درحال‌تایپ رمان بال فرشته | Aameneh کاربر انجمن ناول کافه

4.30 star(s) 3 Votes
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
نام رمان : بال فرشته
نویسنده: Aameneh
ژانر: فانتزی
ناظر رمان : Farfallarosa
خلاصه:
رازی گمشده در کودکی فراموش شده دختری تنها. رهبر روشنایی در نبرد با تاریکی میان انسان‌ها.
آیا تاریکی به نور رخنه کرده یا تکه‌ای از نور به تاریکی گرائیده که کودکی او به یغما رفته است؟

zhti_img_20200217_233411_020.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/8/18
148
994
93
23
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
فصل اول
امروز تولد هجده سالگی خواهر خوانده‌اش بود. امشب قرار بود مراسمی در شان خواهرش برگزار شود و همراه هم سوگندِ وفاداری می‌خوردند. اضطراب داشت؛ باوجود این‌که هیچ‌وقت در جمع‌‌های شلوغ راحت نبود، اما این‌بار نوع نگرانی‌اش فرق داشت. چه فرقی؟ خودش هم نمی‌دانست. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و لباسش را در مشتش فشرد؛ زیر لــ*ب زمزمه کرد:
- نظر تو چیه؟ ممکنه امشب همه‌ چیز از کنترل خارج بشه؟
در دستش و از زیر لباس ضربانی را احساس کرد. لبخندی زد و گفت:
- خوبه که تو مطمئنی اتفاقی نمیفته؛ این بهم قوت قلب می‌ده اما باز هم باید کمکم کنی تا بتونم آرامش خودم رو حفظ کنم.
دوباره ضربان را در دستش حس کرد. لباسش را رها و مرتبش کرد. خانواده خردمند به پوشش مناسب و کامل در اجتماعات خانوادگی معتقد بودند و همه با هر عقیده و مذهبی آن را رعایت می‌کردند. با پوشیدن روسریش زنجیر نقره‌ای که دور گردنش خودنمایی می‌کرد پنهان شد.
زنجیر، آویز پر مانندی را نگه‌ می‌داشت. از دید همه آویز، جواهری همچون دیگر جواهرات بود اما برای سارا بسیار خاص بود؛ نه به خاطر این‌که از بچگی همراهش بود و اسرارش را به آن می‌گفت، بلکه از مدتی پیش هر وقت با آویزش درد و دل می‌کرد، از پر گردنبندش ضربانی را حس می‌کرد. حتی چند بار که پر را جلو چشمش می‌گرفت و با آن صحبت می‌کرد، موقع پاسخ پر با نوری چشمک زن جوابش را می‌داد. ریتم ضربانی که از آن احساس می‌کرد با ریتم چشمک زدن نور هماهنگ بود.
بسیار خوشحال بود که جشن تولد خواهرش را به طور خصوصی برگزار کرده‌اند و امشب فقط مراسم سوگند انجام می‌شد. مطمئن بود اگر به مدت طولانی در میان آن جمعیت می‌ماند، از شدت استرس بیهوش می‌شد یا اتفاق ناخوشایند دیگری برایش رخ می‌داد.
نگاهش به سمت ساعت روی دراور اتاقش چرخید، ساعت نزدیک ده شب بود. ساعتی که بنابر رسم خاندان، مراسم سوگند راس آن انجام می‌شد. سنجاق سینه‌اش را که هدیه مادرخوانده‌اش برای امشب بود را برداشت تا به لباسش وصل کند که با صدای رویا چشم از آینه گرفت و به سمت در چرخید.
- سارا زود باش دیگه. همه منتظر ما دوتان.
- کی اومدی؟ متوجه اومدنت نشدم.
- تازه اومدم. اما فکرت این‌قدر مشغول بود که صدای در زدنم رو نشنیدی.
- واقعا؟
رویا پیش سارا رفت و کنار او روبه روی آینه ایستاد.
- آره. حالا کجاها سیر می‌کردی که قیافه‌ت این‌قدر گرفته است؟
سارا در حالی که سعی می‌کرد سنجاق سینه را به لباسش وصل کند، گفت:
- به نظرت کجا سیر می‌کردم، جز مراسم امشب؟
پس از مکث کوتاهی و قبل‌ از جواب دادن رویا، با لحنی پر اضطراب گفت:
- وای رویا دارم از ترس و استرس می‌میرم.
- ترس و استرس برای چی؟ خل شدیا؟
سپس گل سینه را از سارا گرفت و برایش وصل کرد. سارا سرش را کج کرد و با لبخندی شیطنت آمیز گفت:
- یعنی باور کنم که تو اصلا استرس نداری؟!
- معلومه که منم نگرانم، اما نه به اندازه تو که این‌جوری مشخص بشه. بگو ببینم دردت چیه؟
- خب غیر مراسم، جمعیت زیادی هم طبقه پایین هستن. تو می‌دونی که من هیچ‌وقت تو مجلسی که این‌همه شلوغ باشه، شرکت نکردم.
- می‌دونم، هر چند دلیلش رو نمی‌دونم.
- فقط تو جاهای خیلی شلوغ راحت نیستم. کاش می‌شد مراسم رو هم خصوصی برگزار کنیم، حداقل مال من رو.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
رویا با اخم ریزی روی پیشانیش که با لبخند روی لــ*ب و درون چشمانش هماهنگ نبود، گفت:
- می‌دونی بابا در جواب این حرفت چی می‌گفت؟ مگه نه؟
سارا نفسش را صدادار بیرون داد و گفت:
- می‌دونم. بابا می‌خواد من تو یه مراسم رسمی سوگند بخورم تا بعداز این همه بدونن من دخترشم و چه مراسمی رسمی‌تر از مال تو.
- خب پس دردت چیه؟ باور نمی‌کنم سارای همیشه آروم و خونسرد الان جوری داره به خودش می‌پیچه انگار قراره سرش رو ببرن!.
- یه حس بد دارم، حس می‌کنم ممکنه مراسم رو خراب کنم.
- حست چرته؛ اگه قرار باشه کسی مراسم رو خراب کنه، اون منم نه تو.
با این حرف، سارا خندید و رویا با نگاهی به ساعت ادامه داد:
- حالا بهتر شد. نگران چیزی نباش، اتفاقی نمیفته. الان هم دیگه وقشته بریم پایین.
سارا هم ساعت را نگاه کرد و با سر حرف رویا را تایید کرد. حرف زدن با آویز گردنش و بعد از آن صحبت با رویا اضطرابش را کمتر کرده بود و مانند قبل . به تصویر هر دویشان درون آینه نگاه کرد. هر دو کت و دامن پوشیده بودند؛ دامن تا روی زانوهایشان بود و پاهایشان را با ساپورت مشکی و موهایشان را با روسری متناسب با رنگ لباسشان پوشانده بودند. این خانواده با او همیشه مانند عضوی از خانواده رفتار می‌کردند و امشب رسما عضوی از این خانه می‌شد. با این فکر دلگرمی و امیدش بر نگرانیش غلبه کرد و با لبخندی دست رویا را گرفت و از اتاق خارج شدند.
محل زندگیشان ویلایی سه طبقه بود. طبقه سوم در اصل زیرشیروانی بود که در گذشته اتاق بازی بچه‌ها و الان انبار خانه بود. در طبقه دوم اتاق‌خواب‌ها قرار داشت. هر اتاق خواب سرویس مخصوص به خود را داشت. طبقه اول هم شامل حال، پذیرایی، آشپزخانه و کتابخانه بزرگی بود که سارا عاشق آن بود. هر چند ورود به قسمتی از کتابخانه برای همه جز پدر رویا، سعید خردمند، ممنوع بود.
نیمی ازپله‌ها را طی کرده بودند که جمعیت متوجه آن دو شدند. سعید با لبخند دندان‌نمایی به آن‌ها که پایین پله‌ها متوقف شده بودند، نگاه کرد. با اشاره سعید هر دو نزدیک‌تر رفتند و نزدیک میزی که بالای سالن بود، ایستادند. روی میز، کاسه‌ای سنگی یک چاقوی عجیب و یک صندوقچه‌ قرار داشت. سعید وقتی مطمئن شد که دختر‌ها به اندازه کافی نزدیک هستند، رو به جمعیت کرد و گفت:
- امروز فرزند ارشدم، دخترم رویا هجده ساله شد و امشب هم مراسم سوگندش برگزار می‌شه. اما این مراسم فقط برای رویا نیست، بلکه برای دخترخونده‌م سارا هم هست. بعد از امشب سارا رسما دختر من و عضوی از خانواده می‌شه و انتظار دارم شما هم با اون مثل عضوی از خانواده رفتار کنین.
