درحال نگارش رمان تازیانه روزگار | عسل.س کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع asal_bano72
  • تاریخ شروع
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#1
اسم رمان:تازیانه روزگار
نام نویسنده:عسل.س کاربر انجمن ‌ناول کافه
تایید کنده: @فاطمه محمدی
ژانر:عاشقانه،اجتماعی،تراژدی
خلاصه:
زندگی پستی بلندی های زیادی داره، غم، خنده، گریه، اخم، غرور،عشق
حالا توی همه اینا یه چیزی متفاوت (بازی سرنوشت) یکه تازی سرنوشت که به امواج نا آرام زندگی دختر قصه ما با بی رحمی می تازد،بدون کوچکترین ملاحظه ای تازیانه روی زخم های مرحم ندیده اش میزند. حال باید دید دخترک ما دوام میاورد و آیا عشق میتواند مسیر زندگی اش را عوض کند.
ژانر؛عاشقانه.اجتماعی،تراژدی

 
آخرین ویرایش:
AvRiNa

AvRiNa

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
15/8/18
21
248
28
#2

446634581_260040-jpg.367


به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید !
تیم مدیریتی ناول کافه
 
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#3
{.﷽.}

رمان:
با محبت در آغوشم بگیر

صدایش را میشنوی؟صدایت را شنید و به آنچه نمی پنداشتی پاسخ داد...

#پارت_۱

با قدم های آهسته به سمت خونه راه میوفتم. بلاخره بعد از این همه سختی یه اتفاق خوب برام افتاد. خیلی احساس خوبی دارم.همش به امروز که روز جشن فارغ و تحصیلیم بود فکر می کنم. بعد کلی زجر و تلاش تونستم کارشناسی رشته ادبیات رو توی دانشگاه دولتی(...) بگیرم.

بابام، هوف بابام خیلی آرزو داشت این روزها رو ببینه. ولی متاسفانه نتونست، با یاداوری اسمش، یادم افتاد ۱۲ سال از نبودش میگذره. می ایستم، سرم بلند میکنم سمت آسمون
_میدونم داری ‌نگام میکنی بابا...
دخترت آنالی بالاخره تونست...
اوم، آخدا همیشه هوامو داشته باش.من همیشه با تو تونستم این همه سال درس بخونم.برم دانشگاه ، و امروز که فارغ التحصیل بشم.
لبخندی میزنم به افکارم ، یهو یاد مادرم میفتم

مامان، مامان مهربونم کسی که همیشه با اون حال مریضش حمایتم کرده.
با یاد مامان نمیدونم چرا یهو استرس میگیرم. قدم هامو سریع تر کنم تا بلکه این خبر خوش رو به اونم بدم.
خدایا این استرس چیه دارم؟.کل روز همرام بود. تا اومدم یکم خوشحالی تموم شدن دانشگام رو کنم این حس استرس رو فرق سرم نازل شد ،انگار همین یه دونه خوشی توی دنیا هم از من بعیده ، .قدمام رو تند تر می کنم و ،بعد از بیست مین پیاده روی خسته کننده به خونه آقای تاج الدینی میرسم.
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#4
⚫️عسل جون:
#پارت_۲

نگاهی به عمارت جلوم میکنم، واقعا بزرگه، بزرگ؟ قصره قصر...
آ خدا!... کرمت و شکر به یکی اصلا نمیدی ،به یکیم انقد میدی نمیدونه چیکار کنه باش.
الان اگه فرشته بود میگفت از دانشجوی ادبیات اینجور حرف زدنا بعیده.! خوب چیکا کنم نمیتونم که مثل شعرا حرف بزنم والا..خخخ

کلیدم و در میارم به سمت در پشتی عمارت که خونه ی ما اونجاس میرم
خونه ای که تو این دوازده سال بعد از فوت بابام من و مامانم اینجا موندیم ، بعد مرگ بابا چه بلاهایی که سرمون نیومد! طلبکارا عین مور و ملخ ریختن تو خونمون دار و ندارمون و بردن. مامان بیچارم نمیدونست جز گریه و التماس چیکار کنه، ده سالم بود خوب یادمه گریه های مادرم. بعدش یکی از دوستای بابا پیدا شد ، دوست که نمیشد گفت تقریبا رئیس بابام اقای تاج الدینی خدا خیرش بده، جای خواب داد و یه حقوق بخور نمیری در قبال کار کردن منو مامانم تو کارای خونه و انجام دادن کارای خانم خونه (تارا خانوم).

