درحال نگارش رمان توطئه وداد | عاطفه سادات کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Hidden
  • تاریخ شروع
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
نام رمان: توطئه وداد
ژانر: معمایی، عاشقانه
نام نویسنده: عاطفه سادات
ناظر: @Ha3ti
خلاصه:
هنوز هم افرادی هستند که سلطنتی زندگی می‌کنند، مراسماتی مانند تاج‌گذاری و... برگزار می‌کنند و بی‌توجه به اینکه دورۀ آن زمان‌ها گذشته‌است به جای رئیس‌جمهور پادشاه یا ملکه فرا می‌خوانند، لباس‌های سنگین و سلطنتی تن می‌کنند و به شدت اشرافی برخورد می‌‍کنند. الیزابت دختریست که در اینطور خانواده‌‍ای به دنیا آمده و رشد کرده‌است.
داستان از آنجایی شروع می‌شود که مردی به دادخواهی از خون خواهرش مقابل ملکه‌ای که هفت سال پیش فریب خورد می‌ایستد. اما این فقط ظاهر ماجراست، در باطن رازی نهفته‌است.
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,312
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
مقدمه:
نگاه کن، نه با بهت و ناباوری
با عینک واقعیت نگاه کن!
این واقعیت را بر زمرد وجودت حک کن
تا نرود از یادت هرگز
که فریب نرگس چه آسان تو را در ظلمت خواب کرد!
ترسم از این است که کوه پشیمانی تمام سلول هایت را خرد کند، و تو افسانه نیلوفر را نبینی.
شاید هم بپا‌خیزی و فریب غرور را ترجمه‌ای دیگر کنی.


بسم الله الرحمن الرحیم


خیره به جام طلایی بود که جلویش روی میز چوبی‌ای گذاشته‌بودند، رنگ طلایی چشم‌نواز جام تیغی می‌شد و بر روح‌و‌جانش خط می‌کشید؛ او می‌دانست که در آن جام طلا چیزی جز زهر نمی‌تواند باشد، زهری که قرار است به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن او را از پای دربیاورد.
دیدگانش بارانی شد و چشمان خوشرنگ بانویش را به یاد آورد، بانویی که تنها امید به زندگی کوتاهش بود، خاتونی که به او زندگی بخشید و حال قصد دارد جانش را بگیرد.
غمگین و دلشکسته بود،
نه از اینکه جام زهر را می‌نوشد! نه،
نه از اینکه بی‌گناه مجازات می‌شود! نه،
نه از اینکه لیلی‌اش حرف او را باور نکرده! این هم نه،
از این اندوهگین بود که نمی‌تواند برای بار آخر ملکهٔ قلبش را ببیند تا با دلتنگی و غم از دنیا نرود.
انگشت بر دهانهٔ جام لغزاند و آه کشید، آهی به سوزناکی تمام بدبختی‌های گذشته، عذاب حال و سیاهی آینده‌اش.
جام را در دستان قوی و مردانه‌اش فشرد و نفسش را در سینه حبس کرد؛ به خود یاد آوری کرد که دنیا کوتاه است و ارزش هیچ چیز را ندارد؛ چشم فرو بست از این دنیای فانی و بی‌رحم و جام زهر را به سمت لبش هدایت کرد...
و آن سوی داستان بانو بود، بانویی که فریب خورده بود، فریب غرورش، فریب درباریانش، فریب نزدیکانش
می‌دوید و هق می‌زد اما اشکی نبود که سرازیر شود، پاهایش می‌لرزید و هر ازگاهی سکندری می‌خورد اما سرعتش را کم نمی‌کرد، باید هرچه زودتر خود را به مجنونش می‌رساند، سنگینی جامه‌اش آزارش می‌داد و صدای ندیمه‌ها که پیاپی او را صدا می‌زدند اعصابش را بیشتر تحریک می‌کرد، چرا رهایش نمی‌کردند؟ او تنها می‌خواست به مجنونش برسد.
مجنونی که همیشه با او صادق بود، تمام تلاشش را می‌کرد که لبخند روی لبانش بیاورد؛ اما لیلی با نهایت نادانی مجنونش را قربانی کرد؛ قربانی غرورش
قربانی والده‌اش
قربانی خشمش
پشیمان بود و نادم اما چه سود؟ حال دیگر دیر بود، شاید چیزی فراتر از دیر، بسیار دیر به حقیقت رسیده بود. کاش بتوان ساعت‌ها را به عقب برگرداند تا بتواند سرب داغ در دهـ*ان خود بریزد و لال می‌شد.
وارد شدنش به تالار همانا،
سست شدن زانوان و قطع شدن نفس‌ها همانا
جام هنوز از لبان خشکیدهٔ مجنون فاصله نگرفته‌بود، رگهای پیشانی‌اش متورم شده و چشمانش سرخ گشته بود؛ دو چشم زیبایش خمار بود و سریع پلک می‌زد تا بتواند بهتر ببیند.
نامش را با جیغ گوشخراشی صدا زد و بی توجه به نگاه های درباریان خیانت کار و صدای منفور والده‌اش به سمت جایگاه دوید، ویکتوریا سد راهش شد و با خشونت هشدار داد
_بس کنید ملکه
با چشمانی سرخ و چشمانی سرخ‌تر نگاهش را به والده‌اش داد، والده‌ای که باعث خراش روح فرزندش می‌شد والده بود؟ آنقدر محکم دندان‌هایش را روی هم می‌سایید که چیزی به شکستنش نمانده‌بود، ویکتوریا از نگاه دخترش ترسید، تابه‌حال او را اینگونه ندیده‌بود، آب دهانش را قورت داد و خواست چیزی بگوید که الیزابت با تمام توانش او را هل داد و به سمت مجنونش پرواز کرد، خودش را با ضرب کنارش پرت کرد و بی توجه به درد زانوانش تن سنگین او را در آغـ*وش گرفت.
بدنش به شدت داغ بود و می‌لرزید، الیزابت هم می‌لرزید اما بدنش سرد بود؛ خون از دهـ*ان مجنون فواره زد و قطراتی روی صورت و لباس لیلی پاشیده‌شد، اشکهایش سرعت یافت و هق زد
_ مرا...عفو...کن...کوروش...کوروشم
مجنون با چشمان سرخ و بی‌حالش به بانو نگاه کرد، هنوز هم در عمق چشمان دلربایش عشق و محبت نسبت به لیلی به وضوح دیده می‌شد لبخندی بی‌جان روی لــ*ب نشاند و با صدایی خفه، برای آخرین بار به او فهماند
_ دو...دو..ست...دا...رم...

