درحال تایپ رمان ایرسای وجودم |معصومه نوروزی کابر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Masoom
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 2 Votes
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
رمان : ایرسای وجودم
نویسنده: معصومه نوروزی کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: Essence

خلاصه:
داستان درباره دختری به نام سئویل است که نامزدش اورا در روز عروسی‌اش ترک کرده و بعد از آن شب نیش کلام اطرافیان، اورا به یک آدم منزوی و گوشه گیر تبدیل کرده است. او دوسال است که از خانه بیرون نرفته و روز به روز پژمرده‌تر می‌شود تا روزی که...
 
آخرین ویرایش:
Elahe_V

Elahe_V

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
22/7/19
6,337
75,321
113
20


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ

موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
روی زمین سرد نشستم و زانوهام رو در آغـ*وش کشیدم و به این فکر می‌کنم، که کجای کار رو اشتباه کردم، اصلا مگه چیکار کردم که مثل ظرف چینی، شکسته شدم! وتکه های شکسته‌م بعد خرد شدن دیگر قابل وصل شدن نیستن
مگه من جز خوبی ومهربونی برای سبحان کار دیگه ای کرده بودم که روز عروسی ولم کرد و رفت.
چرا بامن این کار رو کرد، چرا؟
دوسالیه که ذهن مخدوشم اصلا نمیتونه این موضوع رو درک کنه... که چرا سبحان‌ تو بهترین شب زندگیم ترکم کرد.
هرچقدر بیشتر فکر می‌کنم،کمتر به نتیجه می‌رسم یا بهتره بگم نتیجه ای نمی‌توانم بگیرم.
هنوز هم وقتی یاد نیش کلام عمه زلیخام میفتم قلبم می‌سوزه و اشک، از چشانم فرو میریزه
چه حرفها که نشنیدم...مادر خودم‌ انقدر سبحان رو قبول داشت که صدها عیب روی من گذاشت تا سبحان رو تبرئه کند و بگه کار اون بی دلیل نیست!
ولی همین سبحانی که مادرم قبولش داشت یک ماه بعد بهم خوردن عروسیمون که من سه سال قبلش هم تمام خواستگارهام رو بخاطرش رد کرده بودم و منتظرش مونده بودم‌، کارت نامزدیش با دختر خاله اش ندا به دستمون رسید و ترک دوم و نیش و زخم زبان ها شروع شد.
از روی زمین بلند شدم وسمت پنجره اتاقم رفتم، پرده ی سیاه پنجره اتاق‌م رو کنار زدم وبه منظره بیرون چشم دوختم. برگ های زرد درختان درحال ریخته شدن بودن و همه چیز مثل یک بیمار، زرد و پژمره بود...یا شاید بهتره بگم داشتن مثل من، پژمرده می‌شدن.
نفسم رو به سختی بیرون فرستادم ودوباره سرجایم برگشتم
موهای بلندم درهم گره خورده بودن واصلا حوصله شونه زدن‌شان رو هم، نداشتم.
نمیدونم اصلا پدرم روی چه حسابی اسمم رو سئویل گذاشته بود. مگه سئویل به معنی دوست داشتنی نیست، پس چرا سبحان دوستم نداشت و ترکم کرد.
تقه ای به در اتاقم خورد و بعد آن پدرم، در چار چوب در ظاهر شد ‌و اسمم رو صدا کرد
وقتی جوابش رو ندادم مسافت بین در تا تخت‌م روطی کرد و روبه روم ایستاد
- چرا جوابمو نمیدی سئویل جان!
همون طور که روی تخت نشسته بودم چشمانم رو بستم و موهای بلندم، صورتم رو قاب گرفتن
- سئویل بابا، می‌شنوی صدامو؟
نفس عمیقی کشیدم وبه مرد روبه رویم نگاه کردم‌. انگار نمی‌شناختمش، اون کی بود، پدرم یا یک غریبه!
وقتی سکوتم رو دیدجلوی پایم زانو زد و موهای مزاحمی که روی صورتم ریخته بودن رو کنار زد وگفت:
- نمیخوای حرف بزنی؟
سرم را بالا آوردم و درون چشمای پرازاشک پدرم نگاه کردم، ولی تنها چیزی که دوباره عایدم شد«سکوت»بود.
پدرم آه پر از دردی کشید و گفت:
- سئویل جان، چرا خودت رو اینقدر اذیت می‌کنی، سبحان لیاقت تو رو نداشت...وگرنه کی از جواهری مثل تو می‌گذره؟
آهسته لــ*ب زدم
- بابا
- جان بابا
- دیگه نمیخوام سئویل باشم، میشه؟
قطره های غلطانی که درون چشم پدرم می‌لرزیدن بیرون ریختن، اما پدرم با عجله با پشت دستش اشک هاش رو پاک کرد.
- چرا عزیز دل من؟ مگه سئویل بده؟
- آره بابایی، بده اصلا کجای من دوست داشتنیه که این اسم رو برام گذاشتین؟
- سئویل جان!
از ته دل داد زدم وصدای هق هقم کل فضای اتاقم رو پر کرد
_من نمیخوام سئویل باشم، نمیخوام
پدرم من رو در ءغوش کشید و او هم مثل من شکست، دوسالی بود که با غم های من، موهای سر پدرم هم سفیدتر شده بود دم نمی‌زد!
وحالا من رو‌ سفت در آغـ*وش کشیده بود و او هم گریه می‌کرد
نمیدونم کی اشک هام خشک شدند، فقط این رو میدونم که سیلی های محکمی روی گونم نواخته می‌شدن و پدرم با تن صدای ضعیفی صدام می‌کرد.
ولی من دوست نداشتم چشمانم رو باز کنم و دلم کمی خواب می‌خواست.
احساس می‌کردم زیادی خسته ام وپلک هام سنگینی میکنن؛ رفته رفته صدای پدرم ضعیف وضعیف تر می‌شد و بعد چند دقیقه دیگه چیزی نشنیدم
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
چشم که باز کردم، زنی رو‌ دیدم که روپوش سفیدی پوشیده بود‌ و داشت، چیزی رو یاداشت می‌کرد.
چند بار پشت سرهم پلک زدم تا چشمانم کاملا باز بشن و واضح تر بتونم اطرافم رو ببینم.
مردی که طرف چپ من ایستاده بود با دیدن چشمهای باز من با دلسوزی گفت:
-دختر تو چیکار کردی با خودت؟
صداش در نظرم آشنا بود، ولی به یاد نمی‌آوردم این صدا رو کجا شنیدم ومتعلق به کیه
با صدای ضعیفی لــ*ب زدم
- کجام؟
که همان مرد دوباره گفت:
- بیمارستانی، دختر خوب!
