درحال‌تایپ رمان بال فرشته | Aameneh کاربر انجمن ناول کافه

4.30 star(s) 3 Votes
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
سعید به سمتش برگشت و گفت:
- سلام عمو جان. خوبی؟ از درسات چه خبر؟
- ممنون. درسم تموم شده امسال. فعلا پیش بابا کار میکنم تا برای ارشد قبول بشم.
- آفرین پسر خوب.
بعد رو به دخترها کرد و گفت:
- بذار به هم معرفیتون کنم.
دستش را به سوی دو مرد گرفت و گفت:
- ایشون اردلان رازمان رییس خانواده اصليه. این پسر جوون هم پسر بزرگ و جانشینش آبتین رازمان هستن.
سپس به دخترها اشاره کرد و گفت:
- این فرزند بزرگم رویاست. این یکی هم دختر خونده‌ام ساراست. هر دوشون دیشب سوگند خوردن و الان هم برا گفتگو و شروع آموزش‌‌های رویا خدمت رسیدیم.
سارا و رویا با وقاری کامل سلام کردند و جواب احوال پرسی میزبانانشان را دادند. سپس اردلان گفت:
- سعید جان سارا هم قدرت داره که همراهت آوردیش‌؟
- نه، سارا بیرون خانواده به دنیا اومده. اما از وقتی دیدیمش رویا بهش وابسته شده. تمام کلاسا رو همراه هم رفتن و الان برای اینکه رویا راحت‌تر باشه همراهمون اومده. خیالت راحت سارا از هر کس دیگه‌ای بیشتر رازداره.
اردلان به وضوح نفسی از سر آسودگی کشید و به سارا نگاه کرد و گفت:
- دخترخونده‌ات من رو یاد پسر عموم و زن و بچه مرحومش می‌ندازه. اگه زنده بودن دخترشون هم‌سن دختراتون بود.
هر سه با هم گفتند:
- خدا رحمتشون کنه.
- ممنون.
بعد به سمت رویا چرخید و گفت:
- از دیشب حالت چطوره؟ تعارف تیکه پاره نکن. راستش رو بگو.
رویا به سعید نگاه کرد و بعد از گرفتن تایید گفت:
- از دیشب سرم داره منفجر میشه. هرچند که دیشب به خاطر خستگی بعد مراسم تونستم کمی خوابم. صبح بابا بهم چندتا توصیه و راهنمایی کرد تا بتونم ذهنم رو آروم نگه دارم. اما از وقتی که اومدیم اینجا فشار روی ذهنم بیشتر شده.
- نشونه‌هات شبیه کاربرای ذهنه. کدوم نشان و گلبرگِ گل روی بدنت پررنگ‌تر شده؟
رویا سرش را پایین انداخت. گونه هاش به وضوح سرخ شدند و با صدایی پایین گفت:
- گلبرگی که نشان انسان داره پررنگ شده.
در همین لحظه صدای پوزخند آبتین آمد که باعث خجالت بیشتر رویا و ناراحتی سارا و سعید شد. اردلان رو به پسرش کرد و گفت:
- خنده‌ت اصلا درست نیست. کی می‌خوای یاد بگیری که جای گل ممکنه برای ما مردا مشکلی نداشته باشه اما می‌تونه باعث خجالت دخترا بشه. بهتره که معذرت خواهی کنی.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
آبتین به خاطر سرزنش پدرش ناراحت شد و با اکراه گفت:
- به خاطر خنده نا به جام عذر میخوام. کارم درست نبود.
رویا به زحمت گفت:
- مشکلی نیست.
اردلان ادامه داد:
- خب رویاجان مشخصه که تو کاربر ذهنی. حتما می‌دونی که قدرتامون به تازگی آشکار شدن؟
- بله.
- اما باید بدونی که ما هیچ استاد، منبع یا مکان مشخصی برای آموزش نداریم. صرفا با توجه به داستانایی که تو خاندان گفته می‌شد و بر اساس آزمون و خطا تو این سه ماه تونستیم یاد بگیریم که حداقل از ذهنمون مراقبت کنیم. مخصوصا کاربرای ذهن.
بعد به سالن اشاره کرد و گفت:
- اینجا ويلاي تفريحيمون بود و همین طور مکان قسم خوردن اعضای خانواده اصلیه. بعد بیدار شدنمون تبدیلش کردم به محل آموزش. اینجا کاربرای ذهن تمرین می‌کنن. تو زیرزمین کاربرای آتیش. برای بقیه هم جاهای مناسبی آماده کردیم. تو باید هر روز بیای اینجا و آموزش ببینی. پدر و مادرت هم تو زمان‌های خالیشون میان.
- می‌شه سارا هم همراهم بیاد؟ وقتی اون کنارمه راحت‌تر می‌تونم تمرکز کنم.
