درحال نگارش رمان بعد از آن شکست | نفس موسوی کاربر ناول کافه

  • شروع کننده موضوع نفس موسوی
  • تاریخ شروع
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
اسم رمان:بعد از آن شکست
نویسنده:نفس موسوی
ژانر:عاشقانه_تراژدی
ناظر: @وانیا
خلاصه:
دختری از تبار سرشکستگی و افسردگی که زندگی برایش هیچ و پوچ شده است.
او داغ دیده است و باید دید ایا به زندگی مجدد باز می‌گردد.
آیلار نقش اول داستان ما عشقش را از دست داده است و امیدی به زندگی دوباره ندارد می‌خواهیم ببینیم آیا معجزه ای رخ می‌دهد یا خیر.
مشاهده پیوست 572مشاهده پیوست 572Screenshot_2018-10-03-23-09-28~2.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,337
93
تهران
446727860_115653.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.​

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:​


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:​
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
#پارت_اول
#part_1

همان‌طور که نظاره‌گر غروب خورشید بود، به خود می‌اندیشید.
همه‌ی احساسش مرده بود.
دیگر غروب خورشید، کنار دریا و حتی نشستن بر روی صخره ها برایش جذابیتی نداشتند.
دیگر دریا برایش تداعی گر خاطرات خوب نبودند .
دریا برایش پر از تلخی شده بود؛ پر از حسرت ها
آیلار دیگر آیلار گذشته نبود او در سن کم مرده بود.
نمی دانست امیدی به برگشتنش و زندگی مجدد هست یا نه ؟
همین قدر می دانست که او هر چه قدر تحقیر شده باشد هر چه قدر شکست خورده باشد باید ظاهر خود را محکم بسازد .
ولی آیا می توانست ؟
آیا می شد همان آیلار گذشته؟
دختری بی دغدغه که همیشه حضور یک نفر را حس می کرد که یک نفر را شریک خود می دانست و حال دیگر نه حضورش حس می شد و نه شریکی داشت.
آن شریک و حامی اش دیگر نبود .
غم بزرگی در دلش سنگینی می کرد و بغض بدی در گلویش مانده بود.
چهل روز گذشته بود، چهل روز از رفتنش گذشته بود.
و او این چهل روز خود را دور از همه حبس کرده بود.
آیلار خود را در پوچی می‌دید و چشمانی که روزی از شیطنت برق می‌زدند؛حال فقط سردی در آن دیده می‌شد.
این دختر داغ دیده بود؛ او عشقش را باخته بود.

#پارت_دوم
#part_2

آراز در چند قدمی آیلار به او خیره شده بود.
برایش جالب بود که دختری به این سن را چه چیزی می‌تواند در این حد درگیر خود کند و باعث غم او شود.
دخترک چهره زیبایی داشت و در اولین نگاه و برخورد می‌شد از چشمانش پی به معصومیت بی اندازه‌اش برد.
سعی کرد نگاهش را از دخترک بگیرد و حواس خود را به رکسی، سگ دوست داشتنی‌اش، که در حال بازی با یک توپ بود معطوف کند.
ذهنش آشفته بود.
برای یک استراحت چند روزه به شمال آمده بود.
باید برنامه کاریش را مرتب می‌کرد.
فکرش درگیر خواسته استاد شمس بود.
استاد شمس یکی از استادای دانشگاه و دوست خانوادگی‌شان بود که برای عمل همسرش، باید به خارج از کشور می‌رفت و از او خواسته بود که به جای او وظیفه تدریس در دانشگاه را بر عهده بگیرد.
پوفی کشید؛ کلافه دستانش را میان انبوه موهایش کشاند، و از رکسی روی برگرداند و دوباره نگاهش بر روی دخترک ثابت ماند
در این یک هفته که به شمال آمده بود، هر غروب این دخترک را با وضعی آشفته و لباس های مشکی روی آن تخته سنگ می‌دید که فقط به غروب خورشید خیره شده است؛ و هر روز وضعیت دخترک آراز را کنجکاو‌تر می‌کرد.
با خود فکر کرد؛ شاید عزیزی را از دست داده است!
از جا برخواست؛ لباس‌های را مرتب کردو به سمت رکسی برگشت و با زدن یک سوت رو به او گفت:
_دنبالم بیا پسر
همین که اولین قدم را برداشت؛ با صدای جیغ نسبتا کوتاهی به سمت عقب برگشت ؛دخترک را دید که روی زمین افتاده ؛به سمت او رفت و بالای سرش نشست ؛رنگ صورتش به سفیدی می زد و لــ*ب هایش خشکیده بود ؛چند بار دخترک را صدا زد :
_خانوم،خانوم حالتون خوبه؟
وقتی جوابی نشنید؛جثه ی نحیف دخترک را در برگرفت و به سمت ویلا حرکت کرد.
وقتی او را روی تخت گذاشت؛ امینه خانوم همسر مشتی حسن، زنی تپل و ریز نقش با گونه های گل انداخته که سرایدار ویلا بود را صدا زد و رو به او گفت:
_امینه خانوم لطفا مراقبش باشید تا دکتر خبر کنم.
_چشم آقا
بعد از رفتن امینه خانوم ،آراز با دکتر راد منش تماس گرفت و از او خواست که به ویلایشان بیاید .
دکترراد منش مردی با سن تقریبا40ساله با موهای جو گندنی بود.
بعد از معاینه ی دخترک رو به آراز کرد و گفت:
_مشکلی ندارد فقط ضعف کرده ؛من برایش چند تا قرص تقویتی نوشتم ؛تهیه کنید و بیشتر مراقبش باشید.
_چشم حتما، مرسی که اومدید.
_وظیفه بود ؛خدانگهدار.
_خدانگهدار.

#پارت_سوم
#part_3

آیلار با تقه ای که به در خورد؛ چشمانش را گشود و با صدای نه چندان رسایی گفت:
_بفرمایید
به اطراف خود نگاه می کرد؛نمی دانست کجاست.
زنی سفید پوست که چهره ی دلنشینی داشت، همراه با سینی غذا وارد اتاق شد.
کنار او نشست و سینی غذا را جلویش گذاشت:
_دخترم پاشو غذا بخور؛ پاشو رنگ به صورتت نمونده.
به سختی لــ*ب زد:
_ممنونم
به کمک زن کمی از غذا را خورد.
بعد از دقایقی تقه ای به در خورد و آراز وارد اتاق شد.
آیلار کمی خودش را جمع کرد که از دید آراز دور نماند و گفت:
_لطفا راحت باشید.
بعد رو به امینه خانم گفت:
_ می تونید برید به کارهاتون برسید.
امینه با گفتن "چشم آقا"اتاق را ترک کرد.
آراز دستانش را در هم قفل کرد و با نیم نگاهی به دخترک گفت:
_دیروز تو ساحل بودم که شما بی هوش شدید و به خونه آوردمتون؛ بهتره یکم مواظب خودتون باشید چون دکتر گفت ضعیف شدید.
آیلار لبش را بین دندان هایش گرفت و سر به زیر گفت:
_ممنونم از کمکتون.
آراز از این شرم و حیای دخترک به وجد آمد.
همانطور که چشمانش روی تمام اجزای صورت دخترک می‌چرخید با خودش فکر کرد، با اینکه چشمانش گود افتاده و صورتش بی رنگ است ولی زیباست.
بی اختیار گفت:
_اسمتون چیه؟
آیلار نگاهی به آراز انداخت و سر به زیر گفت:
_آیلارم، آیلار خجسته
آراز با خود زمزمه کرد:
_آیلار ...آیلار...اسم قشنگیه
آیلار به عادت همیشه گفت:
_آیلار ترکیه، به معنی زیبا، پاک ومعصوم
آراز به چشمان آیلار نگاه کرد و در دل گفت:
_ به درستی که این اسم برازنده اوست!
از جا برخواست و گفت:
_منم آرازم، آراز شایسته و از آشنایی با شما خوشبختم.
_منم همینطور
آراز با گفتن:
_لطفا استراحت کنید.
از اتاق خارج شد.
.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
#پارت_چهارم
#part_4

