درحال تایپ رمان تاج| کوثر جباری کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Kosar jabari
  • تاریخ شروع
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
نام رمان : تاج
نویسنده: کوثر جباری
ژانر: عاشقانه/معمایی

ناظر: Parisa farmehr
خلاصه:
سیاوش پسر کوچکتر حاج ابراهیم راغب، بزرگ راسته فرش فروش ها که عقایدی خلاف پدر و برادر بزرگترش داره، و همین باعث میشه توسط پدر طرد شه، اما این طرد شدن باعث نمیشه که سیاوش دست از کارهاش برداره!
ولی زندگی همینطور نمیمونه و با ورود ناگهانی آدمهای جدید و رسیدن ارث هنگفتی از جانب مردی ناشناس به اون باعث میشه که سیاوش برای فهمیدن رازی که آن مرد یعنی سهراب خان زاده تو وصیت نامش گفته وارد بازی بشه که چیزی از اون نمیدونه.
اما طرف دیگه داستان دختری به نام ترنج که هیچ کسی نمیدونه چی تو سرش میچرخه ناخواسته وارد زندگی سیاوش میشه، هر دو تو یه بازی اما با دو هدف کاملا جدا....۰۰۰.jpg
 
آخرین ویرایش:
KIM_RHM

KIM_RHM

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
منتقد انجمن
ویراستار آزمایشی
15/8/18
352
3,388
93
MHD