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ میز رﻓﺖ و ﭼﺎﻗو را ﺑﺮداشت. ﺗﯿﻐﻪ ﭼﺎﻗﻮ از ﻓﻠﺰی ﺗﯿﺮه‌رﻧﮓ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد ﮐﻪ ﺗﯿﻐﻪ ﺗﯿﺰ و ﺑﺮﻧﺪه‌ای دارد. دﺳﺘﻪاش ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺗﺮاش ﺧﻮرده ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﭘﺮ ﻣﯽآمد، اﻣﺎ ﻧﻪ ﯾﮏ ﭘﺮ ﺑﻠﮑﻪ ﭼﻨﺪ ﭘﺮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻋﺠﯿﺒﯽ در ﮐﻨﺎر ﻫﻢ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدند. ﺳﺎرا و روﯾﺎ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﻧﮕﺎه ﻣﯽﮐﺮدﻧﺪ؛ ﺑﺎ ﺻﺪای ﺳﻌﯿﺪ ﮐﻪ روﯾﺎ را ﺧﻄﺎب ﻗﺮار ﻣﯽداد ﺑﻪ ﺧﻮد آﻣﺪند:
ـ روﯾﺎ ﺟﺎن ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ و دﺳﺖ راﺳﺘﺖ رو روی ﮐﺎﺳﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﮕﯿﺮ.
ﺳﺎرا و روﯾﺎ ﻧﯿﻢ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ اﻧﺪاﺧﺘﻨﺪ؛ روﯾﺎ ﻗﺪﻣﯽ ﺟﻠﻮﺗﺮ رﻓﺖ و درﺳﺖ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ اﯾﺴﺘﺎد. ﺳﭙﺲ دﺳﺖ راﺳﺘﺶ را روی ﮐﺎﺳﻪ ﺳﻨﮕﯽ ﮔﺮفت. ﺳﺎرا نیروی عجیبی را از وسایل روی میز احساس می‌کرد اما روﯾﺎ ﺟﻠﻮی دﯾﺪش را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد؛ نمی‌توانست منبع دقیق نیرو رو تشخیص دهد.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
روﯾﺎ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﺎﺳﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ اﻧﺪاﺧﺖ؛ درون آن ﻣﺎﯾﻌﯽ ﺑﻪ ﺷﻔﺎﻓﯽ آب دید. ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎی آب درون ﻇﺮف در این ﻓﮑﺮ بود که ﭼﺮا ﺑﺎزﺗﺎب ﺧﻮد را درون آن ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﺪ. ﺑﺎ ﺻﺪای ﺳﺮﻓﻪ ﭘﺪرش اﻓﮑﺎرش را از ﺧﻮد دور ﮐﺮد و ﺑﻪ ﭘﺪرش ﻧﮕﺎه ﮐﺮد. ﺳﻌﯿﺪ ﺗﯿﻐﻪ ﺗﯿﺰ ﭼﺎﻗﻮ را ﮐﻒ دﺳﺖ او گذاشت و با دست دیگرش مچ دست رویا را گرفت و گفت:
- وقتی شروع به خوندن سوگند کردم، بلافاصله بعد من تکرار کن.
- چشم.
سپس چاقو را حرکت داد و دست رویا را برید. رویا دستش را از شدت درد مشت کرد ولی با فشاری که پدش به دستش وارد کرد؛ آن را دوباره باز کرد. سعید دست ﺧﻮن‌آﻟﻮد دخترش را روی ﻇﺮف ﺑﺮﮔﺮداند و در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺧﻮن داﺧﻞ ﮐﺎﺳﻪ و ﻣﺎﯾﻊ درون آن ﻣﯽرﯾﺨﺖ؛ ﺷﺮوع ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻦ ﺟﻤﻼت‌ ﺳﻮﮔﻨﺪ کرد و روﯾﺎ تکرارﻣﯽﮐﺮد:
ـ ﻣﻦ روﯾﺎ ﺧﺮدمند، ﻓﺮزﻧﺪ ﺳﻌﯿﺪ ﺧﺮدﻣﻨﺪ؛ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﯾﺎد ﻣﯽﮐﻨﻢ ﮐﻪاﺳﺮار ﺧﺎﻧﻮاده راﺣﻔﻆ ﮐﻨﻢ، به ﺧﺎﻧﻮاده وﻓﺎدار ﺑﻤﺎﻧﻢ و ﺧﯿﺎﻧﺖ نکنم. ﻗﺴﻢ ﻣﯽﺧﻮرم ﺑﻌﺪ از ﭘﺪرم از ﺧﺎﻧﻮاده ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ ﮐﻨﻢ؛ ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ رﺋﯿﺲ واﻗﻌﯽ ﺧﺎﻧﻮاده ﭘﯿﺪا ﺷﻮد. ﺑﻌﺪاز آﻣﺪن او رﯾﺎﺳﺖ و ﮔﻨﺠﯿﻨﻪﻫﺎی ﺧﺎﻧﻮاده را در اﺧﺘﯿﺎر او ﻗﺮار ﺑﺪهم. ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﺮگ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺎد اﮔﺮ ﺑﺮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺧﻮد ﭘﺎﯾﺪار ﻧﻤﺎﻧﻢ و وﻇﺎﯾﻒ ﺧﻮد را ﺑﻪ اﻧﺠﺎم ﻧﺮﺳﺎﻧﻢ.
ﺑﻌﺪ از ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ او ﻣﺎﯾﻊ داﺧﻞ ﻇﺮف ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺧﻮن روﯾﺎ ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ و ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻣﯽﮐﺮد. ﻫﻢ زﻣﺎن ﺑﺎ آﺧﺮﯾﻦ کلمه روﯾﺎ ﺑﺨﺎری ﺧﻮﻧﯿﻦ از ﻇﺮف ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و او را ﻓﺮا ﮔﺮفت. ﺑﻌﺪاز ﺟﻠﻮ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ درون ﻗﻠﺒﺶ ﻓﺮو رفت. با دیدن چنین صحنه‌ای رﻧﮓ از ﺻﻮرت روﯾﺎ ﭘﺮﯾﺪ و دﺳﺘﺶ ﺑﯽاﺧﺘﯿﺎر روی ﻗﻠﺒﺶ ﻗﺮار ﮔﺮفت.
با چشمانی که ترس به خوبی در آن‌‌ها نمایان بود، به پدرش نگاه کرد؛ با دیدن صورت آرام و لبان خندانش ﺑﻪ ﺧﻮد آﻣﺪ و ترسش فروکش کرد. به دﺳﺘﺶ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد؛ ﻫﯿﭻ اﺛﺮی از زﺧﻢ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ دﺳﺘﺶ ﻧﺒﻮد. نگاهش به روی لباسش چرخید؛ ﺣﺘﯽ روی ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻫﻢ اﺛﺮی از ﺧﻮن ﻧﺒﻮد. سپس به داﺧﻞ ﻇﺮف ﻧﮕﺎه ﮐﺮد؛ ﻣﺎﯾﻊ درون آن ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺑﺎر اول ﮐﻪ درون ﻇﺮف را نگاه ﮐﺮده ﺑﻮد، ﺷﻔﺎف ﺑﻮد. اکنون می‌دانست که مایع درون ظرف ماده‌ای اسرارآمیز و حتی ماورایی است. سرش را بلند کرد و به ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد؛ ﻫﻤﻪ حتی مادرش ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﻟﺐ داشتند و اتفاقی که افتاده بود و واکنش رویا را با تکان دادن سر تایید می‌کردند. معلوم بود که ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﻣﯿﻞ آﻧﻬﺎ ﭘﯿﺶ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد. حالا آرام‌تر ﺷﺪه بود اﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎن ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺑﻮد. ﺑﻪ ﭘﺪرش ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﺧﻮاﺳﺖ سوالی بپرسد، اما سعید با اشاره دست به او گفت که ﺑﻌﺪا ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ. پس ﺳﺎﮐﺖ ماند و ﺑﻪ ﮐﻨﺎر ﺳﺎرا رفت. ﺳﺎرا ﮐﻨﺎر ﮔﻮﺷﺶ زمزمه کرد:
ـﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪ ﺑﻮد؟
روﯾﺎ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ دﺳﺘﺶ را ﺑﻪ ﺳﺎرا ﻧﺸﺎن ﻣﯽداد ﺟﻮاب داد:
ـ ﻧﻪ زﯾﺎد، ببین، ﺣﺘﯽ ﺟﺎی زﺧﻤﻢ هم باقی نمونده.
