کامل شده رمان ایستگاه آخر | نیم تاج ایزدپناه کاربر انجمن ناول کافه

5.00 star(s) 1 Vote
وضعیت
موضوع بسته شده است.
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
نام رمان : ایستگاه آخر

نویسنده: نیم تاج ایزدپناه "کاربر انجمن ناول کافه"

تایید کننده: @وانیا

ژانر: عاشقانه، اجتماعی، تراژدی


ویراستار: وحید طاهری، الهه وطن خواه، مهدیه محمدیان

اپیزود اول:
1- باتلاق گذشته، سراب آینده
2- که عشق آسان نمود اول

اپیزود دوم
1- ولی افتاد مشکل‌ها
2- چهار پایان متفاوت (که خواننده با سلیقه‌ی خود یکی را انتخاب می‌کند)

خلاصه:
زنی سیاه‌پوش، هر‌ روز در ایستگاه آخر ولیعصر می‌نشیند و به روبه‌رو خیره می‌ماند. اگر پرسش‌تان این است که او کیست و منتظر چیست، به پاسخ‌های خوشایندی نخواهید رسید!

استاد دانشکده‌ای که در حال فرار از گذشته‌اش، با دختری خفقان‌زده آشنا می‌شود و این سرآغاز آینده‌ایست که او تاریخ را تواتر کند!

مقدمه:
"سندروم دنیای کثیف" را اولین بار، "جرج گربنر" (دهه ۱۹۷۰) برای اشاره به شرایطی به‌کار برد که در آن تلویزیون با نمایش بیش از حد خشونت، قتل و خیانت، باعث کاشت الگوهای جدید و غیر واقعی از واقعیت‌های اجتماعی در ذهن مخاطبان می‌شود.
در این سندروم، انسان‌ها دائماً می‌ترسند که قربانی جنایت و خیانت واقع شوند و به‌هم اعتماد نمی‌کنند. گربنر نظریه خود را الگوی کاشت نامید.


توجه: نویسنده هیچ‌گونه مسئولیتی را در قبال تغییر دیدگاه خوانندگان زیر ۱۵ سال نمی‌پذیرد!

ایستگاه اخر.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
9/8/18
665
2,483
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
به نام خدای بی‌همتای یاری‌دهنده

"يَعلَمُ خائِنَةَ الاَعيُنِ وما تُخفِى الصُّدور"
"او چشم‌هايى را كه به خيانت گردش مى‌كند مى‌داند و از آنچه در سينه‌ها پنهان است باخبر است."
سوره‌ی غافر، آیه‌ی ۱۹


اپیزود اول:
باتلاق گذشته، سراب آینده

زمان: ۱۳۹۷
نور آفتاب روی آسفالت افتاده بود. اگر هر وقت دیگری بود دست در جیب‌های مانتویش می‌کرد و در حین قدم زدن، بوی درختان بلند ولی‌عصر را به ریه می‌کشید. اما حالا دیرش شده بود!
بی‌اختیار پا تند کرد. صدای تلق‌تلق اتوبوس را از کمی دورتر حس می‌کرد. قدم‌هایش را تندتر برمی‌داشت. امیدوار بود پیش از اتوبوس به ایستگاه برسد اما... همیشه بعد از قله، دره‌ است!
موبایلش زنگ خورد. در حین رصد کردن ایستگاه دست پیش برد و گوشی‌اش را برداشت.
- پری؟
تنها یک ‌نفر روی صندلی ایستگاه نشسته بود. نفس راحتی کشید و در گوشی گفت:
- جانم؟
سکوتی آن‌‌طرف خط افتاد. جلوتر رفت. زنی که روی صندلی نشسته بود، همانی بود که هر روز می‌دیدش.
پایش را بلند کرد و در حین رفتن روی سکوی ایستگاه، خطاب به مرد پشت خط گفت:
- عزیزم، کار مهمی داری؟!
زن بی این‌که به نگاه او توجهی کند، خیره روبه‌رویش بود و لباس‌های سیاهش در وزش باد می‌رقصید.
شوهرش در گوشی زمزمه کرد:
- خواستم بگم، دوستت دارم!
لبخند زد؛ فراموش نکرده بود که برای این ابراز علاقه‌ی بی‌ترس، هردویشان چه تلاش‌هایی کرده‌ بودند. نگاهش را به خیابان داد و سعی کرد با تمام عشقش جواب بدهد. اتوبوس با شدت از کنارش گذشت. یعنی این‌قدر محو جواب دادن بود؟! اتوبوس بعدی حداقل بیست دقیقه‌ی دیگر می‌آمد و او ده دقیقه دیگر باید به پشت میزش باز می‌گشت.
با لحنی آمیخته از اندوه تأخیر و مسرور از عشق گفت:
- منم دوست دارم!
بعد با خیالی راحت‌تر روی صندلی ایستگاه نشست و گوشی‌اش را در کیفش سر داد. سکوت صبح‌گاهی با عبور ماشین‌ها می‌شکست و زن درکنار او، هیچ نمی‌گفت!
زیر چشمی به او نگاه کرد. زن سیاه‌پوش هر روز آنجا می‌نشست، بی این‌که منتظر اتوبوسی باشد؛ تنها به مقابلش چشم می‌دوخت با نگاهی پر از... هیچ!
ایستگاه آخر به تعبیر هر کس می‌تواند هرکجا باشد. بالا یا پایین شهر؛ بستگی به تعریف هر فرد از آخرین مرحله‌ی زندگی دارد. از هر ایستگاهی که شروع شود، نقطه‌ی مقابل و آخرین مسیر، ایستگاه آخر است.
ایستگاه آخر شما کجاست؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
فصل اول: پرتوی امید

The sun also rises on those who fail the God
"خورشید حتی بالای سر کسانی که از فرمان خدا سرپیچی می‌کنند هم طلوع می‌کند"