****

با شنیدن صدای جیغ بلندی بالا تنه‌ام را از روی تخت بلند کردم، قلبم با بی‌تابی خود را به دیوارهٔ سینه‌ام می‌کوبید، تمام بدنم خیس از عرق بود و وحشت تمام وجودم را فرا گرفته بود، به دلیل فشار عصبی شدید استخوان‌هایم درد می‌کرد و سعی می‌کردم با تند نفس کشیدن خود را آرام سازم، با وحشت به محیط اطرافم نگاه کردم و کوشیدم تا دریابم صدای جیغ از آن چه کسی بوده، در اتاق خود بودم و همه چیز سرجای خودش قرار داشت، آهی کشیدم و با انگشت شصت و سبابه‌ام چشم‌هایم را ماساژ دادم، بعد از مکثی طولانی دریافتم که آن صدای جیغ از آن خود من بوده و با شنیدن صدای جیغی که خود کشیدم از خواب برخواستم و خاطرم مکدر شد.
سرم را به طرفین تکان دادم و از روی تخت سلطنتی بزرگم پایین آمدم، برخورد سردی زمین با کف پاهای گرمم حس خوبی را در وجودم سرازیر کرد، لبخند سرخوشی روی لبانم شکل گرفا و موهای روی صورتم را کنار زدم، نفس حبس شده‌ام را با شدت بیرون فرستادم و به سمت تراس گام برداشتم...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
هفت سال از آن واقعۀ شوم می‌گذرد اما هنوز هم از حافظه‌ام پاک نگشته‌است، شاید هم خود نمی‌خواهم که فراموشش کنم، البته گفتنی است که راهی برای از یاد بردنش سراغ ندارم.
عذاب وجدان و عشق کوروش تا همین ثانیه از زندگی‌ام مرا رها نکرده؛ در این هفت سال با یاد و خاطر مجنونم نفس کشیدم، غذا میل و آب نوشیدم، اگر هم بخواهم نمی‌توانم مجنون خود و حماقتم را از ذهن خسته و مغشوشم پاک سازم.
با شنیدن صدای فریاد و مشاجره از طبقۀ همکف اخم‌هایم درهم رفت و برگشتم، چه کسی جرئت کرده در قصر من صدایش را بالا ببرد؟ چشمانم را ریز کردم و با دقت بیشتری گوش سپردم؛ با اینکه منشا صدا از طبقهٔ پایین بود اما آن مرد آنقدر بلند فریاد می‌کشید که گویا انگار از پشت در اتاق من فریاد می‌کشد، مانند شیری زخمی و گرسنه خرناس می‌کشید.
اخم‌هایم را بیشتر درهم کشیدم و به سمت درهای بستۀ اتاقم حرکت کردم تا عامل این داد و قال را مشاهده کنم؛ هیچ احد من‌الناسی جز من حق بالا بردن صدایش را ندارد.
پنج قدم که برداشتم در به شدت باز، به دیوار اصابت و صدای وحشتناکی تولید ساخت؛ بر اثر آن صدای بلند پلک‌هایم را روی هم فشردم اما برای حفظ شأنم سریع چشمانم را از هم گشودم، به شیر زخمی‌ای که با چهره‌ای سرخ از غضب به من نگاه می‌کرد، نگریستم؛ تند نفس می‌کشید و به همین خاطر سینهٔ ستبر و عضلانی‌اش با شدت منقبض و منبسط می‌شد؛ به نظر جوان بود و سنش از سی و یک تجاوز نمی‌کرد، از سیمای زیبایی هم برخوردار بود، کوشیدم تا نگاه از عضله‌های پیچیده درهمی که قصد پاره کردن پیراهنش را داشت بگیرم زیرا حس کردم بیش از حد نگاهم خیرهٔ اوست، برای حفظ و مدیریت واقعه دندان‌هایم را روی هم فشردم، اخم‌هایم را درهم پیچاندم و با غضب فریاد زدم
-تو چطور جرئت...
دو قدم جلو آمد، نطقم را برید و در کمال حیرت با فریادی بلندتر از من بانگ زد
-تو چطور جرئت می‌کنی سخن بگویی؟
اخم‌هایم شکستند و با چشمانی گرد شده از حیرت به مرد گستاخ رو‌به‌رویم خیره شدم، این مردک حالا چه گفت؟
سربازان گارد محافظتی رسیدند و از بازوهای تنومند و قدرتمندش گرفتند، سعی کردند او را با خود ببرند اما آن مردک مقاومت می‌کرد، با شدت بازوانش را تکان می‌داد تا رها شود و دلیرانه و شاید گستاخانه فریاد می‌زد
-نام خود را ملکه نهاده‌ای؟ تو چطور ملکه‌ای هستی؟ اگر ملکهٔ کشوری چرا در سرزمین خود نیستی؟ چرا...
بقیۀ صحبت‌هایش به گوشم نرسید زیرا سربازان او را با خود برده بودند. برای لحظاتی کوتاه روی صندلی گوشهٔ اتاقم نشستم و با اخم به زمین خیره شدم، این‌همه گستاخی؟! این همه خشم؟!
این موضوع روزها فکر مرا درگیر کرده‌بود و نمی‌توانستم روی کارهایم تمرکز کنم، آنقدر عصبی و ناراحت بودم که دیگر نتوانستم تحمل کنم و تصمیم گرفتم با آن مرد ملاقاتی داشته باشم.
همانطور که به آن مرد جوان فکر می‌کردم با اخمی‌غلیظ از بین سلول‌های نمدار گذشتم، زندانی‌ها پشت میله‌های زندان مرتب ایستاده بودند و تا کمر خم و من بی‌توجه به آنها با تحکم به راهم ادامه می‌دادم؛ مشکل بود که با آن لباس سنگین و تاج روی موهایم در آن مکان تنگ قدم بردارم اما باید اقتدارم را حفظ می‌کردم، اقتداری که به سختی و به قیمت جان همسرم به دست آوردم؛ بعد کوروش فقط در ملع عام تاج بر سر می‌گذارم و لباس‌هایی که در شأن یک ملکه است تن می‌کردم؛ دیگر آن ذوق و شوق گذشته را در قلب شکسته‌ام حس نمی‌کردم؛ البته برای ملکه بودن و رسیدگی به مشکلات مردم نه برای زندگی، او هیچ‌گاه دوست نداشت من از زندگی کردن آزرده باشم و به زور نفس بکشم، همیشه به من می‌گفت:« از زندگی الآن خود نهایت لذت را ببر و هیچ‌گاه ناامید مباش؛ شاید مرا به سُخره‌گیری اما می‌خواهم همین حالا وصیتم را به تو بگویم؛ در نبود من هم حق نداری از زندگی نومید شوی زیرا زندگی با تمام سختی‌ها و فراز‌ و نشیب‌هایش همچنان ادامه دارد، تو هر کار کنی نمی‌توانی حق زندگی رو از خود بگیری.»
بعد از مجنونم تحمل آن قصر و انسان‌هایش برایم بس مشکل بود، آنقدر آزار دهنده بودند که نتوانستم بیش از دو روز دوام بیاورم و به کشوری که دایی والده ام در آن حکومت می‌کرد سکونت کردم و از دور به اوضاع کشور رسیدگی می‌کردم. اگر زمانی شخصی از من می‌پرسید که از روال زندگی‌ات خشنودی یا خیر؟! با لبخند پاسخ می‌دادم:« بله؛ بسیار راضی و خشنودم زیرا از آن مجرمان دور هستم.»
با رسیدن به سلول مرد جوان از حرکت ایستادم، سربازان تا کمر خم شدند و سریع در سلول را باز کردند؛ صدای قیژ غلیظی که از در سلول بلند شد مرا آزرد و بی‌اراده چشم غره ای به پیشکار رفتم؛ سکه در حلقومش می‌ریزم که وضع زندان قصرم این باشد؟!
