درحال تایپ رمان تاج| کوثر جباری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Kosar jabari
  • تاریخ شروع
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
دیگر تصمیم گرفته بود پا به آن خانه نگذارد، خانه ای که پر بود از ریا و دروغ و درآخر فرمان لال باش و کور باش میدادند به کسانی که مخالف آنهاست.
پیچید سمت دریا، و نگهداشت، از ماشین پیاده شد و به سمت ساحل قدم برداشت، قدم به قدم که نزدیک میشد به دریانفرتش از پدر و برادرش بیشتر میشد، آنجا بود که تصمیم گرفت برای اولین و آخرین بار برای خودش خانه بگیرد و دور شود از آنها. میخواست برای خودش زندگی کند تا حرفی نباشد، تا نبیند تا حرص نخورد، از آنجا به بعد بود که برای انجام کارش مصمم تر شد و قول داد بگیرد از هر چه پولدار و بدهد به فقرا. تا کمی آرام کند حرصش را.
برای حساب های پدر و برادرش نقشه ها داشت که سر وقت میخواست عملی کند تا بفهمند با چه کسی در افتاده اند.
یک مشت سنگ برداشت و به دریا دانه دانه پرت کرد.
بوم نقاشیی توجهش را جلب کرد، ایستاد و نگاه کرد، کسی اطراف بوم نبود، اما یک کیف کاری آنجا بود، اطرافش را نگاه کرد و به سمت کیف رفت، انگار آن کیف و بوم بی کس بودند.
کیف را از کنار بوم نقاشی برداشت و سریع به سمت ماشینش راهی شد.
سوار بر ماشینش از آنجا دور شد.
دور شد تا با خیال راحت کیف را باز کند.
کمی که از ساحل دور شد ماشین را کنار خیابان نگهداشت و کیف را باز کرد.
چیزی جز تعدادی رنگ و قلمو نبود!
با دیدن لوازم آرایشی در کیف فهمید که کیف مطعلق به یک زن است!
به خودش لعنت فرستاد که ندانسته پا روی قانون دومش گذاشته بود! سرقت از زنان جزو خط قرمز هایش بود.
لوازم را داخل کیف ریخت، خواست زیپ کیف را ببندد که کیف پول صورتی رنگی توجهش را جلب کرد. کیف را برداشت و ابتدا نگاهش کرد، کیف پولی به رنگ صورتی که رویش یک پاپیون کوچک سفید داشت، لبخند نشست روی لــ*ب هایش، به هر حال کیف پول یک دختر بود غیر آن نمیشد باشد که..
کیف را باز کرد و در همان ابتدا عکسی پرسنلی توجهش را جلب کرد، دخترکی با یک مقنعه مشکی و چشمانی که حیران کرد سیاوش را!
نفهمید چقدر اما زمان زیادی را فقط خیره مانده بود به آن عکس ... عکس را برداشت و کیف پول را داخل کیف انداخت، دور زد تا به ساحل برود و صاحب عکس را از نزدیک ببیند.
اما زهی خیال باطل که دیر کرده بود! مطمئن بود دخترک بعد از دیدن جای خالی کیفش از آنجا رفته بود! فکر کرد شاید هم برای شکایت نزد یک پلیس آگاهی برود، اما هر چه که بود اثری از او نبود که نبود... کل شب در ساحل نشست تا به امید آنکه صاحب کیف به آنجا بازگردد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
عکس را از روی میز برداشت و داخل کیف پولش گذاشت، فنجان چایش را برداشت و نزدیک لبش برد، سرد شده بود، عادت به خوردن چای سرد نداشت.
دوست داشت وقتی داغ داغ است و هنوز بخار دارد، بنوشد!
صدای زنگ موبایلش باعث شد فنجان بی بخار چای سرد شده اش را سر جایش بگذارد...شماره ناشناس بود.
بی میل تماس را برقرار کرد.
_بله؟
صدای زن جوانی از پشت تلفن همراهش به گوشش رسید.
_ آقای سیاوش راغب؟
سیاوش اخم هایش را در هم کشید برای گفتن نام و نام خانوادگیش توسط زن ناشناسی که پشت خط بود.
_ خودم هستم... به جا نیاوردم؟!
زن خیلی خونسرد و بی تفاوت گفت:
_ به زودی میشناسین، میخوام شمارو از نزدیک ببینم، حرف دارم باهاتون.
سیاوش با همان اخم جواب داد.
_ برای چی؟ منو از کجا میشناسین؟
_ اونقدر میشناسمتون که میدونم الان ممکنه تو پاتوق همیشگیتون کافه نادری باشین...
سیاوش ابرو بالا انداخت؛ به مغزش فشار آورد تا شاید به خاطر بیاورد که با چه کسی از کافه نادری صحبت کرده است، اما چیزی که دستش را بگیرد پیدا نکرد... اصلا یادش نمی آمد با دوستانش در این باره صحبت کرده باشد چه برسد با یک زن!
با تردید پرسید.
_تو کیی؟
_ عجله نکن آقای راغب میشناسی به زودی... فقط اگه امکانش هست یه قراره ملاقات بزاریم.
