درحال نگارش رمان بعد از آن شکست | نفس موسوی کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع نفس موسوی
  • تاریخ شروع
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#1
اسم رمان:بعد از آن شکست
نویسنده:نفس موسوی
ژانر:عاشقانه_تراژدی
تایید کننده: @فاطمه محمدی
خلاصه:
دختری از تبار سرشکستگی و افسردگی که زندگی برایش هیچ و پوچ شده است.
او داغ دیده است و باید دید ایا به زندگی مجدد باز می گردد.
آیلار نقش اول داستان ما عشقش را از دست داده است و امیدی به زندگی دوباره ندارد میخواهیم ببینیم آیا معجزه ای رخ می دهد یا خیر.
مشاهده پیوست 572 مشاهده پیوست 572
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

مدیر تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
9/8/18
456
1,201
93
تهران
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.​

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:​


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:​
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#3
#پارت_اول
#part_1

همانطور که نظاره گر غروب خورشید بود ، به خود می اندیشید
همه ی احساسش مرده بود. دیگر غروب خورشید، کنار دریا و حتی نشستن بر روی صخره ها برایش جذابیتی نداشتند.
دیگر دریا برایش تداعی گر خاطرات خوب نبودند .
دریا برایش پر از تلخی شده بود؛ پر از حسرت ها
آیلار دیگر آیلار گذشته نبود او در سن کم مرده بود.
نمی دانست امیدی به برگشتنش و زندگی مجدد هست یا نه ؟
همین قدر می دانست که او هر چه قدر تحقیر شده باشد هر چه قدر شکست خورده باشد باید ظاهر خود را محکم بسازد .
ولی آیا می توانست ؟
آیا می شد همان آیلار گذشته؟
دختری بی دغدغه که همیشه حضور یک نفر را حس می کرد که یک نفر را شریک خود می دانست و حال دیگر نه حضورش حس می شد و نه شریکی داشت.
آن شریک و حامی اش دیگر نبود .
غم بزرگی در دلش سنگینی می کرد و بغض بدی در گلویش مانده بود.
چهل روز گذشته بود، چهل روز از رفتنش گذشته بود.
و او این چهل روز خود را دور از همه حبس کرده بود.
آیلار خود را در پوچی می دید و چشمانی که روزی از شیطنت برق میزدند؛حال فقط سردی در آن دیده می شد
این دختر داغ دیده بود؛او عشقش را باخته بود
 
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#4
#پارت_دوم
#part_2

آراز در چند قدمی آیلار به او خیره شده بود .
برایش جالب بود که دختری به این سن را چه چیزی می تواند در این حد درگیر خود کند و باعث غم او شود.
دخترک چهره زیبایی داشت و در اولین نگاه و برخورد می شد از چشمانش پی به معصومیت بی اندازه اش برد.
سعی کرد نگاهش را از دخترک بگیرد و حواس خود را به رکسی، سگ دوست داشتنی اش، که در حال بازی با یک توپ بود معطوف کند.
ذهنش آشفته بود.
برای یک استراحت چند روزه به شمال آمده بود.
باید برنامه کاریش را مرتب می کرد.
فکرش درگیر خواسته استاد شمس بود.
استاد شمس یکی از استادای دانشگاه و دوست خانوادگیشان بود که برای عمل همسرش، باید به خارج از کشور می رفت و از او خواسته بود که به جای او وظیفه تدریس در دانشگاه را بر عهده بگیرد.
پوفی کشید؛ کلافه دستانش را میان انبوه موهایش کشاند، و از رکسی روی برگرداند و دوباره نگاهش بر روی دخترک ثابت ماند
در این یک هفته که به شمال آمده بود، هر غروب این دخترک را با وضعی آشفته و لباس های مشکی روی آن تخته سنگ می دید که فقط به غروب خورشید خیره شده است؛ و هر روز وضعیت دخترک آراز را کنجکاو تر می کرد.
با خود فکر کرد ؛ شاید عزیزی را از دست داده است!
از جا برخواست ؛لباس های را مرتب کرد ؛و به سمت رکسی برگشت و با زدن یک سوت رو به او گفت:
_دنبالم بیا پسر
همین که اولین قدم را برداشت؛ با صدای جیغ نسبتا کوتاهی به سمت عقب برگشت ؛دخترک را دید که روی زمین افتاده ؛به سمت او رفت و بالای سرش نشست ؛رنگ صورتش به سفیدی می زد و لــ*ب هایش خشکیده بود ؛چند بار دخترک را صدا زد :
_خانوم،خانوم حالتون خوبه؟
وقتی جوابی نشنید؛جثه ی نحیف دخترک را در بر گرفت و به سمت ویلا حرکت کرد.
وقتی او را روی تخت گذاشت ؛ امینه خانوم همسر مشتی حسن ، زنی تپل و ریز نقش با گونه های گل انداخته که سرایدار ویلا بود را صدا زد و رو به او گفت:
_امینه خانوم لطفا مراقبش باشید تا دکتر خبر کنم.
_چشم آقا
بعد از رفتن امینه خانوم ،آراز با دکتر راد منش تماس گرفت و از او خواست که به ویلایشان بیاید .
دکترراد منش مردی با سن تقریبا40ساله با موهای جو گندنی بود
بعد از معاینه ی دخترک رو به آراز کرد و گفت:
_مشکلی ندارد فقط ضعف کرده ؛من برایش چند تا قرص تقویتی نوشتم ؛تهیه کنید و بیشتر مراقبش باشید.
_چشم حتما، مرسی که اومدید.
_وظیفه بود ؛خدانگهدار.
_خدانگهدار.
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#5
#پارت_سوم
#part_3