- اگه خودش مشکلی نداشته باشه، اشکالی نداره.
هر دو به هم نگاه کردند و لبخند زدند.
- مطمئنم پدرت هر چیزی رو که لازم بوده رو بهت گفته.
- بله.
- خوبه. همراه آبتين برو تا بهت تمرینات اولیه رو بده. در اصل این کار همسرم بوده اما امروز کاری براش پیش اومده و نتونست بیاد.
آبتین به رویا گفت:
- دنبالم بیا تا محل تمرینت رو نشون بدم.
سپس بدون حرف دیگری از آنجا دور شد. رویا با اجازه‌ای گفت، بلند شد و دنبالش رفت. اردلان به سارا گفت:
- متاسفانه من با پدرت کار دارم و باید تنهات بذاریم. امیدوارم حوصله‌ات سر نره.
سارا با لبخندی گفت:
- مشکلی نیست.
دو مرد بلند شدند و به اتاقی دیگر رفتند. سارا هم بعد از کمی نشستن بلند شد و به سمت دیوار نقاشی شده رفت تا کنجکاویش را ارضا کند. درختی که روی دیوار بود در اصل یک شجره نامه قدیمی بود. نام و تاریخی که ریشه اصلی درخت نوشته شده بود به هزاران سال پیش برمی‌گشت. رویش پر بود از نام‌های قدیمی و کشورهای مختلف. اما نکته‌ای که توجه سارا را جلب کرد شاخه ایران بود که دوشاخه شده بود و یکی از آنها قطع شده بود. پسری که لحظاتی پیش به کنارش آمده بود گفت:
- کنجکاو شدی که چرا این‌طوریه؟
به سمت پسر برگشت و متوجه شد تقریبا هم‌سن هستند. گفت:
- بله و شما؟
- می‌بخشید خودم رو معرفی نکردم. من آدین رازمان هستم. پسر کوچیک اردلان رازمان.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
به شاخه نازکی روی درخت اشاره کرد و جایگاه خودش را نشان داد. سارا به محلی که آدین اشاره کرد نگاه کرد و در کنار نام پسر اسم‌های آبتین و آذین را دید و با رفتن به انشعاب نام‌ها، اسم‌های اردلان و ماه بانو را دید. سپس گفت:
- منم سارا خردمندم. دخترخونده سعید خردمند.
- پس از خونواده فرعی هست.
- آره. پسر دوباره به شجره نامه و شاخه بریده شده اشاره کرد و گفت:
- این شاخه شماست. می خوای بدونی چرا قطع شده؟
- آره
- پس بیا بریم بشینیم تا برات تعریف کنم.
هر دو به سمت مبل‌ها رفتن و نشستند. آدین گفت:
- اون‌طور که بابام گفته صاحب این شاخه با یه غریبه ازدواج کرده. ازدواجشون مورد تایید بزرگای خاندان نبوده و باعث طرد شدنش شد. بقیه افراد خاندان تو کشورای دیگه که قضیه رو شنیدن هم دو دسته شدن. کسایی که طرفدار مطرود بودن باهاش عهد وفاداری بستن و همه هم قسم شدن که هیچ‌گاه کاری بر علیه خاندان نکنن. به مرور وقتی بزرگان دیدن که اون‌ها مشکلی ایجاد نمی‌کنن دوباره تو خاندان پذیرفته شدن اما بنا به دلایلی همچنان دو دسته، جدا از هم اما کنار هم باقی موندن. از اون موقع خاندان دو قسمت شده؛ خاندان اصلی که ما هستیم و خاندان فرعی که شماهايین.
- تعداد افراد خاندان خیلی زیادن؟
- نه خیلی، فوقش چند میلیون باشیم که تو کل دنیا پخشیم و تازه دو دسته هم هستیم.
- نمیشه دو خانواده دوباره با هم یکی بشن و خاندان یکپارچه؟
- از شدنش که می‌شه؛ اما شرایطی داره که باید محیا بشن.
سارا می خواست سوالات بیشتری در مورد خاندان بپرسد اما ترسید باعث ایجاد حساسیت شود پس به جای آن پرسید:
- قدرت تو چیه؟
- من کاربر هوام. فعلا دارم آموزش های پایه رو یاد می گیرم و البته ساخت سد دفاعی رو تو چی؟
- من بیرون خانواده به دنیا اومدم و قدرتی ندارم. سد دفاعی دیگه چیه؟
- میدونی که خانواده اسرار زیادی داره برا همين همه افراد با هر نوع قدرتی مجبورن یاد بگیرن تا سد دفاعی برای ذهنشون بسازن تا ناخواسته اطلاعاتی رو لو ندن. تو قرار نیست یاد بگیری سد دفاعی بسازی؟
- من... من نمی دونم چرا بهم چیزی درموردش نگفتن. از کجا می‌فهمین که سدتون رو درست ساختین؟
- بهمون گفتن وقتی که کاربرای ذهن صدای افکارمون رو نشنون یعنی کارمون درسته. برای میزان استحکامش هم اونها باید سعی کنن وارد ذهنمون بشن. با توجه به میزان راحتی عبورشون استحکام سد ما سنجیده میشه.
