درحال‌تایپ رمان برده ی عشق / رابی قلی زاده . کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Raby
  • تاریخ شروع
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
عنوان رمان : بَرده ی عشق
نویسنده: رابی قلی زاده
ناظر: ZolfaKhalili
کلاسیک
خلاصه تایپیک: عشق و نفرت مرز باریکی دارد که از سرزمین پارس تا امپراطوری روم امتداد پیدا میکند.
سفری که ارتمیس ازروم شروع میکند مارکوس در امپراطوری پارس به پایان میرساند، در زمانه ای که خون وقدرت فرمانروایی میکند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
Reactions: *SEDNA* and Niku
Z

ZolfaKhalili

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
1/4/20
16
68
13
به نام خالق قلم


نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.





لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:








▓▓قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن▓▓ | انجمن ناول کافه


بسم تعالی ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ نون، سوگند به قلم و آنچه مى‏‌نويسند سلام و درود خدمت نویسندگان عزیز؛ جهت تایپ رمان در انجمن ناول کافه، ملزم به رعایت شرایط و قوانین مذکور هستید. نحوه تایید و تایپ رمان : شما می‌بایست ابتدا در تاپیک زیر درخواست ناظر بدهید...


forum.novelcafe.ir





با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.


هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:


`تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی` | انجمن ناول کافه


بسمه تعالی نویسندگان می‌توانند در این تاپیک سوالات خود را بپرسند و مدیران مربوطه پاسخگو باشند. ❗اگر درخواست انتقال رمان تون به بخش متروکه رو دارید، نام رمان همراه با لینک تاپیک رمان تون رو در متن درخواست قرار بدید❗


forum.novelcafe.ir





پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:


✴تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ✴ | انجمن ناول کافه


بسم تعالی نویسندگان عزیز پایان تایپ رمان و رمان های در حال ترجمه خود را در این تاپیک اعلام نمایند. به موارد فوق توجه نمایید↓ 1_کتاب شما می‌بایست حتما جلد داشته باشد(با توجه به قوانین بخش جلد کتاب، درخواست جلد بدهید) غیر این صورت بنده به انتخاب خود یک جلد برای کتاب شما قرار خواهم داد. 2_کتاب...


forum.novelcafe.ir





موفق باشید


تیم مدیریتی ناول کافه
4C55C41A-119B-42D6-A37A-8603BDD04444.jpeg
 
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
عنوان رمان .. بَرده ی عشق
نویسنده ... رابی قلی زاده
ناظر .. خانم زلف

به نام حق

پیش نویس ...
نخستین برخورد نظامی ایرانیان و رومیان در دوره متاخر جمهوری روم و اواسط دوران اشکانی، یعنی در سال ۶۶ پیش از میلاد آغاز شد و در طول هم‌زیستی اشکانیان و ساسانیان با امپراتوری روم ادامه پیدا کرد. این کشمکش‌ها تنها محدود به ایران و روم نبود و دولت‌های دست‌نشانده دو امپراتوری و متحدان آن‌ها نظیر ارمنستان ،را نیز درگیر خود می‌کرد.
گرچه نبردهای ایران و روم برای هفت قرن ادامه پیدا کرد، اما مرزهای دو امپراتوری،همواره تا حدودی ثابت ماند.

و تنها شهرها، دژها و استان‌های مرزی به صورت متوالی و پی در پی غارت، تسخیر و دست به دست می‌شدند، اما هیچ‌کدام از دو دولت قادر نبود به صورت طولانی مدت در قلمروی دیگری پیشروی کند. هر دو امپراتوری فتوحاتی در فرای مرزهای خود داشتند، اما توازن قدرت تقریباً همیشه ثابت بود.

رمان " برده ی عشق " در دوره ی اشکانیان و با شخصیت های خیالی نوشته شده است. امیدورام از خواندنش لذت ببرید .

***********

چشمهایش را می بندد … پاهای بــ**رهنه اش را روی علفهای خیس می گذارد، نفس عمیقی میکشد وعطر گلهای وحشی را عجیب، زیر بینی اش حس میکند !
صدای بال زدن پرنده ای از مقابل پلکهای بسته اش، او را از اوهام بیرون میکشد. به پاپوشهای چرمینش خیره میشود، هنوز روی بالکن قصر نشسته است و شهر زیر پایش در تلاطم !

اضطراب این چند روزه، خبرهای ضد ونقیضی که به شهر می رسد او را کلافه کرده بود، بی میل برمی خیزد و روی بالکن خم میشود.
مردم، همگی در تکاپو، هر کس با عجله کاری انجام می دهد، گویا همه چیز روی دور تند افتاده بود! مردی گاری پر از کیسه های ارد را به سختی هل می دهد، دخترکی از دست مادرش رها میشود و برزمین می افتد، سربازی با نیزه ی بلند در دست بی توجه از کنارش رد می شود، ارتمیس از همان بلندی دستش را دراز میکند و در خیال دخترک را ناز میکند،طولی نمی کشد مادرش برمی گردد و دخترک را با خود می برد .
سرش را بلند میکند، در دوردست ها، دودی غلیظ و سیاه در اسمان دیده می شود، از همین فاصله ی زیاد هم می تواند تصور کند انجا چه غوغایی برپا است و تمام تنش یخ می بندد … کاش هرگز نبردی برپا نمی شد !!