ﺳﺎرا ﺑﻪ ﮐﺎﺳﻪ روی ﻣﯿﺰ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد؛ سطح آن ﺑﺎ ﻧﻘﻮش و ﻋﻼﺋﻤﯽ ﻋﺠﯿﺐ تزئین ﺷﺪه ﺑﻮد. ﻋﻼﺋﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ وجود آن ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯿ‌ﺸﺎن را ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ؛ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮد ﻃﻠﺴﻢ هستند. اﺳﺘﺮس ﺳﺎرا ﺑﺎدﯾﺪن ﻧﻘﻮش ﻃﻠﺴﻢﮔﻮﻧﻪ ﮐﺎﺳﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺪ.
ﺑﯽاﺧﺘﯿﺎر دﺳﺘﺶ را روی سینه‌اش مشت کرد ﺗﺎ آرامﺷﻮد اﻣﺎ ﺿﺮﺑﺎن ﻋﺠﯿﺒﯽ از پر درون دستش احساس کرد، ضربانی که تا آن روز تجربه نکرده بود. نا‌خودآگاه می‌دانست که ضربان جدید مربوط به ﻫﯿﺠﺎن و ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ است. اما چرا یک زیور، حالا هر چقدر هم عجیب باشد، باید از شدت خوشحالی دچار هیجان شود؟ جوابش را نمی‌دانست. ﻧﺎﺧﻮداﮔﺎه ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ روی میز ﮐﺸﯿﺪه شد. به جعبه خیره بود که صدای سعید او را به خود آورد.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- ﺣﺎﻻ ﻧﻮﺑﺖ دﺧﺘﺮم ﺳﺎراﺳﺖ. ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ و دﺳﺖ راﺳﺘﺖ رو روی ﮐﺎﺳﻪ ﺑﮕﯿﺮ.
ﺳﺎرا ﺑﺎ ﭼﻬﺮه‌ای ﻣﺘﻌﺠﺐ، ﻧﮕﺮان و ﺗﺮﺳﯿﺪه ﺟﻠﻮ ﻣﯿﺰ اﯾﺴﺘﺎد و دﺳﺖ ﻟﺮزاﻧﺶ را ﺟﻠﻮ ﺑﺮد. ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﺎﺳﻪ اﻧﺪاﺧﺖ، ﺑﺎ دﯾﺪن ﻣﺎﯾﻊ ﺷﻔﺎف درون آن متعجب‌تر شد و ﺑﺎ ﺧﻮد ﮔﻔﺖ:
- ﻣﮕﻪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﭘﯿﺶ ﺧﻮن روﯾﺎ داﺧﻞ ﻇﺮف ﻧﺮﯾﺨﺖ؛ ﭘﺲ ﭼﺮا رﻧﮓ آب ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﮑﺮد؟ ﻫﺮ ﭼﻨﺪ، ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ، ﻣﺎﯾﻊ داﺧﻞ اﯾﻦ ﮐﺎﺳﻪ ﻋﺠﯿﺐ آب ﺑﺎﺷﻪ.
می‌خواست ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ببندد ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﺎﺳﻪ ﻧﯿﻔﺘﺪ ﯾﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﺮﻣﻮز ﮐﺸﯿﺪه ﻧﺸﻮد. ﺑﺎ ﻓﺸﺎری ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﭻ دﺳﺘﺶ وارد ﺷﺪ، ﻣﺘﻮﺟﻪ سعید ﺷﺪ ﮐﻪ می‌گفت:
- وقتی کلمات سوگند رو گفتم با من تکرار کن.
- چشم.
چشمانش به سمت دﺳﺘﺶ حرکت کردند، حرکت چاقو را بر کف دستش دید و بر اثر سوزش دستش لحظه‌ای چشمانش را بست و فشرد. درد باعث انحراف ذهنش شد و ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﺎز ﮐﺮد. ﺳﻌﯿﺪ دﺳﺖ ﺳﺎرا را روی ﻇﺮف ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪ و ﺧﻮن ﺳﺎرا درون آن ریخت. ﺟﻤﻼت را ﮔﻔﺖ و ﺳﺎرا ﻫﻢ ﺗﮑﺮار ﮐﺮد:
ـ ﻣﻦ ﺳﺎرا ﺧﺮدﻣﻨﺪ، این خاندان را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﺧﺎﻧﺪان ﺧﻮد ﺑﺮﮔﺰﯾﺪم و ﺳﻌﯿﺪ ﺧﺮدﻣﻨﺪ را ﭘﺪر ﺧﻮد و ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺧﺮدﻣﻨﺪ را ﻣﺎدر ﺧﻮد و ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺸﺎن را ﺧﻮاﻫﺮان و ﺑﺮادران ﺧﻮد ﺑﺮﮔﺰﯾﺪم. ﻣﻦ ﺳﺎرا ﺧﺮدﻣﻨﺪ، ﺳﻮﮔﻨﺪ می‌خورم ﮐﻪ اﺳﺮار ﺧﺎﻧﻮاده را ﺣﻔﻆ ﮐﻨﻢ؛ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده وﻓﺎدار ﺑﺎﺷﻢ و ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﻨﻢ. دﺳﺘﻮرات رﺋﯿﺲ ﺧﺎﻧﻮاده؛ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ را اﻧﺠﺎم دﻫﻢ. ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﺮگ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺑﺎد اﮔﺮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺧﻮد را ﺑﺸﮑﻨﻢ، ﯾﺎ در اﻧﺠﺎم وﻇﺎﯾﻒ ﺧﻮد ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﮐﻨﻢ.
ﺑﺎ ﻫﺮ ﮐﻠﻤﻪ ﺳﺎرا ﺧﻮن ﺑﻪ داﺧﻞ ﻇﺮف ﻣﯽرﯾﺨﺖ. ﺑﺎ ورود ﻫﺮ ﻗﻄﺮه ﺧﻮن به کاسه، ﻣﺎﯾﻊ درونش ﻣﯽﺟﻮﺷﯿﺪ و ﻣﯽﭼﺮﺧﯿﺪ. ﭘﺲ از آخرین کلمه، ﺑﺨﺎر ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺎرا را ﻓﺮا ﮔﺮﻓﺖ اما، ﺑﻪ ﺟﺎی این که بخار فقط از سر و قلب وارد ﺑﺪﻧﺶ ﺷﻮد؛ به یک باره جذب تمام بدنش شد.
ﺳﺎرا لحظه‌ای دردی ﻋﺠﯿﺐ و شدید را در ﺗﻤﺎم بدنش اﺣﺴﺎس ﮐﺮد؛ ﻟﺒﻪ ﻣﯿﺰ را ﮔﺮﻓﺖ و ﻓﺸﺎر داد ﺗﺎ از ﺷﺪت درد روی زﻣﯿﻦ ﻧﯿﻔﺘﺪ. با از بین رفتن درد، ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮد و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﮕﺎه ﻧﮕﺮان و ﻣﺘﻌﺠﺐ ﻫﻤﻪ ﺣﺘﯽ ﺳﻌﯿﺪ و ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺷﺪ.
ﺳﻌﯿﺪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﺴﺖ و ﻧﻔﺴﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﮐﺸﯿﺪ. ﺑﺎ ﺧﻮد ﻓﮑﺮ ﮐﺮد و ﭘﺮﺳﯿﺪ:
- ﭼﺮا ﭘﺎﯾﺎن ﻣﺮاسمِ سارا اﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺘﻔﺎوت ﺑﻮد.
ﺑﻪ داﺳﺘﺎنﻫﺎی ﺧﺎﻧﻮاده ﻓﮑﺮ ﮐﺮد. ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻮد ﺳﺎرا ﺷﺨﺺ ﺧﺎﺻﯽ اﺳﺖ اما چه شخصی؟ نمی‌دانست. ﭘﺲ رو ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
ـ ﻣﯿﺪوﻧﻢ، ﻫﻤﻪ از اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ اﻓﺘﺎده ﺷﮑﻪ ﺷﺪﯾﻦ، اﻣﺎ اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺤﺚ و ﺑﺮرﺳﯽ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع بمونه برای بعد از...