سارا به افرادی که در هر گوشه و کناری نشسته بودند، اشاره کرد و گفت:
- همه این‌ها قدرت ذهن دارن؟
- نه. تعدادیشون کاربرای ذهن هستن و بقیه کسایی هستن که تازه بیدار شدن و دارن تمرین می‌کنن تا سد دفاعی مناسبی بسازن.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- تو چرا تمرین نمی‌کنی؟
- تمرين من تازه تموم شد که متوجه تو شدم.
در همین هنگام دختری به آنها ملحق شد و گفت:
- سلام، چه ذهن قوی‌ای داری. نه تنها فكرات منتشر نمی‌شن بلکه حتی نمی‌تونم واردش بشم.
- سلام. ممنون خودم نمی‌دونستم.
- راست می‌گی ثمين؟ متعجب بودم چرا عمو سعید و بابا نفرستادنش واسه تمرین سد سازی.
- راست می‌گم. الان یه ربه دارم سعی می‌کنم وارد ذهنش بشم اما نمی‌شه.
سارا با دلخوری گفت:
- می‌شه واضح‌تر حرف بزنین. اصلا متوجه صحبتاتون نمی‌شم.
در دلش ناراحت بود که به آن‌ها دروغ می‌گوید اما لازمه فاش نشدن رازش بود. در جوابش دختر تازه وارد گفت:
- راست می‌گیا. ببخشید. من ثمينم و یه کاربر ذهن. زودتر از بقیه تونستم سدم رو بسازم و یاد بگیرم وارد ذهن بقیه بشم. معمولا برام کار راحتيه. حتى راحت می تونم وارد ذهن بقیه کاربرای ذهن بشم و متوجه نشن اما نمی‌تونم وارد ذهن تو بشم.
- منم سارام و قدرتی ندارم. راست میگی؟ راستش از بچگی دوست نداشتم ذهنم شلوغ باشه و افکارم همه جا پرواز کنن پس سعی کردم ذهنم رو مرتب و منظم بار بیارم.
- پس ناخواسته سد دفاعی ساختی و محکمش کردی. لازمه ساختن یه سد خوب، داشتن یه ذهن مرتبه.
تمام حرف‌های سارا دروغ هم نبود. اولین بار که بانو فرانک را دیده بود، شنید که ناخواسته و بدون آموزش سدی دفاعی ساخته اما سدش به مستحکمی امروز نبود و بانو فرانک با کمترین تلاش آن را خراب کرد و وارد ذهنش شد. هیچ‌گاه دردی که پس از آن در سرش پیچید را فراموش نمی‌کرد. به خاطر داشت که آن شب با سردرد وحشتناکی بیدار شده بود و تا نزدیکی صبح آزارش می‌داد.
آدین گفت:
- واقعا جالبه، نمی‌دونستم که می‌شه بدون آموزش و ناخودآگاه هم سد ساخت.
- از شدنش که می‌شه اما کار سختیه و تعداد کمی هستن که می‌تونن این کار رو بکنن. اولین لازمه‌اش هم پرورش ذهنشون هست. هر چی ذهنشون رو قوی‌تر و مرتب‌تر کنن، می‌تونن سد دفاعی بهتری بسازن. حتما عبارت قلعه ذهن رو شنیدی؟
- آره، تو فیلم شرلوک هلمز شنیدمش.
- قلعه ذهنی همون مرتب کردن ذهنه که هر فکر و احساسی جای خودش رو داره. حالا برای قلعه یه دیوار محکم برای محافظت بذار، اون می‌شه سد دفاعیت.
سارا گفت:
- توضیح جالبیه. از کجا این همه اطلاعات داری؟
- خاله مهربانو بهم گفت. گفتش که اینا جزو معدود اطلاعاتی هستن که برای خاندان موندن. این اطلاعات به همه داده می‌شن تا یه تصویر کلی از کاری که باید بکنن داشته باشن.
آدین در تایید گفت:
- راست می‌گه به منم گفتن. تازه ثمین بهترین کاربر ذهنیه که داریم. کارش از مامان و داداشم هم بهتره.
- پس مامان و دادشت هم کاربر ذهنن. بابا و خواهرت چی؟
- بابام مثل من کاربر هواست و خواهرم هم هنوز مشخص نیست. دو سال دیگه مشخص میشه.
- پس همسن داداشامه. اونا هم دو سال دیگه قدرتاشون مشخص میشه. اون مرده که ما رو راهنمایی کرد داخل چی؟ اسمش چی بود؟ آهان کاوه.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- اون هم کاربر گیاهانه. می‌تونه به هر نوع گیاهی دستور بده.