زمان: پاییز ۱۳۹۲

دستی بر ریش‌های پرپشت و قهوه‌ای روشنش کشید. عینکش را برداشت و چشمانش را مالید. سپس نگاهی به ساعتش انداخت. کلمه‌ای که به‌ صورت تحریری داخل ساعتش نوشته شده بود به چشمش خورد، "هیچ".
واقعا وضعیت زندگی‌اش این بود! صدایش را صاف کرد و مثل همیشه پرصلابت گفت: کلاس تموم شد.
دانشجوها به تکاپو افتادند. برخی با عجله کلاس را ترک کردند و برخی دیگر که اکثرشان دختر بودند به سمتش آمدند.
دور و برش پر بود از زنان و دختران رنگین! نه فقط در دانشگاه، بلکه در بیمارستانی که در آن کار می‌کرد. در آموزشگاهی که روزی در آن تدریس میکرد. تختی که در آن می‌خوابید ... حتی در خانه‌ی پدر و خانه‌ی مادرش!
برگه‌های روی میز را جمع کرد و در کیفش چپاند. هیچ‌وقت در این موارد منظم نبود. بی‌توجه به گله‌ی گوسفندانی که دورش بودند، به سرعت از کلاس بیرون زد.
پرصلابت در راهرو گام برمی‌داشت و همراه با اخم محوی که همیشه‌ی خدا روی پیشانی بلندش خودنمایی می‌کرد، جواب سئوال‌های بیهوده‌ی دختران را می‌داد.
کم کم داشت کلافه می‌شد؛ مگر "مبانی پزشکی" چقدر سئوال برانگیز بود؟
کاش هیچ‌وقت پدرش او را مجبور نمی‌کرد تا پزشکی بخواند. آن‌وقت الان داشت مثل هامون دانشگاه هنر، تدریس گیتار می‌کرد؛ مثل دوران دانشجویی‌اش.
از هامون شنیده بود که دختران دانشکده‌ی موسیقی از پزشکی زیباترند! برای او که تنها انگیزه‌اش از تدریس، شکار زیباترین‌ها بود این مسئله یک موهبت الهی به‌شمار می‌آمد!
آه هامون! رفیق گرمابه و گلستانش، جزء معدود کسانی بود که حتی بعد از آزادی‌اش همچنان پای رفاقت ماند.
سرش را تکان داد و فهمید که دیگر خبری از گوسفندهای سمج نیست.
پس به سمت پارکینگ رفت و سوار رونیز نقره‌ایش شد. شیده همیشه می‌گفت "رونیز برای مردی به موقعیت او کمی چیپ است!" و او در جوابش فقط می‌گفت "خفه!"
شیده هم کمی تکراری شده بود؛ بهتر بود با لعبت دیگری تعویضش می‌کرد.
ماشین را روشن نمود و از فکر دانشجوهای رنگین، لبخندی روی لبش آمد. در ماشین باز شد و مردی روی صندلی کنارش نشست. چرا همیشه یادش می‌رفت در ماشین را قفل کند؟
مرد لبخند شیطانی زد و گفت: به چی می‌خندی پسر ناصر خسرو؟
این هم یک‌ شوخی مزخرف دیرینه بود که هر دو با اسم و فامیل پدرش میکردند؛ خسرو ناصر!
امروز چهارشنبه بود و بیمارستان نمی‌رفت. بنابراین بی این که جواب هامون را بدهد، راه پاتوق همیشگی را پیش گرفت.
نگاهی به کلاه کپ مسخره‌ی هامون کرد و گفت: این چیه رو سرت؟
هامون خندید. لپ هایش بالا رفت و چشمانش ریز شد. ریش به صورت تپلش می‌آمد و کوتاهی قدش کمتر به چشم می‌آمد.
- کلاه.
لبخند کجی زد.
- جدی؟!
بعد، کلاه را از سر او برداشت و روی داشبرد پرت کرد. نگاهش به سر کچل هامون خورد؛ با تعجب پرسید:
- چیکار کردی دیوانه؟
- اینقدر مزخرف نگو جون یاسی!
چشم غره‌ای رفت. هامون نیم‌نگاهی به او انداخت و گفت: خب بابا! واسه یه خواهر ناتنی ببین چه معامله‌ای با حاجیت می‌کنیا!
حالش بهم می‌خورد بس که همه این نکته را برایش یادآور می‌شدند. نمی‌دانست چرا نسبت به یکتا، خواهر تنی‌اش چنین حسی ندارد.
شاید ربطی به تنی و ناتنی نداشت؛ او کسرا که برادر کوچک‌تر و ناتنی‌اش بود را بیشتر از برادر بزرگ و تنی‌اش دوست داشت. آهی کشید. کسرای جوان، حالا زیر خروارها خاک بود.
چند دقیقه بعد وارد پاتوق شدند. کافه‌ای تاریک و غرق در دود، با دیوار و صندلی‌های چوبی قهوه‌ای. مثل همیشه کنج کافه نشستند؛ جایی که دید نداشت و نور کمی فضای دودی را روشن می‌ساخت.
طبق معمول آهنگ‌های راکشان به راه بود. صدای همهمه با شروع شدن ملودی وهم‌انگیز کمتر شنیده می‌شد. کتش را از تن در آورد و پشت صندلی آویخت و خود روی آن نشست. پا روی پای بلندش انداخت. گارسون چشم سبز به سمت‌شان آمد. مانند هفته‌های گذشته او یک موکا و هامون یک قهوه‌ی ترک سفارش داد.
آوای زیبایی در فضای تاریک می‌پیچید و او را غرق حس وهم کرد؛ نمی‌دانست چه سری است که با صدای "لانا" روحش به پرواز در می‌آمد.

You talk lots about God
خیلی در مورد خدا حرف می‌زنی

freedom comes from the God
می‌گی آزادی به فرمان خدا به‌ دست میاد

But that's not what this b** wants
اما اون چیزی نیست که این ه*رزه می‌خواد *۱

دختری که روبه‌رویش نشست فرصت گوش سپردن به آهنگ را از او گرفت. به خود قول داد در فرصت مناسبی این آهنگ را آن‌قدر گوش کند تا بالا بیاورد!