*******

چند اتاق دورتر، در طبقه پایین، اریوداد به چهره ی پیرمردخیره می شود گویا در همین یک هفته شکشته تر شده است. بعد از شنیدن خبر مرگ پسرش دیگر رغبتی به دیدار کسی نداشت اما امروز او را به حضور طلبیده بود !

با خشوع تمام، تعظیم میکند و او در حال نوشتن مطلبی، شتاب زده می گوید: زودتر از اینجا بروید نباید شما را اینجا پیدا کنند … جان شاهزاده تان را نجات دهید.
اریو مردد می پرسد: عالیجناب، ایا رومیان نزدیک پایتخت هستند ؟!
و او در میانِ اشوب و هیاهوی قصر، فردی را صدا می زند و همراه فرمان نوشته شده ای که همین لحظات پیش، با مهر سلطنتی پای ان ممهور کرده، دستوراتی به او می دهد وسپس ناراحت رو به اریو پاسخ می دهد: اری اخبار خوبی به گوش نمی رسد، من سی تن سرباز را دراختیار شما قرار میدهم تا بتوانید شاهزاده را به جای امنی برسانید .

اریو مردد نگاهش میکند و او حرفش را تمام
میکند: نباید انتظار بیش از این را داشته باشید برای دفاع از شهر باید تمام مردان را بسیج کنم.

ــ عالیجناب باید …

پادشاه پیر ارمنستان به او فرصت حرف زدن بیشتر را نمی دهد: پسرم! درمیدان نبرد کشته شده است، دیگر وارثی ندارم، اما نمی توانم مردمم را تنها بگذارم .
هرچند نگران اما لحنش قاطع است و دلشکسته تر لــ*ب می زند: حتی فرصت سوگواری ندارم .

اریو خیره به پیراهن سیاه و ساده ی او که بجای لباس فاخر سلطنتی برتن کرده، بار دیگر برای این شجاعت، ادای احترام میکند و پادشاه به سمتش می اید و دست او را دوستانه می فشارد و بار دیگر تاکید می کند: خائنین حتما حضور شاهزاده ی پارس را در اینجا اطلاع می دهند … پس تا می توانید دور شوید .

لحن پر از نگرانی اش اریو را مضطرب میکند، دیگر حضورشان در اینجا جایز نبود: سرورم بابت مهمان نوازی گرمتان، در این مدت از شما، سپاسگذارم .
پیرمرد، چشمان غمگین و خسته اش را به او می دوزد: برایتان دعا میکنم به سلامت بازگردید .

نا امید به نظر می رسید و این بیشتر اریو را می ترساند. او خود یک نظامی بود و درک موقعیتی که در ان گرفتار شده بودند، زیاد سخت نبود، سعی میکند نگرانی اش را پنهان کند: من نیز برای شما ارزوی پیروزی میکنم .

ـ حال بروید .
و با یک دست در خروج را نشانش می دهد.

******

ارتمیس پرده کالسکه را کنار می زند و برای اخرین بار به پشت سرش نگاهی می اندازد، منظره ی زیبای قصر در میان دروازه های بلند و سنگی شهر پنهان می شود و انها شهر را ترک می کنند .
اریو که بعد مدتها لباس رزم به تن کرده، سوار براسب به کنار کالسکه می اید .
ارتمیس نگران به چهره ی متفکر او نگاه میکند : چه اتفاقی برای انها می افتد ؟
لحن بیش از حد ارام اریو به گوشش می رسد: رومیان تلفات سنگینی وارد کردند و اکنون در حال پیشروی هستند .

ــ اگر ارمنستان سقوط کند ؟… این برای حکومت نوپای برادرم بسیار گران تمام می شود !

اریو نگرانی او را درک میکند اما اولویت حال حاضرش نجات جان او بود، پس کمی ارامش میکند: فعلا اوضاع در پایتخت چندان عادی نیست ایشان تازه به تخت نشسته اند و اینکه ارتش امپراطوری را وارد یک جنگ فرسایشی نکردند تصمیم درستی بود .

ارتمیس سنگین نفس می کشد و اریو با همان لبخند کوتاه می گوید: بهتر است زودتر از اینجا دور شویم .
او تنها سری تکان می دهد و پرده را رها میکند و به درون کالسکه برمی گردد، به دستهایش خیره می شود، کمی می لرزد! اضطراب بدی به دلش چنگ زده بود که حتی ارامش و لبخند اریو هم نمی توانست دلگرمش کند.
از رومیان چیزهای خوبی نشنیده بود، کاش اوضاع اینگونه نمی شد! این سفر دراز برای یافتن ارامش بود اما اکنون با پیشروی رومیان، همان اندک ارامش هم به یغما رفته بود!

**********

****
 
آخرین ویرایش:
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
**********

تنها سه روز بعد، پایتخت ارمنستان سقوط میکند و قصر به اتش کشیده میشود و خبر حضور انان در داخل مرزهای ارمنستان سریعتر از انتظار اریو به گوش رومیان میرسد .

بعد از یک هفته تعقیب و گریز ان دو بهمراه همان، سی تن از سربازان در دهکده کوچکی مورد محاصره قرار میگیرند در حالیکه با مرزهای امپراطوری پارس دیگر، فاصله ی چندانی ندارند !

