درحال نگارش رمان ایستگاه آخر | نیم تاج ایزدپناه کاربر انجمن ناول کافه

نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
نام رمان: ایستگاه آخر
نام نویسنده: نیم تاج ایزدپناه
نام تایید کننده: @فاطمه محمدی
ژانر رمان: عاشقانه - اجتماعی

اپیزود اول:
1- باتلاق گذشته، سراب آینده
2- که عشق آسان نمود اول

اپیزود دوم
1- ولی افتاد مشکلها
2- چهار پایان متفاوت (که خواننده با سلیقه ی خود یکی را انتخاب میکند)

خلاصه ی رمان:
زنی سیاه پوش، هر روز در ایستگاه آخر ولیعصر می نشیند و به روبرو خیره می ماند. اگر پرسش تان این است که او کیست و منتظر چیست؛ به پاسخ های خوشایندی نخواهید رسید!

استاد دانشکده ای که در حال فرار از گذشته اش، با دختری خفقان زده آشنا میشود و این سرآغاز آینده ایست که او تاریخ را تواتر کند!

مقدمه:
"سندروم دنیای کثیف"را اولین بار، جرج گربنر (دهه ۱۹۷۰) برای اشاره به شرایطی به کار برد که در آن تلویزیون با نمایش بیش از حد خشونت، قتل و خیانت، باعث کاشت الگوهای جدید و غیر واقعی از واقعیات اجتماعی در ذهن مخاطبان میشوند.
در این سندروم انسان‌ها دائماً می‌ترسند که قربانی جنایت و خیانت واقع شوند و به هم اعتماد نمی‌کنند. گربنر نظریه خود را الگوی کاشت نامید.


توجه: نویسنده هیچگونه مسئولیتی را در قبال تغییر دیدگاه خوانندگان زیر ۱۵ سال نمیپذیرد!IMG_20190411_153755_073.jpg
 
آخرین ویرایش:
فاطمه محمدی

فاطمه محمدی

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
660
2,337
93
تهران
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
بنام خدای بی همتای یاری دهنده

"يَعلَمُ خائِنَةَ الاَعيُنِ وما تُخفِى الصُّدور:
او چشم هايى را كه به خيانت گردش مى كند مى داند و از آنچه در سينه ها پنهان است با خبر است."
-سوره ی غافر، آیه ی ۱۹


اپیزود اول:
باتلاق گذشته، سراب آینده


زمان: ۱۳۹۷

قدم هایش را تند کرد. تقریبا میدوید تا به اتوبوس برسد. میان راه موبایلش زنگ خورد؛ همسرش بود. خواست بیخیال شود. اتوبوس واقعا داشت میرفت و شاید تا نیم ساعت بعد هم اتوبوس دیگری گذرش آن ور نمی افتاد. شاید شوهرش کار واجبی داشت!
جواب داد و همسرش نگران پرسید: پری؟
پا تند کرد و در همان حال، با عشق گفت:جانم؟
اتوبوس داشت حرکت میکرد. تقریبا داشت میدوید. همسرش هیچ نمیگفت؛ تنها به صدای نفس های تند او گوش سپرده بود. زن با کلافگی بریده بریده گفت:عزیزم کار مهمی داری؟
اتوبوس رفت. مرد زمزمه کرد:-نه فقط خواستم بگم دوست دارم!
سرجایش ایستاد. لبخندی روی لبش نشست. زیر لــ*ب زمزمه کرد "منم" و تماس را قطع کرد. با خوشحالی از این ابراز علاقه ی صبحگاهی روی صندلی ایستگاه نشست.
به زن کنارش نگاه کرد که سرتاپایش سیاه بود. هرروز که از این مسیر میگذشت او را میدید که بی هدف به روبرویش خیره شده است!

ایستگاه آخر به تعبیر هرکس میتواند هرکجا باشد. بالا یا پایین شهر؛ بستگی به تعریف هر فرد از آخرین مرحله ی زندگی دارد. از هر ایستگاهی که شروع شود؛ نقطه ی مقابل و آخرین مسیر، میشود ایستگاه آخر!
ایستگاه آخر شما کجاست؟
***
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
فصل اول: پرتوی امید

"The sun also rises on those who fail the God
خورشید حتی بالای سر کسانی که از فرمان خدا سر پیچی میکنند هم طلوع میکند"