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سوار بر موتور مشکی رنگش، داشت خیابان ها را بالا و پایین میکرد، دنبال سوژه بود! سوژه ای که با قوانینش هم خوانی داشته باشد و دورش نزند.
با دیدن شاسی بلند مشکی رنگی که کنار بانک ایستاده بود سر جایش ایستاد و زیر نظر گرفتش،حواسش بود که جوری بایستد تا شکار دوربین های بانک نشود. مردی تقریبا میان سال از آن بیرون آمد و وارد بانک شد. بعد از یک ربع همراه با پاکتی در دستش به سمت ماشینش رفت، کلاه کاسکتش را روی صورتش کشید و با سرعت از کنارش رد شد و پاکت را از دستش قاپید. صدای فریادش که میگفت:" دزد، دزد، وایسا" به گوشش لذت بخش امد، دزد واژه ای که سه سال بود پشت خودش یدک میکشید و از داشتنش ذوق میکرد.
با تمام سرعت وارد کوچه ای شد، مطمئن بود که پیدایش نمیکنند. کارش را بلد بود.
موتور را متوقف و پاکت را باز کرد. پر بود از تراول های تا نخورده. لبخندی بلند بالا روی لبانش نشست و زیر لــ*ب گفت:
_ خب خداروشکر روزی امروزمونم جور شد.
پاکت را زیر کاپشنش گذاشت و زیپش را کشید.
نیازی به پول نداشت و فقط برای خنک شدن دلش اینکار ها را می کرد، یاد چند سال پیشش افتاد درست زمانی که هنوز از خانه پدریش بیرون نشده و حساب پدر را خالی کرده بود .
با یادآوری آن روز خنده اش گرفت شانه بالا انداخت و گفت: خب حقش بود!
با به صدا در آمدن زنگ موبایل حواسش سر جایش آمد، از جیب شلوارش بیرون کشیدو نگاه کرد... مادرش بود. با اکراه جواب داد.
_ بله؟
صدای پر از نگرانیش آتش به جانش کشید.
_ سلام سیاوشم خوبی مامان جان؟
میدانست پشت هر زنگ زدن مادرش فتنه ای خوابیده است و او بوی آنرا همیشه جلو جلو استشمام میکرد.
_ سلام. خوبم تو خوبی؟
_ چه خوبی نمیگی من از دلتنگی میمیرم؟ نه یه زنگی نه یه پیامی.
پوزخند زد و با تلخی جواب داد.
_ اگه قرار بود از دلتنگی بمیری هیچ وقت پشت شوهرت برای بیرون کردنم در نمی اومدی، زنگ و پیامم که قدغن کرده، حوصله حرف شنیدم هم ندارم حالا کارتو بگو.
_ چرا این همه با بی رحمی حرف میزنی سیا؟
_ بی رحم نبودم بی رحم کردین منو، چه رحمی از من میخوای وقتی تو دلتون یکم رحم و مورت نیست برای بچتون؟
_ پاشو بیا خونه عزیزم بابات کارت داره.
عصبی خندید.
_ شوخی میکنی؟ اون منو از خونش ننداخت بیرون که الان بعد چند سال بگه برگردم. وقتی انداخت بیرون منو گفت اسمم از شناسنامش خط میزنه که همچین مایه ننگی تو سجلش نباشه. حالا زنگ زدی میگی بیام اونجا کارم داره؟
_ آره پسرم اره مادر به قربونت کارت داره خودش گفته بیای.
_ نه مادر من، من بمیرم هم پامو تواون خرابشده نمیزارم. عزت زیاد.
خواست قطع کند که مادرش با لحن پر از التماس گفت:
_ خواهش میکنم بیا... خواهش میکنم.
کلافه چنگی به موهایش زد و گفت:
_ باشه ولی زود برمیگردم.
منتظر حرف دیگری نشد و سریع تلفن را قطع کرد، حس خوبی نداشت میدانست که این رفتنش پشتش دعوای اساسی خوابیده است. موتورش را روشن کرد و از آن کوچه بیرون آمد و مقصد خانه پدریش که نزدیک سه سال بود پا به آن نگذاشته بود پیش گرفت.
خاطرات دانه به دانه در ذهنش مرور شدند، همه چیز از تفاوت های او و سینا تا فرق گذاشتن های پدرش، حاج ابراهیم راغب، بزرگ راسته فرش فروش ها و کله گنده بازار. شب و روزش کمک به فقرا میگذشت و نماز اول وقتش قضا نمیشد، سیاهی پیشونیش از سیاهی سرنوشت سیاوش هم پررنگ تر بود اما ...
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
دلش نمیخواست اما را به خاطر بیاورد. او عاشق سینا بود، اما ندیدند و نخواستن قبول کنند. و این علاقه تبدیل شد به نفرت.
موتورش را مقابل خانه ویلایی پدریش نگهداشت و پیاده شد. زنگ را زد بی معطلی در باز شد.
در را باز کردم با دیدن حیاط بزرگ و پر درخت خانه، نفسی از روی عصبانیت کشید، از وجب به وجب آن خانه نفرت داشت؛ خانه ای که پر بود از ریا و تزویر و دروغ. پر بود از خدا خدا کردن های الکی و بنده شیطان بودن.
دزد بود، دزدی میکرد اما حق مظلوم نخورده بود، ابروی مظلوم نبرده بود؛ ریا و دروغ در کارش نبود...
سر بلند کرد، مادر با همان قد و قامت و تیپ همیشه آراسته اس روی پله ها انتظار اورا میکشید.
جلو تر رفت و دست هایش را در جیبش فرو برد...چشم های مادرش پر بودند و صدایش میلرزید.
_ سلام عزیزم.
سرش را تکان داد و با بی تفاوتی گفت:
_ سلام.
مادر که سخت هوای فرزندش را کرده بود دست هایش را از هم باز کرد و گفت:
_ نمیای بغلم تا بو بکشم عطر تنتو؟
سیاوش پوزخند زد، تلخ شده بود خبر داشت، اما چاره ای نبود، نمی توانست نرم برخورد کند.
_ گفتی کارم داره، بگو بیاد کارشو بگه.

مادر با ناامیدی دست های باز شده برای به آغـ*وش کشیدن فرزندش را به پهلو انداخت و گفت:
_ بعد این همه مدت اومدی که این باشه رفتارت؟
عصبی بود اما میخواست خودش را کنترل کند.
_ چه رفتاری؟ میخوای چیکار کنم؟ گفتم بگو بیاد کارشو بگه که خودم کارام مونده.

صدای سینا را از پشت سرش شنید.