اریو عصبی طول اتاق را قدم میزند، ان اتاق کوچک کاهگلی حتی اگر هزاران گام هم وسعت می داشت، نمیتوانست ان لحظه ارامش کند !
او بخوبی اگاه است که با این تعداد سرباز، کاری از دستش برنمی اید و رومیان نیز چنین فرصتی را از دست نخواهند داد !

بشدت کلافه است، باید راهی پیدا میکرد و ارتمیس نشسته بر چهارپایه ی چوبی، بی توجه به بیقراریهای او، به ترک روی دیوار خیره شده بود … غروب نزدیک بود و با پایان یافتن مهلت رومیان و اغاز درگیری ها ، جان مردم این روستا در خطر می افتد .

او خود را مسؤل میداند که تصمیم درستی بگیرد حتی اگر به ضررش تمام شود! … شاید … باید به خواسته رومیان تن در دهد.
مردد از ان تَرک عمیق و طولانی دیوار، دل میکند و تصمیمش را که حتی بیانش هم ترسناک است را به زبان می اورد، اما انچه که او اراده کرده بود بشدت مورد مخالفت اریو قرار میگیرد زیرا از شرافت بدور بود تن به چنین ذلتی دهد .

اریو از انچه که میگوید کاملا مطمئن است :نمی دانم چه قدرتی در خون من وجود دارد ولی سوگند می خورم تا اخرین قطره خون از شما دفاع خواهم کرد، این را نپذیرید !

_ به اطراف نگاه کن میخواهی همه ی این مردم فدای من شوند !
و تلخند میزند : سی نفر در برابر یک ارتش !

اریو عصبی دستی میان موهایی که بلندیشان تا سرشانه هایش هست، میبرد: رومیان با شرافت نمی جنگند نمی توان به انها اعتماد کرد !

اما ارتمیس مصمم است از چهارپایه برمیخیزد : پیکی بفرست به رومیان بگو من، پیشنهاد شان را می پذیرم و در عوض زندگی این مردم ونجات جان سربازان؛ خودم را تسلیم میکنم .

صدای اریو بلندتر و عصبی تر میشود و طنینش در ان چهاردیواری ساده روستایی انعکاس بیشتری پیدا میکند :حتی اگر انها برسر قول خود بمانند می دانید چه زندگی ای در انتظار شماست؟

ارتمیس ناامیدانه سرش را تکان میدهد و ارام زمزمه میکند : اری تحمل خفت باید سخت باشد .

اریو با عصبانیت مشتش را به میز چوبی مقابلش میکوبد و لــ*ب میزند : رومیان قابل اعتماد نیستند !
هرچند خوب میداند که باید تصمیم سختی بگیرد .

ارتمیس بسویش میرود انگشتش را روی مشت گره کرده ی او میکشد و به چشمان قهوه ای وغمگینش خیره میشود : گاهی سرنوشت همانی نیست که میخواهیم.

اریو با چهره همیشه مهربان اش، دستش را می فشارد در حالی که می داند تا ابد در حسرت این چشمهای روشن می ماند و با ناراحتی و نگرانی عمیقی که قادر به پنهان کردنش نیست بار دیگر تکرار میکند : رومی ها برسر قول خود نمی مانند .
ارتمیس در نگاه قهوه ای او خیره میشود نا امید و ترسیده لــ*ب میزند: مواظب برادرم باش ... قول بده ازش حمایت میکنی.

- ولی شما؟

- اریو به من قول بده میخوام خیالم از این بابت اسوده باشد .

اریو دردمندانه سرش را برای موافقت تکان میدهد و با چشمانی خیس، خیره به حصیر کهنه ی زیر پایش زمزمه میکند: مرگ برمن سزاوارتر است تا اینگونه شما را تسلیم کنم.

ارتمیس چانه اش میلرزد : من نیز ،قول میدهم زنده بمانم .

و اریو بی طاقت او را در اغوش میگیرد، دختری را که با تمام وجود دوستش دارد . و ارتمیس از انچه قرار است پیش بیاید وحشت زده است اما اشک هایش را پس میزند و به انها اجازه ریزش نمیدهد زیرا حتی اگر یک قطره فرو بریزد اریو جلوی او را خواهد گرفت.
هرچند دوست دارد تمام عمرش در این لحظه بماند اما بالاجبار خودش را از حصار امن بازوان اریو بیرون میکشد .

و همان لحظه ، اریو از او رو برمی گرداند اما ارتمیس صورت خیس او را می بیند و قلبش مچاله میشود و با پاهایی سست از اتاق بیرون میرود و خودش را به پشت در چوبی ان میرساند .
اریو مغموم و خشمگین نعره میزند و هر انچه دم دستش هست را با عصبانیت می شکند و ارتمیس ناتوان و گریان روی زمین می نشیند .

چند پسربچه خندان و بازی کنان از مقابلش عبور میکنند، لبخندی تلخ برگوشه ی لبش می نشیند، از درون کلبه دیگر صدایی شنیده نمیشود، از زمین برمی خیزد و کف دستانش را به خاک روی پیراهنش میکشد و با نگاه به شادی معصومانه ان کودکان، اشکهایش را پس میزند و با خود واگویه میکند: ارزشش را دارد .