زمان: پاییز ۱۳۹۲

دستی بر ریش های پر پشت و قهوه ای روشنش کشید. عینکش را برداشت و چشمانش را مالید. سپس نگاهی به ساعتش انداخت. کلمه ای که بصورت تحریری داخل ساعتش نوشته شده بود به چشمش خورد:
"هیچ"
واقعا وضعیت زندگی اش این بود! صدایش را صاف کرد و مثل همیشه پر صلابت گفت:کلاس تموم شد
دانشجوها به تکاپو افتادند. برخی با عجله کلاس را ترک کردند و برخی دیگر که اکثرشان دختر بودند به سمتش آمدند.
دور و برش پر بود از زنان و دختران رنگین! نه فقط در دانشگاه، بل در بیمارستانی که در آن کار میکرد؛ در آموزشگاهی که روزی در آن تدریس میکرد؛ تختی که در آن میخوابید ... حتی در خانه ی پدر و خانه ی مادرش!
برگه های روی میز را جمع کرد و در کیفش چپاند؛ هیچ وقت در این موارد منظم نبود!
بی توجه به گله ی گوسفندانی که دورش بودند، به سرعت از کلاس بیرون زد.
پر صلابت در راهرو گام بر میداشت و همراه با اخم محوی که همیشه ی خدا روی پیشانی بلندش خودنمایی میکرد؛ جواب سئوال های بیهوده دختران را میداد.
کم کم داشت کلافه میشد؛ مگر "مبانی پزشکی" چقدر سئوال برانگیز بود؟
کاش هیچوقت پدرش او را مجبور نمیکرد تا پزشکی بخواند. آن وقت الان داشت مثل هامون دانشگاه هنر، تدریس گیتار میکرد؛ مثل دوران دانشجویی اش!
از هامون شنیده بود که دختران دانشکده موسیقی از پزشکی زیباترند! برای او که تنها انگیزه اش از تدریس شکار زیباترین ها بود این مسئله یک موهبت الهی بشمار می آمد!
آه، هامون! رفیق گرمابه و گلستانش، جز معدود کسانی بود که حتی بعد از آزادی اش همچنان پای رفاقت ماند.
سرش را تکان داد و فهمید که دیگر خبری از گوسفند های سمج نیست.
پس به سمت پارکینگ رفت و سوار رونیز نقره ایش شد. شیده همیشه میگفت رونیز برای مردی به موقعیت او کمی چیپ است و او در جوابش فقط میگفت خفه! شیده هم کمی تکراری شده بود؛ بهتر بود با لعبت دیگری تعویضش میکرد.
ماشین را روشن نمود و از فکر دانشجوهای رنگین لبخندی روی لبش آمد. در ماشین باز شد و مردی روی صندلی کنارش نشست. چرا همیشه یادش میرفت در ماشین را قفل کند؟
مرد لبخند شیطانی زد و گفت:به چی میخندی پسر ناصر خسرو!
این هم یک شوخی مزخرف دیرینه بود که هردو با اسم و فامیل پدرش میکردند: خسرو ناصر!
امروز چهارشنبه بود و بیمارستان نمیرفت؛ بنابراین بی این که جواب هامون را بدهد راه پاتوق همیشگی را پیش گرفت.
نگاهی به کلاه کپ مسخره هامون کرد و گفت:این چیه رو سرت؟
هامون خندید. لپ هایش بالا رفت و چشمانش ریز شد؛ ریش به صورت تپلش می آمد و کوتاهی قدش کمتر به چشم می آمد.
-کلاه
لبخند کجی زد:-جدی؟
بعد کلاه را از سر او برداشت و روی داشبرد پرت کرد. نگاهش به سر کچل هامون خورد؛ با تعجب پرسید:چیکار کردی دیوانه؟
-انقد مزخرف نگو جون یاسی!
چشم غره ای رفت. هامون نیم نگاهی به اون انداخت و گفت: خب بابا! واسه یه خواهر ناتنی ببین چه معامله ای با حاجیت میکنیا!
حالش بهم میخورد بس که همه این نکته را برایش یادآور میشدند. نمیدانست چرا نسبت به یکتا، خواهر تنی اش چنین حسی ندارد؟
ربطی به تنی و ناتنی نداشت شاید؛ او کسرا که برادر کوچکتر و ناتنی اش بود را بیشتر از برادر بزرگ و تنی اش دوست داشت. آهی کشید. کسرای جوان، حالا زیر خروار ها خاک بود.
چند دقیقه بعد وارد پاتوق شدند. کافه ای تاریک و غرق در دود؛ با دیوار و صندلی های چوبی قهوه ای. مثل همیشه کنج کافه نشستند؛ جایی که دید نداشت و نور کمی فضای دودی را روشن می ساخت.
طبق معمول آهنگ های راکشان به راه بود. صدای همهمه با شروع شدن ملودیی وهم انگیز کمتر شنیده میشد. کتش را از تن در آورد و پشت صندلی آویخت و خود روی آن نشست. پا روی پای بلندش انداخت. گارسون چشم سبز به سمتشان آمد. مانند هفته های گذشته او یک موکا و هامون یک قهوه ی ترک سفارش داد.
آوای زیبایی در فضای تاریک میپیچید و او را غرق حس وهم کرد؛ نمیدانست چه سری است که با صدای لانا روحش به پرواز در می آمد.

"You talk lots about God
خیلی در مورد خدا حرف میزنی
freedom comes from the God
میگی آزادی به فرمان خدا بدست میاد
But that's not what this b** wants
اما اون چیزی نیست که این ه*رزه میخواد"

دختری که روبرویش نشست فرصت گوش سپردن به آهنگ را از او گرفت. به خود قول داد در فرصت مناسبی این آهنگ را انقدر گوش کند تا بالا بیاورد!