خواستم دستم رو تکون بدم که سوزشی توی بازوم احساس کردم
- تکونش نده، سرم بهت وصله!
- بابام کجاست؟
- بیرونه، نگران نباش. بهش می‌گم بیاد پیشت.
سپس با قدم های آرام از کنارم گذشت و چند دقیقه بعد، پدرم و مادرم سراسیمه وارد اتاق شدن، مادرم با گریه بغلم کرد و همان طور که اشک میریخت گفت:
- بمیرم برات عزیزکم، تو یهو چت شد؟
داشت، خنده‌م می‌گرفت، مادرم حامی سبحان، اولین کسی بود که به جای دلداری دادنم نیش کلامش من رو سوزوند وحالا نگران حال من بود.
با دست آزادم به عقب هلش دادم که با بهت وتعجب نگاهم کرد.
- سئویل، مامان، منم!
به چشمهای پراز اشک‌ش نگاه کردم و با ‌پوزخند گفتم:
- میشناسم...خانوم مثلا مادر...خوب هم میشناسمت!
مادرم رو به پدرم کرد و گفت:
- نادر!
ومن هیستیریک جیغ کشیدم
- چیه، چرا بابا رو صدا می‌کنی؟ یادت رفته چیکار کردی با من...اگه یادت نمیاد بگو تا بگم چطوری نمک می‌پاشیدی رو زخمم
پدرم روبه مادرم کرد وگفت:
- خانوم، شما بیرون باش
- ولی نادر
- نمیبینی وضع این بچه رو بیرون باش لطفا!
مادرم با نگاه پر از بغض و ناراحتی بیرون رفت وپدرم دستم رو در دستش گرفت
- سئویل جان حالت خوبه؟!
چشمانم رو به معنی آره باز و بسته کردم.
پدرم با نگرانی به سمت همان مرد نگاه کرد و پرسید
- کاوه جان، می‌تونیم ببریمش؟
با شنیدن اسم کاوه، به یاد آوردم کجا دیده بودم‌ش، این پسر دوست بابام بود کاوه صابری، همان پسر تخس،که آخرین بار قبل رفتن به امریکا دیده بودمش، فکر کنم حدود هشت سال پیش!
-نه عموجان...باید باهاتون حرف بزنم، اینجوری نمی‌شه!
پلک هام داشتن دوباره روی هم می افتادن‌ و خواب داشت وجودم رو تسخیر می‌کرد
پدرم دوباره نگاه نگرانش رو سمتم انداخت و وقتی دید چشم هام دارند بسته می‌شن روبه کاوه گفت:
- حالش چطوره؟
صدای ضعیف کاوه رو شنیدم
- سئویل باید دارو مصرف کنه اینجوری نمیشه، باید بره پیش یه روانشناس! هرکی سئویل رو ببینه می‌فهمه این دختر افسردست. عمو نادر چرا تا حالا نبردینش پیش یه دکتر؟
بعد اخرین کلمه که کاوه گفت من دوباره اسیر خواب شدم‌ و چشمانم دوباره بسته شدن.
وقتی دوباره چشم باز کردم، اینبار کسی توی اتاق نبود و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
چند دقیقه بعد صدای پای کسی رو شنیدم و بعد هم کاوه، همان طور که روپوش سفیدش رو روی دستش انداخته بود چند قدمی جلو امد
- خوبی سئویل؟
وچقدر دلم می‌خواست داد بزنم و بگم صدام نزن، منو با این اسم صدا نکن!
- داشتم می‌رفتم خونه، گفتم قبل رفتن یه سر بهت بزنم، منو که یادت میاد؟
به سمتش نگاهی انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:
-اره، یادم میاد
با این حرف لبخندش رنگ بیشتری به خود گرفت و چند قدم مانده رو طی کرد و بالای سرم ایستاد
- نگفتی، حالت خوبه؟!
چند دقیقه سکوت کردم وسپس گفتم:
- نه خوب نیستم.
کاوه با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- چرا، جاییت درد می‌کنه،میخوای بگم بهت مسکن بزنن؟
لبخند تلخی زدم ونگاهم رو به زمین دوختم‌.
- این مسکن شما، قلب آدم رو هم می تونه خوب کنه؟ میسوزه...میتونه از سوزشش کم کنه؟
کاوه با دلسوزی نگاهم کرد
- کجاست؟ اون دختر خنده رو و سر زنده!
گوشه لبم به پوزخند مزین شد
- مرده...خیلی وقته مرده!
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
کاوه روی صندلی که کنار تخت‌م بود نشست و نگاهم کرد
- سئویل، عمو نادر از اتفاقی که برات افتاده گفت، نمیدونم الان باید چی بگم که قلب شکسته‌ت یه ذره تسکین پیدا کنه.
نفس عمیقی کشیدم
- هیچی نمیخوام بشنوم!
- ببین سئویل
- گفتم که چیزی نمیخوام بشنوم، میشه تنهام بزاری؟
وسپس نگاهم رو از کاوه گرفتم
کاوه از جایش بلند شدو سمت در رفت، احساس کردم قبل باز کردن در، سمتم چرخید و دوباره نگاهم کرد وسپس از اتاق خارج شد.
پوزخندی روی لبم نقش بست!
ببین سبحان با من چیکار کردی که کاوه صابری پسری که همیشه سربه سرم می‌زاشت واذیتم می‌کرد‌ الان برام دل‌ می‌سوزونه و نگاهش پر از ترحمه!
یعنی اینقدر ترحم انگیز شدم.
قطره های اشک با لجبازی تمام، از چشمانم پایین اومدن و صورتم رو خیس کردن، سئویل رادمنش، تک دختر نادر رادمنش، چقدر ترحم انگیز شده.
پتو رو زیر دندان هایم گرفتم و محکم فشارش دادم تا شاید لرزشی که به جانم افتاده بود تموم شود و قطره اشک هایی که قصد خشک شدن نداشتن خشک بشن.
ولی اوضاعم بدتر شد، قلبم بیشتر تیر کشیدو صدای هق هق ام اتاق رو پرکرد.
پرستاری که برای سر زدن، به اتاقم اومده بود با دیدن اوضاع من سمت‌م دوید با نگرانی پرسید:
- چی شده؟
ولی من اختیارم دست خودم نبود و رفته رفته گریه ام شدت می‌گرفت.