********
 
آخرین ویرایش:
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
مارکوس، فرمان ده جوان رومی ها، به همراه سربازانش منتظر ایستاده بودند، به اسارت بردن شاهزاده پارسی غنیمت بزرگی برای امپراطوری روم بود !
افتاب بهاری پایان روز، دیگر رمقی برای گرم کردن زمین نداشت، نسیمی ملایم دامن بلند پیراهنش را به بازی میگیرد و او کرخت و نیمه جان به سمت سرنوشتی نامعلوم قدم برمیدارد. فاصله ی بینشان تنها، پلی چوبی بر روی یک رودخانه ی کوچک است، پلی که یک سویش برای ارتمیس بردگی و حقارت است.

تنها چند قدم رفته، روی پاشنه پا می چرخد و برای اخرین بار به اریوداد، فرمان ده ی محافظین ارگ حکومتی پدرش و مهربانترین مردی که بدو دل سپرده بود ، نگاهی می اندازد و سپس به سربازان اندکی که با ارایش نظامی کنار او ایستاده بودند و مردمی که نگران از مال وجان خود پشت سر انها نامطمئن تجمع کرده بودند .

اریو با دستانی که دور دسته ی شمشیرش مشت میشود، دردمندانه چشمانش را میبندد، اگر هزاربار بمیرد بهتر است تا اینگونه بخواهد نفس بکشد !

ارتمیس با لبخندی دروغین برمی گردد هرچند دوست دارد واقعی تر لبخند بزنداما انچه برلبش نقش میبندد، مطمئنا لبخند نیست !
از انها، رو برمیگرداند و نگاهش بی اراده به فرمان ده رومی ها می افتد که با غرور به او مینگرد و پشت سر او اردوگاه بزرگی از سربازانش .

ارام ارام با قلبی که دیگر نمی تپد ، پاهایش را روی تخته های قدیمی پل میکشاند، اب زیر پایش زلال و ارام در حال عبور است فارغ از هر جوش و خروشی !
از پل عبور میکند و در چند قدمی رومی ها قلبش به یکباره می لرزد و پاهایش سست میشود، اریو با دردی که در قفسه ی سینه اش جمع شده بود ، یک قدم بسوی او برمی دارد .حرکتش از چشم های تیزبین مارکوس دور نمی ماند .

اما برای پشیمانی کمی دیر شده است ! ارتمیس نفس عمیقی میکشد و از اهورا مزدا یاری می خواهد و با اندوهی تلخ و دهانی خشک ادامه میدهد ، ترسش را به سختی پنهان میکند وسعی میکند شجاعانه بدون اینکه بلرزد، در مقابل فرمان ده رومی ها بایستد .

مارکوس با ان صورت عضلانی مردانه اش وموهای تیره کوتاه با شکوه تمام همانند یک فاتح از اسبش پیاده میشود و با قدی بلندتر، سینه به سینه ی او می ایستد نگاهی غرور امیز به او
می اندازد و با گستاخی دستش را به زیر چانه او میبرد و سرش را بلند میکند. اریو بلافاصله دست به شمشیر میبرد و ان را تا نیمه از غلاف دور کمرش بیرون می اورد، هنوز نفس میکشد و نمرده است تا کسی اینچنین به شاهزاده سرزمینش جسارت کند !
اما یکی از سربازها مانع او میشود : قربان دیگر دیر شده است… شما تصمیم درستی گرفتید .
و همزمان خون در رگهای اریو منجمد میشود ، چگونه می توانست شاهد این بی احترامی
باشد !

مارکوس مستقیم به چشمان ارتمیس مینگردو با تکبر میگوید: شجاعتت همانند زیباییت ستودنی ست !؟

قلب ارتمیس دیگر توان تپیدن ندارد تمام تلاشش را میکند که نقاب خونسردی بر چهره اش بزند اما تقلایش بی فایده است و صدایش بی اراده میلرزد : اینک زمان ان است که به عهدت وفا کنی ، انها را رها کن.

مارکوس به سادگی او، اشکارا نیشخند میزند : باشد رهایشان میکنم ولی در دنیایی دیگر. سپس با تانی دستش را از زیر چانه ی او برمی دارد و رو به افسرانش میگوید: بکشیدشان … همه را بکشید.

تمام زندگی ارتمیس به یکباره برسرش اوار میشود ناباور به انچه در حال وقوع است مینگرد ، قلبش از حرکت می ایستد ونفسش بالا نمی اید ! سربازها ارایش نظامی می گیرند، شوکه به مارکوس نگاه میکند که از او دور میشود .
بیدرنگ خنجر کوچکی که در لباسش پنهان کرده است را بیرون میکشدو از پشت به او حمله میکند: تو یه درغگوی پستی !
مارکوس بلافاصله برمی گردد و دریک ان مچ دست او را میگیرد ارتمیس سعی میکند با تمام قدرت خنجر را در قلب او فرود بیاورد .
اما او با لبخند تمسخرامیزی که گوشه ی لبش می نشید و در عین خونسردی فشار دستش را بیشتر میکند، مچ دست ارتمیس، چنان درد میگیرد که اه از نهادش برمیخیزد، گویا استخوانهایش در حال خرد شدن است به ناچار خنجر از دستش می افتد و مارکوس رهایش میکند و چنان سیلی محکمی به او میزند که دخترک با صورتی کبود نقش بر زمین میشود و فرمان ش گوشهای ارتمیس را پر میکند : به بند بکشیدش!