- جالبه خیلی.
- آره جالبه ولی این حرفیه که بقیه میزنن. باید دید واقعا قدرتش تا چه حدی هست. مثل همه ما که منتظریم حد قدرتمون رو بدونیم.
- یعنی چی؟ یعنی قدرت همه یکسان نیست؟
به جای آدین و ثمین، آبتین که لحظه‌ای پیش همراه رویا به آن‌ها ملحق شده و روی مبل نشستند جواب داد:
- نه، هر قدرتی دارای زیرمجموعه‌هایه که هر چه قدرت یه نفر بیشتر باشه تعداد بیشتری رو می‌تونه کنترل کنه.
سارا با تعجب پرسید:
- خیلی راحت جواب سوالام رو نمی‌دین؟ نمی‌ترسین روزی دشمنتون بشم؟
با این حرف همه خندیدند و آبتین گفت:
- تو هم قسم خوردی و نفرین خاندان رو گرفتی. اگر علیه خاندان بشی، خود نفرین ترتیب رو می‌ده.
و دستش را به زیر گردنش کشید و ادامه داد:
- همین گل نفرین هم مشخص می‌کنه تا چه حدی می‌شه بهت اطلاعات داد. اگه چیزی بخوایم بگیم که نباید، خودش جلومون رو می‌گیره. با درد، بیهوشی یا حتی مرگ.
نفس در سینه سارا و رویا حبس شده بود. با این که همه را می‌دانستند اما نحوه بیان آبتین به نوعی شوم بود. ثمین به دادشان رسید و گفت:
- نترسونشون آبتین. چرا اصرار داری با نحوه گفتنت همه تازه واردا رو بترسونی.
بعد برای عوض کردن موضوع بحث گفت:
- تازه‌واردمون چطوره؟ قدرتش چیه؟
- کاربر ذهنه و خیلی با استعداده. سریع تونسته یه سد بسازه، هر چند هنوز کار داره تا به اندازه کافی محکم باشه اما می‌تونه سریع پیشرفت کنه و مهارت‌های دیگه رو هم یاد بگیره. شاید حتی تونست همه مهارت‌ها رو یاد بگیره.
- وااااو. واقعا ممکنه جز برگزیدها باشه؟
- نیستم. نتونستم آزمونش رو قبول بشم.
آدین با خنده گفت:
- اشکالی نداره همه ما تو آزمونش رد شدیم. می‌گن تا برگزیده اصلی خودش رو نشون نده بقیه برگزیده‌ها مشخص نمی‌شن.
سارا با این که می‌دانست تا حدی در مورد خود او صحبت می‌کنند پرسید:
- آزمون چیه؟ برگزیده‌ها کین؟
هر چهار نفر نگاهی طولانی به هم کردند و بلاخره رویا گفت:
- برگزیده‌ها رؤسای واقعی خاندانن و هفت نفرن. و یکیشون رئيس بقیه و كل خاندانه. آزمون امتحانیه که از هر کسی که هجده سالش شده میگیرن تا ببین جز اون هفت نفر هست یا نه.
- تو کی این آزمون رو دادی؟
- امروز صبح وقتی از کتابخونه رفتی بیرون. همون موقع بابا، هم ازم امتحان رو گرفت هم چیزایی رو که باید به عنوان جانشینش بدونم رو بهم گفت.
- آهان. پس بهتره دیگه چیزی نپرسم تا اذیت نشین. فقط این‌که همه هر روز میرن و میان؟
آبتین گفت:
- آره، چطور؟
- آخه اگه این همه آدم هر روز بخوان برن و بیان شک برانگیز می‌شه. نمی‌شه؟
- چقدر در مورد طی الارض میدونی؟
- خب برعکس چیزی که فکر میکنن طی الارض همون تلپورت نیست که تو به مکان غیب بشی و توی یه مکان دیگه ظاهر بشی. توی خیابون راه میری اما مسیری رو که دوساعت پیاده روی داره تو دو ثانیه طی می‌کنی. به خاطر سرعت زیاد حرکت با تلپورت اشتباه گرفته می‌شه.
- درسته. در مورد ورود و خروج از عمارت هم همه کسایی که اینجان اجازه ورود دارن و می تونن راحت وارد خونه بشن. امروز چون اولین بارتون بود که اومدین اینجا لازم بود که در بزنین و در براتون باز بشه اما از فردا به محض رسیدن به در و لمس کردنش در براتون باز میشه میاین داخل بدون اینکه شخص غریبه‌ای متوجه بشه.
- یعنی هر کس وارد اینجا بشه اجازه ورود می‌گیره؟
- نه هر کسی؛ فقط افراد خاندان نیازی به در زدن ندارن.