ساعتی قبل از ویلای آقای شایسته برگشته بود.
حالش خوب نبود؛ دوباره هجوم خاطرات قدیمی و فکر به روزای گذشته.
یاد روزی افتاد که پارسا کنار همین ساحل او را در آغـ*وش گرفت و گفت:
_آیلار، دوستت دارم.
به یاد آورد روزهایی که پارسا می گفت :
_مگه من مرده باشم که تو تنها تو این ساحل قدم بزنی.
حال او به تنهایی قدم می زد و دیگر پارسایی نبود.
اشک در چشمانش حلقه بست؛سهمش از این عشق چه بود؟
شکست؟تنهایی؟
فقط چهل روز به عروسی شان مانده بود.
امشب می توانست قشنگترین شب زندگی اش باشد اما او عزادار است.
آراز در ساحل نشسته بود و آیلار را نگاه می کرد که کلافه قدم می زند و گاهی به جایی خیره می شود و اشک می ریزد.
دلش می خواست غم آیلار را بفهمد.
آیلار بریده بود.
جای بدی را برای عوض کردن حال و هوای خود انتخاب کرده بود.
شمال و ساحلش همه برای او خاطرات دو نفره داشتند.
دیگر طاقت نداشت. به دریا نگاه کرد. کاش می‌توانست خود را در این دریا غرق کند.
چشمانش روی دریا مات ماند.
آرام آرام به دریا پاگذاشت با هر قدمی که می گذاشت؛ خاطرات شیرین و تلخی را صف به صف به یاد می آورد و حال آب به گردنش رسیده بود همین که خواست قدم بعدی را بردارد؛دستی از پشت به شدت او را کشید و روی زمین انداخت.
وقتی چشمش را باز کرد؛ در حالی که نفس نفس می زد به کسی که لباسش را محکم گرفته بود نگاه کرد؛ آراز بود که با چشمانی قرمز و رگ پیشانی برامده به او نگاه می کرد همین که خواست دهـ*ن باز کند؛ آراز منفجر شد:
_دختره ی احمق داشتی چیکار می کردی؟می خوای خودتو به کشتن بدی ؟هان
آیلار شوکه شده بود و قدرت صحبت کردن نداشت.
آراز عصبانی تر غرید :
_مگه با تو نیستم ؟حرف بزن مگه لالی؟
آیلار ترسیده بود ولی چون از حرف آراز خوشش نیامده بود داد زد:
_ولم کن؛ زندگی خودمه
آراز عصبی او را بر روی زمین پرت کرد و گفت:
_بی لیاقت، حقت بود میگذاشتم بمیری
و به سمت ویلا رفت.

#پارت_پنجم
#part_5

با کرختی وارد ویلا شد.
باورش نمیشد که قصد خودکشی داشته است.
چگونه یک باره قید همه ی اصول و عقاید خود را زده بود؟
وقتی به این فکر می کرد که اگر آراز نرسیده بود الان مرده بود، ترس سراسر وجودش را در بر میگرفت.
نمی توانست خود را ببخشد.
پشیمان روی زمین نشسته بود و به کار خود فکر می کرد.
کارش اشتباه بود؛ او نباید به این چنین کاری حتی فکر می کرد.
از طرفی بابت رفتار زشت خود در برابر آراز پشیمان بود و خود را سرزنش می کرد.
باید از آراز عذر خواهی می کرد؟
او جانش را نجات داده بود اما از آراز خجالت می کشید.
باید با یک هدیه از اون عذر خواهی کند اما چه می خرید؟
گل خوب بود؟
پوف کلافه ای کشید و مقابل آینه رفت؛ باورش نمی شد این شکلی شده باشد.
اصلا آخرین باری که به چهره خود در آینه نگاه کرد کی بود؟
او خیلی از خود غافل شده بود اما دیگر برای چه کسی خود را زیبا می کرد و به دیدن چه کسی دل خوش باشد؟
همه ی اتفاقات این اتاق از جلوی چشمانش گذشتند.
به یاد آورد که اولین هفته نامزدی شان به همراه پارسا به این ویلا و همین اتاق آمده بودند.
همه ی عاشقانه هایشان، خندهایشان و عشق بازیشان همه در همین اتاق بوده است.
به داخل حیاط رفت و همه ی اتقاقات را مرور کرد و به یاد آورد؛ آب بازیشان که در همین حیاط بود.
هر چه می خواست به اتفاقات اخیر فکر نکند؛ نمی توانست.
مگر می توانست فراموش کند؟
شش سال عاشقی کرده بود و بالاخره به عشقش رسید و سه ماه نامزد بودند.
سکوت کرد.
لــ*ب هایش لرزید و قطره اشکی از چشمانش لغزید و بر روی لــ*ب هایش سر خورد.
سرش را بالا گرفت و با تمام وجود و بغضش داد زد:
_خدا، این حقم نبود.
جیع های بلند میکشید نام خدا را سر می داد.
داد می زد و سرش را به دیوار می کوبید و در آخر زمزمه کرد:
_دوستش داشتم
و بی حال روی زمین افتاد.
سرش از درد ذوق ذوق می کرد اما در برابر درد قلبش چیزی نبود.

#پارت_شش
#part_6

آراز در حالی که طول و عرض اتاق رو طی می کرد؛ زیر لــ*ب با خود زمزمه می‌کرد:
_دختره‌ی احمق، جونشو نجات دادم اما به جای دستت درد نکنه میگه « ولم کن زندگی خودمه »
به طرز خنده داری با خودش ادای آیلار را در می‌آورد بلکه کمی از حرصش خالی شود.
کلافه روی مبل نشست و دستی در موهایش کشید.
سرش را به پشتی مبل تکیه داد و با خود گفت:
_نکند بلایی سر خودش بیاورد؟
عصبی از خانه بیرون زد و به ویلای کناری که ویلای آیلار بود، رفت.
ابتدا زنگ را زد و بعد از چند دقیقه که جوابی نشنید؛ کارش را دوباره تکرار کرد اما دوباره جوابی نشنید.
نگران شد و چند ضربه به در زد اما باز هم بی جواب ماند.
بی طاقت از دیوار ویلا بالا رفت.
به اطراف نگاه کرد اما چیزی ندید همین که سرش را برگرداند با دیدن جسم مچاله شده‌ی آیلار با عجله پایین پرید و به سمت آیلار دوید.
بالای سرش نشست و همانطور که ضربه های آرام به صورتش می‌زد صدایش کرد:
_آیلار، آیلار چه بلایی سر خودت آوردی؟ دختره‌ی بی‌فکر.
آیلار را سریع در آغـ*وش گرفت و او را به سمت ماشین برد تا به بیمارستان بروند.
***
منتظر دکتر بود.
بعد از چند دقیقه دکتر بیرون آمد و آراز با شتاب به سمت دکتر رفت:
_دکتر چی‌شد؟ حالش خوبه؟
_حالش زیاد خوب نیست؛ بهتره بگم حال روحیش زیاد خوب نیست.
و رفت.
آراز بعد از مرخص کردن آیلار به او کمک کرد و او را در ماشین نشاند.
تا وقتی که رسیدند هر دو ساکت بودند.
وقتی رسیدند؛ آیلار کمی دستپاچه شد و گفت:
_از کمکتون ممنونم.
آراز نگاهی به آیلار انداخت و گفت:
_وظیفه انسانیم بود.
کمی من من کرد و گفت:
_بابت رفتار دیروزم معذرت می‌خوام.
_مهم نیست.
خواست پیاده شود که آراز گفت:
_آیلار
_بله
کمی به صورتش خیره شد و گفت:
_می تونی رو کمک من حساب کنی.
_ممنونم
و بعد به سمت ویلا پا تند کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
#پارت_هفتم
#part_7