حرف های سبحان مثل بارون در ناودون در گوشم زنگ خوردن
«سئویل اگه روزی نباشی من بدون تو میمیرم! خانوم خونم فقط تویی، سئویل دوست داشتنی من!»
تمام بدنم یکباره لرزیدو در پی اون جیغ های هیستریک کشیدم و با صدای بلندی داد زدم
- سبحان، ازت متنفرم، حالم ازت بهم می‌خوره انشالله خبر مرگت رو بشنوم
با هق هق ادامه دادم
- ببین به چه روزی منو انداختی که یه غریبه هم برام دل می‌سوزونه، ببین چقدر ترحم انگیزم کردی!
حس می‌کردم دیوونه شدم و در میان جیغ هام حرف های محبت آمیز سبحان رو به یاد میاوردم ولبخند میزدم و بعد دوباره گریه می‌کردم وجیغ می‌کشیدم.
تموم حس های درونم فعال شده بودندو کارهام دست خودم نبودن.
چند پرستار نگهم داشتن و آمپول رو توی بازوم فرو کردن. فقط تونستم گریه کنم وخیره نگاهشون کنم. صدای یکی از پرستار ها رو‌شنیدم
- این دختره، دیوونست؟
پرستار دیگه ای که نگاه‌ش پر از ترحم بود و این، دل من رو بیشتر به درد میاورد گفت:
- حیف این همه خوشگلی!
و بعد هر دو از اتاق خارج شدن.
چشم هام رو، به آرومی بستم و قطره اشک گرمی، روی صورت‌م فرو ریخت.‌‌‌‌ با دلی پر از درد باز هم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.
با حس نوازش موهای سرم، چشمانم‌‌ رو باز کردم و صورت مهربان پدرم رو دیدم، که با غم و اندوه نگاهم می‌کرد.
با صدای ضعیفی گفتم:
- بابا
- جان بابا
- من دیوونه شدم؟
رد اشک رو روی گونه پدرم دیدم
- نه دخترم، نه دُردونم! تو فقط یکم خسته ای که اونم درست میشه! خوب میشی، عزیز دل من
- من میخوام برم خونمون، نمیخوام اینجا باشم
- باشه دخترم،‌ می‌ریم!
چشم چرخاندم و کاوه رو در چند‌قدمی پدرم دیدم.
پدرم روبه کاوه پرسید:
- میتونم ببرمش؟
کاوه چشمانش رو به معنی اره بست و پدرم با لبخند رو به من گفت:
- می‌ریم خونمون عزیز دل بابا
نگاهم به کاوه افتاد که در سکوت نگاهم می‌کرد.
رو به پدرم گفت:
- من میرم کارهای ترخیصشو انجام بدم.
پدرم با لبخند از کاوه تشکر کرد و کاوه از اتاق خارج شد، بعد اینکه لباس هام رو پوشیدم،‌پدرم کمکم کرد تا از اتاق خارج بشم.
تو راهروی بیمارستان کاوه رو دیدم که رو به پدرم گفت:
- عمو نادر شما که ماشین نیاوردی؟ صبر کنید من لباسم رو عوض کنم خودم میرسونمتون
- نه کاوه جان زحمت میشه
- چه زحمتی عمو نادر صبر کنید الان میام
وبه سرعت از کنارمون گذشت
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
چند دقیقه بعد کاوه حاضر وآماده برگشت وروبه پدرم گفت:
- بریم عمو نادر
از روی صندلی بلند شدم و ناخواسته با کاوه هماهنگ گام‌برداشتم ولی قد بلند کاوه، ته مونده اعتماد به نفسم رو هم از بین برد و مجبور شدم آهسته گام بردارم تا اون جلوتر از من حرکت کنه.
کاوه بیشتر شبیه مانکن ها بود تا دکتر با چشمهای عسلی که داشت مهربونی مثل یه نور تو صورتش منعکس میشد
اصلا نمیتونستم باور کنم این کاوه همان کاوه صابری باشه، باور کردنی نبود چون زیادی عوض شده بود و‌ انگار پسر ۲۴ساله ی ۸سال پیش نبود،یادمه اونموقع ها زیادی مرض اذیت کردن داشت والان فک کنم باید۳۲/۳۴سال سن داشته باشه وشاید بخاطر سنشه که اقا منشانه رفتار میکنه.
در ماشین رو برام باز کردو من رو صندلی عقب جا گرفتم وپدرم کنارش نشست
- ببخش کاوه جان تورو هم انداختیم به زحمت
استارت ماشین روزد وهمون طور که داشت آیینه ماشین رو رو من تنظیم میکرد گفت
- این چه حرفیه،وظیفست.
چشمش از ایینه روی من بودو من با دیدن کاوه که از ایینه ماشین منو میپایید اخم کردم وسرمو سمت پنجره چرخاندم.
که کاوه رو به پدرم گفت
- راستی عمو نادر،پدرم گفتم که بهتون بگم این رسمش نبود!
پدرم لبخند تلخی زدو با تاسف روبه کاوه گفت
- اونقدر سرم شلوغ بودو درگیر فکرو خیال بودم که بخدا وقت نکردم،خودت که بهتر میدونی پدرت مثل برادر برام عزیزه
- بله بخاطر همینه که همیشه منتظرتون بوده وهست،بهم گفت که بهتون بگم فردا شب منتظرتونه برای شام! لطفا نه هم نگین
پدرم باشه ای گفت و سکوت ماشین رو اهنگی که پخش میشد شکست.
ولی اونقدر آهنگ سوز داشت که با هر جمله اش خنجر فرو میکرد توی سینم ودردهامو بیشتر میکرد.
جلوی در خونه رسیدیم وپدرم کاوه رو به خونه دعوت کرد و کاوه هم با آغـ*وش باز پذیرفت.
از ماشین پیاده شدم و خواستم سمت در برم که نیرویی انگار پاهامو به زمین میخ کوب کردو تمام وجودم لرزید
صدای سبحان از چند متریم به گوشم خورد وحتی نمیتونستم سمتش بچرخم
حتما خونه عمویش اومده که من دارم صداشو میشنوم یعنی خود سبحانه؟!
- ندا جان اون کیسه روهم بده!
با شنیدن اسم ندا دستم رو روی قلبم گذاشتم که داشت با تمام توانش میکوبید.
لبم خشک شده بودو هی به خودم میگفتم سبحان نیست،اون نیست
ولی با شنیدن اسم سبحان برگشتم ودیدمشون
خودش بود،خود سبحان!