کلید و توی در میچرخونم وارد امارت آقای تاج الدینی(سردار) میشم راه باریکه زیبایی که سنگ فرش شده و خیلی قشنگ به در اصلی امارت میرسه.و مجسمه های شیر بزرگی که کنار پله های اصلی عمارته و از بچگی ازشون خوشم نمیومد.همه ی آنالیزم به دو ثانیه هم نکشید.

با سرعت به سمت خونه کوچیک و باصفا خودمون که ته این عمارت سردار خان ،در اصل پشت ساختمان عمارت میوفته میرم.
نگاهم به پنجره بسته خونه میوفته!
امروز که هوا خوبه .مامانم همیشه وقتی هوا خوبه پنجره رو باز میذاره ولی اینبار بسته اس!
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#5
#پارت_۳

کلید رو میندازم رو در همونطور که دارم درو باز میکنم همزمان در میزنم. (آنالی چیزی نیست، لابد باز ناخوش شده دراز کشیده)

_عظیمه بانوی گل درو باز کن آنالیت اومده.من اومدم با خبرای خوش.
وویی وقتی مدرکم و ببینه چقدر از خوشحال گریه کنه،فداش شم الهی.
هیچ صدایی نمیاد که!اینم شانس منه ضایع شدی آنالی سلطان.

درو با صدای جیر جیر مثل همیشه تو مخش وا میکنم و کفشمو در میارم تو جاکفشی کوچیکمون میذارم، از راهرو به سمت تنها اتاقمون که پذیرامون هم به حساب میاد میرم.

_ااا... مامان جون تو هنوز خوابی که پنجره رو چرا بستی؟ هوا به این خوبی، سمت پنجره میرم و بازش میکنم.اوم عجب هوایی.
_حتما باز مرضیه جون به جای تو وایساده! آره؟داری تنبل میشیا.
مارو باش گفتیم الان گاوی، گوسفندی، مرغی، جوجه ای چیزی برام قربونی میکنی ،نا سلامتی آنالیت امروز دانشگاشو تموم کرده، واسه خودم کسی شدما.

صدایی ازش نمیشنوم جای تعجبه که مامانم این وقت روز خواب باشه.اونم بدون شام درست کردن برام ، آخه کلا رو غذا خوردنم حساس به زور میچپونه تو دهنم .

_واا مامان چرا پا نمیشی خو؟
میرم سمتش همونطور که مقنعم و درمیارم پتو رو از سرش میکشم و صورت پیرو مهربون و سفیدش و که خیلی آروم خوابیده نگاه میکنم.
خیلی اروم با دستام تکونش میدم، آنالی فدات مامانم بلند شو...
_مامان جونی؟ نمیخوای بیداری شی؟
دستم و میبرم سمت صورت مهربونش.
وای برا چی انقدر صورتت یخ کرده؟با چشای از حدقه درومدم و با دست و صدای لرزون تکونش میدم.
_مامان؟ مامان؟ چرا بیدار نمیشی؟ چیشده؟اخه مامان...منو نترسون توروخدا ما..ما..ن.. ن..نکنه... وای بدون کنترل از رو حرکاتم گوشم رو نزدیک بینیش میکنم...
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#6
⚫️عسل جون:
#پارت_۴
_مامان ؟ چرا نفس نمیکشی ؟حتما اشتباه میکنم، دوباره با دقت گوش میدم ...صدای قلب و صدای نفسش پس چرا صدایی نمیشنوم؟
_دقت کن آنی.
دوباره با دقت کامل تر گوش میدم... نه...به هول عقب میپرم
جیییغ..... نههه...
جیییغ... مامان ؟مامان ؟
کمک ! تروخدا یکی کمک کنه تروخدا، بازم تکونش میدم، گریه امونم نمیده بدون هر حرکت دیگه با پاهای بدون کفشم عقب عقب و تلو تلو ... میدوئم سمت امارت..همونطور که جیغ میزنم از خونه میام بیرون هل زده میوفتم رو زمین، فقط جیغ میزنم و میگم مامااان مامان.