"I want money,power and glory
من پول، قدرت و شکوه میخوام*۲"
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
غزل و چند نفر دیگر از دوستانش هم روی صندلی های خالی نشستند. دخترک لبخندی نمکی زد و پا روی پا انداخت. هامون با چشمانی که برق میزد روبه او گفت: پرتو ... توی مهمونی اختیاریه چشممون به جمالش روشن شدن
در حین دست دادن به او نگاهی به صورت گردش انداخت. ابروهایش کمی مانند کمند -زن برادرش- بود. دختر با کنجکاوی پرسید:و شما؟
-ناصر
پرتو با کنجکاوی گفت:اما هامون به من گفت ...
او خسته از تکرار این مسئله گفت:آره، اسمم یزدانه ... اما خوب تمایل ندارم خودمو اینطوری معرفی کنم ... کمی خودشیفتگیه ... برای همین از پسوند فامیلیم استفاده میکنم
دختر ابروی کمانی اش را بالا انداخت:-یعنی فکر میکنین خودشیفته نیستین؟
از جسارت دخترک خوشش آمد. او هم به عادت همیشگی یک ابرویش را بالا انداخت. غزل با ذوق گفت: ایول!
غزل را خواهرانه دوست داشت؛ از کودکی! در واقع غزل جز معدود دخترانی بود که نگاه ابزاری به او نداشت.
پرتو که با اخلاق او آشنا نبود سعی کرد تا حرفش را ماستمالی کند:-میگم ... خب ... چرا فامیلیتون رو نمیگین؟
-خب "یگانه" با مردی به هیکل من نمیخونه!
دخترک خندید. صدای گرفته ای داشت. کم کم داشت از او خوشش می آمد. چطور تابحال توجه هامون را به خود جلب نکرده بود؟ نکند مشکل یا مسئله ی عجیبی داشت؟ باید از هامون پرسوجو میکرد!
غزل اینبار فرصت را مناسب دید تا خودی نشان دهد. پس موهای فرش را که همیشه ی خدا شرابی بودند داخل شال آبی اش داد. یزدان با خود اندیشید چرا تابحال از او علت علاقه اش به رنگ آبی را نپرسیده است؟
سرش را تکان داد. خستگی باعث ایجاد چنین افکار مزخرفی در ذهنش میشد. غزل گفت:خب توام امید صداش کن ... آخه فامیلیش امیدیه
بعد هامون جمع را بدست گرفت. یزدان سعی کرد به حرف هایش گوش سپارد که داشت به غزل میگفت دوست دخترش گاهی دردها عجیبی دارد.
سفارشات را آوردند. صدای اس ام اس موبایلش آمد. پیام را باز کرد. پروانه بود:
"یزدان جان، نمیخوای یه سر به مادرت بزنی؟ حداقل جواب تلفناتو بده بی معرفت"
در جواب نوشت:"در اسرع وقت!"
بعد هم شکلک چشمک. با حرف های غزل و هامون جمع میخندید. اما او نه ... به قول هامون اخلاقش مزخرف بود.
نیم نگاهی به پرتو انداخت که داشت شالش را پشت گوشش میداد. چهره ی گیرایی داشت و البته بینی عملی!
لــ*ب هایش هم شاید رژ حجم دهنده کمی برجسته شده بود؛ هر چه نباشد یزدان در تشخیص این موارد خیلی حرفه ای بود!
کمی دقیق تر شد. خواست اوضاع را محک بزند تا ببیند واقعا دخترک معصوم است یا مثل خیلی از دانشجوهایش ادای نجیب ها را در می آورد. با صدای جذاب مختص به خود پرسید:گفتی اسمت چی بود؟
چشمان دختر برقی زد. نه، این برق نجابت نبود! با لحن تاب داری گفت:پرتو! همیشه انقدر کم حافظه این؟
یزدان سعی کرد کمی بر نرمشش افزوده کند. شاید میتوانست کمی سر خودش را گرم کند!
-از عوارض پیریه ... راستی گفتی چند سالته؟
پرتو لبخندی به چشمان دریده ی او زد:-نگفتم ... بیست و سه!
خوب بود. میتوانست بیست و سه روزی را با او خوش بگذراند؛ به تعداد سال های عمرش!
از این فکر لبخندی روی لبش پدید آمد که باعث شد پرتو جرئت پیدا کند و سوالی را که در مغزش چرخ میخورد بپرسد:-شما چند سالتونه؟
-بیست و هشت سال
پرتو اندکی با چشمان گرد او را نگریست. بیست و هشت سال کمی زیاد بود اما خب ... پرتو از فکر آینده ای که قرار بود برای خود بسازد خشنود شد. بنابراین شروع به حرف زدن درباره خودش نمود و یزدان فقط گوش میکرد.

"بالاخره بخشی از روال کاره!"*۳

در همین حین که پرتو با آن صدای گرفته اش مشغول صحبت درباره همه چیز بود؛ یزدان به این می اندیشید که چقدر زود جایگزینی برای شیده پیدا کرده است. او میتوانست پرتوی امیدی برای پر کردن اوقات تنهایی اش باشد.
از کافه که بیرون زدند روبه هامون گفت:بریم؟
هامون شیطان خندید؛ با سر به بچه ها اشاره زد و گفت:من با اینا میرم ...کلاس جبرانی گذاشتم واسشون ...
بعد سرش را نزدیک گوش یزدان برد و گفت: توام خودتو از پرتوی امید مستفیض کن!
فکش را منقبض کرد؛ گاهی از هامون باید متنفر بود!
قفل ماشین را زد و در را برای پرتو گشود. دختر از این حرکت یزدان خوشش آمد؛ خبر نداشت که این یک عادت دیرینه در او بود!
یزدان پشت فرمان نشست. گوشی سونی اش را در آورد و به هامون مسیج داد:
"باید راجبه این دختره باهم حرف بزنیم"
بعد پخش را روشن کرد و با AUX آهنگ "mone,power,glory" را گذاشت. این یکی از خصلت هایش بود؛ چیزی را که میخواست باید بدست می آورد!
پرتو کمربندش را بست و در سکوت به سلیقه ی عجیب او فکر کرد. پس از مدت نه چندان کوتاهی یزدان بود که سکوت را شکست:-مقصد؟
پرتو که در خیالاتش غرق بود گیج پرسید:هوم؟
ابروی یزدان بالا پرید. پرتو لبخند شیطنت باری زد:-حواسم نبود، چی فرمودین؟
یزدان بی تفاوت گفت:عرض کردم ... مقصد؟
-آها ببخشید ... فرمانیه
-نیازی به عذرخواهی نیست!
آدم عجیبی بود. اخلاقش از خودش عجیب تر!
انقباض تن پرتو داشت از بین میرفت.
کمی گذشت. یزدان آهنگ را روی تکرار گذاشته بود؛ در اوج آهنگ بود که ناگهان صدای لانا قطع شد. تماس بطور خودکار وصل شد؛ صدای لوند زنی به گوش رسید:-یزدان جون؟ چطوری جوجو؟
یزدان پایش را از روی گاز برداشت و ماشین تکان خورد.
 
آخرین ویرایش:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
به سرعت AUX را از موبایل جدا کرد و آن را برداشت. با خشم گفت:بله؟ صدبار نگفتم اینجوری صدام نکن؟ ... یزدانو زهرمار ... بار آخرت باشه شیده ...
بعد هم بی خداحافظی تماس را قطع و گوشی را روی داشبورد پرت کرد.
پرتو میدانست که مردی به موقعیت یزدان، تنها نیست اما اینکه علنا جلوی او داشت با دوست دخترش دعوا میکرد، اصلا محترمانه نبود!
تا رسیدن به آدرسی که پرتو به او گفت؛ سخنی ردوبدل نشد. ماشین جلوی در خانه ایستاد. پرتو داشت با خود می اندیشید که دیگر او را نمیبیند؟ تا باز هم یزدان سکوت را شکست. همیشه مردها در این موارد پیشقدم هستند؛ این یک قانون نانوشته است!
-شمارتو بگو
بعد از ردوبدل شدن شماره ها، پرتو پیاده شد. دستی تکان داد و به "امید دیداری" گفت. سپس با کلید وارد آن عمارت عیانی شد.
یزدان کمی منتظر ماند تا او داخل شود. بعد با سرعت حرکت کرد؛ برایش برق اشرافیت آن خانه مهم نبود ... اصلا!
وارد بزرگراه شد. به خواسته اش رسید؛ دیگر از شنیدن این آهنگ حالش بهم میخورد! دست پیش برد و آهنگ را عوض کرد. حواسش نبود که آهنگ بعدی پیشبینی شده نیست!
صدای گیتار آمد. کمی بعد صدای نازک یک زن:

"نشود فاش کسی، آنچه میان منو توست!
تا اشرات نظر نامه رسان منو توست*۳"

نه ... او اصلا این را نمیخواستش برخلاف ریتم آرامش بخش آهنگ اضطراب پیدا کرده بود. تپش قلبش بالا رفت. بی حواست دست لرزانش را دراز کرد تا آهنگ را عوض کند؛ حتی جرئت نگریستن به ضبط را نداشت. لعنتی؛ تنها صدایش بلند شد!
لا لا لا، لا، لا لا ... نه ... از این آوا متنفر بود. یاد آور روزهای حماقتش بود. یاد آن روزهایی که جوانک عاشقی بیش نبود.

"گرچه در خلوت راز دل ما، کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق به نهان منو توست"

خاطرات بی رحمانه به مغزش هجوم آوردند:
لا لا لا لا ... پسرکی با موهای بلند فر و شالی سبز در خیابان میدوید.
نشود فاش کسی ... چشمانش سوخت. دهانش خشک شده بود. از این آهنگ و خاطرات تلخ بعدش متنفر بود!
دختری با موهای پر کلاغی در کنار پسرک میدوید. پسرک به دختر رسید.
لا لا لا لا ... دخترک را به دیوار چسباند.
لا لا لا لا ... در گوشش زمزمه کرد:
-"نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل"
جلویش را تار میدید. چشمانش را باز نگه داشته بود تا مبادا قطره ای از قفس کهربایی چشمانش آزاد شود. سعی کرد بغضش را قورت دهد.
لا لا لا لا ... دختر با صدای نازکش زمزمه کرد:
-"هرکجا نامه ی عشق است نشان منو توست"
دختر او را شکسته بود. حتی دیگر اشارات نظر هم نمیتوانست میان آن ها پلی بزند. یک قطره آزاد شد. بعد قطره دیگر و بعد قطره های بعد ...
ماشین را کنار اتوبان پارک کرد؛ مگر به یکتا، خواهرش قول نداده بود که دیگر نگرید؟ سرش را روی فرمان کوباند. دستانش فرمان را چنگ زدند.
مژده او را خرد کرده بود. او قرار بود مژده ی روزهای تاریکش باشد. مژده دختر عمویش نبود؛ مژده عشقش بود! عشق بی وفایش که با زندان رفتنش او را ترک کرده بود.
آن ها روزی زن و شوهر بودند. مژده، کبوتر شومی بود که روزی بر بام دل یزدان نشسته بود و حالا ... روی بام دل یک مرد تازه به دوران رسیده ی پولدار!


"My life it comprises of losses and win and fails and falls
زندگی من باخت، برد، شکست و سقوط های زیادی در برمیگیره"

------------------------------------------------------------------------
*1 و ۳: لانا دل ری، money,power,glory
*۲: سامان رضا پور، هارم
*۳: سارا نائینی(میلاد درخشانی)، اشارات نظر
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
فصل دوم: جنایتکاران بی خواب

"کودکی کردیم منو تو، توی باغ کهنه پیر
تازگی نداره این فصل، فصل پاییز فراگیر"*۱


با سردرد مزخرفی که دچارش شده بود ماشین را داخل پارکینگ پارک کرد. وارد ساختمان شد و سری برای نگهبان تکان داد.
-آقای یگانه؟
دستی به ریشش کشید و برگشت. پیرمرد گفت:امروز یه پیک براتون گل آورده بود ... اجازه بدید بیارم براتون ...
دستش را بالا برد:-نمیخواد ... نگفت از طرف کیه؟
-والا آقا، جسارته ... گفت از طرف جوجو!
دندان هایش را روی هم سابید؛ شیده ی احمق!
دوباره دستی بر ریشش کشید:-باشه، ممنون که گفتی ... گلا هم باشه پیش خودت
-اما آقا ...
-رو حرف من حرف نیار استاد! در ضمن به من نگو آقا، گفتم که ... خوشم نمیاد!
داخل آسانسور شد و دکمه ی ۷ را فشار داد.
به تصویرش در آینه نگریست؛ او پیر شده بود یا آینه کدر بود؟ شاید هم او کدر و آینه پیر شده بود!
کلید انداخت و در را گشود. بدون روشن کرد چراغی، کیفش را از شانه در آورد و روی مبل انداخت. خسته بود. کتش را در آورد و روی صندلی ناهارخوری پرتاب کرد و با همان لباس ها روی کناپه افتاد. عینکش را روی میز گذاشت و ساعد دستش را روی چشمانش.
سکوت مطلق را تنها صدای تیک تیک ساعت میشکست. داشت کم کم چشمانش گرم میشد که صدای چرخش کلید، خواب سبکش را پراند. به سرعت در جایش نشست. خانه تاریک بود. عینکش را به چشم زد. نور راهرو کمی داخل را روشن میکرد و میتوانست چهره ی مزاحم را به وضوح ببیند. زن شالش را برداشت و موهای پر کلاغی اش هویدا شد؛ رنگ محبوب یزدان!
دست استخوانی اش سمت کلید برق رفت. یزدان با صدای گرفته ناشی از خستگی، عربده کشید:-روشنش نکن!
زن دستش را روی قلبش گذاشت:-ترسیدم روانی
یزدان خشمگین غرید:-اینجا چه گهی میخوری؟
شیده با اخم گفت:مودب باش!
یزدان کلافه از جا برخاست:-خفه بابا
و بی توجه به شیده به سمت اتاق خواب راه افتاد.
-چه زود رفتی سر اصل مطلب!
غر زد:-مزخرف نگو
شیده با دلبری خندید و دست دور کمر یزدان حلقه کرد. یزدان از آینه دراور چهره ی آرایش شده او را میدید. شیده روی پنجه ی پا بلند شد؛ لبان غنچه شده اش را داشت به گونه ی او نزدیک میکرد که یزدان با اخم عمیقی دستان او را از دور خود باز کرد.
دست برد و تیشرتش را در آورد. بعد هم شلوار؛ سپس بی توجه به شیده ی شیطان شده داخل حمام اتاقش شد.
دوش آب گرم را باز کرد. آب به تن کوفته اش رسید. از دوش آب سرد و این سوسول بازی های خوشش نمی آمد!
حس میکرد تمام تارهای عصبی اش آرامش میگیرند؛ با آب داغی که بخار از آن بلند میشد!
دستی در موهای کوتاهش کشید؛ حتی زیر فشار مستقیم آب هم موج دار بودند ، مثل آن موقع ها ... باز هم مرور خاطرات!
یک زمانی مژده سر در آنان فرو میبرد. زندان که بود موهایش را از ته تراشید و بعد از آزادی اش، دیگر هیچوقت موهایش را بلند نکرده بود. آن ها را تنها برای معشوق بلند میکرد. مژده عاشق موهای بلند و فرش بود. یک زمانی، با عشق در آن ها دست میکشید؛ کاش کمی هم عاشق خود او بود!
سرش را به تندی تکان داد. چرا هنوز نتوانسته بود بعد از گذشت چهار سال او را فراموش کند؟ چرا نتواسته بود باور کند مژده به او خیانت کرده است؟ مژده ، مژده ... انتهای تمام افکارش به او میرسید. نباید به او می اندیشید؛ او حالا یک زن شوهر دار بود!
پیشانی اش را به کاشی های خیس حمام چسباند و چشمانش را بست. آب، تازیانه بر کتف پهنش میزد. خاطرات، امشب قصد زخم زدن داشتند!
آن موقع، او تنها یک جوان بیست و چهار ساله بود! جوانی که کله اش پر باد بود و بوی قرمه سبزی میداد؛ زیر بار هر کاری نمیرفت.