فارغ از هرجایی از پشت صندوق عقب کیسه هارو برمیداشت ونمیدونم اون دختر چی در گوشش میگفت که نیشش باز بودو خنده اش پرصدا.
و اصلا متوجه ما نبود.
دستم مشت شدو ناخواسته قطره اشکی روی صورتم چکید.
پدرم دستم رو گرفت وبه زور میخواست که منو به داخل ببره
ولی من با دیدن این صحنه فقط مثل مرده متحرک ایستاده بودم وحسرت خنده هاشونو میخوردم.
سر سبحان سمتم چرخیدو با دیدنم رنگ از روش پرید
نمیدونم چرا،ولی من ته چهره‌اش نگرانی رودیدم،شایدم توهم زده بودم ونگاهش را اونطور میخواستم معنی کنم.
وقتی ندا سبحان رو دید که روی من زوم کرده با اخم بازوی سبحان را گرفت و بیشتر از اون نذاشت که نگاهش روی من باشه.
ومن با دلی پراز خون وچشمهای پراز اشک وارد خونه شدم.
مادرم بدون حرف ایستاده بودم ونگاهم میکرد ومن نمیدونم چطور سمتش دویدم و خودمو‌در آغوشش انداختم ویک آغـ*وش سیر گریه کردم،مادرم با شک وتردید بغلم کرده بود وشاید به این فکر میکرد منی که دیروز سرش داد میکشیدم ومیگفتم نمیخوام کنارم باشه الان چی شده که محتاج اغوششم،من با دیدن ندا وسبحان ارزوی اواری زندگیشونوکردم واین دعا چقدر تلخ بود،چقدر بده که ارزوی مردن کسی روداشته باشی
مادرم بوسه ای روی سرم زدو گفت
- اروم باش قربونت برم،اروم باش!
پدرم کلافه طول وعرض پذیرایی رو طی میکرد
- نسرین فردا چمدونارو جمع کن یه چند روز بریم سفر،اینجوری نمیشه
ومن با التماس زار زدم
- نه،بابایی من هیچ جا نمیام
- ولی دخترم تو به این سفر احتیاج داری،بسه این عذاداری دو ساله
از جایم بلند شدم وسرم را به حالت نفی تکون دادم
وبا سرعت به اتاقم رفتم.
صدای مادرم را شنیدم که با نگرانی داشت میپرسید چه اتفاقی افتاده وکاوه داشت چیزی را توضیح میداد
وپدرم با صدایی که پراز درد بود میگفت
- بخدا کمرم شکسته،دیگه من هم نمیکشم
پتورو روی سرم کشیدم وبا هق هق گریه ام روسردادم
یک ساعت بعد،پدرم به اتاقم اومدو کنارم نشست.
- سئویل بابایی خوابی؟
به سمتش چرخیدم ونگاه داغونمو سمتش انداختم
دستمو گرفت وبا ناراحتی گفت
- یادته وقتی بچه بودی بهت چی میگفتم،میگفتم هیچی ارزش نداره که تو بخاطرش چشمهای خوشگلتو بارونی کنی،یادته بابایی؟
چشمهامو باز وبسته کردم
- خب،پس چرا به این زودی فراموش کردی،بس نیست دوسال عذاب اونم بخاطر یه ادم بی ارزش،بخدا ارزش نداره،اصلا سبحان ارزش این همه غصه خوردن رونداره.
لبم رو با زبانم تر کردم
- چقدر میخوای خودتو عذاب بدی ومارو بیشتر داغون کنی،بس کن دیگه دخترم،فکر کن سبحان مرده ودیگه نیست،فراموش کن نامردی که در حقت کرده رو،من این اجازه رو به هیچکس نمیدم از گل بهت نازک تر بگه پس خودتو رها کن از این عذا خونه ای که ساختی،اگه دوسم داری تمومش کن!
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
به صورت شکسته پدرم نگاه کردم که از هرروزی چین وچروک های صورتش بیشتر به چشم می اومد وهر تار موی سفیدی که توی موهای سرش دیده میشد دل منو پر خون تر میکرد
کاش به قول پدرم میتونستم از این عذا خونه ای که برای خودم درست کردم بیرون بیام وبگم همه چی خوبه!
ولی چطوری؟
واقعا یک احمق بودم که دوسال بالای سر قبری نشستم که هیچ مرده ای توش نبوده وخنده دار تر از اونم اینه که ‌هرروز از خدا میخواستم همین کسی که مرده معجزه بشه وبرگرده!
خنده داره...سبحانی که منو زیر پاش له کرد وتوی فامیل خارو خفیف ام کردو من مثل یه بازنده بازهم منتظرش بودم!
حالا‌ هم که سبحان و زنش رو دیدم. ولی اینبارم میخوام انتقام این دوسال رو از سبحان بگیرم،از سبحانی که تو بهترین شب زندگیم رهام کرد
خوردم کرد،منو شکست،منو کشت،منو از بین برد
قطره های اشکم جاری شد
روزی صددفعه به خودم میگفتم ازش متفرم ومثل احمق ها منتظرش بودم وامروز دیدم دنبال هیچی بودم!دنبال یه مرد بی عرضه که حتی علت رفتنشوهم توضیح نداد
پدرم صدام زد
_سئویل
با غمی که از ته دلم برمیخواست آه کشیدم
_دخترم،فراموش کن و زندگیتو از نو بساز
لــ*ب زدم
_بابا، بخدا نمیشه!
پدرم بعد دوسال سکوتش رو شکست وداد زد
_بسه سئویل،بسه تمومش کن،میخوای منو بکشی؟بیا بکش،ولی خودتو عذاب نده
پتورو دور خودم پیچیدم وزانوی غم بـ*غـل کردم
_من مردم،دوساله مردم،توروخدا بزارین این مابقی عمرم بگذره،نمیخوام زندگی کنم نمیخوام!
پدرم‌ دستشو روی قلبش گذاشت، ورنگ من پرید

صورت پدرم به زردی میزدو‌ پیشونیش هم عرق کرده بود
_بابا،حالت خوبه!
پدرم لــ*ب زد«قرصام»
از تخت با ترس پایین پریدم وبا گریه به بیرون رفتم.
جیغ کشیدم
_مامان!
مامانم سراسیمه،از آشپزخانه بیرون اومد
_مامان قرص های بابا،قرصاش کو؟
مامانم با نگرانی پرسید
_چی شده؟
با زبونی که‌ از ترس میگرفت گفتم
_قَ...قَ...قلب بابا!