ﺳﺨﻦ ﺳﻌﯿﺪ ﺗﻤﺎم ﻧﺸﺪه ﺑﻮد ﮐﻪ زﻧﯽ ﻣﺴﻦ از ﻣﯿﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ ﮔﻔﺖ:
- ﺳﻌﯿﺪ ﻣﻄﻤﺌﻨﯽ ﭼﻮن ﺳﺎرا دﺧﺘﺮ ﺧﻮﻧﺪه‌ات ﻧﯿﺴﺖ، اﯾﻦ ﺣﺮف رو ﻧﻤﯿﺰﻧﯽ؟
ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺮف زن ﻫﻤﻬﻤﻪ ﺟﻤﻌﯿﺖ، ﺳﺎﻟﻦ را ﻓﺮا ﮔﺮﻓﺖ. ﺳﺎرا ﺑﻪ ﭼﻬﺮه ﺳﻌﯿﺪ و ﺷﮑﻮﻓﻪ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﻧﺎراﺣﺘﯽ و آﺷﻔﺘﮕﯽ را در آن دو دﯾﺪ. ﺳﭙﺲ ﺑﻪ روﯾﺎ ﻧﮕﺎه ﮐﺮد ﮐﻪ ﺻﻮرﺗﺶ را در ﻫﻢ ﮐﺸﯿﺪه ﺑﻮد. ﺳﺎرا دﻟﯿﻞ درﻫﻢ ﺑﻮدن ﺻﻮرت روﯾﺎ را ﻣﯽداﻧﺴﺖ، ﻗﺪرت روﯾﺎ در ﺣﺎل ﺑﯿﺪار ﺷﺪن ﺑﻮد. ﺟﺴﻢ و ذﻫﻨﺶ ﻧﺎآرام ﺑﻮدﻧﺪ و ﻧﯿﺎزﻣﻨﺪ آراﻣﺶ و اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﺑﻮدﻧﺪ؛ اﻣﺎ ﻫﻤﻬﻤﻪ درون ﺳﺎﻟﻦ ﺑﺎﻋﺚ ﺳﺮدرﮔﻤﯽ و آزار او ﻣﯽﺷﺪ. ﺳﺎرا ﺳﻌﯽ ﮐﺮد ﺗﺎ ﺳﻌﯿﺪ را ﻣﺘﻮﺟﻪ روﯾﺎ ﮐﻨﺪ؛ اﻣﺎ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﺸﺪ. ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺳﻌﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎراﺣﺘﯽ و ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﺟﻤﻌﯿﺖ را ﺳﺎﮐﺖ ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- اﺻﻼ اﯾﻦ ﻃﻮر ﻧﯿﺴﺖ؛ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮای ﺳﺎرا اﻓﺘﺎده ﯾﮏ اﺗﻔﺎق ﺧﺎﺻﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺻﺒﺮ و ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻣﻮرد ﺑﺮرﺳﯽ ﻗﺮار ﺑﮕﯿﺮه؛ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ، از ﻋﺠﻠﻪ دوری ﮐﻨﯿﻢ.
اﯾﻦ ﺑﺎر ﻣﺮد ﺟﻮاﻧﯽ از ﻣﯿﺎن ﺟﻤﻌﯿﺖ گفت:
- ﺣﺪاﻗﻞ اﺟﺎزه ﺑﺪه ذﻫﻨﺶ رو ﺑﺨﻮﻧﯿﻢ؛ ﺷﺎﯾﺪ دﻟﯿﻞ اﯾﻦ اﺗﻔﺎق ﻋﺠﯿﺐ رو ﻓﻬﻤﯿﺪیم.
ﺳﻌﯿﺪ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﮐﻪ ﺧﺸﻢ و ﻧﮕﺮاﻧﯽ در آن آﺷﮑﺎر ﺑﻮد؛ ﮔﻔﺖ:
- ﺑﺎشه، وﻟﯽ ﮐﯽ ﺻﻼﺣﯿﺖ اﯾﻦ ﮐﺎر رو داره؟ ﺗﻮ ﯾﺎ ﻋﻤﻪ ﺧﺎﻧﻢ؟
و ﺑﺎ دﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﺎن زﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎر اول ﺳﻮال ﭘﺮﺳﯿﺪه ﺑﻮد، اﺷﺎره ﮐﺮد. ﺳﭙﺲ اداﻣﻪ داد:
- ﺑﻌﺪ از ﺳﺎلﻫﺎ ﺑﺮای اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽ ذﻫﻦﺧﻮاﻧﯽ و ﺑﻘﯿﻪ ﺗﻮاﻧﺎﯾﯽﻫﺎی ﻣﺎ ﻓﻌﺎل ﺷﺪن، اون ﻫﻢ ﻓﻘﻂ ﺳﻪ ﻣﺎه ازش ﻣﯽﮔﺬره؛ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ در ﺧﺎﻧﻮاده ﻓﺮﻋﯽ و ﭼﻪ در ﺧﺎﻧﻮاده اﺻﻠﯽ ﺗﺎزه ﮐﺎرﯾﻢ؛ اﮔﻪ اﺟﺎزه ذﻫﻦﺧﻮاﻧﯽ ﺑﺪم، ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺑﻬﺶ آﺳﯿﺐ ﺑﺰﻧﯿﻢ. ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ اﻃﻤﯿﻨﺎن ﻣﯽدم ﮐﻪ ﻣﻦ و رﺋﯿﺲ ﺧﺎﻧﻮاده اﺻﻠﯽ روی اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺗﺤﻘﯿﻖ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
ﺑﻪ وﺿﻮح ﻧﺎرﺿﺎﯾﺘﯽ در ﺟﻤﻌﯿﺖ دﯾﺪه ﻣﯽﺷﺪ و ﻫﻤﻪ آﻣﺎده ﺑﻮدﻧﺪ ﺗﺎ اﻋﺘﺮاض کنند. ﺳﺎرا ﻧﮕﺮان ﺷﺪ؛ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ اﻻن ﻧﯿﺎز ﻧﺪاﺷﺖ، ﺑﺎزﺟﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺴﺌﻠﻪای ﺑﻮد ﮐﻪ ﺧﻮدش ﻫﻢ از درکش عاجز بود. ﻧﺎﮔﻬﺎن از ذﻫﻨﺶ ﮔﺬﺷﺖ:
- چی ﻣﯽشه ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻫﻤﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ کنه و آخر ﻣﺮاﺳﻢ من رو هم مثل ﻣﺮاﺳﻢ روﯾﺎ ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﯽآوردن.
آرزوی ﻣﺤﺎﻟﯽ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﯿﺪ اﻣﺎ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺑﻌﺪ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﻫﻤﻪ ﺳﺎﮐﺖ ﺷﺪند. ﺑﻌﺪ از ﻣﺪت ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ سعید ﺷﺮوع ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮد:
- اﻣﺮوز روز ﺑﺰرﮔﯽ ﺑﺮای ﻣﻦ ﺑﻮد، ﭼﺮا ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺐ دﺧﺘﺮ دﯾﮕﺮی ﺷﺪم و هر دویشان ﺳﻮﮔﻨﺪ وﻓﺎداری ﺧﻮردن. ﺑﻬﺘﺮه اﺟﺎزه ﺑﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ اﺗﺎقﻫﺎﺷﻮن ﺑﺮن و اﺳﺘﺮاﺣﺖ ﺑﮑﻨﻦ؛ ﭼﺮا ﮐﻪ ﻫﻢ ﻣﺮاﺳﻢ ﻧﯿﺮوشون رو از ﺑﯿﻦ ﺑﺮده و ﺧﺴﺘﻪ ﻫﺴﺘﻦ و ﻫﻢ ﺑﻨﺎﺑﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ اﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎه ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺮوی روﯾﺎ در ﺣﺎل ﺑﯿﺪار ﺷﺪﻧﻪ و ﻧﯿﺎز ﺑﻪ اﺳﺘﺮاﺣﺖ داره.
ﺑﻌﺪ رو ﺑﻪ آن دو ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- دﺧﺘﺮای ﻋﺰﯾﺰم ﻣﯽدوﻧﻢ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻦ. ﺑﻬﺘﺮه زودﺗﺮ ﺑﺨﻮاﺑﯿﻦ ﺗﺎ زودﺗﺮ ﻧﯿﺮوﺗﻮن رو ﺑﺪﺳﺖ ﺑﯿﺎرﯾﻦ.