_ حالا یه امروز و بد بگذرون به کاراتم میرسی.
به سمتش چرخید، هنوز هم همانطور بود اتو کشیده و رسمی. مثل همیشه کت وشلوار به تن داشت انگار که هر آن ممکن بود به جلسه برود. بوی عطر مردانه و گران قیمتش از فاصله زیاد هم به مشام سیاوش میخورد، نزدیک شد و دستش را به طرفش دراز کرد. سیاوش با اکراه دستش را گرفت که گفت:
_ پارسال دوست و امسال آشنا آقا سیا.
عادت به تظاهر نداشت؛ نمیتوانست در ظاهر دوست باشد و در باطن دشمن. با همان لحنش که پر بود از کینه لــ*ب باز کرد.
_ دوستی و اشنایی و پدر جناب عالی معلوم کرد.
سینا خندید، مثل همیشه هنگام خندیدن دست چپش را روی لبش کشید.
_ هر دو از یه پدریم و از یه مادر.
_ فعلا که اسمم و رسمم نه تو این خونه هست نه تو شناسنامه اش.
به پهلوی سیاوش زد و گفت:
_ جوش نیار داداش کوچیکه. بیا بریم داخل که بابا کارمون داره.
سیاوش سعی کرد آرام باشد و جوابی ندهد، همراه با سینا و مادر وارد ساختمان شد.
از راهروی طول دراز ورودی که گذشتند وارد سالن پذیرایی شدند، پدرش را دیر که طبق عادت روی مبل تک نفره چرمش نشسته بود و داشت کتاب مطالعه میکرد. سینا تک سرفه ای کرد و گفت:
_ سلام به حاج ابراهیم راغب!
حاج ابراهیم عینکش را از چشمش درآورد و کتابش را بست، با دیدن سیاوش از جایش بلند شد و به سمت آمد.
_ به به آقا سیاوش.
سیاوش اما فقط نگاهش کرد. همان بود، همان حاج ابراهیم با ریش های جوگندمی و موهای سفید. و سیاهی دایره شکل روی پیشانیش که حاصل سر به مهر گذاشتن بود.
_ خب چه خبرا؟
سیاوش با قیاقه حق به جانبی گفت:
_ مطمئنن صدام نزدین بیام اینجا که فقط بپرسین چه خبرا...
حاج ابراهیم سرش را تکان داد و گفت:
_ هنوز همونی حاضر جواب و بی پروا... خب منم مثل خودت میشم.
مادر به سخن آمد و با لحنی که استرس درش موج میزد گفت:
_ چرا وایسادین، بشینین براتون چای بیارم.
به سمت مادرش چرخید و خیره در چشم های سبزش شد.. چشم هایش هم همرنگ چشمهای مادرش بود!
_ نه زود زحمتو کم میکنم.... خب حاجی میشنوم.
پدرش کتاب را روی میز گذاشت و خودش نشست.
_ فردا شب یه مهمونی کوچیکی خونه حاج منصور هست؛ از من خواسته با پسرام یعنی شماها برم.
دیگر نتوانست خودش را نگهدارد پوزخند صدا داری زد و با کنایه گفت:
_ خب دارین میگین پسراتون. من خیلی وقته جزو پسرات نیستم. خودت گفتی یادت رفته؟ گفتی برم و پشت سرم و نگاه نکنم گفتی برم و یادم بره پدری به اسم حاج ابراهیم داشتم گفتی برم که رفته باشم؛ چی شده؟ الان از ترس آبروت که نگن حاج ابراهیم راغب بزرگ راسته فرش فروشا پسرش و طرد کرده اومدی میگی باهات بیام؟
حاج ابراهیم عصبی جواب داد:
_ اگه بی عقلی و سر به هواییت نبود هیچ کدوم از اونا نمیشد.
_ حالا که میبینی شده و من خودمو از ارثتونم محروم کردم، البته شما اول محروم کردین؛ یادت نره حاج ابراهیم که پسری به اسم سیاوش نداری. من تومنی سنار با شما و خاندانتون توفیر دارم یادت که نرفته حرفات؟
به سمت در رفت، با لحنی که حسرت درآن موج میزد کلمات را در دهانش چرخاند.
_ کاش قد آبروت بچت هم برات مهم بود. عزت زیاد.
از خانه خارج شد، صدای مادرش را شنید که صدایش میزد، روی پله ها ایستاد و نگاهش کرد؛ با حرص فریاد کشید.
_ برو پیش پسر و شوهرت، شوهری که اولش منو از خونه میندازه بیرون بعد، بعد از سه سال میکشونه دوباره تا بهم بفهمونه اندازه ارزن هم ارزش ندارم براش... البت این و خودم ملتفت شده بودم اما خب براشما و حاجیتون دوباره کاری شد... برو داخل مادر من اشک چشاتم پاک کن که هنوز زندم، نگهشون دار برا سر قبرم، البته اگه....
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
حرف را خورد و با شتاب از حیاط بیرون رفت.... صدای قدم های تند سینا را پشت سرش شنید. اما اهمیت نداد و تند از آن خانه منحوس خارج شد.
روی موتورش نشست و سویچ را چرخاند، سینا نزدیکش شد، کلاه کاسکتش را روی سرش گذاشت رو رو کرد به سینا.
_ چیه؟
اخم های سینا در هم بود.
_ کی میخوای از خر شیطون بیای پایین؟ مهمونی فردا یه مهمونی عادی نیس، حاج منصور میخواد ....
دستش را مقابل صورت سینا گرفت و خونسرد گفت:
_ برام اهمیتی نداره حاج منصور چه غلطی میخواد بکنه، ارزش من اونقدره که بعد سه سال که نه پیگیری کرده ببینه مردم زندم، نه دنبالم اومده ببینه بچش پول لازم داره یا نه! اومده میگه بیا ممهمونی حاج منصور... وقتی من براش مهم نبودم چه انتظاری دارین پدرمم برام مهم باشه؟ اون وقتی که چشماشو بسته بود و صداشو انداخت رو سرش من و از خونه و زندگی و ارث محرومم کرد باید فکر آبروی بعدشم میکرد. حالا بره بگه پسرمو طرد کردم...
چشکمی زد و گفت:
_ دلیل طرد شدنمم پرسیدن بگین، یکی بود عین ما اما چون زیر زیرکی کاری نمیکرد و همه چیش رو بود تصمیم گرفتیم طردش کنیم... روز بخیر داداش بزرگه.