اولین قدم را که در سلول نهادم صدای داد و فریاد مرد به آسمان هفتم صعود کرد
_ برای چه به اینجا آمده ای؟ گورت را گم کن، گمان می‌کردم به مردم وکشورت اهمیت می‌دهی همانند پدرت؛ اما اصلا به پادشاه شبیه نیستی بیشتر به عموی پست فطرتت شبیهی...
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
سربازان خواستند به مرد حمله کنند که با حرکت دستم منصرفشان کردم، نگاهم را در سلول چرخاندم؛ رنگ‌ِ روی دیوارها به کل از بین رفته بود و در گوشه‌ای از سلول شلاقی که به انتهایش میخ وصل بود روی زمین افتاده بود، اتاق تهی از هرگونه ابزاری‌ست و بوی نم و کثافت بینی‌ام را به گزگز می‌اندازد؛ نگاهم را به مرد جوان که در رأس اتاقک به زنجیر اسیر بود دادم؛ به بدن ورزیده و پر از خط و خشش نگریستم؛ سربازانم به نوبۀ خودشان از او پذیرائی کرده بودند، پوزخندی روی لــ*ب نشاندم و با لحنی مغرور و صدایی محکم اشاره کردم
_مقصود تو از این سخن‌های گستاخانه چیست؟ می‌دانی که می‌توانم همین حالا سرت را از تنت جدا سازم و بیندازم جلوی سگهای قصرم تا میل کنند؟!
پوزخند دردناکش را شنیدم و از درون آتش گرفتم، این مردک مرا به تمسخر گرفته بود؟ گمان می‌کند که کیست؟ گویا دست از جان خود شسته‌است؛ خواستم به سربازان بگویم که جانش را بگیرند اما با شنیدن هق هق مردانه‌اش به معنای واقعی کلمه خشک شدم، آنقدر مظلومانه هق میزد که قلبم را به تپش انداخت.
آنجا بود که دریافتم پشت این داد وفریادها، گستاخی‌ها و تهدیدها، قلبی زخم خورده نهفته‌است، قلبی که کینۀ ملکۀ نالایقی همانند مرا در سینه حمل می‌کند و به صورت ناخودآگاه از خود متنفر شدم.
با شنیدن صدای لرزان ناشی از بغضش از دریای پرتلاطم افکارم خارج شدم
_ آن سدریک بی همه چیز به خواهرم تجاوز کرد، جلوی چشمانم...
گریه بر او چیره شد، نتوانست سخنش را کامل کند و مرا در سرزمین ترسناک حیرت فرو برد، او گفت که عموی من به خواهر او...؟!با هق هق مردانه‌ای نطقش را ادامه داد
_جلوی چشمانم خواهرم آتش گرفت و باز هم کاری از دستم برنیامد...
به یکباره پر شد از عصبانیت و تنفر، این را از نگاه عصبی او به خود دریافتم. دندانهایش را روی هم فشرد و از مابین آنها غرید
_ نه تنها رم بلکه تمام ایتالیا تبدیل شده‌است به جهنم، به خاطر ملکۀ ترسو و احمقی همانند تو مردم یکی پس از دیگری می‌میرند، آنها تنها امید زندگی‌ام را از من گرفتند.
سعی کرد به من حمله کند اما زنجیرهایی که به دست و پاهایش وصل بود مانع او می‌شد، وجودم مملو بود از تعجب و حیرت و گیجی. در گزارشاتی که به دستم می‌رسید اوضاع کشور هرروز رو به بهبودی بود و همانطور بود که من می‌خواستم، پس این مرد جوان چه می‌گفت؟ می‌دانستم که نباید حرفهای یک مرد گستاخ، آن‌هم از قشر رعیت جامعه را جدی بگیرم اما صحبت‌های این مرد بوی صداقت و بغض می‌داد، بخاطر واقعۀ هفت سال پیش، می‌توانستم به درستی فرق بین نیرنگ و فریب و راستگویی و صداقت را درک کنم. بی توجه به گریه‌های مرد از سلول خفه کننده خارج شدم، پیشکارم پشت سرم آمد و با استرس نالید
_ملکۀ من...
نیم رخ عصبی‌ام را نشان چشمان ترسیده‌اش دادم و سخنش را با خشونت بریدم
_تمام گزارشاتی که طی این هفت سال از پایتخت رسیده است را بیاور
دهـ*ان باز کرد تا چیزی بگوید که با سوء ظن نگاهش کردم و فریاد زدم
_همه را...زود
****
بعد از تعویض رخت تنم، پشت میز کار نشستم و با کلافگی به میزی که پر بود از تومار نگاه کردم، در طول این هفت سال عموی بزرگم را در رم به عنوان جانشین نهاده بودم تا از طریق او کشور را اداره کنم و او هر روز گزارشی از اوضاع کشور برایم تهیه می‌کرد و به دستم می‌رسید، حتی گاهی اوقات تومارهایی که شخصاً باید خود امضا می‌کردم را هم به دست فرستنده‌اش می‌فرستاد. اخمی روی پیشانی نشاندم و با دقت و وسواس خط به خط گزارشات را مطالعه کردم.
هر چه بیشتر می‌خواندم به میزان گیجی و سردردم افزوده می‌شد، در تمام گزارشات موضوع‌ها یکی بود منتها با حالت‌های مختلف، فقط راجب موضوعات اجتماعی، مالی مردم و قصر در طومارها ذکر شده بود. چرا من تابحال به این موضوع توجه نکرده‌بودم؟!
یعنی در این هفت سال هیچ عذاب الهی‌ای بر کشورم نازل نشده؟ زلزله‌ای، فوران آتش فشانی، آیا در این هفت سال هیچ جنگی سر نگرفته‌است؟
سوال‌ها در ضمیر ناخودآگاهم ردیف می‌شدند و مرا بیشتر در اعماق اقیانوس سردرگمی فرو می‌بردند، اما این موضوع دلیل خوبی برای متهم کردن عموی بزرگم نیست! هست؟ً!
بعد از ساعاتی کشمکش با وجدان و عقل خود، تصمیم گرفتم که پیشکار را فرا خوانم و دستور دهم فرستاده‌ای به رُم بفرستند تا به صورت مخفیانه از اوضاع باخبر شود و به من گزارش دهد، سرم را به طرفین تکان دادم، چشم از اوراق گرفتم و لــ*ب از هم گشودم که ناگهان فکری آزاردهنده بر ذهنم خطور کرد.
اگر تاریخ تکرار شود چه؟
اگر برای عمویم پاپوش دوخته باشند چه؟
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
نه...من نمی‌توانم دوباره اعتماد کنم. در گذشته به نزدیکانم اطمینان کردم و عشق‌زندگی‌ام را از کف دادم، اگر این‌بار به غریبه اطمینان کنم چه بلایی بر سرم نازل می‌گردد؟ به قول پادشاه پیشین انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود. آهی کشیدم و لبهایم را در دهانم فرو بردم.
اما حال باید چه کنم؟ چگونه به حقیقت پی ببرم؟
از پرتغال تا ایتالیا حدود یک ماه راه است، آن هم اگر استراحت بسیار محدودی داشته باشی و اسبت تیز پا باشد، ممکن است در عرض یک ماه به مقصد برسی.
ناخن‌های بلندم را نرم روی گونه و پیشانی‌ام کشیدم، چشم‌هایم را بستم و به دنبال چاره‌ای برای این مشکل گشتم.