دستام میلرزید ومامانم به سرش زدو گفت
- یا ابلفضل
مامانم کیسه داروهای بابا رو برداشت وبه سرعت به اتاقم رفت.
مامانم سر بابام رو روی پاش گذاشته بود وقرص زیر زبونی شو داد وبا گریه رو به من گفت
_سئویل زنگ بزن اورژانس!
ولی من حتی نمیتونستم حرکت کنم،سراسر بدنم میلرزیدو دست وپامو گم کرده بودم
مامانم با تاکیید صدام کرد
_سئویل
به صورت بابام نگاه کردم،که رنگ به رخش نمونده بودو من همونجا ایستاده بودم
به سمت تلفن رفتم وچند بار شماره رو اشتباه گرفتم وشماره اورژانس یادم نمیومد
ولی اخر سر زنگ زدم
_ال...الو اورژانس...بابام حالش بده تورو خدا زود بیان،قلبش،قلبش درد گرفته
وگریه ام شدت گرفت
بله یاداشت کنید
وادرس خونه رو با هزار جون کندن دادم وکنار تلفن سر خوردم وروی زمین افتادم.
یه ربعی طول کشید که اورژانس بیادو مامانم شیون میکردو به سرش میزد ومن فقط میلرزیدم وهمان جا کنار تلفن افتاده بودم.
فقط تونستم وقتی تکنسین ها اومدن درو براشون باز کنم. بابام رو روی برانکارد گذاشتن ومامانم با گریه همراه اونا رفت ومن موندم وخونه خالی وسراسر ترس وغم.
من مقصر بودم،من خاک بر سر،بابام بخاطر من قلبش گرفت
صورتمو چنگ زدم وموهامو کشیدم و بیشتر زار زدم
شش ساعت از موقعی که رفته بودن گذشته بود وخبری نبود.
خونه غرق تاریکی شده بودومن میان این تاریکی فقط از خدا مرگ خودمو طلب میکردم
با چرخیدن کلید توی قفل،سرمو از روی پام برداشتم وبا چشمهای پرخون،سمت درو نگاه کردم
ادکلن‌ تلخی توی خونه پیچیدو قامت مردی در تاریکی نقش بست.
پریز برق وکه زد،دستمو بالای چشمهایم گرفتم و چند بار پشت سرهم پلک زدم که چشمهام به روشنایی عادت کردن.
کاوه به سمتم اومدو با ترس ونگرانی نگاهم کرد.
_دختر تو چیکار کردی؟
با بغض گفتم
_بابام...بابام چطوره؟
_حالش خوبه نگران نباش،صورتتو چیکار کردی؟
وبعد سرشو تکون دادو بلند شد
_جعبه کمک های اولیه تون کجاست؟
از جام بلند شدم
_منو ببر پیش بابام
کاوه کلافه وپرحرص نگاهم کرد
_سئویل صورتت چی شده؟
هیستیریک جیغ کشیدم
_ولم کن،گفتم منو ببر پیش بابام
کاوه با حرص بازویم رو گرفت وبا صدایی که توش عصبانیت موج میزد گفت
_سئویل،مثل ادم جوابمو بده،صورتت چی شده
گریه کردم وبازومو با حرص از دستش رها کردم
_میخوام خودمو تیکه،پاره کنم،بکشم به تو چه،مگه تو کی هستی...
ولی یهو صورتم با سرعت به جهت مخالف چرخید،دستمو روی گونم گذاشتم وبه مرد روبه رویم نگاه کردم که صورتش از حرص به سرخی میزد
_بس کن...تمومش کن...میفهمی با بابات چیکار کردی،سئویل میفهمی خانوادتو نابود کردی!
چرا نمیخوای بفهمی،نامزدت رفته،بفهم لیاقت تورو نداشته،چرا نمیفهمی اخه
از بین اون همه حرف تنها جمله« میفهمی با بابات چیکار کردی»توی سرم زنگ خورد
_با...بابام چی شده؟
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
کاوه نفسش رو با کلافگی بیرون فرستاد وانگار که با دیدن لرزش تن من عذاب وجدان گرفته باشه گفت:
- ببخشید من، نباید...
جیغ کشیدم وروی زمین نشستم
_چرا همتون دارین زجرم میدین اخه، ولم کنید بزارید بمیرم تموم بشم،چی از جون یه مرده میخواین،ازت میپرسم بابام میگی صورتت،صورتمو میخوام چیکار وقتی سبحان این صورت وندید. الان چی میخوای بگی،بگی ببخش سئویل یهو نفهمیدم چیکار کردم؛ اینو میخوای بگی،اگه میخوای اینو بگی منم میگم عیبی نداره تو هم بزن،چه عیبی داره دوساله همه دارن با نگاهشون با حرفاشون زجرم میدن ومنو از بین میبرن عیب نداره توهم یدونه زدی زیر گوشم مگه مهمه!
وسرمو روی زانوم گذاشتم.
_ببین سئویل،تو زیادی داری سخت میگیری،اصلا نمیدونم چرا میخوای...
سرمو بالا اوردم ونگاش کردم
_سخت میگیرم،اینجوری فکر میکنی؟
از جام بلند شدم وبا مشت که روی سینم زدم گفتم
_این منم ببین،میخوای بدونی چرا سخت میگیرم
هیستیریک خندیدم:
- اگه بگم اخه،مگه میفهمی
قطره های اشکم جاری شدن
- میفهمی وقتی همه انگشت به سمتت میگیرن وبا اینکه بی گناهی،هراسمی که دوست دارن روت میزارن چه حسی داره؟ میفهمی چقدر سخته بشنوی بگن دختره خراب بودو پسره هم بیچاره زود فهمیدو بهم زد
میفهمی چقدر دلم سوخته، وقتی شنیدم وگریه هام مانع شدن ونزاشتن جوابشونو بدم. به جای اون تو خلوت هام جیغ کشیدم وداد زدم وبرای اتاق خالی ودیوارهاش توضیح دادم تا یکی بشنوه وبگه سئویل هیچ کارست وسبحان تنوع طلب بوده! ولی کسی نشنید،بجاش باز هم حرفاشون مثل سیلی ومشت روی سروصورتم نشستن ودیوونم کردن،سبحان توضیح نداد و بجاش اون دختره ندا همه جا گفت سبحان میگه سئویل مریضه وتوهم های بچه گانه داره ونمیشه باهاش زندگی کرد،کلا اهل زندگی نبوده وسبحان فهمیده، انتظارهای بی جا داشته
بلند خندیدم
_خنده دار نیست؟ولی من میگم بیشتر گریه داره تا خنده،من چی کم داشتم مگه!
