این اندوهگین بود که نمی‌تواند برای بار آخر ملکهٔ قلبش را ببیند تا با دلتنگی و غم از دنیا نرود.
انگشت بر دهانهٔ جام لغزاند و آه کشید، آهی به سوزناکی تمام بدبختی‌های گذشته، عذاب حال و سیاهی آینده‌اش.
جام را در دستان قوی و مردانه‌اش فشرد و نفسش را در سینه حبس کرد؛ به خود یاد آوری کرد که دنیا کوتاه است و ارزش هیچ چیز را ندارد؛ چشم فرو بست از این دنیای فانی و بی‌رحم و جام زهر را به سمت لبش هدایت کرد...
و آن سوی داستان من بودم، منی که فریب خوردم، فریب غرورم، فریب درباریانم، فریب نزدیکانم
می‌دویدم و هق می‌زدم اما اشکی نبود که سرازیر شود، پاهایم می‌لرزید و هر ازگاهی سکندری می‌خوردم اما سرعتم را کم نمی‌کردم، باید هرچه زودتر خود را به مجنونم می‌رساندم، سنگینی لباسم مرا آزار می‌داد و صدای ندیمه‌هایی که پیاپی صدایم می‌زدند اعصابم را بیشتر تحریک می‌کرد، چرا رهایم نمی‌کردند؟ من تنها می‌خواستم به مجنونم برسم.
مجنونی که همیشه با من صادق بود، تمام تلاشش را می‌کرد که لبخند روی لبانم بیاورد؛ اما لیلی با نهایت نادانی مجنونش را قربانی کرد؛ قربانی غرورش
قربانی والده‌اش
قربانی خشمش
پشیمان بودم و نادم اما چه سود؟ حال دیگر دیر بود، شاید چیزی فراتر از دیر، بسیار دیر به حقیقت رسیده بودم. کاش بتوان ساعت‌ها را به عقب برگردانم تا بتوانم سرب داغ در دهـ*ان خود بریزم و لال می‌شدم.
وارد شدنم به تالار همانا،
سست شدن زانوان و قطع شدن نفس‌هایم همانا
جام هنوز از لبان خشکیدهٔ مجنونم فاصله نگرفته‌بود، رگهای پیشانی‌اش متورم شده و چشمانش سرخ گشته بود؛ دو چشم زیبایش خمار بود و سریع پلک می‌زد تا بتواند بهتر ببیند.
نامش را با جیغ گوشخراشی صدا زدم و بی توجه به نگاه های درباریان خیانت کار و صدای منفور مادرم به سمت جایگاه دویدم، ویکتوریا سد راهم شد و با خشونت هشدار داد
_بس کنید ملکه
با صورتی سرخ و چشمانی سرخ‌تر نگاهم را به مادرم دادم، مادری که باعث خراش روح فرزندش می‌شد مادر بود؟ آنقدر محکم دندان‌هایم را روی هم می‌ساییدم که چیزی به شکستنش نمانده‌بود، ویکتوریا از نگاهم ترسید، این را از چشمانش فهمیدم. حق هم داشت، تابه‌حال مرا اینگونه ندیده‌بود، آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید که با تمام توانم او را هل دادم و به سمت مجنونم پرواز کردم، خود را با ضرب کنارش پرت کردم و بی توجه به درد زانوانم تن سنگین او را در آغـ*وش گرفتم.
بدنش به شدت داغ بود و می‌لرزید، من هم می‌لرزیدم و بدنم سرد بود؛ خون از دهـ*ان مجنون فواره زد و قطراتی روی صورت و لباسم پاشیده‌شد، اشکهایم سرعت یافت و هق زدم
_ منو، ببخش، کوروشم! کوروش
مجنونم با چشمانی سرخ و بی‌حالش به من نگاه کرد، هنوز هم در عمق چشمان دلربایش عشق و محبت نسبت به من بی‌لیاقت به وضوح دیده می‌شد لبخندی بی‌جان روی لــ*ب نشاند و با صدایی خفه، برای آخرین بار به من فهماند
_ دو...دو..ست...دا...رم...

****

با شنیدن صدای جیغ بلندی بالا تنه‌ام را از روی تخت بلند کردم، قلبم با بی‌تابی خود را به دیوارهٔ سینه‌ام می‌کوبید، تمام بدنم خیس از عرق بود و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، به دلیل فشار عصبی شدید استخوان‌هایم درد می‌کرد و سعی می‌کردم با تند نفس کشیدن خود را آرام سازم، با وحشت به محیط اطرافم نگاه کردم و کوشیدم تا دریابم صدای جیغ از آن چه کسی بوده، در اتاق خود بودم و همه چیز سرجای خودش قرار داشت، آهی کشیدم و با انگشت شصت و سبابه‌ام چشم‌هایم را ماساژ دادم، بعد از مکثی طولانی دریافتم که آن صدای جیغ از آن خود من بوده و با شنیدن صدای جیغی که خود کشیدم از خواب برخواستم و خاطرم مکدر شد.
سرم را به طرفین تکان دادم و از روی تخت سلطنتی بزرگم پایین آمدم، برخورد سردی زمین با کف پاهای گرمم حس خوبی را در وجودم سرازیر کرد، لبخند سرخوشی روی لبانم شکل گرفا و موهای روی صورتم را کنار زدم، نفس حبس شده‌ام را با شدت بیرون فرستادم و به سمت تراس گام برداشتم...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
هفت سال از آن واقعۀ شوم می‌گذرد اما هنوز هم از حافظه‌ام پاک نشده‌است، شاید هم خودم نمی‌خواهم فراموشش کنم، البته گفتنی‌ست که راهی برای از یاد بردنش سراغ ندارم.
عذاب وجدان و عشق کوروش تا همین ثانیه از زندگی‌ام مرا رها نکرده؛ در این هفت سال با یاد و خاطر مجنونم نفس کشیدم، غذا میل و آب نوشیدم، اگر هم بخواهم نمی‌توانم مجنون خود و حماقتم را از ذهن خسته و مغشوشم پاک کنم.
با شنیدن صدای فریاد و مشاجره از طبقۀ همکف اخم‌هایم درهم رفت و برگشتم، چه کسی جرئت کرده در قصر من صدایش را بالا ببرد؟ چشمانم را ریز کردم و با دقت بیشتری گوش سپردم؛ با اینکه منشا صدا از طبقهٔ پایین بود اما آن مرد آنقدر بلند فریاد می‌کشید که گویا انگار از پشت در اتاق من فریاد می‌کشد، مانند شیری زخمی و گرسنه خرناس می‌کشید.
اخم‌هایم را بیشتر درهم کشیدم و به سمت درهای بستۀ اتاق حرکت کردم تا عامل این داد و قال را ببینم؛ هیچ احد من‌الناسی جز من حق بالا بردن صدایش را ندارد.
پنج قدم که برداشتم در به شدت باز، به دیوار اصابت و صدای وحشتناکی تولید کرد؛ پلک‌هایم را روی هم فشردم اما برای حفظ شأنم سریع چشمانم را از هم باز کردم، به شیر زخمی‌ای که با چهره‌ای سرخ از غضب به من نگاه می‌کرد، نگریستم؛ تند نفس می‌کشید و به همین خاطر سینهٔ ستبر و عضلانی‌اش با شدت منقبض و منبسط می‌شد؛ به نظر جوان بود و سنش از سی و یک تجاوز نمی‌کرد و از سیمای زیبایی هم برخوردار بود، سعی کردم تا نگاه از عضله‌های پیچیده درهمی که قصد پاره کردن پیراهنش را داشت بگیرم زیرا حس کردم بیش از حد نگاهم خیرهٔ اوست، برای حفظ و مدیریت واقعه دندان‌هایم را روی هم فشردم، اخم‌هایم را درهم پیچاندم و با غضب فریاد زدم
-تو چطور جرئت...