سیاوش مطمئن گفت:
_ امروز چطوره؟
زن مکثی کرد و گفت:
_ نه امروز نمیشه، فردا ساعت 11 همون کافه نادری! چطوره؟
سیاوش بعد از تایید تلفن را قطع کرد، برای رسیدن فردا ثانیه شماری میکرد؛ به ساعتش نگاه کرد، ده دقیقه از پنج بعد از ظهر میگذشت، چای را نخورد اما حسابش را روی میز گذاشت و از کافه خارج شد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
در راه برگشت به خانه بود، اما تمام فکرش به تماسی بود که از طرف آن زن گرفته شد؛ باز هم داشت فکر میکرد بلکه چیزی به ذهنش برسد اما فایده نداشت، سعی کرد فکر نکند و بسپارد به زمان تا معلوم کند آن زن کیست.
از آن سر تهران تا برسد به وسط شهر هوا تاریک شده بود، با رسیدنش به سر کوچه متوجه داد و بیداد دخترکی شد، موتور را نگه داشت، چطور کسی متوجه این حجم از داد و بیداد و کمک نشده بود؟
از موتور پیاده شد، دخترک با کیفش روی صورت یک پسر میکوبید و میگفت:
_ ولم کن عوضی، برو گمشو.
سیاوش بیشتر دقت کرد، پسر در دستش چاقو داشت، گویا در تلاش بود کیف دختر را از دستش بگیرد. رگ گردنش متورم شد، در محوطه سیاوش کسی حق نداشت گردن کلفتی کند این را تمامی خلافکار ها میدانستند!
برخلاف همه چی آن پسر داشت از یک دختر تنها سرقت میکرد و رویش چاقو کشیده بود، همین کافی بود تا خشم سیاوش را برانگیزد.
جک موتورش را زد و با شتاب به سمت پسرک رفت و با یک حرکت یقه اش را گرفت به دیوار چسباندش، حرکتش آنقدر ناگهانی بود که چاقو از دست پسر به زمین افتاد. در آن تاریکی چهره ها خیلی مشخص نبود، سیاوش حینی که پسر را به دیوار زده بود با خشم و صدای خش دار عصبی غرید.
_ چه غلطی داری میکنی بی ناموس؟
پسر متقابلا فریاد کشید.
_ تو چی میگی یارو؟ به تو چه؟
سیاوش پسر را دوباره روی دیوار کوبید و صورتش را نزدیک صورت او کرد، دندان هایش را با حرص روی هم سایید.
_ میخوای همین الان نئشتو بندازم رو زمین و مادرتو به اعزات بنشونم، تا بفهمی من کی ام؟ میخوای فردا حجلتو دم درتون ببندم و باعث شم رو اعلامیت بزنن جوان ناکام؟ میخواااااااای؟
با فریادی که دست آخر زد، دخترک کیفش را بـ*غـل گرفت و دو قدم به عقب رفت، رنگ از رخسار پسرک پرید، آنقدر لحن سیاوش محکم بود که باعث شود پسر لال شود از دادن جواب و لات بازی.
سیاوش این بار بلند تر فریاد کشید.
_ همین الان راست این خیابونو میگیری، میری گم میشی حروم زاده تا نشدم عزرائیلت، که اگه پرو بازی در بیاری کاری میکنم هر جا اسم سیاتاج به گوشت خورد رعشه بیوفته به جونت، برو تا برزخت و نکردم این دنیات دوزخت و نکردم این دنیات...
یقه پسر را ول کرد و با فریادی از ته گلویش که وقتی بیرون آمد شکی نبود تمامی همسایه ها شنیده باشند گفت:
_ هرررری.
پسرک با تمامی وجودش شروع کرد به دویدن، سیاوش رو کرد به دخترک که از ترس رنگش همچون گچ دیوار شده و گوشه ای کز کرده بود، و گفت:
_ این وقت شب خوبیت نداره دختر بیرون باشه، اینجا چیکار داری که یکی عین حرومی بخواد همچین کنه؟
دخترک با صدای لرزان جواب داد.
_ سر...کار...می رفتم.
سیاوش اخم هایش را در هم کشید.
_ شب و کار؟ کدوم کاره که باید شبونه بری؟ یاد ندارم این ورا کارخونه یا شرکت وجود داشته باشه که تو بشی نگهبانش...
دخترک به داخل کوچه اشاره کرد.
_ نگهبان نیستم، برای پرستاری اومدم.
_ پرستاری از کی؟
_ آقای خیری.
سیاوش سرش را به نشانه تفهمیم تکان داد و حینی که به سمت موتورش میرفت گفت:
_ خیر پیش، از این به بعد زود بیایین و مواظب باشین، کل شهر پر لاشخوره که تا تنها گیر میارن یکیو میخوان هجوم بیارن بهش، مرد و زنش هم فرق نداره براشون. عزت زیاد.