زانوهام توانشونو از دست دادن وروی زمین افتادم که کاوه بازومو گرفت.
_سئویل متاسفم،ولی فقط مرگه که چاره نداره اینو میفهمی؟
چهره رنگ پریده بابام جلوی چشم هام نقش بست وآرام با غصه لــ*ب زدم
_کاوه،بابام چطوره؟
_خوبه،پاشو دست وصورتتو بشور ببرمت پیشش،زود باش
_نمیتونم،اصلا با چه رویی برم،من داغونش کردم،کمرشو شکستم وچند ساعت پیشم کاری کردم که قلبش درد بگیره،من چطور دختری هستم؟
_سئویل پدرت خیلی دوست داره، ومن هم مثل بعضیا نمیتونم بگم بخاطر حال پدرت تو تقصیری نداری؛
روک هستم وبا دیدن وضعیتت دارم دیوونه میشم،چون من ۸سال پیش یه دختر میشناختم که از دیوار راست بالا میرفت والان میبینم چشمهای شیطونش رنگ باختن و همین عوض شدن هاست که باعث شده پدرت رو تخت بیمارستان باشه...متاسفم ولی نمیتونم بگم حال پدرت به تو مربوط نیست! چون مربوطه، و تو
مقصری، بخاطر اینکه نمیخوای خودتو جمع کنی...میبینی کمر پدرت شکسته ولی بازم میخوای کمر شکسته اش رو خرد تر کنی ویک باره از بین ببریش!
سرمو به حالت نفی تکان دادم
_نه...نه کاوه،من نمیخوام!
کاوه هم کنارم زانو زدو گفت
_ولی کارات برخلاف اونو نشون میده،میدونی تو باید اونقدر بخندی وشاد باشی تا کمر پدرت دوباره صاف بشه،ولی تو...
از جام بلند شدم وبه کینه ای که گوشه دلم بود گفتم
_اگه سبحان نبود،اکه اون منو خرد نمیکرد،ولم نمیکرد الان هیچی اینجوری نبود!
کاوه پوزخنذی زد
_تقصیرهارو ننداز گردن سبحان،خب اون نامردی کرده ولی دوسال از اون موضوع گذشته وتوبودی که بیشترین بدی رو تو حق خانوادت کردی
تو باید قد راست میکردی واونقدر میخندیدی تا شادی هات خار بشه بره،توی چشمای کسایی که نمیتونن شادیتو ببینن،ولی تو به جاش با این کاراهات دشمنتم شاد کردی وپدرتو ناراحت!
میدونم سخته،ولی باید بخوای منم کمکت میکنم تا همه چی درست بشه،تو لیاقتت بیشتر از مردهای اطرافته اینو بفهم و هرروز تکرار کن
موبایل کاوه زنگ خورد وکاوه با کمی مکث جواب داد
_سلام،نسرین خانوم،حالش خوبه نگران نباشید،نه اگه اجازه بدید نیارمش بیمارستان
_بله بله میدونم چی میگین،چشم،فقط سئویل ویه جا میبرم وبرمیگردیم ،اصلا میبرم خونه خودمون! نه چه زحمتی،باشه حتما،خداحافظ.
وبعد منو نگاه کرد
- بلند شو دیگه سئویل خانوم!
_کجا میریم؟
_گفتم که به من اعتماد کن،اگه میخوای پدرت خوشحال بشه وهمه چی درست بشه،به من اعتماد کن.
از جام بلند شدم و سلانه سلانه به سمت روشویی رفتم وچند مشت اب به صورتم زدم، لباس های مشکی ام روهم پوشیدم که دیدم کاوه با اخم نگاهم میکنه
_اینا چیه پوشیدی،مگه خدایی نکرده واسه کسی اتفاقی افتاده،عوضش کن
_اقا کاوه،توروخدا اذیتم نکن،من اینارو میپوشم
کاوه به سمت کمدم اومدو یک شال قرمز ومانتو سفید دستم داد
_اینارو بپوش خواهش میکنم
وقتی خواهش روتو چشمهاش دیدم به اجبار لباسمو عوض کردم وبه همراه کاوه از خونه بیرون رفتیم
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
از پشت سر، به قد بلند کاوه، نگاه کردم که کت سیاهی به تن داشت که درحال جر خوردن بود.
تیپ کاوه امروزی بود، ولی توی رفتارهاش آنقدر حساب شده رفتار می‌کرد که در لحظه اول آدم فکر می‌کرد،با یه مرد پنجاه ساله طرفه.
سوار ماشین کاوه شدم و کاوه با آرامش رانندگی کرد، با مهارت دنده رو عوض می‌کرد و فرمون انگار براش یه اسباب بازی بود که با یک دست اون رو با تسلط می‌چرخوند.
نگاهمو از کاوه گرفتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
ماشین بعد از مدتی ایستاد و من دوباره سرم سمت کاوه چرخید
-سئویل خانم، پیاده شو
با تعجب به خیابون نگاه کردم
-اینجا کجاست؟
-پیاده شو میفهمی
دستمو سمت دستگیره در دراز کردم واز ماشین پیاده شدم، کاوه دستم‌رو گرفت وکمکم کرد از چاله ای که اونجا بود رد بشم.
میخواستم پشت سر کاوه حرکت کنم، ولی کاوه سرعت گام برداشتن‌شو جوری تنظیم می‌کرد که دوش به دوش من حرکت می‌کرد و این اجازه رو بهم نمی‌داد.
وارد ساختمون تر و‌ تمیزی شدیم و بعد سوار شدن به آسانسور،کاوه دکمه طبقه پنجم رو زد و آسانسور با ملودی که از ان پخش می‌شد شروع به حرکت کرد.
کاوه اجازه داد من اول پیاده بشم و سپس خودش پیاده شد و زنگ واحد رو زد.
تابلو ای روی دیوار نصب شده بود که متاسفانه با باز شد در اتاق، وارد واحد شدیم و نوشته تابلو رو نتونستم بخونم.
دختر جوانی با دیدن کاوه سلام و احوال پرسی کرد و با لبخند گفت:
-آقای دکتر خیلی وقته منتظرتونن...بفرمائید تو
کاوه به در سفید روبه رویی دو تقه زد، باز هم خودش ایستاد و من اول وارد اتاق شدم.