I want money, power and glory
من پول، قدرت و شکوه می‌خوام *۲
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
غزل و چند نفر دیگر از دوستانش هم روی صندلی‌های خالی نشستند. دخترک لبخند نمکی زد و پا روی پا انداخت. هامون با چشمانی که برق می‌زد رو به او گفت:
- پرتو توی مهمونی اختیاریه، چشممون به جمالش روشن شد.
در حین دست دادن به او نگاهی به صورت گردش انداخت. ابروهایش کمی مانند کمند، زن برادرش، بود. دختر با کنجکاوی پرسید:
- و شما؟
- ناصر
پرتو با کنجکاوی گفت:
- اما هامون به من گفت...
او خسته از تکرار این مسئله گفت:
- آره، اسمم یزدانه، اما خوب تمایل ندارم خودمو این‌طوری معرفی کنم. کمی خودشیفتگیه، برای همین از پسوند فامیلیم استفاده می‌کنم.
دختر ابروی کمانی‌اش را بالا انداخت
- یعنی فکر می‌کنین خودشیفته نیستین؟
از جسارت دخترک خوشش آمد. او هم به عادت همیشگی یک ابرویش را بالا انداخت. غزل با ذوق گفت:
- ایول!
غزل را از کودکی خواهرانه دوست داشت. در واقع غزل جزء معدود دخترانی بود که نگاه ابزاری به او نداشت.
پرتو که با اخلاق او آشنا نبود سعی کرد تا حرفش را ماست‌مالی کند:
-میگم... خب چرا فامیلی‌تون رو نمی‌گین؟
-خب "یگانه" با مردی به هیکل من نمی‌خونه!
دخترک خندید. صدای گرفته‌ای داشت. کم کم داشت از او خوشش می‌آمد. چطور تا به حال توجه هامون را به خود جلب نکرده بود؟ نکند مشکل یا مسئله‌ی عجیبی داشت؟ باید از هامون پرس‌وجو می‌کرد.
غزل این‌بار فرصت را مناسب دید تا خودی نشان دهد. پس موهای فرش را که همیشه‌ی خدا شرابی بودند داخل شال آبی‌اش داد. یزدان با خود اندیشید چرا تا به حال از او علت علاقه‌اش به رنگ آبی را نپرسیده‌است؟
سرش را تکان داد. خستگی باعث ایجاد چنین افکار مزخرفی در ذهنش می‌شد. غزل گفت:
- خب توام "امید" صداش کن آخه فامیلیش امیدیه.
بعد هامون جمع را به دست گرفت. یزدان سعی کرد به حرف‌هایش گوش سپارد که داشت به غزل می‌گفت دوست‌دخترش گاهی دردهای عجیبی دارد.
سفارشات را آوردند. صدای اس‌ام‌اس موبایلش آمد. پیام را باز کرد. پروانه بود:
- "یزدان جان! نمی‌خوای یه سر به مادرت بزنی؟ حداقل جواب تلفناتو بده بی‌معرفت".
در جواب نوشت:"در اسرع وقت". بعد هم شکلک چشمک.
با حرف‌های غزل و هامون جمع می‌خندید. اما او نه؛ به قول هامون اخلاقش مزخرف بود.
نیم‌نگاهی به پرتو انداخت که داشت شالش را پشت گوشش می‌داد. چهره‌ی گیرایی داشت و البته بینی عملی. لــ*ب‌هایش هم شاید با رژ حجم‌دهنده کمی برجسته شده بود. هر چه نباشد یزدان در تشخیص این موارد خیلی حرفه‌ای بود!
کمی دقیق‌تر شد. خواست اوضاع را محک بزند تا ببیند واقعا دخترک معصوم است یا مثل خیلی از دانشجوهایش ادای نجیب‌ها را در می‌آورد. با صدای جذاب مختص به خود پرسید:
-گفتی اسمت چی بود؟
چشمان دختر برقی زد. نه، این برق نجابت نبود! با لحن تاب‌داری گفت:
- پرتو! همیشه انقدر کم‌حافظه‌این؟
یزدان سعی کرد کمی بر نرمشش بیفزاید. شاید می‌توانست کمی سر خودش را گرم کند.
- از عوارض پیریه. راستی گفتی چند سالته؟
پرتو لبخندی به چشمان دریده ی او زد:
- نگفتم، ۲۳.
خوب بود. می‌توانست ۲۳ روزی را با او خوش بگذراند؛ به تعداد سال‌های عمرش!
از این فکر لبخندی روی لبش پدید آمد که باعث شد پرتو جرأت پیدا کند و سوالی را که در مغزش چرخ میزخورد بپرسد.
- شما چند سالتونه؟
- ۲۸.
پرتو اندکی با چشمان گرد او را نگریست. ۲۸ سال کمی زیاد بود اما خب پرتو از فکر آینده‌ای که قرار بود برای خود بسازد خشنود شد. بنابراین شروع به حرف زدن درباره خودش نمود و یزدان فقط گوش می‌کرد.

"بالأخره بخشی از روال کاره!" *۳

در همین حین که پرتو با آن صدای گرفته‌اش مشغول صحبت درباره همه‌چیز بود، یزدان به این می‌اندیشید که چقدر زود جایگزینی برای شیده پیدا کرده‌است. او می‌توانست پرتوی امیدی برای پر کردن اوقات تنهایی‌اش باشد.
از کافه که بیرون زدند رو به هامون گفت:
- بریم؟
هامون شیطان خندید؛ با سر به بچه‌ها اشاره زد و گفت:
- من با اینا میرم. کلاس جبرانی گذاشتم واسشون.
بعد سرش را نزدیک گوش یزدان برد و گفت:
- توام خودتو از پرتوی امید مستفیض کن!
فکش را منقبض کرد؛ گاهی باید از هامون متنفر بود.
قفل ماشین را زد و در را برای پرتو گشود. دختر از این حرکت یزدان خوشش آمد؛ خبر نداشت که این یک عادت دیرینه در او بود.
یزدان پشت فرمان نشست. گوشی سونی‌اش را در آورد و به هامون مسیج داد: "باید راجب این دختره با هم حرف بزنیم". بعد پخش را روشن کرد و با AUX آهنگ "mone, power, glory" را گذاشت. این یکی از خصلت‌هایش بود؛ چیزی را که می‌خواست باید به دست می‌آورد.
پرتو کمربندش را بست و در سکوت به سلیقه‌ی عجیب او فکر کرد. پس از مدت نه چندان کوتاهی یزدان بود که سکوت را شکست.
-مقصد؟
پرتو که در خیالاتش غرق بود گیج پرسید:
- هوم؟
ابروی یزدان بالا پرید. پرتو لبخند شیطنت‌باری زد.
-حواسم نبود. چی فرمودین؟
یزدان بی‌تفاوت گفت:
- عرض کردم، مقصد؟
-آهان ببخشید! فرمان یه.
-نیازی به عذرخواهی نیست!
آدم عجیبی بود. اخلاقش از خودش عجیب‌تر!
انقباض تن پرتو داشت از بین می‌رفت.
کمی گذشت. یزدان آهنگ را روی تکرار گذاشته‌بود. در اوج آهنگ بود که ناگهان صدای لانا قطع شد. تماس به طور خودکار وصل شد؛ صدای لوند زنی به گوش رسید.
- یزدان‌جون؟ کجایی جوجو؟
یزدان پایش را از روی گاز برداشت و ماشین تکان خورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
به سرعت AUX را از موبایل جدا کرد و آن را برداشت. با خشم گفت:
- بله؟ صد بار نگفتم این‌جوری صدام نکن؟ یزدانو زهرمار! بار آخرت باشه شیده.
بعد هم بی‌خداحافظی تماس را قطع و گوشی را روی داشبورد پرت کرد.
پرتو می‌دانست که مردی به موقعیت یزدان تنها نیست؛ اما این‌که علنا جلوی او داشت با دوست‌دخترش دعوا می‌کرد اصلا محترمان ه نبود.
تا رسیدن به آدرسی که پرتو به او گفت، سخنی رد و بدل نشد. ماشین جلوی در خانه ایستاد. پرتو داشت با خود می‌اندیشید که دیگر او را نمی‌بیند؟ تا باز هم یزدان سکوت را شکست. همیشه مردها در این موارد پیش‌قدم هستند؛ این یک قانون نانوشته است.
- شمارتو بگو!
بعد از رد و بدل شدن شماره‌ها، پرتو پیاده شد. دستی تکان داد و به "امید دیداری" گفت. سپس با کلید وارد آن عمارت اعیانی شد.
یزدان کمی منتظر ماند تا او داخل شود. بعد با سرعت حرکت کرد. برایش برق اشرافیت آن خانه مهم نبود. اصلا!
وارد بزرگ‌راه شد. به خواسته‌اش رسید؛ دیگر از شنیدن این آهنگ حالش بهم می‌خورد. دست پیش برد و آهنگ را عوض کرد. حواسش نبود که آهنگ بعدی پیش‌بینی شده نیست.
صدای گیتار آمد. کمی بعد صدای نازک یک زن:
"نشود فاش کسی، آن‌چه میان من و توست!
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست" *۴