"صبح روز بعد"
لباس های مشکی اش را پوشید و برای قدم زدن از ویلا خارج شد.
اباید برای خرید بلیط هر چه سریع تر اقدام می کرد.
با صدای بوق بلند ماشینی از فکر بیرون آمد اما توجهی نکرد.
احتمالا باز هم مزاحمت های همیشگی بودن.
سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
خاطره ی آن روز، دعوای پارسا با مزاحم های خیابانی را به یاد آورد.
در همین افکار بود که دوباره صدای بوق ماشین به گوشش رسید.
دیگر کلافه شده بود همین که به سمت ماشین برگشت با دیدن قیافه آراز و لبخندش کمی آروم شد و به آرامی گفت:
_سلام، شرمنده نشناختمتون.
_سلام، جایی میری برسونمت!
در حالی که شالش را مرتب می کرد گفت:
_دستتون درد نکنه، اومدم قدم بزنم و بلیط بگیرم.
_خب بیا بالا می رسونمت.
_خیلی ممنون.
سوار شد.
بعد از چند دقیقه آراز گفت:
_می خوای بلیط بگیری؟
_آره، باید برگردم.
_کجا زندگی میکنی؟
آیلار کمی معذب بود.
او وقتی با آراز صحبت می کرد افعالش را جمع می کرد و او را شما خطاب می کرد در صورتی که آراز در حین صحبت کردن با آیلار اورا مفرد قرار می داد یا اسمش را صدا می زد .
_تهران
_منم تهران زندگی می کنم و برای عوض کردن حال و هوام یک هفته به شمال اومدم اگه مشکلی ندارید؛ من فردا قراره برگردم با من بیایید.
آیلار با کمی مکث گفت:
_آخه..
آراز میان حرفش آمد و گفت:
_حق میدم که نتونی اعتماد کنی و لازم نیست همین حالا قبول کنی، ولی مطمئن باشید من قصد بدی ندارم و شما رو به عنوان خواهرم میبینم چون حالتون خوب نیست گفتم مواظبتون باشم که اتفاقی واستون نیوفته.
کارتی را به او داد و گفت:
_شماره منه، اگه دوست داشتی تو سفر فردا همراه من باشی تا شب بهم اطلاع بده.
کارت را گرفت و تشکر کرد و رو به آراز گفت:
_ممنونم، چشم اطلاع می دم.
همانطور که از ماشین پیاده می‌شد و خداحافظی می‌کرد به آراز نگاهی انداخت که بدون زحمت دادن به خودش برای بیان کلمه ای سرش را به معنای خداحافظی تکان می‌داد.

#پارت_هشتم
#part_8

بعد از قدم زدن به خیابون رفت و چند لباس مناسب برا خود خرید.
به سمت خونه رفت، وقتی به ویلا وارد می شد آراز را کنار ساحل در حال قدم زدن دید.
حس خوبی از این مرد می‌گرفت، حسی شبیه به اعتماد.
وارد ویلا شد و کمی استراحت کرد.
*
مقابل آینه نشسته بود.
تصمیمش را گرفته بود؛ برنامه های زیادی داشت.
به دنبال کیفش گشت وقتی کیف را پیدا کرد؛ کارتی که آراز داده بود را برداشت و با آن تماس گرفت، بعد از چند بوق صدای بم و گرفته آراز در گوشی پیچید:
_الو، بفرمایید.
_الو، سلام.
_سلام، شما؟
نمی دانست چه بگوید؟آیلار یا خجسته؟
_خجسته هستم
زمزمه آراز رو شنید که زیر لــ*ب کلمه "خجسته" را با خود تکرار می‌کرد پس به کمکش رفت:
_آیلارم
با کمی سکوت جواب داد:
_آهان! اتفاقی افتاده؟
_نه، فقط خواستم بگم فردا منم باهاتون همراه می شم.
_خوبه، فردا ساعت هفت صبح میام دنبالتون.
_ممنون، شبتون بخیر.
_شب خوش.
بی ادب بود که جواب تشکرش را نداده بود؟
خب اگر منصفانه قضاوت می‌کرد هیچ یک از کارهایش نشانگر بی اخلاقی اش نبود بیشتر به نظر می‌آمد حوصله هیچ چیزی را ندارد، حتی تو نگاهش بی حوصلگی و سردی خاصی موج می‌زد.
به خودش که آمد چند دقیقه ای بود به گوشی‌اش زل زده بود و در فکر بود. از جا برخواست، ساعتش را تنظیم کرد و به خواب رفت.
***
رو به روی آینه ایستاده بود، همه چی عالی بود.
آرایش غلیظ، لباس های مناسب و رنگ روشن و دختری به ظاهر شاد.
همه باید می فهمیدن که این مسئله برای او اصلا مهم نبوده و از این اتفاق ناراحت نیست.
به سمت ماشین رفت ، سوار شد و گفت:
_سلام، صبحتون بخیر.
آراز از ظاهر و خوشحالی آیلار به شدت متعجب شد و آروم گفت:
_سلام همچنین!
کمربندش را بست و به راه افتاد.
و تنها تعجب بود که از لحن و نگاهش پیدا بود نه تحسین زیبایی خیره کننده آیلار که با این آرایش دو چندان شده بود، آیلار برایش بیشتر یک دختر بچه غمگین و گاها بانمک بود.
البته که توقع بیشتری هم از این مرد خونسرد و بی حوصله نمی‌رفت.