گاز داد و سریع از جلوی چشمان حیران و دهـ*ان باز سینا از حرف آخرش دور شد.
دور شد تا داغ تازه شده در دلش را تسکین دهد، تا نفهمد با وجود داشتن پدر هیچ وقت طعم مهرش را نچشیده، دور شد تا خودش را از آن همه بی مهری گول بزند...
سه سال بود از آن شبی که سینا طبل رسوایی برادرش کوچکترش را زده بود میگذشت و از آن شب تا به حالا او تنها زندگی میکرد در گوشه ای از شهر.
سینا به طبل رسوایی او زده بود و گفته بود دزدی میکند، گفته بود از ثروتمندان میزند و میدهد به فقرا، پدر به او گفته بود رابین هود، رابین هود شده بود در خانه ای که همه آنها سلطانی بودند که به اسم دین پول جمع میکردند و به ظاهر همدم مردم بودند.


****

گردنش خشک شده بود، سرش را با درد شدید گردن از روی کاناپه بلند کرد، اولین چیزی که جلوی چشمانش خود نمایی میکرد پولهایی بود که دیروز از آن مرده شاسی بلند سوار زده بود. باید هر چه زود تر از جلوی چشمانش دورشان میکرد.
از جایش بلند شد و به سمت آشپرخانه رفت، تمام ظروف یک هفته جمع شده بودند، بهم ریختگی آنجا کلافه اش کرد، کمی فکر کرد سرش را با خوشحالی تکان داد و گفت:
_ خوبه امروز جمعست، پس محبوبه خانوم میاد.
محبوبه زنی مسن بود که آخر هفته ها برای تمیز کردن خانه سیاوش می آمد. سیاوش کتری را پر از اب کرد و روی گاز گذاشت؛ یخچال را باز کرد، دو تکه کیک از دو روز پیش هنوز در یخچال بود، یکی از آنها را برداشت و گاز بزرگی زد، زنگ در به صدا در امد، به سمتش رفت و از چشمی نگاه کرد، محبوبه بود...
ابتدا چشمی به سر و رویش چرخاند و سپس در را باز کرد.
_ سلام محبوبه خانوم بفرمایین.
محبوبه با آن هیکل کمی چاق و صورت تو پرش لبخندی زد و گفت:
_ سلام پسرم، بد موقع اومدم؟
سیاوش از جلوی در کنار رفت و گفت:
_ نه اتفاقا حلال زاده ایین، الان داشتم بهتون فکر میکردم، بفرمایین داخل.
محبوبه وارد خانه شد و با دیدن وضع جلوی چشمش خندید.
سیاوش سرش را خاراند و گفت:
_ دیگه ببخشید دیگه... چیزی خوردین؟
محبوبه کیفش را روی مبل کنار تلوزیون گذاشت و حینی که به پول های زیاد روی میز نگاه میکرد گفت:
_ آره پسرم.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
سیاوش به سمت پول ها رفت، مقداری بیشتر از دستمزد محبوبه را برداشت و به سمتش گرفت.
_ محبوبه خانوم این مال شماست.
محبوبه سرش را به زیر انداخت.
_ اما این زیاده.
_ بگیر، حقته ولا تمیز کردن این خونه کار یه نفر نیست، ولی شما تنهایی همه کارشو میکنین پس حقتونه، بگیرین لطفا.
محبوبه با همان سر به زیری پول ها را گرفت.
_ خدا از بزرگی کمتون نکنه، ممنونم.
سیاوش خواست جواب بدهد که تلفنش به صدا در آمد. از روی میز برداشت و به صفحه ای که نام سینا رویش نمایان شده بود نگاه کرد.
ابتدا رو کرد به محبوبه.
_ شما به کارتون برسین.
و بعد تماس را برقرار کرد و با بی میلی جواب داد.
_ بله؟
صدای صاف و مردانه سینا در گوشش پیچید.
_ سلام خوبی؟
_ علیک. کارت؟
سینا کلافه هوفی کشید و گفت:
_ میخوام ببینمت!
سیاوش با کنایه گفت:
_ جالبه خوبه این حاج منصور مهمونی گرفت تا من بشم عزیز و همتون بخوایین منو ببینین.
_بچه بازی در نیار پاشو بیا کارخونه کارت دارم.
_ د نه دیگه، تو کار داری خودتم پاشو بیا. با کارگرات حرف نمیزنی که داری امرو نهی میکنی.
کمی مکث کرد، دلش نمیخواست سینا خانه او را یاد بگیرد، از طرفی جایی را هم سراغ نداشت که سینا را به آنجا دعوت کند، آدمی نبود که هر شب این رستوران و آن کافی شاپ باشد. با اکراه ادامه داد.
_ باشه میام، ساعت؟
_ تا دو ساعت دیگه...
سیاوش بدون ادامه دادن و گفتن حرفی تلفن را قطع کرد و به سمت اتاقش رفت؛ صدای محبوبه از آشپزخانه آمد که میگفت:
_ آقا سیاوش آب جوش اومد چایی دم کنم؟
سیاوش حینی که پیراهن راه راه آبی نفتی مشکی اش را به تن میکرد با صدای بلند جواب داد.
_ نه میرم بیرون ممنون.
دکمه های پیراهنش را بست، جلوی آیینه رفت و دستی به موهای قهوه ایش کشید، جلوی موهایش آنقدر بلند شده بود که روی پیشانیش میریختند، خودش خوشش می آمد از ریختن آنها روی یک طرف پیشانیش.
سویچ و کیف پولش را برداشت و از اتاق خارج شد. با دیدن پول های روی میز مکثی کرد، از آنجا برداشت، دوباره وارد اتاقش شد و آنها را داخل گاوصندقش برای مدت کمی که فرصت پیدا کند برای پخش کردناش، مهمان کرد.