با صدای جیغم راننده آقا سردار که تازه داشت ماشین آقا رو پارک میکرد میدوئه سمتم و پشت سرش هم آقای تاج الدینی که وقتی میرسن بهم.

_آنالی چیشده چرا جیغ میزنی؟
بعد از نشنیدن جواب با دیدن ترس و اشک و جیغ من دوتاشون به سمت خونمون میرن، منکه همونطور داشتم اون بیرون گریه میکردم منتظر یه خبر خوب از آقا سردار بودم، نمیدونم برای من چند دقیقه طول کشید یا چند ساعت ،که راننده ی آقا و آقا سردار اومدن بیرون نگاه آقای تاج الدینی پر از بهت و نگرانی بود که به طرفم میومد...

_چی...چیشده؟آقا سردار؟چرا مامانم بیدار نمیشه؟؟ زنگ بزنیم اورژانس بیاد؟
_آقا سردار که این حال من و میبینه با مکث:
_اووم چیزه ... تسلیت میگم دخترم زهرا خانوم فوت کرده.

_چی؟... اخمی میکنم با چشای اشکیم سرمو به چپ و راست تکون میدم. نه نه. شما داری اشتباه میکنی آقا سردار. اون فقط خوابیده.
اوو... اوون فقط قلبش یکم مریضه...نه اینکه ... نچ نچ میگمو، با خودم زیر لــ*ب میگم من از پس این نمیام خدا...
با دستای لرزونم به هوا چنگ میزنم و...
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#7
#پارت_۵
_حس سنگینی چیزی رو تو سرم حس میکنم و دیگه چیزی احساس نمیکنم!
*********

چشمام رو به سختی باز میکنم.هیچ
درکی از موقعیتم ندارم.صداها تو سرم اکو میشن و صداهای ناممفهومی تو سرم میپیچه !
گیج دور برم نگاه میکنم.
_دخترم بیداری،؟میتونی بلند شی؟جوابی نمیدم.سرم خیلی درد میکنه!چشمام روخیلی سخت رو هم فشار میدم، تا موقعیتم و درک کنم.

_فکر نمیکنم آنالی بتونه از جاش پا شه!
سعی میکنم هوشیار تر بشم...
_آنالی جان ،ما میخوایم کارای مامانتو انجام بدیم مشکلی که نداری باهاش؟
تازه یادم میفته چه بلایی به سرم اومده
چشمام رو هم فشار میدم کمی میشینم،
قطره اشکی از گوشه چشمم میچکه
زمزمه میکنم
_مامان....
رو میکنم سمتشون
سرم رو تکون میدم یعنی نه ! بعد دیگه هیچی متوجه نمیشم.

آی این چیه توی دستم نگاش میکنم سرم رو میبینم.
دورم رو نگاه میکنم
من تو اتاق مهمون اقای سردارم.
با یاد آوری جملات آخر آقا سردار چشمام پر میشن...
_(تسلیت میگم دخترم زهرا خانوم فوت شده)

اشکایی که با یاداوریش از گوشه چشمام به سرعت میچکید. هق هقم که بلندتر میشه صدای دستگیره در رو شنیدم. سرمو بالا آوردم مرضیه خانوم اومد داخل!

_الهی دورت بگردم، دختر تو که کشتی مارو هی بهوش میای و باز از هوش میری آخه عزیزم.فکر من پیرزن و بکن مردم از نگرانی.
خیلی مهربون بغلم‌ میکنه و منم اشکامو از سر میگیرم.
_مرضیه جون بگو دروغه بهم بگو که هیچ اتفاقی نیوفتاده .بگو که مامانم...
با صدای گریه مرضیه جون متوجه همه چی میشم.

_الان...الان مامانم کجاست؟
_تواین سه روز که بیهوش بودی اقای تاج الدینی دستش درد نکنه همه کارهای دفن مادرت رو انجام داده. با حرفش چشام گرد میشه و صدای ترق ترق گردنم بیشتر میشه...
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#8
#پارت_۶
_چــ...چی؟! با چشمای درشت پر از اشکم رو کردم به مرضیه خانم
سه روز... سه روزه مامانمــ...مامانم رو خاک کردین؟ اونم بدون من وای نه... نه مامانم ،من، من خدافظی نکردم !سرم رو با دو دستم گرفتم، زدم زیر گریه
همینجور که داشتم باصدای بلند گریه
میکردم نه، نه آخه چرا چرا من،؟؟چرا آنالی! مرضیه خانم بغلم کرد
دخترم غم اخرت باشه .