نه! او اصلا این را نمی‌خواست؛ برخلاف ریتم آرامش‌بخش آهنگ اضطراب پیدا کرده بود. تپش قلبش بالا رفت. بی‌حواس دست لرزانش را دراز کرد تا آهنگ را عوض کند. حتی جرأت نگریستن به ضبط را نداشت. لعنتی! تنها صدایش بلند شد.
لا لا لا، لا لا لا ... نه! از این آوا متنفر بود. یادآور روزهای حماقتش بود. یاد آن روزهایی که جوانک عاشقی بیش نبود.

"گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید
همه جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توست"

خاطرات، بی‌رحمانه به مغزش هجوم آوردند؛ لا لا لا لا ... پسرکی با موهای بلند فر و شالی سبز در خیابان می‌دوید.
“نشود فاش کسی ... “ چشمانش سوخت. دهانش خشک شده بود. از این آهنگ و خاطرات تلخ بعدش متنفر بود.
دختری با موهای پرکلاغی در کنار پسرک می‌دوید. پسرک به دختر رسید.
لا لا لا لا ... دخترک را به دیوار چسباند.
لا لا لا لا ... در گوشش زمزمه کرد:
-"نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل"
جلویش را تار می‌دید. چشمانش را باز نگه‌ داشته‌ بود تا مبادا قطره‌ای از قفس کهربایی چشمانش آزاد شود. سعی کرد بغضش را قورت دهد.
لا لا لا لا ... دختر با صدای نازکش زمزمه کرد: "هرکجا نامه‌ی عشق است، نشان من و توست"
دختر او را شکسته بود. حتی دیگر اشارات نظر هم نمی‌توانست میان آن‌ها پلی بزند.
یک قطره آزاد شد. بعد قطره دیگر و بعد قطره‌های بعد ...
ماشین را کنار اتوبان پارک کرد. مگر به خواهرش، یکتا، قول نداده بود که دیگر نگرید؟ سرش را روی فرمان کوباند. دستانش فرمان را چنگ زدند.
مژده او را خرد کرده بود. زن قرار بود مژده‌ی روزهای تاریکش باشد. مژده دختر عمویش نبود؛ مژده عشقش بود. عشق بی‌وفایش که با زندان رفتنش او را ترک کرده بود.
آن‌ها روزی زن و شوهر بودند. مژده، کبوتر شومی بود که روزی بر بام دل یزدان نشسته بود و حالا، روی بام دل یک مرد تازه‌ به‌ دوران رسیده‌ی پولدار!


My life it comprises of losses and win and fails and falls
"زندگی من، باخت، برد، شکست و سقوط‌های زیادی رو در برمی‌گیره"

------------------------------------------------------------------------
1 و ۲: لانا دل‌ ری، money, power, glory
۳: سامان رضاپور، هارم
۴: سارا نائینی(میلاد درخشانی)، اشارات نظر
پ.ن: سازنده ی این آهنگ و خواننده ی اصلی آن میلاد درخشانی‌ست و سارا نائینی بر‌طبق قرار بک وکالی از این آهنگ ضبط می‌کند و این نسخه توسط شخص دیگری وایرال میشود‌.
با کمی دقت صدای میلاد درخشانی در این آهنگ شنیده می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
فصل دوم: جنایت‌کاران بی‌خواب

