درحال تایپ رمان تاج| کوثر جباری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Kosar jabari
  • تاریخ شروع
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
سریع در را باز کرد، انتظار نداشت که غمزه همانجا ایستاده باشد، اما گویا در حال و هوای خودش نبود.
_ چرا نرفتی؟
غمزه که در فکر فرو رفته بود با صدای سیاوش به خودش آمد، گونه هایش سرخ شدند از خجالت...هول شد؛ نمیدانست چه بگوید و چه دلیلی بیاورد.
_ من...چیزه...الان میرم.
به سمت آسانسور میرفت که سیاوش گفت:
_ باهات حرف دارم، وقتشو داری؟
قند در دل غمزه آب شد، مگر میشد وقتی برای ملک نجاتش نداشته باشد؟ به سمت سیاوش برگشت و خیره شد در چشمان سبزش.
_ بله.
سیاوش کمی مکث کرد، داشت سعی میکرد کلمات را به نحو احسنت کنار هم بچیند تا باعث دلخوری نشود.
_ منم فردا از اینجا میرم.
رنگ از رخسار دخترک پرید، سیاوش ادامه داد.
_ یه سری اتفاقاتی تو زندگیم افتاده که از این رو به اون رو شدم، توضیحش مفصله اما ازت یه سوال دارم...
به صورت غمزه که آرامش عجیبی داشت نگاه کرد.
_ شما دنبال کاری درسته؟
غمزه با خجالت سرش را تکان داد، سیاوش گفت:
_ من یه سری کارا دارم که وقت نمیکنم به خونه و اینا رسیدگی کنم، من یکی و میخوام تا...
غمزه که تا آخر حرف سیاوش را خوانده بود با لحن عجیبی که هیچ بویی از اخم و ناراحتی نداشت گفت:
_ یعنی میخوایین بگین من بیام بشم خدمتکارتون؟
سیاوش اما نفهمید ذوق کلام غمزه را، با شرمندگی رو گرفت.
_ خداشاهده من قصدم ...
غمزه بین حرف های سیاوش پرید، خوشحال بود از پیشنهاد پسرک چشم سبز روبرویش زیرا میتوانست تمام وقت کنارش باشد، چه چیزی بهتر از آن که با یار هم خانه شود؟ حتی به عنوان خدمتکار...
_ من ناراحت نشدم از حرفتون، قبوله...اما یه سوال؟
سیاوش با خوشحالی گفت:
_ حقوق و مزایا سر جاشه.
غمزه سری به نشانه نفعی تکان داد.
_ نه منظورم اینه که... تو خونتون بمونم؟
سیاوش شانه بالا انداخت:
_ اگه خواستین بیایین بمونین نگران منم نباشین چون خیلی تو خونه پیدا نمیشم.
غمزه خندید و همان خنده باعث شد تا چال گونه اش خودش را به رخ بکشد.
_ از کی بیام؟
_ من خودم فردا میرم، شمام همون فردا بیایین....فقط آدرس و بزارین روی کاغذ بنویسم براتون.
سیاوش برای نوشتن آدرس وارد خانه شد اما غمزه همانطور لبخند به لــ*ب خیره مانده بود به جای خالی عشقی که ناگهانی وارد دلش شده بود جوری که حتی حاضر بود خدمتکار باشد اما فقط کنارش بماندو همیشه ببیندش.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
یاد تخلیه خانه اش ناگهان گریبان گیرش شد و اه از نهادش بلند کرد، از وقتی درخواست ازدواج با آن پیرمرد هیز را قبول نکرده بود او هم دستور به تخلیه خانه داده بود، باید مدتی در خانه سیاوش میماند تا بتواند خانه ای برای خودش پیدا کند، زیرا نمیتوانست ماندش را در آن خانه مادام العمر کند...مگر زمانی که عشقش دو طرفه میشد که آنرا هم کاملا بعید میدانست، سیاوش از نظرش پسری آمد که کلا مغز و فکرش پی زندگی و ساختن آن نیست، با آمدن سیاوش افکارش را از خودش دور کرد، کاغذی که روبرویش گرفته شده بود را گرفت، سیاوش با اطمینان گفت:
_ خیالت راحت باشه تو وقتی بیای خونه من فقط به چشم خدمتکار نگاهت نمیکنم، میشی جزو خونه من و من ازت مراقبت میکنم.
مگر میشد با آن لحنه حمایتگر ناجی اش صد باره عاشقش نشود؟ دل میبرد از دل عاشق دخترک.
غمزه سرش را بنا به تشکر کمی پایین آورد.
_ خیلی ممنون، فردا مزاحم میشم.
_ منتظرم.
بعد از خداحافظی سیاوش داخل خانه رفت ، خیالش راحت شد از بابت غمزه، نمیدانست چرا اما بعد از حرفی که او زیر لــ*ب زمزمه کرده بود حس مسئولیتش بالا گرفت و فکر کرد اگر اینگونه حمایتش کند وجدانش آرام میگیرد.
بنا به عادت همیشگی که قبل از خواب داشت پیراهنش را از تنش بیرون کشید و به سمت اتاق خوابش راهی شد، خودش را روی تخت انداخت و دست راستش را زیر سرش برد و ارنج چپش را روی پیشانیش گذاشت، شدید مشتاق بود تا از روز بعد آغاز کند دردسری را که پریشان کرده بودش.
به حرف لیلی فکر کرد، یکی از بهترین راه ها را برای تنبیه سینا جلوی سیاوش گذاشته بود، سیاوش خیلی راحت میتوانست با وسوسه دادن نصف و یا تمام بدهی سینا با او و تمام سهام داران کارخانه پای معامله بنشیند و بعد آرام آرام به همه بفهماند که بی خودی دل خوش کرده اند به کارخانه برادرش...
لیلی عجب زنی بود، و عجب دل پر کینه ای داشت، تکه ای دیگر از پازل که باید کامل میشد هویت لیلی بود!
زنی که به یک باره پا در زندگی سیاوش گذاشت و به بهانه انتقام شروع کرد به کمک کردن و راهنمایی او.