دو قدم جلو آمد، نطقم را برید و در کمال حیرت با فریادی بلندتر از من عربده کشید
-تو چطوری جرئت می‌کنی حرف بزنی؟
اخم‌هایم شکستند و با چشمانی گرد شده از حیرت به مرد گستاخ رو‌به‌رویم خیره شدم، این مردک حالا چه گفت؟
سربازان گارد محافظتی رسیدند و از بازوهای تنومند و قدرتمندش گرفتند، سعی کردند او را با خود ببرند اما آن مردک مقاومت می‌کرد، با شدت بازوانش را تکان می‌داد تا رها شود و دلیرانه و شاید گستاخانه فریاد می‌زد
-اسم خودتو گذاشتی ملکه؟ تو دیگه چجور ملکه‌ای هستی؟ اگه ملکه‌ای برای چی توی کشور خودت نیستی؟ چرا...
بقیۀ صحبت‌هایش به گوشم نرسید زیرا سربازان او را با خود برده بودند. برای لحظاتی کوتاه روی صندلی گوشهٔ اتاقم نشستم و با اخم به زمین خیره شدم، این‌همه گستاخی؟! این همه خشم؟!
این موضوع روزها فکر مرا درگیر کرده‌بود و نمی‌توانستم روی کارهایم تمرکز کنم، آنقدر عصبی و ناراحت بودم که دیگر نتوانستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم با آن مرد ملاقاتی داشته باشم.
همانطور که به آن مرد جوان فکر می‌کردم با اخمی‌غلیظ از بین سلول‌های نمدار گذشتم، زندانی‌ها پشت میله‌های زندان مرتب ایستاده بودند و تا کمر خم و من بی‌توجه به آنها با تحکم به راهم ادامه می‌دادم؛ مشکل بود که با آن لباس سنگین و تاج روی موهایم در آن مکان تنگ قدم بردارم اما باید اقتدارم را حفظ می‌کردم، اقتداری که به سختی و به قیمت جان همسرم به دست آوردم؛ بعد کوروش فقط در ملع عام تاج بر سر می‌گذارم و لباس‌هایی که در شأن یک ملکه است تن می‌کردم؛ دیگر آن ذوق و شوق گذشته را در قلب شکسته‌ام حس نمی‌کردم؛ البته برای ملکه بودن و رسیدگی به مشکلات مردم نه برای زندگی، او هیچ‌گاه دوست نداشت من از زندگی کردن آزرده باشم و به زور نفس بکشم، همیشه به من می‌گفت:« از زندگی الآنت نهایت لذت رو ببر و هیچ‌وقت ناامید نباش؛ شاید منو مسخره کنی ولی می‌خوام همین الان وصیتم رو به تو بگم؛ اگه یه موقعی من رفتم اون دنیا تو حق نداری از زندگی ناامید بشی چون زندگی با تموم سختیا و فراز‌ و نشیب‌هاش همچنان ادامه داره، تو هر کار کنی نمی‌تونی حق زندگی رو از خود بگیری.»
بعد از مجنونم تحمل آن قصر و انسان‌هایش برایم بس مشکل بود، آنقدر آزار دهنده بودند که نتوانستم بیش از دو روز دوام بیاورم و به کشوری که دایی والده‌ام در آن حکومت می‌کرد سکونت کردم و از دور به اوضاع کشور رسیدگی می‌کردم. اگر زمانی شخصی از من می‌پرسید که از روال زندگی‌ات خشنودی یا خیر؟! با لبخند پاسخ می‌دادم:« آره! خیلی راضی و خوشحالم چون از مجرم‌ها دورم.»
با رسیدن به سلول مرد جوان از حرکت ایستادم، سربازان تا کمر خم شدند و سریع در سلول را باز کردند؛ صدای قیژ غلیظی که از در سلول بلند شد مرا آزرد و بی‌اراده چشم غره ای به پیشکار رفتم؛ دلار در حلقومش می‌ریزم که وضع زندان قصرم این باشد؟!
اولین قدم را که در سلول نهادم صدای داد و فریاد مرد به آسمان هفتم صعود کرد
_ برای‌چی اومدی اینجا؟ ها؟ گورتو گم کن! فکر می‌کردم تو هم مثل بابات به مردم کشورت اهمیت می‌دی ولی نه! تو اصلا به بابات نرفتی، بیشتر شبیه اون عموی پست‌فطرتتی...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
سربازان به سمت مرد یورش بردند و طی یک حرکت سریع با دست منصرفشان کردم، نگاهم را در سلول چرخاندم؛ رنگ‌ِ روی دیوارها به کل از بین رفته بود و در گوشه‌ای از سلول شلاقی که به انتهایش میخ وصل بود روی زمین افتاده بود، اتاق تهی از هرگونه ابزاری‌ست و بوی نم و کثافت بینی‌ام را به گزگز می‌اندازد؛ نگاهم را به مرد جوان که در رأس اتاقک به زنجیر اسیر بود دادم و به بدن ورزیده و پر از خط و خشش نگریستم، سربازانم به نوبۀ خودشان از او پذیرائی کرده بودند، با گذشت این فکر از ذهنم پوزخندی روی لــ*ب نشاندم و با لحنی مغرور و محکم اشاره کردم
_هدفت از این حرفای بی‌ادبانه چیه؟ می‌دونی که میتونم سرت رو از تنت جدا کنم و بندازم جلوی سگهام که بخورن مگه نه؟!
پوزخند دردناکش را شنیدم و از درون آتش گرفتم، این مردک مرا به تمسخر گرفته؟ فکر می‌کند کیست؟ گویا دست از جان خود شسته‌است؛ خواستم به سربازان بگویم که جانش را بگیرند اما با شنیدن هق هق مردانه‌اش به معنای واقعی کلمه خشک شدم، آنقدر مظلومانه هق میزد که قلبم را به تپش انداخت.
آنجا بود که متوجه شدم پشت این داد وفریادها، گستاخی‌ها و تهدیدها، قلبی زخم خورده نهفته‌است، قلبی که کینۀ ملکۀ نالایقی همانند مرا در سینه حمل می‌کند و به صورت ناخودآگاه از خود متنفر شدم.
با شنیدن صدای لرزان ناشی از بغضش از دریای پرتلاطم افکارم خارج شدم
_ اون سدریک بی همه چیز به خواهرم تجاوز کرد، جلوی چشمام...
گریه بر او چیره شد، نتوانست سخنش را کامل کند و مرا در سرزمین ترسناک حیرت فرو برد، او گفت که عموی من به خواهر او...؟!با هق هق مردانه‌ای نطقش را ادامه داد
_جلوی چشمام خواهرم آتیش گرفت و بازم کاری از دستم برنیومد...
به یکباره پر شد از عصبانیت و تنفر، این را از نگاه عصبی او به خود دریافتم. دندانهایش را روی هم فشرد و از مابین آنها غرید
_ نه تنها رم بلکه تموم ایتالیا تبدیل شده‌ به جهنم، به خاطر ملکۀ ترسو و احمقی مثل تو مردم یکی بعد اون‌یکی می‌میرن، اونا تنها امید زندگیم رو از من گرفتن.
سعی کرد به من حمله کند اما زنجیرهایی که به دست و پاهایش وصل بود مانع او می‌شد، وجودم مملو بود از تعجب و حیرت و گیجی. در گزارشاتی که به دستم می‌رسید اوضاع کشور هرروز رو به بهبودی بود و همانطور بود که من می‌خواستم، پس این مرد جوان چه می‌گفت؟ می‌دانستم که نباید حرفهای یک مرد گستاخ، آن‌هم از قشر رعیت جامعه را جدی بگیرم اما صحبت‌های این مرد بوی صداقت و بغض می‌داد، بخاطر واقعۀ هفت سال پیش، می‌توانستم به درستی فرق بین نیرنگ و فریب و راستگویی و صداقت را درک کنم. بی توجه به گریه‌های مرد از سلول خفه کننده خارج شدم، پیشکارم پشت سرم آمد و با استرس نالید
_ملکۀ من...