#پارت_نهم
#part_9

در حال رانندگی بود و هر لحظه به چهره ی غرق در خواب آیلار نگاه می کرد.
نگاهش در صورت آیلار چرخید، انگار همه چیز مصنوعی بود.
سر در نمی آورد.
این چند روز، آیلار را بدون ذره ای آرایش و لباس های مشکی دیده بود و حال لباس هایی با رنگ روشن و آرایشی نسبتا غلیظ داشت.
سعی کرد بی اهمیت باشد و به کارهای آیلار فکر نکند.
به خودش فکر کرد؛ کلاس های استاد شمس را گرفته بود، سه روز در هفته باید به دانشگاه می رفت.
از طرفی پدرش حال مساعدی نداشت و همه ی کارهای شرکت بر روی دوشش بود.
همانطور که به کارهایش فکر می کرد، توجهش به صدای آیلار جلب شد.
زیر لــ*ب نام کسی را صدا می زد.
انگار هذیون میگفت.
ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به سمت آیلار برگشت.
ابتدا به آرامی او را تکان داد و نامش را صدا زد:
_آیلار، آیلار.
وقتی جوابی نشنید او را تکان داد ولی آیلار هراسان می گفت:
_پارسا، پارسا نرو،خیلی نامردی.
و گریه می کرد.
آراز وقتی نتیجه ای نگرفت سیلی تقریبا محکمی به گونه ی آیلار نواخت که باعث شد آیلار از خواب بپرد.
چشمانش را باز کرد.
با چشمان اشکی در چشمانش خیره شد و گفت:
_رفت.
بعد با گریه خود را در آغـ*وش آراز انداخت.
هق هقش قلب سنگی آراز را به درد می آورد اما آراز دلداری دادن را بلد نبود، ففط دستانش نوازش وار روی سرش می کشید.
دوست داشت آرامش کند.
مرتب می گفت:
_آیلار، گریه نکن کابوس بود تموم شد.
کمی بعد آیلار ساکت شد. عطرش را بو می کرد این مرد آرامش عجیبی به او تزریق می کرد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
#پارت_دهم
#part_10

کمی بعد سرش را عقب کشید و با شرم و سر به زیر گفت:
_ببخشید.
دستمال کاغذی را به سمتش گرفت و گفت:
_صورتت را پاک کن.
با خجالت آینه را پایین کشید و خودش را در آن نگاه کرد، همه ی آرایشش خراب شده بود، صورتش را پاک کرد و از آراز تشکر کرد ولی آراز به تکان دادن سر اکتفا کرد.
و چه قدر آیلار از این حرکت متنفر بود.
سرش را به شیشه تکیه داد و لبخند زد.
بی دلیل آرام شده بود.
برایش جای سوال داشت که آیا چیزی برای او مبهم نیست؟سوالی در ذهنش نیست؟نمی خواهد کنجکاوی کند؟
ماشین از حرکت ایستاد، به سمت آراز برگشت و گفت:
_چرا وایستادیم؟اتفاقی افتاده؟
_یه رستوران این بـ*غـل هست، پیاده شو.
پیاده شد و به دنبال آراز وارد رستوران شد.
گارسون برای سفارش غذا آمد، آیلار سوپ و آراز غذای مورد علاقه اش کباب برگ سفارش داد.
بعد از چند دقیقه غذا رو آوردند، آیلار بی میل سوپش را می خورد اما در آخر چند قاشق بیشتر نتوانست بخورد ولی آراز با اشتها و در سکوت غذایش را میل می کرد که این کار آیلار را به شدت حرص می داد.
بعد از خوردن غذا به سمت ماشین رفتند و با سرعت زیاد آراز به تهران رسیدند.
بالاخره آراز به حرف آمد:
_آدرس خونتو بده.
بعد از این که آدرس را داد؛ سرش به نشانه ی تفهیم تکان داد و به راه افتاد.
بعد از دقایقی رسیدند.
آیلار به سمت آراز چرخید و با خجالت گفت:
_خیلی ممنونم، تو زحمت افتادید.
_خواهش می کنم.
این جواب های سرد و کوتاه به شدت اعصاب آیلار را تحریک می کرد.
خداحافظی کرد و به سمت خونه رفت.
آراز هم با یک تک بوق دور شد.

#پارت_یازدهم
#part_11

با کلید در را باز کرد.
وارد خانه شد.
خانه در سکوت غرق بود، انگار کسی منتظرش نبوده.
از سکوت خانه وحشت کرد چرا که او از تاریکی وهم داشت.
سعی کرد بی خیال باشد.
به سمت اتاقش رفت تا کمی استراحت کند.
***
با نوازش دستی،چشمانش را باز کرد و با چهره ی دوست داشتنی مادرش رو به رو شد.
چه قدر دلش برای این چهره و این مهربونی تنگ شده بود.
هیچ شباهتی به مادرش نداشت، مادرش با چشمان درشت آبی که آیلار خیلی دوستش داشت و دماغ و لــ*ب متناسب با صورتش، موهای طلایی رنگ و صورت سفیدی داشت.
آرام نشست و مادرش را سخت در آغـ*وش گرفت و مادر نیز قربان صدقه اش می رفت:
_گریه نکن نازدونم، گریه نکن عمر مادر، فدای اشکات بشم من، قربون دلت بشم مگه من مردم تو اینجور هق میزنی؟
آیلار همانظور که هق می زد نالید:
_نگو این جور مامان
_چشم، چشم عزیز دلم.
همانطور که از بـ*غـل مادر جدا می شد گفت:
_نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود.
مادر دستانش را در دستش گرفت و با عشق گفت:
_منم عزیز مادر، پاشو بریم پایین برات غذا گرم کنم، بخوری رنگ به صورتت نمونده.
_باشه شما برید من لباسمو عوض کنم، میام.
_باشه.
بعد از تعویض لباسش به اطراف اتاقش نگاه کرد.
چه قدر از مادرش ممنون بود که عکس های دو نفری اش با پارسا و هدیه های پارسا را از این اتاق برده بود.
اما آیا توانسته بود؛ همه ی خاطرات را از لحظه ای که شب خواستگاری باهم این جا صحبت کرده بودند تا آخرین شبی که با هم در این تخت خوابیدند را نیز پاک کند؟
بغض کرد اما سریع به سمت آشپزخانه رفت تا دیگر به گذشته فکر نکند.

#پارت_دوازدهم
#part_12

وقتی وارد خانه شد؛ مادر به استقبالش آمد.
در آغوشش گرفت و بر سرش بوسه زد.
_سلام، مادرم، تاج سرم.
مادرش زنی تپل با صورتی که مهربانی در آن موج می زد و چشمان میشی رنگ بود، مادرش را بی نهایت دوست داشت.
مادر دستی بر شانه های تک فرزندش کشید و به قامت رشیدش خیره شد.
به خود افتخار می کرد که این چنین پسری دارد.
_سلام، پسر رشیدم، رسیدن بخیر.
_ممنون مامان
وارد خانه شد رو به مادر گفت:
_بابا کجاست؟
مامان در حالی که چشمانش خیس می شد گفت:
_تو اتاقشه، این روزا حالش زیاد خوب نیست و بی حوصله است.
_توکل به خدا مامان، مگه دکتر نگفت خوب میشه پس نگران چی هستی؟
_هیچ تو برو پیش بابات تا برای هردوتون شربت بیارم.
_چشم.
_بی اشک.
به سمت اتاق رفت؛ اتاقی به رنگ کرمی و قهوه ای، پدرش خواب بود، نزدیک تختش نشست و دستان پدرش را بوسه طولانی زد، دستانی پینه بسته که نشانه کار بسار او بود ، پدرش از صفر شروع کرده بود و اگر حال در رفاه کامل است به خاطر زحمات اوست.
همه میگفتن چهره اش بی اندازه شبیه پدرش است، چشمان مشکی رنگ و فک استخوانی اش شباهت زیادی به او داشت.
با احساس دستان نوازش گر پدرش بر روی موهایش، سرش را بالا آورد.
به چشمان پدرش نگریست؛ ضعف و بی حالی بیشتری در آن چشمان دریایی می دید.
_سلام، خوبی بابا؟
پدر در حالی که از دیدن تنها پسرش خوشحال بود با صدای خش داری گفت:
_از این بهتر نمیشم.
_فدات بشم.
در این حین مادر با سینی شربت وارد اتاق شد.
بعد از خوردن شربت گفت:
_خیلی ببخشید، من یکم خستم، یه استراحت چند ساعته کنم میام پیشتون.
پدر چشمانش را به علامت تایید باز و بسته کرد و مادر گفت:
_برو پسرم.
به اتاقش رفت و بعد از تعویض لباس هایش به خواب رفت.