سعی کرد به ذهنش فشار نیاورد تا بتواند راحت شب را صبح کند.
چشمانش را باصدای آلارم موبایلش باز کرد، کش و قوسی به بدنش داد و با زحمت از رخت و خوابش دلکند، آلارم را خاموش کرد، به ساعت نگاهی انداخت هفت صبح را نشان میداد، دیگر مسئولیت گردنش بود باید سر موقع شرکت میرفت، اما قبل از رفتن به شرکت میخواست وسیله هایش را برای رفتن به خانه جدید جمع میکرد.
قبل از آنکه بخواهد صبحانه ای بخورد تصمیم گرفت آخرین حمامش را در خانه اش بکند...



*******

لیلی رو کرد به دخترک و گفت:
_ بالاخره که چی میفهمن!
دخترجوان پشت چشمی نازک کرد .
_ اگه تو جلوی دهـ*ن لقتو بگیری کسی نمیفهمه، تو خوب بلدی همه چیو به اون پسره بگی اما چطور نگفتی که شوهر داری؟
لیلی خندید.
_ اونم به وقتش میفهمه، الان چیزای مهم تر از متاهل بودن من هست، اگه بفهمه که متاهلم همه چی بهم میخوره.
_ تو شیطونو درس میدی لیلی.
لیلی قهقه زد و کمی از نوشیدنی اش را نوشید.
_همین که بتونم به هدفم برسم کافیه.
لیوان نوشیدنی را به سمت او گرفت، دختر جوان صورتش را به حالت چندش جمع کرد.
_ متنفرم، توام نخور برات خوب نیست، راستی قضیه منصور و سینا چی شده؟
_ هیچی بابا بهش گفتم فعلا دست نگهداره، از اون ور عوضش گفتم بره به سیاوش بگه که داداشش چه گندی بالا آورده.
دخترک چشمانش را نازک کرد و با احتیاط پرسید:
_ تو میخوای چیکار کنی لیلی؟
لیلی یکم دیگر از نوشیدنی اش را سر کشید و با لبخندی که خبر از مستی او میداد گفت:
_ من کارمو بلدم، حالا حالا ها باید توون بدن پدر و پسر، حیفه سیاوش که گیر همچین خانواده ای افتاده.
دخترک رو بر گرداند.
_ اونم گماشته هموناست، فقط تو مواظب باش ستون پنجم از آب در نیاد پسره.
_ نه بابا سیاوش بعد از گفته های مودب الان به من ایمان آورده، خودش اومده تو بازی تا پیدا کنه همه چیرو، ازش خوشم میاد پسر با جنمیه.
لیلی یک تلو در جایش خورد، دخترک سریع از بازوی او گرفت و گفت:
_ مجبوری این همه بخوری؟
لیلی مستانه خندید.
_ این زهرماری تنها چیزیه که باعث میشه مدتی هرچند کم از گنداب زندگیم بیرون کشیده بشم.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
لیلی را روی صندلی نشاند و گفت:
_از سیاوش خبر داری؟
لیلی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
_ آره امروز قرار بود بره خونه جدیدش.
تلفن دخترک به صدا در آمدو به گوشه ای برای صحبت کردن بلند شد و رفت.
لیلی زیر لــ*ب زمزمه کرد.
_ تازه اول راهه حاجی و پسر حاجی، با همین پسر کوچیکت دودمانتو به باد میدم، به من میگن لیلی.
دخترک همانطور که کیفش را بر میداشت گفت:
_ من باید برم، تو حالت خوبه؟
لیلی سری جنباند.
_ خوبم، برو.
_ ببخش لیلی نمیدونم چی میخواد باید برم اما باز بهت سر میزنم.
_ برو مراقب باش.
_ باشه عزیزم، توام برو زیر دوش آب سرد یکم حالت سر جاش بیاد.
خم شد و گونه لیلی را بوسید و سپس از خانه خارج شد.