با محبوبه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد، به محبوبه اعتماد داشت، یعنی چیزی در خانه اش نداشت که باعث شود او نگرانش شود.
سوار موتورش شد و بعد از گذاشتن کلاه کاسکت به سمت کارخانه برادرش که همه آن صدقه سری کبوتر دور حرم بودن سینا به حاج ابراهیم بود رفت.
در راه به تفاوت هایش با سینا فکر کرد، سینا برادر بزرگترش که همیشه مطیع پدر بود و از حرف و کنار نمیرفت ، همیشه پشتش بود همیشه همانند او بود همیشه اسم و رسم حاج ابراهیم راغب را به خوبی یدک میکشید...
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
از همان کودکی زیر آب زن بود و کار های سیاوش که بچه ای خورد سال بود را به پدر گزارش میکرد...
از همان بچگی پدر بذر کینه را در دل هر دو برادر کاشت و پروراند آنقدر که آخرش درخت شد وثمر داد، ثمرش کینه و دورویی برادر بزرگتر نسبت به سیاوشی شد که هیچ وقت دلیل آن همه بدی را نفهمیده بود، تلاش زیادی برای خوب کردن رابطه اش با سینا کرده بود اما نتیجه نداشت و هر روز بدتر از دیروز میشد. وارد کارخانه شد و موتورش را کنار ماشین آخرین سیستم پسر بزرگ حاج ابراهیم راغب نگه داشت، خیلی وقت بود نسبت بردار و پدر را از گفتار و ذهنش پاک کرده بود، پدر برایش شده بود حاج ابراهیم و سینا هم پسر حاج ابراهیم. کلاه را از سرش در آورد و روی فرمان موتور گذاشت، با استایل جذابی از موتور پیاده شد و اول از همه موهایش را چنگ زد و به عقب هل داد.
حینی که وارد کارخانه خلوت به دلیل روز تعطیلی میشد طبق عادت استین پیراهنش را تا زد تا روی آرنج.
روبروی در قهوه ای رنگ بزرگ ایستاد و به سر درش نگاه کرد. " دفتر مدیر عامل"
پوزخندی مهمان لــ*ب های خوش فرم مردانه اش شد و سرش را به نشانه تاسف جنباند. تقه ای به در زد و بازش کرد، سینا پشت آن صندلی مشکی رنگش، سیگار به دست نشسته بود... روز جمعه ای هم دست از رسمی پوشیدن
برنداشته بود حتی کراوات!
با دیدن سیاوش لبخندی تصنعی زد و گفت:
_ هنوزم مثل بچگیات آن تایم و سر وقت و قانون مندی.
سیاوش به سمت مبل راحتی روبروی میز سینا رفت و حینی که مینشست گفت:
_ درست برعکس تو که هیچ وقت تابع قانون و قواعد خاصی نبودی.
سینا از جایش بلند شد و به سمت چای ساز گوشه دفترش رفت، ماگ های مخصوص مهمانش را در سینی گذاشت و شروع کرد به ریختن چای و گفت:
_ بسته بودن به چهار چوب قواعد خاص و قانونی بودن عصابمو بهم میریزه... هنوزم فقط چای میخوری؟
سیاوش سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
_ خب برای چی خواستی که بیام؟
سینا سینی حاوی چای را روبروی سیاوش روی میز گذاشت و تکیه اش را به مبل روبرویی او داد.
_ بده خواستم روز جمعه ای یه اختلات کوچیک با داداشم بعد سه سال داشته باشم؟
لــ*ب سیاوش برای پوزخند بالا کشیده شد و با طعنه جواب داد.
_ از من نخوا که باور کنم این دوستی به ظاهر خوب و خوشو، چون دوستی با روباه آخرش تباهیه.
سینا خندید، همیشه در مقابل کنایه های برادر کوچک ترش میخندید و همین باعث میشد سیاوش از او بیشتر از بیش متنفر شود.