آیلار با تقه ای که به در خورد؛ چشمانش را گشود و با صدای نه چندان رسایی گفت:
_بفرمایید
به اطراف خود نگاه می کرد؛نمی دانست کجاست.
زنی سفید پوست که چهره ی دلنشینی داشت، همراه با سینی غذا وارد اتاق شد.
کنار او نشست و سینی غذا را جلویش گذاشت:
_دخترم پاشو غذا بخور؛ پاشو رنگ به صورتت نمونده.
به سختی لــ*ب زد:
_ممنونم
به کمک زن کمی از غذا را خورد.
بعد از دقایقی تقه ای به در خورد و آراز وارد اتاق شد.
آیلار کمی خودش را جمع کرد که از دید آراز دور نماند و گفت:
_لطفا راحت باشید.
بعد رو به امینه خانم گفت:
_ می تونید برید به کارهاتون برسید.
امینه با گفتن "چشم آقا"اتاق را ترک کرد.
آراز دستانش را در هم قفل کرد و با نیم نگاهی به دخترک گفت:
_دیروز تو ساحل بودم که شما بی هوش شدید و به خونه آوردمتون؛ بهتره یکم مواظب خودتون باشید چون دکتر گفت ضعیف شدید.
آیلار لبش را بین دندان هایش گرفت و سر به زیر گفت:
_ممنونم از کمکتون.
آراز از این شرم و حیای دخترک به وجد آمد.
همانطور که چشمانش روی تمام اجزای صورت دخترک می‌چرخید با خودش فکر کرد، با اینکه چشمانش گود افتاده و صورتش بی رنگ است ولی زیباست.
بی اختیار گفت:
_اسمتون چیه؟
آیلار نگاهی به آراز انداخت و سر به زیر گفت:
_آیلارم، آیلار خجسته
آراز با خود زمزمه کرد:
_آیلار ...آیلار...اسم قشنگیه
آیلار به عادت همیشه گفت:
_آیلار ترکیه، به معنی زیبا، پاک ومعصوم
آراز به چشمان آیلار نگاه کرد و در دل گفت:
_ به درستی که این اسم برازنده اوست!
از جا برخواست و گفت:
_منم آرازم، آراز شایسته و از آشنایی با شما خوشبختم.
_منم همینطور
آراز با گفتن:
_لطفا استراحت کنید.
از اتاق خارج شد.
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#6
#پارت_چهارم
#part_4