*********


سیاوش تمامی وسیله هایش را در اتاق جدیدش گذاشت و بعد از گشتن در خانه و یاد گرفتن و دیدن همه جای آن، سری به نشانه تحسین تکان داد، درست بود همه اسناد و مدارک نشان میداد وکیل تام و اختیار است اما باز هم سعی کرد دل نبندد تا از قضیه سر در نیاورده.
با زنگ مودب از خانه خارج و سوار موتورش شد و به سمت شرکت حرکت کرد، اولین روز مدیریتش بود و کمی استرس داشت، تا حدودی با چم و خم کار آشنا شده بود. اما باز هم میترسید از پسش بر نیاید، در آن چند روز خبری از حاج ابراهیم و سینا هم نبود، با آن که لیلی گفته بود آنها خبر دارند اما یک زنگ هم نزده بودند و این برای سیاوش عجیب بود.
با رسیدن به شرکت، نگهبان سریع به سمتش آمد، پسر جوانی بود به نام کاظم.
سیاوش کلاه کاسکتش را بالا داد و با روی خوش گفت:
_ سلام آقا کاظم خسته نباشی.
_ سلام آقا ممنون، خوش اومدین.
سیاوش لبخندی زد.
_ سلامت باشی عزیز، کاظم؟
کاظم صاف در جایش ایستاد.
_ جانم آقا؟
سیاوش سوالی که در ذهنش بود را به زبان آورد.
_ قبل من رئیس شرکت کی بود؟
کاظم کمی مکث کرد و سپس با حالتی که واقعا ندانستن در آن مشخص بود گفت:
_والا تو این دوسالی که من نگهبان این شرکتم رئیس قبلی رو ندیدم، یه سری از کارمندا میگفتن که مریضه و از خونه رسیدگی میکنه، یک سری دیگه میگفتن خارج از کشوره، والا من نمیدونم، اما خب نماینده ایشون آقای جلالی اینجا رئیس ما شدن.
سیاوش پرسشگرانه ابرو بالا انداخت، بهنام جلالی را دو سه روزی بود میشناخت درست وقتی که مودب او را برای اولین بار به شرکت آورد.
_ منظورت بهنامه؟
_ بله آقا بهنام با رئیس اصلی در ارتباط بودن.
_ آقا بهنام با ایشون نسبتی داشتن؟
_ والا من بی خبرم قربان.
سیاوش به شانه کاظم زد.
_ خیلی خب، بازم ممنونم بابت حرفایی که زدی...فعلا من برم داخل.
کاظم در را برای سیاوش باز کرد و سیاوش با موتور داخل محوطه شرکت شد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
شرکت تقریبا بزرگی بود که به قول مودب صد ها کارمند داشت، آنطور که سیاوش فهمیده بود بین تمامی شرکت ها شناخته شده و از اعتبار زیادی برخوردار بود.
از موتورش پیاده شد و با ابهت خاصی وارد شرکت شد، تمامی کارمند ها با تعجب به او نگاه میکردند و سلام میداند.
سیاوش یک راست سمت اتاق مدیریت رفت، میدانست که مودب و جلالی آنجا انتظارش را میکشند، منشی با دیدن سیاوش از جایش بلند شد.
_ سلام.
سیاوش توقف کوتاهی کرد و به منشی نگاه کرد، همسن و سال خودش بود و با ظاهری بسیار آراسته.
_ سلام بفرمایین بنشینید.
در اتاق را زد و وارد اتاق شد، فرهاد و بهنام در حال صحبت بودند که با ورود سیاوش دست از آن کشیدند.
هر دو از جا بلند شدند، سیاوش نزدیک رفت و بعد از دست دادن با هر دوی آنها روبرویشان نشست، مودب در حالی که چند کاغذ را داشت نگاه میکرد گفت:
_ خب چه خبرا آقا سیاوش؟
سیاوش شانه بالا انداخت.
_ سلامتی...
رو به بهنام که خیره شده بود به تتوی شکل تاج روی ساعد او کرد و گفت:
_ آقا بهنام من هنوزم دارم میگم که خیلی تو این کارا وارد نیستم...
بهنام چشم از تتوی سیاوش کشید.
_ به تاج علاقه خاصی داری؟
سیاوش خندید.
_ من چی میگم تو چی میپرسی، هر کسی تو زندگیش به یه چیزی علاقه داره خب.
بهنام با تردید گفت:
_ این تاج روی ساعد، این گردنبد شیر و تاج برام عجیب آشناست.
سیاوش کمی در جایش جابجا شد.
_ خب چند روز پیش که باهم ملاقات داشتیم، شاید ...
بهنام وسط کلام او پرید.
_ از همون چند روز پیش ذهنم درگیره که کجا ممکنه دیده باشمت..
سیاوش شانه بالا انداخت.
_ چی بگم.