اریو وسربازانش که از کمی دورتر شاهد چنین صحنه ی پر التهابی بودند شمشیرشان را برای نبرد بیرون میکشدند.
و ارتمیس با درد وافسوس همانطور توسط ان دوسرباز، به زمین کشیده میشود میبیند که چگونه دهکده به اتش کشیده میشود و مردم بی دفاع قتل عام میشوندو سربازان در محاصره جان میدهند.
او یک لحظه اریو را می بیند که با وجود تیری که در پهلویش فرود امده دلیرانه در حال مبارزه با چندین تن است.
نا امید و پر از خشم و درد فریاد میزند: نه !نه....تمامش کنید.
اما فریادها و التماسهای او فایده ای ندارد و مارکوس بیرحمانه به کشتارش ادامه میدهد.

********
 
آخرین ویرایش:
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
ارتمیس که بند شده به تیرک وسط چادر مارکوس، زندانی شده است با فرو کش کردن سر وصداها و ورود مارکوس به چادر با عصبانیتی پر درد، برسر او فریاد می کشد: تو یک فرمان ده پست فطرتی؛ تو بویی از شرافت نبردی!!

مارکوس پشت به او جامی برای خود پر میکند وخسته زمزمه میکند: هیچ جنگی منصقانه نیست، شاهزاده خانم!
و ارتمیس با نفرتی پر از حرص جواب می دهد:
دروغگوی کثیف خودم میکشمت !

مارکوس بدون تشویش، بند شمشیر را از دور کمرش جدا میکند و بر روی همان میز چوبی کوچک میگذارد و ارام و بی دغدغه، جامش را بر لــ*ب می برد و از ان کام می گیرد، سپس با تانی، چرخی به دور او می زند و با همان ابهت مردانه اش، روبرویش می ایستد و با لحنی پر از تحسین میگوید: از انچه که شنیده ام زیباتری!؟

ارتمیس با نفرتی باورنکردنی و با نفسی به شماره افتاده از فرط عصبانیت، لــ*ب می زند: قسم میخورم می کشمت .

اما برعکس او مارکوس کاملا خونسرد بود: وقتی در بندی هرگز برسر اربابت فریاد نکش!

ارتمیس می غرد: شیر اگر در بند هم باشد باز یک شیر است.

مارکوس دیوانه وار به این حرف او، می خندد و انگشتش را روی صورت او می کشد: اما تو شیر نیستی، تو فقط یه خرگوش کوچولویی که از ترس فریاد می کشی.

و دخترک نالان می شود: تو یه حیوونی !!

اینبار انگشتش را روی لبهای رنگ پریده ی او می گذارد و با چشمهایی جمع شده طعنه می زند: هیس !! خرگوش کوچولو می خوام بخوابم .

وسپس بی توجه به او، لباس نظامی اش رابیرون می کشد و باهمان پیراهن سفید ساده ی بی استین روی تخت چوبی گوشه چادر، دراز می کشد .

ارتمیس که دستانش از پشت سر به تیرک چوبی بسته شده سعی میکند خودش را ازاد کند اما طناب ها محکمتر از توان اوست و تقلای زیاد او تنها باعث خراش و بریده شدن دردناک پوست دستهایش می شود.
با نا امیدی تمام، از تیرک چوبی سر می خورد و
روی زمین می نشیند، و مبهوت از زندگی که اینگونه بر سرش اوار شده است به اطراف چشم
می چرخاند .
فرمان ده کل ارتش روم، با ارامشی عجیب و ازاردهنده به خواب رفته بود، اگر قدرت داشت با دستهای خودش تکه تکه اش میکرد اما اینک تنها می توانست امیدوار باشد که اریو زنده باشد، تا تسلیم شدنش بیهوده نبوده باشد.
امیدی شاید بس عبس!!
ان شب در تمام اردوگاه، فقط صدای شادی و هلهله ی سربازان رومی شنیده می شد که پیروزمندانه به خانه باز می گشتند .

*******
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Niku
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
دلشکسته و ناامید دستش را به میله های چوبی محکم و استوار گاری می کشد. برعکس دیگر اسیران زن، او به تنهایی در این قفس متحرکِ کوچک زندانی ست و به فکر سرنوشت تلخی که برای او مقدر شده است !
ارتش روم بعد از تسخیر ارمنستان و کشتن پادشاه انجا که دست نشانده ی پدرش بود، اکنون در حال بازگشت بود و در نزدیکی پایتخت ویران شده ی ارمنستان، تمام سپاه روم بهمراه دیگر بردگان اسیر شده که در اینجا اردو زده بودند به فرمان ده ی خود، مارکوس می پیوندد.

ارتمیس از دیدن انهمه ویرانی حیرت میکند! مزارع به اتش کشیده شده و شهرها و ساختمانها مخروبه شده اند، گویی سالها غبار فراموشی بر انها نشسته است !
انچه که از ارمنستان باقی مانده بود، مشتی خاک و خاشاک بیش نبود .
قلبش به درد می اید، او نزدیک یک ماه در این سرزمین مهمان بوده و اکنون جسد بی جان پادشاه با بی حرمتی تمام، بر دروازه ی شهر به دار اویخته شده است !