نیم رخ عصبی‌ام را نشان چشمان ترسیده‌اش دادم و سخنش را با خشونت بریدم
_تموم گزارشاتی که طی این هفت سال از پایتخت رسیده رو بیار
دهـ*ان باز کرد تا چیزی بگوید که با سوء ظن نگاهش کردم و فریاد زدم
_همه رو...زود
****
بعد از تعویض رخت تنم، پشت میز کار نشستم و با کلافگی به میزی که پر بود از تومار نگاه کردم، در طول این هفت سال عموی بزرگم را در رم به عنوان جانشین نهاده بودم تا از طریق او کشور را اداره کنم و او هر روز گزارشی از اوضاع کشور برایم تهیه می‌کرد و به دستم می‌رسید، حتی گاهی اوقات تومارهایی که شخصاً باید خود امضا می‌کردم را هم به دست فرستنده‌اش می‌فرستاد. اخمی روی پیشانی نشاندم و با دقت و وسواس خط به خط گزارشات را مطالعه کردم.
هر چه بیشتر می‌خواندم به میزان گیجی و سردردم افزوده می‌شد، در تمام گزارشات موضوع‌ها یکی بود منتها با حالت‌های مختلف، فقط راجب موضوعات اجتماعی، مالی مردم و قصر در طومارها ذکر شده بود. چرا من تابحال به این موضوع توجه نکرده‌بودم؟!
یعنی در این هفت سال هیچ عذاب الهی‌ای بر کشورم نازل نشده؟ زلزله‌ای، فوران آتش فشانی، آیا در این هفت سال هیچ جنگی سر نگرفته‌است؟
سوال‌ها در ضمیر ناخودآگاهم ردیف می‌شدند و مرا بیشتر در اعماق اقیانوس سردرگمی فرو می‌بردند، اما این موضوع دلیل خوبی برای متهم کردن عموی بزرگم نیست! هست؟ً!
بعد از ساعاتی کشمکش با وجدان و عقل خود، تصمیم گرفتم که پیشکار را فرا خوانم و دستور دهم فرستاده‌ای به رُم بفرستند تا به صورت مخفیانه از اوضاع باخبر شود و به من گزارش دهد، سرم را به طرفین تکان دادم، چشم از اوراق گرفتم و لــ*ب از هم گشودم که ناگهان فکری آزاردهنده بر ذهنم خطور کرد.
اگر تاریخ تکرار شود چه؟
اگر برای عمویم پاپوش دوخته باشند چه؟
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
نه...من نمی‌توانم دوباره اعتماد کنم. در گذشته به نزدیکانم اطمینان کردم و عشق‌زندگی‌ام را از دست دادم، اگر این‌بار به غریبه اطمینان کنم چه بلایی بر سرم نازل می‌گردد؟ به قول پدرم انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود. آهی کشیدم و لبهایم را در دهانم فرو بردم.
اما حالا باید چه کنم؟ چگونه به حقیقت پی ببرم؟ من که نمی‌توانم همینطور دست روی دست بگذارم.
نمی‌دانم به چه کسی اعتماد کنم، چگونه هلی‌کوپتری پیدا کنم که با آن از پزتغال به ایتالیا بروم؟ آن‌هم در صورتی که هیچکس باخبر نشود و بتوانم بدون آنکه کسی باخبر شود از اینجا بروم.
ناخن‌های بلندم را نرم روی گونه و پیشانی‌ام کشیدم، چشم‌هایم را بستم و به دنبال چاره‌ای برای این مشکل گشتم.

نیم ساعت بعد:

لبخند محوی روی لبانم نقش بست و با خوشحالی بشکنی زدم؛ این تنها راهی‌ست که می‌توانم بدون ترس بفهمم که این مردک گستاخ راست می‌گوید یا دروغ.
نیم‌خیز شدم اما با به یاد آوردن موضوعی با کلافگی از حرکت ایستادم؛ پیشکاران و افراد گارد سلطنتی را چه کنم؟
با اعصابی متشنج دوباره نشستم و کلافه پوفی کشیدم، با ناخن‌هایم روی میز ضرب زدم و پوست لبم را جویدم.
چه کنم؟
با فکری که در مغزم جرقه زد، چشمانم برق زد و بدون معطلی پزشک سلطنتی را فرا خواندم، این دکتری که من می‌شناسم مردی جاه‌طلب و فریبکار بود که بخاطر پول از هر دستوری اطاعت می‌کرد، سریع لباس‌هایم را عوض کردم و تاجم را روی موهای مرتبم گذاشتم، روی صندلی مخصوصم نشستم و پا روی پا انداختم و منتظر آمدن پزشک شدم.
با غرور به پزشک نگاه کردم که تا کمر خم شده بود، مثل همیشه لبخند به لــ*ب داشت و موهای بلندش را بافته بود، چشم‌های سبز رنگش برق می‌زد و دست راستش را روی کمرش گذاشته‌بود؛ چند قدم به سمتم برداشت و با چاپلوسی مطرح کرد
_جونم به فدای ملکۀ اعظم، چی‌شده ملکۀ من بلا به دور باشه، شنیدم که خدایی نکرده مریض شدید.
با جدییت نگاهش کردم، کوشیدم تا نگاه و لحنم طوری باشد که جای سوالی برایش باقی نماند
_نه مریض نیستم، اما تو باید به بقیه بگی که من به شدت مریضم و باید به مدت یک هفته چیزی نخورم و استراحت مطلق داشته‌باشم.ه
با چشمان سبز رنگ متعجبش به من نگاه کرد، چند بار پلک زد و خواست چیزی بگوید که با نرمش به موضوع مورد علاقه‌اش اشاره کردم
-پاداش خیلی خوبی در انتظارته دکتر
آن لبخند بزرگی که می‌خواستم روی لبش نشست، من هم لبخند پر غروری نثار چشمان پر شیطنتش کردم، تا کمر خم شد و خندید
-جانم به فدای ملکۀ اعظم

****

به سربازانی که کشیک زندان را می‌دادند چشم دوخته‌بودم و چیزی نمانده بود که از پشت بوتهٔ خیار بلند شوم و کاری کنم کارستان.
عملی که این نادان‌ها مشغول آن بودند اصلا به نگهبانی شبیه نبود، گویا به مهمانی مجانی دعوت شده‌اند، با نهایت بی‌شرمی تخمه می‌شکنند و صدای خنده‌هایشان روی مغزم خط می‌اندازد؛ دندان روی جگر گذاشتم و منتظر شدم تا زمان تعویض شیفت شود و دقیقا پنج دقیقه بعد زمان تعویض شیفت رسید.
به 4 سربازی که پشت به من در حال گفتگو با هم بودند خیره شدم و پوزخندی بی اراده روی لبانم نشست، یادم باشد تا زمانی که موقعیتش را داشتم به حساب این مردک‌های مفت‌خور برسم.
گاز آخر را به خیار در دستم زدم و با یک پرش سریع وارد زندان شدم، صدای آن احمق‌ها را شنیدم که می‌گفتند
-چی بود؟
-باد بود احمق‌خان، عشق سارا مجنونت کرده‌ها.
مردک بی‌حیا خودش را بی‌حال روی سرباز کناری‌اش انداخت و با لحنی که اصلا به دل من نمی‌نشیند احساسش را ابراز کرد
-آخ نگو که دلم براش یه ذره شده‌ جون تو.