نیم ساعت بعد:

لبخند محوی روی لبانم نقش بست و با سرور بشکنی زدم؛ این تنها راهی‌ست که می‌توانم بدون وَهْم دریابم که این مردک گستاخ راست می‌گوید یا دروغ.
نیم‌خیز شدم اما دوباره نشستم؛ با پیشکاران و افراد گارد سلطنتی را چه کنم؟
با اعصابی متشنج دوباره نشستم و کلافه پوفی کشیدم، با ناخن‌هایم روی میز ضرب زدم و پوست لبم را جویدم.
چه کنم؟
با فکری که در مغزم جرقه زد، چشمانم برق زد و بدون معطلی طبیب سلطنتی را فرا خواندم، طبیب مردی جاه‌طلب و فریبکار بود که بخاطر پول از هر دستوری اطاعت می‌کرد، سریع رختم را تعویض کردم و تاجم را روی موهای مرتبم نهادم، روی صندلی مخصوصم نشستم و پا روی پا انداختم و به انتظار طبیب سلطنتی نشستم.
با غرور به طبیب نگاه کردم که تا کمر خم شده بود، مثل همیشه لبخند به لــ*ب داشت و موهای بلندش را بافته بود، چشم‌های سبز رنگش برق می‌زد و دست راستش را روی کمرش نهاده‌بود؛ چند قدم به سمتم برداشت و با چاپلوسی مطرح کرد
_جانم به فدای ملکۀ اعظم، چه شده ملکۀ من بلا به دور باشد، شنیده‌ام که خدایی ناکرده کسالتی شامل حال شریفتان شده.
با جدییت نگاهش کردم، کوشیدم نگاهم و لحنم طوری باشد که جای سوالی برایش باقی نماند
_کسالتی شامل حالم نیست، اما تو به دیگر افراد می‌گویی که من به مدت یک ماه باید استراحت مطلق داشته باشم و نباید غذایی میل کنم.
با چشمان سبز رنگ متعجبش به من نگاه کرد، چند بار پلک زد و خواست چیزی بگوید که با نرمش به موضوع مورد علاقه‌اش اشاره کردم
-پاداش بسیار خوبی در انتظارت است طبیب
آن لبخند بزرگی که می‌خواستم روی لبش نشست، من هم لبخند پر غروری نثار چشمان پر شیطنتش کردم، تا کمر خم شد و خندید
-جانم به فدای ملکۀ اعظم

****

به سربازانی که کشیک زندان را می‌دادند چشم دوخته‌بودم و چیزی نمانده بود که از پشت بوتهٔ خیار برخیزم و کاری کنم کارستان.
عملی که این نادان‌ها مشغول آن بودند اصلا به نگهبانی شبیه نبود، گویا به مهمانی مجانی دعوت شده‌اند، با نهایت بی‌شرمی تخمه می‌شکنند و صدای خنده‌هایشان روی مغزم خط می‌اندازد؛ دندان روی جگر گذاشتم و منتظر شدم تا زمان تعویض شیفت شود.
دقیقا پنج دقیقه بعد زمان تعویض شیفت رسید.
به 4 سربازی که پشت به من در حال گفتگو با هم بودند خیره شدم و پوزخندی بی اراده روی لبانم نشست، یادم باشد تا زمانی که موقعیتش را داشتم به حساب این مردک‌های مفت خور برسم.
گاز آخر را به خیار در دستم زدم و با یک پرش سریع وارد زندان شدم، صدای آن احمق‌ها را شنیدم که می‌گفتند
-چه بود؟
-باد وزید نادان، عشق سارا مجنونت کرده.
-آخ نگو که دلم برایش یک ذره شده‌است.
به مکالمۀ احمقانه‌شان گوش ندادم و با احتیاط به سمت سلول مورد نظرم حرکت کردم، با دیدن سربازی که در حال غذا دادن به زندانی‌ها بود پشت ستون پنهان شدم، لاغر بودن اینبار دردی را از من دوا کرد، هیچ‌گاه از لاغر بودنم راضی نبودم، سرم را تکان دادم تا به گذشته سفر نکنم؛ در عوض تمام حواسم را به نگهبان دادم و وقتی که جلویم قرار گرفت خنجرم را در آوردم، دستمال مشکی رنگم را روی دهـ*ان و بینی‌‌ام بستم، از پشت به او چسبیدم و قبل از آنکه بتواند حرکتی کند رگ گردنش را بریدم، با نگاهی تهدید آمیز به زندانی‌ها نگاه کردم و انگشتم را به معنی سکوت روی بینی‌ام گذاشتم، خم شدم و دسته کلید را از جیب سرباز گرفتم و بی توجه به نگاه حیرت زدهٔ زندانی‌ها به سمت سلول مرد گستاخ گام برداشتم، به سر خم شده و بدن خونی اش خیره شدم و همانطور که با کلیدها مشغول بودم با صدای نسبتا آرامی صدا زدم
-هی، مردک، خفته‌ای؟
مرد جوان سرش را بالا آورد و بیحال نگاهم کرد، پلک زد تا مرا بهتر ببیند و در همان حال پرخاش کرد
-تو دیگر که هستی؟
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
لبخندی زدم و در سلول را باز کردم، پارچه را از جلوی بینی‌ام کنار زدم، جدی به او چشم دوختم و بی توجه به نگاه متعجبش اشاره کردم
-کسی هستم که قرار است روشنش کنی
به سمتش قدم برداشتم و قفل‌هایی که به پا و دستانش بسته بود را باز کردم؛ بقچه‌ای که پشتم بسته بودم را سمتش پرت کردم و پرخاش کردم
-تن بزن که هیچ وقت نداریم
با سوء ظن به من چشم دوخت، نگاهش مرا دست‌پاچه کرد اما سریع خود را جمع و جور کردم تا رسوا نشوم؛ صدای غرشش لرزش خفیفی را در بدنم ایجاد کرد
-من با تو هیج جهنمی نمی‌آیم، ملکه!
از اینکه ملکه را با تمسخر گفت آتش گرفتم. چشمانم را باریک کردم و لگدی محکم به پهلویش زدم، اَدایش را درآوردم با حرص غریدم
-اتفاقا تا ته جهنمم با من می‌آیی، تن بزن برویم وقت ندارم
نفسم را با شدت بیرون فرستادم و دستانم را بر کمر زدم، به چهرهٔ دردآلودش خیره شدم و با حرص نفسم را بیرون فرستادم، اگر راه را بلد بودم ناچار نمی‌شدم که منت بکشم، آن هم منت مرد خودخواه و بی‌ادبی همچو این مردک را، صدای غضب ناکش به گوشم رسید
-انتظار نداری که جلوی تو رخت‌هایم را دربیاورم مگرنه؟!
از اینکه مرا (تو) خطاب می‌کرد غرق در عصبانیت می‌شدم و نَفْسِ اَمارّه‌ام به من می‌گفت که گازی محکم از بازوهایش بگیرم تا گوشت تنش جدا شود، اما خوشبختانه پدرم به خوبی به من صبر را یاد داده بود. دندان قروچه‌ای کردم و پشت به او نخ لباس مردانه مشکی رنگی که تن زده بودم را به بازی گرفتم.