مرد جوان با لبخند از پشت میزش بلند شد و رو به کاوه گفت:
-سلام بر رفیق شفیق خودم، پارسال دوست امسال اشنا، کجا بودی تو پسر؟
کاوه با لبخند محجوبی سمتش رفت و همدیگرو در آغـ*وش هم گرفتن‌ و با صمیمیتی که در یک به یک حرف هایشان بود با هم حرف میزدن
روی مبل چرم مشکی نشسته بودم و با گوشه ی شالم بازی می‌کردم وسربه زیر بودم و کاوه و دوست‌ش درحال صحبت بودن
-سئویل خانوم عزیزی که می‌گفتم ایشونه آریا
با شنیدن اسمم سرم رو بالا آوردم و به پسر جوان روبه رویم نگاه کردم
_خانوم خیلی خیلی خوشبختم
با صدای ضعیفی درجواب اش گفتم:
-منم
وسپس دستاش رو درهم گره زد و گفت:
-کاوه جان اگه اجازه بدی من با سئویل خانوم تنها حرف بزنم
وکاوه خواست از جایش بلند بشه که زود گفتم:
-آقا کاوه شما هم باشین بهتره
کاوه به آریا نگاه کرد که آریا گفت:
-سئویل خانم اگه شما راحتی...
میون حرفش پریدم
-باشن بهتره!
و کاش میتونستم بگم بعد از دوسال گوشه گیری، از هم صحبت شدن با مردها میترسم وخودم هم درشک بودم که چطور با کاوه حرف زده بودم و از زخم هام گفته بودم، شاید بخاطر این بوده که میشناختمش.
کاوه دوباره سرجاش نشست که آریا گفت:
-سئویل خانم، من روانشناسم، ولی قبل از اینکه روانشناس باشم یه ادمم وهمین طور دوست تو
کسی که دوست کاوه باشه دوست منم هست
پس راحت باش پیشم و هرچی میپرسم بهم بگو. امروز باید از حصاری که به گفته کاوه دور خودت کشیدی بیرون بیای و هرچی که اذیتت میکنه رو بگی، خب!
سرم رو به معنی باشه تکون دادم و ناخواسته با دندونم به جون لبم افتادم و پوستش رو کندم.
آریا از پشت میز بلند شدو روبه روم نشست
-این ترس و اضطرابت بخاطر چیه؟
با چشمهای متعجب نگاهش کردم
-من مضطرب نیستم
با انگشتش به لبم اشاره کرد
-جویدن پوست لبت، اینجوری نمیگه!
اینبار دستان سردم رو درهم قلاب کردم. حس می‌کردم سردمه!
به سمت کاوه چرخیدم و به
نگاه گرمش چشم دوختم
وبا مِن مِن گفتم:
-با...با اقایون زیاد راحت نیستم
-تازه اینجوری شدی، یا از قبل اینجوری بودی؟
دستامو که قلاب کرده بودم بیشتر فشار دادم
-نه، یکم حرف زدن و بیرون اومدن برام بعد دوسال سخته، نمیدونم چرا!
اریا به مبل تکیه داد
-چیز عجیبی هم نیست، دوسال تنها موندن، این عوارض هم داره
اگه بامن راحت نیستی، من یه همکار خانوم دارم که اگه بخوای میگم ایشون باهات حرف بزنن.
به کاوه نگاه کردم که روبه آریا گفت:
-آریا، اگه زحمتی نیست پاسمون نده به همکارت، سئویل دختر خجالتی وکم رویی نیست که نتونه باهات حرف بزنه و بهت اعتماد کنه.
فقط بعد دوسال تنهایی یکم حرف زدن با مردها براش سخته که فکر کنم، بعد دو سه جلسه حل بشه
و رو به من کرد و پرسید
-نه، سئویل؟
حرف های کاوه توی گوشم زنگ خوردن که گفت بهش اعتماد کنم، و من ناخواسته با تکان دادن سرم موافقتم رو اعلام کردم، که کاوه با لبخند بلند شد و رو به من گفت:
-من میرم بیرون منتظر باشم، من اینجا باشم نمیشه!
وبعد از کنارم گذشت و بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
41
425
53
آریا‌ به کاوه نگاهی کردو با لبخند چشماشو به معنی ممنونم باز و بسته کرد.
دستان یخ زده ام رو اینبار آزادانه روی مانتوم گذاشتم و به دهـ*ن آریا چشم دوختم.
آریا ضبطی که روی میزش بود رو‌ برداشت و اهنگ ارامی رو پلی کرد که مثل مسکنی بود که من تزریق شده باشه
_این اهنگ یه آرامش عجیبی داره که هروقت بهش گوش میکنم سبک میشم،بنظرت اینجوری نیست؟
صادقانه گفتم:
_بله،مثل مسکن میمونه!
اریا با لبخند نگاهم کرد
_خب،پس خداروشکر هم عقیده ایم.
وسپس ادامه داد
_الان بهتری؟
به خودم نگاه کردم که از استرس چند دقیقه پیشم خبری نبود و لبخند کمرنگی هم روی لبم بود
_بله،بهترم
_خداروشکر پس میتونم چند تا سوال ازت بپرسم؟
_بله
_از چیزی که تو وجودته و باعث غم و اندوهته برام بگو،چی شده که دوسال گوشه گیری و تنهایی رو انتخاب کردی میخوام از گذشتت بهم بگی؟
چند دقیقه ای سکوت کردم و به رومیزی چشم دوختم سپس چشم هام بسته شد و انگار اهنگی که پخش میشد وادارم میکرد حرف بزنم:

۱۸سالم بود که دیدمش،حس کردم قلبم بعد دیدنش، بیشتر میکوبه و دنیام رنگی تر شده.
عموش همسایه ما بود و من تو همین رفت و آمدها دیده بودمش،پسر معقولی بود و به شدت خوشتیپ!
جوری که دوستام هم یک دل نه صد دل عاشق سبحان شده بودن
عموی سبحان مثل پدرم تاجر فرش بود و بخاطر همین گهگاهی با خانواده نادری رفت و امد داشتیم و سبحان هم پیش عموش و زن عموش زندگی میکرد و بچه طلاق بود.
اتاقم دوتا پنجره داشت که یکیش رو به کوچه بود و هروقت صدای ماشین سبحان رو میشنیدم،از اونجا یواشکی نگاش میکردم.
تازگیا اومده بود و زن اقای نادری از کمالات‌ و اخلاقش همیشه تعریف میکرد و من فهمیده بودم که واقعا سبحان رو دوست دارم.
