درحال تایپ رمان تنهایی شب | Reyhanh کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Reyhanh
  • تاریخ شروع
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن

نام: تنهایی شب
نویسنده: ریحانه موسی خانی
ژانر: عاشقانه، تراژدی
ناظر: Parisa farmehr

خلاصه: دختری از اعماق خیال. دختری که وجودش گرچه احساس نمی‌شود، گرچه در ظاهر می‌خندد اما کسی از دل کوچک او خبری ندارد. کسی نمی‌داند وقتی خواهر استقلال طلبش دلش را می‌شکند چگونه از درون فرو می‌ریزد و باز هم کسی او را درک نمی‌کند. حرف‌هایش را در پشت نوشته‌هایش مخفی و از جامعه دوری می‌کند. اما او همیشه این‌طور باقی نمی‌ماند!
 
آخرین ویرایش:
ناتاشا

ناتاشا

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
14/4/19
309
7,032
93


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.


لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``


پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴


موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
با استرس و برای هزارمین بار، سوالات خود را می‌خواند؛ نکته به نکته و ریز به ریز، هر سوالی را نوشته بود. پس از چه می‌ترسد؟ نفس عمیقی می‌کشد و زیر لــ*ب می‌گوید:
-همه رو درست نوشتی ریحانه! استرس نداشته باش!
کیفش را برمی‌دارد و از جایش بلند می‌شود. کل کلاس با حرص به او زل می‌زنند. همیشه همین‌طور بوده، بچه‌ی درس‌خوان و محبوب استادها. خدا می‌داند بچه‌های دانشگاه چه لقب‌هایی رویش گذاشته‌اند!
به میز استاد نزدیک می‌شود و به آرامی برگه‌اش را روی میز می‌گذارد.
استاد که مردی مسن بود، دستی به موهای ژولیده‌اش می‌کشد و نگاه سرسری به برگه‌ی ریحانه می‌اندازد.
لبخندی رضایت‌مند بر چهره‌ی استاد مسن، «رفیعی» می‌افتد و می‌گوید:
-آفرین! مثل همیشه. می‌تونی بری دخترم.
ریحانه نیز لبخندی از سر شوق می‌زند و به سمت در کلاس می‌رود. در را باز می‌کند و خیلی آرام از کلاس بیرون می‌زند. پچ‌پچ ها با رفتنش بالا می‌گیرد.
سها بچه‌ی تخس و شیطون کلاس فحش رکیکی به استاد و ریحانه می‌دهد و طوری که دوستش بشنود می‌گوید:
-باز این بچه‌ اومبول زودتر همه پاشد رفت! همچین بزنی تو اون چشم‌هاش که از کاسه بیاد بیرون!
دوست سها، مبینا ریز ریز می‌خندد که استاد با صدایی بلند می‌گوید:
-ساکت باشید!
و همه در جای خود ساکت می‌شوند.
ریحانه پله‌های دانشگاه را دو تا یکی طی می‌کرد، در خانه کارهای زیادی داشت. تولد خواهرش حنانه بود و او سعی داشت حنانه را امروز شاد کند. با لبخندی عمیق به سمت جایگاه اتوبوس می‌رود و منتظر می‌شود. مقنعه‌اش را درست می‌کند و دستی به مانتو خاکستری رنگش می‌کشد. جایگاه کمی شلوغ بود؛ دو زن چادری و بچه‌هایشان در گوشه‌ای ایستاده بودند. در کنارشان مردی قد بلند که سرش به گوشی‌اش گرم بود و گه‌گاهی لبخندی می‌زد. کمی آنطرف تر پیرزنی به عصای خود تیکه داد بود و زیر لــ*ب چیزهایی می‌گفت. ریحانه لبخندی می‌زند و به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کند، نیم‌ساعت دیگر باید می‌رفت و کیکی را که برای حنانه سفارش داده بود می‌گرفت. تا آمدن اتوبوس پنج دقیقه‌ای طول کشید و به محض آمدن ریحانه سوار شد. خدا را شکر اتوبوس آن‌چنان شلوغ نبود. سریع بر روی یکی از صندلی‌ها می‌نشیند و اتوبوس حرکت می‌کند. از پنجره به آدم‌ها و ماشین‌های در حال حرکت زل می‌زند. مثل هر دفعه غرق در افکارش می‌شود. به خودش، زندگی‌اش فکر می‌کند. یکسال شده است که به تهران آمده‌اند. انگار همین دیروز بود که وقتی جواب کنکور را دید غم گرفتش. می‌دانست پدرش نمی‌ذارد به شهر شلوغ دور برود. آخ که چه‌قدر گریه کرد و به پدرش التماس کرد تا بالاخره راضی شدند خانه‌ای در تهران بگیرند تا هم حنانه و محمد بتوانند بهتر درس بخوانند و هم ریحانه به دانشگاه برود. ریحانه‌ی خجالتی و درس‌خوان از وقتی وارد این شهر شد تا به امروز حتی نتوانسته بود برای خود دوستی پیدا کند! البته خودش نمی‌خواست. می‌دانید او تنهایی را ترجیح می‌دهد. گاهی اوقات تحمل یک آدم برایش سخت است! با ایستادن اتوبوس از افکارش بیرون می‌آید و از جایش بلند می‌شود. هم زمان با او آن دو زن چادری هم پیاده می‌شوند. نگاهی به دور اطرافش می‌کند. مغازه شیرینی فروشی درست آن‌سوی خیابان بود. بالای سر مغازه با فونتی بزرگ نوشته شده بود «شیرینی سرای حاج قاسم»‌ با قدم‌هایی آرام به سمت شیرینی فروشی می‌رود و در مغازه را باز ‌می‌کند. چند نفری بر روی صندلی‌های مغازه در انتظار نشسته بودند. بوی کیک مغازه را گرفته بود نگاهی به دور و برش می‌کند که پسری جوان می‌گوید:
-ببخشید خانم می‌تونم کمکتون کنم؟
-سلام، راستش یه کیک تولد دو کیلویی سفارش دادم، اومدم ببرمش.
-شما خانم؟
-قربانی هستم.
-آهان! چند لحظه وایستید تا سفارشتون رو بیارم.
سرس را تکان می‌دهد و منتظر می‌ایستد.
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
نگاهی به دور اطرافش می‌اندازد فضای شیرینی فروشی بسیار شیک و زیبا بود. در گوشه‌ی مغازه یخچال‌های پر از بستنی و کیک بود. همه‌ی آن‌ها به تو چشمک می‌زد و تو را وسوسه می‌کرد تا یکی از آن‌ها را بخری و بخوری!