"کودکی کردیم من و تو، توی باغ کهنه پیر
تازگی نداره این فصل، فصل پاییز فراگیر" *۱


با سردرد مزخرفی که دچارش شده بود، ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد. وارد ساختمان شد و سری برای نگهبان تکان داد.
- آقای یگانه؟
دستی به ریشش کشید و برگشت. پیرمرد گفت:
- امروز یه پیک براتون گل آورده بود؛ اجازه بدید بیارم براتون.
دستش را بالا برد.
- نمی‌خواد! نگفت از طرف کیه؟
- والا آقا جسارته. گفت از طرف جوجو!
دندان هایش را روی هم سابید؛ شیده‌ی احمق!
دوباره دستی بر ریشش کشید.
- باشه. ممنون که گفتی. گلا هم باشه پیش خودت.
- اما آقا!
- رو حرف من حرف نیار استاد! در ضمن به من نگو آقا، گفتم که خوشم نمیاد!
داخل آسانسور شد و دکمه‌ی هفت را فشار داد.
به تصویرش در آینه نگریست؛ او پیر شده بود یا آینه کدر بود؟ شاید هم او کدر و آینه پیر شده بود!
کلید انداخت و در را گشود. بدون روشن کردن چراغی، کیفش را از شانه درآورد و روی مبل انداخت. خسته بود. کتش را درآورد و روی صندلی ناهارخوری پرتاب کرد و با همان لباس‌ها روی کاناپه افتاد. عینکش را روی میز گذاشت و ساعد دستش را روی چشمانش.
سکوت مطلق را تنها صدای تیک‌تیک ساعت می‌شکست. داشت کم کم چشمانش گرم می‌شد که صدای چرخش کلید، خواب سبکش را پراند. به سرعت در جایش نشست. خانه تاریک بود. عینکش را به چشم زد. نور راهرو کمی داخل را روشن می‌کرد و می‌توانست چهره‌ی مزاحم را به وضوح ببیند. زن شالش را برداشت و موهای پرکلاغی‌اش هویدا شد؛ رنگ محبوب یزدان!
دست استخوانی‌اش سمت کلید برق رفت. یزدان با صدای گرفته ناشی از خستگی، عربده کشید:
- روشنش نکن!
زن، دستش را روی قلبش گذاشت.
- ترسیدم روانی!
یزدان خشمگین غرید:
- این‌جا چه گـ*هی می‌خوری؟
شیده با اخم گفت:
- مؤدب باش!
یزدان کلافه از جا برخاست.
- خفه بابا!
و بی‌توجه به شیده، به سمت اتاق‌خواب راه افتاد.
- چه‌زود رفتی سر اصل مطلب!
غر زد:
- مزخرف نگو!
شیده با دلبری خندید و دست دور کمر یزدان حلقه کرد. یزدان از آینه دراور چهره‌ی آرایش‌ شده‌ی او را می‌دید. شیده روی پنجه‌ی پا بلند شد؛ لبان غنچه شده‌اش را داشت به گونه‌ی او نزدیک می‌کرد که یزدان با اخم عمیقی دستان او را از دور خود باز کرد.
دست برد و تیشرتش را درآورد. بعد هم شلوار؛ سپس بی‌توجه به شیده‌ی شیطان شده داخل حمام اتاقش شد.
دوش آب گرم را باز کرد. آب به تن کوفته‌اش رسید. از دوش آب سرد و این سوسول‌بازی ها خوشش نمی‌آمد.
حس می‌کرد تمام تارهای عصبی‌اش آرامش می‌گیرند؛ با آب داغی که بخار از آن بلند می‌شد!
دستی در موهای کوتاهش کشید؛ حتی زیر فشار مستقیم آب هم موج‌دار بودند، مثل آن‌موقع ها... باز هم مرور خاطرات!
یک‌زمانی مژده سر در آنان فرو می‌برد. زندان که بود، موهایش را از ته تراشید و بعد از آزادی‌اش، دیگر هیچ‌وقت موهایش را بلند نکرده بود. آن‌ها را تنها برای معشوق بلند می‌کرد. مژده عاشق موهای بلند و فرش بود. یک زمانی، با عشق در آن‌ها دست می‌کشید؛ کاش کمی هم عاشق خود او بود!
سرش را به تندی تکان داد. چرا هنوز نتوانسته بود بعد از گذشت چهار سال او را فراموش کند؟ چرا نتواسته بود باور کند مژده به او خیانت کرده‌است؟ مژده، مژده، انتهای تمام افکارش به او می‌رسید. نباید به او می‌اندیشید؛ او حالا یک زن شوهردار بود.
پیشانی‌اش را به کاشی‌های خیس حمام چسباند و چشمانش را بست. آب، تازیانه بر کتف پهنش می‌زد. خاطرات، امشب قصد زخم زدن داشتند!
آن‌موقع، او تنها یک جوان ۲۴ ساله بود. جوانی که کله‌اش پر باد بود و بوی قرمه‌سبزی می‌داد؛ زیر بار هر کاری نمی‌رفت.

"هر کی دنبال چیزیه توی کسی دیگه
رابطه یعنی یه معامله که سود بده"

تقه‌ای به در خورد. به کلی او را فراموش کرده بود. شیده سرش را داخل آورد.
- برات سوپ درست کردم
یزدان با کلافگی گفت:
- باشه. برو میام.
-کی؟
یزدان اخم کرد و غرید:
- هروقت کارم تموم شد!
شیده این‌بار با شیطنت گفت:
- چیکار داری شیطون؟
یزدان فریاد کشید:
- گمشو بیرون شیده!
شیده با اخم گفت:
- خیلی خب بابا، روانی!
و در را بهم کوبید. تکه کلامش روی اعصاب یزدان خط می‌اندخت؛ روانی هفت جد و آبادش بود!
نفس عمیقی کشید. شامپویی را که به سرش زده بود شست و آب را بست. از زیر دوش بیرون آمد و به روبه‌رویش نگریست. بخار روی آینه نشسته بود؛ مانند گرد پیری. راستی آینه‌ها هم پیر می‌شدند؟
با دست بخار را پاک کرد. به چهره‌ی آغشته به اخمش نگریست. خطوط ریزی کنار چشمش ایجاد شده بود. چند تار موی سفید هم لابه‌لای قهوه‌ای روشن موهایش دیده می‌شد. تمام ۲۸ ساله‌های دنیا، این‌چنین شکسته می‌شدند؟ چشمانش دیگر برق جوانی را نداشتند.

"دروغه همه چی، جز اشکایه اون مردی
که توی آینه خودشو می‌بینه و گردی
نشسته رو موهاش، همه چیشو باخته
توی سلولی که دنیا واسش ساخته." *۲