به مکالمۀ احمقانه‌شان گوش ندادم و با احتیاط به سمت سلول مورد نظرم حرکت کردم، با دیدن سربازی که در حال غذا دادن به زندانی‌ها بود پشت ستون پنهان شدم، لاغر بودن اینبار دردی را از من دوا کرد، هیچ‌گاه از لاغر بودنم راضی نبودم، سرم را تکان دادم تا به گذشته سفر نکنم؛ در عوض تمام حواسم را به نگهبان دادم و وقتی که جلویم قرار گرفت خنجرم را در آوردم، دستمال مشکی رنگم را روی دهـ*ان و بینی‌‌ام بستم، از پشت به او چسبیدم و قبل از آنکه بتواند حرکتی کند رگ گردنش را بریدم، با نگاهی تهدید آمیز به زندانی‌ها نگاه کردم و انگشتم را به معنی سکوت روی بینی‌ام گذاشتم، خم شدم و دسته کلید را از جیب سرباز گرفتم و بی توجه به نگاه حیرت زدهٔ زندانی‌ها به سمت سلول مرد گستاخ قدم برداشتم، به سر خم شده و بدن خونی اش خیره شدم و همانطور که با کلیدها مشغول بودم با صدای نسبتا آرامی صدا زدم
-هی! خوابیدی؟
مرد جوان سرش را بالا آورد و بیحال نگاهم کرد، پلک زد تا مرا بهتر ببیند و در همان حال پرخاش کرد
-تو دیگه کی هستی؟
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
لبخندی زدم و در سلول را باز کردم، پارچه را از جلوی بینی‌ام کنار زدم، جدی به او چشم دوختم و بی توجه به نگاه متعجبش اشاره کردم
-کسی‌م که قراره روشنش کنی
به سمتش قدم برداشتم و قفل‌هایی که به پا و دستانش بسته بودند را باز کردم؛ کیفی که تا به حال روی شانه‌ام بود را به سمتش پرت کردم و پرخاش کردم
-بپوش که اصلا وقت نداریم
با سوء ظن به من چشم دوخت، نگاهش مرا دست‌پاچه کرد اما سریع خود را جمع و جور کردم تا رسوا نشوم؛ صدای غرشش لرزش خفیفی را در بدنم ایجاد کرد
-من با تو هیچ جهنمی نمیام، ملکه!
از اینکه ملکه را با تمسخر گفت آتش گرفتم. چشمانم را باریک کردم و لگدی محکم به پهلویش زدم، اَدایش را درآوردم با حرص غریدم
-اتفاقا تا ته جهنمم با من میای، بپوش بریم وقت ندارم
نفسم را با شدت بیرون فرستادم و دستانم را بر کمر زدم، به چهرهٔ دردآلودش خیره شدم و با حرص نفسم را بیرون فرستادم، اگر از همه چیز خبر داشتم مجبور نمی‌شدم که منت بکشم، آن هم منت مرد خودخواه و بی‌ادبی همچو این مردک را، صدای غضب ناکش به گوشم رسید
-انتظار نداری که جلوی تو لباس‌هامو دربیارم مگه‌نه؟!
از اینکه مرا (تو) خطاب می‌کرد غرق در عصبانیت می‌شدم و نَفْسِ اَمارّه‌ام به من می‌گفت که گازی محکم از بازوهایش بگیرم تا گوشت تنش جدا شود، اما خوشبختانه پدرم به خوبی به من صبر را یاد داده بود. دندان قروچه‌ای کردم و پشت به او نخ لباس مردانه مشکی رنگی که پوشیده بودم را به بازی گرفتم.

****

ماشین را به سرعت می‌راندم و از بین اتومبیل‌ها لایی می‌کشیدم و با بعضی ها هم کورس می‌گذاشتم که در آخر کسی که کم می‌آورد طرف مقابلم بود. من زمانی که جوان‌تر و سرکش‌تر بودم در مسابقات اتومبیل‌سواری همیشه اول بودم و این تازه‌به‌دوران رسیده‌ها می‌خواهند روی مرا کم کنند. هه! این موضوع مثل این می‌ماند که یک گربه بخواهد با شیر بجنگد! در آن حد احمقانه و شاید کشنده‌است. مردی که اسمش را هم نمی‌دانستم کنارم، روی صندلی کمک‌راننده نشسته‌بود و با یک دستش گوشۀ صندلی و با دست دیگرش پشتی صندلی را در مشتش محکم فشار می‌داد، به صندلی چسبیده‌بود و چشمان گرد و ترسیده‌اش را به جلو دوخته‌بود، از رنگ پریده و چشمان نگرانش خنده‌ام گرفت و بلند قهقهه زدم که بین صدای بلند شکیرا گم‌شد. تمام پنجره‌های اتومبیلم باز بود و باد موهایم را در اطرافم می‌رقصاند و عجیب از این رقص موهایم لذت می‌بردم، هوای سرد بیرون به صورتم سیلی می‌زد و من راضی بودم از این سرمای سوزناکی که پوست حساسم را می‌سوزاند. صدای فریاد بلند مرد باعث شد تا کمی، فقط کمی صدای ضبط را کم کنم
-چرا اینقدر تند میرونی؟ مگه اومدی مسابقه رالی؟
خندیدم و بدون اینکه حرفی بزنم دوباره صدای شکیرا را اوج دادم و پاهایم را روی پدال‌گاز فشار دادم. نگاهی به صورت مرد انداختم و با خود گفتم_کمی شیطنت به جایی برنمی‌خورد مگرنه؟_ نیشخندی روی لــ*ب نشاندم و در لاین مخالف حرکت کردم، فریاد ترسیدۀ مرد مرا به خنده واداشت و بیشتر گاز دادم، از صدای بلند لاستیک‌ها لذت می‌بردم، مرد با ترسی کاملا مشهود فریاد کشید
-لعنتی الان لاستیکات جر می‌خورن
بی‌تفاوت به حرکتم ادامه دادم، از مقابلم کامیونی بزرگ به سمت ما می‌آمد و بی‌وقفه بوق می‌زد تا شاید من در لاین خود حرکت کنم اما اصلا قصد این کار را نداشتم، بی‌توجه به بوق‌های کامیون و فریادهای مرد ترسوی کنارم با تمام سرعتم حرکت کردم و در لحظۀ آخر، زمانی که تنها در حد یک وجب مانده‌بود که به کامیون برخورد کنیم فرمان را یکهویی چرخاندم و در لاین موافق خود حرکت کردم و از هیجانی که به من وارد شده‌بود بلند خندیدم و به فرمان ضربه زدم.
تا رسیدن به مقصد ویراژ می‌دادم و با سبقت‌های یهویی یا ترمز سیخ‌هایم مرد را تا مرز سکته بردم. زمانی که پزشک به همراه افرادش را دیدم لبخند از روی صورتم پر کشید و با اخمی غلیظ و نگاهی جدی دقیقا جلوی پاهایش ترمز کردم که رنگ از رخ پزشک پرید و دو قدم عقب پرید، کمربندم را باز کردم و انگشت‌هایم را شانه‌وار روی موهایم کشیدم تا مرتب شود و در اتومبیل را باز کردم، با ژست خاص خودم از اتومبیل پیاده‌شدم و همانطور که به پزشک و افرادش پوزخند می‌زدم در را بستم. به سمت پزشک رفتم و با لبخندی مغرور هندوانه زیر بغلش گذاشتم
-کارتو خوب انجام دادی دکتر!
جلو آمد و با لبخندی بزرگ پشت دستم را بوسید و صاف ایستاد، همانطور که نگاهم را به محیط خلوت اطرافم می‌چرخاندم جدی هشدار دادم
-حواست باشه کسی از نبود من بویی نبره! همین الان برگرد به قصر
پزشک سرش را تکان داد و تعظیم کرد، (سفر بخیر)ی گفت و با سرعت به سمت اتومبیلش دوید. به سمت مرد چرخیدم، تازه از اتومبیل پیاده‌شده‌بود و کنجکاو اطراف را می‌پایید. سرم را به نشانۀ تاسف تکان دادم و از پله‌های هلی‌کوپتر بالا رفتم.