"هر کی دنباله چیزیه توی کس دیگه
رابطه یعنی یه معامله که سود بده"

تقه ای به در خورد. به کلی او را فراموش کرده بود. شیده سرش را داخل آورد:-برات سوپ درست کردم
یزدان با کلافگی گفت:باشه ... برو میام
-کی؟
یزدان اخم کرد و غرید:-هر وقت کارم تموم شد!
شیده اینبار با شیطنت گفت:چی کار داری شیطون؟
یزدان فریاد کشید:-گمشو بیرون شیده!
شیده با اخم گفت:خیلی خب بابا، روانی!
و در را بهم کوبید. تکه کلامش روی اعصاب یزدان خط می اندخت؛ روانی هفت جد و آبادش بود!
نفس عمیقی کشید. شامپویی را که به سرش زده بود شست و آب را بست. از زیر دوش بیرون آمد و به روبرویش نگریست. بخار روی آینه نشسته بود؛ مانند گرد پیری ... راستی آینه ها هم پیر میشدند؟
با دست بخار را پاک کرد. به چهره ی آغشته به اخمش نگریست. خطوط ریزی کنار چشمش ایجاد شده بود. چند تار موی سفید هم لابه لای قهوه ای روشن موهایش دیده میشد. تمام بیست و هشت ساله های دنیا، این چنین شکسته میشدند؟ چشمانش دیگر برق جوانی را نداشتند!

"دروغه همه چی، جز اشکایه اون مردی
که توی آینه خودشو میبینه و گردی
نشسته رو موهاش، همه چیشو باخته
توی سلولی که دنیا واسش ساخته*۲"

پوفی کرد و دستی بر ریش های خیسش کشید. حوله را دور کمرش بست و از حمام بیرون آمد و همانطور، حوله به کمر وارد آشپزخانه شد. شیده پشت به او مشغول هم زدن محتوای داخل قابلمه بود. با لحن بی تفاوت همیشگی اش پرسید:نمیخوای بری؟
شیده با تعجب برگشت. کمی به هیکل ورزیده او و بعد به چشمانش نگریست؛ سپس پرسید:چی داری میگی یزدان؟
یزدان این بار با جدیت گفت:یادت نره شیده، من حرفی رو دوبار تکرار نمیکنم!
شیده خشمگین ملاقه را به گوشه ای پرت کرد و صدای "دنگ" اش در آمد. با بغضی مصنوعی گفت:من خرو بگو که واسه صدای گرفته ی آقا سوپ پختم!
سپس در قابلمه را محکم کوبید و از آشپزخانه بیرون رفت. یزدان درحالی که خم میشد تا ملاقه را بالا بیاورد گفت:گفتم به من نگو آقا
سعی کرد این جمله را خونسرد ادا کند؛ تا شیده بویی از این حساسیت نبرد. اما شیده فعلا در گیر چیزهای مهم تری مثل ناز کردن بود؛ دیگر وقتی نمیماند برای سر در آوردن از حساسیت های یزدان ... اصلا اهمیتی هم نداشت!
مانتویش را از روی مبل برداشت. یزدان بی توجه به او به سمت گاز رفت. شیده همچنان خود را مشغول مانتو پوشیدن نشان میداد. یزدان در قابلمه باز کرد و بو کشید. اووم، بوی زندگی میداد!
شیده با فین فین شالش را سر کرد. یزدان همچنان که پشت به او ایستاده بود؛ سرد و جدی گفت:بمون، شام بخوریم ... بعد میرسونمت
شیده با لجبازی گفت:خودم میرم
یزدان شانه ای بالا انداخت:-به درک
 