در آن سوی‌ مغازه‌‌ی سه قاب عکس بزرگ بود. اولین عکس سیاه و سفید بود و زیر آن نوشته شده بود:
«موسس، مرحوم قاسم علی‌خانی»
قاسم علی خانی مردی بود با سیبل‌هایی پرفسوری و خنده‌رو.
عکس بعدی کمی قدیمی بود، مردی جدی با نگاهی برنده و خشن موهایی جو گندمی. زیر عکس نوشته شده بود:
«مرحوم محمد علی‌خانی»
عکس بعدی اما یک عکس جدید بود و یک مرد جوان با لبخندی زیبا و موهایی مشکی. زیر آن عکس‌ هم نوشته شده بود:
«نوه مرحوم قاسم علی‌خانی، وارث شیرینی فروشی»
ریحانه خنده‌ی ریزی می‌کند و با خود می‌گوید:
-حالا حتما واجب بود عکسشون رو چاپ کنن بزنن دیوار؟
با صدای همان پسر جوان از افکارش خارج می‌شود.
-خانم قربانی سفارشتون آماده‌است.
سرش را تکان می‌دهد و از توی کیفش کارتش را بیرون می‌آورد. به سمت میزی که پسر بود می‌رود.
-چه قدر میشه؟
-پنجاه‌ و دو تومن.
کارت را به دست مرد جوان می‌دهد.
-رمزش سه صفر هشت.
سری تکان می‌دهد و بعد از کشیدن کارت، جعبه کیک و کارت را به ریحانه می‌دهد.
-امیدوارم خوشتون بیاد.
لبخندی می‌زند و می‌گوید:
-مرسی ممنون.
و بعد از مغازه خارج می‌شود.
خدا می‌داند ریحانه چه قدر حنانه را دوست دارد! حنانه گاهی بی‌محلی می‌کند ولی ریحانه هرگز نسبت به او بی‌محل نیست. خودش را به ایستگاه اتوبوس می‌رساند و لبخند به لــ*ب منتظر اتوبوس می‌شود تا به خانه برود.
***
در خانه رو می‌زند. مادر زهرا که مشغول پختن غذا بود با صدای زنگ در به سمت آیفون می‌رود و با دیدن دخترش لبخندی بر لبانش می‌نشیند. بی درنگ در را باز می‌کند و ریحانه وارد خانه می‌شود.
خودش را سریع به آسانسور می‌رساند و دکمه طبقه‌ی پنج را فشار می‌دهد. آهنگ ملایمی پخش می‌شود و بعد از اینکه صدای آن زنگ طبقه را اعلام می‌کند درب باز می‌شود. از آسانسور خارج می‌شود درست روبه‌روی آسانسور خانه‌ی آن‌ها بود و کمی آن‌طرف تر هم در خانه‌ی همسایه که کسی آن‌جا زندگی نمی‌کند.
مادرش به سرعت در خانه را باز می‌کند.
-به‌به ریحانه خانم، خسته نباشی دخترم.
ریحانه در حالی که سعی کفش‌هایش را از پایش در آورد گفت:
-سلام مامان جون، یه دقیقه این کیک رو بگیر.
سری تکان می‌دهد و کیک را از دست دخترش می‌گیرد.
ریحانه هم سریع بند کفش‌هایش را باز می‌کند و وارد خانه می‌شود.
در را پشت سرش می‌بندد و جعبه را از دست مادرش می‌گیرد.
مامان زهرا: چه قدر شد پولش؟
-پنجاه و دو تومن.
سری تکان می‌دهد و ریحانه در جعبه را برمی‌دارد.
کیکش به رنگ بنفش بود و رویش نوشته شده بود:
«حنانه جان تولدت مبارک»
دور تا دور کیک هم با خامه تزئین شده بود.
مامان زهرا: به‌به چه کیکی!
-اره خیلی خوبه، حنا و محمد و بابا کی میان؟
-حنا که دوستش زنگ زد رفت بیرون، محمد هم کلاس داشت باباتم یه کم دیگه میاد.
سری تکان می‌دهد و کیک را در یخچال می‌گذارد تا بقیه‌ی خانواده نیز بیایند.
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
ریحانه با حرص می‌گوید:
-محمد، دارم بهت میگم یه کم اون‌طرف تر بزن!
-وای ریحانه خوبه دیگه!
-نه‌خیر این آویز قرمزه اون طرف‌تر باشه قشنگ‌تره!
محمد دست‌هایش را به سمت آسمان می‌برد وبا درمان دگی می‌گوید:
-خدایا از آسمون یه معجزه نازل کن و من رو از دست ریحانه خلاص کن! آمین یا رب العالمین!
ریحانه‌ خنده‌ی ریزی می‌کند و نیشگونی از پهلوی محمد می‌گیرد.
-مزه نریز پسر! پاشو!
محمد سری تکان می‌دهد و با غر‌غر از جایش بلند، و بر روی چهارپایه‌ی کوچک می‌رود تا آویز را طبق خواسته‌ی خواهرش کمی آن‌طرف‌تر بزند.
ریحانه به چهره‌ی بردارش زل می‌زند. چشم‌هایی درشت که از خانواده‌ی پدرش به او ارث رسیده. در خانواده‌ی مادری‌اش محمد به همین چشمان درشت و سیه معروف است! موهای لــخــ*ت به رنگ مشکی پر کلاغی که آنها را به زور ژل مو بالا نگه داشته بود. محمد همیشه با موهایش مشکل داشته، آنها بیش از حد لــخــ*ت‌اند و محمد دوست دارد آن‌ها را به سمت بالا بدهد. همین مشکل‌هم باعث شده تا مدت‌ها جلوی آینه بایستد و موهایش را درست کند؛ پدرش هم هر وقت او را این‌طور می‌بیند با حرص می‌گوید: «پسر تو باید بری سربازی تا آدمت کنن! خیلی سوسولی!»
پوستی جو گندمی که کمی مایل به سفید است. بر روی پوست صورتش هم ته ریش کمی درآمده که محمد کلی به آن افتخار می‌کند! با صدای طلبکارانه بردار کوچکش دست از وارسی‌اش می‌کشد.
-خوب شد ریحانه خانم؟
لبخند رضایت بخشی بر لــ*ب‌های ریحانه جای خوش می‌کند و می‌گوید:
-دستت طلا داداش کوچیکه.
پوفی می‌کشد و از روی چهارپایه پایین می‌آید.
در همین موقع مادرشان با لبخندی از سر شوق از آشپزخانه بیرون می‌آید و می‌گوید:
-به‌به، به‌به چه کردن خواهر و بردار!