سوار موتورش شد و بعد از روشن کردن؛ به سمت خانه اش حرکت کرد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
آقای خیری را میشناخت؛ همسایه طبقه پایین بود، مردی پیر که چند سال پیش همسرش را در اثر تصادف از دست داده و خودش ویلچر نشین شده بود، یک دختر دارد که ازدواج کرده و صاحب دو فرزند است، طبیعتا نمیتواند بخوبی از پدرش مراقبت کند که برایش پرستار گرفته بود، در ورودی اپارتمان را باز کرد و بدون سوار شدن به موتور از فرمان ش گرفت و وارد محوطه شد... پشت سرش دخترک نیز آرام وارد محوطه ساختمان شد و در را بست...نیم نگاهی به دختر کرد، سر و وضع معمولی داشت مشخص بود فرزند یک خانواده با سطح پایین است که مجبور شده مراقبت از یک پیر مرد غرغرو همچون آقای خیری را قبول کند.
چشم از او گرفت و موتور را داخل پارکینگ پارک کرد و همراه با دخترک وارد ساختمان شدند، ساختمانی با شش طبقه و هر طبقه یک واحد که سیاوش در طبقه پنجم بود...
هر دو ساکت سوار آسانسور شدند سیاوش اول طبقه چهارم را زد و بعد طبقه خودش را...
صاف ایستاد سر جایش، دخترک بعد از کمی من و من کردن زل زد گردنبد سیاوش، پلاکش شیری بود که تاج روی سرش داشت و گفت:
_ خیلی ممنون که منو از دست اون ادم نجات دادین.
سیاوش سرش را تکان داد و بی تفاوت گفت:
_ وظیفه بود.
دخترک سرش را پایین انداخت.
_ لطف بود...ان شاء الله بتونم جبران کنم.
اسانسور در طبقه چهارم ایستاد و در باز شد، دخترک حینی که خارج میشد سیاوش گفت:
_ برای جبران نکردم، هر کس دیگه ای جای من بود همین کارو میکرد. یا حق.
دختر روبروی اسانسور ایستاد و در بسته شد در مقابل چشمانش... در دلش به مردانگی مردی که درون اسانسور بود اعتراف کرد، مردی و مردانگی خیلی وقت بود از نظر او منقرض شده بود، اما سیاوش از نظرش همانند مردان قدیم آمد که فقط از آنها آوازه شان مانده بود و چند قصه که زبان به زبان میچرخید و گاهی هم لقمه کارگردان ها برای فیلم هایشان میشد، مردانی که ناموس مردم ناموس خودشان بود و سینه ستبر میکردند در برابر ظلم.
یا شاید هم همچون قهرمان کارتون ها و فیلم های تخیلی که در کودکی آنها را میدید و غبطه میخورد به حال دخترانی که به دست آنها نجات داده میشوند.
کمی فکر کرد، او بعد از زدن دکمه طبقه چهارم، طبقه پنجم را زد، دلش مالش رفت از آن که فهمید قهرمانش درست بالای سر او زندگی میکند، همچون تاج... با فکر کردن به تاج یاد اسم و لقبش افتاد... سیاتاج!!!
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش با خستگی وارد خانه شد، به اطراف نگاه کرد، تمیز بود...
لبخندی زدو سویچ و کیف پولش را روی میز انداخت. به سمت اتاقش رفت و بعد از برداشتن حوله وارد حمام شد.
وقتی دکمه های پیراهنش را باز کرد، باز هم همانند همیشه با جای زخم روی شکمش مواجه شد.
آب را باز کرد و زیر دوش رفت، لحظه به لحظه آن روز جلوی چشمان سبز رنگش نقش بست، زمانی که فقط چهارده سالش بود، بنا به فرمان مادرش برای بردن ناهار به سمت حجره پدرش راه افتاد.
وقتی رسید جماعت زیادی از بازاری ها جلوی حجره جمع شده بودند و صدای فریاد مردی هم می آمد...
ترسیده بود که نکند آسیبی به پدرش رسیده باشد. جماعت را کنار زد تا ببیند جریان از چه قرار است.
مردی قوی هیکل با سیبیل های از بناگوش در رفته جلوی پدرش ایستاده بود، حاج ابراهیم در مقابل آن مرد خیلی کوچک بود. مرد فریاد میزد و میگفت:
_ یعنی میخوای بگی من اشتباه دیدم؟
پدرش طبق معمول تسبیح به دست و آرام جواب داد.
_ پسرم انسان جایزالخطاست. بیا بریم داخل تا حرف بزنیم ببینم مشکلت چیه؟
مرد بلند تر فریاد زد.
_ مشکلم تویی حاجی لک لک که تیریپ مومن بودن برداشتی و این اهل بازار و با فیلم بازی کردنت مضحکه خودت کردی.
کربلایی توحید یکی از ریش سفید های بازار جلو آمد با تندی جواب داد.
_ حرمت نگهدار جوون، حاج ابراهیم معتمد همه این اهلن؛ سه برابر سنت سن داره، صد برابرت تجربه، چشمت و بستی و دهنتو باز کردی هر چی دلت میخواد میگی؟ ولله که حاجی بزرگی میکنه چیزی نمیگه، هر چیزی حدی داره، شیطونو لعنت کن و برین داخل حجره با هم صحبت کنین.
آن جوان که گویا آتش خشمش قرار بر خاموشی نداشت با توپ پر انگشت اشاره اش را بالا گرفت و خطاب به همه جماعت توپید.
_ خوب گوش کنین ببینید چی میگم، این آدم که حاجی حاجی گفتنتون براش از زبونتون نمی افته، چشمش میپره برای ناموس مردم، هیزی میکنه بی ناموس، بی معرفتی میکنه تو دیار اهل معرفت، شماهایی که وقتی میبینینش خم میشین تا کمر برای ادای احترام، ایشون خم میشن برای ناموس مردم برای مخ زدن....

حاج ابراهیم عصبی شد و فریاد کشید.
_ د غلاف کن اون زبونتو مردک که فقط برای تهمت و قضاوت داره باز میشه...
جوان خنده عصبی سر داد.
_ قضاوت؟ تهمت؟ تویی که خدا خدا میکنی و صبحت تو مسجده، شبت تو مسجد، تویی که میگی اهل بهشتی و بقیه آدمای امثال من اهل جهنم، تویی که سجده هات سه ساعته و ذکر زیر لبت مادام العمر، تو بگو ببینم واقعا تهمته؟ واقعا قضاوته؟ تو رو به همون خدای بالا سرت.
حاج ابراهیم سرش را پایین انداخت و دستی به ریش های جوگندمی اش کشید...نفس ها در سینه حبس شده و همه ساکت منتظر جواب بودند.
حاج ابراهیم سر بلند کرد و گفت:
_ اره...تهمته و قضاوت.
صدای همهمه میان اهل بازار بلند شد، خشنود بودند که حاجیشان حق است و آن جوان به اصطلاح نادان، ناحق.
سیاوش اما همچنان نظاره گر آن معرکه بود.
جوان عصبی شد و با رگ های متورم چاقویی را از جیبش بیرون کشید و با فریادی بلند تر و رسا تر از قبل گفت:
_ اگه حق با تو باشه که جای من قعر جهنمه و تو میشی حاجیی که به ناحق کشته شد... اما اگه حق با من باشه و توی حاجی عاریه ای لــ*ب به قسم دروغ باز کرده باشی اونوقت رفتی به درک و یه زمینو از وجود نحست پاک کردم.
همه ترسیده بودند، حتی حاج ابراهیم، جوان چاقو را به عقب برد، سیاوش نمیتوانست بایستد و فقط نظاره گر باشد. نفهمید چه شد اما تا به خودش آمد دید چاقو نشسته است روی شکمش و پسر درحال فرار...

موهای نم دارش را با حوله پاک کرد، در تمام مدت حمام همه فکرش پی گذشته بود، گذشته ای که هیچ وقت به چشم حاج ابراهیم نیامده بود و فکر میکرد وظیفه فرزند است که پشت پدر در بیاید و از جانش بگذرد...
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
******

شب را با کابوسهای گاه و بی گاهش صبح کرده بود، بعد از خوردن صبحانه ای که تشکیل شده بود از چای و دو تکه نان از خانه بیرون زد، هنوز وقت داشت تا ساعت 11.
موتورش را روشن کرد و به سمت کافه نادری حرکت کرد، مشتاق بود تا ببیند آن زن کیست که ادعا دارد او را کامل میشناسد!
عادت نداشت زود به کسی اعتماد و حرف هایش را باور کند، مگر اینکه طرف مقابلش خودش را و حرفایش را اثبات کند. این روز ها بعد از دیدار دوباره حاج ابراهیم بعد از سه سال فکرش بد جور درگیر شده بود، اتفاقات گذشته همانند فیلم از روز قبل تا به حالا در مغزش تکرار میشدند...
ترافیک اعصابش را بهم ریخته بود، با دیدن دخترک کوچکی که در دستش گل های سرخ داشت، لبخندی روی لبانش نقش بست، عاشق دختر بچه ها بود، دلش به حال آن دخترک خوش چهره سوخت، او باید الان درس میخواند نه آنکه گل بفروشد!
تمام وجودش چشم شد و زل زد به دخترکی که داشت به سمت ماشین شاسی بلند مشکی رنگ برای فروش گلهایش میرفت.
قد دختر آنقدر کوچک بود که مجبور بود پاهایش را بالا ببرد و روی پنجه هایش بایستد تا فرد داخل ماشین را ببیند....
پشت رل پسری بود که موهایش را همانند دختر ها مش کرده و یک تن آدامس در دهانش داشت اینور و آنور میکرد.
دخترک التماس کرد.
_ آقا یه گل میخری؟
پسر اهمیت نداد؛ اما دخترک که میبایست تمامی گلهایش را تا شب تمام کند و بفروشد دوباره تلاشش را کرد.
_ آقا تو رو خدا یه گل، فقط یه گل!
پسر عینک آفتابی اش را روی سرش برد و با نگاهی آمیخته از تحقیر به دختر بچه که شاید 9 سالش بود نگاه کرد و گفت:
_ نمیخوام دختر جان برو دنبال کارت.
دخترک با همان لحن کودکانه بار دیگر گفت:
_ یه گل فقط.
بعد یک شاخه گل را از دسته گل هایش خارج کرد و به سمت پسر گرفت، پسر که گویا داشت با کسی در ماشین بحث میکرد، حرصش را روی دخترک خالی کرد و با عصبانیت تمامی گلهای دختر را گرفت و روی زمین انداخت و با نوک انگشتانش روی صورت دختر زد و گفت:
_ زبون نفهمی؟؟؟ حالا برو گمشو اعصاب ندارمااااا... گمشو ببینم.
سیاوش دید، دید این ظلم در حق آن مظلوم کوچک را و نتوانست در جایش بایستد.
زنجیر کلفتی که همیشه همراه خودش داشت را از پشت موتورش باز کرد، پیاده شد و جک موتور را زد؛ چشمانش یک کاسه خون شده بود،
با حرص زنجیر را دو دور؛ دور دستش پیچید و نزدیک ماشین شد، درست روبروی شاسی بلند ایستاد و با تمام اعصبانیت زنجیر را بالا برد و روی شیشه جلو ماشین پیاده کرد، چندین بار پشت سر هم کوبید تا شیشه خورد شد؛ هر دو پسر داخل ماشین از ترس کوپ کرده بودند...
سیاوش فریاد زد.
_ گمشو بیا پایین بچه حرومی. بیا تا حالیت کنم دست بلند کردن رو مظلوم مردونگی نمیاره عووووضی.
به سمت در ماشین رفت و بازش کرد، یقه پسره پشت فرمان را گرفت و کشید پایین، یک سیلی روی صورتش خواباند و با داد گفت:
_ این برای سیلی که زدی بهش.
سیلی دوم را محکم تر زد و این بار بلند تر گفت:
_ اینم برای اینکه گلاشو انداختی رو زمین.
همه مردم از ماشین هایشان پیاده شده بودند ، اما جزئت نزدیک شدن نداشتند، پسر لال شده بود به معنای واقعی و کلمه ای صحبت نمیکرد؛ سیاوش دستش را بالا گرفت و گفت:
_ زود باش هر چی پول خسارت این دختره رو بهش بده.
پسر آنقدر ترسیده بود حتی نمی توانست تکان بخورد، سیاوش محکم تر فریاد کشید جوری که بدون شک بعد از آن فریاد صدایش گرفته میشد.
_ ملتفت شدی چی گفتم بچه سوسول؟ یالا بده ببینم.
پسر با ترس و دستانی لرزان از جیبش مقداری پول دراورد و به سیاوش داد.
سیاوش بدون نگاه کردن به پول ها همه آنها را به دخترک داد و گفت:
_ یادت باشه هیج وقت به هیچ آدمی تو زندگیت التماس نکن. هیچ وقت، حتی اگه بهش نیاز داشتی هم التماس نکن... حالا برو با اضافه این پول برای خودت کیف کن.
دختر بچه که ابتدا از معرکه سیاوش ترسیده بود، بعد از آن کارش لبخندی زد و گفت:
_ ممنون آقا.
سپس پا تند کرد و از آنجا دور شد، سیاوش از کیف پولش خسارت شیشه ای را که شکسته بود را در آورد و تخت سینه پسر کوبید و گفت:
_ مردی و مردونگی به اینه دل مظلوم نشکنی، هوای ضعیف تر از خودتو داشته باشی، اگه مردی به عربده کشیدن سر از خودت پایین تر باشه اون مردی نیس، حروم زادگیه... یادت باشه هر جا از زندگیت یه پایین تر از خودت دیدی دستش و بگیر نه اینکه دست روش بلند کنی... فهمیدی؟ اینم خسارت شیشه ماشینت.
سیاوش دستی به موهایش کشید و رو به جماعتی که جمع شده بودند کرد و گفت:
_ چرا جمع شدین؟ فیلم سینمایی تموم شد برین رد کارتون.
و بعد به سمت موتورش رفت و زنجیر را دور فرمان پیچید و از گوشه خیابان، حرکت کرد تا سر وقت به قرارش برسد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
کنار کافه در جای همیشگی نگهداشت و پیاده شد، به ساعت مچی اش نگاه انداخت، ده دقیقه از یازده میگذشت و اعصابش از آنکه سر وقت به قرار نرسیده بود خورد شد.
دستی به پیراهنش کشید و موهایش را مرتب کرد، سپس وارد کافه شد.
مثل همیشه با سر به مرد مسن پشت پیشخوان و مستخدم ها سلام داد.
میخواست جای همیشگیش برود، اما با دیدن زنی که پشتش به او بود و در همانجا نشسته بود، درجایش ایستاد و بعد از کمی نگاه کردن، با احتیاط به آن سمت رفت.
تک سرفه ای کرد، زن جوان سرش را بلند کرد و بعد چند لحظه از جایش به پای سیاوش بلند شد و ابتدا سر تا پای او را نگاه کرد و گفت:
_ سلام آقای راغب.
سیاوش هم متقابلا سر تا پای زن جوان را نگاه کرد، موهای شرابی رنگش و چشمان لنز گذاشته شده اش بیشتر از هر چیزی ابتدا به دید می آمد.
خودش را در آرایش غرق کرده بود، سیاوش مطمئن بود که با چند قطره آب این زن تبدیل به زن دیگری میشود.
صندلی روبروی زن را کنار کشید و نشست. زن جوان لبخند کش داری به لبهای سرخش داد، نشست و گفت:
_ جواب سلام واجبه پسر حاجی.
سیاوش بی تفاوت دست هایش را روی میز گذاشت و گفت:
_ علیک سلام... خب؟
_خب به جمالت.
سیاوش که هنوز حرص در جانش بود با صدای گرفته از داد های چند لحظه پیشش گفت:
_ منو کشیدی اینجا تا بشینم نگاهت کنم؟
زن دستش را جلوی سیاوش گرفت.
_ من لیلی ام.
سیاوش ابتدا به دست دراز شده لیلی با آن ناخون های بلند کاشته شده نگاه کرد و سپس به صورتش.
_ منم که میشناسین.
لیلی با حرص دستش را عقب کشید و گفت:
_ چرا این همه گوشت تلخی؟
سیاوش پوزخند زد.
_ الان مشکلت گوشت تلخی منه؟ بگو کیی؟ بگو از کجا منو میشناسی؟
لیلی دست به سینه تکیه اش را به صندلی داد و با لبخندی که سیاوش چندشش شد گفت:
_ من نه تنها تو بلکه بابات، مامانت، داداشت و کل طایفتو میشناسم.
_خب میگی چیکار کنم؟ خوش به سعادتت.
لیلی که از حاضر جوابی و بی حس بودن سیاوش کلافه شده بود چشم غره ای رفت و گفت:
_ یکم از این تلخ بودنت کم کن تا با هم حرف بزنیم پسر حاجی.
_ من همینم، حالا فرمایشاتتو بگو.
گارسون امد و فنجان چای را مقابل سیاوش گذاشت و سپس یک فنجان قهوه مقابل لیلی.
سیاوش عصبی غرید.
_ میشنوم حرفای چرتتو، درحای که میدونم بوی کباب خورده به دماغت و فکر کردی پسر حاج ابراهیمم مثل خودش پول پارو میکنه اما کور خوندی این بو بوی کباب نیس، دارن خر داغ میکنن.
لیلی مطمئن همانطور که با لبه فنجان قهوه اش بازی میکرد گفت:
_ من میخوام کمکت کنم.
سیاوش ابرو بالا انداخت.
_ به چه مناسبت؟
_ برای اینکه فهمیدم داداشت برات نقشه ها داره.
سیاوش پوزخند زد.
_ نکنه دوست دختر سینایی و باز پسره بیشعور مـسـ*ت کرده و تو مستی همه چیو گفته؟
لیلی نگاهش را به چشمان سبز بی روح سیاوش دوخت.
_ اینکه میخوای بفهمی من کی ام با کمی صبر و حوصله متوجه میشی، اما تو الان باید بهم اعتماد کنی، گول داداشت و نخور و زیر بار اینکه میخوان کارخونه رو بنامت کنن نرو.
سیاوش که لحن مطمئن لیلی را فهمید با تردید پرسید.
_ چرا اینارو بهم میگی؟ چرا میخوای کمکم کنی؟
لحن لیلی پر از کینه شد.
_ تو فکر کن انتقام.
_ از کی؟
_ از هر کی، تو اگه الان حرفای منو گوش بدی میفهمی که پر بی راه هم نمیگم.
سپس چشمک زد؛ سیاوش زل زد به چشمان لیلی، سن و سالش با آرایش مشخص نبود اما مشخص بود خیلی جوان است.
سیاوش فنجان چایش را نزدیک لبش کرد و گفت:
_ تا نفهمم پشت این حرفا چه هدفی خوابیده به هیچ کدوم از حرفات گوش نمیدم.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش سخت تر از آن چیزی بود که لیلی فکر میکرد، درست برعکس پدرش.
_ گفتم که فکر کن دارم انتقام میگیرم.
سیاوش کمی روی میز خم شد، ابرو با تردید بالا انداخت.
_انتقام از حاج ابراهیم؟ یا سینا؟
لیلی خندید.
_ پسر هم تخم و ترکه همون پدره، تو فکر کن جفتشون.
_خب منم پسر همون پدرم.
_ تو فرق داری باهاشون، درسته پسر حاجیی اما زمین تا اسمون فرق بین شماست... من برای اینکه الان اینجام هزار و یک شب با خودم کلنجار رفتم، هزار بار یاد صد تا چیز افتادم تا خودمو قانع کنم بیام و همه چیو بهت بگم. چون فهمیدم توام عین منی، البته اگه کمکت نکنم میشی یکی عین من!
سیاوش با تعجب پرسید:
_ عین تو؟
لیلی سرش را تکان داد.
_ قربانی... قربانی حاج ابراهیم و پسرش.
پسرک تکیه اش را به صندلیش داد و نیم نگاهی به بیرون انداخت و سپس گفت:
_ خب گیرم که حرفات درست باشه، رو چه حسابی داری میگی زیر بار قبول کارخونه نرم؟
_ نرو چون من میگم، چون به وقتش میرسی به حرف من که چرا مانعت شدم.
_ خب چرا الان نمیگی؟
_ فعلا مطمئن نیستم وقتی شدم بهت میگم.
زن جوان سپس کارتی را از کیفش بیرون کشید و به سمت سیاوش گرفت:
_ این کارت منه، شماره تلفنم رو که داری ولی آدرس مطبمم هست، الان باید برم کار دارم... تا اینجای حرفامو داشته باش و روشون فکر کن تا ملاقات بعدی پسر حاجی.