ساعتی قبل از ویلای آقای شایسته برگشته بود.
حالش خوب نبود؛ دوباره هجوم خاطرات قدیمی و فکر به روزای گذشته.
یاد روزی افتاد که پارسا کنار همین ساحل او را در آغـ*وش گرفت و گفت:
_آیلار، دوستت دارم.
به یاد آورد روزهایی که پارسا می گفت :
_مگه من مرده باشم که تو تنها تو این ساحل قدم بزنی.
حال او به تنهایی قدم می زد و دیگر پارسایی نبود.
اشک در چشمانش حلقه بست؛سهمش از این عشق چه بود؟
شکست؟تنهایی؟
فقط چهل روز به عروسی شان مانده بود.
امشب می توانست قشنگترین شب زندگی اش باشد اما او عزادار است.
آراز در ساحل نشسته بود و آیلار را نگاه می کرد که کلافه قدم می زند و گاهی به جایی خیره می شود و اشک می ریزد.
دلش می خواست غم آیلار را بفهمد.
آیلار بریده بود.
جای بدی را برای عوض کردن حال و هوای خود انتخاب کرده بود.
شمال و ساحلش همه برای او خاطرات دو نفره داشتند.
دیگر طاقت نداشت. به دریا نگاه کرد. کاش می‌توانست خود را در این دریا غرق کند.
چشمانش روی دریا مات ماند.
آرام آرام به دریا پاگذاشت با هر قدمی که می گذاشت؛ خاطرات شیرین و تلخی را صف به صف به یاد می آورد و حال آب به گردنش رسیده بود همین که خواست قدم بعدی را بردارد؛دستی از پشت به شدت او را کشید و روی زمین انداخت.
وقتی چشمش را باز کرد؛ در حالی که نفس نفس می زد به کسی که لباسش را محکم گرفته بود نگاه کرد؛ آراز بود که با چشمانی قرمز و رگ پیشانی برامده به او نگاه می کرد همین که خواست دهـ*ن باز کند؛ آراز منفجر شد:
_دختره ی احمق داشتی چیکار می کردی؟می خوای خودتو به کشتن بدی ؟هان
آیلار شوکه شده بود و قدرت صحبت کردن نداشت.
آراز عصبانی تر غرید :
_مگه با تو نیستم ؟حرف بزن مگه لالی؟
آیلار ترسیده بود ولی چون از حرف آراز خوشش نیامده بود داد زد:
_ولم کن؛ زندگی خودمه
آراز عصبی او را بر روی زمین پرت کرد و گفت:
_بی لیاقت، حقت بود میگذاشتم بمیری
و به سمت ویلا رفت.
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#7
#پارت_پنجم
#part_5

با کرختی وارد ویلا شد.
باورش نمیشد که قصد خودکشی داشته است.
چگونه یک باره قید همه ی اصول و عقاید خود را زده بود؟
وقتی به این فکر می کرد که اگر آراز نرسیده بود الان مرده بود، ترس سراسر وجودش را در بر میگرفت.
نمی توانست خود را ببخشد.
پشیمان روی زمین نشسته بود و به کار خود فکر می کرد.
کارش اشتباه بود؛ او نباید به این چنین کاری حتی فکر می کرد.
از طرفی بابت رفتار زشت خود در برابر آراز پشیمان بود و خود را سرزنش می کرد.
باید از آراز عذر خواهی می کرد؟
او جانش را نجات داده بود اما از آراز خجالت می کشید.
باید با یک هدیه از اون عذر خواهی کند اما چه می خرید؟
گل خوب بود؟
پوف کلافه ای کشید و مقابل آینه رفت؛ باورش نمی شد این شکلی شده باشد.
اصلا آخرین باری که به چهره خود در آینه نگاه کرد کی بود؟
او خیلی از خود غافل شده بود اما دیگر برای چه کسی خود را زیبا می کرد و به دیدن چه کسی دل خوش باشد؟
همه ی اتفاقات این اتاق از جلوی چشمانش گذشتند.
به یاد آورد که اولین هفته نامزدی شان به همراه پارسا به این ویلا و همین اتاق آمده بودند.
همه ی عاشقانه هایشان، خندهایشان و عشق بازیشان همه در همین اتاق بوده است.
به داخل حیاط رفت و همه ی اتقاقات را مرور کرد و به یاد آورد؛ آب بازیشان که در همین حیاط بود.
هر چه می خواست به اتفاقات اخیر فکر نکند؛ نمی توانست.
مگر می توانست فراموش کند؟
شش سال عاشقی کرده بود و بالاخره به عشقش رسید و سه ماه نامزد بودند.
سکوت کرد.
لــ*ب هایش لرزید و قطره اشکی از چشمانش لغزید و بر روی لــ*ب هایش سر خورد.
سرش را بالا گرفت و با تمام وجود و بغضش داد زد:
_خدا، این حقم نبود.
جیع های بلند میکشید نام خدا را سر می داد.
داد می زد و سرش را به دیوار می کوبید و در آخر زمزمه کرد:
_دوستش داشتم
و بی حال روی زمین افتاد.
سرش از درد ذوق ذوق می کرد اما در برابر درد قلبش چیزی نبود.
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#8
#پارت_هفتم
#part_7