مارکوس سوار براسب از کنار گاری اش می گذرد و به انتهای این کاروان عریض و طویل متشکل از سربازان خود و اسرا و بردگان، می رود گویا از درست بودن همه چیز باید، خود شخصا مطمئن میشد !

ارتمیس چشمانش را میبندد، کاش می توانست کمی بخوابد؛ شاید این کابوس هولناک تمام شود !

صدای گوشخراشی زیر گوشش او را وحشت زده بیدار میکند، مارکوس را می بیند که ترکه ی چوبی اش را به میله های گاری او، می کشد و مغرور می گوید: پس هنوز نفس می کشید، خوب است، یک شاهزاده ی مرده به دردم نمی خورد !

اخمهای ارتمیس در هم می رود و خشمگین نگاهش میکند . افسوس که این کابوس واقعی بود، واقعی تر از انچه که بتواند تصورش را
بکند !
ابروهای گره خورده ی او، لبخند کجی را برلبهای مارکوس می نشاند و مَشک کوچک آبش را به داخل قفس پرت میکند و سپس لگدی ارام به پهلوی اسبش می زند و از انجا دور می شود .

افتاب مستقیم دومین ماه از بهار، گرمتر از همیشه او را کلافه کرده بود، مشک را به دهانش می برد و گلویی تازه میکند.

*********
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Niku
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
بعد از چند شبانه روز حرکت بی وقفه سرانجام فرمان ده مغرور رومی اجازه استراحت میدهد و در چمن زاری وسیع ، اردوگاهی موقتی برای اتراق شبانه برپا میشود .

کمی بعد دو سرباز، او را از گاری پیاده میکنند. تمام بدنش از خشکی ان گاری ساده ی چوبی، دردناک بود، دهانش به اندازه ی تمام بیابان های دنیا خشک وتلخ بود ، و در ذهن خسته اش غوغایی برپا بود !
سرباز بازویش را می فشارد و او را همگام با خود میکند و او نگاهش به چمن های زیر پایش می افتد، زمانی راه رفتن روی انها را دوست می داشت! زمانی که چندان هم دور نبود !

سرباز، بی حوصله او را بیشتر با خود میکشد و از کنار انجمنی از سربازان نشسته و سرخوش میگذرند. مردانی که با یاوه سرایی، به او و جنسیتش توهین میکنند !

با پیراهنی خاکی و موهایی که حال اشفته شده بودند دیگر توانی برای زن بودن نداشت ! کاش میتوانست تنی به اب زند و تمام این رخوت و پلیدی را از خودش دور کند، او سزاوار این دنیای بی رحم مردانه نبود !!

مارکوس به همراه چند تن دیگر از افسران لژیونش دور اتشی برافروخته، نشسته بودند . رفتارش چندان متعادل نبود گویا به خودش استراحت داده و حسابی از کوزه خالی کنارش، خودش را مهمان کرده بود !

ارتمیس را دعوت به نشستن میکند و او با اکراه کنار اتش مینشیند … با فاصله … البته اگر به اختیارِ خودش بود همین اکنون با دستهایش این مرد را خفه میکرد !
مردی که لباس نظامی به تن نداشت و تنها پیشبندی پر لک روی پیراهنی کتانی اش پوشیده بود، یک ظرف از غذایی گرم مقابلش قرار میدهد و افسری با منت و پر تمسخر میگوید: بهتر است بخورید، اگر از گرسنگی بمیرید غذای کفتارها میشوید.

ارتمیس با خشمی فروخورده، غذا را بر زمین می ریزد و خنده ی ازاردهنده ی، او و افسرانش گوشش را پر میکند. به چنان ذلتی افتاده که افسری دون پایه او را به استهزا میگیرد !

با اشاره چشم و ابروی مارکوس سربازی دیگر بازوی او را از یک طرف میگیرد و با کمی فشار، او را بلند میکند و به زندانش باز می گرداند.
و ناباور سربازان رومی را می بیند که با خشونت از بین مردمی که به بردگی میبرند زنان و دختران ترسیده را جدا میکنند .

ارتمیس خود را به گوشه قفس می رساند و در خود مچاله میشود، گوشهایش را با دست محکم میگیرد تا صدای جیغ پر از وحشت دخترکان بیچاره را نشنود … دختران و زنان بداقبالی که بازیچه هوسبازیهای افسران و سربازان رومی شده بودند او سرخورده و ناامید ،بیشتر در خودش جمع میشود و از زندگی در این دنیای وحشی بیزارتر !!

سرنوشت قوم شکست خورده ، چیزی بیش از این نبود! تمام شب از دیدن ان صحنه های
تهوع اور، از خشم و درد به خودش میپیچد .

سربازانی که ماه ها از خانه شان دور بودند و اینک جشن پیروزی برای خود گرفته بودند و سور وسات خوشگذرانی انها این بردگان بداقبال بودند .