فرهاد سعی کرد بحث را تغییر دهد.
_ خب آقا سیاوش امیدوارم با بهنام دوست های خوبی بشین.
سیاوش لبخندی از سر رضایت زد.
_ حتما همینطور میشه، بالاخره هر چی باشه ایشون تجربیات بالایی دارن و منم باید ازشون استفاده لازم رو ببرم.
چند برگه کاغذ را به بهنام داد و گفت:
_ اینا همون شرکتها وکار خونه هایی بود که گفتی ازشون پرسو جو کنم، دیگه از این جا به بعدش دست تو و سیاوش رو میبوسه؛ کاری هم داشتین من در خدمتم.
فرهاد از جایش بلند شد، بهنام گفت:
_ ممنون، حتما خبرت میکنم.
فرهاد سرش را تکان داد و از دفتر خارج شد، حالا بهنام مانده بود و سیاوش.
بهنام کاغذ ها را روی میز گذاشت و به سمت پنجره رفت، پرده کرکره ای را بالا داد، نور خورشید درست وسط اتاق تابید. سیاوش به برگه ها نگاهی انداخت، بهنام همانطور که به بیرون زل زده بود گفت:
_ با تک تکشون باید قرار داد ببندیم... چند روز بعد هم یه جلسه میزاریم بین کارمندا و سهام دارای شرکت تا تو رو به عنوان مدیر عامل جدید از طرف مرحوم خان زاده معرفی کنیم.
سیاوش گفت:
_ هر کاری کنی هستم، با خان زاده نسبتی داشتی؟
بهنام همچنان قصد نداشت چشم از فضای بیرونی شرکت بگیرد.
_ به عنوان حسابدار استخدام شرکتش شدم و بعد از دو سال به خواست خودشون شدم همه کاره شرکت.
_ چطور آدمی بود؟
_ آدم خوبی بود کاری به کار کسی نداشت سرش تو لاک خودش بود، تو چیکارشی؟
سیاوش نفسی بلند از سر کلافگی کشید.
_ همه کاره و هیچ کاره، یه شب خوابیدم و چشم باز کردم دیدم شدم صاحب همه چی و افتادم تو بازی که نفهمیدم شروع کنندش کی هست و هدفش چیه!
_ شغل اصلیت چیه؟
سیاوش با تردید پرسید.
_ چطور؟
بهنام دست هایش را داخل جیبش برد و با اطمینان گفت:
_ هیچ وقت یادم نمیره دو سال پیش وقتی ده میلیون رو از بانک گرفتم، یه موتوری اومد از من زدش، مگه میشه فراموش کنم اون تاج بزرگ روی ساعد و اون گردنبد معروفو؟
به سمت سیاوش که داشت با تعجب نگاهش میکرد برگشت.
_ اون ده میلیونی که از من زدی واسه من نبود مال همین خان زاده بود که قرار بود همه اون ده میلیونو بده خرج عمل مادر یکی از کارمنداش، فهمیدی با اون کارت چقدر بد شدم پیش همه؟ چقدر حقیر شدم؟ چقدر متلک خوردم؟
سیاوش از جایش بلند شد.
_ خان زاده اونقدری داشت که لنگ اون ده میلیون نمونه.
_ لنگش نموند و همون روز خرج عملو داد، اما اونی که این وسط متهم شد به دزدی من بودم، من.
محکم روی سینه اش کوبید، سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_ متهم به دزدی کردنت که شدی همه کاره؟... اینو بدون اون پولی که از دستت درش آوردم یک قرونشم خرج خودم نشد... نیت خان زاده هر چی بود مال منم همون بود.
بهنام پوزخند زد.
_ با پول دزدی کار خیر میکنی؟
_ با پولی کار خیر میکنم که میدونم کک صاحبش از دزدیده شدن اون پول نمیگزه؛ پولی که حق تموم کساییه که احتیاج دارن بهش.
_ مطمئن باش اون آدما بفهمن با پول دزدی کمکشون کردی تف میندازن به صورتت.
سیاوش خنده تلخی زد و گفت:
_ همون آدما برن از توی سطل آشغالا غذا جمع کنن و من و امسال من خوش خوشانمون باشه به اسم مسلمون تف میندازن تو صورتمون، همون آدما وقتی از زور نداری جیگر گوششونو بفروشن به یه خانواده دیگه و من و امسال من فقط از دور نگاه کنیم و اور اور پول خرج کنیم تف میندازن به صورتمون، همون آدما وقتی آدمایی که پولشون از پارو بالا میره و کلاه شرعی میزارن رو همه کثافط کاری هاشون و با یه آخی، الهی، سر ته همه فقر و نداری و هم میارن، تف میندازن به صورتمون...
انگشت اشاره اش را روی سینه بهنام زد و ادامه داد.
_ تو اگه از نظر خان زاده دزد بودی الان نمیشدی اینی که هستی، پس زیاد جوش نیار داداش.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
با نوک انگشتانش به صورت نمادین شانه بهنام را پاک کرد و گفت:
_ بهتره باهم دوست باشیم، هم تو به من نیاز داری هم من به تو.
بهنام نفسش را کلافه بیرون داد.
_ بچه پرویی و نمیدونم چرا عجیب این پرو بودنت به دلم نشسته.
سیاوش چشمکی نثار بهنام کرد.
_ مخلصیم.
بهنام خندید، موبایل سیاوش به صدا در آمد...حاج ابراهیم بود... ابرو بالا انداخت؛ از محالات بود زیرا آخرین زنگ پدرش را هنوزهم به خاطر نداشت...جواب داد.
_ بله؟
صدای بم حاج ابراهیم آمد.
_ کجایی؟
سیاوش به طعنه گفت:
_علیک سلام حاجی.
_ علیک، کجایی؟
_ مهمه مگه؟
_ بیا خونه کارت دارم.
سیاوش پوزخند زد.
_ چی شده؟ خبریه؟
مشخص بود که حاج ابراهیم شدید کلافه است.
_ بیا میفهمی. خداحافظ.
مجال خداحافظی به سیاوش را نداد و تلفن را قطع کرد، به لحن سرد و همیشه دستوری حاج ابراهیم عادت داشت، رو کرد به بهنام.
_ باید برم.
بهنام سری جنباند.
_ برو من هستم.
دستانش را در دست بهنام گذاشت و صمیمانه فشورد، غافل از آنکه هیچ کدام نمیدانستند قرار است دو دوست صمیمی با هم شوند.
سیاوش از شرکت خارج شد، فهمیده بود که حرف های لیلی واقعیت داشت و سردی حاج ابراهیم و آن لحن تندش بخاطر همین ارث باد آورده بوده.
حال باید موعظه های پدرش را گوش کند و تهمت هایش را بشنود، مگر میشد باور کند که تمامی آن ارث از مردی ناشناس به او رسیده؟
جلوی درب خانه نگهداشت و پیاده شد، خیلی وقت بود کلید خانه را نداشت، زنگ آیفن را زد و منتظر ماند، در با صدای کوتاهی باز شد، سیاوش در را باز کرد و برای بار سوم در یک ماه وارد خانه ای شد که قسم خورده بود هیج وقت پایش را آنجا نگذارد.
پله ها را یکی پس از دیگری بالا رفت؛ معلوم بود مادرش در خانه نبود اگر بود به پیشوازش می آمد...
در ورودی ساختمان را باز کرد و وارد ساختمان داخلی شد و از آن راهروی طویل عبور کرد و وارد سالن شد، حاج ابراهیم که منتظر سیاوش بود با دیدنش عینکش را از چشمانش درآورد و داخل جیبش گذاشت؛ سیاوش صاف ایستاد.
_ سلام.
حاج ابراهیم قدمی جلو آمد.
_ سلام.
سیاوش چیزی نگفت که خود حاج ابراهیم شروع کرد به حرف زدن.
_ وقتی فهمیدم پسرم بر خلاف تربیتم دزد از آب در اومده خودمو لعنت کردم، وقتی فهمیدم رفته با خلافکارا میگرده باز خودمو لعنت کردم، وقتی صداش به گوشم رسید که حاج ابراهیم پسرت بین تموم خلافکارا اسم و رسم پیدا کرده و شده سیاتاج باز خودمو لعنت کردم.