ﺳﺎرا ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ، ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ اﻋﺘﺮاﺿﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺑﺎ زﻣﺰﻣﻪ آراﻣﯽ ﺳﺨﻨﺎن ﺳﻌﯿﺪ را ﻫﻢ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﻣﯽکنند. ﻧﮕﺎﻫﺶ را ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﭘﺪر و ﻣﺎدرش ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪ اﻣﺎ از ﻧﮕﺮاﻧﯽ ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ﭘﯿﺶ اﺛﺮی در ﺻﻮرت آن دو ﻧﺒﻮد. اﻧﮕﺎر معجزه شده بود وﺧﻮاﺳﺘﻪ ﺳﺎرا ﻣﺤﻘﻖ ﺷﺪه ﺑﻮد.
ﺳﺎرا ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ و روﯾﺎ ﺑﺎ ذﻫﻨﯽ آﺷﻔﺘﻪ و ﻫﺮ دو ﺑﺎ ﺧﺴﺘﮕﯽ از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻨﺪ. ﺳﺎرا و روﯾﺎ ﺑﻪ اﺗﺎقﻫﺎﯾﺸﺎن رﻓﺘﻨﺪ. ﺑﻌﺪ از ﺗﻌﻮﯾﺾ ﻟﺒﺎس ﺳﺎرا ﺑﻪ اﺗﺎق روﯾﺎ رفت و او را در ﺣﺎﻟﯽ دﯾﺪ ﮐﻪ روی ﺗﺨﺘﺶ ﻧﺸﺴﺘﻪ و ﺳﺮش را در دﺳﺖﻫﺎﯾﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ. ﻧﺰدﯾﮑﺶ ﺷﺪ و ﭘﺮﺳﯿﺪ:
- ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ روﯾﺎ؟
روﯾﺎ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮد و ﺑﺎ دﯾﺪن ﺳﺎرا ﮔﻔﺖ:
- ﺗﻮ ﭼﺮا اﯾﻨﺠﺎﯾﯽ؟ ﻣﮕﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ؟
- ﺧﯿﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪام، اﻣﺎ ﻧﮕﺮان ﺗﻮام. ﺑﻌﺪ ﻣﺮاﺳﻢ ﻗﯿﺎﻓﻪات ﺧﯿﻠﯽ داﻏﻮن ﺷﺪه ﺑﻮد.
- ﯾﻌﻨﯽ اﯾﻨ‌‌ﻘﺪر ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺑﻮدم.
-اوﻫﻮم. ﭼﯿﺰیﺷﺪه؟
- وای ﺳﺎرا درﺳﺖ ﺑﻌﺪ ﻣﺮاﺳﻢ ﺗﻮ ﺳﺮم ﭘﺮ ﺻﺪا ﺷﺪ.
- ﺻﺪا؟ ﭼﻪ ﺟﻮر ﺻﺪاﯾﯽ؟
- ﻧﻤﯿﺪوﻧﻢ. اﻣﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺟﺎی ﺷﻠﻮﻏﻪ. از وﻗﺘﯽ اوﻣﺪﯾﻢ ﺑﺎﻻ ﺷﺪﺗﺶ ﮐﻤﺘﺮ ﺷﺪه اﻣﺎ از ﺑﯿﻦ ﻧﺮﻓﺘﻪ.
ﺳﺎرا ﺳﺮی ﺗﮑﺎن داد و ﺑﻪ روﯾﺎ ﮐﻤﮏ ﮐﺮد ﺗﺎ روی ﺗﺨﺘﺶ دراز ﺑﮑﺸﺪ، ﺳﭙﺲ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺳﺮ روﯾﺎ را ﻧﻮازش ﻣﯽﮐﺮد، گفت:
- ﺑﻬﺘﺮه ﺑﺨﻮاﺑﯽ. ﻣﻄﻤﺌﻨﻢ ﻓﺮدا ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ رو واﺳﺖ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪه.
روﯾﺎ ﻣﯽﺧﻮاﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﺑﺎ ﺻﺪاﻫﺎی درون ﺳﺮش اﻣﮑﺎن ﻧﺪارﻧﺪ، ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﺨﻮاﺑﺪ؛ اﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺧﺴﺘﻪﺗﺮ از آﻧﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺪاﻫﺎی ﻧﺎواﺿﺢ ﻣﺎﻧﻊ ﺧﻮاﺑﺶ ﺑﺸﻮد. ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ را ﺑﺴﺖ و ﺳﺮﯾﻊ ﺑﻪ ﺧﻮاب رﻓﺖ.
ﺑﻌﺪ از ﺧﻮاﺑﯿﺪن رویا، ﺳﺎرا ﻫﻢ ﺑﻪ اﺗﺎﻗﺶ رﻓﺖ. ذﻫﻨﺶ ﻣﺸﻐﻮل اﺗﻔﺎﻗﺎت اﻣﺸﺐ ﺑﻮد اﻣﺎ ﺧﺴﺘﻪﺗﺮ از آن ﺑﻮد ﮐﻪ ﺑﯿﺪار ﺑﻤﺎﻧﺪ و ﺑﻪ آنﻫﺎ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﺪ. گردنبندش را در آورد و در حالی که به آن نگاه می‌کرد، دراز کشید. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺳﺮش ﺑﻪ ﺑﺎلشتش رﺳﯿﺪ، ﺑﻪ ﺧﻮاﺑﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﻓﺮو رﻓﺖ و ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮی ﮐﻪ در آوﯾﺰش رخ داده ﺑﻮد، ﻧﺸﺪ. روی ﭘﺮ ﯾﮏ ﭘﺮ ﮐﻮﭼﮑ‌‌‌ﺘﺮ و ﺑﺎ رﻧﮕﯽ ﻣﺘﻔﺎوت ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ. اﻧﺘﻬﺎی ﻫﺮ دو ﭘﺮ ﺑﻪ ﻫﻢ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺷﺪه ﺑﻮد و زﻧﺠﯿﺮ ﮔﺮدﻧﺒﻨﺪ از اﻧﺘﻬﺎی آﻧﻬﺎ ﻣﻨﺸﻌﺐ ﻣﯽﺷﺪ. زﻧﺠﯿﺮ و آوﯾﺰ ﭘﺮ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﻫﻢ متصل بودند.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
ﻓﺼﻞ دوم
ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺧﻮاﺑﯿﺪن ﺧﻮد را در محلی ﺟﺪﯾﺪ اﻣﺎ آﺷﻨﺎ ﯾﺎﻓﺖ. دﺷﺘﯽ ﺳﺮﺳﺒﺰ ﮐﻪ ﮔﻞ و ﮔﯿﺎﻫﺎﻧﺶ ﺗﺎ ﻣﭻ ﭘﺎ را ﻣﯽﭘﻮﺷﺎﻧﺪﻧﺪ. دﺷﺖ از ﺷﻤﺎل ﺑﻪ درﯾﺎﯾﯽ آرام و آﺑﯽ رﻧﮓ ﻣﻨﺘﻬﯽ ﻣﯽﺷﺪ. از ﻏﺮب ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﭘﺮ درﺧﺖ، از ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد، ﻣﯽﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺣﯿﻮاﻧﺎت ﮐﻨﺠﮑﺎوی را ببیند ﮐﻪ از ﺣﺎﺷﯿﻪ ﺟﻨﮕﻞ در ﺣﺎل ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﺶ بودند. از ﺷﺮق ﺑﻪ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﯽاﻧﺘﻬﺎ و ﺳﻮزان و از ﺟﻨﻮب ﺑﻪ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﺮﺗﻔﻊ منتهی ﻣﯽشد. در ﻣﯿﺎن دﺷﺖ ﺗﮏ درﺧﺖ ﺳﯿﺒﯽ قرار داﺷﺖ ﮐﻪ در ﻧﺰدﯾﮑﯽ آن ﮐﻠﺒﻪ‌ای ﯾﮏ ﻃﺒﻘﻪ و ﮐﻮچک ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد.
نام اﯾﻦ ﻣﮑﺎن ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل ﺑﻮد؛ ﭼﺮا ﮐﻪ آﻧﺠﺎ را ﻓﻘﻂ در ﻫﻨﮕﺎم ﺧﻮاب ﻣﯽدﯾﺪ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ از ﺑﯿﺪار ﺷﺪن از ﺧﻮاب، آﻧﺠﺎ و ﺗﻤﺎم اﺗﻔﺎﻗﺎت رخ داده ﺷﺪه را از ﯾﺎد ﻣﯽﺑﺮد اﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮده ﺑﻮد را دوﺑﺎره ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﯽآورد. ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺎﻃﺮات ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل ﻓﻘﻂ ﺑﺮای ﻫﻤﺎن ﺟﺎ ﺑﻮدﻧﺪ و در ﻣﮑﺎن دﯾﮕﺮی ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﺎدآورده ﺷﻮﻧﺪ.