#پارت_سیزدهم
#part_13

روزها گذشته بود و آیلار باز هم به حالت قبل بود.
بازم هم افسرده و گوشه گیر بود.
پدر مادرش برنامه های تفریحی و سرگرمی زیادی ترتیب داده بودند که تک دخترشان از این حالت بیرون بیاید اما آیلار آن ها را همراهی نمی کرد یا اگر به اصرار مادر با آن ها همراه می شد؛ فقط مغموم و ساکت یک جا می نشست.
پدر برای راحتی آیلار رابطه شان را با خانواده اش قطع کرده بود که دیگر با پارسا رو به رو نشود.
برادر و زن برادرش به شدت از این اتفاق متاسف و شرمنده بودند اما ....
***
با صدای زنگ موبایلش، چشمانش را گشود و به ساعت رو به رویش دوخت، سه ساعت خوابیده بود.
بدون این که به صحه نمایش گوشی نگاه کند؛ دکمه اتصال را لمس کرد.
با صدای ترانه دوست صمیمی اش به حالت نشسته درامد و با کشیدن دستانش در موهای بلندش گفت:
_سلام ترانه باز چیشده؟چرا اول صبحی جیغ می زنی؟
ترانه بی توجه به کلافگی آیلار باز هم جیغ زد که آیلار دیگر تحمل نکرد و گفت:
_ترانه حرف می زنی یا قطع کنم؟
ترانه لحظه ای سکوت کرد بعد با اشتیاق گفت:
_وایی آیلار باورت نمیشه!
_چیو؟
_من و تو همون دانشگاه که خواستیم قبول شدیم
و دوباره جیغ زد.
آیلا بی حوصله گفت:
_خب؟ مبارکت باشه.
متعجب گفت:
_یعنی چی؟ منظورتو نمیفهمم.
_تو به دانشگات برس، من حوصله دانشکاه ندارم.
ترانه خواست ادامه دهد که آیلار تماس را قطع کرد.
به رو به رو خیره شد.
به یاد آورد؛ چه قدر پارسا برای قبولی در دانشگاه کمکش کرده بود و بهش می گفت تو قبول میشی.
چه قدر با او تمرین کرده بود.
بغض کرد برای لج با پارسا دوست نداشت به دانشگاه برود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
#پارت_چهاردهم
#part_14

پدرش فهمیده بود که آیلارش قبول شده، آرزویی که سال ها داشت.
پیشرفت دخترش رویایش بود.
اما از ترانه امروز شنیده بود که آیلار به دانشگاه نمی رود.
نمیدانست باید چه کار کند تصمیم گرفت به اتاق دخترش برود.
وقتی وارد اتاق شد دخترش را خیره به رو به رویش دید.
با دیدن این صحنه چشمانش را محکم روی هم فشرد.
رفت و رو به روی دخترش نشست، دخترکش تازه متوجه حضور پدرش شده بود.
دستش را روی دست های کوچک دخترش گذاشت و در چشمانش خیره شد.
تا کی دخترش میخواست این گونه باشه؟
تا کی نمی توانست آن شور و عشق و شیطنت گذشته را در چشمان دخترش ببیند؟
_دخترک بابا چطوره؟
لبخندی زد و صورت پدر را از نظر گذراند چرا چشمان سبز رنگ پدرش را نیز به ارث نبرده بود و چرا اصلا شبیه پدرش هم نشده بود هربار از پدرش میپرسید که چرا شباهتی به شما ندارم با لبخندی سرسری میگفتن شبیه مادربزرگ پدری اش میباشد سعی کرد از این افکار بیرون بیاید
رو به پدر گفت:
_خوبم بابا.
همین! پس آن آیلارش کجا بود که وقتی می پرسید دخترش چطوره؟ همه اتفاق آن روز را برایش می گفت.
_شنیدم قبول شدی. نمیخوای بیای هدیه ای که خریدم رو ببینی؟
_چه هدیه ای؟ من که....
پدر میان حرفش پرید و گفت:
_گل دخترم، تو یادت رفته آرزوی بابات چیه؟
نمیخوای که دلمو بشکنی؟
آیلار آرزوی پدر را به خاطر آورد..
چطور توانسته بود این حرف را بزند و به رویای پدرش نه بگوید.
رویای پارسا به جهنم، پدرش عشقش بود.
گونه ی پدر را بوسید و گفت:
_خیلی دوسدارم هدیه امو ببینم .
پدر به وجد آمد بر پیشانی دخترش بوسه طولانی نهاد و دستش را گرفت:
_پاشو نگاه کن
***
با ذوق به ماشین206 طوسی رنگی که پدر برایش خریده بود، خوشحال از گردن پدر آویزان شدو گفت:
_همون که می خواستم، مرسی بابا.
_فدات شم زندگیم، تو فقط بخند.
آیلار با شرمندگی به پدر خیره شد.
گناه خانواده اش چه بود که باید با او آب میشدند.
باید خود را می ساخت.

#پارت_پونزدهم

"صبح روز بعد"
روی تخت نشسته بود و به جیغ جیغ های ترانه گوش میداد.
_وای آیلار! فک کن الان داریم میریم واسه ثبت نام بعد من به یه پسر میخورم،جزوه هاش میوفته و یه دل نه صد دل عاشق میشیم.
آیلار کلافه دستی به موهایش کشید و با حرص گفت:
_ترانه
_خب چیه؟
_آخه روز ثبت نام کی جزوه همراهشه؟
ترانه در حالی که متفکر به رو به رو خیره شده بود گفت:
_آره، یادم نبود. خب نمیشه مدارک ثبت نامش بریزه رو زمین؟
آیلار در حالی که او را از اتاق بیرون می کرد گفت:
_بیا بریم، توام دیوونه شدی.
ترانه دختری با چشمان و ابروهای مشکی و دماغی متناسب با صورتش بود که چهره کاملا شرقی داشت.
وقتی به پارکینگ رسیدند با ذوق به ماشینی که پدر براش خریده بود نگاه کرد و همه ی قول و قرار هایی که با خود گذاشته بود را مرور کرد:
_پارسا باید فقط در تنهاییش باشد، فقط وقتی تنهاس به او فکر میکند و گریه میکند.
برای پدر و مادرش همان آیلار سابق می شد.
برای دوستان، آشنایان آیلار شاد و سر زنده باید می شد.
با شوخی و خنده که بیشتر از طرف ترانه بود به دانشگاه رسیدند.
***
بعد از انجام کار های ثبت نام به سمت در به راه افتادیم.
ترانه بغ کرده بود.
_چیشده ترانه؟اتفاقی افتاده؟
لــ*ب برچید و گفت:
_پس کو؟
_کی عزیزم؟
_همین که قراره من باهاش برخورد کنم.
ایلار ریز خندید و گفت:
_حتما خواب مونده، بیا بریم.
همانطور که داشتند از در دانشگاه خارج میشدند ناگهان...