دستانش را پشت کمرش برد و ادامه داد.
_ لعنت کردم چون نتونستم خوب تربیتت کنم.
سیاوش نتوانست جلوی زبانش را بگیرد و با کنایه زبان گشود.
_ نباید خودتونو لعنت میکردین چون به نحو احسنت تربیتم کردین، من شدم یکی عین خودتون منتهی مراتب من همه کارام روئه و شما...
حاج ابراهیم با عصبانیت پرید وسط صحبت سیاوش..
_ شرم نمیکنی به پدرت میگی دزد؟
سیاوش جلو تر آمد و با لحنی آرام ولی درونی شعله ور از کینه جواب داد.
_ چرا باید شرم کنم وقتی دیدم همه ریا کاری ها و حق خوری هاتونو؟ چرا باید شرم کنم وقتی تزویر شده ستون اول زندگیتون؟ چرا باید شرم کنم وقتی، گاهی میشنوم لعن و نفرین آدمایی رو که به خاک سیاه نشوندینشون؟ الان برای چی من کشوندین اینجا؟ کشوندین تا بپرسین چطور یک شبه صاحب این همه مال شدم؟ هزار ماشالله که جاسوس های حاج ابراهیم از پلیس امنیت هم بهتر عمل میکنن.
حاج ابراهیم که خوشنود بود سیاوش خودش رفته بود سر اصل مطب گفت:
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
_ نمیخوام بپرسم چطور رسیدی میخوام بپرسم چرا قبول کردی وقتی نمیدونی پشت این محبت یهویی چه نیتی خوابیده.
سیاوش ابرو بالا انداخت، پدرش همه چیز را کامل میدانست.
_ هر نیتی خوابیده باشه برای منه، نه شما که دارین حرص میخورین!
_ همین امروز میری و میگی منصرف شدی.
سیاوش مطمئن جواب داد.
_ اینکارو نمیکنم.
_ چرا میکنی.
_ دلیل؟
حاج ابراهیم از لجاجت سیاوش عصبی تر شد.
_ دلیلی بالا تر از اینکه پدرت اینو میگه؟
سیاوش پوزخند صدا داری زد.
_ شما که اون آدمو نمیشناسی! از کجا میدونی نیت شومی پشت این محبت به قول شما یهویی هست؟
_ هست چون من قد سنت تجربه دارم و قد موهای سرت دیدم آدمایی که میگردن هر جا یه نفر ساده پیدا میکنن و سرش هر بلایی میارن.
سیاوش هیستیریک خندید.
_ احیانا اون آدما خودتون نیسین؟
صبرش لبریز شده بود و بی پروا صحبت میکرد.
_ اگه یادتون رفته بزارین خوب یادتون بیارم، چهار سال پیش اون زن بدبخت که با حالت زار اومد به التماس افتاد و زار میزد برای اینکه شوهرش بی گناهه و کاری نکرده، اما شما با این که خوب میدونستین اون زن بدبخت حق میگه، خودتون رو زدین به کوچه علی چپ و گفتین ودود دست کجی کرده و باید یه مدت بیوفته زندان، اون زن گفت نون نداره شب و سحر کنه، گفت ببخش و بزار بیاد بیرون، چیکار کردی؟ از دست زنه گرفتی و انداختیش کنار عین یه سگ مزاحم.... خودت میدونستی سینا تو حسابات دست برده و انداخته گردن ودود بدبخت اما اونو ساده گیر آوردین و هر بلایی خواستین سرش در آوردین...

همانطور که با خشم از خانه خارج میشد با صدای بلند فریاد کشید.
_ کافر همه را به کیش خود پندارد.

در را محکم کوبید و به سمت موتورش رفت، اعصابش به شدت خورد شده بود، حالا که پدرش بی دلیل با این ارث مخالفت کرده بود سیاوش تصمیمش مصمم تر شد برای ادامه بازی و چیدن قطعات پازل.
مطمئن شد پشت پرده یک اتفاقاتی افتاده که هیچ کسی از آنها خبر ندارد و باید بر ملا شود، اگر غیر آن بود حاج ابراهیم آن همه طفره نمیرفت برای باز گو کردن ارث باد آورده. و آن گونه الم شنگه راه نمی انداخت.

در راه خانه بود که ذهنش کشیده شد به حرفهای لیلی، در اولین وقت باید میفهمید چرا لیلی قصد انتقام دارد و کمرش را محکم کرده در نبرد با سینا و پدرش. تلفن سیاوش به صدا در آمد، سرعتش را کم کرد و به موبایلش نگاهی انداخت؛ لیلی بود! انگار که مویش را آتش زده باشد.
_ بله؟
صدای ماشین ها و باد نمیگذاشت واضح صدای لیلی را بشنود.
_ سلام کجایی؟
_ دارم میرم خونه.
_ کارت دارم باید ببینمت.
_ الان اصلا حوصله ندارم بمونه بعد.
_ بعد یعنی فردا؟
_ اره.
_ کافه نادری ساعت یازده، فعلا.
_ فعلا.
تلفن را قطع کرد، خدا میدانست باز چه چیزی در سر لیلی بود و چه خبر هایی قرار بود به او بدهد!
راه زیادی از خانه پدریش تا خانه جدیدش نبود، با رسیدنش جلوی خانه، غمزه را دید که کیف به دست به دیوار تکیه داده است.
از موتور پیاده شد و رو به غمزه که گویا اصلا در این وادی ها نبود گفت:
_ سلام، خیلی وقته اینجایی؟
دخترک به خودش آمد و با دیدن سیاوش صاف ایستاد.
_ سلام.
سیاوش در حیاط را باز کرد و حینی که موتور را داخل میبرد گفت:
_ لااقل زنگ میزدی! بیا داخل.
هر دو وارد حیاط شدن، حیاطی نسبتا بزرگ که ورودیش سنگ فرش شده بود و در دوطرف آن باغچه های کوچکی ساخته شده بود که دارای درختان میوه بودند.
حیاط دلباز و زیبایی بود، مخصوصا تابی که کنارش درخت انگور قرار داشت.
سیاوش موتور را داخل پارکینگی که در زیر خانه قرار داشت برد. و سپس نزد غمزه بازگشت.
_ خب خوش اومدی، امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
غمزه لبخند ملیحی زد.
_ ممنون.
سیاوش به چمدان کنار غمزه خیره شد و گفت:
_ شاید فضولی باشه اما تو.... چطور بگم خب یعنی میخوام بگم خانوادت...
غمزه میان صحبت سیاوش پرید.