رﻓﺖ و آﻣﺪش ﺑﻪﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل از ﺣﺪود ﺳﻪ ﻣﺎه ﭘﯿﺶ ﺷﺮوع ﺷﺪه ﺑﻮد. در آن‌جا ﺗﻮﺳﻂ زن ﺳﻔﯿﺪﭘﻮﺷﯽ ﮐﻪ ﻫﻢ اﮐﻨﻮن ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﺐﻫﺎی ﭘﯿﺸﯿﻦ ﮐﻨﺎر ﮐﻠﺒﻪ ﺑﻪ اﻧﺘﻈﺎرش اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد، آﻣﻮزش داده ﻣﯽﺷﺪ. ﺳﺎرا ﺑﺎ ﯾﺎدآوری ﺧﺎﻃﺮات اوﻟﯿﻦ ﺷﺐ ورودش ﺑﻪ آنﺟﺎ و ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ دﯾﺪارش ﺑﺎ زن روﺑﺮوﯾﺶ ﻟﺒﺨﻨﺪی زد.
ﺳﻪ ﻣﺎه ﭘﯿﺶ ﻣﯿﺎن دﺷﺖ اﯾﺴﺘﺎده ﺑﻮد و در ﺣﺎل ﺗﻤﺎﺷﺎی زﯾﺒﺎﯾﯽﻫﺎی اﻃﺮاﻓﺶ ﺑﻮد. ﺷﮕﻔﺖزده و ﺣﯿﺮان ﻧﻤﯽداﻧﺴﺖ ﺑﻪ ﮐﺪام ﺳﻤﺖ ﺑﺮود ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮐﻠﺒﻪ و زن ﺷﺪ.ﭘﺲ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ زن ﺑﺮود و از او ﺳﻮال ﮐﻨﺪ. ﻣﮕﺮ ﻧﻪ اﯾﻨﮑﻪ ﻫﺮﮔﺎه اﻧﺴﺎن در ﻣﮑﺎﻧﯽ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، از اوﻟﯿﻦ رﻫﮕﺬری ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﺪ ﺳﻮال ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ؟ ﭘﺲ ﺑﻪ ﻧﺰد زن رﻓﺖ و ﮔﻔﺖ:
- ﺳﻼم ﺧﺎﻧﻢ، اﯾﻨﺠﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
- ﺳﻼم ﺑﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﻧﻮی ﺟﻮان. اﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل اﺳﺖ.
- ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎل؟ ﺑﺎﻧﻮ؟ ﻣﻦ؟ ﻣﻄﻤﺌﻨﯿﻦ اﺷﺘﺒﺎه ﻧﮕﺮﻓﺘﯿﻦ؟
- اشتباه نگرفتم دﺧﺘﺮم. ﺑﯿﺎ ﺑﺮﯾﻢ داﺧﻞ ﺗﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ.
ﺳﭙﺲ در ﭼﻮﺑﯽ ﮐﻠﺒﻪ را ﺑﺎز ﮐﺮد و ﮐﻨﺎری اﯾﺴﺘﺎد ﺗﺎ ﺳﺎرا داﺧﻞ ﺷﻮد. ﺳﺎرا ﮐﻔﺸﺶ را ﺑﻪ ﻋﺎدت و ادب ﺑﯿﺮون آورد و ﻗﺪم ﺑﻪ درون آن ﮔﺬاﺷﺖ. ﻓﻀﺎی داﺧﻞ ﮐﻠﺒﻪ را از ﻧﻈﺮ ﮔﺬراﻧﺪ. ﻫﻮای داﺧﻞ ﮐﻠﺒﻪ ﮔﺮم و ﻣﻄﺒﻮع ﺑﻮد.
ﺑﻮی ﭼﻮب در ﺣﺎل ﺳﻮﺧﺘﻦ درون ﺑﺨﺎری دﯾﻮاری درون ﮐﻠﺒﻪ ﭘﯿﭽﯿﺪه ﺑﻮد. ﺣﺘﻤﺎ آﺗﺶ را ﺑﺮای ﭘﺨﺖ ﻏﺬا روﺷﻦ ﮐﺮده ﺑﻮدﻧﺪ، ﭼﺮا ﮐﻪ اﺟﺎق دﯾﮕﺮی را آنﺟﺎ ﻧﺪﯾﺪ و در ﻟﺒﻪ ﺑﺨﺎری و ﮐﻤﯽ دورﺗﺮ از آﺗﺶ ﻗﻮری ﭼﯿﻨﯽای ﻗﺮار داﺷﺖ ﮐﻪ از ﻟﻮﻟﻪ آن ﺑﺨﺎر ﺳﺒﮑﯽ ﺧﺎرج ﻣﯽشد.
روی ﯾﮑﯽ از دﯾﻮارﻫﺎی ﻧﺰدﯾﮏ ﺑﺨﺎری، ﻗﻔﺴﻪای ﺣﺎوی ﺗﻌﺪادی ﻇﺮف دﯾﺪه ﻣﯽﺷﺪ. در ﻃﺮف دﯾﮕﺮ ﺑﺨﺎری ﮐﺘﺎب ﺧﺎﻧﻪ‌ای ﮐﻮچک حاوی چند جلد ﮐﺘﺎب وﺟﻮد داشت. ﭘﻨﺠﺮه ﻟﺒﻪداری وﺳﻂ دﯾﻮار ﮐﻨﺎری ﺑﻮد و روی ﻟﺒﻪ آن ﮔﻠﺪان ﺷﻤﻌﺪاﻧﯽ ﻗﺮار داﺷﺖ. ﮐﻨﺎر دﯾﻮار دﯾﮕﺮ ﺗﺸﮑﭽﻪ و ﺗﻌﺪادی ﭘﺸﺘﯽ ﺑﺮای ﻧﺸﺴﺘﻦ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. ﻣﯿﺎن دﯾﻮار دﯾﮕﺮ در ﻗﺮار داﺷﺖ و در ﮐﻨﺎر در رﺧﺖآوﯾﺰی ﺧﺎﻟﯽ ﻗﺮار داﺷﺖ. زﯾﺮ ﭘﺎﯾﺶ ﻓﺮﺷﯽ ﺑﺎ ﻃﺮح ﺧﺸﺘﯽ و ﻧﻘﺶ ﮔﻞ و درﺧﺖ و ﺣﯿﻮاﻧﺎت ﭘﻬﻦ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﭘﺮز ﻧﺮم ﻓﺮش ﭘﺎی برﻫﻨﻪاش را ﻧﻮازش ﻣﯽﮐﺮد و ﺑﺎﻋﺚ راﺣﺘﯿﺶ ﺑﻮد. زن ﮐﻨﺎرش اﯾﺴﺘﺎد ﺑﻪ ﭘﺸﺘﯽ اﺷﺎره ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- ﺑﺮو اون جا ﺑﺸﯿﻦ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﯿﺎم.
- ﭼﺸﻢ.
ﺳﺎرا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺸﮑﭽﻪ رﻓﺖ و روی آن ﻧﺸﺴﺖ. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮی ﭘﺸﻢ ﺑﻪ ﻣﺸﺎﻣﺶ رﺳﯿﺪ. ﺗﺸﮏ ﭘﺸﻤﯽ ﻧﺮم و راﺣﺖ ﺑﻮد و ﮔﺮﻣﺎی ﺑﺪن را ﺣﻔﻆ ﻣﯽﮐﺮد. ﺑﻪ ﭘﺸﺘﯽ سفت و در عین حال راحت ﺗﮑﯿﻪ داد ﺗﺎ راﺣﺘﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮی داﺷﺘﻪ ﺑﺎشد.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
زن‌ از ﻗﻔﺴﻪ دو ﻓﻨﺠﺎن، ﻗﺎﺷﻖ و ﻇﺮف ﻧﺒﺎت درون ﺳﯿﻨﯽ ﮔﺬاﺷﺖ. ﻗﻮری را از ﻟﺒﻪ ﺑﺨﺎری ﺑﺮداﺷﺖ و روﺑﺮوی ﺳﺎرا ﻧﺸﺴﺖ. ﻣﻘﺪاری ﻧﺒﺎت درون ﻓﻨﺠﺎنﻫﺎ ﮔﺬاﺷﺖ و ﻣﺤﺘﻮای ﻗﻮری را دروﻧﺸﺎن رﯾﺨﺖ. ﺑﺎ اﯾﻦ ﮐﺎر ﺑﻮی ﮔﻞﮔﺎوزﺑﺎن ﺑﺎ ﺑﻮی ﭼﻮب ﺳﻮﺧﺘﻪ درﻫﻢ آﻣﯿﺨﺖ. زن ﻓﻨﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺳﺎرا داد و ﮔﻔﺖ:
- ﮔﻞﮔﺎوزﺑﺎن ﺑﺮای آراﻣﺶ اﻋﺼﺎب ﺧﻮﺑﻪ و ﺗﻮ اﻣﺸﺐ ﺑﻬﺶ خیلی احتیاج داری.