نگاهم را در محیط نسبتا کوچک هلی‌کوپتر چرخاندم که نگاهم روی مرد قفل شد که تازه داخل آمده‌بود، با چشمان مشکی رنگش به من نگاه می‌کرد اما نه نگاهی معمولی، نگاهی که قلبم را زیر و رو کرد و نفسم را برد.
نمی‌توانم نگاه آن روز مرد گستاخ را برایت تعبیر کنم چون خودم هم نمی‌توانم معنی نگاهش را درک کنم اما نگاهش هرچه که بود خاص بود...
آری، خاص تعبیری بسیار زیبا برای نگاه آن روز مردک گستاخ است.
از داخل کشویی که در سمت راستم بود آینۀ کوچکی پیدا کردم و با دیدن صورت خود در قاب کوچک آئینه چشمانم گرد شد، حالا دلیل نگاه خاص او روی صورتم را دریافتم، گونه‌هایم و نوک‌بینی‌ام سرخ شده‌بود. سفیدی پوستم، مشکی موهایم، آبی چشمانم، سرخی بینی و گونه و لــ*ب‌هایم چهره‌ام را بامزه و دلنشین کرده‌بود. من با این صورت شیرین برای دکتر و دار و دسته‌اش قیافه گرفتم و سیاست به خرج دادم؟!
بخاطر اینکه زودتر از موعد به مقصد برسم هلی‌کوپتر را انتخاب کردم اما حالا پشیمانم چون فضا کوچک و خفقان‌آور است و نمی‌توانم راحت حرکت کنم، اینکه فقط بر روی یک صندلی بنشینم برایم عذاب‌آور بود، حداقل برای منی که حتی یک دقیقه هم نمی‌توانم در یک مکان ثابت باشم سخت است. نمی‌دانم چرا بخاطر صحبت‌های مردی گستاخ و ناشناخته قصر را ترک و به سمت کشورم حرکت کردم، مردی که نمی‌دانستم نامش چیست و از کدام شهر و کشور است البته هیچ اهمیتی هم به این موضوع نشان نمی‌دهم اما...
قلبم می‌گوید که باید به کشورم برگردم و از اوضاع شخصا باخبر شوم.
در طول سفر پنج ساعتی‌مان به هیچ وجه‌من‌الوجوهی با همدیگر سخنی نگفتیم اما هر ازگاهی نگاهمان درهم گره می‌خورد که سریع چشم فرو می‌بستم، در نگاهش چیزی بود که مرا گیج می‌کرد و مغزم را به هم می‌ریخت.
و حالا من در هتل‌پنج‌ستارۀ پایتختم روی تخت دونفره دراز کشیده‌ام و به ظاهر استراحت می‌کنم، مردک هم گفت می‌رود سر خاک خواهر، مادر و پدرش.
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
تمام فکر و ذهنم مشغول کیارش بود، کیارش اسم همان مردک گستاخ است؛ این موضوع را دنیل، یکی از نفوذی‌هایم در پایتخت به من گفت، او گفت که کیارش ایرانی تبار است، نام مستعارش یوسف برنز بود و همچنین گفت که...
با باز شدن در اتاق روی تخت نشستم، مردک با ظاهری گلی و آشفته خود را روی تخت کناری‌ام انداخت و آهی کشید، در حرکات و نگاهش ناراحتی و کلافگی موج می‌زد؛ لامذهب حتی کلافه بودنش هم جذاب است. چشمانش را چرخاند و زمانی که مرا دید با خشم نشست و عصبی گفت:
_ نمی‌خوام ببینمت، گمشو بیرون
حالا که می‌دانستم او چه کاره‌است و حقیقت چیست پوزخندی زدم و دراز کشیدم، صدای پوف کلافه‌اش را شنیدم و خنده‌ام گرفت؛ حتما در وجودش دچار خود درگیری‌ای مزمن شده‌، از طرفی نفرتی که نسبت به من در قلبش دارد و از طرف دیگر...
صدای ملایمش به گوشم رسید
_ معذرت می‌خوام ملکه، سرمزار به‌هم ریختم، ناهار چی میل می‌کنید؟!
پوزخند روی لبم پر رنگ‌تر شد، بچرخ تا بچرخیم مستر کیارش، نگاهم را به او دادم و با بیخیالی به تمسخر گرفتمش
_ خاویار، متشکر مستر
لبخند زوری‌ای تحویلم داد، از جایش برخاست و از اتاق خارج شد. به محض خروجش بلند خندیدم، هیچ از بازیگری نمی‌دانی کیارش ساده‌لوح، کاش قبل از آنکه کارت را شروع می‌کردی کمی روی خود کار می‌کردی تا عملی ناشایست که تو را لو بدهد از تو سر نزند.
با لبخند نگاهم را در اتاق چرخاندم، تخت‌دونفرۀ من و کیارش با فاصله اندکی از هم در رأس اتاق قرار داشت، بین تخت گلدانی قدیمی و بزرگ قرار داشت که گل‌هایش مصنوعی اما زیبا بودند، سمت چپم میز تحریری قرار داشت و سمت راستم دو اتاق که یکی از آنها سرویس بهداشتی بود و دیگری حمام، دست از نگاه کردن به اطرافم برداشتم و خود را روی تخت رها کردم.
بعد از اینکه ناهارم را میل نمودم لباسهایم را عوض کردم و با کیارش به قصد بررسی اوضاع، مهمان خانه را ترک کردم.
باور نمی‌کنم این همان شهر تمیز و منظم چند سال پیش باشد، کثافت از آسمان و زمین می‌ریخت، تعداد گداها به طرز چشمگیری افزایش یافته بود و همه با هم درگیر بودند، درحال نگاه کردن دعوای دو مرد بودم که تعدادی از نگهبانان سر رسیدند، مردک...در عوض دستگیر نکردن آن دو مرد رشوه گرفت و رفت.
به نزدیک‌ترین آگاهی رفتیم، آنجا هم تعریفی نداشت، پر بود از الکل و انسان‌های قمارباز
آه خدای من، آیا این همان کشوری‌ست که من به دست خان عمو سپردم؟ گردش خون در رگ‌هایم افزایش یافت، آنقدر عصبی شدم که این قدرت را در خود می‌دیدم تا تمام آنها را گردن بزنم. با قدم‌هایی محکم از مرکز نگهبانان خارج و سوار اتومبیلم شدم. صدای کیارش به‌گوشم رسید
_ کجا میرید ملکه؟!
چشمانم را عصبی روی هم فشار دادم و سریع باز کردم، تیز نگاهش کردم و غریدم
_ میرم به قصر...
پوزخند کمرنگی روی لــ*ب نشاند و با تمسخر‌پنهانی که در صدا داشت مطرح کرد
_ اما بنده پیشنهاد می‌دم که الان نرید.
یک تای ابرویم را بالا بردم و به چهرهٔ مرموزش خیره شدم، مقصودش از این سخن چه بود؟ برای چه حالا زمان رفتن به قصر نیست؟ به هر حال تجربه نشان داده که باید به توصیهٔ‌های مرد روبه‌رویم گوش دهم.
با کیارش همراه شدم و به سمت مهمان خانه حرکت کردم؛ اما زمانی که به مقصد رسیدم و کیارش از اتومبیل پیاده شد نظرم تغییر کرد و بدون آن‌که با کیارش سخنی بگویم مسیرم را عوض کردم.
با فکر کردن به او هم در قلبم حفره‌ای بزرگ ایجاد می‌شد که انگار قصد داشت مرا در خود غرق کند. با چه رویی می‌خواهم نزدش بروم؟! هفت سال است که به دیدنش نیامده‌ام حالا با کدام آبرو می‌خواستم سر مزارش بروم؟ کف‌پایم را روی پدال ترمز گذاشتم و اتومبیل را وادار کردم بایستد، خواستم بازگردم، از شرمساری بسیار نمی‌توانستم ادامه دهم، اما قلبم اجازه نداد؛ اشک در چشمانم جمع شد، کاش خداوند جانم را می‌گرفت تا بتوانم تنها یک‌بار دیگر تو را ببینم. کاش یک‌بار دیگر صدای گرم و مهربانت را می‌شنیدم و از تو تعریف می‌کردم
_چه صدای قشنگی داری!