پوفی کرد و دستی بر ریش‌های خیسش کشید. حوله را دور کمرش بست و از حمام بیرون آمد و همان‌طور، حوله به کمر وارد آشپزخانه شد. شیده پشت به او مشغول هم‌زدن محتوای داخل قابلمه بود. با لحن بی‌تفاوت همیشگی‌اش پرسید:
- نمی‌خوای بری؟
شیده با تعجب برگشت. کمی به هیکل ورزیده‌ی او و بعد به چشمانش نگریست؛ سپس پرسید:
- چی داری میگی یزدان؟
یزدان این‌بار با جدیت گفت:
- یادت نره شیده! من حرفی رو دو بار تکرار نمی‌کنم!
شیده، خشمگین ملاقه را به گوشه‌ای پرت کرد و صدای دنگ‌اش درآمد. با بغضی مصنوعی گفت:
- من خرو بگو که واسه صدای گرفته‌ی آقا سوپ پختم!
سپس در قابلمه را محکم کوبید و از آشپزخانه بیرون رفت. یزدان در حالی که خم می‌شد تا ملاقه را بالا بیاورد گفت:
- گفتم به من نگو آقا!
سعی کرد این جمله را خونسرد ادا کند تا شیده بویی از این حساسیت نبرد. اما شیده فعلا درگیر چیزهای مهم‌تری مثل ناز کردن بود؛ دیگر وقتی نمی‌ماند برای سر درآوردن از حساسیت‌های یزدان. اصلا اهمیتی هم نداشت.
مانتویش را از روی مبل برداشت. یزدان بی‌توجه به او به سمت گاز رفت. شیده همچنان خود را مشغول مانتو پوشیدن نشان می‌داد. یزدان در قابلمه را باز کرد و بو کشید. اوم! بوی زندگی می‌داد.
شیده با فین‌فین، شالش را سر کرد. یزدان همچنان که پشت به او ایستاده بود؛ سرد و جدی گفت:
- بمون شام بخوریم. بعد می‌رسونمت.
شیده با لجبازی گفت:
- خودم می‌رم.
یزدان شانه ای بالا انداخت.
_ به درک!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
باز هم بی‌تفاوت بود. صدای پاشنه‌های کفشی بلند شد، سپس در ورودی بهم کوبیده شد.
او همین بود؛ برای کمتر کاری اصرار می‌کرد. آه! یادش رفت به شیده بگوید دیگر گل نفرستد. مهم نیست؛ فردا باز هم سر و کله‌اش پیدا می‌شد.
بشقابی برداشت و برای خود سوپ کشید. از داخل یخچال لیموی تازه‌ای برداشت؛ با چاقو نصفش کرد و کنار بشقابش گذاشت و با همان حوله، پشت میز کوچک داخل آشپزخانه نشست. به صدای تیک‌تیک ساعت گوش سپرد و خیره به بالکن آشپزخانه، در سکوت سوپش را خورد. حوصله‌ی درست کردن غذا نداشت. به جرأت می‌توانست بگوید با وجود این‌همه زن از همه‌ رنگ، او تنها بود؛ تنهای تنها!
صدای زنگ تلفن بلند شد؛ حوصله نداشت. تلفن زمان زیادی زنگ خورد، سپس روی پیغام‌گیر رفت.
- یزدان جان! مادر؟ خونه نیستی؟ عیبی نداره، هروقت اومدی گوش کن. خواستم بگم دیگه پاییز شده، مواظب خودت باش پسرم. تو این روزا همش لیمو و پرتقال آب بگیر و بخور. در ضمن یه سرم به این پروانه‌ی لــ*ب گور بزن.
به سرعت از جا برخاست؛ به سمت تلفن کنار مبل رفت و آن را برداشت. مادرش بود؛ مادر مهربانش.
روی مبل قهوه ای نشست:
- سلام قربونت برم. حالت چطوره؟
پروانه گله‌مند گفت:
- چه حالی مادر؟! مگه می‌شه آدم بچشو نبینه و خوب باشه؟
- مگه یاسر و یکتا بهت سر نمی‌زنن؟
- چرا اتفاقا بیچاره‌ها. اونا مثل بعضیا بی‌معرفت نیستن!
سر کج کرد با این‌که پروانه از پشت گوشی نمیدید.
- گرفتارم مادر
- هی جلو در و همسایه نگو مادر! فکر می‌کنن من چند سالمه حالا!
یزدان که کمی برای مادر مجردش غیرتی شده بود گفت: فکر کنن، مگه چی می‌شه؟
پروانه خندید:
- قربون پسر بی‌معرفتم بشم که غیرتی می‌شه.
- پری! من کجام بی‌معرفته؟
- همون‌جاییت که بی‌خیالی باهاش طی میکنی.
یزدان در دل گفت: "خبر نداری که اون‌جا اصلا بی‌خیال نیست؛ خیلی هم فکر و خیال می‌کنه!"
اما به در شوخی زد:
- نه بابا راه افتادی!
- راه افتاده بودم. ولی یزدان جان! خارج از شوخی، زنگ زدم برای فردا بعد از ظهر وعده بگیرم ازت.
- چه خبره فردا بعد از ظهر؟
پروانه با لحنی که گویی هول شده بود گفت:
- هیچی مادر گفتم دور هم باشیم.
ولی یزدان تیزتر از این حرف‌ها بود. با لحن شکاکی گفت:
- ببینم چی می‌شه حالا.
- مواظب خودت باش عزیزم. فردا می‌بینمت، خداحافظ.
تلفن قطع شد اما یزدان بی‌توجه به صدای بوق زمزمه کرد:
- خدانگهدارت.
گوشی را سر جایش گذاشت. اندکی به روبه‌رویش خیره شد؛ دلش برای مادرش تنگ شده بود.
به سمت اتاقش رفت و شلوارکی به تن کرد. مسواک زد و بعد روی تخت دراز کشید. ملحفه‌ی سفیدی را مانند کفن روی خود انداخت. باز هم بی‌خوابی.
تخت خواب برایش مانند سنگ غسال‌خانه بود. چرا نمی‌توانست خوابی درست و حسابی داشته باشد؟ دیگر صدای تیک‌تیک ساعت روی اعصابش بود. سکوت را دوست نداشت. به پهلو شد. مژده، در خواب بسیار زیبا می‌شد! چرخید و به طرف دیگر خوابید. صدای نفس‌های مژده آهنگین بود. دستی بر ریشش کشید. سرش را به بالش فشار داد.
چرا خوابش نمی‌گرفت؟ چرا این موهبت الهی از چشمانش فراری بود؟ مگر او چه کرده بود که خواب راحتی نداشت؟! جنایت‌کاران جهان هم مانند او بی‌خواب بودند؟
گرمش شده بود. ملحفه را کنار زد. باز هم گرمش بود. پوف! در جایش نشست. به ساعت دیواری طرح جغدش نگریست؛ ساعت دوازده بود و او هنوز بیدار. فردا باید صبح زود برمی‌خیزید. از ساعت کوک‌شده‌ی موبایل متنفر بود. کسی هم در خانه نبود که او را بیدار کند. البته به استثنای پنج شنبه‌ها! که افراد مختلفی کنارش بودند؛ اما خب، آن روزها نیازی به زود بیدار شدن نداشت.
پس تنها راهکارش برای سروقت رسیدن و خوش‌قولی، زود خوابیدن بود. کلافه از جا برخاست. اتاقش همیشه، به استثنای شب‌های جمعه، ساکت بود. فضای ساکت را دوست نداشت. اصلا انگار در اتاق خوابش همه چیز متوقف می‌شد؛ حتی زمان! و او این سکون را دوست نداشت.
ملحفه و بالشت محبوبش را زیر بـ*غـل زد و وارد هال شد. روی کاناپه‌ی سبز رنگ کنار دیوار دراز کشید. ملحفه را روی خود کشید و چشمانش را بست. باز هم صدای تیک‌تیک ساعت! چرا امشب تمام نمی‌شد؟ دوست داشت ادای آدم‌های باکلاس و پوشالی را در آورد؛ به آشپزخانه برود و قهوه بجوشاند؛ در فنجانی بریزد، آباژور را روشن کند، روی صندلی راک کنار پنجره بنشیند و تا صبح "تاریخچه‌ی فلسفه" بخواند؛ اما او از تظاهر متنفر بود. پس از جا برخاست اما به آشپزخانه نرفت! به سمت کیفش رفت. گوشی و سیم AUX را که همیشه‌ی خدا همراهش بود، برداشت و گوشی را از طریق سیم به استریو وصل کرد. وارد فایل لانا شد و آهنگی را انتخاب کرد. دوباره روی کاناپه دراز کشید ولی این‌بار ملحفه روی خود نینداخت. چشمانش را بست و به صدای خلسه‌آور لانا گوش سپرد.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
در کنار آن زن مو مشکی می‌دوید.
لا لا لا... با هر قدم‌شان برگی از درخت می‌افتاد.
لا لا لا... صدای خنده‌هایشان در خیابان طنین‌انداز می‌شد.
لا لا لا... زن، شال سبز پسر را کشید و قهقهه زد. ناگهان زمان ایستاد و فضا سرد شد. نگاه پسر به انتهای خیابان افتاد؛ دختری غرق در خون نامش را صدا می‌زد. برگی از درخت افتاد؛ صدای شلیک گلوله، فریاد درد از شدت ضربه‌ی باتوم! گریه‌ی ممتد توام با جیغی گوش‌خراش. کسی موهای بلندش را از پشت می‌کشید.
لا لا لا... فریاد کشید... صدایی وهم‌انگیز کنار گوشش زمزمه کرد؛ لا لا لا... نه... او نمی‌خواست این‌طور شود. او بی‌گناه بود... هیچ کس حرفش را باور نمی‌کرد. چهره‌ی آرزو گلگون بود؛ دخترخاله‌اش در خون خود می‌غلطید و او نمی‌توانست هیچ غلطی کند... باز هم آن صدای شوم، لا لا لا... فریاد کشید، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. زن مو سیاه، بازویش را کشید... تعادلش بهم خورد ... سرش گیج رفت و از بلندی که نمی‌دانست از کجا پیدا شده، افتاد. در خلاء بی‌خبری بود و اطرافش سیاهی مطلق! صدای لانا از دوردست‌ها شنیده می‌شد. کمی نزدیک‌تر شد، حالا در گوشش اکو می‌شد؛ به یاد فیلم‌های وسترن افتاد.