#پارت_شانزدهم
#part_16

با خستگی از پشت میز بلند شد.
کارهای شرکت حسابی خسته اش کرده بود.
کش و قوسی به بدنش دادو مقابل پنجره اتاق ایستاد.
به نمای بیرون زل زد.
از مسافرت شمالش یک هفته گذشته بود امروز یک باره به یاد آیلار افتاد.
نمیدانست حالش خوب است یا نه؟
چند بار دیگر دست به خودکشی زده است؟
دخترک مظلومی بود، دلش برای او می سوخت.
چه شده بود یادش افتاد؟
با پیامی که از استاد شمس دریافت کرد، آه از نهادش برخواست.
"سلام پسرم، من با رئیس دانشگاه صحبت کردم فقط مدارکت رو امروز ببر دانشگاه"
همین کم بود.
دستی به موهایش کشید.
حالش مساعد نبود، احساس خستگی زیادی می کرد.
پک محکمی به سیگار زد و به دود های آن خیره شد.

کتش را برداشت و مدارک رو از کشوی میز بیرون آورد و به سمت دانشگاه روند.
در طول راه فکرش به هم ریخته بود.
با سرعت سرسام آوری رانندگی می کرد.
نمیدانست چرا این گونه شده است؟
بی اختیار کلافه و خسته بود.
مدارک را برداشت و به سمت دانشگاه رفت.

#پارت_هفدهم
#part_17

همانطور که با قدم های بلند به سمت ورودی دانشگاه می رفت، نفهمید چه شد که حضور یک دختر را در آغوشش حس کرد.
اولین جمله ای که به ذهنش رسید این بود؛
_این دختر چرا اینقد فسقلیه. احتمالا از ترم اولی هاست.
بویش آشنا بود.
به یک باره دخترک از او جدا شد و بدون این که سرش را بالا بیاورد با هول گفت:
_ببخشید، معذرت میخوام اصلا حواسم نبود.
صدایش آشنا نبود؟
_اشکال نداره، یه تصادف بود.
با این حرفم سرش را به سرعت بلند کرد و من توانستم دختر کوچولویی که امروز به یادش افتاده بودم را ببینم.
شوکه گفت:
_آقای شایسته؟
لبخندی روی لــ*ب هایم جای گرفت.
هیچ وقت عادت نداشت مرا مفرد خطاب کند یا اسمم را به زبان بیاورد و من چه قدر از این حیای دخترانه لذت می بردم.
_بله خودم هستم، شما این جا چی کار می کنید؟
_دانشجوی این دانشگاه هستم، امسال ترم اولم و گمونم هم دانشگاهی شدیم.
چه قدر روحیش انگار بهتر شده بود مثل قبل کم حرف نبود.
آراز در دل خندید. او گمان می برد که آراز دانشجوست.
لبخند بد جنسی زد و گفت:
_بله درسته.
لبخند ملیحی زد و گفت:
_خوشحال شدم، با اجازه اتون.
_ بسلامت.
_خدانگهدار
 
آخرین ویرایش:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
از دانشگاه خارج شدند که ترانه با حرص گفت:
_باز خوبه من به کم قانعم، گفتم بخورم بهش جزوه اش پخش زمین شه، اون وقت خانم تو بـ*غـل یه جیگر ولو شده.
آیلار خندید و گفت:
_اون یه تصادف بود.
ترانه انگار که چیز عجیبی کشف کرده گفت:
_اها راستی میشناختیش؟
_اون چند مدت که شمال بودم؛ ایشون تو ویلا کناری ما بود، چند بار با هم ملاقات داشتیم.
ترانه در حالی که ذوق زده شده بود گفت:
_به به! ملاقاتم داشتید بانو؟
آیلار دستش رو به پشت ترانه زد و گفت:
_دیوونه، چرت و پرت نگو، بیا بریم.
به سمت خونه حرکت کردند.
وقتی وارد خانه شد، با حضور عمو و زنمویش شوکه شد.
چهره ی عمویش به شدت با پدرش مشابه بود اما زن عمویش با چشمان عسلی ورقلنبه اش منفور ترین فرد زندگی اش بود.
زنمویش در حالی که از روی مبل بلند می شد، گفت:
_عزیزم ...
آیلار به سمت پله ها رفت و با صدای بلند داد زد:
_بابا همین الان اینا رو بیرون می کنید وگرنه دفعه بعد این قدر مهربون رفتار نمی کنم.
عمویش زمزمه کرد:
_اما آیلارم...
آیلا برگشت و خشمگین داد زد:
_آیلار چی؟ من آیلار تو نیستم، از خونمون برید بیرون، هیچ وقت دوست ندارم چشمم به چشمتون بخوره، هری.
بی ادبی نبود؟نه نبود.
او وقتی به عنوان عروس در آن خانه بود، بدترین حرف ها را شنیده بود.
آیلار کینه ای بود و همیشه دنبال تلافی کردن بود.
و چه قدر این صفت خوب است.
چه کسی می گوید انسان نباید کینه ای باشد و باید همه را ببخشد.
وقتی بدترین بلاها .حرف هارو بهت بزنند و قلبت را بسوزانند چرا باید بخشید و تلافی نکرد.
من آیلارم، یه دختر کینه ای که از این پس فقط به دنبال و تلافی و انتقام از این خانواده ام.
آیلاری می سازم که همه را پشیمان کنم.

طول اتاق را عصبی طی می کرد.
با صدای ضربه زدن به در اتاق کلافه پوفی کشید و دستانش را درون انبوه موهای خرماییش کشید و با صدای خش دار و عصبی گفت:
_بیا تو.
پدرش بود.
حال آیلار را فهمیده بود و می دانست دخترکش خیلی ناراحت است.
پایین تخت رو به رویش زانو زد، دستانش را گرفت و بوسه ای بر دستانش زد و گفت:
_گل دختر بابا؟
در حالی که کلافه و ناراحت بود گفت:
_بابا، میدونم از رفتارم ناراحت شدید ولی من نمیتونم باهاشون خوب رفتار کنم.
_من بهت حق میدم و قول میدم دیگه اونا رو نبیبنی. باشه عزیزم.
آیلار با گریه خود را در آغـ*وش پدر انداخت و هق زد.
_بابا نمی خوام ببینمشون، دوسشون ندارم، خودشونم مقصر بودن، اونام مقصر بودن.
_هیس دخترم، اونا که تقصیری نداشتند.
در حالی که دستاشو مشت می کرد گفت:
_اونا مقصرن، زن عمو همیشه جلو پارسا بهم تیکه مینداخت.
پدر در حالی که موهایش را نوازش می کرد گفت:
_چه تیکه ای؟
_می گفت مگه می خوای خاله بازی کنی، دختر نوزده ساله به درد زندگی نمیخوره، خودتو بدبخت کردی.
بعد با صدای بلند گریه کرد.
پدر دستش را نوازش گونه به پشت دخترش کشید.
شاید این حرف ها زیاد مهم نباشند ولی غرور و احساس یک دختر نوزده ساله رو جریحه دار می کند.
مادر از پشت در به همه ی حرفای دخترش گوش می داد و اشک میریخت.
چطور آن موقع دلیل ناراحتی های دخترش را نمیفهمید؟
او کم گذاشته بود؟
باید جبران می کرد.