"صبح روز بعد"
لباس های مشکی اش را پوشید و برای قدم زدن از ویلا خارج شد.
اباید برای خرید بلیط هر چه سریع تر اقدام می کرد.
با صدای بوق بلند ماشینی از فکر بیرون آمد اما توجهی نکرد.
احتمالا باز هم مزاحمت های همیشگی بودن.
سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
خاطره ی آن روز، دعوای پارسا با مزاحم های خیابانی را به یاد آورد.
در همین افکار بود که دوباره صدای بوق ماشین به گوشش رسید.
دیگر کلافه شده بود همین که به سمت ماشین برگشت با دیدن قیافه آراز و لبخندش کمی آروم شد و به آرامی گفت:
_سلام، شرمنده نشناختمتون.
_سلام، جایی میری برسونمت!
در حالی که شالش را مرتب می کرد گفت:
_دستتون درد نکنه، اومدم قدم بزنم و بلیط بگیرم.
_خب بیا بالا می رسونمت.
_خیلی ممنون.
سوار شد.
بعد از چند دقیقه آراز گفت:
_می خوای بلیط بگیری؟
_آره، باید برگردم.
_کجا زندگی میکنی؟
آیلار کمی معذب بود.
او وقتی با آراز صحبت می کرد افعالش را جمع می کرد و او را شما خطاب می کرد در صورتی که آراز در حین صحبت کردن با آیلار اورا مفرد قرار می داد یا اسمش را صدا می زد .
_تهران
_منم تهران زندگی می کنم و برای عوض کردن حال و هوام یک هفته به شمال اومدم اگه مشکلی ندارید؛ من فردا قراره برگردم با من بیایید.
آیلار با کمی مکث گفت:
_آخه..
آراز میان حرفش آمد و گفت:
_حق میدم که نتونی اعتماد کنی و لازم نیست همین حالا قبول کنی، ولی مطمئن باشید من قصد بدی ندارم و شما رو به عنوان خواهرم میبینم چون حالتون خوب نیست گفتم مواظبتون باشم که اتفاقی واستون نیوفته.
کارتی را به او داد و گفت:
_شماره منه، اگه دوست داشتی تو سفر فردا همراه من باشی تا شب بهم اطلاع بده.
کارت را گرفت و تشکر کرد و رو به آراز گفت:
_ممنونم، چشم اطلاع می دم.
همانطور که از ماشین پیاده می‌شد و خداحافظی می‌کرد به آراز نگاهی انداخت که بدون زحمت دادن به خودش برای بیان کلمه ای سرش را به معنای خداحافظی تکان می‌داد.
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#9
#پارت_هشتم
#part_8