_ برادر روباه که شیر نمیشه، میشه روباه.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
تکیه اش را از مبل گرفت و به دود حاصل از داغی چای که از ماگ ها خارج میشد نگاه کرد و ادامه داد.
_ صدات زدم تا بهت یه پیشنهادی بدم که دست از دله دزدی برداری.
سیاوش ابرو بالا انداخت و دست هایش را روی سینه اش گره زد.
_ جالب شد، تا دیروز بوق و کرنا دستت گرفته بودی و از یه طرفم به طبل دزد بودن و رسوایی من میکوبیدی تا از چشم حاج ابراهیم و خلق خدا بیوفتم الان میخوای پیشنهاد بدی تا منو از منجلاب گناه بیرون بکشی؟
سینا ریلکس و آرام چشمان مشکی اش را به چشمان سبز همچون کاج سیاوش کشید، یکی دیگر از تفاوت هایشان قیافه هایشان بود.
_ اگه عاقل باشی این پیشنهاد و رد نمیکنی!
سیاوش دست روی زانوش زد و گفت:
_ نه من اهل قبولی پیشنهاد هستم نه به تو میاد دوستی بیش از حد.
از جایش بلند شد و به سمت در رفت که صدای سینا در جایش متوقفش کرد.
_ این کارخونه رو بزنم به نامت بازم میگی اهل قبولی پیشنهاد نیستی؟
شک کرد به حرف بیرون آمده از دهـ*ان سینا، کسی که خودش را دشمن خونی او میدانست. با تردید به سمت سینا که کاملا خونسرد دست به سینه تکیه اش را به صندلی داده بود برگشت و گفت:
_ هنوزم پای حرفم هستم، تو آدمی نیستی که باور کنم به این دوستی بیش از حدت، برای رسیدن به این مقام و شوکت کم دستمال نکشیدی برای حاج ابراهیم، کم تلاش نکردی برای رسوا کردن و اثبات دزد بودنم. نخواه باور کنم بخاطر نیتخیر خواهانته که میخوای این دم و دستگاه و کارخونه رو بزنی به نامم، بچه دو ساله هم نیستم که با دو تا حرف خام شم، راستش و بگو که چی تو سرته؟
سینا از جایش بلند شد، کمی گره کراوات زرشکی رنگش را شل کرد؛ لــ*ب برچید و شانه بالا انداخت.
_ راستش میخوام برم از اینجا، تو این مملکت جای پیش رفت نیست، اگه پس رفت نکنی ثابت میمونی اما پیشرفت نه!
سیاوش دست هایش را داخل جیب شلوارش برد و همچنان با تردید گفت:
_ بخاطر این لطفی که میخوای برام بکنی چی میخوای؟
سینا نگاه بی تفاوتش را به بردار کوچکترش دوخت.
_ هیچ.
سیاوش خندید، صدای قهقه مردانه اش کل اتاق را پر کرده بود، خنده ای از سر عصبانیت که چگونه سینا او را خر فرض کرده بود که انتظار داشت چرت و پرت هایش را باور کند؟!
_ چرا انتظار داری باور کنم این خزبلاتو؟
_ چون برادرتم. چون جز خوبیت چیزی نخواستم و نمیخوام.
این حرف سینا کافی بود تا سیاوش را به مرز جنون برساند و لبریز کند صبرش را با صدای بلند و عصبی گفت:
_ زمانی که فهمیدی چیکار میکنم و انتظار داشتم عین مرد سر بدی اما سر منو فاش نکنی، واژه برادری برام مرد، مرد چون تو شر خواستی و خیر نخواستی چون مرد نبودی و ته همه نامردا بودی که از پشت بهم خنجر زدی تا بندازی منو از چشم همه تا بشی دردانه حاج ابراهیم و صاحب این کارخونه. نخوا باور کنم این چرت و پرتاتو که میدونم پشتش باز یک دنیا نقشه خوابیده پسر حاج ابراهیم راغب.