و تو لبخند ملیح و مهربانی به روی سیاهم هدیه می‌دادی و می‌خندیدی
_اونقدر که تو می‌گی هم قشنگ نیست خانم
می‌خواستم گریه کنم، جیغ بکشم و ناله بزنم، اما هر چه سعی می‌کردم اشک‌هایم سرازیر نمی‌شد، منی که هرگاه و در هر مکانی اشکم دم مشکم بود حالا نمی‌توانستم برای اینکه قلبم آرام گیرد گریه کنم.
نفسی عمیق کشیدم و اتومبیل را پارک کردم و وارد قبرستان خانوادۀ سلطنتی شدم_در این محل هرکس که از خاندان سلطنتی است دفن می‌شود و مردم معمولی حتی اشراف‌زادگان هم حق دفن شدن در این مکان را ندارند_از بین قبر پدر بزرگ‌ها، عمو و عموزاده‌ها و خانوادۀ گذشته‌ام، از بین گل‌های مریم و درخت‌های سرسبز و بلند رد شدم تا به مزار کوروش رسیدم.
چرا من کنار تو نیستم کوروش؟! چرا مرا با خود نبردی؟! پسرت را که با خود بردی! با چه حقی بانویت را تنها گذاشتی و رفتی؟! مگر نگفته بودی که بدون حضور من هیچ‌جا نمی‌روی؟! چرا حال کنارم نیستی؟
به یاد آوردم، خودم کردم، خود او را از خود جدا ساختم، خود کاری کردم که او نباشد، طفلم نباشد، اگر فریب نمی‌خوردم، اگر به حرف‌هایش گوش می‌دادم، حالا هم او بود و هم بچه‌ام.
فشار و ضعفی که در خود حس می‌کردم باعث شد پاهایم بیجان و سر شود و به زمین سرد و محکم اصابت کنم؛ آه دردمندم را در گلو خفه کردم، به سختی نفس می‌کشیدم، سینه‌ام خس خس می‌کرد و گوش‌هایم سوت می‌کشید.
با شنیدن صدای قدم‌های تندی که هر لحظه واضح‌تر می‌شد، سطح‌کمی از هوشیاری‌ام را به دست آوردم. لحظاتی بعد صدای پراسترس و نگرانی کیارش به گوشم رسید
_ ملکه؟ صدای منو می‌شنوید؟ ملکه؟ ملکه
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
چشمانم را باز کردم و به چهره‌اش خیره شدم، او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! باید بلند می‌شدم اما توان نداشتم که برخیزم، فکر کنم بر اثر شوک بدنم فلج شده‌است و طی مدت کمی نمی‌توانم تکان بخورم به سختی لــ*ب زدم
_نمی‌تونم تکون بخورم.
آهی کلافه کشید، چنگ در خرمن وحشی موهایش زد و غرید
_من که نمی‌تونم به شما دست بزنم. خدایا! چی کار کنم!؟
مردک نادان، گستاخ، اخم‌هایم را درهم کشیدم و سعی کردم خود را تکان دهم. اگر بخواهم منتظر استخاره کردن و توبۀ این مرد مسلمان باشم باید تا آخرین لحظۀ زندگی‌ام اینجا بر روی قبر کوروش دراز کش باشم. بعد از زمان طولانی‌ای بالاخره توانستم بنشینم، آهی کشیدم و دست راستم را نوازش کردم. به چهرهٔ بی‌تفاوت کیارش نگاه کردم و غر زدم
_حالا می‌تونی دستمو بگیری که بلند شم مگه نه؟!
نگاهی چپ به من انداخت و دستم را محکم در دستانش فشرد؛ اخم‌هایم غلیظ‌تر شد، دست کوچک و ظریفم در دستان بزرگش گم شده‌بود. به روی خود نیاوردم که چطور بی‌رحمانه دستانم را فشار می‌دهد و با کمکش برخاستم. نگاهی غضب‌ناک به چهره‌اش انداختم و لــ*ب زدم
_تقاص این کاری که کردی رو پس‌‍می‌دی مستر
ابروهای خوش حالتش را بالا انداخت و خندید
_هر چی که باشه اطاعت می‌کنم ملکه!
نگاهم را گرفتم و با حرص زمزمه کردم
_گستاخ نادان
صدای خنده‌اش را شنیدم، با غرور نگاهش کردم و صورتم را برگرداندم، آرام و با احتیاط حرکت می‌کردم تا خون در پاهایم جریان پیدا کند، لبخندی بی‌اختیار کنج لبانم نشست و زمزمه کردم
_گستاخ جذاب

****


با تنی کوفته و خسته وارد اتاق شدم و حضور کیارش را هم پشت سرم حس کردم، بی توجه به صدای هشدار دهنده‌اش خود را با شدت روی تخت پرت کردم که حس کردم در زمین فرو رفتم، هیجان درونم را با جیغی بلند خالی کردم، شوکه برجایم نشسته‌بودم و هنگ کرده‌بودم، از ترس نفس نفس می‌زدم و چشمانم در حدقه گرد شده‌بود. چه شد؟ مگر من حالا مگر نباید روی تخت باشم؟
با شنیدن صدای خندهٔ کیارش به خود آمدم و سعی کردم از لای پتو و چوب‌ها بیرون بیایم که چیز تیزی در پهلویم فرو رفت، سریع عکس‌العمل نشان دادم و خود را دور کردم، کیارش هنوز هم می‌خندید و روی اعصاب ضعیف من راه می‌رفت. با خشم نگاهش کردم و چشم غره‌ای رفتم که خنده‌اش را خورد، چشمانم می‌سوخت و صورتم داغ شده‌بود، دیگر به تنگ آمده بودم که کیارش در حالی که سعی می‌کرد نخندد دستش را به طرفم دراز کرد، کمی خیره نگاهش کردم و با حرص دستش را گرفتم، محکم مرا سمت خود کشید با خود گفتم حالا در آغوشش خواهم‌رفت اما مرا رها کرد، اگر تعادلم را حفظ نمی‌کردم مطمئناً پخش زمین می‌شدم.