کم کم بقیه کسانی هم که آنجا بودند تمرینشان را تمام کردند و به آن‌ها ملحق شدند و بعد صحبت کوتاهی، هر چند نفر در گوشه‌ای مشغول صحبت شدند یا با خداحافظی و آن‌جا را ترک کردند. سعید و اردلان به داخل سالن آمدند و از کنار هر کسی که می‌گذشتند، به آن دو احترام می‌گزاشت. به نزد بچه‌ها آمدند و بعداز صحبت کوتاهی خداحافظی کردند و به خانه برگشتند.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
فصل پنجم
شب سارا در اتاقش به اتفاقات و صحبت‌های بعدازظهر فکر می‌کرد. اجازه داشت، موقع تمرین رویا در آن خانه حضور داشته باشد. اگر می‌توانست به بقیه پرها دست پیدا کند، می‌توانست به راحتی محافظین و دیگر اربابان را پیدا کند.
بهترین راه برای پیدا کردن جعبه پرسیدن از افراد مطلع بود. اما نمی‌توانست این کار را بکند، حتی اگر می‌پرسید، مطمئن بود جوابی نمی‌گیرد؛ چون از نظر آنها این موضوع به او مربوط نمی‌شد. راه دیگر ذهن‌خوانی آنها بود که با توجه به آنچه امروز فهمیده بود، ریسکش زیاد بود و امکان لو رفتن فراوان. راه دیگر جستجوی مستقیم بود که زمان بیشتری لازم داشت و همچنین خطر گیر افتادن هم در میان بود.
اگر می‌توانست رویا را به سرزمین خیال بکشاند می‌توانست با خیال راحت سوالش را بپرسد و بعد جواب گرفتن حافظه رویا را پاک کند. صبح که از خواب بلند می‌شد فکر می‌کرد که خوابی دیده و فراموشش کرده است. آری این بهترین راه بود. باید از فرانک می‌پرسید پس روی تختش دراز کشید و به خواب رفت.
دوباره خود را درون دشت سرسبز دید. فرانک مثل همیشه جلوی در کلبه به انتظارش ایستاده بود. با هم داخل شدند. می‌دانست تا فرانک نخواهد، فرصت پرسش را نخواهد داشت پس بدون صحبتی شروع به تمرین کرد. با اینکه سارا تمرینات گذشته را به خوبی انجام داده بود اما هنگامی که مهارت جدید را تمرین می‌کرد، فرانک متوجه حواس پرتی سارا شد پس پرسید:
- به چی فکر می‌کنی که نمی‌تونی حواست رو جمع کنی.
- چیزی نیست بانو.
سارا حالت نشستنش را مرتب کرد و دوباره چشمانش را بست تا تمرکز کرد، اما صدای فرانک که رگه هایی از عصبانیت درون آن بود، مانعش شد؛
- سعی نکن به من دروغ بگی، ازت خواستم سعی کنی به ذهنم نفوذ کنی. تو باید نقطه ضعف محافظ ذهنم رو پیدا کنی بعد وارد بشی. اما تو فقط کورکورانه داری حمله می کنی و تازه حمله‌هات هم چندان سست و نادرست هستن که عملا می‌شه نادیده شون گرفت. اگه جای من یه دشمن بود تا الان ذهنت رو هم نابود کرده بود.
سارا از سرزنش فرانک ناراحت شده بود اما می‌دانست که حق با اوست پس گفت:
- درست می‌گین، مکانی که پرها در اون مخفی شدن ذهنم رو مشغول کرده.
- به این زودی پیداش کردی؟
- نه.
- پس مشغول کردن ذهنت بی فایده است. هر وقت مکانش رو پیدا کردی بعد در موردش صحبت می‌کنیم، بهتره حواست رو به تمرینت بدی.
- حق با شماست بانو. اما سوالی هم ذهنم رو مشغول کرده که نمی‌ذاره تمرکز کافی داشته باشم.
- سوالت چیه؟
- می‌خواستم بدونم امکانش هست که شما یا من کسی رو اینجا بیاریم؟
- چه کسی و برای چه کاری؟
- راستش می‌خوام خواهرم رویا رو بیارم تا ازش در مورد محل پرهای‌ دیگه بپرسم.
- چرا اون؟
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- اون جانشین پدرمه و حتما پدر جای صندوقچه پرها رو نشونش داده.
- خب چرا نمی‌خوای که پدرت رو بیاری و ازش بپرسی؟
- من با خواهرم ارتباط بهتر و نزدیک‌تری دارم. اگه ازش بپرسم، غیرممکنه بهم دروغ بگه. شاید نخواد بگه یا از جواب دادن طفره بره اما بهم دروغ نمی‌گه. حالا امکانش هست؟
- امکانش که هست. چون الان تو ارباب پر هستی پس خودت می‌تونی این کار رو بکنی. ولی چون تازه داری آموزش می‌بینی کمی کارت سخت می‌شه.