-چه کردن خواهر بردار نداره! همش رو من انجام دادم ریحانه خانم نشستن دستور دادن!
ریحانه با خشم به محمد نگاه می‌کند و ادایش را با دهنش می‌گیرد.
-خب حالا آقا محمد چیزی ازت کم شد؟
-نه خب. ولی این انصاف نبود من فلک زده رو ببنده به کار!
مادرش نوچ‌نوچ می‌کند و به سمت آشپزخانه می‌رود.
محمد هم پشت سرش می‌رود تا کمی به غذاهای خوشمزه مادرش ناخنک بزند.
ریحانه هم بار دیگر به فضای خانه زل می‌زند. خانه‌ای آپارتمانی که نه به اندازه لانه مرغ کوچ است و نه به اندازه‌ی گاو داری بزرگ!
پرده و مبل‌هایشان به رنگ خاکستری است و قالی‌هایشان ترکیبی از رنگ کرمی و طلایی. مبل‌ها را به صورت اِل(L) مانند گوشه‌ی خانه چیده‌اند و بر روی مبل‌ها هم پر است از بادکنک‌های مشکی و قرمز.
پشت مبل‌ها آشپزخانه قرار دارد که کاملا به سلیقه‌ی مادر چیده شده. روبه‌روی آشپزخانه اتاق حنانه و محمد است؛ کنار اتاق آن‌ها هم اتاق مادر و پدرش. ریحانه اما اتاقش جداست و از اتاق بقیه کمی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آن‌طرف است.
با صدای در خانه از افکارش بیرون می‌آید. محمد به سمت در می‌رود و آن را باز. چهره‌ی خندان و کمی خسته‌ی پدرشان نمایان می‌شود.
-سلام، اهل خانه!
مادر از آشپزخانه سلام می‌کند و ریحانه با خنده جواب پدرش را می‌دهد.
-سلام بابا جونم.
-سلام دختر گلم! چه خبر بابایی؟
لبخندی می‌زند و می‌گوید:
-خبر‌ها از شماست.
پدرش در حالی که‌ کتش را آویزان می‌کرد نگاهی به تزئیناتی که بر روی دیوار بود کرد؛ سوتی زد و گفت:
-خوش به حال حنا عجب تزئیینات قشنگی! دست مریزاد ریحانه خانم.
محمد سریع وسط حرف پدرش می‌پرد و می‌گوید:
-چی چی‌ دست مریزاد بابا؟! همش رو من چسبوندم! خانم از صبح تا حالا نشسته بود و دستور می‌داد!
بابا ابراهیم خنده‌ای سر می‌دهد و رو به محمد می‌گوید:
-خب حالا توام! لوس! هی به مامانت می‌گم این پسر باید بره سربازی، میگه نه!
-او، بابا! تو باز گیر دادی به سربازی؟!
بابا ابراهیم باز هم می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد.
چه قدر جمع خانواده آن‌ها شاد است. این شادی خیلی خوب است. ریحانه امیدوار است این جمع تا همیشه شاد شاد بماند.
***
ساعت از نه گذشته بود. این هزارمین بار بود که ریحانه به حنا زنگ می‌زند. سابقه نداشت حنانه تا این موقع ببرون بماند!
مادرش با نگرانی به ریحانه زل می‌زند.
-چیشد جواب نداد؟
با ناامیدی سرش را تکان می‌دهد.
-نه مامان، نگران نباش! میاد خونه یه کم دیگه.
مامان زهرا را هم سری تکان می‌دهد؛ پدرش هم در حالی که مشغول جابه‌جا کردن کانال‌های تلوزیون بود گفت:
-حرص نخور خانم حالا میاد!
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
مامان زهرا سری‌ تکان می‌دهد و از جایش بلند می‌شود. همه گرسنه هستند اما هنوز حنانه نیامده.
محمد سرش به شدت در گوشی بود و گاهی اوقات لبخند کوچکی می‌زد. ریحانه با بی‌حوصلگی به محمد زل می‌زند یعنی چه‌ چیزی در این جعبه‌ی کوچک چند اینچی است که همگی این‌چنین جذب آن می‌شوند؟!
دست از نگاه کردن به محمد می‌کشد؛ و زل می‌زند به ساعت، چه قدر دیگر باید صبر کنند؟ یعنی حنانه کجا مانده است؟! آهی می‌کشد و از جایش بلند می‌شود به سمت اتاقش می‌رود و در آن را باز می‌کند. برق اتاقش را روشن می‌کند و به سمت کتابخانه کوچک اتاقش می‌رود‌. نگاهی به کتاب‌های ریز و درشت می‌کند؛ همه‌ی آنها را خوانده است آن هم نه یک بار بلکه صدها بار. آهی می‌کشد، چشمانش را می‌بندد و شانسی یک کتاب بیرون می‌آورد. چشمانش را باز می‌کند، کتاب بابا‌لنگ‌داراز بود. آه که چه‌قدر این رمان زیباست؛ لبخندی می‌زند و مشغول خواندن می‌شود. با خواندن رمان و تنهایی «جودی» تا حدودی یاد خودش می‌افتد. ‌‌‌‌‌‌‌البته زندگی او به سختی جودی نبود! ولی تنهایی‌ها، مظلومیت‌هایش همانند جودی بود. همیشه در کودکی حنانه بیشتر دیده می‌شد. حنانه با او دو سال تفاوت داشت و محمد سه سال.
ریحانه تا نصف کتاب را می‌خواند؛ دستی به چشم‌هایش می‌کشد به ساعت نگاه می‌کند، ساعت یازده شب بود! چشمانش از تعجب گرد شد یعنی حنانه تا الان کجا مانده است؟! کتاب را روی تختش پرت می‌کند و از اتاقش بیرون می‌رود‌.
مادرش مدام دور خانه می‌گشت و با دستش روی پایش می‌زد و پدرش هم در حال پوشیدن لباس بودن.
با نگرانی می‌گوید:
-چیشد؟! پس کجا مونده این دختر؟!
مادرش با ناراحتی جپاب می‌دهد:
-نمی‌دونم! از صبح تا حالا هزار بار بهش زنگ زدم گوشیش رو جواب نداد به من گفت می‌رم خونه دوستم اما وقتی زنگ زدم خونه‌ی دوستش گفتن اینجا نیست!
چشم‌هایش از تعجب گرد می‌شود و به پدرش که‌ خشمگین در حال پوشیدن جورابش بود گفت:
-حالا می‌خوایید کجا برید بابا؟!
-نمی‌دونم! می‌رم یه یر کلانتری احتمالا.