با پشت دست روی تخت سینه سینا ضربه کوچکی زد و به آرامی گفت:
_ اگه تو کف بازار بزرگ شدی اگه تو دست پرورده حاج ابراهیمی اینم بدون تو این چند سال اونقدر کف این خیابون و اون خیابون با آدمایی که تو و امسال پدرت بهشون میگین دله دزد و جانی و گناهکار نشستم و بلند شدم که یاد گرفتم رکب نخورم از آدمایی که کلاه شرعی میبافن و سر خلق الله میکنن تا اموراتشون بگذره. اونی که باید دست برداره از دله دزدی من نیستم، برو جلو آیینه میبینیش، عزت زیاد پسر حاج ابراهیم.

سیاوش از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش کوبید، سینا میخ از حرف های بی پرده سیاوش در جایش مانده بود و نمیدانست چگونه او که آتشش اینچنین تند بود را راضی کند به قبول پیشنهادش.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
خون خون سیاوش را میخورد، با تمام حرصی که از برادر به ظاهر مهربان شده اش داشت سوار موتورش شد و از کارخانه خارج شد، اعصابش آنقدر بهم ریخته بود که نفهمید چگونه راه را طی کرده است، همیشه فرق بزرگی میان او و برادر بزرگترش بود، و این فرق باعث شد تا سینا شود بزرگترین کارخانه دار تهران و او دزدی که با قوانین و چهار چوب عمل میکند، دزد بود اما قانون داشت، یادش نمی آمد قوانینش را زیر پا گذاشته باشد، قوانینی که حتی از اعتقادات پدر و برادرش محکم تر بود، دزد نبود اما شد! شد چون پدرش را دید! برادرش را دید، دید و فهمید چگونه انسانهایی هستند، کارهایشان با عقل و منطقش درست در نمی آمد، مگر میشد شب تا صبح سر به مهر گذاشت و مسجد رفت اما حق مظلوم را خورد؟ دل شکست؟ تظار کرد؟
مگر میشد پیشانی سیاه شود از عبادت و راه راست را فراموش کرد؟
مگر میشد در جلسات خیریه شرکت کرد و ناهار بره خورد و میلیون میلیون خرج کرد برای شکمشان و در آخر نتیجه جلوس در آن جلسه خیریه شود سر زدن به ایتام و فقرا؟ آن هم فقط برای در جلوی دوربین بودن و گدایی به به و چه چه کردن مردم! که چه انسانهای شریفی هستند، چه خدا شناس و مردم دوستند آنها!
همین این اختلاف عقیده ها بود که جدا کرد سیاوش را از برادر و پدرش...
پدرش شد حاج ابراهیم راغب..
برادرش شد سینا راغب..
همین و بس،
موتورش را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد... کافه ای در شرق حافظیه به نام کافه نادری... پاتوق همیشگی سیاوش که فضایی نوستالژی و قدیمی داشت، همیشه فضای آنجا آرامش میکرد. تنها کافه ای بود که معتادش شده و هر وقت عصبی و خلقش تنگ میشد به آنجا میرفت. به مرد مسن پشت پیشخوان که سیاوش را به خوبی میشناخت با سر سلامی مختصر داد و به سمت صندلی و میز همیشگی اش رفت. میزی در انتهایی ترین قسمت سالن که رفت و آمد اصولا کم بود، صندلی را عقب کشید و نشست، دستانش را به هم مشت کرد و به بیرون خیره شد.
 