چهره سارا از ناراختی در هم رفت و فرانک ادامه داد:
- اما چون خواهرته و در یه خونه زندگی می‌کنین امکان موفقیت بالا می‌ره.
- راست می‌گید بانو؟ باید چکار کنم؟
فرانک لبخندی زد و گفت:
- اول هیجانت رو کنترل کن و بعد بیا بیرون کلبه.
بلند شد و بیرون رفت. سارا چند نفس عمیق کشید و بعد از اینکه کنترل خود را بازیافت، دنبال فرانک رفت. او زیر تک درخت نزدیک کلبه ایستاده بود. نزدش رفت، در کنارش ایستاد و گفت:
- من حاضرم بانو. چکار باید بکنم؟
- گردنبند پرت هیچ‌گاه از تو جدا نمی‌شه حتی در اینجا. بیرونش بیار و میون دو دستت بگیرش.
سارا با ناباوری دستش را در یقه لباسش فرو برد و آویز را در آورد. دقایقی به آن خیره ماند. باور نداشت که پرها واقعا آنجا باشند. کاملا فراموش کرده بود که گردنبندش همراهش به آن سرزمین می‌رود. چرا که در تمام این مدت لباس‌هایش تغییر می‌کرد و جز اولین شب ورودش به آن جا، آویز را بیرون نیاورده بود. یک بار از فرانک دلیل تغییر لباسش را پرسیده بود، پاسخ گرفت که لباس‌های افراد بر اساس دلیل رفتنشان به آن جا متغیر است. فرانک چون ساکن آنجا بود، لباس حریر سفید رنگی پوشیده بود. لباس سارا چون برای آموزش می‌رفت، حریر آبی بود. اگر حتی شب را با زیورآلات می خوابید، بدون آن‌ها در اینجا بیدار می‌شد. فرانک که سردرگمیش را دید گفت:
- حتما بعد این مدت فراموش کردی که همراهته. یادت باشه پرها و این مکان با هم در ارتباطن. در حقیقت پرها کلید ورود یا احضار دیگران به اینجا هستن. پس این که گردنبندت همراه تو به اینجا بیاد در حالی که هیچ کدام از متعلقات دنیای خودت همراهت نیست، چیز عجیبی نیست. مطمئنا تو کلید خونه‌ات رو بیرون در جا نمی ذاری.
در تمام مدتی که فرانک حرف می زد سارا با چشمانی گشاد شده و دهانی باز به او نگاه می کرد. پس از تمام شدن حرف فرانک، با درکی که پیدا کرده بود، نفس عمیقی کشید، دو پر چسبیده به هم را میان دستانش قرار داد و آنها را به هم قفل کرد.
- حالا چشمات رو ببند و به روی کسی که میخوای بیاریش اینجا تمرکز کن و توی ذهنت صداش کن.
چشمانش را بست و تمام ذهنش را معطوف به رویا کرد. از عمق وجودش رویا را صدا زد و از او خواست که به پیشش بیاید. تمرکزش را با دردی که در سرش پیچید، از دست داد. انگار سرش در حال منفجر شدن بود و جریان مایعی گرم را بر روی صورتش احساس کرد. فرصت نکرد تا چشمانش را باز کن، فورا بیهوش شد و در اتاقش بیدار شد.
سرش هنوز درد می‌کرد. طعم شوری را در دهانش حس می‌کرد. دستی به صورت و کنار لــ*ب‌هایش کشید و متوجه شد که چیزی بر روی صورتش در حال خشک شدن است. چراغ را روشن کرد، به دستش نگاه کرد. انگشتانش خونی بودند.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
نگاهش سمت آینه چرخید، خون از دماغش سرازیر شده بود. پشت لــ*ب‌هایش کاملا خونی بود و از کنار لــ*ب‌هایش وارد دهانش شده بود. مقداری از چانه‌اش خونی بود و حتی روی گردنش هم ریخته بود. لباسش تمیز مانده بود. به تختش نگاه کرد و متوجه شد که مقداری خون روی بالشتش ریخته است؛ فردا باید آن را تمیز می کرد.
به سرویش بهداشتی اتاقش رفت و صورت و دهانش را تمیز کرد. لباسش را درآورد و پس از اطمینان از اینکه تمیز است دوباره آن را پوشید. بالشتش را از روی تخت برداشت، در سبد رخت چرک‌هایش انداخت و دوباره خوابید.