****

با هر حرکت اسب موهایم در هوا می‌رقصیدند و بدنم به شدت تکان می‌خورد، افسار اسب را محکم در دستانم گرفته بودم و بدون آن‌که به مردک بنگرم جدی و محکم اسب را راهنمایی می‌کردم. مرد گستاخ هم در جوارم اسب سواری می‌کرد، حتی نمی‌دانستم نامش چیست و از کدام ولایت است، هیچ اهمیتی هم به این موضوع نشان نمی‌دادم. نمی‌دانم چرا بخاطر صحبت های مردی گستاخ و ناشناخته قصر را ترک و به سمت کشورم حرکت کرده ام اما...
قلبم میگوید که باید به کشورم برگردم و از اوضاع شخصا باخبر شوم.
نگاهم را به دور بیابان بی آب و علف چرخاندم که نگاهم در نگاه مرد گستاخ گره خورد، او هم به من نگاه می‌کرد، اما نه نگاهی معمولی، نگاهی که قلبم را زیر و رو کرد و نفسم را برد.
نمی‌توانم نگاه آن روز مرد جوان را برایت تعبیر کنم، زیرا خود هم نمی‌توانم معنی نگاهش را درک کنم؛ نگاهش هرچه که بود خاص بود...
آری، خاص تعبیری بسیار زیبا برای نگاه آن روز مردک گستاخ است.
هوا گرگ و میش بود و بسیار سرد، باد سرد به صورتم سیلی می‌زد و باید چشمانم را ریز می‌کردم تا بتوانم اطرافم را ببینم، با اینکه رختی گرم تن کرده بودم اما استخوان‌هایم از شدت سرما درد می‌کرد، اگر کمی دیگر در همین حالت میبودم به احتمال زیاد جیغ ناشی از اعتراضم بلند می‌شد.
با دیدن مهمان خانه‌ای بزرگ و نامدار، خوشحال خندیدم و تندتر تاختم، وقتی وارد مهمان خانه شدیم اسب‌ها را به مردی که سمتمان آمده‌بود تحویل دادیم و به سمت در ورودی حرکت کردیم.
زمانی که وارد مهمان خانه شدم نگاهم رنگ تحسین گرفت، به راستی که مهمان خانهٔ مجلل و زیبایی بود، به کف زمین مهمان خانه که نگاه کردم چشمانم گرد شد، کف سالن آنقدر تمیز بود که می‌توانستم چهرۀ خود را ببینم...
حال دلیل نگاه خاص او را دریافتم، گونه ها و نوک بینی‌ام سرخ شده بود.
سفیدی پوستم، مشکی موهایم، آبی چشمانم و سرخی گونه، بینی و لبانم چهره‌ام را دلنشین و بامزه کرده‌بود؛ با شنیدن صدای مرد جوان که درحال سخن گفتن با مهماندار بود چشم از خود برداشتم و به سمت صندلی‌هایی که در جنوب مهمان خانه قرار داشت حرکت کردم؛ بعد از گذشت دقایقی مرد گستاخ با دو سینی غذا روبه رویم نشست مشغول میل کردن میگویی شدیم که آورده بود، برخلاف ظاهرش و اینکه یک رعیت است بسیار تمیز و طبق اصول غذا می‌خورد، باورم نمی‌شود که این مرد یک رعیت بدبخت باشد که عموی من به خواهرش تجاوز کرده.
یک جای کار می‌لنگد، بسیار شدید هم می‌لنگد.
در طول سفر دو هفته‌ای‌مان به هر مهمان خانه‌ای که می‌رسیدیم کمتر از سه دقیقه خود را سیر می‌کردیم، اسب‌های تازه نفس می‌گرفتیم و راه می‌افتادیم.
به هیچ وجه‌من‌الوجوهی با همدیگر سخنی نمی‌گفتیم اما هر ازگاهی نگاهمان درهم گره می‌خورد که سریع چشم فرو می‌بستم، در نگاهش چیزی بود که مرا گیج می‌ساخت.
و حالا من در مهمان خانهٔ پایتختم روی تخت چوبی دراز کشیده‌ام و به ظاهر استراحت می‌کنم، مردک هم گفت می‌رود سر خاک خواهر، مادر و پدرش.
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
تمام فکر و ذهنم مشغول کیارش بود، کیارش نام همان مردک گستاخ است؛ این موضوع را دنیل یکی از نفوذی‌هایم در پایتخت به من گفت، او گفت که ایرانی تبار است و همچنین گفت که...
با باز شدن در اتاق روی تخت نشستم، مردک با ظاهری گلی و آشفته خود را روی تخت کناری‌ام انداخت و آهی کشید، در حرکات و نگاهش ناراحتی و کلافگی موج میزد؛ لامذهب حتی کلافگه بودنش هم جذاب است. چشمانش را چرخاند و زمانی که مرا دید با خشم نشست و عصبی گفت:
_ نمی‌خواهم ببینمت، گمشو بیرون
حال که می‌دانستم او چه کاره‌است و حقیقت چیست پوزخندی زدم و دراز کشیدم، صدای پوف کلافه‌اش را شنیدم و خنده‌ام گرفت؛ حتما در وجودش دچار خود درگیری‌ای مزمن شده‌است، از طرفی نفرتی که نسبت به من در قلبش دارد و از طرف دیگر...
صدای ملایمش به گوشم رسید
_ عذرخواهم ملکه، سرمزار خاطرم مکدر شد، ناهار چه چیز میل می‌کنید؟!
پوزخند روی لبم پر رنگ‌تر شد، بچرخ تا بچرخیم مستر کیارش، نگاهم را به او دادم و با بیخیالی به تمسخر گرفتمش
_ خاویار، متشکر مستر
لبخند زوری‌ای تحویلم داد، از جایش برخاست و از اتاق خارج شد.
به محض خروجش بلند خندیدم، هیچ از بازیگری نمی‌دانی گستاخ، کاش قبل از آنکه کارت را شروع می‌کردی کمی روی خود کار می‌کردی تا عملی ناشایست از تو سر نزند.
با لبخند نگاهم را در اتاق چرخاندم، تخت‌چوبی‌من و کیارش با فاصله اندکی از هم در رأس اتاق قرار داشت، بین تخت گلدانی قدیمی قرار داشت که گل‌هایش مصنوعی بودند، سمت چپم میز تحریری قرار داشت و سمت راستم دو اتاق که یکی از آنها سرویس بهداشتی بود و دیگری حمام، دست از نگاه کردن به اطرافم برداشتم و خود را روی تخت رها کردم.
بعد از اینکه ناهارم را میل نمودم لباسهایم را عوض کردم و با کیارش به قصد بررسی اوضاع، مهمان خانه را ترک کردم.
باور نمی‌کنم این همان شهر تمیز و منظم چند سال پیش باشد، کثافت از آسمان و زمین می‌ریخت، تعداد گداها به طرز چشمگیری افزایش یافته بود و همه با هم درگیر بودند، درحال نگاه کردن دعوای دو مرد بودم که تعدادی از نگهبانان سر رسیدند، مردک...در عوض دستگیر نکردن آن دو مرد رشوه گرفت و رفت.
به مرکز نگهبانان که در شهر بود رفتیم، آنجا هم تعریفی نداشت، پر بود از الکل و انسان‌های قمارباز
آه خدای من، آیا این همان کشوری ست که من به دست خان عمو سپردم؟
گردش خون در رگ‌هایم افزایش یافت، آنقدر عصبی شدم که این قدرت را در خود می‌دیدم تا تمام آنها را گردن بزنم.
با قدم‌هایی محکم از مرکز نگهبانان خارج و سوار اسبم شدم. صدای کیارش به‌گوشم رسید
_ کجا می‌روید ملکهٔ‌من؟!
تیز نگاهش کردم و غریدم
_ به قصر می‌روم...
پوزخند کمرنگی روی لــ*ب نشاند و با تمسخر‌پنهانی که در صدا داشت مطرح کرد
_ اما بنده پیشنهاد می‌دهم حالا نروید.
یک تای ابرویم را بالا بردم و به چهرهٔ مرموزش خیره شدم، مقصودش از این سخن چه بود؟ به هر حال تجربه نشان داده که باید به توصیهٔ‌های مرد روبه‌رویم گوش فرا دهم.
با کیارش همراه شدم و به سمت مهمان خانه حرکت کردم؛ اما زمانی که به مقصد رسیدم نظرم تغییر کرد و بدون آن‌که با کیارش سخنی بگویم مسیرم را عوض کردم.
با فکر کردن به او هم در قلبم حفره‌ای عظیم ایجاد می‌شد که گویا قصد داشت مرا در خود غرق کند. با چه رویی قصد دارم نزدش بروم؟! هفت سال است که به دیدنش نیامده‌ام حالا با کدام آبرو می‌خواستم سر مزارش بروم؟ افسار اسب را سمت خود کشیدم و وادارش کردم بایستد، خواستم بازگردم، از شرمساری بسیار نمی‌توانستم ادامه دهم، اما قلبم رضا نداد؛ اشک در چشمانم جمع شد، کاش خداوند جانم را می‌گرفت تا بتوانم تنها یک‌بار دیگر تو را ببینم.
کاش یک‌بار دیگر صدای گرم و مهربانت را می‌شنیدم و از تو تعریف می‌کردم
_چه صدای زیبایی داری!
و تو لبخند ملیح و مهربانی به روی سیاهم هدیه می‌دادی و می‌خندیدی
_آنچنان که تو می‌گویی هم نیست خانم
می‌خواستم گریه کنم، جیغ بکشم و ناله بزنم، اما هر چه سعی می‌کردم اشک‌هایم سرازیر نمی‌شد، منی که هرگاه و در هر مکانی اشکم دم مشکم بود حالا نمی‌توانستم برای اینکه قلبم آرام گیرد گریه کنم.
نفسی عمیق کشیدم و اسب را به سمت مزارش راهنمایی کردم، زمانی که به مقصد رسیدم از روی اسب به مزار کوچکش خیره شدم.
چرا من کنار تو نیستم کوروش؟! چرا مرا با خود نبردی؟! طفلت را با خود بردی! با چه حقی بانویت را تنها گذاشتی و رفتی؟! مگر نگفته بودی که بدون حضور من هیچ کجا نمی‌روی؟! چرا حال کنارم نیستی؟
به یاد آوردم؛ خودم کردم؛ خود او را از خود جدا ساختم؛ خود کاری کردم که او نباشد، طفلم نباشد، اگر فریب نمی‌خوردم، اگر به سخن‌هایش گوش می‌سپردم، حالا هم او بود و هم طفلم.
فشار و ضعفی که در خود حس می‌کردم باعث شد دستم افسار را رها کند، از روی اسب سقوط کنم و به زمین سرد و محکم اصابت کنم؛ آه دردمندم را در گلو خفه کردم، به سختی نفس می‌کشیدم، سینه‌ام خس خس می‌کرد و گوش‌هایم سوت می‌کشید.
با شنیدن صدای قدم‌های تندی که هر لحظه واضح‌تر می‌شد، سطح‌کمی از هوشیاری‌ام را به دست آوردم. لحظاتی بعد صدای پر تشویش و نگرانی کیارش به گوشم رسید
_ ملکه؟ صدای مرا می‌شنوید؟ ملکه؟ ملکه
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
چشمانم را باز کردم و به چهره‌اش خیره شدم، او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! توان نداشتم که برخیزم، به سختی لــ*ب زدم
_نمی‌توانم تکان بخورم.
آهی کلافه کشید، چنگ در خرمن وحشی موهایش زد و غرید
_من که نمی‌توانم به شما دست بزنم. خداوندا! چه کنم!؟
مردک نادان، گستاخ، اخم‌هایم را درهم کشیدم و سعی کردم خود را تکان دهم.
بعد از زمان طولانی‌ای بالاخره توانستم بنشینم، آهی کشیدم و دست راستم را نوازش کردم. به چهرهٔ بی‌تفاوت کیارش نگاه کردم و غر زدم
_حال می‌توانی دستم را بگیری که برخیزم مگر نه؟!
نگاهی چپ به من انداخت و دستم را محکم در دستانش فشرد؛ اخم‌هایم غلیظ‌تر شد، دست کوچک و ظریفم در دستان بزرگش گم شده‌بود. به روی خود نیاوردم که چطور بی‌رحمانه دستانم را فشار می‌دهد و با کمکش برخاستم. نگاهی غضب‌ناک به چهره‌اش انداختم و لــ*ب زدم
_تقاص این کاری که کردی را می‌دهی مستر
ابروهای خوش حالتش را بالا انداخت و خندید
_هر چه باشد اطاعت می‌کنم ملکه!
نگاهم را گرفتم و با حرص زمزمه کردم
_گستاخ نادان
صدای خنده‌اش را شنیدم و در کسری از ثانیه، کمرم را با دو دست گرفت، بلند کرد و روی اسب نشاند؛ با غرور نگاهش کردم و اسب را برگرداندم، لبخندی بی‌اختیار کنج لبانم نشست و زمزمه کردم
_گستاخ جذاب