آخرین ویرایش:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
باز هم بی تفاوت بود! صدای پاشنه های کفشی بلند شد سپس در ورودی بهم کوبیده شد.
او همین بود؛ برای کمتر کاری اصرار میکرد. آه یادش رفت به شیده بگوید دیگر گل نفرستد. مهم نیست؛ فردا باز هم سروکله اش پیدا میشد.
بشقابی برداشت و برای خود سوپ کشید. از داخل یخچال لیموی تازه ای برداشت؛ با چاقو نصفش کرد و کنار بشقابش گذاشت و با همان حوله، پشت میز کوچک داخل آشپزخانه نشست. به صدای تیک تیک ساعت گوش سپرد و خیره به بالکن آشپزخانه، در سکوت سوپش را خورد. حوصله ی درست کردن غذا نداشت. به جرئت میتوانست بگوید با وجود این همه زنان از همه رنگ، او تنها بود ... تنهای تنها!
صدای زنگ تلفن بلند شد؛ حوصله نداشت. تلفن زمان زیادی زنگ خورد سپس روی پیغام گیر رفت:
-یزدان جان، مادر؟ خونه نیستی؟ عیبی نداره، هروقت اومدی گوش کن ... خواستم بگم دیگه پاییز شده، مواظب خودت باش پسرم ... تو این روزا همش لیمو و پرتقال آب بگیر بخور ... در ضمن یه سرم به این پروانه ی لــ*ب گور بزن ...
به سرعت از جا برخاست؛ به سمت تلفن کنار مبل رفت و آن را برداشت. مادرش بود؛ مادر مهربانش!
روی مبل قهوه ای نشست:-سلام قربونت برم، حالت چطوره؟
پروانه گله مند گفت:چه حالی مادر ... مگه میشه آدم بچشو نبینه و خوب باشه؟
-مگه یاسر و یکتا بهت سر نمیزنن؟
-چرا اتفاقا بیچاره ها ... اونا مثل بعضیا بی معرفت نیستن!
سر کج کرد با این که پروانه از پشت گوشی نمیدید:-گرفتارم مادر
-هی جلو دروهمسایه نگو مادر، فکر میکنن من چند سالمه حالا!
یزدان که کمی برای مادر مجردش غیرتی شده بود گفت:فکر کنن، مگه چی میشه؟
پروانه خندید:-قربون پسر بی معرفتم بشم که غیرتی میشه
-پری؟ من کجام بی معرفته؟
-همونجاییت که بیخیالی باهاش طی میکنی
یزدان در دل گفت:خبر نداری که اونجا اصلا بیخیال نیست؛ خیلی هم فکر و خیال میکند! اما به شوخی گفت:نه بابا راه افتادی!
-راه افتاده بودم ... ولی یزدان جان، خارج از شوخی، زنگ زدم برای فردا بعد از ظهر وعده بگیرم ازت
-چه خبره فردا بعد از ظهر؟
پروانه با لحنی که گویی هول شده بود گفت:هیچی مادر ... گفتم دور هم باشیم!
ولی یزدان تیزتر از این حرفا بود. با لحن شکاکی گفت:ببینم چی میشه حالا!
-مواظب خودت باش عزیزم ... فردا میبینت، خداحافظ
تلفن قطع شد اما یزدان بی توجه به صدای بوق زمزمه کرد:-خدانگهدارت
گوشی را سرجایش گذاشت. اندکی به روبرویش خیره شد؛ دلش برای مادرش تنگ شده بود.
به سمت اتاقش رفت و شلوارکی به تن کرد. مسواک زد و بعد روی تخت دراز کشید. ملحفه ی سفیدی را مانند کفن روی خود انداخت. باز هم بی خوابی!
تخت خواب برایش مانند سنگ غسال خانه بود. چرا نمیتوانست خوابی درست و حسابی داشته باشد؟ دیگر صدای تیک تیک ساعت روی اعصابش بود. سکوت را دوست نداشت؛ به پهلو شد ... مژده، در خواب بسیار زیبا میشد ... چرخید و به طرف دیگر خوابید ... صدای نفس های مژده، آهنگین بود ... دستی بر ریشش کشید. سرش را به بالش فشار داد.
چرا خوابش نمیگرفت؟ چرا این موهبت الهی از چشمانش فراری بود؟ مگر او چه کرده بود که خواب راحتی نداشت؟! جنایتکاران جهان هم مانند او بی خواب بودند؟
گرمش شده بود. ملحفه را کنار زد. باز هم گرمش بود. پوف! در جایش نشست. به ساعت دیواری طرح جغدش نگریست:ساعت ۱۲ بود و او هنوز بیدار!
فردا باید صبح زود برمیخیزید. از ساعت کوک شده موبایل متنفر بود. کسی هم در خانه نبود که او را بیدار کند. البته به استثنای پنج شنبه ها! که افراد مختلفی کنارش بودند؛ اما خب ... آن روزها نیازی به زود بیدار شدن نداشت!
پس تنها راهکارش برای سروقت رسیدن و خوش قولی، زود خوابیدن بود. کلافه از جا برخاست. اتاقش همیشه -به استثنای شب های جمعه!- ساکت بود. فضای ساکت را دوست نداشت. اصلا انگار در اتاق خوابش همه چیز متوقف میشد؛ حتی زمان! و او این سکون را دوست نداشت.
ملحفه و بالشت محبوبش را زیر بـ*غـل زد و وارد هال شد. روی کاناپه ی سبز رنگ کنار دیوار دراز کشید. ملحفه را روی خود کشید و چشمانش را بست. باز هم صدای تیک تیک ساعت! چرا امشب تمام نمیشد؟ دوست داشت ادای آدم های باکلاس و پوشالی را در آورد:
به آشپزخانه برود و قهوه بجوشاند؛ در فنجانی بریزد، آباژور را روشن کند، روی صندلی راک کنار پنجره بنشیدند و تا صبح "تاریخچه ی فلسفه" بخواند؛ اما او از تظاهر متنفر بود. پس از جا برخاست اما به آشپزخانه نرفت! به سمت کیفش رفت. گوشی و سیم AUX را که همیشه ی خدا همراهش بود، برداشت و گوشی را از طریق سیم به استریو وصل کرد. وارد فایل لانا شد و آهنگی را انتخاب کرد. دوباره روی کاناپه دراز کشید ولی اینبار ملحفه روی خود نی انداخت. چشمانش را بست و به صدای خلسه آور لانا گوش سپرد.
***
 