"Being a misters on the side"

این آهنگ بسیار برایش آشنا بود. به خلسه رفت. ریتم قشنگی داشت. ناگهان قطع شد؛ سپس از اول رفت.

"!You haven't seen my man"

چشمانش ناگهان باز شدند. از میان پرده‌های قهوه‌ای، نور خورشید فضای مستطیل هال را روشن کرده بود. به سرعت در جایش نشست.

"I'm sad girl, I bad girl"

این صدای زنگ موبایلش بود که اکثر مواقع بی‌صدا بود. به سمت گوشی خیز برداشت و سیم را کشید.

You haven't seen my man!" *۳"

- بله؟
صدای عصبی هامون به گوشش رسید:
- معلوم هست تو کدوم گوری هستی مرتیکه؟
محکم روی پیشانی‌اش کوبید؛ ای وای بر او! کلاسش چه می‌شد؟ صدای هامون بلند شد:
- زنده‌ای؟
- هنوز آره ... اه! به کلاس نرسیدم.
- چرا مزخرف میگی؟! امروز جمعس!
یزدان کمی فکر کرد؛ اگر امروز جمعه بود، پس چرا دیشب تنها بود؟ کاش تئوری "قهوه، صندلی راک، فلسفه" را اجرا میکرد! اما عیبی ندارد؛ همین که از کارش جا نمانده بود، جای شکر داشت.
هامون باز داد کشید:
- معلوم هست دیشب داشتی چه گـ*هی می‌خوردی؟
یزدان صادقانه گفت:
- هیچ گـ*هی.
- آمار شیده خانومو دارم که شب خونه نرفته... منو دیگه ایسگا نگیر حاجی؛ ما خودمون ایسگا بگیریم!
- مزخرف نگو! یعنی چی شیده دیشب خونه نرفته؟
- یعنی تو نمی‌دونی؟ هم‌خونه‌ی چلش که این‌جوری گفت.
- دیروز اعصباب نداشتم، زدم تو پرش... اونم قاطی کرد رفت.
- خیلی خب داستان نگو واس من... زنگ زدم بهت بگم امروز صبح قرار بود با هم حرف بزنیم.
- من همچین قراری نذاشتم.
- جنی خودت گفتی.
- شرتو کم کن فعلا!
تماس قطع شد. یزدان شماره موبایل شیده را گرفت؛ خاموش بود. این‌بار شماره‌ی خانه‌اش را گرفت؛ او در چنین موقعی از صبح جواب موبایلش را نمی‌داد... شیده هم اخلاق مزخرف مخصوص به خودش را داشت.
- بله؟
صدای خواب‌آلود نسترن بود. یزدان سعی کرد از حیله‌ی همیشگی‌اش استفاده کند؛ صدای جذاب!
- ببخشید نسترن خانوم؟
- بله خودمم. شما؟
- من یزدان هستم.
- اوا! آقا یزدان شمایین؟ شیده خونه نیست.
زنگ خطر برایش به صدا درآمد. اما سعی کرد خون‌سردی صدای جذابش را حفظ کند:
- چه بهتر! اتفاقا می‌خواستم با خودت صحبت کنم.
نسترن متعجب پرسید:
- با من؟
- آره. هامونو که می‌شناسی؟ از روزی که تو رو تو تولد شیده دیده، ازت خوشش اومده. امروزم دربه‌در دنبال شیده می‌گرده تا اونو واسطه کنه باهاش یه قرار بذاری.
با خود گفت:
- ارواح پدرش!
صدایش را کمی پایین آورد و ادامه داد:
- الانم تو اتاق منه. می‌خواد به شیده زنگ بزنه اما گوشی شیده خاموشه. لطفا به اون‌جایی که می‌دونی هست زنگ بزن و بگو به خونه‌ی من زنگ بزنه. بهتره راستشو بگی چون در غیر این‌ صورت قبول نمی‌کنه!
به این می‌گفتند استفاده‌ی ابزاری از رفیق!
نسترن که کاملا گیج شده بود گفت:
- باشه، باشه ... الان زنگ می‌زنم.
یزدان خدانگهداری گفت و تماس را قطع کرد. با خود اندیشید که آیا نیاز به این همه دروغ بود؟ می‌توانست خیلی رک به او بگوید با شیده تماس بگیرد و از او بخواهد جواب تلفن‌هایش را بدهد. اما خب او غرورش را همین‌طوری نمی‌شکاند. یک رو بودن با جماعت دورو تنها یک حماقت بزرگ بود!
تی‌شرتی به تن کرد و به آشپزخانه رفت. نسکافه‌ای برای خود درست کرد با نان سنگک و طعم فریزر. بعد پشت میز آشپزخانه نشست و مشغول خوردن شد.
باز هم تنها بود.
وسایل صبحانه‌اش را که جمع کرد؛ تلفن را برداشت. احتمالا تا حالا نسترن با شیده تماس گرفته بود. شماره‌ی شیده را گرفت. پس از چند بوق صدای شادش به گوش رسید:-
بله؟
- کبکت خروس می‌خونه!
- مشکلی داری با این قضیه؟
- مشکل که نه؛ فقط خواستم بدونم دیشب کدوم ف*حشه خونه‌ای بودی؟
- اون‌جا که جای مادرته! در ضمن به تو ربطی نداره.
یزدان از شنیدن نام مادرش داغ کرد. اما سعی کرد خود را خون‌سرد نشان دهد.
- جدی؟! پس بیا از تو اتاق خوابم لباسای بی‌ربطتو جمع کن!
شیده خنده‌ی مستانه‌ای کرد:
- جای تو رو تنگ کرده؟
- جای من که نه ... ولی جای کسی که قراره بعد تو بیاد رو چرا!
شیده آتش گرفت. پسرکی که دیشب باهاش خوش گذرانده بود با اشاره‌ی دست پرسید چه شده و او با اشاره‌ی سر فهماند هیچی. سعی کرد خونسرد باشد:
- من دیگه اون‌ورا نمیام. خودت یه فکری براشون بکن.
- باشه، می‌ذارم سر کوچه. از بس پارن به درد کسی نمی‌خوره!
شیده کاملا داغ کرده بود. با صدای جیغ‌مانندی گفت:
- برو به جهنم!
تماس را قطع کرد. یزدان گوشی را جلوی دهانش گرفت و گفت:
- به خاک سپردمت جوجو!
یک برگ از زندگی مزخرفش ورق خورد!
----------------------------------------------------------------
۱: هادی پاکزاد، گل دل‌فریب
۲: شاهین نجفی، همه چی دروغه
۳: لانا دل ری، Sad girl
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
7/1/19
197
766
93
تهران پردود
فصل سوم: او تنها رهگذری بود