_ بیست و چهار سالمه و بهزیستی همه بچه هایی که به سن قانونی میرسن و نمیتونه نگهداره. هفت ساله که تنها زندگی میکنم و خرجی خودمو با پرستاری و کار تو خونه های مردم در میارم.
سیاوش متاثر سرش را پایین انداخت.
_ ببخشید اگه ناراحتت کردم من واقعا نمیدونستم.
غمزه تلخ لبخند زد.
_ نه بابا سرتون سلامت، خب شما از کجا بدونین، حق دارین هم بپرسین. دو سال اول برام سخت ترین دوران بود هر جا میرفتم کاری نبود، اگرم بود مناسب من نبود، برای منشی گری رفتم، فروشندگی رفتم، اما هیچکدوم مطلقا کار نمیخواستن، کنار کار به فکر عشق و حالشونم بودن وقتی ام نمیتونستم برآورده کنم بدون دادن حقوق عذرمو میخواستن.... تااینکه تو یکی از آگهی ها دیدم خدمتکار منزل میخوان ، از خدمتکاری شروع کردم تا شدم پرستار و حالام در خدمت شما.
سیاوش چمدان غمزه را برداشت و به طرف ساختمان داخلی راه افتاد، حرفی نداشت بزند.
چه باید میگفت در مقابل بی رحمی دنیا؟
سرنوشت را لعنت میکرد، یا پدر و مادر بی عاطفه غمزه را؟
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
غمزه پشت سر سیاوش وارد ساختمان شد، خجالت میکشید از او سوال بپرسد، سپرد به زمان تا همه چیز را برایش مشخص کند.
سیاوش چمدان غمزه را روی زمین گذاشت و گفت:
_ هر اتاقی و خواستی برای خودت بردار، اتاق منم بالاست.
غمزه فقط سرش را به عنوان تایید تکان داد. دل در دلش نبود که قرار است با سیاوش در یک خانه باشد، دختری که یک عمر از مهر و محبت محروم بود، کاملا طبیعی بود بعد از آن کار سیاوش دل ببازد به مردانگیش، غمزه هم همانند سایر دختر ها برای خودش به دنبال تکیه گاه بود، تکیه گاهی از جنس مردانگی سیاوش.
سیاوش برای آنکه غمزه راحت به کاررهایش برسد گفت:
_ من میرم بالا تو اتاقم توام به کارات برس و جابجا شو.
و بدون آنکه منتظر حرفی از جانب دخترک باشد پله ها را بالا رفت و وارد اتاقش شد، خسته بود! خیلی.
اما میدانست این تازه اول راه است، اول راهی که پیش گرفته برای فهمیدن خیلی چیز ها.
پیراهنش را از تنش بیرون کشید، گرسنه بود، بی اعتنا به شکمی که هشدار گرسنگی را داده، به سمت تخت خوابش رفت، هنوز وقت نکرده بود لباس هایش را جابجا کند داخل کمد.
کیف پولش را برداشت، به آرامش نیاز داشت، آرامشی از جنس چشمان مشکی دخترکی که هیچ وقت پیدایش نکرد اما در دلش جای داشت!
عکس دخترک را برداشت و همانطور که تکیه اش را به تاج تختش داد زل زد به عکس.
عاشقیش هم فرق داشن با سایر انسانها...
عاشق یک قطعه عکس شده بود، عکسی که اصلا نمیدانست شخص در آن مجرد است یا متاهل!
سعی کرده بود در فراموشی اما محال برایش...محال همچون باریدن باران در کویر.
در اولین فرصت باز هم میخواست برود سمت شمال تا شاید ردی از او پیدا کند.
یک قطعه عکس جوری دل برده بود از او که خودش هم باورش نمیشد، شاید اگر یکی به او میگفت عاشق شده است با عکس هیچ وقت باور نمیکرد، اما حالا خودش مبتلا شده بود به دردی که نمیدانست نامش را عشق بگذارد یا اشتباه!
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
*******