Kosar jabari

Kosar jabari

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/6/19
120
449
63
ناخودآگاه باز هم آن دو چشم مشکی جلوی چشمانش ظاهر شد، چشمانی که بعد از گذشت سه سال همچنان فراموش نکرده بود، از داخل کیف پولش عکس را بیرون آورد و نگاهش کرد، عکسی سه در چهار پرسنلی که درونش دخترکی با چشمان درشت به رنگ شب، صورتی کمی پر و دماغی متناسب قرار داشت. دخترکی که نامش را نمیدانست، سنش را نمیدانست. فقط میدانست دخترکی نقاش است که آن روز کنار دریا مشغول کشیدن چیزی بود، فارق از دنیا.
اما دیگر ندیدش! دنبالش گشت اما نبود! و آن دختر تنها کسی بود که لرزاند قلب پسرک دزدی را که به هوای دزدی کیفش را برداشته بود اما قافل از آنکه دل و ایمانش را میبازد به دو چشم مشکی در عکس که داخل کیف پول دخترک بود!
بعد از آن سه سال متوالی همان سال همان روز به همان جا میرفت اما خبری از دخترک نبود و او ناامیدانه به عشقی که اصلا نمیدانست متاهل است یا مجرد، اسمش چیست، رسمش چیست، چه کسی است ادامه داد.
دست خودش نبود که دل باخت، در جز به جز آدم های شهر دنبال او میگشت اما انگار رویا بود بودنش، گاهی حتی فکر میکرد عکس هم خیالاتش است.
به چایی که گارسون روبرویش گذاشت نگاه کرد، اما فارق بود از دنیا که یادش باشد تشکر کند، عکس را کنار فنجان چای گذاشت و به هر دو چشم دوخت...
چه عشقی بود که گریبانش را گرفته و رها نمیکرد!؟
کشیده شد به گذشته ای که همیشه یادآوریش قلبش را به درد می آورد، برای سهل انگاری و حواس پرتی اش.
درست زمانی بود که با حاج ابراهیم بحثش شد و با حرص سویچ ماشین را برداشت و خیابان ها را با تمامی اعصبانیتش بالا و پایین میکرد و فکر میکرد و غر میزد، تا به خودش آمد دید تابلوی چالوش را رد کرده است، با خونسردی به راهش ادامه داد و رفت، فکر کرد شاید دریا و اب و هوای شمال کمی حال ملتهبش را تسکین دهد، زنگ های متوالی مادرش اعصابش را بیشتر خورد میکرد، او که آن وقت ساکت در یک جا ایستاده و فقط نظاره گر حرف هایی بود که میدانست همه از روی فرق پدر به فرزندانش است! آنوقت بعد از بیرون شدن او از خانه شروع کرد به زنگ زدن. با حرص موبایلش را خاموش کرد و داخل داشبرد انداخت، آن روز دل کنده بود از بنیاد محکمی به نام خانواده، خانواده ای که از همان اول با او ساز مخالف زده بودند