در چند شبانه روز آینده علاوه بر تمرینات رزمی، سارا همراه رویا به محل تمرین می‌رفت. متوجه شده بود که کاربران ذهن برای امتحان سد دفاعی کاربران، بی‌خبر به آن‌ها حمله می‌کردند. پس برای امتحان مهارت‌هایش و حتی تمرین نفوذ گاه و بی گاه به یک نفر حمله می‌کرد. کسی به او شک نمی‌کرد، چون همه باور داشتند سارا هیچ گونه قدرتی ندارد. در اوقات فراقت و تنهایی به دنبال مکان اختفای صندوقچه می‌گشت. اما هرچه بیشتر می‌گشت کمتر پیدا می‌کرد. حتی به منطقه ممنوعه کتابخانه رفته بود؛ اما چیزی پیدا نکرد.
شب‌ها بعد از بیدار شدن در سرزمین خیال با فرانک تمرین می‌کرد و بعد سعی می‌کرد رویا را در آنجا احضار کند. وقتی از فرانک دلیل اتفاقات شب پیش را پرسید؛ جواب گرفت که به دلیل سخت بودن کار و فشار وارده به ذهن ناآماده‌اش این اتفاقات افتاده است.
پر نیلی برای جلوگیری از مرگ سارا، او را به واقعیت برگرداند. خون دماغ شدنش هم به دلیل فشاری وارد شده به مغزش بود. شب دوم فقط دچار سردرد و بیهوشی شد، از خون دماغ شدن خبری نبود. دفعه سوم فقط دچار سردرد شد، اما به هوش ماند. سردردش هم به شدت بقیه شب‌ها نبود. بلاخره شب چهارم موفق شد.
مثل تمام شب های گذشته همراه فرانک زیر درخت ایستاده بود. پرها درون دستانش قرار داشتند. چشمانش را بسته بود و رویا را صدا می‌زد و از او می‌خواست به نزدش بیاید. کمی سرش درد گرفته بود اما شدتش خیلی کم بود و می‌شد از آن چشم پوشی کرد. مدتی بعد دست فرانک را روی شانه‌اش احساس کرد؛ گمان کرد دوباره موفق نشده تا اینکه صدای فرانک را شنید که گفت:
- کارت خوب بود. الان می‌تونی چشمات رو باز کنی؛ اون اینجاست.
به محض باز کردن چشمانش خواهرش را در جایی دید که وقتی خودش به سرزمین خیال می‌آمد، عموما در آنجا می‌ایستاد. کمی احساس ضعف کرد و روی زانوانش خم شد.
- این که ضعف کردی طبیعیه. تو از نیرو و انرژی خودت استفاده کردی که خواهرت رو به اینجا بیاری. شب‌های گذشته هم ضعف داشتی اما سردردت مانع می‌شد تا متوجه‌اش بشی. فعلا این رو بخور و پیش خواهرت برو.
دو سیب به سمت سارا گرفت. سارا به رویا نگاه کرد که لباسی کتانی و خاکستری رنگ به تن داشت.
- چرا لباس رویا این رنگیه؟
- چون به نوعی برای بازجویی فراخونده شده. اگه کسی برای پرسیدن سوالی ازش یا بازجویی یا شکنجه به اینجا آورده بشه لباسش به این رنگه. البته هر چقدر احضار کننده نسبت به اون شخص خشم بیشتری داشته باشه، لباس شخص تیره‌تر می‌شه. چون نیت بدی نسبت به خواهرت نداری لباسش خاکستری روشنه.
سارا سری به نشانه فهم تکان داد، سیب‌ها را گرفت و به سمت خواهرش رفت.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
او را صدا زد:
- رویا، رويا من اینجام.
رویا از بهت خارج شد و دست از تماشای اطرافش برداشت. به سمتش دوید و دستانش را گرفت و گفت:
- وای سارا اینجا چقدر قشنگه، اینجا کجاست؟
سارا خندید و یکی از سیب‌ها را سمت رویا گرفت و گفت:
- بیا فعلا راه بریم و سیب بخوریم. بعدا صحبت می کنیم.
گاز بزرگی از سیبش گرفت و به سمت کلبه راه افتاد. رویا با بهت سر جایش ایستاده بود و نگاهش را از سیب درون دستش به سارا می‌داد و دوباره سیب را نگاه می‌کرد. سارا چرخید و گفت:
- هنوز که وایسادی، بیا دیگه.
رویا به دنبالش رفت و وقتی به کنارش رسید، گفت:
- من دیشب هم اینجا بودم. دو نفر زیر اون درخت ایستاده بودن و من رو صدا می‌کردن، تا خواستم جواب بدم از خواب بیدار شدم.
سارا متوجه شد، دیشب تقریبا موفق شده بود؛ پس با لبخند گفت:
- اون من بودم. چهار شبه که دارم سعی می‌کنم بیارمت اینجا. دیشب بانو بهم گفت که نزدیک بود موفق بشم. الان خودت هم تایید کردی.
- تو منو آوردی اینجا؟ اینجا کجاست؟
- آره و اینجا سرزمین خياله.
- سرزمین خیال دیگه کجاست؟
- اینجا جاییه که اربابان قدرت و محافظینشون آموزش داده می‌ش.