آب دهنش را صدا دار قورت می‌دهد و می‌گوید:
-صبر کنید منم بیام!
-نه، تو دیگه کجا بیایی خودم میرم!
-نه بابا منم میام‌
-باشه پس زود باش.
سرش را تکان می‌دهد و به سرعت سمت اتاقش می‌‌رود. سریع هر مانتو و شلواری را که دم دستش بود می‌پوشد و از اتاق بیرون می‌زند.
پدرش عصبی دم در ایستاده بود و با دیدنش به بیرون می‌رود. ریحانه هم خیلی سریع کفش‌هایش را می‌پوشد و با پدرش می‌رود. حنانه هیچ وقت دیر نمی‌کرد همیشه ساعت هفت یا هشت خانه بود این دفعه اتفاقی برایش افتاده است. ذهنش درگیر بود، یعنی کجا مانده است؟! آهی می‌کشد و سوار آسانسور می‌شود. پدرش زیر لــ*ب مدام غر می‌زد و ریحانه چیزی برای گفتن نداشت. حال باید به کجا می‌رفتند! کلانتری؟! کجا؟!
سرش را تکان می‌دهد و همان طور که مشغول فکر کردن بود سوار ماشین پدرش می‌شود.
***
به در کلانتری که می‌رسند نگاهی به ساعتش می‌کند. ساعت دوازده شب بود‌. نگرانی‌اش دو چندان شده بود با عجله پیاده می‌شوند و به سمت در کلانتری می‌روند. بعد از اینکه گوشی و لوازمشان را تحویل می‌دهند وارد می‌شوند. آنجا به شدت شلوغ بود دختر و پسرهایی با لباس‌های مسخره و آرایش‌های مزخرف پشت در نشسته بودند و طلبکارانه مشغول اعتراض بودند. جمعیتشان زیاد بود، حتما آن‌ها را در یک پارتی گرفته‌اند.
ریحانه همیشه از خود می‌پرسید: « آخه این مهمونی‌های بی‌خود به چه درد می‌خورن که همه میرن اونجا؟! آخه‌ چه جذابیتی داره؟!»
سری تکان می‌دهد و از آن ازدحام رد می‌شوند به سمت اتاق سروان می‌روند. سربازی جلوی در ایستاده بود با دیدن آن‌ها می‌گوید:
-آقا اگه خانواده یکی از این‌ها هستید تشریف ببرید اتاق روبه‌رویی.
پدرش سری تکان می‌دهد و می‌گوید:
-خیر، نیستم. دخترم گم شده اومدم بگم تا دنبالش بگردن.
-خب پس بفرمایید داخل‌.
بابا ابراهیم سری تکان می‌دهد و داخل اتاق می‌شود. در اتاق مردی با موهای جو گندمی نشسته بود و تندتند مشغول نوشتن چیزی بر روی برگه بود.
پدر ریحانه سرف می‌کند که مرد سرش را بلند می‌کند و سلامی به او می‌دهد.
-سلام، بفرمایید.
-سلام ببخشید دخترم از بعدظهر که بیرون رفته برنگشته به‌ گوشیش هم زنگ می‌زنیم جواب نمیده، خونه هیچ کدوم از دوست‌هاش هم نیست!
-بسیار خب بشنید و این برگه رو پر کنید تا رسیدگی بشه.
برگه‌ای به سمت پدرش می‌گیرد و او هم سریع می‌نشیند و برگه را پر می‌کند.
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
نام: حنانه قربانی.
نام پدر: ابراهیم قربانی.
سن: ۱۸
فرزند چندم خانواده: دوم.
مشخصات ظاهری: چشم‌های درشت به رنگ، صورت گرد و سفید. لــ*ب‌هایی کشیده.
و دیگر مشخصات. تند‌تند پدرش این‌ها را می‌نوشت و ریحانه هم گاهی اوقات نظری می‌داد. وقتی کار نوشتن تمام شد پدر بار دیگر نگاهی سرسری به برگه می‌اندازد و هنگامی که می‌خواهد برگه را تحویل دهد، در با شدت کوبیده می‌شود.
همه به سمت در برمی‌گردند که مرد اجازه می‌دهد تا فرد پشت در وارد شود.
سربازی پریشان موارد می‌شود و می‌گویید:
-ببخشید جناب سروان یکی از دخترهای پارتی با یه دختر دیگه دعواش شده نمی‌تونیم جداشون کنیم.
جناب سروان با دست روی میز می‌کوبد و با خشم می‌گوید:
-یعنی شما سربازها نتونستید چند تا جوجه دختر رو آروم کنید؟!
-ببخشید قربان ولی خانمی نبود که جداشون کنه.
سروان تا می‌خواد چیزی بگوید دعوا شدت می‌گیرد و سر و صدا زیاد می‌شود.
سروان از جایش بلندش می‌شود و به سمت در می‌رود.
در را کامل باز می‌کند که صدایی آشنا گوش ریحانه را نوازش می‌دهد. با شک به بیرون زل می‌زند. این صدای آشنا کیست؟!
سرش را بلند می‌کند که سروان به بیرون می‌رود و داد بلندی می‌زند که باعث می‌شود صداها بخوابد.
-چه خبرتونه؟! اینجا کلانتریه! خونه دوست پسراتون که نیست مثل سگ و گربه پریدید به هم! وسط پارتی گرفتنتون یه چیزی هم بدهکار شدیم بهتون؟ همون اول هم گفتم تا یه بزرگ تر نیاد تعهد ندید و امضا نکنید نمی‌ذاریم برید!
سر و صدا ها بالا می‌رود که سروان دوباره با داد می‌گوید:
-هیس! همگی ساکت! این دوتایی هم که دعوا راه انداختن بیان اتاق من تا تکلیفشون روشن شه.
این را می‌گوید و در اتاق را باز می‌کند ریحانه باز هم بیرون نگاه می‌کند تا ببینند عامل صدای آشنا کیست. ریحانه همانطور که خودش را کوتاه و بلند می‌کرد بالاخره عامل چهره‌ی آشنا را دید!
دهانش از تعجب باز ماند زیاد مشخص نبود چهره‌اش ولی مطمئن بود خودش است! سریع از جایش بلند می‌شود و بدون توجه به ریحانه، ریحانه گفتن‌های پدرش به بیرون می‌رود. با دیدن شخص آشنا زمین و زمان به دور سر می‌چرخد. آری خودش بود! به دستانش دستبند زده بودند با لباس‌هایی جلف و مزخرف وسط جمعیت ایستاده بود. چشمانش قرمز قرمز شده بود و نفس نفس می‌زد، ریمل‌هایش زیر چشمش پخش شده بود و رژ قرمز رنگش پخش شده بود. چشمانش درست می‌دید یعنی این همان خواهرش بود؟!‌ آرام خودش را از میان جمعیت کنار می‌زند و به او می‌رسد. او با دیدن خواهرش چشم‌هایش از تعجب گرد شد و با ترس و تعجب زل زد به ریحانه. اکنون پدرش هم از دور با خشم نظار گر آن‌ها بود.