آقای تاج الدینی و
همسرش تارا خانم اومدن.

_آنالی جان بیدار شدی ؟ تسلیت میگم دخترم انشاالله که غم آخرت باشه.نمیدونم مرضیه بهت گفت یا نه وقتی خودت گفتی میتونم زهرا خانوم رو دفن کنم.
منم کاراشو انجام دادم آخه درست نبود مرحومه بیشتر از این رو زمین بمونه و تو هم که حال مساعدی نداشتی.
سرم رو بلند میکنم تو چشمای این مرد نگا میکنم مردی که حکم پدر برام داشت داره، آهی پر حسرت میکشم...
_خیلی ممنونی زیر لــ*ب میگم!
_سرم رو از دستم میکشم.
دستمو میذارم جاش مبادا خون بیاد
تارا خانوم که فقط مات نگام میکرد.
_تسلیت میگم!
_ممنون.
سرم رو به سمت اقای تاج الدینی میبرم
لبای خشک شدم رو با زبون خیس میکنم
وانگار صدام از ته چاه میاد با بغض رو میکنم به سمتشون...

_چیشد که مامانم مرد؟
_سکته قلبی دخترم.
_آه پرسوزی میکشم و اشک هام بیشتر جاری میشن
_بلاخره قلب مریضش کار دستش داد.
بااین حرف تارا خانوم قلب خودم هم درد میاد.
_اگه اجازه بدین برم سر خاک مامانم؟
_البته.به راننده میگم ببرتت. بعد رو کرد سمت مرضیه خانم
مرضیه تو هم باهاش برو تنها نباشه.
اینو گفت با خانومش رفتن بیرون.

_الهی قربونت برم مامان خوبم که انقدر غریب مردی و غریب دفن شدی، حتی دخترت هم نبود.ما چه قدر بی کسیم. مگه من و تو جز هم کیو داشتیم؟
مرضیه بغلم ‌میکنه. بوی مامانم و میده،
گریم بیشتر میشه.چنگ میزنم به لباسش...

مرضیه جون من بدون مامانم نمیتونم.مگه من چند سالمه که از الان باید بی کسی بکشم. من هنوز از مامانم سیر نشدم من دیگه چجور به زندگی ادامه بدم آخه؟چجوری نبودشو تحمل کنم؟
با هر حرفم مرضیه هم پا به پام گریه میکنه.
_آروم باش دخترم، خدا بیامرزتش، عمرش همین قدر به دنیا بود.
 
آخرین ویرایش:
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#9
#پارت_۷
_اما... اما چرا من مرضیه خانم؟چرا تو این سن، چرا الان ... ؟ بعد با گریه اضاف کردم،
چرا الان که جز اون کسی رو نداشتم، چرا تنهام گذاشت،...
اون که میدونست جز اون کسی رو ندارم.

صورتم و پاک میکنم با دستام،
رو میکنم به سمت مرضیه خانم...

_ میشه ، میشه لطفا ... با بغض ادامه دادم، من و ببرید سر خاک مامانم.؟
_آره مادر پاشو ولی قبلش باید یه چیزی بخوری.
_گرسنم نیس، فقط میخوام برم سر خاک مامانم.
_اما ضعف میکنی دخترم.
_من خوبم مرضیه خانم، اشتها ندارم.