امروز نوبت دکتر پدرش بود باید همراهش می رفت.
بعد از انجام کار های شرکت به سمت خانه حرکت کرد.
ترافیک سنگینی بود.
همانطور که منتظر سبز شدن چراغ بود؛ دختر کوچولویی با تعدادی گل رز آبی به شیشه زد.
شیشه ماشین را پایین داد و دو شاخه گل از دختر کوچولو گرفت و مقداری پول که بیشتر از پول گل بود به دختر کوچولو داد:
_اما عمو این زیاده.
آراز نگاهی به چشمان گود افتاده اش کرد و گفت:
_بقیش برا خودت.
چراغ سبز شد و با سرعت به سمت خانه روند.
وقتی وارد شد مادرش استقبالش امد.
مادر را در آغـ*وش گرفت و گل را به او داد.
مادر غرق لذت شد. پسرش همین گونه بود.
هر کسی را دوست داشت کم نمی گذاشت.
ابراز محبت می کرد به خانواده اش.
مگر غیر از این پسر، فرزندی داشتند؟
دستان مادر را بوسید و به اوگفت:
_سلام، مامان دیر شده، زودتر آماده شو بریم.
_باشه پسرم.
***
پدر بعد از بیمارستان حسابی بی رمق شده بود و حال خوابیده بود.
مادر و پسر تو پذیرایی نشسته بودند و صحبت می کردند.
_مادر من، اخه چرا ناراحتی؟نشنیدی دکتر چی گفت؟
_شنیدم مادر، چی کنم؟دل نگرونم.
در حالی که مادر را می بوسید گفت:
_نگران نباش مادر، مگه آراز مرده تو نگران باشی؟
_دور از جون مادر
_پس پاشو برو بخواب، از فردا دنبال کارهاتونو می گیرم برای درمان چند ماه برید آمریکا.
_باشه مادر، توام خسته ای زیاد بیدار نمون، شب بخیر.
_شبتون خوش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
به تلویزیون خیره شده بود و فکرش درگیر گذشته ها بود.
باز هم پارسا در فکرش بود.
تا حدودی توانسته بود نفرت یا دلخوری عجیبی به او داشته باشد.
یعنی عاشقش نبود؟پارسا او را فقط برای هوسش می خواست؟ پس آن همه عشقی که از آن حرف می زد چه بود؟
زنگ به صدا در آمد و چون خیلی در فکر فرو رفته بود ترسید و در جایش تکان خورد.
به سمت در رفت، همان طور که در را باز می کرد گفت:
_مامان باز کلیدتو....
ادامه حرفش را با دیدن ترانه خورد.
با ذوق گفت:
_وای ترانه تویی؟ خوش اومدی.
ترانه او را می بوسید گفت:
_فداتشم عزیزم.
در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت:
_برو بشین برات شربت بیارم.
ترانه همان طور که روی مبل می نشست گفت:
_مرسی عزیزم.
آیلار شربت را آماده کرد و برای ترانه برد.
_مرسی.
_خاهش عزیزم.
ترانه در حالی که شربتش را می خورد گفت:
_چه قدر میشینی تو خونه؟خسته نمیشی؟پاشو بریم بیرون.
آیلار کلافه گفت:
_وای ترانه، حوصله ندارم.
ترانه دست او را کشید گفت:
_بدو بیا، باید حاضر شیم بریم خوش بگذرونیم.
_هوف از دست تو.

بعد از آماده شدن، پیامی با مضمون"مامان من با ترانه میرم بیرون"برای مادرش فرستاد.
به سمت ماشین رفتند، ترانه قصد داشت امروز کاری کنه حسابی به هر دو خوش بگذرد.
به سمت پاساژ ها رفتند
دو طبقه پاساژ بود که بیشتر لباس بودند حسابی سر خود را با خرید گرم کردند.
آیلار مدام غر می زد و می گفت:
_بریم دیگه
اما هربار با چشم غره ترانه رو به رو می شد.
وقتی خرید آن ها به پایان رسید؛ آیلار گفت:
_بالاخره تموم شد، بریم دیگه
ترانه با بد خلقی گفت:
_کجا؟بیا بریم یه چی بخوریم.
و به سمت رستورانی که در آن نزدیکی بود قدم برداشت و آیلار با حرص به دنبالش می رفت.
با هر قدمی که به رستوران نزدیک می شدند؛ قلب آیلار دیوانه وار می کوبید مگر می توانست این جا را فراموش کند؟
اینجا پاتوق جمعه شب های آیلار و پارسا بود.
اشک در چشمانش حلقه بست.
نباید وارد می شد و گرنه طاقت نمی آورد.
چند بار خواست به ترانه بگوید:
_من نمیام بریم.
اما هر بار کنجکاوی و دلتنگی اجازه گفتن این حرف را نمی داد.
بغض کرده وارد رستوران شد و سر به زیر روی صندلی همیشه نشست.
رستورانی کاملا مدرن و شیک بود.
سرش درد گرفته بود.
همه ی خاطرات به ذهنش هجوم می آوردند.
غذا خوردنشان، شیطنتاشون و خنده هاشون.
طاقت نیاورد همین که خواست از جایش بلند شود با دیدن فرد رو به رویش شوکه به آن ها و دست هایشان که در هم قفل شده بود، لحظه ای قلبش ایستاد و اولین اشک چکید.

باورش نمی شد، اینجا فقط پاتوق پارسا و آیلار نبود.
او را به این جا می آورد؟
دستانش را روی صورتش گذاشت و به آن ها پشت کرد.
باید همین الان خودش را نشان می داد.
نباید ضعیف جلوه کند.
اره همینه.
همانطور که پشتش به میز آن ها بود به سمت سرویس رفت و در کیفش به دنبال رژ قرمزش گشت، اه لعنتی نبود.
دستانش می لرزید، حالش خوب نبود، سراسر وجودش را کینه گرفته بود.
در همین هنگام صدای ترانه را از کنارش شنید که درحالی که رژ قرمز جیغی را به طرفش گرفنه بود با یک چشمک گفت:
_فک کنم به دردت بخوره.
با قدردانی به ترانه نگاه کرد و رژ را چند بار پی در پی به لــ*ب های قلوه ایش کشید.
موهایش را کمی بیشتر از روسری بیرون ریخت.
آماده بود، ترانه برای اطمینان خاطرش چشمان خود را روی هم فشار داد و لبخندی به رویش پاشید.
هر دو همزمان از سرویس خارج شدند، همان لحظه گوشی اش را رو گوشش گذاشت و وقتی داشتند به میزی که پارسا روی آن نشسته بود، نزدیک می شدند؛ سنگینی نگاه پارسا را احساس کرد و مکالمه خود را شروع کرد:
_سلام عزیز دلم حالت خوبه؟
درحالی که به میز رسیده بودند با عشوه خندید و گفت:
_باشه میتونی با بابام در میون بزاری عزیزم، مشکلی ندارم.
_باشه فردا میبینمت عشقم خداحافظ.