حنانه با تته پته می‌گوید:
-ری‍... ریحانه؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟!
بغض گلویش را می‌گیرد، این حنانه بود؟! همان دختر محبوب و محجوب خانوداه؟! این حنانه بود یا چشمانش اشتباه می‌دید؟!
-حنانه! تو! اینجا؟!
سرش را پایین می‌اندازد حرفی برای گفتن ندارد!
پدرش با خشم به سمت حنانه می‌آید او این همه نگران بود و دخترش در پارتی شبانه بود؟!
به سمتش حمله ور می‌شود که...
***
باران آرام آرام به شیشه‌های ماشین برخورد می‌کرد جز صدای برخورد قطرات صدایی نمی‌آمد. همه ناراحت بودند. ریحانه در دل به خود و حنا لعنت می‌فرستاد. یاد چند ساعت پیش افتاد که وقتی به مادرش زنگ زدند و گفتند دخترش را پلیس‌ها در پارتی شبانه و از بـ*غـل پسری بیرون آورده‌اند چه هینی کشید.
یاد حرف‌های پدرش افتاد.
-این همه سال میون مردم آبرو داری کردم، هر جا رفتم نامحرم بود سرم رو بالا نیوردم حالا آبروی چندین و چند ساله‌ی من رو با خوابیدن تو بـ*غـل پسرا از بین بردی؟! نونت کم بود آبت کم بود کمبود محبت داشتی که رفتی پی نامحرما؟!
به یاد اشک‌های بی وقفه خواهرش و دختر پسر‌هایی که با تعجب به آن‌ها زل زده بود افتاد. هیچ وقت فکرش را نمی‌کرد حنانه این‌طور شود!‌‌‌‌ او همیشه دختر محبوب پدر بود و ریحانه مطمئن است با این کارش حنا خودش را از چشم پدر انداخته است!
نگاهی زیر چشمی به خواهرش می‌کند. چه قدر او با حنا تفاوت دارد! توی این بیست سال عمرش حتی با یک پسر هم دوست نبوده. چطور خواهرش در عرض یکسال اینقدر راحت شد که به پارتی‌های شبانه می‌رود!
آیا خانواده‌اش‌ او را زیاد آزاد گذاشته‌اند؟ شاید کم به‌ حنا محبت کرده‌اند! شاید گول خورده. شاید...
این شایدها اعصاب ریحانه را خورد کرده‌بود نفس عمیقی می‌کشد و چشمانش را می‌بند تا به این فکر کن که خواهرش چرا کارش به اینجا کشیده شد!
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
دستش را روی شقیقه‌هایش می‌‌گذارد.

به یاد یکسال پیش می‌افتد روزی که دیگر وسایلشان را جمع کردند و به سمت تهران راه افتادند. چه قدر همه ذوق می‌کردند، فکر می‌کردند تهران چه خبر است! فکر می‌کردند که شهر بزرگ چگونه است؛ اما وقتی رسیدند به تهران و دیدند که چه‌قدر شلوغ و پر سر و صداست روزی هزارن هزار بار قربان صدقه‌ی شهر خودشان می‌رفتند؛ شهر ساکت و آرام خودشان.
یادش می‌افتد آن اوایل که وارد دانشگاه شد چه‌قدر احساس تنهایی می‌کرد. همه‌ی دختر و پسرهای آن‌جا پولدار و خوشتیپ بودند؛ رفتارهایشان نگاه‌هایشان همه برای ریحانه متفاوت بود و احساس می‌کرد دیگران او را مسخره می‌کنند. پس همیشه سعی می‌کرد تا در درس‌هایش اول باشد تا جلوی بقیه کم نیارد. البته همین باعث شده بود خیلی‌ها به او حسادت کنند.
من جمله سها دختر زیبا مغرور و پولدار دانشگاه.
اما حنانه درست یک هفته بعد از اینکه وارد مدرسه‌ی جدیدش شد توانست بسیار محبوب شود و دوستان زیادی پیدا کند. پوزخندی به خودش می‌زند. چه‌قدر ریحانه سر و ساده‌ است!
با ایستادن ماشین به خودش می‌آید.پدزش با عصبانیت از ماشین پیاده می‌شود و خیلی زود می‌رود و زنگ خانه را به صدا در می‌آورد.
ریحانه کیفش را بر می‌دارد که‌ حنا دستش را روی دست ریحانه می‌گذارد و بغض می‌گوید:
-ریحانه ترو خدا، به خدا من...
خشم جلوی چشمان ریحانه را می‌گیرد و با صدایی نسبتا بلند می‌گوید:
-حنانه! خجالت بکش از من توقع داری کمکت کنم اخه؟ حنانه دیگه از چشم همه افتادی!
این را می‌گوید و سریع از ماشین پیاده می‌شود. اشک‌هایش را پاک می‌کند و سریع به سمت راه‌پله‌ها می‌رود حال و حوصله‌ی آسانسور را ندارد. به در خانه که می‌رسد مادرش جلوی در منتظر او بود. سرش به عنوان سلام تکان‌ می‌دهد که حنا هم از آسانسور بیرون می‌آید با تاسف نگاه کوتاهی به او می‌اندازد و وارد خانه می‌شود. محمد و پدرش عصبی روی مبل نشسته بودند. می‌دانست این همان آرامش قبل از طوفان است. ترجیح می‌داد به اتاقش برود تا بماند و دعوای امشب را ببیند. وارد اتاقش می‌شود و با بی‌حوصلگی لباس‌هایش را عوض می‌کند.
روی تختش دراز می‌کشد که صداها بالا می‌رود. صدای پدرش را می‌شوند که می‌گوید:
-تحویل بگیر خانم! دخترت رو تحویل بگیر! از بـ*غـل پسرا کشیدنش بیرون! اینجا من هی حرص حرص که خانم کجاست؟ خانم وسط مهمونی با پسراست! ریحانه این همه خودش رو واسه خانم کشته رفته کیک خریده براش‌ خونه رو تزئین کرده.
به این‌جای حرفش که می‌رسد با داد می‌گوید:
-اون وقت این دختر رفته عشق و حال!