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
در کنار آن زن مو مشکی میدوید.
لا لا لا ... با هر قدمشان برگی از درخت می افتاد.
لا لا لا ... صدای خنده هایشان در خیابان طنین انداز میشد.
لا لا لا ... زن، شال سبز پسر را کشید و قهقه زد. ناگهان زمان ایستاد و فضا سرد شد. نگاه پسر به انتهای خیابان افتاد:دختری غرق در خون نامش را صدا میزد. برگی از درخت افتاد؛ صدای شلیک گلوله، فریاد درد از شدت ضربه ی باتوم! گریه ی ممتد توام با جیغی گوش خراش. کسی موهای بلندش را از پشت میکشید.
لا لا لا ... فریاد کشید ... صدایی وهم انگیز کنار گوشش زمزمه کرد:لا لا لا ... نه ... او نمیخواست اینطور شود. او بیگناه بود ... هیچ کس حرفش را باور نمیکرد. چهره ی آرزو گلگون بود؛ دختر خاله اش در خون خود میغلطید و او نمیتوانست هیچ غلطی کند ... باز هم آن صدای شوم:لا لا لا ... فریاد کشید، اما صدایی از گلویش بیرون نیامد. زن مو سیاه، بازویش را کشید ... تعادلش بهم خورد ... سرش گیج رفت و از بلندی که نمیدانست از کجا پیدا شده، افتاد. در خلاء بی خبری بود و اطرافش سیاهی مطلق! صدای لانا از دوردست ها شنیده میشد. کمی نزدیک تر شد، حالا در گوشش اکو میشد؛ به یاد فیلم های وسترن افتاد:
"Being a missters on the side"

این آهنگ بسیار برایش آشنا بود. به خلسه رفت. ریتم قشنگی داشت. ناگهان قطع شد؛ سپس از اول رفت.

"You haven't seen my man!"

چشمانش ناگهان باز شدند. از میان پرده های قهوه ای نور خورشید فضای مستطیل هال را روشن کرده بود. به سرعت در جایش نشست.

"I'm sad gril,I bad gril"

این صدای زنگ موبایلش بود که اکثر مواقع بی صدا بود. به سمت گوشی خیز برداشت و سیم را کشید.

"You haven't seen my man!*۳"

-بله؟
صدای عصبی هامون به گوشش رسید:معلوم هست تو کدوم گوری هستی مرتیکه؟
محکم روی پیشانی اش کوبید؛ ای وای بر او! کلاسش چه میشد؟ صدای هامون بلند شد:زنده ای؟
-هنوز آره ... اه، به کلاس نرسیدم
-چرا مزخرف میگی؟ امروز جمعس!
یزدان کمی فکر کرد؛ اگر امروز جمعه بود، پس چرا دیشب تنها بود؟ کاش تئوری "قهوه، صندلی راک، فلسفه" را اجرا میکرد! اما عیبی ندارد؛ همین که از کارش جا نمانده بود، جای شکر داشت.
هامون باز داد کشید:-معلوم هست دیشب داشتی چه گهی میخوردی؟
یزدان صادقانه گفت:هیچ گهی!
-آمار شیده خانوم دارم که شب خونه نرفته ... منو دیگر ایسگا نگیر حاجی؛ ما خودمون ایسگا بگیریم!
-مزخرف نگو ... یعنی چی شیده دیشب خونه نرفته؟
-یعنی تو نمیدونی! همخونه ی چلش که اینجوری گفت
-دیروز اعصباب نداشتم، زدم تو پرش ... اونم قاطی کرد رفت ...
-خیل خب داستان نگو واس من ... زنگ زدم بهت بگم امروز صبح قرار بود باهم حرف بزنیم
-من همچین قراری نذاشتم
-جنی خودت گفتی
-شررتو کم کن فعلا!
تماس قطع شد. یزدان شماره موبایل شیده را گرفت: خاموش بود. اینبار شماره ی خانه اش را گرفت؛ او در چنین موقعی از صبح جواب موبایلش را نمیداد ... شیده هم اخلاق مزخرف مخصوص به خودش را داشت.
-بله؟
صدای خواب آلود نسترن بود. یزدان سعی کرد از حیله ی همیشگی اش استفاده کند؛ صدای جذاب:-ببخشید نسترن خانوم؟
-بله خودمم ... شما؟
-من یزدان هستم
-اوا آقا یزدان شمایین؟ شیده خونه نیست
زنگ خطر برایش بصدا در آمد. اما سعی کرد خونسردی صدای جذابش را حفظ کند:چه بهتر ... اتفاقا میخواستم با خودت صحبت کنم
نسترن متعجب پرسید:با من؟
-آره، هامونو که میشناسی؟ از روزی که تو رو تو تولد شیده دیده، ازت خوشش اومده ... امروزم در به در دنبال شیده میگرده تا اونو واسطه کنه باهاش یه قرار بذاری
با خود گفت:ارواح پدرش! صدایش را کمی پایین آورد و ادامه داد:-الانم تو اتاق منه ... میخواد به شیده زنگ بزنه اما گوشی شیده خاموشه ... لطفا به اونجایی که میدونی هست زنگ بزن و بگو به خونه ی من زنگ بزنه ... بهتره راستشو بگی چون در غیر این صورت قبول نمیکنه!
به این میگفتند استفاده ی ابزاری از رفیق!
نسترن که کاملا گیج شده بود گفت:باشه، باشه ... الان زنگ میزنم!
یزدان خدانگه داری گفت و تماس را قطع کرد. با خود اندیشید: آیا نیاز به این همه دروغ بود؟ میتوانست خیلی رک به او بگوید با شیده تماس بگیرد و از او بخواهد جواب تلفن هایش را بدهد! اما خب او غرورش را همینطوری نمیشکاند. یک رو بودن با جماعت دو رو تنها یک حماقت بزرگ بود!
تی شرتی به تن کرد و به آشپزخانه رفت. نسکافه ای برای خود درست کرد با نان سنگک و طعم فریزر. بعد پشت میز آشپزخانه نشست و مشغول خوردن شد.
باز هم تنها بود.
وسایل صبحانه اش را که جمع کرد؛ تلفن را برداشت. احتمالا تا حالا نسترن با شیده تماس گرفته بود. شماره شیده را گرفت. پس از چند بوق صدای شادش به گوش رسید:بله؟
-کبکت خروس میخونه
-مشکلی داری با این قضیه؟
-مشکل که نه! فقط خواستم بدونم دیشب کدوم ف*حشه خونه ای بودی؟
-اونجا جای مادر توئه ... در ضمن به تو ربطی نداره!
یزدان از شنیدن نام مادرش داغ کرد. اما سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد:
-جدی؟ پس بیا از تو اتاق خوابم لباسای بی ربطتو جمع کن
شیده خنده ی مستانه ای کرد:-جای تو رو تنگ کرده؟
-جای من که نه! ولی جای کسی که قراره بعد تو بیاد رو چرا!
شیده آتش گرفت. پسرکی که دیشب را باهاش خوش گذرانده بود با اشاره دست پرسید چی شده و او با اشاره سر فهماند هیچی. سعی کرد خونسرد باشد:-من دیگه اون ورا نمیام خودت یه فکری براشون بکن
-باشه، میذارم سر کوچه ... از بس پارن به درد کسی نمیخوره!
شیده کاملا داغ کرده بود. با صدای جیغ مانندی گفت:برو به جهنم
تماس را قطع کرد. یزدان گوشی را جلوی دهانش گرفت و گفت:به خاک سپردمت جوجو
یک برگ از زندگی مزخرفش ورق خورد!
----------------------------------------------------------------
*۱:هادی پاکزاد، گل دلفریب
*۲:شاهین نجفی، همه چی دروغه
*۳:لانا دل ری، Sad gril
 