همانطور که فنجان چایش را مزه مزه میکرد، رو کرد به لیلی.
_ خب منتظرم حرفاتو بشنوم.
لیلی تکیه اش را به صندلی داد.
_ خب تو برعکس من علاقه ای به مقدمه چینی نداری...اون دختر کیه آوردی تو خونت؟
سیاوش با تعجب فنجان چای را روی میز گذاشت.
_ غمزه؟ تو از کجا میدونی؟
_اسمشو نمیدونم، نامزدته؟
پسرک شانه بالا انداخت.
_ خدمتکاره .
لیلی خندید.
_ چه زود خدمتکار گرفتی برای خودت، میزاشتی دو روز از اومدنت میگذشت بعد.
سیاوش عصبی از دخالت های بی حد لیلی گفت:
_ اینش دیگه به تو نیومده، حرفت غمزه بود؟
لیلی محتاطانه جواب داد.
_ چرا عصبی میشی خب، نه!
_پس میشنوم.
_ وقتش رسیده با سینا بشینی پای معامله.
سیاوش ابرو در هم کشید.
_ من تازه چند روزه رفتم تو اون شرکت، هنوز به چم و خم کار آشنایی ندارم..
لیلی بی تفاوت جواب داد.
_ خب بهنام که هست کمکت میکنه.
سیاوش کلافه خندید.
_ تو کیی لیلی؟ چطوره که همه رو میشناسی؟ چرا نمیگی کیی؟
لیلی جرعه ای از قهوه اش را نوشید و کاملا آرام و خونسرد جواب داد.
_ اینقدر عجله خوب نیست، تو مطمئن باش اگه به حرفام گوش کنی ضرر نمیکنی.
_خب بگو کیی؟ چرا اینکارارو میکنی؟ خب اگه مشکلی داری چرا خودت تنها انتقام نمیگیری؟
لیلی متفکر جواب داد.
_ من هیچ وقت خوشم نمی اومد یهو برم سر اصل مطلب، اینکه کم کم و آروم آروم همه چی پیش بره من بیشتر خوشحال میشم و قرار میگیرم.
سیاوش کنجکاو پرسید.
_ این اطلاعات و از کجا داری تو؟
لیلی به بیرون خیره شد و گفت:
_ فقط اینو بدون برای هر کدوم از اینا از کل زندگیم زدم تا بفهمم.
_ یعنی اونقدر مهمه این کینت؟
لیلی چشمان حسرت بارش را سپرد به چشمان پر از سوال سیاوش.
_ اونقدر مهم هست که تا لحظه مرگم بخوام به خواستم برسم... من از تو برای رسیدن به خواستم استفاده نکردم و نمیکنم، اما این حق توام هست تا خیلی چیزا رو بفهمی...
سیاوش آرام پرسید.
_چیارو؟
لیلی از جایش بلند شد و کیفش را روی دوشش انداخت.
_ به نفعته دیگه با حاج ابراهیم دهـ*ن به دهـ*ن ندی، الانم که رفتی شرکت طرح قرار داد با کارخونه داداشتو به بهنام بگو، بعدم برین با سهام دارا جلسه بزارین، تو این جلسه باید همه بفهمن که سینا چه کلاهی گذاشته سرشون... من باید برم سرکشی به بیمارستان دارم . فعلا.

لیلی در مقابل چشمان پر از سوال بی جواب سیاوش کافه را ترک کرد، لیلی! دختری که برای سیاوش شخصیت پر پیچ و خمی داشت و به همین راحتی ها چیزی از زبونش در نمی آمد.


موبایلش را برداشت و شماره سینا را گرفت، بعد از خوردن چند بوق بالاخره صدای شاد برادرش درون گوشش پیچید.
_ بله؟
صدای خنده ی دختر آمد، حتما نامزد برادرش بود که او حتی اسمش را هم نمیدانست.
_ این وقت روز فکر کردم شرکت باشی!
سینا خندید.
_ نه با خانم اومدیم بیرون...چطور مگه؟
سیاوش لبخند تلخی زد.
_ به زنداداش از طرف من تبریک بگو.. هیچی کارت داشتم. کی شرکتی؟
_ نیم ساعت دیگه میام، بیا اتفاقا منم باهات کار دارم.
_ باشه فعلا.

تلفن را قطع کرد، حسابش را روی میز گذاشت و از کافه خارج شد، باید با بهنام صحبت میکرد، در هر صورت بهنام کار بلد تر بود، سوار موتورش شد و به سمت شرکت حرکت کرد، تعجبی نداشت که حاج ابراهیم سینا را برای برداشتن نزول باز خواست نکرده است، البته مبلغ پول آنقدر بالا بو که حتی حاج ابراهیم هم با آن دبدبه و کبکبه نتواند آنرا پرداخت کند، تنها راهش فروش کارخانه بود که درآن صورت تمامی سهام داران که همگی از کله گنده های بازار بودند و حرف سینا و حاج ابراهیم پیشان برو داشت خبر دار میشدند، سیاوش مطمئن بود حاج ابراهیم ساکت نایستاده و در تلاش است برای خلاصی از گندی که پسر بزرگش زده.
عادت داشت برای جمع کردن گند های سینا، از وقتی یادش می آمد برادر بزرگش همیشه همانند حاج ابراهیم کار هایش را پنهانی انجام میداد و هر وقت هم بوی گندی که زده بالا می آمد دست به داماد پدر برای ماله کشیدن به آن میشده.
عادت کرده بود به این موضوع، پدر همیشه پشت سینا بود.
همانطور که تکیه گاهی محکم برای برادرش بود پرتگاهی هم برای او شده بود.
پرتگاهی که دو دستی او را از آن انداخت تا به همه ثابت کند پسرش اولاد ناخلف است.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
وارد شرکت شد، موتورش را در جایی که همیشه پارک میکرد نگهداشت و پیاده شد. با قدم هایی استوار و غروری که فقط مختص خودش بود وارد شرکت شد.
هنوز به طور کامل با کارمندان آشنا نشده بود، امل آنها به خوبی او را میشناختند و احترام میگذاشتند.
به سمت دفتر مدیریت رفت، منشی در حالی که داشت با تلفن صحبت میکرد از جایش کمی بلند شد، سیاوش با دست اشاره کرد که بنشیند. تقه ای به در زد و وارد اتاق شد؛ بهنام مشغول مطالعه چیزی بود که با حضور سیاوش در اتاق کاغذهایی که داشت مطالعه میکرد را کنار گذاشت.
_به سلام... چرا این قدر دیر؟
سیاوش در را بست و به سمت بهنام رفت، حینی که دستش را می فشرد گفت:
_ سلام یه کار مهم پیش اومد برای همون دیر کردم...
و بعد خندید و ادامه داد.
_ یکی هم کمی طول میکشه تا عادت کنم به این که صاحب اینجام.
روی صندلی روبروی بهنام نشست. بهنام دست به سینه شد.
_ آره خب حق داری، چیزی میخوری بگم بیارن؟
_ نه ممنون ، میخوام باهات صحبت کنم.
_ میشنوم!
_دارایی شرکت چقدره؟
بهنام ابرو بالا انداخت.
_ به حد کافی هست.
_ اونقدری هست که بشه یه کارخونه رو خرید؟
بهنام با تعجب گفت:
_ ما کارمون واردات و صادراته، کارخونه رو نمیشه صادر کرد.
سیاوش نگاه عاقل اندر سفهی به بهنام انداخت و گفت:
_ خودم میدونم، ولی میخوام یه کارخونه رو بخرم.
بهنام شروع کرد به کف زدن و گفت:
_ نه باریکلا، نیومده میخوای برسی به بالا بالا ها... خب این کارخونه کدوم کارخونس که دلتو برده؟
سیاوش کمی مکث کرد و گفت:
_ کارخونه آریا صنعت. ( این اسم کاملا اتفاقی است و صرفا هر گونه تشابه اسمی عمدی نیست.)
بهنام کمی فکر کرد، جدی و مطمئن جواب داد.
_ آریا صنعت؟
سیاوش سرش را به عنوان تایید تکان داد، بهنام ادامه داد.
_ این کارخونه تنها کارخونه ایه که تو حرفه ما باهاش پای معامله ننشستیم.
_ چرا؟
_ به دستور جناب مرحوم خان زاده.