ریحانه آهی می‌کشد و چشمانش را کم‌کم می‌بندد و دیگر چیزی نمی‌شوند.
***

با صدای آلارم گوشی‌اش از خواب می‌پرد باز هم روز خسته کننده‌ی دیگری شروع می‌شود. از جایش بلند می‌شود و به دستشویی می‌رود. موهای بلندش را پشت گوشش می‌گذارد و آبی به صورتش می‌زند. چشم‌های نیمه خمارش قرمز شده بود. نفس عمیقی می‌کشد و از دستشویی بیرون می‌آید امروز هم دانشگاه دارد. به سمت کمدش می‌رود و به دنبال مانتو مناسبی می‌گردد.
پس از کمی گشت زدن بالاخره مانتویی نظرش را جلب می‌کند، مانتویی کرم رنگ که یقه‌اش هفت مانند است و خیلی ساده تا بر روی زانو می‌رسد.
لبخندی می‌زند و همان را می‌پوشد شلوار مشکی‌اش را هم می‌پوشد، می‌خواست مقنعه‌ی مشکی‌اش را بپوشد که یادش می‌افتد چند وقت پیش یک مقنعه‌ی کرمی رنگ هم خریده. در کشو‌اش را باز می‌کند و بعد کمی گشتن آن را پیدا می‌کند. به جلوی آینه می‌رود و مقنعه را می‌پوشد. به خودش در آینه زل می‌زند. قیافه‌اس را دوست دارد. نه آنقدر زیباست که همه چشمشان به او باشد و نه آنقدر زشت است که همه از او دوری کنند. نرمال و شبیه به دخترهای ساده.
از روی میزش برق لبش را بر‌می‌دارد و کمی به لــ*ب‌هایش می‌زند. حوصله‌ی آرایش را ندارد. بین خودمان باسد ریحانه از آن دیته دخترهایست که اصلا آرایش بلد نیست و همین برق لــ*ب ساده را هم با بدبختی می‌زند. با اینکه مادرش آرایشگر است اما او علاقه‌ای ندارد که خودآرایی یاد بگیرد. نظرش این است که آخر چه معنی می‌دهد این قدر به خودت برسی در حالی که همین قیافه‌ی ساده و بی آلایش این‌قدر زیباست! لبخندی در آینه می‌زند و بعد از انداختن کلاسور و جزوه‌ی قطورش در کیف از اتاقش خارج می‌شود.
نگاهی به فضای خانه می‌کند هنوز هم بادکنک‌ها بر روی دیوار بودند. پوزخندی می‌زند و به سمت آشپزخانه می‌رود مادرش بر روی میز نشسته بود؛ دست‌هایش را به هم قلاب کرده بود و سخت در فکر بود. لبخند کم‌رنگی می‌زند و سلام می‌دهد. مادرش سرش را بالا می‌آورد و سلام کم‌ جونی می‌دهد و می‌گوید:
-بیا یه کم از این کیکه بخور بعد برو.
بر روی میز می‌نشیند و منتظر می‌شود. دیشب می‌توانست به یکی از به یاد ماندنی ترین شب‌های عمرشان شود اما حنانه آن را خراب کرد. باز هم آه می‌کشد که مادرش تیکه کیکی به همراه یک لیوان چای بر جلویش می‌گذارد. شروع می‌کند به خوردن کیکی که قرار بود دیشب با شادی بخورند. دلش می‌خواست بداند حنانه کجاست؟! اما ترجیح داد ساکت باشد. بعد از اینکه کیکش را خورد از جایش بلند شد و گفت:
-مامان من دارم می‌رم امروز کلاسمون طول می‌کشه احتمالا یه کم دیر تر میام.
مادرش سری تکان می‌دهد و در جوابش می‌گوید:
-برو به سلامت عزیزم.
لبخندی می‌زند و به سمت در خروجی می‌رود. سریع کتونی‌هاش را می‌پوشد و از خانه بیرون می‌زند. دکمه‌ی آسانسور می‌زند و منتظر می‌شود. در همین حین چشمش به در واحد کناری می‌افتد وقتی آن‌ها به این‌جا آمدند، این واحد خالی بود و کسی هم آن را نخریده بود. هنوز هم خالیست! دوست دارد یک خانواده به اینجا بیاید که دو بچه‌ی خردسال داشته باشند و کمی سر و صدا کنند. آخر بعضی اوقات خانه‌ی آن‌ها خیلی سوت و کور می‌شد!
با باز شدن در آسانسور از افکارش خارج می‌شود.
سوار می‌شود و دکمه‌ی طبقه‌ی هم کف را فشار می‌دهد. آهنگی بی‌خود از آسانسور پخش می‌شود و بعد از چند ثانیه به پایین می‌رسد.
از آسانسور پیاده می‌شود. در پارکینگ آقای هاشمی که در طبقه‌ی آخر زندگی می‌کرد مشغول بیرون آوردن ماشین لوکسش بود. تا دیروز این مرد نان شبش را نداشت حال در عجب است که چگونه یک شبه اینقدر پولدار شد؟!
شاید گنج پیدا کرده! شانه‌ای بالا می‌اندازد و به بیرون می‌رود هوا کمی ابری بود و خیابان‌ها هنوز هم خیس بود. انگار کل دیشب باران‌ آمده بود. کم‌کم باید لباس‌های گرمشان را پوشند. پوفی می‌کشد و سر به زیر به راهش ادامه می‌دهد به سر کوچه که می‌رسد پسری را می.بیند که به ماشین چند میلیاردی‌اش تیکه داده بود. آن‌قدر ماشینش لوکس بود که ریحانه لحظه‌ای ماند و به ماشینش نگاه کرد. این پسر این‌طرف‌ها چه‌ می‌کند؟ نگاهش مضطرب بود و سرش هم در گوشی. شانه‌ای دیگر بالا می‌اندازد و به راهش ادامه می‌دهد که صدای پسر متوقفش می‌کند.
-ببخشید خانم؟!
بر می‌گردد و با تعجب می‌گوید:
-بله؟!
-شما می‌دونید مجتمع نور کدومه؟
مجتمع نور که ساختمانیست که ریحانه آن‌جا زندگی می‌کند! یعنی این پشر با چه کسی کار دارد؟
چشم‌هایش را ریز می‌کند و می‌گوید:
-آخر همین کوچه‌ است.
پسر سری تکان می‌دهد و ریحانه به راهش ادامه می‌دهد.
خیلی دلش می‌خواست باز هم بماند و فضولی کند البته! دانشگاهش دیر می‌شد پس عجله کرد و خودش را به ایستگاه اتوبوس رساند.