با سختی هر چی بیشتر بلند میشم و مانتوم و برمیدارم بزور میپوشم .هیچ رمقی ندارم.بی حس بی حسم.
خدایا کی باورش میشه یعنی مامان جون من، مامان خوشگل من الان زیر خروارها خاک خوابیده و من نتونستم لحظه ی آخر کنارش باشم و بغلش کنم و برا آخرین بار ببوسمش.
.خدایا این چه سرنوشتیه؟ جرا انقدر من بدبختم؟ من بدون مامانم میمیرم، تو این دنیا تک و تنها زندگی چه معنی داره؟
با یاد آوری این که الان دیگه تنهام، پاهام شل میشن، که مرضیه خانم سریع زیر کتفم رو میگیره.
_یا فاطمه زهرا، آنالی خوبی مادر؟ بزار کمکت کنم، بیا یکم شربت بخور حداقل تا فشارت میزون شه ...
_نه ممنون اصلا میل ندارم.
_میل ندارم چیه ؟ سه روز رو این تخت افتادی فقط یه سرم دستت بوده. رنگ به رو نداری فشارت افتاده باید بخوری که بتونیم بریم سر خاک. با حرفش لیوان و نزدیک دهنم‌ میکنه.
_انکارو بی فایده دیدم و یکم ازش خوردم، ولی انگار داشتم زهر میخوردم یعنی شربت انقد تلخه یا دهـ*ن من؟
به زور و بغض کمی از شربت رو مزه مزه میکنم.
_ممنون دیگه نمیتونم.
_آخه نمیشه که...
_واقعا نمیتونم ممنونم.
بغضم روقورت میدم
تورو خدا فقط زودتر بریم پیش مامانم.
مرضیه خانم آهی میکشه
_بریم مادر.
 
A

asal_bano72

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
13/10/18
78
220
33
#10
#پارت_۸

با کمک مرضیه خانم مانتوم و تنم میکنم
با دستای لرزونم شالم رو که سمتم دراز شده میگیرم ، روی سرم‌ میندازم.

سوار ماشین میشیم و به سمت قبرستون حرکت میکنیم.
تموم مسیر فقط به مامان فکر کردم و گریه کردم،
تموم خاطراتم با مامان جلوم عین فیلم سینمایی ظاهر میشدن.
مرضیه خانوم سعی میکرد خودشو کنترل کنه انگار اونم متوجه شد که به این تنهایی نیاز دارم، با دستای مهربونش پشتمو نوازش میکنه.

با این کارش یادم به مادرم افتاد که وقتی ناراحت بودم پشتم رو نوازش میکرد هق هقام بیشتر شدن .....
_رسیدیم.

با حرف راننده سرمو بالا میارم به در قبرستون نگاه میکنم.

_از ماشین به سختی پیاده میشم،یه لرز بدی توی تنم حس میکنم.
هنوزم فکر میکنم دارم خواب میبینم
انگار توی خوابم، نگام به قبر ها میفته، لرز بدنم بیشتر میشه
صدای مرضیه خانم من رو به خودم میاره.

_بیا مادر از این طرف.

نمیدونم چرا پاهام همراهیم نمیکنن...

مرضیه خانم زیر بازوم رو میگیره راه میوفته و منم به طبعیت از او عین عروسک کوکی دنبالش میرم.
بلاخره میرسیم به یه قبر، یه قبری که بهم سیلی میزنه با یه اسم خیلیی آشنا!!
رطوبت خاک نشون از تازگیش میده وپارچه مشکی روش و سینی خرما و گلای پژمرده شده نشون از این که من واقعا بی کس شدم.!
صدای مرضیه خانم و کنار گوشم میشنوم
_همینه مادر،
پاهام سست میشن.
_خدا رحمتش کنه.
_بغضم میترکه.......
میشینم زمین ، میشینه کنارم ، دستش رو میزنه به خاک و فاتحه ای زیر لــ*ب میخونه.

_مرضیه جون ، چرا ... چرا خاک انقد ،انقد سرده؟؟مامانم... مامانم سرمایی بود،... ترو خدا بگید یکاری کنن ، اون اون زود سرما میخوره.
مرضیه خانم طاقت نمیاره گریه های آرومش بلند میشن.

_بگید ...بگید مادرم از ...از تاریکی میترسه، بگید که نمرده ، بگید بلند شه آنالیش اومده..... ترو خدا بگید.
مامان... مامان پاشو.
میزنم رو خاک
پاشو ببین آنالیت اومده پاشو دخترت اومده
نگاه پاشو، ببین من هنوز لــ*ب به هیچی نزدم... پاشو سرم غر بزن بزور لقمه بکن دهنم
پاشو مــــــــــــــامان.صدام گرفته،
گریه هام جیغ میشن
پاشو ببین خونه خراب شدم مامان
پاشو...
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.