****


با تنی کوفته و خسته وارد اتاق شدم و حضور کیارش را هم پشت سرم حس کردم، بی توجه به صدای هشدار دهنده‌اش خود را با شدت روی تخت پرت کردم که حس کردم در زمین فرو رفتم، هیجان درونم را با جیغی بلند خالی کردم، شوکه برجایم نشسته‌بودم و هنگ کرده‌بودم، از ترس نفس نفس می‌زدم و چشمانم در حدقه گرد شده‌بود. چه شد؟ مگر من حالا مگر نباید روی تخت باشم؟
با شنیدن صدای خندهٔ کیارش به خود آمدم و سعی کردم از لای پتو و چوب‌ها بیرون بیایم که چیز تیزی در پهلویم فرو رفت، سریع عکس‌العمل نشان دادم و خود را دور کردم، کیارش هنوز هم می‌خندید و روی اعصاب ضعیف من راه می‌رفت. با خشم نگاهش کردم و چشم غره‌ای رفتم که خنده‌اش را خورد، چشمانم می‌سوخت و صورتم داغ شده‌بود، دیگر به تنگ آمده بودم که کیارش در حالی که سعی می‌کرد نخندد دستش را به طرفم دراز کرد، کمی خیره نگاهش کردم و با حرص دستش را گرفتم، محکم مرا سمت خود کشید با خود گفتم حالا در آغوشش خواهم‌رفت اما مرا رها کرد، اگر تعادلم را حفظ نمی‌کردم مطمئناً پخش زمین می‌شدم.
از حرص و خشم چهارستون بدنم می‌لرزید و به خونش تشنه شدم، جیغی ناشی از خشم کشیدم و برگشتم، سریع به سمتش رفتم و با تمام توانم هلش دادم، کمرش با شدت به زمین برخورد کرد و صدای آخش عصبی‌ترم کرد، سریع دامنم را جمع کردم و روی شکمش نشستم و شروع کردم به کشیدن موهایش، جیغ می‌کشیدم و موهایش را می‌کندم، دستانم را می‌گرفت و می‌خواست مرا از خود دور کند اما من با سماجت تمام کتکش می‌زدم و موهای خوش‌حالتش را می‌کندم. به یکباره فریاد بلندی سر داد که دست و پاهایم شُل شد و به راحتی مرا از روی خود کنار زد و سریع ایستاد تا دیگر نتوانم روی شکمش بنشینم. از جا بلند شدم و با عصبانیت به چشمانش خیره شدم
_چرا سخنی نگفتید؟ چرا نگفتید که تخت شکسته‌است؟
انگار تازه به یاد آورده‌باشد لبخندی بزرگ روی لبهایش پدیدار شد و صورتم داغ شد. چیزی که سریع از ذهنم گذشت را بر زبان آوردم
_من امشب کجا بخوابم؟
ابروهایش را بالا انداخت و پاسخ داد
_معلوم است. بر روی زمین
اینبار من بودم که ابرویم را بالا بردم و خندیدم
_این ممکن نیست. تو روی زمین می‌خوابی و من بر روی تخت تو
و لبخند فاتحی تحویلش دادم. اخمی روی پیشانی نشاند و انگشت اشاره‌اش را سمتم دراز کرد
_اعصاب مرا برهم نریز. آن تخت من است و من روی آن می‌خوابم
انگشتش را در دست گرفتم و با تمام توانم پیچاندم که صدای فریادش بلند شد، صورتم را جلوی صورتش بردم و پوزخند زدم
_تو به من نگفتی که تخت خراب است، بنابراین من روی تخت می‌خوابم
و سریع به سمت تخت دویدم و خود را رویش پرت کردم، ملافه را روی خود انداختم و نیشخندی به صورت مبهوت کیارش زدم. کم‌کم اخم‌هایش درهم رفت و به سمتم آمد، مچ دستم را گرفت و خواست مرا از روی تخت بلند کند که بالشت را برداشتم و روی صورتش کوبیدم، عقب رفت و پایش به گلدان گیر کرد و افتاد. خندیدم و زبانم را در آوردم
_من بر روی تخت می‌خوابم و تو بر زمین
از جا بلند شد و غرشی از میان دندان‌های قفل شده‌اش سر داد. سمتم آمد و موهای بافته‌شده‌ام را در مشتش گرفت و کشید. جیغی از سر درد کشیدم و دنبالش راه افتادم که موهایم را رها کند، ریشهٔ موهایم را حس می‌کردم که کنده‌ می‌شدند. مرا روی زمین پرت کرد و خود روی تخت دراز کشید، پوزخند تمسخرآمیزی به صورت سرخ از درد من زد
_من روی تخت می‌خوابم ملکه!
پشت به من کرد و چند دقیقه بعد صدای خُر و پُفش بلند شد، چند دقیقه همانجا ماندم تا حالم جا بیاید، کل سرم نبض می‌زد و کمرم درد می‌کرد.
.
 