یه روز که طبق معمول از مدرسه با دوستام برمیگشتم،بازم دیدمش که با کوله ای که روی دوشش انداخته بود داشت سمت ساختمون عموش میرفت و من شر و شلوغ بودم و یه جورایی دوست داشتم توجه سبحان رو جلب کنم.
وقتی دوستام راهشون از من جدا شد.
الکی خودمو روی زمین انداختم و‌ آه و ناله کردم که سبحان ترسید و‌ سمتم دوید
جوری خودمو روی زمین پرت کرده بودم که دستم خونی شده بود و میسوخت،ولی وقتی نگاه نگران سبحان رو میدیدم،هیچ سوزشیو حس نمیکردم

سبحان وقتی سرشو بالا اورد و خنده منو دید،اول با تعجب نگاهم کرد و سپس سرشو با تاسف تکون داد و گفت که خیلی بچم!
ولی‌ به من اصلا برنخورد و لبخندم پررنگ تر شد و بهش گفتم
_همین بچه،عاشقت شده اقا سبحان
سبحان بیچاره کپ کرده بود و با تعجب نگاهم میکرد
و من بدون توجه به قیافه متعجب سبحان از روی زمین بلند شدم و با خنده سمت خونمون رفتم و سبحان همینطور خشک شده روی زمین نشسته بود.
با سرعت به اتاقم رفتم و از پشت پنجره نگاهش کردم که دیدم سرش رو بالا اورد و با خنده نگاهم کرد.
با صدای مامانم که صدام میزد زود پرده رو انداختم و از اتاق بیرون رفتم که مامانم کلی دعوام کرد که حواس پرتم و روزی نیست که مدیر مدرسه نخوادش و از شلوغ کاریام بهش گوش زد نکنه و دیگه کم اورده
آریا خندید و رو به من گفت
_پس راسته که از دیوار راست بالا میرفتی؟
نفس عمیقی کشیدم وسرمو به معنی اره تکون دادم
_خب بعدش
اونقدر سر راه سبحان قرار گرفتم که بعدش فهمیدم اونم دوسم داره و دوستی ما شروع شد و چون از اولش قصد سبحان ازدواج بود خانواده هامون مطلع بودن و بهمون گیر نمیدان
سبحان معماری میخوند و به من هی میگفت که برای کنکور خوب بخونم و دانشگاه قبول شم،ولی من هیچ علاقه ای به درس و دانشگاه نداشتم و همه ی دنیام شده بود سبحان و زنگ زدن بهش،به طوری که سال اخر دبیرستان رو به زور پاس کردم و دیپلم گرفتم.
سه سال منتظرش موندم تا فوق لیسانسشو گرفت وتوی یه شرکت معتبر مشغول به کار شد‌ و رسما اومد خواستگاریم.
ولی‌ نمیدونم چرا تن به عقد نداد و هی بهم میگفت ما که ۳سال صبر کردیم این چند ماهم صیغه بشیم و روز عروسی عقد کنیم.
و من چون عاشق سبحان بودم اگه میگفت ماستم سیاهه،میگفتم سیاهه،بخاطر همین بهش اصرار نکردم و به عموش و بابام هم گفتم که تحت فشارش نزارن
۶ماه از دوره نامزدی ما گذشته بود و من با لباس سفیدی که هرروز خودمو توش تصور میکردم،توی آرایشگاه نشسته بودم.
ولی هرچقدر منتظر موندم و به سبحان زنگ زدم ازش خبری نشد و دل من عجیب شور میزد.
به طوری که خودم آژانس گرفتم و به تالار رفتم و مامانم با دیدن اینکه من تنهام بیچاره کپ کردو فکر کرد بلایی سر سبحان اومده.
هرچی زنگ میزدیم جواب نمیداد و گوشیش توی دسترس نبود.
توی تالار هرکی منو میدید بهم متلک میپروند و از کنارم میگذشت و من داشتم دیوونه میشدم.

با گرفتن دستمال کاغذی به سمتم به خودم اومدم و دیدم صورتم پراز اشکه.
با دستمال کاغذی اشک هامو پاک کردم و ادامه دادم
_عمه زلیخام توی فامیل به زبون تلخی معروفه و من توی بچگی یه اشتباهی کرده بودم که همیشه دوست داشت نیش زهریشو بهم بزنه و وقتی فهمید دوماد نیست شروع کرد به متلک انداختن و یه حرف هایی میزد که برام سنگین بود و قلبم داشت از کار میفتاد.
هیچ خبری از سبحان نبود و مادرم فکر میکرد من اهل زندگی نیستم و نمیتونم خانومانه رفتار کنم و همین کارها باعث شده سبحان فرار کنه و این حرف ها. طرفداری های مادرم از سبحان بیشتر عصبیم میکرد.
یک ماه از این قضیه گذشته بود و ۲۴ساعته گوشیم توی دستم بود که سبحان بهم زنگ بزنه.
ولی یه روز کارت عروسیش به دستم رسید و اینبار فکر کردم از روی یه ساختمون بلند پرت شدم پایین و کلا مغزم از کار افتاده بود.
عموی سبحان اومد خونمون و هی میگفت سبحان هم به پدرش رفته و نمک نشناسه و ما اونو ببخشیم
پدرم انقدر اروم و متین بود که چیزی نمیگفت و اخر سر اقای نادری رو راهی خونش کرد.
و من موندم و یه دنیا با غم و نیش کلام اطرافیان...
اریا به دقت به حرف هام گوش میکرد و عمیق توی فکر بود‌ و بعد نگاه کردن به ساعتش گفت
_برای امروز کافیه سئویل،خوبی؟
صورت پراز اشکمو دوباره پاک کردم وگفتم
_خوبم
_سئویل
سرمو بالا اوردم و آریا رو نگاه کردم
_من و کاوه یه جایی داریم که بهش تو زمون دانشگاه میگفتیم محل تخلیه اعصاب خراب! فردا میخوای باهم بریم اونجا
در سکوت نگاهش کردم
_الان حتما میگی این دکتره چی میگه دیگه،من یه ساعته براش داستانمو گفتم،بعد این یهو میگه بریم محل تخلیه اعصاب خراب.
لبخند کمرنگی روی لبم اومد
_نه،نمیگم
_پس خوبه دیگه آدم پایه ای هستی...
وخندید
از روی صندلی بلند شد و تلفن رو برداشت
_خانم شاپوری به اقای صابری بگید بیاد تو
سپس رو به من گفت
_به کاوه نگیا،فردا کجا میخوایم بریم،میخوام تو خماری بمونه
به قیافه شیطونش نگاه کردم وبا لبخند گفتم
_باشه
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes