درحال تایپ رمان تاج| کوثر جباری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Kosar jabari
  • تاریخ شروع
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش داد کشید.
_ بگو ببینم هدفت چی بود اومدی اینجا هااان؟
ترنج نزدیک آمد.
_خب ولش کن تا حرف بزن، داره خفه میشه.
سیاوش با خشم یقه او را رها کرد، لیلی چند نفس عمیق کشید و گفت:
_ وقتی دیدم انتقام منو خدا گرفت؛ دیگه لزومی ندیدم انتقام بگیرم ترجیح دادم کمکش کنم تا شرمنده شه.
سیاوش باز هم طاقت نیاورد و فریاد زد.
_ د لامصب اون که همه مال و اموالش و به نامت زده بود، دیگه چه کینه ای ازش داشتی؟
لیلی مانتویش را درست کرد و گفت:
_ خیلی دوس داری بدونی؟
رو به جمع کرد و با صدای بلند گفت:
_ بابام قرض داشت به حاجی مومن شما، طی رفت و امدای حاجی به خونمون منو دیده بود اون موقع دانشجو بودم. بابای بی غیرتم پول حاجی به مزاجش خوش اومده بود، پیشنهاد ازدواجمو داد برق چشماش نفرت دلمو هنوزه که هنوزه دو چندان میکنه، بماند که چقدر التماس کردم چقدر کتک خوردم، اما بالاخره شدم زن مردی که خدا سال از من بزرگتر بود. بعد ها کمکم کرد تا درس بخونم و دکتر بشم اما هیچ وقت زیر بار طلاق نمیرفت که نمیرفت. اون پیر و پیر تر میشد من جوون و جوون تر...
با افتادن ناگهانی شهلا روی زمین حرف لیلی نصفه ماند و همه بالا سر او جمع شدند، لیلی که به هدفش رسیده بود فرار را بر قرار ترجیح داد و سریع آنجا را ترک کرد.
اما رفتنش از چشمان سیاوش پنهان نماند، سیاوش پشت سرش دوید و گفت:
_ یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست که من متوجه میشم، اما وای بحالت خانم دکتر زیر این نیم کاسه، کاسه تو باشه، اونوقته که میبینی روی واقعی سیاتاج خانو.
لیلی نزدیک آمد و با اعتماد به نفس گفت:
_ دیونه نیستم حاجی و بکشم، من اونقدری دارم که نیاز به کشتن کسی حتی اون نداشته باشم، برعکس حاجی لک لکتون من خالصانه بهش کمک و ازش نگهداری کردم. اخرا رنگ شرم و تو نگاهش میدیدم.
سیاوش پوزخندی زد و گفت:
_ جایی که ماهی نباشه قورباغه ابوعطا میخونه، تو الان میتونی هر چیزی بگی و کسی نمیتونه قضاوت کنه.
انگشت تهدیدش را به سمت لیلی گرفت و تکان داد.
_ همونطور که گفتم وای بحالت این قضیه به تو ختم بشه اونوقت میشم ملک عذابت هر جا بری عین عزرائیل میوفتم دنبالت تا جونتو بگیرم؛ این دنیا جهنمتو میبینی لیلی... حالا هری.
لیلی بعد از مکث چند ثانیه ای که چیزی از چهرش پیدا نبود آنجا را ترک کرد و سیاوش عجیب دلش میخواست همه چیز زیر سر لیلی باشد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
پای رفتن به داخل ساختمان را نداشت، همانطور هاج و واج مانده بود وسط حیاط، دلش نمیخواست شکست مادرش را ببیند، باید فکری میکرد، لیلی محال بود آرام بنشیند حتما در صدد گرفتن خانه می آمد. بدون آنکه دوباره وارد خانه شود انجا را به سمت خانه خودش ترک کرد.




******


دخترک با عصبانیت توپید.
_ دیونگی کردی لیلی، باید نگه میداشتی بعد از دفن حاج ابراهیم میرفتی.
لیلی سیگارش را درون جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
_ بین اون جمع دلم فقط به حال شهلا سوخت، یادم میاد همیشه تو مستی ازش حرف میزد و میگفت چقدر زن مطیع و اهل زندگیه، چقدر میتونه برای یه زن اهل زندگی سخت باشه خیانت همسرش، اونم همسری که فکر میکرد بهتر از اون نیست روی کره خاکی.
_ حالا میخوای چیکار کنی؟ خونه رو میگیری؟
_ معلومه میگیرم اونجا حق منه، کل اموال حاجی سهم و حق من بودن و هستن، اون زن اونقدر پسراش دارن که نیازی به اون خونه نداشته باشه.
دخترک با شک و تردید پرسید.
_لیلی... این سوالی که میکنم میخوام درست ترین جوابو بهش بدی... مرگ حاجی ...
لیلی ما بین حرف او پرید.
_ این چه حرفیه؟ درسته من و تو فکر انتقام بودیم اما مطمئنن انتقامون مرگش نبود تنها مال و اموالش بود و بس و تو هم که تکلیفت روشنه و روزای اخر حرفاتو بهش زدی... ترنج.

ترنج نفس عمیقی کشید و گفت:
_ هنوز قیافه گر گرفتش جلوی چشمامه.
مکثی کرد و با نفرت ادامه داد.
_ مردی که باعث شد پدرم به اون روز بیوفته بیشتر از این چیزا حقش بود، دیدن زجر کشیدنش، دیدن اروم اروم جون دادنش انگاری که مرهم شده بود روی این دل پر کینم. دیدن بدبختی پسرش دیدن ذلیل شدن خودش و خانوادش برام شیرین تر از عسل بود... البته بیشتر از اینا قراره بکشن.
لیلی قهقه ای زد و تایید کرد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
غمزه سینی چای را مقابل سیاوش گذاشت و گفت:
_ کی خاک میکنین پس؟
سیاوش ماگ پر از چایش را برداشت و نزدیک صورتش کرد، بخار حاصل از داغی چای که به صورتش میخورد حالش را جا می آورد.
_پس فردا.
غمزه با تردید لــ*ب برچید و پرسید.
_ میری؟
سیاوش پوزخند زد دلیل سوال غمزه را خوب میدانست.
_نه خودش گفته بود، هزار بار تکرار کرده بود که وقتی مرد حق ندارم برم سر خاکش.
_اما اون الان مرده و دستش از دنیا کوتاهه... تو نباید بخاطر دو تا حرف که تو عصبانیت زده شده تشیع جنازش نری.
سیاوش جرعه ای چای را سر کشید، داغیش مری و معدش را کمی سوزاند اما دوست داشت.
_ تا اینجاشم بیشتر از اون چیزی که باید خدمت کردم.
غمزه بیشتر از آن اصرار نکرد .
_ هر طور مایلی، اما اگه بخوای من میرم.
سیاوش به سمت غمزه برگشت، دخترکی که خوب بلد بود قلقل آرام کردن سیاوش را، خوب بلد بود راه های ورود به قلبش را.
_ میری بگی کیی؟
غمزه بی پناه نگاهش کرد و با لحنی پر از مظلومیت گفت:
_ بگم که کیم؟
پسرک لبخندی مهربان زد، یاد حرفش به ترنج افتاد و گفت:
_ بگو نشون کرده سیاوشم.
چشمان غمزه از خوشحالی برق زد، سریع سرش را به زیر انداخت تا این ذوق از چشمان سیاوش پنهان بماند که نماند.
گوشی سیاوش به صدا در آمد، هر دو عادت کرده بودند هنگام خلوتشان آن گوشی لاکردار بشود خروس بی محل.
سیاوش با بی میلی برش داشت، فرهاد بود... بعد از چند ماه!
_ الو بله؟
_ سلام داداش خوبی؟ راستی تسلیت میگم مرگ حاجی و ببخشید اونقدر کار داشتم که نتونستم بیام برای عرض تسلیت و همدردی.
سیاوش متاثر جواب داد.
_ سلام. خدا رفتگان تورو بیامرزه، خیره این وقت ظهر؟
سیاوش با شادی جواب داد.
_ پیدا شد بالاخره، دزد گاو صندوق پیدا شد.
سیاوش همانند برق گرفته ها از جایش پرید.
_ جدی؟ کیه؟
_ پشت تلفن که نمیشه گفت یه ساعت بعد بیا دفتر تا همه چیزو بهت بگم. منتظرتم.
_ باشه باشه حتما. فعلا.
تلفن را قطع کرد و با شادی رو به غمزه گفت:
_ خدا بخواد انگاری زندگی روی خوششو میخواد نشونم بده.
_ چی شده مگه؟ خیر باشه؟
_ خیره دزد گاوصندوق پیدل شده.
غنزه خوشحال کف دست هایش را بهم زد.
_ خداروشکر، زود حاضر شو برو پیشش ببین قضیه چیه!
سیاوش سری جنباند، کتش را برداشت و گفت:
_ زود بر میگردم.
 
  • لایک
Reactions: Hosein
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
*******


فرهاد به مرد سر تا پا مشکی پوشیده اشاره کرد و گفت:
_ ناصر دست خوش، سر این خیابون کلید سازی داره، قبلا تو کار خلاف و باز کردن گاوصندوق بوده اما میگفتن توبه کرده و خلاف و گذاشته کنار.
خیره به مرد میانسال روبرویش پرسید:
_ کی تو رو فرستاده؟
ناصر سرش را بالا آورد.
_ نمیشناسم.
سیاوش خشمگین یقه ناصر را گرفت و توپید.
_ میگی کی بود یا بلایی به سرت بیارم تا به هر کاری که نکردی هم اعتراف کنی؟
ناصر دست پاچه، بینیش را بالا کشید، سیاوش درجا متوجه اعتیاد او شده بود.
_ نمیشناسم بخدا، یه خانم بود اومد مغازه و بعد از کلی خواهش و دادن یه پول گنده خواست تا بیام این دفتر و یه پاکت زرد رنگو از گاوصندوق بردارم، همین.
فرهاد چانه اش را متفکر خاراند و گفت:
_ اسمی نشونی چیزی از اون خانم نداری؟
ناصر کمی فکر کرد؛ سیاوش کم صبر تر از آن بود که مجال فکر کردن بدهد.
_ د بنال مرتیکه، بنال تا کت بسته ندادمت دست پلیس.
فرهاد با دست مانع توپیدن سیاوش شد و با ملایمت به ناصر گفت:
_ اگه درست و دقیق فکر کنی تا یادت بیاد...
از جیبش یک تراول پنجاهی بیرون کشید و ادامه داد.
_ یه انعام خوب پیشم داری.
ناصر با دیدن آن تراول چشمانش برق زد، سریع زبانش باز شد گویا که دوای دردش شده بود.
_ یه خانم ریزه میزه کوچیک، به چهرش میخورد سنش کم باشه.
سیاوش با تردید ابرو در هم کشید و گفت:
_اسمشو ندونستی؟
_ چرا اما یادم نمیاد اسم سختی داشت، نمیدونم... ترلان!...نارنج...
_ ترنج؟
ناصر با دستش بشکن زد و شاد گفت:
_ اره اره خودش بود، رو چکی که نوشته بود برام این اسم بود.
فرهاد و سیاوش بهم خیره شدند.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش سریع گفت:
_ پس وصیت نامه دست اون خاله سوسکست... این همه مدت داشتم بازی میخوردم ازش... لامصب.
به ناصر اشاره کرد و خطاب به فرهاد گفت:
_ هر کاری لازمه باهاش بکن، من میرم سر وقت ترنج.
بدون زدن حرف دیگری از اتاق خارج شد.
برای رسیدن نزد ترنج ثانیه شماری میکرد، دختری که بازیگر نبود اما خوب بلد بود نقش بازی کند... سیاتاجی خودش یک عمر برای همه دام پهن میکرد حالا خودش گیر دام یک دختر کوچک افتاده بود...موبایلش را بیرون آورد و شماره ترنج را پیدا کرد.
در کسری از ثانیه تماس را برقرار کرد و منتظر جواب دادن او ماند، بعد از خوردن چند بوق بالاخره ترنج رضایت به جواب دادن، داد.
_ بله؟
_ باید ببینمت.
آنقدر حرف سیاوش سریع و رک بود که ترنج کمی مکث کرد و گفت:
_ برای چی؟
_ کار واجب دارم راجب سینا...
ترنج با کلافگی میان حرف سیاوش پرید.
_ ببین ما قبلا راجب...
سیاوش تقریبا فریاد کشید:
_ چرا نمیفهمی؟ میگم باید ببینمت.
ترنج با خشم سیاوش ساکت شد و آرام گفت:
_ کجا؟
_ تا چند ساعت دیه بیا خونه حاجی.

تلفن را سریع قطع و خودش به سمت خانه پدریش حرکت کرد. خدا خدا میکرد تا سینا هم در آنجا باشد. دلش میخواست در حضور همه، همه چیز معلوم شود.
هیچ وقت فکرش را هم نمیکرد ترنج اینگونه راحت بتواند همه را بازیچه خودش قرار دهد، یاد حرف های آن شبش با ترنج افتاد، وقتی که همه چیز را اجبار سرنوشت میدانست و خودش را مجبور کرده بود تا راهش را تغییر دهد.
جلوی در خانه توقف کرد، به حجله و بنر و پارچه های سیاه جلوی در خیره شد، امید داشت جواب پزشکی قانونی آن چیزی نباشد که فکرش را میکرد.
زنگ را زد و بعد از دقایقی در باز شد.
 
  • لایک
Reactions: مشکات
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
به داخل حیاط گام برداشت، مثل همیشه مادرش در مقابل ور ورودی به استقبال پسرش ایستاده بود. سیاوش لبخندی به زن مشکی پوش روی پله ها زد و به سمتش رفت.
_سلام. حالت بهتره؟
شهلا لبخند کم جانی زد، چروک صورتش از مرگ حاجی بیشتر شده بود، شاید هم از شنیدن خبر ازدواج حاجی! اصلا کسی چه میداند حال زنی را که به او خیانت شده است؟ مگر درک کردنیست؟ همانند مرگ عزیز سخت و طاقت فرساست. فراموشش محال و جای زخمش ترمیم نشدنی و همیشه تازه... همین کافی است تا تصور شود که چقدر خیانت میتواند یک زن را پیر و شکسته کند!
سیاوش خواست پله ها را بالا بیایید که شهلا مانع شد.
خودش پایین آمد و به سمت تاب، خلوتگاه همیشگی خودش و پسر کوچکترش رفت. سیاوش هم پشت سر او راه افتاد، شهلا روی تاب نشست و سیاوش روبرویش ایستاد.
نگاهش را از پسرش دزدید و بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن.
_ عاشق شده بودم، عاشق پسری که پدرش معتمد محل بود و خودش معروف به چشم پاکی و خوبی ذات. وقتی دل به گروش دادم که فهمیدم اونم میخوادم، دل تو دلم نبود که خدایا چی میشه زود تر بهم برسیم تا من صاحب اون چشمای پاک و قلب بزرگ بشم، همیشه با دو تا از دوستاش که اونام عین خودش بودن رفت و آمد میکرد اما این پسر چیز دیگه ای بود، هر دختری آرزوش بود حتی نگاهشون کنه، بابام با باباش رفیق شفیق بودن و بیشتر به خونه ما رفت و آمد میکردن، سرتو درد نیارم، یه روزی نمیدونم چی شد که مادرش اومد خونمونو کارت عروسیش رو گذاشت کف دست مادرم، شوکه بودم، اخه اون منو دوست داشت خودش بهم موقع پختن اش نذری گفته بود، چشماش دروغ نمیگفتن که، ازدواج اونم با دختری که پنج سال ازش بزرگتر بود برام سخت تر می اومد. نرفتم عروسیش، اما رفیقش شب عروسی که تنها بودم اومد در خونمون و بهم گفت چرا با دختری که پنج سال ازش بزرگه ازدواج کرده، دنیا با حرفاش رو سرم خراب شد، همش بخاطر پول و ثروتی که قرار بود به دختره برسه باعث شده بود باهاش عروسی کنه... گذشت، یک سال... دو سال...سه سال... تااینکه خبر بچه دار شدنشون رو شنیدم، دیگه نایی برای غصه خوردن نداشتم. خاستگار زیاد داشتم اما یکی از اون خاستگارا همون دوستش بود که شب عروسی اومد در خونمون، به اجبار پدرم جواب مثبت دادم بهش و زندگیمونو شروع کردیم.

سیاوش با دقت به حرف های مادرش گوش میداد، شنیدن سرنوشت مادرش برایش جالب بود اما فکر نمیکرد مادرش هم درد عاشقی را کشیده باشد، آخر زن آرامی بود که هیچ وقت از زبانش گله بیرون نیامده بود.
 
  • لایک
Reactions: مشکات
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
شهلا همچنان بدون نگاه کردن به صورت پسرش ادامه داد.
_ زندگی خوبی داشتم اما دلم گیر بود، نمیتونستم اونطور که باید برای شوهرم خانمی کنم، شوهرم خسته شده بود از سردی زندگی و بی حوصلگی من، از طرفی با دو تا شریکش که یکیش اون پسره بود اختلاف پیدا کرده بودن و میخواست بره خارج از کشور. خدا میدونه وقتی خبر طلاق دادنم رو بهم داد چقدر خوشحال شدم. همه چیز با یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد و من ازاد شدم اما بدبختیم از اونجا شروع شد که فهمیدم باردارم. نمیخواستم به هیچ وجه کسی بدونه بچه دارم. میخواستم دور از چشم همه سقطش کنم. تااینکه ابراهیم اومد سمتم، فهمیدم زنش مرده و چند ماهه با تک پسرش تنها زندگی میکنه، پیشنهاد ازدواج داد، بهش گفتم باردارم بدون هیچ حرفی قبول کرد به شرطی که هیچ وقت نگم این بچه مال اون نیست.

سیاوش با آنکه دلش نمیخواست اما به زور جملات را کنار هم چید و گفت:
_ تو ... زن دوم؟... من ... بابام کیه؟
شهلا نگاه اشک بارش را به سیاوش سپرد و دو کلمه گفت:
_ سهراب خانزاده.

سیاوش با دهانی باز از تعجب به شهلا خیره شد، زبانش قاصر ماند از گفتن کلمه ای، اینکه اختلاف بین خودش و سینا را فهمیده بود اینکه دلیل اختلافش با حاجی را فهمیده بود داشت ازارش میداد، چطور ممکن بود این همه مدت مادرش با بی رحمی به او چیزی نگفته بود و حالا بعد از مرگ حاجی و آمدن ناگهانی خان زاده به زندگیش باید این چیز ها را بفهمد؟
شهلا از جایش بلند شد روبروی پسرش ایستاد و خواست در آغوشش بگیرد اما سیاوش خودش را عقب کشید.
_ نزدیک نشو.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
اشک های شهلا شدت یافت، پسرکش حق داشت با بی رحمی برخورد کند.
_ سینا چیزی میدونه؟
شهلا سرش را تکان داد.
_ حاجی خودش بهش گفت.
سیاوش پوزخند زد.
_ جالبه همه میدونن جز منی که باید بدونم، چرا الان گفتی؟
_ چون باید الان میفهمیدی.
صدای در آمد، شهلا به سمت در رفت؛ سیاوش تکیه اش را به ستون داد و سرش را بالا گرفت، مطمئن بود درون آن وصیت نامه چه نوشته شده، حتم داشت سهراب درباره آنکه او پسر اوست نوشته، اما برایش سوال بود که خود خان زاده از کجا فهمید که پسری به نام سیاوس دارد!

شهلا همراه با ترنج به سمت او آمدند. سیاوش با بی حوصلگی بدون سلام برو به ترنج کرد و گفت:
_ وصیت نامه کجاست؟
ترنج که فکرش را نمی کرد سیاوش قضیه را بفهمد سعی داشت خودش را به ندانستن بزند، دستان یخ شده از استرسش را درون جیب مانتویش برد و گفت:
_ کدوم وصیت نامه؟
سیاوس کلافه تر و عصبی تر از آنی بود که بخواهد بیست سوالی راه انداختن ترنج را تحمل کند، با صدای دورگه از خشم گفت:
_ من همه چیو فهمیدم، حالام بنال بگو اون وصیت نامه کوفتی کجاست تا نزدم به سیم آخر.
کلامات آخر را محکم تر از اول ادا کرد، ترنج صدای قلبش را درون دهانش حس میکرد.
_ تو خونمون.
_ چرا دزدیدی؟
_ محض اینکه بفهمم چی نوشته شده داخلش.
_ چی نوشته؟
_ خیلی چیزا.
سیاوش به شهلا نگاه سردی کرد و از ترنج پرسید.
_ حتی اینکه من پسر خان زاده ام؟
دخترک سرش را به نشانه تایید تکان داد.
_ اره.
سیاوش با حرص چشمانش را بست و پشت دندان های قفل شده گفت:
_ دیگه؟
ترنج بی صبرانه، گویا تمامی حرفایی که چندساله بیخ گلویش مانده بود را با بغض بیرون ریخت.
_ دیگه همین که فهمیدم همین حاج ابراهیمی که معصوم شونزدهم بین همه مردم و حرفش حق بود و نگاهش شفا، کمر بست به بدبختی من و خانوادم، بابام و معتاد کرد و مامانم و خونه نشین، چی میخوای باشه؟ وقتی حتی به تو هم رحم نکرد و این همه سال برای گرفتن انتقام نذاشت خان زاده بفهمه پسری داره

سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت:
_ میخوام وصیت نامه رو بخونم.
ترنج سری جنباند .
_ مشکلی نیست، داخل خونست.
سیاوش به سمت ترنج رفت و گفت:
_ خب بریم.
شهلا که دلش گرفته بود از بی مهری تک پسرش بازوی او را گرفت و با بغض و چشمانی پر گفت:
_سیاوشم؟
سیاوش لحظه ای دلش به حال مادرش به رحم آمد... اما مگر میشد فراموش کند حرف های چند لحظه پیشش را؟
مگر میشد فراموش کند ساکت ماندنش هنگامی که حاج ابراهیم پسرش را تحقیر میکرد ؟
بازویش را از دستان مادرش بیرون کشید، بدون نگاه کردن به صورتش گفت:
_ یه مدت از هم دور باشیم بهتره، فردا سینا میره جنازه شوهرت و تحویل میگیره، منم میرم جواب و میگیرم. عزت زیاد.

پا تند کرد و جلو تر از ترنج حیاط را ترک کرد...احتیاج داشت در آن وانفسایی که حقیقت ها پشت سر هم مشخص میشدند کمی دور شود از همه.
خودش را آماده کرده بود برای فهمیدن خیلی چیز هایی که قرار بود در آن وصیت نامه بفهمد.
ترنج از خانه خارج شد، همان هنگام تلفن سیاوش هم به صدا در آمد ... موبایلش را از جیبش بیرون آورد از پزشک قانونی بود... گلویش را صاف کرد و جواب داد.
_ بله؟
_ سلام سیاوش جان خوبی؟
_ ممنون دکتر شما خوبی؟ چه خبر؟
_ والا سیاوش جان خبرایی دارم که شاید شنیدنشون خیلی برات خوش آیند نباشن.
سیاوش اخمی میان ابروهایش داد، عادت کرده بود به شنیدن حرفای ناخوش آیند.
_ بگو میشنوم دکتر.
_ خب اونطور که من ازمایش کردم و بعضی از همکارا... فهمیدیم تو این مدت امپولی به پدرتون تزریق میشده که باعث ایست قلبیشون شده.
سیاوش که مطمئن بود همچین چیزی قرار است بشنود گفت:
_ من نسخه دکتر، حاجی و بهتون داده بودم، امپول به تجویز دکتر بوده؟
_ متاسفانه باید بگم حتما هیچ کدوم از اون امپولا یا حتی قرصایی که دکتر نوشته به پدرتون تزریق نشده و حتی داده نشده.
نفس در سینه سیاوش حبس شد...
_ باید بگم این امپول یه امپولیه که خیلی سخت پیدا میشه و بدون نسخه پزشک اصلا داده نمیشه، تزریق روزانه اون از بدن قوی باشه بعد از دو سه ماه باعث لختگی خون و نارسایی قبلی و سپس ایست قلبی میشه.
نفس های تند سیاوش به گوش ترنج هم میرسید. ساکت بود و داشت به حرف های دکتر گوش میداد.
_ اگه از دکترشون شکایت دارین میتونین اقدام کنین چون مدارک لازم موجوده برای محکومیت.
 
  • لایک
Reactions: مشکات
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش کلافه چنگی به موهایش زد.
_ نه شکایتی از دکتر نداریم.
_ پس به کسی شکی دارین؟
پسرک عمیق به فکر فرو رفت، دکتر حاجی را میشناخت دکتری نبود که بخواهد با ابروی پزشکیش بازی کند، ذهنش فلش بک زد به گذشته نه چندان دور.
بدون در زدن وارد اتاق شد، لیلی که در حال تزریق امپول بود به حاجی با ورود سیاوش هول شد و سریع سرنگ را پشت کمرش برد و پنهانش کرد؛ سیاوش که ذهنش درگیر سینا بود خیلی پیگیر نشد و اهمیت نداد.
و بعد از آن شاهد بدتر شدن حال حاجی شدند.
صدای الو الو گفتن های دکتر پزشک قانونی باعث از هم گسستن افکار سیاوش شد.
_ سیاوش جان؟ حواست کجاست؟ میگم مرگ حاجی مشکوک به قتله، اگه از کسی شکایت دارین زود تر اقدام کنین.
سیاوش فکرش کشیده شده بود سمت لیلی.
_ شما کسی به اسم دکتر لیلی فرخی زاد میشناسین؟
دکتر کمی مکث کرد و سپس با تردید گفت:
_ پزشک عمومی؟
_ اره.
_ تااونجایی اسمشون اشناست برام جزو پزشک هایی هستن که پروانه پزشکیشون باطل شده.
سیاوش با تعجب گفت:
_ باطل شده؟
_ بله چطور؟
سیاوش کمی خودداری کرد، هنوز مطمئن نبود به قاتل بودن لیلی برای همین نمیتوانست با ابروی او بازی کند.
_ نه هیچی همینطور، فردا برادرم میاد جنازه رو تحویل بگیره ممنون بابت زنگتون فردا خودمم حتما میام.
_ باشه پس بازم کاری داشتی در خدمتم... فقط یادت باشه که من تو رفاقت جواب رو زود تر بهت گفتم لطفا فردا جلوی پلیس...
سیاوش به میام حرف دوست کودکیش پرید.
_ میدونم رسول، خیلی لطف کردی...ان شاء الله بتونم جبران کنم.
_ از تو به ما رسیده داداش.. فعلا من برم به کارام برسم فردا منتظرم.
_ فعلا.
تلفن را قطع کرد، با خشم و دندان های قفل شده رو کرد به ترنج.
_ تو میدونستی اون زنیکه پروانه پزشکیش باطل شده؟
ترس به جان ترنج افتاد با صدایی لرزیده گفت:
_ کی؟ لیلی؟ مگه باطل شده؟ اون که مطب داره.
سیاوش پوزخند صدا داری زد.
_ لامصب ... الان خیلیا با وجود باطل شدن پروانه پزشکیشون دارن کار میکنن.
_ من... من ... واقعا نمیدونستم.
ترنج واقعا خبر نداشت، سیاوش اما قصد باور کردن صداقت کلام دخترک را نداشت.
_ بااین کارایی که کردی انتظار داری باور کنم؟ تو اونو معرفی کردی!
ترنج چشمانش را بست تا کمی به خودش مسلط شود، لبانش را با زبانش تر کرد و گفت:
_ من راستشو گفتم، با لیلی تو گالری نقاشی اشنا شدم، اون بود که اولش اومد نزدیکم نه من، بعد ...
دوباره تلفن سیاوش به صدا درامد.
اینبار غمزه بود... سیاوش جواب داد.
_ جانم؟
صدایی از پشت گوشی نیامد، سیاوش کلافه توپید.
_ غمزه الان واقعا وقت اینکارا نیست حرف بزن.
صدای از ته چاه درامده غمزه آمد.
_ سیا...
ناگهان استرس تمام وجود سیاوش را گرفت:
_ غمزه؟ خوبی؟
بعد از مکث چند دقیقه ای دوباره صدای غمزه آمد، انگار که برای حرف زدن تقلا میکرد.
_ بیا.
_ چی شده غمزه؟ اگه باز داری شوخی میکنی که منو بکشونی اونجا باید بگم...
صدای افتادن چیزی روی زمین حرف سیاوش را نصفه گذاشت و سپس قطع شدن تلفن.
 
  • لایک
Reactions: مشکات
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش با رنگ پریده به ترنج خیره شد و بدون هیچ حرفی سریع سوار موتورش شد، اتفاق ها پشت سر هم گریبان سیاوش را گرفته بودند و بی رحمانه داشتند می افتادند.
به ذکر گفتن اعتقادی نداشت اما شروع کرد زیر لــ*ب ذکر گفتن.
اینبار ترس بدی به جانش افتاده بود، استرس تمام وجودش را گرفته بود... قلبش گویا خارج از سینه اش میتپید.
غمزه کسی نبود که در آن گیر و دار بخواهد با سیاوش شوخی کند.
با تمامی سرعت به سمت خانه حرکت میکرد، هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و خیابان ها طبق معلوم شلوغ بودند، او مجبور بود از کوچه پس کوچه ها بزند تا زود تر برسد.
در راه خلاف عادتش با همان سرعت زیاد شماره غمزه را گرفت اما جز خوردن چند بوق چیزی به گوشش نمیخورد و همین شدید او را عصبی تر میکرد.
با رسیدنش به خانه آنقدر با عجله از موتور پیاده شد که موتور به زمین افتاد بدون اهمیت به ان وارد خانه شد خبری از مشدی نبود...
با عجله قدم به داخل ساختمان تند کرد، در باز بود... قدم هایش را آهسته کرد و محتاط شروع به صدا زدن کرد.
_ غمزه؟ غمزه؟ کجایی؟
با دیدن چند قطره خون روی زمین سر جایش ایستاد و کل خانه را از نظرش گذراند. انگار که دزد زده باشد به خانه کل آنجا بهم خورده و خیلی از وسیله ها شکسته بود.
ارام آرام قدم برداشت.
_ غمزه؟ کجایی تو؟
شماره غمزه را گرفت تا با خوردن زنگ موبایلش بفهمد که خانه است یا نه... بعد از چند ثانیه صدای تلفن همراه غمزه از اشپزخانه به گوشش رسید... با عجله وارد اشپزخانه شد، با دیدن صحنه روبرویش یک آن حس کرد قلبش نمیزند و راه نفسش بسته شده است.
پاهایش سر شده بودند، زبانش بند آمده بود از دیدن دخترک مظلوم مقابلش که خون از تمامی جوارح بندش بیرون میزد.
پا تند کرد و خودش را به غمزه رساند کنارش نشست و جسم بی حال از خون ریزی زیادش را درآغوشش گرفت.
_ چی شده غمزه؟
غمزه چند سرفه کرد و به زخم های عمیق روی سینه و شکمش که خون بی مهابا از آنها بیرون میزد نگاه کرد و با صدایی تحلیل رفته گفت:
_ خو...خوبه...ک...که... قبل از...مردن...مرد...مردنم....ا...او...او...اوم..اومدی.
_ مشدی کجاست؟ چی شده؟
غمزه چند نفس از عمق وجودش کشید برای آنکه بتواند حرف بزند.
_ یه ...یه... یه زن.
_ یه زن چی؟
_ او...اوم...اومد... گف... با تو...ک..کا...ر... داره...
سرفه های عمیقش باعث متوقف شدن حرفش شد، سیاوش جسم زخمی غمزه را در آغـ*وش گرفت و از ساختمان بیرون زد و یک راست وارد پارکینگ شد، غمزه را روی صندلی عقب ماشینش که خیلی وقت بود آنجا خاک میخورد گذاشت و خودش پشت فرمان نشست، خواست از حیاط خارج شود که غمزه دوباره سعی کرد حرف بزند.
_ سیا...
_ هیچی نگو غمزه هیچی نگو الان میبرمت بیمارستان فقط حرف نزن تو روخدا.
اما غمزه میدانست که ماندنی نیست، دلش میخواست حرف های آخرش را به سیاوش بزند.
_ اون زن... حاج... حاجی و ...کشت.
سیاوش با سرعت به سمت بیمارستان میرفت.
_ میدونم غمزه حرف نزن لعنتی حرف نزن.
غمزه دستش را محکم روی زخم عمیق حاصل از فرو رفتن چاقو درون شکمش فشار داد و گفت:
_ سیا... دو...دو...دوستت دارم.
سیاوش فریاد کشید.
_ حرف نزن غمزه جان سیاوش.
نیامدن صدای غمزه باعث شد سیاوش ماشین را وسط خیابان نگه دارد و بدون اهمیت به بوق های ممتدد ماشین ها از ماشین پیاده شود، در عقب را باز کرد و جسم بی جان غمزه را بیرون کشید، روی زمین نشست.
برای اولین بار در زندگیش اشک ریخت. فریاد کشید و گفت:
_ خدااااا... غمزه؟ پاشو دختر پاشو، تو روخدا چشماتو باز کن. مگه قرار نبود بعد از چهل حاجی عقد کنیم مگه قرار نبود خانمی کنی برای خونمون... غمزه؟
دستش را روی صورت همانند ماه غمزه کشید و با همان صدای بلند، انگار که قرار است همین صدای بلند دلیل زنده شدن دخترک شود ادامه داد.
_ بلند شو غمزه، بلند شو تو دختر قوی هستی لعنتی پاشووو. پاشو تا بگم چقدر خاطرتو میخوام، تا بگم چقدر منه سیاتاجو به خودت وابسته کردی لامصب پاشوووو دیگه.
سرش را رو به آسمان گرفت و فریاد کشید.
_ شک کنم به خداییت؟ مصیبت پشت مصیبت بس نیس؟ بند کردی به منو قصد نداری بیخیال شی. با این ضربه آخر خواستی بهم بفهمونی هر کاری بخوای میتونی کنی؟ ارهههه تو قوی من ضعیف اما چرا غمزه؟ جون منو میگرفتی خب لامصب.