آخرین ویرایش:
Hidden

Hidden

Hidden
عضو انجمن
5/1/19
305
837
93
Qom
t.me
مردک احمق! انگار نه انگار که من ملکه‌ام و او یک دقلباز فریبکار!
به سختی از جا برخواستم و به سمت میزی که در شرق اتاق قرار داشت رفتم، جامی برداشتم و در دست فشردم، با شیطنت به شانه‌های گرد و عضلانی‌اش خیره شدم و آرام حرکت کردم. حالا به تو نشان خواهم داد که ملکه کیست و کی باید بر تخت بخوابد.
بالای سرش ایستادم و کل محتویات موجود در جام را بر روی او خالی کردم، شوکه «هین»ی کشید و صاف روی تخت نشست. با دیدن چهرهٔ گیج و ترسیده‌اش نتوانستم خود را نگه دارم و بلند خندیدم، گردنش سمتم چرخید و چشمانش گردتر شد خنده‌ام را جمع کردم و اخمی روی پیشانی نشاندم، گلویم را صاف کردم و پیشنهاد دادم
_نه من بر تخت می‌خوابم نه تو. اینگونه جفتمان راضی خواهیم بود
بلافاصله دستم را روی شانه‌اش نهادم و محکم هلُش دادم که از روی تخت پرت شد و زمین لرزید، فکر کردم حالا بلند می‌شود و داد و فریاد راه می‌اندازد اما خبری نشد. زانویم را روی تخت گذاشتم، دستانم را ستون بدنم کردم و خم شدم تا بتوانم کیارش را ببینم، روی زمین خود را جمع کرده‌بود و چشمانش را بسته‌بود، موهایش وحشی روی پیشانی‌اش ریخته بود و چهره‌اش تخس‌ معلوم می‌شد، لبهایش کمی از خم فاصله داشت و آرام نفس می‌کشید. دلم برایش سوخت و ایستادم، پتو و بالشتش را برداشتم و تخت را دور زدم، جلویش زانو زدم و آرام سرش را بلند کردم و بالشت را زیر سرش سُر دادم، پتو را برداشتم و رویش انداختم و خواستم برخیزم که با شنیدن صدای کیارش ایستادم
_تو را خواهم کشت ملکه
با لبخند نگاهش کردم، اخم کرده‌بود و لبهایش را می‌مکید سرم را برگرداندم و خندیدم
_اگر توانستی بُکُش مردک! جلویت را نخواهم گرفت.
سمت دیگر تخت رفتم و بالشتم را روی زمین انداختم، پتویم پاره شده‌بود و چیزی از او باقی نمانده‌بود، پوفی کردم و روی زمین دراز نکشیده خوابم برد.
نمی‌دانم چه موقع از شب بودم سنگینی نرم و بعد گرمای لذت‌بخشی را حس کردم وقتی از حس رخوت زیاد به خواب عمیقی فرو رفتم.