سیاوش کارت را گرفت؛ لیلی از جایش بلند شد.
_ تا دیدار بعدی خدانگهدار سیاتاج خان.
مجال خداحافظی به سیاوش را نداد و از کافه خارج شد...
سیاوش به کارت نگاه کرد" دکتر لیلی فرخی زاد اصل ... پزشک عمومی"
زیر لــ*ب آرام زمزمه کرد.
_پس دکتره...
کارت را داخل جیبش گذاشت، فکرش مشغول حرف های دو پهلو لیلی رفت؛ معلوم نبود مخاطبش حاج ابراهیم بود یا سینا... اما سن و سالش به سینا میخورد، او از همان اول هم قرار نبود زیر بار کارخانه برود، اما بعد از صحبت های لیلی مصمم شد که دلیل این را بفهمد، مطمئن بود که پشت دوستی ظاهری سینا کلی نقشه خوابیده است، دوستی خاله خرسه بود محبت بیجای برادرش.
از جایش بلند شد و به سمت پیشخوان رفت.
_ سلام عمو خسته نباشی، این حساب ما با اون قهوه چند میشه؟
قهوه نمیخورد که آمار قیمت قهوه را داشته باشد!
مرد مسن لبخندی زد.
_ زنده باشی پسرم، اون خانوم قبل اینکه شما بیای حساب کرده بود.
سیاوش کیف پولش را پایین آورد و سرش را به نشانه تایید تکان داد.
_ که اینطور... خیلی ممنون عمو فعلا.
اینکه یک زن دست به جیب شود برایش، خوشش نمی آمد.
از کافه خارج شد که صدای پیامک موبایلش بلند شد، گوشی را روبروی صورتش گرفت؛ شما را درجا شناخت، لیلی بود... پیام را باز کرد.
" خواستم نمک گیرت کنم سیاتاج خان."
سیاوش کلافه بازدمش را بیرون داد؛ قفل موتور را باز کرد و سوار شد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
کلافه شده بود چون زندگی ورق جدیدی را برایش باز کرده بود، اتفاقاتی پشت سر هم درحال وقوع بود که چند سال پیش خبری از آنها نبود... از صدا کردن پدرش گرفت تا زدن سند کارخانه به نامش توسط سینا و آمدن لیلی... صدای زنگ موبایلش بلند شد، سرعتش را کم کرد و جواب داد.
_ بله؟
صدای کلفت مردی از پشت گوشی آمد.
_ سیاتاج؟
_ خودمم، فرمایش؟
_ به این آدرسی که بهت میفرستم بیا.
_ بجا نیاوردم!
_ حرف نزن فقط بیا.
تماس قطع شد و چند دقیقه بعدش آدرس محلی که مرد میگفت پیامک شده بود... سیاوش راهش را کج کرد تا به آدرسی که داده بودند برود، ترسی نداشت تقریبا تمامی کسانی که دستی در خلاف داشتن سیاوش را میشناختن و شماره اش را داشتند... اما میدانستند که خلاف سنگین از جمله خرید و فروش مواد مخدر، آدم ربایی، سرقت مسلحانه و آدم کشی نمیکند.
عهد بسته بود از پولدارها بزند و به فقرا و نیازمند ها بدهد.
خط قرمز هایی برای خودش از همان اول مشخص کرده بود که شدیدا به آنها پایبند بود، قوانینی که اگر سرش میرفت آنها را زیر پا نمیگذاشت، قانون اولش سرقت نکردن از مغازه دار ها بود حتی اگر میفهمید صاحب آن میلیونر است.
قانون دومش، سرقت نکردن از زنان و قانون سومش سرقت نکردن از کودکان.
و اما قانون آخرش که بیشتر از همه روی آن تاکید داشت، استفاده نکردن از سلاح سرد و گرم بود که به هیچ عنوان به سمتشان نمیرفت.
بین کسانی که میشناختنش معروف بود به سیاتاج، گاهی هم برای مزاح رابین هود صدایش میزدند.
سیاتاج شد با وجود داشتن تتوی بزرگ تاج روی ساعد چپ و کتف راستش.
سیاتاج شد زمانی که برای همیشه سایه حاج ابراهیم از روی سرش کنار رفت؛ سیاتاج ماند تا رعشه بیوفتد به جان تمام پولدار هایی که از راه گول زدن و حروم خوری پول در می آورند.
تا بلرزد پاهای سست کسانی که حق مظلوم میخورند و زندگی راحت میکنند.
روبروی خانه ویلایی نگهداشت، نگاهی به دور و اطراف انداخت، همه چیز عادی بود، یک خانه ویلایی در خارج از تهران، دری به رنگ کرم که روی سرش چند میله ی نیزه مانند وجود داشت.
جلو تر رفت و زنگ را فشار داد.
هنوز چند ثانیه نگذشت که در توسط مردی بلند قد اما لاغر اندام باز شد.