آخرین ویرایش:
نیم تاج ایزدپناه

نیم تاج ایزدپناه

کمی نویسنده
عضو انجمن
7/1/19
60
298
53
تهران پردود
فصل سوم: او تنها رهگذری بود

ویرگول از اعجازهای زبان است و می تواند معانی مختلفی را از یک جمله بسازد. مثل جمله ی بالا که با ویرگول تغییر معنی میدهد: او تنها، رهگذری بود یا او، تنها رهگذری بود.



موهای خیسش را با سشوار خشک کرد. آن ها را یکوری روبه بالا شانه زد. بعد هم ریش های بلند و پر پشتش را شانه زد و بادقت تمام، سبیل هایش را با روغن چرب کرد و تاب داد. پیرهن مردانه و دکمه دارش را که چهارخانه های سفید-سیاه داشت تن کرد. دستی به شلوار مشکی اش کشید. روی پشت گوش، فک و پشت گردنش ادکلن زد.
کتش را روی ساعدش انداخت و از اتاق بیرون رفت.
از بسته بودن شیر گاز و پنجره ها مطمئن شد سپس از خانه بیرون رفت. وارد پارکینگ که شد پاکت سفیدی توجهش را جلب کرد. دست پیش برد و آن را از زیر برف پاک کن برداشت. نامه ای بود به همراه شاخه گلی سرخ! پشت نامه را خواند:
"تقدیم با عشق به استاد بداخلاقم"
پاکت را باز کرد. تنها یک کارت پستال بود که طرح یک دختر بود با قلب بزرگ و تیر خورده ای در دست! به نام پایین کارت نگاه کرد:♡نوش آفرین♡
حتی چهره ی دختر هم یادش نمی آمد! در حالی که خنده اش گرفته بود سری از روی تاسف تکان داد و سوار شد. ماشین را روشن کرد؛ قبل از هرچیز دکمه ی پخش را زد. سپس به راه افتاد.
***
شیفتش در عصر بدون اتفاق خاصی به پایان رسید. بیمارستان دنیای خودش را داشت؛ هیجان ها و حادثه هایش مختص به خود بود. آنجا انگار دنیای دیگری در جریان بود. بیمارستان بر خلاف اتاق خوابش زنده بود ... نفس میکشید ... نجات میداد ... میکشت و از همه مهمتر، حرکت داشت! سکوت و سکون در آنجا معنایی نداشت. هرکس کاری برای انجام دادن پیدا میکرد. بیمارستان برخلاف نظر خیلی ها، برای او دوست داشتنی بود. میتوانست در آن ریتم تند زندگی را ببیند!
اسم زندگی که آمد یاد پروانه افتاد. مادرش چه کاری با او داشت که از شنیدن یک سوال ساده انقدر هول شد؟ باز چه آشی برایش پخته بود این مادر نگران؟ امیدوار بود جز خودش و پروانه کس دیگری آنجا نباشد. اصلا چرا روزه ی شک دار بگیرد؟ زنگ میزند و میگوید که نمیرود. آن وقت پروانه ناراحت میشود. پس خواهد رفت. دستی روی شانه اش نشست:-کجایی دکتر؟
ستار بود. همکار و دوست پسر غزل! ستار بر خلاف او شکارهایش را از میان پرستارها انتخاب میکرد؛ خب این هم یک نوعش است دیگر!
-همینجا
او چه فرقی با ستار قدبلند داشت که با بوری موهایش دخترهای زیادی را به دام می انداخت؟
چشمان سبز ستار برق زد:مطمئنی؟
ستار همه را با همین برق میدید. اما یزدان با داشتن دو خواهر نمیتوانست همه را یکسان ببیند.
نفس عمیقی کشید:-تا حالا انقدر از چیزی مطمئن نبودم!
او فرق داشت! کتش را برداشت و با روحیه ی تازه ای بیرون زد. ماشین را از پارکینگ بیرون آورد. هوا رو به تاریکی میرفت. پخش و نور بالایش را روشن کرد. آهنگ تکراری بود. دست برد تا عوضش کند. اما به جای آن تنها صدایش بلند شد. شاید میبایست به حرف شیده گوش میداد و حداقل ضبط فابریک ماشین را عوض میکرد!
سرش را کمی پایین برد تا در هوای گرگ و میش عصر، دکمه ها را ببیند. نیم نگاهی به پخش و نیم نگاهی به خیابان می انداخت. در یک لحظه که مشغول نگریستن به دکمه ها و بررسی شان بود؛ با قسمتی از چشمش جسم نورانی نزدیک ماشین دید و به سرعت ترمز کرد. صدای لاستیک در خیابان خلوت و تاریک پیچید. آدم بود که نور ماشین رویش افتاده بود!
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.