****


روی تخت دراز کشیده‌بودم؛ کیارش هم روی تخت خود نشسته‌بود و با چند برگه‌ای که در دست داشت مشغول بود؛ بعداز اتفاق دیشب دیگر با من صحبتی نکرد، حتی نگاهی هم به من نمی‌انداخت. صبح که از خواب بیدار شدم پتویی که روی کیارش انداخته‌بودم روی من انداخته‌بود. نمی‌دانم چرا اما حس خوبی به کیارش داشتم؛ با اینکه می‌دانم با چه قصدی جلو آمده، اما باز هم قلبم می‌گوید که...
نمی‌دانم چه می‌گوید؛ نمی دانم چه می‌خواهد؛ خیلی وقت است که سخن‌هایش را متوجه نمی‌شوم.
عقلم دو حرف را در مغزم پژواک می‌کند:
۱: همین حالا برخیزم و با خنجری که در پشت رختم پنهان کرده‌ام رگ گردنش را بزنم.
۲: صبر کنم و بنگرم تا کجا می‌خواهد پیش برود و چه می‌کند.
با شنیدن صدایش از گرد باد افکارم سقوط کردم
_ملکه گمان میکنم حال وقت آن است که به قصر برویم.
کمی خیره نگاهش کردم، مشکی نگاهش زیبا بود، موهایی که وحشی روی قسمتی از پیشانی‌اش ریخته‌بود جذابیتش را دو چندان می‌کرد؛ کیارش چشم و ابرویش و موهایش مشکی بود با صورتی سبزه؛ اما کوروش چشم آبی و بور بود؛
من چرا کوروشم را با کیارش مقایسه می‌کنم؟
اخم‌هایم را درهم کشیدم و از روی تخت برخاستم؛ صدایم را صاف کردم
_برو به قصر و اطلاع بده که من اینجا هستم.
سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد؛ نفسم را ناامیدانه بیرون دادم و به سمت بُقچه‌ای که گوشهٔ تختم گذاشته بودم خیز برداشتم؛
رخت سلطنتی‌ام را تن کردم، موهای بلندم را شانه زدم و مرتب پشت سرم بستم، انگشتری که از اجدادم به من رسیده بود را در دست راست و حلقهٔ ازدواجم را در دست چپم انداختم، سرمه‌ای در چشم کشیدم و تاجم را روی موهایم مرتب کردم، و در آخر کفش‌های سلطنتی‌ام را پا کردم.
تا روی تخت نشستم صدای ساز و آواز سلطنتی از بیرون به گوش رسید؛ اخمی ظریف روی پیشانی نشاندم و نگاهم جدی شد، خیلی کارها داشتم؛ با تک تک آنها کار داشتم.
دو تقه به در خورد و با کسب اجازه از جانب من در به آرامی باز شد؛ سدریک را در چهار چوب در مشاهده کردم؛ لبخندی چاپلوسانه بر لــ*ب داشت؛ اما در نگاهش طوفانی بپا بود؛ طوفانی که فقط من آن را می‌دیدم و حس می‌کردم. پوزخندی به لحن به ظاهر مهربان و خوشحالش زدم
_به به، ملکهٔ اعظم! خوش آمدید؟ چرا خبری ندادید که می‌خواهید تشریف بیاورید؟ تدارک می‌دیدیم!
نزدیک آمد، دستم را گرفت و انگشتر جدم را بوسید، این بوسه‌ها، چاپلوسی‌ها و خنده‌ها از جرمت کم نمی‌کند خان‌عمو. پوزخندم را غلیظ‌تر کردم و بدون آنکه سخنی با او بگویم از اتاق خارج شدم؛ در سالن بزرگ مهمان‌خانه تمام مستخدمین و مدیر مهمان‌خانه در صف بودند و تا کمر خم؛ با غرور از بین آنها رد شدم و از مهمان خانه خارج شدم؛ به محض خروجم فریاد مرگ بر ملکهٔ اعظم بالا گرفت. با اینکه تمام وجودم لرزید و قلبم فشرده شد اما بدون آنکه واکنش تندی نشان دهم در کجاوه سلطنتی نشستم؛ سریع پرده را کنار زدم و رو کردم به کیارش که کنار کجاوه ایستاده بود
_حواست باشد به مردم صدمه‌ای نزنند.
کیارش کمی خم شد، این یعنی تا قصر با استراحت می‌کنم بدون نگرانی، سرم را تکان دادم و پرده را انداختم.
در راه به کارهایی فکر می‌کردم که قصد داشتم به محض رسیدن به قصر انجام دهم، در مابین این تفکرات کیارش از همه پررنگ‌تر بود؛ نمی‌دانستم با او چه کنم و چه تصمیمی راجبش بگیرم؛ برای اولین بار در زندگی‌ام برای تصمیمی پیش‌پا افتاده اینقدر فکر می‌کنم. شاید پیش‌پا افتاده نیست و این تنها ساختهٔ‌ذهن من است، گیج شده‌ام، دیگر درست و غلط را از هم تشخیص نمی‌دهم
دستم را در دستان بزرگ و گرم کیارش گذاشتم و با کمک او از کجاوه خارج شدم؛ تمام خدمه‌ها به صف ایستاده‌بودند و تا کمر خم و یک‌صدا به من درود می‌فرستادند؛ پوزخندی به آنها زدم، درود آنها چه سودی برای من داشت زمانی که مردمم برای کوتاه شدن عمرم دعا می‌کردند؟
با قدم‌هایی محکم و تند از بین چاپلوسان قصرم گذشتم، باید هرچه سریع‌تر خود را به اتاقم می‌رساندم برای تعویض لباس و بعد به تالار می‌رفتم، تقریبا به قصر اصلی رسیده بودم که والده‌ام را دیدم؛ پیر شده بود اما هنوز هم در چشمانش غرور وجود داشت؛ هنوز هم پشیمان نبود؛ پشیمان نبود از اینکه فرزند و همسرم را در عرض یک ساعت از من گرفت؛ غمگین نبود از اینکه دخترش را به خاک سیاه نشانده.
اگر انسانی معمولی بودم شاید والده‌ام مرا هم همانند پسرش دوست می‌داشت؛ بعد از فوت برادر بزرگم در شاهزادگی، پدرم سلطنت را به من سپرد و از آن زمان تا قبل از مرگ کوروش والده‌ام تلاش می‌کرد مرا مطیع خود کند همانند برادرم که در مشتش گرفته بود آن طفلک را، اما مرا نمی‌تواند فریب دهد، حداقل حالا نمی‌تواند.
از حرکت ایستادم، والده‌ام پیش آمد و به‌رویم خندید
-خوش آمدید سرورم
نگاهم را در جنگل پرتلاطم چشمانش انداختم و پوزخند زدم
_بله والده‌ام، بسیار خوش‌آمدم
لبخندش از روی لبهایش محو شد و اخم ظریفی روی پیشانی نشاند و دهـ*ان از هم باز کرد که بی توجه از کنارش گذشتم؛ امور زیادی بود که باید به آن‌ها رسیدگی می‌کردم؛ زمانی برای خاله‌زنک‌بازی نداشتم. از کنار والده که گذشتم رو کردم سمت چهرهٔ غرق در فکر سدریک
_سریع به وزیرانم بگویید در تالار اصلی گرد هم بیایند
سدریک با شَک نگاهم کرد
_اما سرورم، شما حال خسته ا...
خشن سخن بیهوده‌اش را بریدم
_همین حالا کاری را کن که من می‌گویم
(اطاعت) آرامی زمزمه کرد و ساکت شد.
به قصر اصلی و بعد از تعویض جامه‌ام به تالار اصلی رفتم؛ با وارد شدنم به تالار همه از روی صندلی‌هایشان برخاستند و یک‌صدا گفتند
_خوش آمدید ملکه
بر تخت پادشاهی نشستم و بدون آن‌که به آن‌ها اجازهٔ سخنی بدهم، به خشم درونم فرمان آتش دادم
_امیدوارم برای اوضاع کشور توضیح موجهی داشته باشید آقای سدریک
تالار غرق در سکوت بود و من حتی صدای نفس زدن را هم نمی‌شنیدم چه برسد به اینکه کسی سخن بگوید، صدای سدریک لرزان شد
_ملکه‌...من...ما...
دستانم را محکم روی دستهٔ تخت کوبیدم؛ تقریبا تمام وزرا به ویژه سدریک می‌لرزیدند؛ بی توجه به درد دستم فریاد کشیدم
_من و ما جواب من نمی‌شوند، یا جوابی درست به من بدهید یا دستور می‌دهم تمامتان را گردن بزنند؛
پشتم را به تخت سلطنتی تکیه دادم، نگاه تهدیدآمیزم را در بین آنها چرخاندم و ادامه دادم
_هر چند نباید از شما گرگ صفت‌ها توضیح بخواهم، باید همین حالا کشته شوید! چطور جرئت کردید ملکهٔ این سرزمین را فریب دهید؟
وزرا نگاه‌های ترسیده و لرزانشان را بین هم رد و بدل می‌کردند و هر لحظه مرا با مکثشان عصبی تر.
_برای چه خموشید؟ این چه وضع کشور و سلطنت است؟ چرا هنگام ورود به کشورم، مردمم باید مرا لعن و نفرین کنند؟
وزیر سدریک؛ مگر شما قسم نخوردید که...
مکثی مرموز در تالار شکل گرفت؛ مکثی که باعث بیشتر شدن ترس آن‌ها شد؛ آری من همین را می‌خواستم، خشن رو کردم به کیارش
_حکم را بخوان
کیارش سرش را خم کرد و توماری که قبل از آنکه به قصر بیاییم به او داده‌بودم را باز کرد؛ با صدایی رسا و محکم شروع کرد به خواندن
_من، الیزابت، ملکهٔ این سرزمین، در دومین روز از فصل بهار، دستور می‌دهم سدریک، عموی بزرگم به علت نافرمانی از فرمان من و بی‌توجه به قسمی که خورده بود، جعل اسناد، اغفال وزرا، پاپوش دوختن برای همسر مرحومم و خیلی از جرم‌های صغیر و کبیر دیگر به اعدام محکوم شود...
در تالار ولوله‌‌ای بپا شد، سدریک روی زمین افتاد و گریست
_ملکه، من عموی شما هستم...
دستم را به معنی (ادامه بده) تکان دادم؛ اگر بیشتر از این به آنها فرصت دهم حتم دارم که بهانه‌ای دیگر از آتینشان خارج و تحویل من می‌دهند، با شروع دوباره حکم سالن در باتلاق سکوت فرو رفت
_ملکهٔ‌مادر، به علت کم‌گذاشتن در وظایفش از مقامش خلع شده و به روستایی متروکه واقع در آفریقا تبعید می‌شود.
و تمامی کسانی که در جرم‌های والده و عمویم دخیل بودند به نسبت سنگینی جرمشان تبعید و یا اعدام شوند.
و کیارش احتشام را هم...
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.