سیاوش سر تا پای مرد را نگاه کرد، شلوار شش جیب خلبانی با لباس طرح چیریکی، افزن بر تیپش سیبیل های قیتونی اش چهره اش را لاتی تر کرده بود. مرد نگاه بی تفاوتش را به اطراف چرخاند و رو به سیاوش کرد.
_ سیاتاج؟
_ خودمم.
مرد از جلوی در کنار رفت:
_ بیا داخل.
سیاوش بدون تردید وارد حیاط شد، حیاطی با درختان میوه زیاد اما گویا سالها بود کسی دستی به آن نکشیده...بد تر از همه استخری بود که داخلش پر بود از برگ و جلبک.
سیاوش رو کرد به مرد لاغر اندام و پرسید.
_ اسمت چیه؟
_ رضا، رضا چیریکی.
سیاوش سری جنباند و حینی که با رضا هم قدم شده بود به داخل گفت:
_ خب اسم اربابت چیه؟
_ عجله نکن میفهمی.
در ورودی را باز کرد، سیاوش ابتدا به رضا نگاهی کرد و سپس وارد خانه شد...
جلو تر رفت، مردی همانطور که سرش را روی میز گذاشته بود گفت:
_ خوشم میاد بدون چون چرا و سوال جواب میای اونجایی که صدات زدن، حتی اگه اونجا دهـ*ن گرگ باشه.
سیاوش پوزخندی زد.
_ حالا آقا گرگه نمیخوای سرتو بلند کنی تا چشممون به جمالت روشن شه؟
مرد آرام آرام سرش را بلند کرد، مردی میانسال بود با صورتی اصلاح شده و چشمانی به رنگ آسمان.
سیاوش که از صدا شناخته بود اما با بلند کردن سر مطمئن شد، گفت:
_ پس آقا گرگه کسی نیست جز منصور چشم آبی!
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
منصور با خنده ای که کرد دندان های کج و معوجش را به نمایش گذاشت.
_ نه حافظتم قویه.
_ چند بار باید بگم که دور منو خط بکش؟ من اینکاره نیستم.
منصور از جایش بلند شد و درست روبروی میز ایستاد.
_ این بار صدات نزدم که بگم بیا با من همکاری کن.
_ پس چی؟
_ برخلاف تو که زرنگی و مو لا درز عقل و هوشت نمیره، برخلاف تو که حرفت حرفه و سرت بره زیر قولی که دادی نمیزنی حتی اگه اون قول و حرف به ضررت تموم شه، داداشت اینطور نیست.
سیاوش با شک ابرو با انداخت.
_ سینا؟
منصور جعبه سیگارش را از روی میز برداشت و یک نخ بیرون کشید، روی لبش گذاشت، فندک به شک طلایی رنگش را روبروی سیگار گرفت و قبل انکه روشن کند گفت:
_ آره سینا...
و بعد سیگارش را روشن کرد و ادامه داد.
_ پسر خوش سر و زبونیه، اولش نمیدونستم اخوی جنابعالیه، تااینکه یکی از بچه ها آمارشو دراورد، راستش وقتی فهمیدم داداشته ناراحت شدم اصلا انتظار نداشتم.
سیاوش کلافه شده بود از مقدمه چینی طولانی منصور.
_ این همه صغری و کبری نچین برو سر اصل مطلب ببینم آخرش چی میخوای بگی؟
منصور دود سیگارش را بالای سرش بیرون داد، جعبه سیگار را روبروی سیا گرفت و گفت:
_ بردار.
سیاوش جعبه را عقب داد.
_ اهل این چیزا نیستم، حرفتو بزن.
منصور جعبه را بست و روی میز انداخت، بی مقدمه حرفش را زد همانطور که سیاوش خواسته بود.
_ چهار میلیارد.
سیاوش سرش را به نشانه تعجب و شک کمی کج کرد.
_ چهار میلیارد چی؟
_ ای بابا فکر میکردم باهوش تر از این چیزا باشی که نفهمی منظورم چیه.
منصور نزول هم میداد، همین باعث شد تا سیاوش شک کند.
_ سینا...! نزول...
منصور مابین حرف سیاوش پرید.
_ یک سال پیش وقتی اومد پی پول از من گفت چند ماهه برمیگردونه.
سیاوش دستی روی ریش هایش کشید، حالا دلیل دوستی خاله خرسه برادرش را فهمیده بود...
_ خب حالا اینارو چرا به من داری میگی؟ طرف حسابت سیناست برو یقه خودشو بگیر مگه به من پول دادی که حالا دنبال طلبت خفت منو چسبیدی.
منصور روی صندلیش نشست و بی تفاوت گفت:
_ صدات زدم که بگم، بری بهش بگی منصور چشم آبی چقدر کم صبره...
سیاوش سرش را تکان داد و بدون هیچ حرف دیگری از خانه بیرون زد، وقتی فکر میکرد سینا میخواست کارخانه ورشکسته اش را که پر بود از قرض را بزند به نامش عصبی تر میشد، سینا میخواست از کشور خارج شود چون چهار میلیارد نزول کرده بود و حالا نمیتوانست برگرداند.
باید سنگ هایش را بار دیگر با حاج ابراهیم و سینا وا میکند، راه خانه پدریش را پیش گرفت و با تمام سرعت به طرف آنجا حرکت کرد...