**********
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Niku
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
بعد از ان شب کذایی و روزها راه پیمودن در مسیرِ بازگشت، بار دگر ارتش رومی اتراق میکند و اسیران نگون بخت، مجالی برای استراحت پیدا میکنند .
کمی بعد ارتمیس را پیاده کرده و به سمت چادر بزرگ و سفید رنگ فرمان دهی می برند؛ مارکوس نشسته بر زیراندازی پر نقش ونگار و مقابلش، میز پایه کوتاهی با غذاها و نوشیدنی هایی اشتهابرانگیز که بر روی ان قرار دارد.

ارتمیس که در این مدت با لجاجت ، جیره های غذایی اش را کامل نخورده و ضعف بر وجودش چیره شده است، دل چرکین به او نگاه میکند .

ـ " بشین . " لحنش ، دوستانه است.

چشمانش سیاهی میرود، سرباز کمی هلش میدهد و او عصبی نفس میکشد، بی میل روبروی او ان سمت میز می نشیند و مارکوس خیره به او ارام می پرسد: باید گرسنه باشید ؟

بوی گوشت کباب شده ذائقه اش را تحریک میکند اما با خود لج کرده است، پذیرفتن انچه بر سرش امده برایش سخت است، پس زننده طعنه میزند : میترسید بمیرم و پاداشی دریافت نکنید !

مارکوس در پاسخ کوتاه ریشخند میزند : شاید اینگونه باشد .

دخترک با حرص گوشه لبش را به دندان میگیرد و ماکوس با کنجکاوی یک تای ابرویش را بالا میدهد : خوب یونانی صحبت میکنید !

وارتمیس بانفرت نگاهش میکند و با تانی جواب میدهد: از تو و هرکس دیگری که یونانی صحبت میکند … متنفرم .

مارکوس پوزخند میزند و دستش را به سمت میز می برد و کمی غذا میکشد و ظرف اشتهابرانگیز را در مقابل او قرار میدهد و دربرابر زبان درازی او با تلخی میگوید : پس برای اینکه به این نفرت ادامه دهید، احتیاج به توان دارید .

ارتمیس بدخلق و کینه جو، ظرف را به سمت او پرت میکند و تمام محتویات ان به طرز چندش اوری روی لباس فرمان ده ی رومی میریزد . مارکوس خشمگین از این حرکت او ، غضبناک نگاهش میکند .
ارتمیس یک لحظه از ان رگه های به خون نشسته در چشمانش، از ترس به خودش میلرزد … در تمام هیجده سال زندگیش کسی به درشتی با او سخن نگفته بود ! او نازپروده ی امپراطوری پارس بود و اینک یک ژنرال رومی با صورتی برافروخته ، به او امر ونهی میکرد !

مارکوس بدون انکه چیزی بگوید با مُشتی گره کرده، غضب الود برمیخیزد و چادر را ترک میکند . ارتمیس فکر میکند شاید زیاده روی کرده باشد ! او باید به این شرایط جدید عادت کند !

لحظات کش دار و نفس گیر میگذرد … فرمان ده رومی ، دقایقی بعد بازمیگردد، لباسهایش را تمیز کرده بود ! دوباره مقابلش مینشیند و ظرف دیگری پر میکند و ارتمیس نگاهش را به پایین میدوزد تا از شراره های خشم او در امان باشد .

- بخورید .
این بار لحنش کاملا خشک و دستوری ست !

ارتمیس تمایلی نشان نمیدهد و مارکوس کلافه صدایش را بلند میکند و با خشم به او تشر میزند: امروز به اندازه ی کافی، سرکشی دیدم ! و فردی را صدا میزند.

طولی نمی کشد که سربازی پسربچه ای از اسیران را باخود به چادر می اورد و ارتمیس هراسان، نگاهش به پسرک ترسیده ی بی گناه می افتد، مارکوس با صدای بم و مردانه اش که ابهت خاص ان دخترک را میترساند ، تهدید میکند : اگر نخورید ؛ این پسر کشته میشود !

ارتمیس ناباور نگاهش میکند مارکوس خیره به او ،لحظه ای مکث میکند و سپس بدون انکه برگردد و یا نگاه از او گیرد با خونسردی دستور میدهد : بکشیدش.
سرباز خنجری زیر گلوی پسرک میگذارد و پسرک گریان میشود و ارتمیس پریشان و درمان ده
مینالد :" نه ! "و به سرعت قاشقی بر دهانش میبرد و چشمانش را برهم میفشارد وبا اشکی که از درمان دگی برگونه اش مینشیند لقمه را قورت میدهد.

با اشاره دست مارکوس ، سرباز پسربچه را بیرون میبرد، مارکوس همچنان که سعی داشت عبوس و مصمم به نظر برسد ، برمیخیزد.
پس رام کردن این دختر زیاد هم سخت نیست !

از همان بالا به پلک های افتاده ی او نگاه میکند و با همان جدیت لحظات قبل تاکید می کند: زین پس، اگر غذایتان را نخورید یک نفر قربانی
میشود .
و بی تفاوت از کنارش عبور میکند و از چادر خارج میشود .
پسرک را می بیند که دوان دوان به اغوش مادرِ گریانش برمیگردد . لبخندی از رضایت بر گوشه ی لبانش جای میگیرد.