از حرص و خشم چهارستون بدنم می‌لرزید و به خونش تشنه شدم، جیغی ناشی از خشم کشیدم و برگشتم، سریع به سمتش رفتم و با تمام توانم هلش دادم و چون انتظارش را نداشت کمرش با شدت به زمین برخورد کرد و صدای آخش نه تنها آرامم نکرد بلکه عصبی‌ترم کرد، سریع روی شکمش نشستم و شروع کردم به کشیدن موهایش، جیغ می‌کشیدم و موهایش را می‌کندم، دستانم را می‌گرفت و می‌خواست مرا از خود دور کند اما من با سماجت تمام کتکش می‌زدم و موهای خوش‌حالتش را می‌کندم. به یکباره فریاد بلندی سر داد که دست و پاهایم شُل شد و به راحتی مرا از روی خود کنار زد و سریع ایستاد تا دیگر نتوانم روی شکمش بنشینم. از جا بلند شدم و با عصبانیت به چشمانش خیره شدم
_چرا چیزی نگفتی؟ چرا نگفتی که تخت شکسته‌؟
انگار تازه به یاد آورده‌باشد لبخندی بزرگ روی لــ*ب‌هایش پدیدار شد و صورتم داغ شد. چیزی که سریع از ذهنم گذشت را بر زبان آوردم
_من امشب کجا بخوابم؟
ابروهایش را بالا انداخت و پاسخ داد
_معلومه. روی زمین
اینبار من بودم که ابرویم را بالا بردم و خندیدم
_این امکان نداره. تو روی زمین می‌خوابی و من روی تخت تو
و لبخند فاتحی تحویلش دادم. اخمی روی پیشانی نشاند و انگشت اشاره‌اش را سمتم دراز کرد
_اعصاب منو به‌هم نریز. اون تخت منه و من روی اون می‌خوابم
انگشتش را در دست گرفتم و با تمام توانم پیچاندم که صدای فریادش بلند شد، صورتم را جلوی صورتش بردم و پوزخند زدم
_تو به من نگفتی که تخت خرابه، بنابراین من روی تخت می‌خوابم
و سریع به سمت تخت دویدم و خود را رویش پرت کردم، ملافه را روی خود انداختم و نیشخندی به صورت مبهوت کیارش زدم. کم‌کم اخم‌هایش درهم رفت و به سمتم آمد، مچ دستم را گرفت و خواست مرا از روی تخت بلند کند که بالشت را برداشتم و روی صورتش کوبیدم، عقب رفت و پایش به گلدان گیر کرد و افتاد. خندیدم و زبانم را در آوردم
_من روی تخت می‌خوابم و تو روی زمین
از جا بلند شد و غرشی از میان دندان‌های قفل شده‌اش سر داد. سمتم آمد و موهای بافته‌شده‌ام را در مشتش گرفت و کشید. جیغی از سر درد کشیدم و دنبالش راه افتادم که موهایم را رها کند، ریشهٔ موهایم را حس می‌کردم که کنده‌ می‌شدند. مرا روی زمین پرت کرد و خود روی تخت دراز کشید، پوزخند تمسخرآمیزی به صورت سرخ از درد من زد
_من روی تخت می‌خوابم ملکه!
پشت به من کرد و چند دقیقه بعد صدای خُر و پُفش بلند شد، چند دقیقه همانجا ماندم تا حالم جا بیاید، کل سرم نبض می‌زد و کمرم درد می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
326
939
93
Qom
t.me
مردک احمق! انگار نه انگار که من ملکه‌ام و او یک دقلباز فریبکار! از خودم تعجب می‌کردم که مثل دختری هجده ساله با او مشاجره می‌کردم و در آن چند دقیقه اصلا به این فکر نکردم که این رفتار در شان من نیست و من یک ملکه‌ام!
به سختی از جا برخواستم و به سمت میزی که در سمت چپ اتاق قرار داشت رفتم، پارچ آب را برداشتم و در دست فشردم، با شیطنت به شانه‌های گرد و عضلانی‌اش خیره شدم و آرام حرکت کردم. حالا به تو نشان خواهم داد که ملکه کیست و کی باید بر تخت بخوابد.
بالای سرش ایستادم و کل محتویات موجود در پارچ را بر روی او خالی کردم، شوکه «هین»ی کشید و صاف روی تخت نشست. با دیدن چهرهٔ گیج و ترسیده‌اش نتوانستم خود را نگه دارم و بلند خندیدم، گردنش سمتم چرخید و چشمانش گردتر شد، خنده‌ام را جمع کردم و اخمی روی پیشانی نشاندم، گلویم را صاف کردم و پیشنهاد دادم
_نه من روی تخت می‌خوابم نه تو. اینطوری جفتمون راضی‌ایم
بلافاصله دستم را روی شانه‌اش نهادم و محکم هلُش دادم که از روی تخت پرت شد و زمین لرزید، فکر کردم حالا بلند می‌شود و داد و فریاد راه می‌اندازد اما خبری نشد. زانویم را روی تخت گذاشتم، دستانم را ستون بدنم کردم و خم شدم تا بتوانم کیارش را ببینم، روی زمین خود را جمع کرده‌بود و چشمانش را بسته‌بود، موهایش وحشی روی پیشانی‌اش ریخته بود و چهره‌اش تخس‌ معلوم می‌شد، لبهایش کمی از هم فاصله داشت و آرام نفس می‌کشید. دلم برایش سوخت و ایستادم، پتو و بالشتش را برداشتم و تخت را دور زدم، جلویش زانو زدم و آرام سرش را بلند کردم و بالشت را زیر سرش سُر دادم، پتو را برداشتم و رویش انداختم و خواستم برخیزم که با شنیدن صدای کیارش ایستادم
_میکشمت الیزابت
با لبخند نگاهش کردم، اخم کرده‌بود و لبهایش را می‌مکید سرم را برگرداندم و خندیدم
_اگه تونستی بکش مطمئن باش که جلوتو نمی‌گیرم.
سمت دیگر تخت رفتم و بالشتم را روی زمین انداختم، پتویم پاره شده‌بود و چیزی از او باقی نمانده‌بود، پوفی کردم و روی زمین دراز نکشیده خوابم برد.
نمی‌دانم چه موقع از شب بود که سنگینی نرم و بعد گرمای لذت‌بخشی را حس کردم و از حس رخوت زیاد به خواب عمیقی فرو رفتم.


****


روی تخت دراز کشیده‌بودم؛ کیارش هم روی تخت خود نشسته‌بود و با چند برگه‌ای که در دست داشت مشغول بود؛ بعداز اتفاق دیشب دیگر با من صحبتی نکرد، حتی نگاهی هم به من نمی‌انداخت. صبح که از خواب بیدار شدم پتویی که روی کیارش انداخته‌بودم روی من انداخته‌بود. نمی‌دانم چرا اما حس خوبی به کیارش داشتم؛ با اینکه می‌دانم با چه قصدی جلو آمده، اما باز هم قلبم می‌گوید که...
نمی‌دانم چه می‌گوید، نمی دانم چه می‌خواهد، خیلی وقت است که حرف‌هایش را متوجه نمی‌شوم.
عقلم دو حرف را در مغزم پژواک می‌کند:
۱: همین حالا برخیزم و با خنجری که در پشت کمربندم پنهان کرده‌ام رگ گردنش را بزنم.
۲: صبر کنم و ببینم تا کجا می‌خواهد پیش برود و چه می‌کند.
با شنیدن صدایش از گرد باد افکارم سقوط کردم
_فکر میکنم حال وقتشه
کمی خیره نگاهش کردم، مشکی نگاهش زیبا بود، موهایی که وحشی روی قسمتی از پیشانی‌اش ریخته‌بود جذابیتش را دو چندان می‌کرد؛ کیارش چشم و ابرویش و موهایش مشکی بود با صورتی سبزه؛ اما کوروش چشم آبی و بور بود. من چرا کوروشم را با کیارش مقایسه می‌کنم؟ اخم‌هایم را درهم کشیدم و از روی تخت برخاستم؛ صدایم را صاف کردم
_برو به قصر و اطلاع بده که من اینجام.
سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد، نفسم را ناامیدانه بیرون دادم و به سمت چمدانی که گوشهٔ تختم گذاشته بودم خیز برداشتم،
لباس سلطنتی‌ام را تن کردم، موهای بلندم را شانه زدم و مرتب پشت سرم بستم، انگشتری که از اجدادم به من رسیده بود را در دست راست و حلقهٔ ازدواجم را در دست چپم انداختم، تاجم را روی موهایم گذاشتم و در آخر کفش‌های سلطنتی‌ام را پا کردم.
روی تخت نشستم و چند دقیقه بعد صدای ساز و آواز سلطنتی از بیرون به گوش رسید. اخمی ظریف روی پیشانی نشاندم و نگاهم جدی شد، خیلی کارها داشتم، به زودی با تک تک آنها تسویه‌حساب می‌کردم.
دو تقه به در خورد و با کسب اجازه از جانب من در به آرامی باز شد، سدریک را در چهار چوب در دیدم که لبخندی چاپلوسانه بر لــ*ب داشت، اما در نگاهش طوفانی بپا بود طوفانی که فقط من آن را می‌دیدم و حس می‌کردم. پوزخندی به لحن به ظاهر مهربان و خوشحالش زدم
_به به، ملکهٔ اعظم! خوش اومدید؟ چرا خبر ندادید که می‌خواید تشریف بیارید؟ تدارک می‌دیدیم!