رویا مات و متحیر مانده بود. نمی‌توانست چیزی را که می شنید، باور کند. دستانش شل شد و سیب روی زمین افتاد و کنار پایش غلتید. دهـ*ان باز کرد تا چیزی بگوید اما صدایی از آن خارج نشد. سارا با دیدن حاتش خندید و گفت:
- چت شده؟ مگه روح دیدی؟
رویا به انکار سر تکان داد و به زحمت گفت:
- داری شوخی میکنی دیگه؟
- نه. کاملا هم جدی گفتم.
- پس حتما من دارم خواب میبینم. صبح که بیدار شم چقدر بخندم.
- این که داری خواب می‌بینی درسته اما دلیل نمی‌شه که اطلاعاتی که اینجا بدست میاری غلطه.
- خب همه می‌دونن جز رویاهای صادقه خواب‌های دیگه پرت و پلا و چرتن. اصلا من می‌خوام بیدار شم. چرا من بیدار نمیشم؟
- چون بیدار شدنت دست خودت نیست.
- یعنی چی که دست خودم نیست. آدم وقتی می‌فهمه داره خواب می‌بینه بیدار می‌شه یا وقتی تو خواب بمیره.
اکنون به درخت رسیده بودند، رویا لگد محکمی به درخت زد. با پیچیدن درد در پایش نشست و پای دردناکش را مالش داد. در حالی که اشک به چشمانش هجوم آورده بود، گفت:
- ولی تو خواب که نباید درد رو احساس کرد.
سارا جلو رفت و اشک‌های خواهرش را پاک کرد و گفت:
- اینا درسته. اما قوانین خواب‌های معمولی اینجا صادق نیستن. اگه اینجا صدمه ببینی توی واقعیت هم دردش رو احساس می‌کنی؛ اگه اینجا بمیری، توی واقعیت هم میمیری.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- چرا؟ مگه این خواب با بقیه خواب‌ها چه فرقی داره؟
- بهت که گفتم. اینجا اسمش سرزمین خياله. جایی که اربابان قدرت و محافظینشون آموزش داده میشن.
- خب فرض کنیم همه حرف‌هات درسته، تو اینجا چی کار داری؟
- خب، من هم جزئی از خاندانم. در حقیقت رییس خاندان و ارباب ذهنم.
- باور نمی‌کنم؟
سارا گردنبندش را در آورد و به سمت رویا گرفت:
- می‌شناسیش؟
- آویزیه که همیشه همراهته. خب که چی؟
- بگیر و با دقت نگاش کن.
رویا دستش را دراز کرد و آویز را گرفت. آن را جلوی صورتش برد و نگاهش کرد. تا جایی که به یاد داشت، گردنبند سارا یک پر داشت ولی الان دارای دو پر بود. آن را برگرداند و نقش انسان پشت آن را دید. نفس در سینه‌اش حبس شد؛ به سختی هوای درون ریه‌اش را بیرون داد و بعداز نفس کشیدن گفت:
- چطور امکان داره؟
- بهت که گفتم، من...
- می‌دونم، می‌دونم تو ارباب ذهنی و این هم مدرک درستی حرفته. اما باز هم باور کردنش سخته. اصلا تو که داخل خاندان به دنیا نیومدی؛ چطور ممکنه که عضو خاندان و دارای قدرت باشی و در کنار همه این‌ها ارباب ذهن و رییس خاندان هم باشی؟
سارا با شیطنت و چشمانی خندان جواب داد:
- مگر این‌که خون اعضای خاندان تو رگ‌هام باشه، مگه نه؟
سپس با حالتی جدی ادامه داد:
-چطورش رو‌ خودمم نمی‌دونم پس نپرس؛
سپس دستش را تکان داد و گردنبند از دست رویا خارج شد؛ به سمتش پرواز کرد و در گردنش جای گرفت.
- حالا حرفم رو باور می کنی؟
- باور می کنم هر چند به سختی؛ اما باور می کنم. حالا بگو من چطور و واسه چی اومدم این‌جا؟
- من آوردمت تا ازت یه سوال بپرسم.
- چه سوالی؟
- محل نگهداری صندوقچه گنجینه کجاست؟
- تو از کجا در موردش می‌دونی؟ امکان نداره که از کسی در موردش شنیده باشی.
- مطمئنا شخص دیگه‌ای در موردش بهم گفته، اما نه لزوما کسی از دنیای خودمون.
- مثلا کی؟
- مثلا اونی که کنار کلبه ایستاده.
رویا به کلبه نگاه کرد و زنی را در کنارش دید.
- اون دیگه کیه؟
- استاد منه. ماموریت داره اونچه رو که نیاز دارم بهم بگه و یاد بده. حالا بگو گنجینه کجا مخفی شده؟
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
4.30 star(s) 3 Votes