تعجب سیاوش دو برابر شد... دوست داشت دلیل خان زاده را بفهمد.
_ چرا؟ دلیلش چی بود؟
بهنام شانه بالا انداخت.
_ نمیدونم ... مگه کارخونه رو برای فروش گذاشتن؟

سیاوش تو فکر فرو رفت.
_ کارخونه برادر منه...نه.
بهنام کمی خم شد روبروی سیاوش.
_ جدی؟ چرا میخوای بخری؟
_ به دلیل شخصی.
حالا بهنام شروع کرده بود به سوال کردن.
_ خان زاده چرا نمیخواست با برادرت معامله کنه؟
سیاوش کلافه چنگی بین موهایش زد.
_ سوال خودمم هست!
_ خب شاید جوابش و داداشت بدونه!
حرفی که بهنام زد به طور افتضاحی در مغز سیاوش فرو رفت؛ جواب منطقی بود حتما از سینا میپرسید، شاید برادرش میتوانست در پیدا کردن هویت خان زاده به او کمک کند.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
28/6/19
65
73
18
رو کرد به بهنام و گفت:
_ من امروز میرم پیشش، اما تو خودتو آماده کن چون قراره پای یه معامله بزرگ بشینیم.
بهنام از جایش بلند شد.
_ خیلی دوست دارم دلیل کارتو بدونم، تو اونقدر الان دارایی داری که احتیاجی به کارخونه نداشته باشی!
سیاوش هم از جایش بلند شد، از شرکت تا خارج از شهر که کار خانه بود طول میکشید تا برسد، باید زود حرکت میکرد.
_ شاید به وقتش بهت گفتم اما الان میخوام پشتم باشی... میرم کارخونه پیش سینا، با هم در تماس میشیم.فعلا.
خواست از در خارج شود که بهنام گفت:
_ راستی جلسه با کارمندا رو کی بزارم؟
سیاوش نیم نگاهی به بهنام انداخت.
_پس فردا.




****


دخترک عینک افتابی گردش را از چشمانش برداشت، به سر در ساختمان نگاه کرد.
" مطب دکتر لیلی فرخی زاد اصل.
پزشک عمومی"

وارد مطب شد، میدانست که این وقت روز بعد از سر کشی به بیمارستان در مطبش میشود، دیگر بعد از چند سال دوستی امری عادی بود!
پله ها را بالا رفت، صدای پاشنه کفش های قرمز رنگش سکوت آنجا را شکست؛ با ورودش به مطب منشی با رویی گشاده به پایش بلند شد.
_ سلام خیلی خوش اومدین.
دخترک لبخندی به لــ*ب زد.
_ سلام ممنون.
به در اتاق لیلی اشاره کرد.
_ خانوم دکتر هستن؟
منشی سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
_ بله مریضی ندارن میتونین برین داخل.
_خوب شد پس مرسی عزیزم.
به سمت در اتاق رفت؛ تقه کوچکی به در زد و بازش کرد، لیلی سرش را روی میز گذاشته گویا خسته شده بود!
با ورود دخترک سرش را بلند کرد و با بی حالی گفت:
_ سلام.
دخترک در را پشت سرش بست و به سمت لیلی رفت:
_ سلام...خوابیده بودی؟
لیلی چشمانش را مالید.
_ نه بابا شدید سرم درد میکنه، چه عجب از این ورا؟
دخترک روی مبل کرم کنار دیوار نشست، روبرویش درست پشت سر لیلی پر بود از تقدیر نامه. دکتر خوب و مهربانی بود!
کنار دیگرش مجوز نظام پزشکیش شدید به چشم میخورد، هر که نمیدانست او میدانست که لیلی برای رسیدن به جایی که هست چقدر تلاش کرد و چقدر شکست خورد، تا بشود دکتر لیلی فرخی زاد اصل.
_ اونروز نشد حرف بزنیم، گفتم حالا که بیکارم بیام پیشت.
لیلی خندید.
_ شوهرت کجاست؟
_ اونم پی کارشه، گفتم منو بیاره بزاره سر خیابون تا بیام پیشت...خب چه خبرا؟
هیچی امروز صبح با سیاوش بودم.
_خب!
_ بهش گفتم که با سینا بشینه پای معامله.
دخترک با تعجب ابرو بالا انداخت.
_ قبول کرد؟
 
  • لایک
Reactions: KIM_RHM

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.