نزدیک آمد، دستم را گرفت و انگشتر جدم را بوسید، این بوسه‌ها، چاپلوسی‌ها و خنده‌ها از جرمت کم نمی‌کند خان‌عمو. پوزخندم را غلیظ‌تر کردم و بدون آنکه حرفی با او بزنم از اتاق خارج شدم، در سالن بزرگ هتل تمام مستخدمین و مدیر و مدیرعامل هتل در صف بودند و تا کمر خم. با غرور از بین آنها رد شدم و از هتل خارج شدم؛ به محض خروجم فریاد مرگ بر ملکه بالا گرفت. با اینکه تمام وجودم لرزید و قلبم فشرده شد اما بدون آنکه واکنش تندی نشان دهم در کجاوه سلطنتی نشستم، سریع پرده را کنار زدم و رو کردم به کیارش که کنار کجاوه ایستاده بود
_حواست باشه به مردم صدمه‌ای نزنن.
کیارش کمی خم شد، این یعنی تا قصر استراحت می‌کنم بدون نگرانی، سرم را تکان دادم و پرده را انداختم.
در راه به کارهایی فکر می‌کردم که قصد داشتم به محض رسیدن به قصر انجام دهم، در مابین این تفکرات کیارش از همه پررنگ‌تر بود؛ نمی‌دانستم با او چه کنم و چه تصمیمی راجبش بگیرم، برای اولین بار در زندگی‌ام برای تصمیمی پیش‌پا افتاده اینقدر فکر می‌کنم. شاید پیش‌پا افتاده نیست و این تنها ساختهٔ‌ذهن من است، گیج شده‌ام، دیگر درست و غلط را از هم تشخیص نمی‌دهم
زمانی که وارد محیط قصر شدم حس ناامنی تمام وجودم را پر کرد و اتفاقات تلخ گذشته ذهنم را سوراخ کرد. دست سردم را در دستان بزرگ و گرم کیارش گذاشتم و با کمک او از کجاوه خارج شدم، تمام خدمه‌ها به صف ایستاده‌بودند و تا کمر خم و یک‌صدا به من درود می‌فرستادند؛ پوزخندی به آنها زدم، درود آنها چه سودی برای من داشت زمانی که مردمم برای کوتاه شدن عمرم دعا می‌کردند؟
با قدم‌هایی محکم و تند از بین چاپلوسان قصرم گذشتم، باید هرچه سریع‌تر خود را به اتاقم می‌رساندم برای تعویض لباس و بعد به تالار می‌رفتم، تقریبا به قصر اصلی رسیده بودم که مادرم را دیدم، پیر شده بود اما هنوز هم در چشمانش غرور موج می‌زد، هنوز هم پشیمان نبود، پشیمان نبود از اینکه فرزند و همسرم را در عرض یک ساعت از من گرفت، غمگین نبود از اینکه دخترش را به خاک سیاه نشانده.
اگر انسانی معمولی بودم شاید مادرم مرا هم همانند پسرش دوست می‌داشت، بعد از فوت برادر بزرگم در شاهزادگی، پدرم سلطنت را به من سپرد و از آن زمان تا قبل از مرگ کوروش مادرم تلاش می‌کرد مرا مطیع خود کند همانند برادرم که در مشتش گرفته بود آن طفلک را، اما مرا نمی‌تواند فریب دهد، حداقل حالا نمی‌تواند.
از حرکت ایستادم، والده‌ام پیش آمد و به‌رویم خندید
-خوش اومدید سرورم
نگاهم را در جنگل پرتلاطم چشمانش انداختم و پوزخند زدم
_آره مادر جان! خیلی خوش‌اومدم
لبخندش از روی لبهایش محو شد و اخم ظریفی روی پیشانی نشاند و دهـ*ان از هم باز کرد که بی توجه از کنارش گذشتم، امور زیادی بود که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردم و زمانی برای خاله‌زنک‌بازی نداشتم. از کنار مادر که گذشتم رو کردم سمت چهرهٔ غرق در فکر سدریک
_سریع به وزیرانم بگو که توی تالار اصلی حاظر بشن
سدریک با شَک نگاهم کرد
_اما سرورم، شما الان خسته ا...
خشن سخن بیهوده‌اش را بریدم
_همین الان کاری را کن که من می‌گم
(اطاعت) آرامی زمزمه کرد و ساکت شد.
به قصر اصلی و بعد از عوض کردن لباسم به تالار اصلی رفتم، با وارد شدنم به تالار همه از روی صندلی‌هایشان برخاستند و یک‌صدا گفتند
_خوش آمدید ملکه
بر تخت پادشاهی نشستم و بدون آن‌که به آن‌ها اجازهٔ سخنی بدهم، به خشم درونم فرمان آتش دادم
_امیدوارم برای اوضاع کشور توضیح موجهی داشته باشید آقای سدریک
تالار غرق در سکوت بود و من حتی صدای نفس زدن را هم نمی‌شنیدم چه برسد به اینکه کسی سخن بگوید، صدای سدریک لرزان شد
_ملکه‌...من...ما...
دستانم را محکم روی دستهٔ تخت کوبیدم؛ تقریبا تمام وزرا به ویژه سدریک می‌لرزیدند؛ بی توجه به درد دستم فریاد کشیدم
_من و ما جواب من نمی‌شه، یا جوابی درست به من بدید یا دستور می‌دم همتونو گردن بزنن...
پشتم را به تخت سلطنتی تکیه دادم، نگاه تهدیدآمیزم را در بین آنها چرخاندم و ادامه دادم
_هر چند نباید از شما گرگ صفت‌ها توضیح بخوام، باید همین الان بمیرید! چطور جرئت کردید ملکهٔ این سرزمین را فریب بدید؟
وزرا نگاه‌های ترسیده و لرزانشان را بین هم رد و بدل می‌کردند و هر لحظه مرا با مکثشان عصبی تر.
_برای چی ساکتید؟ این چه وضع کشور و سلطنته؟ چرا وقتی من وارد کشورم میشم مردمم باید منو لعن و نفرین کنن؟
وزیر سدریک؛ مگه شما قسم نخوردید که...
مکثی مرموز در تالار شکل گرفت، مکثی که باعث بیشتر شدن ترس آن‌ها شد، آری من همین را می‌خواستم، خشن رو کردم به کیارش
_حکم رو بخون
کیارش سرش را خم کرد و توماری که قبل از آنکه به قصر بیاییم به او داده‌بودم را باز کرد، با صدایی رسا و محکم شروع کرد به خواندن
_من، الیزابت، ملکهٔ این سرزمین، در دومین روز از فصل بهار، دستور می‌دهم سدریک، عموی بزرگم به علت نافرمانی از فرمان من و بی‌توجه به قسمی که خورده بود، جعل اسناد، اغفال وزرا، پاپوش دوختن برای همسر مرحومم و خیلی از جرم‌های صغیر و کبیر دیگر به اعدام محکوم شود...
در تالار ولوله‌‌ای بپا شد، سدریک روی زمین افتاد و گریست
_ملکه، من عموی شما هستم...
دستم را به معنی (ادامه بده) تکان دادم، اگر بیشتر از این به آنها فرصت دهم حتم دارم که بهانه‌ای دیگر از آستینشان خارج و تحویل من می‌دهند، با شروع دوباره حکم سالن در باتلاق سکوت فرو رفت
_ملکهٔ‌مادر، به علت کم‌گذاشتن در وظایفش از مقامش خلع شده و به روستایی متروکه واقع در آفریقا تبعید می‌شود.
و تمامی کسانی که در جرم‌های والده و عمویم دخیل بودند به نسبت سنگینی جرمشان تبعید و یا اعدام شوند.
و یوسف برنز را هم...
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.