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
اتوبوس کمی شلوغ بود. کودکی مدام در اتوبوس گریه می‌کرد و مادرش هر چه او را تکان می‌داد ساکت نمیشد. بچه‌ها گرچه زیبا و معصوم هستند اما خیلی اذیت می‌کنند. همین نق زدن‌هایشان، اذیت کردنشان باعث اعصاب خوردی میشد. پوفی می‌کشد که گوشی‌اش می‌لرزد و پیامی برایش می‌آید. یعنی کیست که به ریحانه پیام داده است؟! از جیبش گوشی را در می‌آورد و رمزش می‌زند. خب مثل اینکه جز تبلیغات مزخرف کسی سراغ ریحانه را نمی‌گیرد! لبخندی می‌زند و گوشی را در جیبش می‌گذارد. دستش را زیر چانه‌اش می‌گذارد و آهنگی را زمزمه می‌کند. کم‌کم ریحانه غرق در افکارش، رویاهایش می‌شود. با ایستادن اتوبوس سریع خودش را از غرق شدن نجات می‌دهد و از جایش بلند می‌شود. از اتوبوس بیرون می‌آید؛ طبق معمول جلوی دانشگاه شلوغ بود و پر از ماشین. چشمانش را می‌بندد و سعی می‌کند آرامش خود را حفظ کند. هر وقت به دانشگاه می‌رسید استرس وجودش را فرا می‌گرفت. با اینکه خودش را کنترل می‌کرد اما گاهی اوقات همین استرس باعث می‌شد سوتی‌های مزخرفی بدهد. بعد از اینکه کمی بهتر شد خیلی آرام وارد دانشگاه شد. سریع راه کلاسش را در پیش گرفت به در کلاس که رسید از سر و صدای بچه‌ها متوجه شد استاد هنوز نیامده نفس راحتی کشید و وارد کلاس شد. دسته‌ای از پسرها گوشه‌ای ایستاده بودند و مشغول تعریف بودند، دخترها هم آن گوشه‌ی کلاس نشسته بودند و با صدای بلند می‌خندیدند. تک و توک هم بر روی صندلی‌ها نشسته بودند و سرشان در گوشی بود‌.
نگاهش به اکیپ پسرها می‌افتد. سردسته آن‌ها پسری بود به اسم سامان، در میان همه محبوب بود و تمام دخترها دنبال او بودند؛ پسر ساکتی بود. ریحانه چشمش دنبال سامان بود که آرام بر روی صندلی‌ای می‌نشیند. بالاخره پیداش کرد و برای ثانیه‌ای چشم تو چشم شدند سامان با لبخند مخصوص خودش جواب ریحانه را داد. اما ریحانه خیلی جدی نگاهش را از او گرفت. سرش را پایین انداخت و سعی کرد بشنود که جمع دخترها چه می‌گویند. صدای‌ آن‌ها بلند بود و بیشتر از همه صدای سها، مبینا و رها می‌آمد. این سه دختر شیطون و بازیگوش کلاس بودند. هر موقعیتی پیش می‌آمد تیکه می‌انداختند و هر کسی را مسخره می‌کردند. در ضمن آن‌ها علاوه بر بازیگوش بودن بسیار زیبا و پولدار نیز بودند. ریحانه هیچ وقت نتوانست با خودش کنار بیاید که از آن‌ها خوشش بیاید. در کلاس تنها یک نفر بود که او را بهتر از بقیه می‌دانست آن‌هم سامان بود.
نه خود شیرین بود و نه بیخودی کسی را مسخره می‌کرد. همین حس خوبی به ریحانه می‌داد. البته تا وقتی که سها در کلاس بود سامان عمرا به ریحانه توجه می‌کرد چون شنیده بود سامان با سها دوست است. ناگفته نماند ریحانه هیچ وقت نمی‌خواست که سامان چیزی جز یک دوست باشد، او آرزو می‌کرد که کاش سامان برادر و یا حتی صمیمی ترین دوستش باشد چون حرف زدن او هر کسی را آرام می‌کرد. آه عمیقی می‌کشد که استاد وارد کلاس می‌شود و ریحانه خودش را از افکار مزخرفش دور می‌کند.
***
با گفتن خسته نباشید استاد ریحانه خیلی سریع آخرین فرمول را هم در جزوه‌اش می‌نویسند و کش و قوصی به بدنش می‌دهد. استاد یک سره و بدون استراحت درس داد. ساعت ده بود و او یک کلاس دیگر هم داشت کلاسورش را می‌بندد که صدای سرفه‌ی کسی توجه‌اش را جلب می‌کند سرش را بالا می‌آورد و با سامان مواجه می‌شود. خیلی جدی می‌گوید:
-ببخشید خانم قربانی شما دیروز دفترتون رو جا گذاشتید.
دفتر؟! کدام؟! کمی به مغز خود فشار می‌آورد که یادش می‌افتد دیروز دفتر دلنوشته‌هایش گم شده بود. وای! ریحانه تمام حرف‌هایش در آن می‌نوشت.
-بله! تازه یادم افتاد! دست شماست؟!
سامان دفتر قطور را به سمت ریحانه می‌گیرد و می‌گوید:
-دیروز زیر میزتون دیدمش. اولش اسمتون رو نوشته بود گفتم براتون بیارم.
سرش را تکان می‌دهد و دفتر را می گیرد.
سامان ادامه می‌دهد:
-خیالتون راحت هیچ چیش رو نخوندم.
ریحانه نفس عمیقی می‌کشد و از سامان تشکر می‌کند.
او هم به سرعت از آن‌جا می‌رود. خوب شد آن‌ها را نخوانده! آخر ریحانه صفحات زیادی راجع به سامان‌ نوشته بود!
نفس عمیقی می‌کشد و بر روی صندلی می‌نشیند. هنوز ننشسته بود که استاد مظاهری به سمت کلاس‌آن‌ها می‌آید و اعلام می‌کند استاد درس بعدشان نمی‌آید و می‌توانند به خانه بروند. همه‌ خوشحال می‌شوند ولی ریحانه هیچ حسی ندارد از جایش بلند می‌شود و زودتر از همه وسایلش را جمع می‌کند و از دانشگاه بیرون می‌زند.
 
Reyhanh

Reyhanh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
29/11/18
56
273
33
فریدن
چه مسخره! خانه، دانشگاه، خانه و باز هم دانشگاه! یعنی هیچ جای دیگری نیست که برود؟!
پوفی می‌کشد و لعنتی به زندگی مزخرفش می‌فرستد.