ﺳﺎرا ﻓﻨﺠﺎن را ﮔﺮﻓﺖ و در ﺣﯿﻦ ﻫﻢ زدن آن ﮔﻔﺖ:
- اﻣﺸﺐ؟ اﻣﺎ اﻻن ﮐﻪ روزه و ﻫﻮا روﺷﻨﻪ.
- ﺟﻠﻮ ﮐﻠﺒﻪ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ اﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮزﻣﯿﻦ ﺧﯿﺎﻟﻪ؛ ﻓﻘﻂ وﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮاب ﺑﺎﺷﯽ ﻣﯽﺗﻮﻧﯽ ﺑﯿﺎی اﯾﻨﺠﺎ.
- ﭼﺮا ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺎم اﯾﻨﺠﺎ؟
- ﺗﺎ ﯾﺎد ﺑﮕﯿﺮی ﮐﻪ از ﻗﺪرﺗﺎت اﺳﺘﻔﺎده ﮐﻨﯽ.
- ﻗﺪرﺗﺎم؟ ﭼﻪ ﻗﺪرﺗﯽ؟ ﻣﻦ ﯾﻪ دﺧﺘﺮ ﮐﺎﻣﻼ ﻋﺎدﯾﻢ.
- ﻧﯿﺴﺘﯽ. اﮔه ﺑﻮدی اﯾﻦﺟﺎ ﻧﻤﯽاوﻣﺪی. ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ارﺑﺎب ﯾﺎ ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻣﯽﺗﻮﻧﻪ ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎد.
ﺳﭙﺲ ﺑﻪ دﺳﺘﺎن ﺳﺎرا ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- ﺣﻠﻘﻪ ﮐﻪ ﻧﺪاری ﭘﺲ ﻣﺤﺎﻓﻆ ﻧﯿﺴﺘﯽ. اﻟﺒﺘﻪ معمولا ﻣﺤﺎﻓﻈﯿﻦ ﺑﻌﺪ ارﺑﺎﺑﺎن ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ ﻣﯿﺎن. ﭘﺲ ﺣﺘﻤﺎ ارﺑﺎب ﻗﺪرﺗﯽ. ﭘﺮ ﻫﻤﺮاﻫﺖ رو ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺑﺪه.
ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺮف زن ﻧﺎﮔﻬﺎن دﻣﻨﻮش ﺑﻪ ﮔﻠﻮی ﺳﺎرا ﭘﺮﯾﺪ، ﺑﻌﺪاز ﭼﻨﺪ ﺳﺮﻓﻪ ﺑﺎ ﺻﺪاﯾﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ گفت:
- ﭘﺮ؟ از ﭼﯽ ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﯿﻦ؟
- ﻫﻤﻮن آوﯾﺰ ﭘﺮی ﮐﻪ ﻫﻤﺮاﻫﺘﻪ. اون ﭘﺮ ﺿﺮﺑﺎن و ﻧﻮری داره ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﻣﺘﻮﺟﻪﺷﻮن می‌شی.
ﺳﺎرا ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮔﺮد از ﺣﺮفﻫﺎی زن دﺳﺖ در ﯾﻘﻪاش ﮐﺮد و آوﯾﺰ را ﺧﺎرج ﮐﺮد و ﺑﻪ دﺳﺖ زن داد. زن آن را ﻧﮕﺎه ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- ﻋﺠﯿﺒﻪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﭘﺮ ﻧﻘﺮه‌ای ﻫﺴﺘﺶ. ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﻣﺮاﺳﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ رو اﺟﺮا ﮐﺮدی؟
- ﻧﻪ، ﻗﺮاره ﭼﻨﺪ وﻗﺘﻪ دﯾﮕﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﻮاﻫﺮم اﻧﺠﺎﻣﺶ ﺑﺪم.
آوﯾﺰ را ﺑﻪ ﺳﺎرا ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪ، دﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺸﺎﻧﯿﺶ ﮐﺸﯿﺪ و ﮔﻔﺖ:
- ﻋﺠﯿﺒﻪ. ﺧﯿﻠﯽ ﻋﺠﯿﺒﻪ.
ﺳﺎرا در حال ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪن ﮔﺮدﻧﺒﻨﺪش ﺑﻪ دور گردن و زﯾﺮ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﮔﻔﺖ:
- ﭼﯽ ﻋﺠﯿﺒﻪ ﺧﺎﻧﻢ؟
- ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ. ﺑﯿﺎ از اول ﺷﺮوع ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺸﻪ.
ﺑﻌﺪاز ﻧﻮﺷﯿﺪن ﺟﺮﻋﻪای از دﻣﻨﻮﺷﺶ اداﻣﻪ داد:
- اﺳﻢ ﻣﻦ ﻓﺮاﻧﮑﻪ. اﺳﻢ ﺗﻮ چیه؟
-ﺳﺎرا ﺧﺮدﻣﻨﺪ.
- ﻣﯿﺸﻪ در ﻣﻮرد ﺧﻮدت ﺑﻬﻢ ﺑﮕﯽ. این که از ﮐﺪوم ﺧﺎﻧﻮاده‌ای و ﭼﯽ ﻣﯽدوﻧﯽ؟
ﺳﺎرا ﺑﻌﺪاز ﮐﻤﯽ ﻓﮑﺮ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﯾﻊ ﺧﺎﻃﺮات ﮔﺬﺷﺘﻪ ﮐﻮﺗﺎه و اﻃﻼﻋﺎت ﮐﻤﺶ را ﺑﻪ ﻓﺮاﻧﮏ ﮔﻔﺖ. ﺑﻌﺪاز ﺳﮑﻮﺗﯽ ﮐﻮﺗﺎه زن ﮔﻔﺖ:
- این که ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ اوﻣﺪی و ﭘﺮ ذﻫﻦ ﺗﻮ رو ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ارﺑﺎﺑﺶ ﻗﺒﻮل ﮐﺮده، ﻧﺸﻮن ﻣﯽده ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﻀﻮ ﺧﺎﻧﺪان ﻫﺴﺘﯽ. ﺣﺘﯽ اﮔﻪ ﺧﻮدت و ﺑﻘﯿﻪ اﯾﻦ رو ندونین.
 
آخرین ویرایش:
Aameneh

Aameneh

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/8/18
73
556
83
31
- ﯾﻌﻨﯽ ممکنه ﭘﺪرﺧوﻧﺪه‌ام ﻣﯽدوﻧﺴﺘﻪ و ﻣﻦ رو ﺑﻪ ﻓﺮزﻧﺪی ﻗﺒﻮل ﮐﺮده باشه؟ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺗﻮ اﯾﻦ ﺳﺎلﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺷﺪه ﺑﺎﺷﻪ؟ ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ رو وارد ﺧﺎﻧﺪان ﮐﺮده و اﺟﺎزه داد بعدا ﻗﺴﻢ ﺑﺨﻮرم؟
- ﻣﻦ ﻧﻤﯽدوﻧﻢ. اﻣﺎ اﺣﺘﻤﺎﻻ ﺟﻮاب ﺗﻤﺎم ﺳﻮاﻻﺗﺖ ﻧﻪ ﻫﺴﺘﺶ. ﭘﺪر ﺧﻮوﻧﺪه‌ت ﻫﯿﭽﯽ در ﻣﻮرد اﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﻧﻤﯽدوﻧﻪ. اﻣﺎ ﻓﻌﻼ در ﻣﻮرد ﺗﻮ ﻋﺠﯿﺐﺗﺮ و ﻣﻬﻢﺗﺮ اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭘﺮ ﻗﺒﻞ از ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺗﻮ رو اﻧﺘﺨﺎب ﮐﺮده و ﻣﻦ ﻧﻤﯽدوﻧﻢ ﻣﻪ ﻋﻬﺪ ﭼﻪ رﻓﺘﺎری ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮاﻫﺪ ﮐﺮد.