زیر چشمی پارسا را نگاه می کرد.
با چشمان ریز شده و اخمای در هم به او خیره شده بود.
مرحله اول عالی بود.
یک_صفر به نفع من آقا پارسا.
حالم ازت به هم میخوره پسره ی هوس باز.
ریشه عشقتو در خودم خشک می کنم.
اگه این کارو نکردم، آیلار نیستم.
بعد به سمت در خروجی حرکت کردند.
وقتی بیرون رفتند، ترانه اروم به پشتش زد و گفت:
_آفرین! هنرپیشه خوبی میشی.
آیلار خندید و گفت:
_مونده منو بشناسی.
***
از خواب بیدار شد، امروز حس و حال بهتری داشت.
احساس می کرد امروز خیلی روز خوبیه.
از فردا کلاساش شروع می شد و این خوب بود، چرا که او را سرگرم می کرد.
تصمیم گرفته بود، غمی که از پارسا در دل دارد را فقط در قلبش نگه دارد و باعث ناراحتی خانواده اش نشود.
از پله ها پایین رفت پدر و مادرش در حال خوردن صبحانه بودند، با صدای بلندی گفت:
_سلام صبحتون بخیر.
هر دو متعجب ولی با خوش رویی جوابش را دادند.
چه قدر از این شادی دخترشان خوشحال بودند.
هرچند هر دو نفر غم عمیق چشمان آیلار را می فهمیدند اما همین سعی و تلاشش برای شاد زندگی کردن، خوشحالشان می کرد.
پدر بعد از بوسیدن دخترش از خانه خارج شد و مادر با لبخند گفت:
_بدو که امروز باید حسابی به مامان تو تمیز کردن خونه کمک کنی.
خانه تمیز بود، مادر فقط می خواست این خوشحالی، هر چند مصنوعی با دوام باشد.
آیلار با ذوق گفت:
_چشم تا شما صبحانه رو جمع کنین من لباسامو عوض می کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نفس موسوی

نفس موسوی

مدیر تالار ویرایش+نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
نویسنده انجمن
ویراستار انجمن
با صدای هشدار گوشی اش از خواب بیدار شد.
با گیجی به اطرافش نگاه کرد، بعد از چند دقیقه از جایش بلند شد و به طرف سرویس رفت.
بعد از شستن صورتش، لباس هایش که شامل مانتو شلوار مشکی به همراه مقنعه مشکی بود به تن پوشید.
با برداشتن کوله مشکی رنگش به طبقه پایین رفت.
سوار ماشین شد و خود را به سرعت به خانه ترانه رسوند.
بعد چند دقیقه انتظار، ترانه با حاضر و آماده وارد ماشین شد.
ترانه با ذوق گفت:
وا...ی روز اول مدرسه رو تبریک میگم.
بعد با صدای بلند خندید.
آیلار لبخند کمرنگی زد و گفت:
_چیه؟نکنه امروزم میخوای با پسرا برخورد کنی جزوه اشون بیفته.
ترانه پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_بله امروز دیگه مطمئنم.
با شوخی های ترانه که فقط برای خندان دوستش بود به دانشگاه رسیدند.
ماشین را پارک کردند.
دانشگاه بزرگ و خوبی و بود، اطرافش را چمن و درختان بلند کاج در بر گرفته بود و چند نیمکت با فاصله تقریبا زیادی از هم قرار گرفته بودند.
ترانه با مسخرگی گفت:
_میگم آیلار، دست منو بگیر، می ترسم زمین بخورم و تا اخر ترم سوژه بشم.
آیلار نگاهی به ترانه کرد و گفت:
_این قدر چرت نگو، بیا بریم.
_باش بابا، عنق.
هر دو وارد کلاس شدند، تقریبا خلوت بود.
عده ای مشغول بگو بخند بودند.
هر دو روی صندلی ردیف وسط نشستند و منتظر استاد موندند.

کلافه پشت ترافیک بود.
از این ترافیک مزخوف بیزار بود.
بالاخره بعد از چند دقیقه راه باز شد و با سرعت به سمت دانشگاه روند.
امروز اولین روز دانشگاه بود.
در هفته سه روز، روزهای شنبه و سه شنبهو چهارشنبه کلاس داشت.
خیلی زود خود را به دانشگاه رساند و بعد از پارک ماشین وارد اتاق رئیس شد.
بعد از تذکرات رئیس دانشگاه درباره ی بعضی مسائل و گفتن برخی نکات به کلاس رفت.
آیلار با بند کیفش بازی می کرد که ترانه سقلمه ای به او زد و گفت:
_اونجارو نگا، ببین کی اومده.
آیلار با گیجی سرش را بالا آورد و با دیدن آراز گفت:
_نه..!
ترانه گفت:
_چی نه؟
آیلار با چشمان درشت شده گفت:
_ممکنه اینم ترم اولی...
اما با نشستن آراز پشت میز استاد، دهـ*ان ترانه و آیلار باز ماند.
آراز چشمانش را دور تا دور کلاس چرخاند و با دیدن آیلار و حالت او، خنده اش گرفت.
دستانش را به دور لبش کشید و خود را معرفی کرد.
آیلار در جایش نشست و رو به ترانه زمزمه کرد:
_توام دیدی؟
_آره...
_استاده؟
_اره...
_تو جز آره چیز دیگه ای بلدی؟
_آره...
از بچه ها خواست خودشونو معرفی کنن.
اولین نفر پسری ریز نقشی با موهای مشکی بود:
_محمد نوبخت هستم.
بعدی دختری سبزه بود:
_فاطمه شهسواری هستم
و....
وقتی به آیلار رسید،
آیلار از جایش بلند شد و با صدای محکمی گفت:
_آیلار خجسته هستم.
_خوشبختم.
کلاس به پایان رسید و آراز با خسته نباشید، کلاس را ترک کرد.

هر دو از کلاس خارج شدند و در بوفه دانشگاه نشستند.
آیلار هنوز هم نتوانسته بود باور کند که آراز استاد دانشگاهی است که او درس می خواند.
همانطور با ترانه مشغول صحبت بودند که دختری گندمی با چشمای عسلی زیبایی کنار آنها ایستاد و گفت:
_می تونم بشینم؟
آیلار در جایش نیم خیز شد و گفت:
_البته! بفرمایید.
دخترک با اجازه ای گفت و نشست.
بعد از خوردن قهوه اش گفت:
_راستی! من الهه هستم، الهه روشن پژوه.
آیلار و ترانه خود را معرفی کردند و از آشنایی با او اظهار خوشحالی کردند.
به محیط اطراف دانشگاه نگاه کرد.
بغض کرد، چه قدر برای این دانشگاه نقشه کشیده بود.
به روز هایی که پارسا می گفت:
_آیلار بخون تا قبول شی بیای اون دانشگاهی که من هستم.
امسال پارسا ترم آخر بود و آیلار بعد از آن همه تلاش ترم اولی این دانشگاه شده بود.
اما انگار ازدواج مانع ادامه درسش شده بود.
می ترسید از روزی که پارسا را در این دانشگاه ببیند.
با صدای ترانه به خودش آمد:
_کجایی تو؟چرا هر چی صدات می زنم جواب نمیدی؟
در حالی که سعی می کرد عادی نشان دهد گفت:
_همین جا بودم، چیشده؟
ترانه همانطور که به صورت آیلار نگاه می کرد از چشمان نم دار و گونه های ملتهب او متوجه ناراحتی اش شد آرام گفت:
_هیچ، بیا بریم کلاس شروع شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.