به سر کوچه‌ که می‌رسد به یاد آن پسر پولدار و ماشینش می‌افتد. یعنی آن پسر با چه کسی کار داشت؟
زیر لــ*ب می‌گوید:
-کاش می‌فهمیدم با کی کار داره!
با اینکه ریحانه دختر ساکتی بود اما برخی اوقات فضول میشد.
در مجتمع خدا را شکر باز بود وارد مجتمع می‌شود. دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهد و سرش را پایین می‌اندازد. ناگهان به یاد دفتر دلنوشته‌اش می‌افتد. اگر سامان آن را خوانده باشد چی؟ استرس باز هم به سراغش می‌آید. این فوبیا مسخره که از اتفاقات پیش نیامده دارد گاهی اوقات دیوانه‌اش می‌کند!
البته او نمی‌داند که سامان راست می‌گفت یا نه! در آسانسور باز می‌شود؛ دکمه‌ی طبقه‌ی چهارم را می‌زند.
باز هم آهنگ مزخرفی پخش می‌شود.
آن‌قدر زندگی‌اش تکراری و بدون هیچ هیجانی‌ است که جدیدا به آهنگ آسانسور نیز گیر می‌دهد!
یعنی می‌شود روزی ریحانه آن‌قدر درگیر شود که آرزو کند به قبل برگردد؟! قطعا نه!‌
به محض اینکه در آسانسور باز می‌شود. ریحانه با قیافه‌ی درهم و گریان حنانه مواجه می‌شود.
با تعجب از آسانسور بیرون می‌آید و می‌گوید:
-چیشده؟! چرا گریه می‌کنی.
حنانه در حالی که فین فین می‌کرد گفت:
-هیچی، می‌خوام برم پایین.
اخم‌هایش در هم می‌رود و می‌گوید:
-دارم بهت می‌گم چشده؟!
چشم‌های حنا پر از اشک می‌شود و با بغض می‌گوید:
-آره یه چیزیم شده! داغون شدم. داغون شدم وقتی.‌..
حرفش را می‌خورد و با شتاب از پله‌ها پایین می‌رود.
ریحانه با تعجب به راه پله‌ها زل می‌زند. تا کنون حنانه را این‌طور ندیده بود! چه اتفاقی حنانه را این‌قدر پریشان کرده؟!
اتفاق دیشب؟! نه!
اخلاق حنانه را خوب می‌داند اگر با پدر و مادرش دعوایش شود احساساتش را در خودش می‌ریخت. با شک به راه پله‌ها زل می‌زند و در یک تصمیم ناگهانی به دنبال حنانه می‌رود. پله‌ها را یکی دو تا می‌پیماید تا به طبقه‌ی هم‌کف می‌رسد در مجتمع باز بود. نفس عمیقی می‌کشد و خیلی آرام سرش را بیرون می‌آورد. هیچ کس در کوچه نبود. پس حنانه کجا رفته است؟ کمی گوش می‌دهد که صدای ضعیفی می‌شود. صدای گریه‌ی حناست! از ته کوچه می‌آید. خیلی آرام و از مجتمع بیرون می‌آید به سمت ته کوچه می‌رود هر چه جلوتر می‌رود صدا واضح‌تر می‌شود. وقتی به ته کوچه می‌رسد با صحنه‌ای فوق‌باور مواجه می‌شود.
همان پسر پولدار رو‌به‌روی حنانه ایستاده بود. این امکان ندارد! یعنی پسر چه کاری با حنانه دارد؟
انگار آنها متوجه ریحانه نشدند خودش را پشت دیوار قایم می‌کند و به صحنه‌ی غیر قابل باور روبه‌رویش زل می‌زند.
حنانه در حالی که گریه می‌کرد می‌گوید:
-چی از جونم می‌خوایی سامیار؟
پسر که صدایش رگی از بغض داشت می‌گوید:
-چی از جونت می‌خوام حنا؟!
-اره! چی از جونم می‌خوایی؟! این همه دختر رنگ وارنگ دور و برته چرا من سامیار؟! چرا حنانه؟!
پسر با صدایی بلند می‌گوید:
-تو فرق داری با همشون حنا! معصومیت و پاکی که من تو چشمات دیدم تو چشم کسی نیست! حنا من دوست دارم!
چی؟! حنا من دوستت دارم؟! نفس ریحانه می‌گیرد و منتظر جواب حنانه می‌شود.
حنا با گریه سرش را پایین می‌اندازد و راهش را کج می‌کند که برود اما سامیار دست‌ حنانه را می‌گیرد. بر می‌گردد و با بغض در چشم‌های پسر زل می‌زند. دقایق متعجب کننده‌ای برای ریحانه! به زور نفس می‌کشید و با کاری که سامیار با حنا کرد احساس کرد نمی‌تواند درست نفس بکشد! آری سامیار جسته‌ی ریز حنا را در آغوشش گرفته بود و حنا با صدای بلند گریه می‌کرد!
با ناباوری دو قدم عقب می‌رود و با دو دور می‌شود.
به دویدنش سرعت می‌دهد اشک‌هایش بی‌وقفه می‌آمدند. بدون هدف می‌دوید و مردم با تعجب به او زل می‌زدند. اصلا چرا ناراحت شد؟! چرا گریه کرد؟! مگر بد است که خواهرش عاشق شده؟! آیا ریحانه به حنا حسودی‌اش شده؟! آیا به او حسادت می‌کند که حنا توانسته این‌گونه فردی را عاشق خود کند و ریحانه حتی ‌نمی‌تواند با هیچ پسری هم‌کلام شود! می‌دود و گریه می‌کند. چه قدر با هم تفاوت دارند. آیا ریحانه بیش از حد پخمه‌ است؟! یا نه بیش از حد خجالتی است؟! کم‌کم دست از دویدن می‌کشد و خودش را در کوچه‌ای خلوت میابد. به دیواری تکیه می‌دهد و می‌گوید:
-نه ریحانه! بیش از حد خجالتی هستی! بیش از حد ترسو هستی. آره ریحانه تو یه آدمی هستی که همه تو رو یه پخمه جدی بی‌مصرف می‌بینن! تو اون‌قدر خجالتی و بدبختی که توی یه سال نتونستی حتی یه دونه دوست پیدا کنی! نتونستی حتی یه درصد به چشم بقبه بیایی! اونقدر که نتونستی توی این یه سال حتی یه کم به سامان نزدیک بشی! تویه ترسویه بازنده‌ای که خواهرت تو همه‌چی ازت جلو زده!



سخن نویسنده: دوستانی که رمانم رو تا به این‌جا دنبال کردید خوشحال میشم نظرتون را راجبه رمان بدونم ^^