- ﺳﺎرا ﺗﺮﺳﯿﺪه ﮔﻔﺖ:
- چ، ﭼﯽ؛ چی دارﯾﻦ ﻣﯿﮕﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻦ اﺻﻼ از ﺣﺮفﻫﺎﺗﻮن ﺳﺮ در ﻧﻤﯿﺎرم.
- ﺗﻮ ﻋﻀﻮی از ﺧﺎﻧﺪان ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ از ﺧﺎﻧﺪان ﺟﺪا ﺷﺪی و بچگیت رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدی. ﭼﻪ ﺣﺎدﺛﻪای ﺑﺎﻋﺚ اﯾﻦ اﺗﻔﺎق ﺑﻮده رو ﮐﺴﯽ ﺟﺰ ﺗﻮ نمی‌دوﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻢ اون رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﺮدی. پر ﺑﻨﺎ ﺑﻪ دﻻﯾﻠﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻤﺮاﻫﺖ ﺑﻮده ﮐﻪ اون دﻻﯾﻞ ﻫﻢ ﻫﻤﺮاه ﺧﺎﻃﺮاﺗﺖ از ذﻫﻨﺖ ﭘﺎک ﺷﺪن. این‌که ﺧﺎﻃﺮات و دﻻیل رو ﺑﺎز ﺑﻪ ﯾﺎد ﻣﯿﺎری ﯾﺎ ﻧﻪ رو زﻣﺎن ﻣﺸﺨﺺ ﻣﯽﮐﻨﻪ.
ﺳﺎرا زاﻧﻮاﻧﺶ را در ﺑﻐﻠﺶ ﺟﻤﻊ ﮐﺮد و ﺻﻮرﺗﺶ را روی آنﻫﺎ ﮔﺬاﺷﺖ. ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﯽ ﺳﺮش را ﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮد و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ اﺷﮏآﻟﻮد ﭘﺮﺳﯿﺪ:
- اﻻن ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﮑﺎر ﮐﻨﻢ؟
- اول ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮدن رو ﺗﻤﻮم ﮐﻦ و اﺷﮑﺎت رو ﭘﺎک ﮐﻦ.
ﺳﺎرا اﺷﮏﻫﺎﯾﺶ را ﭘﺎک ﮐﺮد و ﮔﻔﺖ:
- ﻣﻌﺬرت ﻣﯽﺧﻮام. ﻫﺮ وﻗﺖ ﺑﻪ اون ﭼﯿﺰاﯾﯽ که ﯾﺎدم رﻓﺘﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﻢ، ﻧﺎﺧﻮاﺳﺘﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کنم. ﺣﺘﯽ ﺑﻌﻀﯽ وﻗﺘﺎ ﺧﻮدﻣﻢ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﮔﺮﯾﻪ کردنم نمی‌شم.
- ﻣﯽﻓﻬﻤﻢ. اما فعلا ﻣﻬﻢﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰ اﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﻮ ارﺑﺎب ذﻫﻨﯽ و اﯾﻨﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ آﻣﻮزش ﺑﺒﯿﻨﯽ. ﺑﻌﺪاز ﻣﺮاﺳﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪت ﺑﯿﺸﺘﺮ در ﻣﻮرد اﯾﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺣﺮف ﻣﯽزﻧﯿﻢ.
- ﺑﺎشه.
- از اﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻣﻦ اﺳﺘﺎدﺗﻢ و ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ رو ﺑﺎﻧﻮ ﺻﺪا ﮐﻨﯽ.
- ﭼﺸﻢ ﺑﺎﻧﻮ.
ﺳﺎرا از ﺧﺎﻃﺮاﺗﺶ ﺑﯿﺮون آﻣﺪ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻓﺮاﻧﮏ رﻓﺖ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯿﺶ رﺳﯿﺪ؛ اﯾﺴﺘﺎد و ﺑﯽﻣﻘﺪﻣﻪ ﮔﻔﺖ:
- ﺑﺎﻧﻮ اﻣﺸﺐ اﺗﻔﺎﻗﺎی ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺑﺮام اﻓﺘﺎده ﮐﻪ از اونﻫﺎ ﺳﺮ در ﻧﻤﯿﺎرم.
زن ﮔﻔﺖ:
- ﻧﮕﺮان ﻧﺒﺎش دﺧﺘﺮﺟﺎن، ﺑﯿﺎ ﺑﺮﯾﻢ داﺧﻞ تا ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﯿﻢ. ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ اﻣﺸﺐ ﻓﺮصتی ﺑﺮای ﺗﻤﺮﯾﻦ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ.
- ﭼﺸﻢ ﺑﺎﻧﻮ.
ﺳﺎرا ﻫﻤﺮاه ﻓﺮاﻧﮏ ﺑﻪ داﺧﻞ ﮐﻠﺒﻪ رﻓﺖ و روی ﺗﺸﮑﭽﻪ ﻧﺸﺴﺖ. ﻓﺮاﻧﮏ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﺐ اول ﺑﺎ ﺳﯿﻨﯽ ﺣﺎوی دو ﻓﻨﺠﺎن، ﻇﺮف ﻧﺒﺎت و قوری ﭘُﺮ ﮐﻨﺎرش ﻧﺸﺴﺖ. ﻣﻮﻗﻊ ﭘُﺮ ﮐﺮدن ﻓﻨﺠﺎنﻫﺎ اﯾﻦ ﺑﺎر ﺑﻮی ﭼﺎی ﮐﻮﻫﯽ ﺑﺎ ﺑﻮی ﭼﻮب ﺳﻮﺧﺘﻪ ﻣﺨﻠﻮط ﺷﺪ. ﻓﺮاﻧﮏ در ﺣﯿﻦ دادن ﻓﻨﺠﺎن دﻣﻨﻮش ﺑﻪ ﺳﺎرا ﮔﻔﺖ:
- ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻨﻢ اﻣﺸﺐ ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ اﻓﺘﺎد.
ﺳﺎرا ﺑﯽدرﻧﮓ ﻓﻨﺠﺎن را روی زﻣﯿﻦ ﮔﺬاﺷﺖ و ﺗﻤﺎم اﺗﻔﺎﻗﺎت آن ﺷﺐ را ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮد. ﭘﺲ از ﺗﻤﺎم ﺷﺪن ﺻﺤﺒﺖﻫﺎﯾﺶ، فرانک ﮔﻔﺖ:
- ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﻣﻪ ﻋﻬﺪ ﺗﻮ رو ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮐﺮده. رﻓﺘﺎر ﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﺘﻔﺎوت ﺑﻮده ﭼﻮن ﻗﺒﻞ از ﻣﺮاﺳﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﭘﺮ ﺗﻮ رو ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﻣﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻣﯽشد ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺟﺎدوی ﺳﯿﺎه ﭘﺮ رو ﻓﺮﯾﺐ ﻧﺪادی.
- اﮔﻪ ﮐﺴﯽ ﭘﺮ رو ﻓﺮﯾﺐ ﺑﺪه ﭼﯽ ﻣﯽﺷﻪ؟
- ﻣﻪ اون رو ﻣﯽﮐﺸﻪ. اﻣﺎ ﺑﺎز ﻫﻢ اﺗﻔﺎق عجیب و ﻧﺎﻣﻤﮑﻦ دﯾﮕﻪای ﺑﺮات اﺗﻔﺎق اﻓﺘﺎده؟
- ﭼﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﺑﺎﻧﻮ؟
- ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺣﺪود ﺻﺪ ﻧﻔﺮ ﯾﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ.
- اﯾﻦ ﭼﻪ رﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ داره؟
- ﭼﻮن ﺗﻮ اﻧﺠﺎﻣﺶ دادی.
- اما؛ اﻣﺎ اﯾﻦ اﻣﮑﺎن ﻧﺪاره ﺑﺎﻧﻮ. ﻣﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﻬﺎرﺗﯽ ﻧﺪارم.
-داری، اﯾﻦ ﻣﻬﺎرت درون ﺗﻮ ﻫﺴﺘﺶ، ﻓﻘﻂ ﻫﻨﻮز اﺳﺘﻔﺎده از اون رو ﯾﺎد ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ.
- اﻣﺎ ﻣﻦ ﭼﻄﻮر ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺎری اﻧﺠﺎم دادم؟ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ اﺗﻔﺎﻗﯽ ﮐﻪ ﺑﺮام اﻓﺘﺎده رو ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﻨﻦ، ﭼﻮن ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺘﻢ ازم ﺑﺎزﺟﻮﯾﯽ ﺑﺸﻪ.
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
4.30 star(s) 3 Votes