او به تمام اسیران سر میزند تا مطمئن شود روزی یک وعده غذای کافی به انها میرسد، زیرا بردگان دارایی ارزشمندی برای امپراطوری روم هستند و باید تاجایی که میتواند تعداد بیشتری را سالم به روم برساند .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Seyed mostafa
Raby

Raby

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
28/4/20
63
120
33
بعد از پشت سر گذراندن سختیهای بسیار در نهایت وارد پایتخت روم میشوند، اسیران را با پای پیاده وارد شهر میکنند جلوی انها شاهزاده ارتمیس و پشت سر او افسران و سربازان اسیر شده که بشدت خسته وگرسنه هستند ، اسیرانی که با تحمل مشقتهای زیاد سرانجام توانستند خود را به اینجا برسانند.

فرمان ده مارکوس سوار بر اسب جلوتر از همه حرکت میکند. مردم زیادی که به استقبال امده بودند، برای فرمان ده پیروز خود هورا می کشیدند و سر وصدا و همهمه زیادی برپا کرده بودند با عبور کاروان اسرا ؛ جمعیت به وجد امده با پرتاب انواع خوراکی که در دستشان بود از اسیران استقبال کردند.

صدای شادی و خنده شان گوش فلک را کر کرده بود و جلوتر از همه ارتمیس بیشتر مورد استهزا قرار میگیرد، سرباز سواره ای که بند زنجیرشان در دست او بود گاه با کشیدن ان باعث برهم خوردن تعادل انها میشود و در این حین سیب گندیده ای محکم به سر او اصابت میکند.

درد کمترین حسی بود که میتوانست ان لحظه داشته باشد حقارت در بند بند وجودش لانه گزیده بود ! افسری که با او زنجیر شده بود به سختی سعی میکند از شاهزاده ی دربند حمایت کند .

خستگی، ضعف،گرسنگی، وحال تحقیر تازه شروع اوارگی و بردگی اوست ! دوست دارد به اندازه تمام عالم برحال خود اشک بریزد اما با تمام توان، قطراتی که تا پشت پلکهای او پایین امدند را دوباره پس میزند ....اکنون بدترین زمان و مکان برای گریستن است و او نمی خواهد خوارتر از این شود و شادی رومیان را تکمیل تر کند !

سرانجام این کارناوال براه انداخته شده توسط مارکوس مقابل قصر متوقف میشود ومارکوس با غرور خاصی از اسب پیاده میشود و پایینِ پلکان تعظیم کوتاهی میکند.
سزار روم که بر روی بالکن بزرگ و سراسری قصر کاملا سفید و مرمرین خود ایستاده، با لبخند گرمی از او استقبال میکند.
مارکوس پله ها را با سرعت طی میکند. دستش را روی سینه مشت میکند و با احترام میگوید :
درود بر سزار.
سزار به گرمی او را در اغوش می کشد: درود برمارکوس فرمان ده شجاع روم. و سپس او را به جمعیت نشان میدهد .

مارکوس به علامت پیروزی دستهایش را بالا میبرد که ناگهان جمعیت از هیجان منفجر میشود و هرباری که مارکوس دستش را مشت میکند و به طرف انها میگیرد ،دوباره و دوباره صدای جمعیت به اسمان میرسد تا اینکه مارکوس سرمست از این افتخار در کنار سزار جای میگیرد .

طبق قوانین سنای روم هیچ فرمان ده فاتحی حق نداشت نیروهای خود را به طور کامل وارد شهر کند زیرا بیم ان میرفت که برعلیه پادشاه کودتا کند.

بعد از رژه پیروزمندانه و نمادین تعداد کمی از سربازان مارکوس نوبت به اسرا میرسد. ابتدا زنجیر اتصال دهنده ارتمیس را از دیگران جدا میکنند و سپس پایین همان پلکان از او خواسته میشود که مقابل سزار روم زانو بزند و به خاک بیفتد .

چند افسر دیگر هم که اسیر شدند راپشت سر ارتمیس ردیف میکنند تا انها نیز کرنش کنند، اما ارتمیس از انجام این کار امتناع میکند؛ هنوز انقدر غرور دارد که نخواهد چنین ذلتی را بپذیرد.

یکی از سربازها با غلاف شمشیر به پشت زانو او محکم میکوبد طوری که از درد زانوانش خم میشود و برزمین می نشیند و سرباز دیگری با زور سرش را به پایین خم میکند تا او سجده کند و افسران همراهش هم به زور وادار به نشستن می شوند.
تا اینکه سزار دستش را به نشانه تمام کردن این کار تکان میدهد زیرا لذتی در کرنش اجباری نمیبیند، در واقع خودش را کوچک میکرد اگر میخواست به اجبار از اسیران احترام بخواهد .... هنگامی که سربازان او را رها میکنند ارتمیس با زحمت ودرد زیاد از جایش برمیخیزد .

سزار با صدایی رسا میگوید: چه کسی فکر میکرد شاهزاده زیبا روی پارسی روزی اینگونه در خاک روم بایستد!؟
جمعیت باردیگر به تکاپو می افتد و دستهای ارتمیس از خشم مشت میشود و او سرمستانه ادامه میدهد: به افتخار این پیروزی امشب جشن بزرگی برپاست .
و سپس همراه مارکوس از بالکن میگذرند و از دید ارتمیس و جمعیت مشتاق حاضر ، خارج میشوند .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: Niku