ویرگول از اعجازهای زبان است و می‌تواند معانی مختلفی را از یک جمله بسازد. مثل جمله‌ی بالا که با ویرگول تغییر معنی می‌دهد؛ او تنها، رهگذری بود یا او، تنها رهگذری بود.

موهای خیسش را با سشوار خشک کرد. آن‌ها را یک‌وری رو به بالا شانه زد. بعد هم ریش‌های بلند و پرپشتش را شانه زد و با دقت تمام سبیل‌هایش را با روغن چرب کرد و تاب داد. پیرهن مردانه و دکمه‌دارش را که چهارخانه‌های سفید- سیاه داشت تن کرد. دستی به شلوار مشکی‌اش کشید. روی پشت گوش، فک و پشت گردنش ادکلن زد.
کتش را روی ساعدش انداخت و از اتاق بیرون رفت.
از بسته بودن شیر گاز و پنجره‌ها مطمئن شد، سپس از خانه بیرون رفت. وارد پارکینگ که شد پاکت سفیدی توجهش را جلب کرد. دست پیش برد و آن را از زیر برف پاک‌کن برداشت. نامه‌ای بود به همراه شاخه گلی سرخ. پشت نامه را خواند: "تقدیم با عشق به استاد بداخلاقم"
پاکت را باز کرد. تنها یک کارت پستال بود که با طرح یک دختر قلب بزرگ و تیر خورده‌ای در دست! به نام پایین کارت نگاه کرد؛ "نوش آفرین"
حتی چهره‌ی دختر هم یادش نمی‌آمد. در حالی که خنده‌اش گرفته بود سری از روی تاسف تکان داد و سوار شد. ماشین را روشن کرد؛ قبل از هر چیز دکمه‌ی پخش را زد. سپس به راه افتاد.
***
شیفتش در عصر بدون اتفاق خاصی به پایان رسید. بیمارستان دنیای خودش را داشت؛ هیجان‌ها و حادثه‌هایش مختص به خود بود. آنجا انگار دنیای دیگری در جریان بود. بیمارستان برخلاف اتاق خوابش زنده بود. نفس می‌کشید! نجات می‌داد! می‌کشت و از همه مهم‌تر، حرکت داشت! سکوت و سکون در آنجا معنایی نداشت. هر کسی کاری برای انجام دادن پیدا می‌کرد. بیمارستان برخلاف نظر خیلی‌ها، برای او دوست‌داشتنی بود. می‌توانست در آن ریتم تند زندگی را ببیند!
اسم زندگی که آمد یاد پروانه افتاد. مادرش چه کاری با او داشت که از شنیدن یک سوال ساده آن‌قدر هول شد؟ باز چه آشی برایش پخته بود این مادر نگران؟ امیدوار بود جز خودش و پروانه کس دیگری آنجا نباشد. اصلا چرا روزه‌ی شک‌دار بگیرد؟ زنگ می‌زند و می‌گوید که نمی‌رود. آن‌وقت پروانه ناراحت می‌شود. پس خواهد رفت. دستی روی شانه‌اش نشست.
- کجایی دکتر؟
ستار بود. همکار و دوست پسر غزل. ستار برخلاف او شکارهایش را از میان پرستارها انتخاب می‌کرد؛ خب این هم یک نوعش است دیگر!
- همین‌جا.
او چه فرقی با ستار قد بلند داشت که با بوری موهایش دخترهای زیادی را به دام می‌انداخت؟
چشمان سبز ستار برق زد:
- مطمئنی؟
ستار همه را با همین برق می‌دید. اما یزدان با داشتن دو خواهر نمی‌توانست همه را یکسان ببیند.
نفس عمیقی کشید:
- تا حالا انقدر از چیزی مطمئن نبودم.
او فرق داشت. کتش را برداشت و با روحیه‌ی تازه‌ای بیرون زد. ماشین را از پارکینگ بیرون آورد. هوا رو به تاریکی می‌رفت. پخش و نور بالایش را روشن کرد. آهنگ تکراری بود. دست برد تا عوضش کند. اما به جای‌ آن تنها صدایش بلند شد. شاید می‌بایست به حرف شیده گوش می‌داد و حداقل ضبط فابریک ماشین را عوض می‌کرد.
سرش را کمی پایین برد تا در هوای گرگ‌ومیش عصر، دکمه‌ها را ببیند. نیم‌نگاهی به پخش و نیم‌نگاهی به خیابان می‌انداخت. در یک لحظه که مشغول نگریستن به دکمه‌ها و بررسی‌شان بود؛ با قسمتی از چشمش جسمی نورانی نزدیک ماشین دید و به سرعت ترمز کرد. صدای لاستیک در خیابان خلوت و تاریک پیچید. آدم بود که نور ماشین رویش افتاده بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 1 Vote