بعد از قدم زدن به خیابون رفت و چند لباس مناسب برا خود خرید.
به سمت خونه رفت، وقتی به ویلا وارد می شد آراز را کنار ساحل در حال قدم زدن دید.
حس خوبی از این مرد می‌گرفت، حسی شبیه به اعتماد.
وارد ویلا شد و کمی استراحت کرد.
*
مقابل آینه نشسته بود.
تصمیمش را گرفته بود؛ برنامه های زیادی داشت.
به دنبال کیفش گشت وقتی کیف را پیدا کرد؛ کارتی که آراز داده بود را برداشت و با آن تماس گرفت، بعد از چند بوق صدای بم و گرفته آراز در گوشی پیچید:
_الو، بفرمایید.
_الو، سلام.
_سلام، شما؟
نمی دانست چه بگوید؟آیلار یا خجسته؟
_خجسته هستم
زمزمه آراز رو شنید که زیر لــ*ب کلمه "خجسته" را با خود تکرار می‌کرد پس به کمکش رفت:
_آیلارم
با کمی سکوت جواب داد:
_آهان! اتفاقی افتاده؟
_نه، فقط خواستم بگم فردا منم باهاتون همراه می شم.
_خوبه، فردا ساعت هفت صبح میام دنبالتون.
_ممنون، شبتون بخیر.
_شب خوش.
بی ادب بود که جواب تشکرش را نداده بود؟
خب اگر منصفانه قضاوت می‌کرد هیچ یک از کارهایش نشانگر بی اخلاقی اش نبود بیشتر به نظر می‌آمد حوصله هیچ چیزی را ندارد، حتی تو نگاهش بی حوصلگی و سردی خاصی موج می‌زد.
به خودش که آمد چند دقیقه ای بود به گوشی‌اش زل زده بود و در فکر بود. از جا برخواست، ساعتش را تنظیم کرد و به خواب رفت.
***
رو به روی آینه ایستاده بود، همه چی عالی بود.
آرایش غلیظ، لباس های مناسب و رنگ روشن و دختری به ظاهر شاد.
همه باید می فهمیدن که این مسئله برای او اصلا مهم نبوده و از این اتفاق ناراحت نیست.
به سمت ماشین رفت ، سوار شد و گفت:
_سلام، صبحتون بخیر.
آراز از ظاهر و خوشحالی آیلار به شدت متعجب شد و آروم گفت:
_سلام همچنین!
کمربندش را بست و به راه افتاد.
و تنها تعجب بود که از لحن و نگاهش پیدا بود نه تحسین زیبایی خیره کننده آیلار که با این آرایش دو چندان شده بود، آیلار برایش بیشتر یک دختر بچه غمگین و گاها بانمک بود.
البته که توقع بیشتری هم از این مرد خونسرد و بی حوصله نمی‌رفت.
 
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
9/8/18
190
793
93
ملایر
#10
#پارت_نهم
#part_9

در حال رانندگی بود و هر لحظه به چهره ی غرق در خواب آیلار نگاه می کرد.
نگاهش در صورت آیلار چرخید، انگار همه چیز مصنوعی بود.
سر در نمی آورد.
این چند روز، آیلار را بدون ذره ای آرایش و لباس های مشکی دیده بود و حال لباس هایی با رنگ روشن و آرایشی نسبتا غلیظ داشت.
سعی کرد بی اهمیت باشد و به کارهای آیلار فکر نکند.
به خودش فکر کرد؛ کلاس های استاد شمس را گرفته بود، سه روز در هفته باید به دانشگاه می رفت.
از طرفی پدرش حال مساعدی نداشت و همه ی کارهای شرکت بر روی دوشش بود.
همانطور که به کارهایش فکر می کرد، توجهش به صدای آیلار جلب شد.
زیر لــ*ب نام کسی را صدا می زد.
انگار هذیون میگفت.
ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به سمت آیلار برگشت.
ابتدا به آرامی او را تکان داد و نامش را صدا زد:
_آیلار، آیلار.
وقتی جوابی نشنید او را تکان داد ولی آیلار هراسان می گفت:
_پارسا، پارسا نرو،خیلی نامردی.
و گریه می کرد.
آراز وقتی نتیجه ای نگرفت سیلی تقریبا محکمی به گونه ی آیلار نواخت که باعث شد آیلار از خواب بپرد.
چشمانش را باز کرد.
با چشمان اشکی در چشمانش خیره شد و گفت:
_رفت.
بعد با گریه خود را در آغـ*وش آراز انداخت.
هق هقش قلب سنگی آراز را به درد می آورد اما آراز دلداری دادن را بلد نبود، ففط دستانش نوازش وار روی سرش می کشید.
دوست داشت آرامش کند.
مرتب می گفت:
_آیلار، گریه نکن کابوس بود تموم شد.
کمی بعد آیلار ساکت شد. عطرش را بو می کرد این مرد آرامش عجیبی به او تزریق می کرد.
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.