درحال‌تایپ رمان ایرسای وجودم |معصومه نوروزی کابر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Masoom
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 2 Votes
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
رمان : ایرسای وجودم
نویسنده: معصومه نوروزی کاربر انجمن ناول کافه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: Zahra_Sadeghi

خلاصه:
داستان درباره دختری به نام سئویل است که نامزدش اورا در روز عروسی‌اش ترک کرده و بعد از آن شب نیش کلام اطرافیان، اورا به یک آدم منزوی و گوشه گیر تبدیل کرده است. او دوسال است که از خانه بیرون نرفته و روز به روز پژمرده‌تر می‌شود تا روزی که...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe_V

Elahe_V

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
22/7/19
6,356
75,136
113
20


به نام خالق قلم

نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:
قـــوانین تـــایپ رمـــان در انجــــــمن

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.

هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
``تاپیک پرسش و پاسخ رمان نویسی``

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
تاپیک جامع اعلام پایان رمان و کتاب های در حال تایپ

موفق باشید
*تیم مدیریتی ناول کافه *​
 
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
روی زمین سرد نشسته بودم و زانوهایم را در آغـ*وش کشیده بودم و به این فکر می‌کردم، که کجای کارم اشتباه کردم، اصلا مگر چیکار کردم که همچون ظرف چینی، شکسته شده‌ام وتکه های شکسته‌م بعد خرد شدن دیگر قابل وصل شدن نیستند
مگر من جز خوبی ومهربانی برای سبحان کار دیگری کرده بودم که روز عروسی ترکم‌ کرد و رفت.
دوسالی بود که ذهن مخدوشم اصلا نمی‌توانست این موضوع را درک کند، که چرا سبحان‌ تو بهترین شب زندگیم ترکم کرد.
هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم یا بهتر است بگویم نتیجه ای نمی‌توانسم بگیرم.
هنوز هم وقتی یاد نیش کلام عمه زلیخیام می‌افتادم قلبم می‌سوخت و اشک، از چشانم فرو می‌ریخت
چه حرفهایی که نشنیده‌‌ام مادر خودم‌ انقدر سبحان را قبول داشت که صدها عیب روی من گذاشت تا سبحان را تبرئه کند و بگوید کار سبحان بی دلیل نبوده!
ولی همین سبحانی که مادرم خیلی قبولش داشت، درست یک ماه بعد بهم خوردن عروسیمان که من سه سال قبل آن تمام خواستگارهایم را بخاطر او رد کرده بودم و منتظر او بودم، کارت نامزدی‌اش با دختر خاله اش ندا به دستمان رسید و ترک دوم نیش و زخم زبان ها شروع شد.
از روی زمین بلند شده‌ام وسمت پنجره‌ی اتاقم گام برداشتم پرده ی سیاه پنجره اتاق‌م را کنار زدم و به منظره‌ی بیرون چشم دوختم. برگ های زرد درختان درحال ریخته شدن بودند و همه چیز مثل یک بیمار، زرد و پژمرده بود...یا شاید هم داشتند مثل من، پژمرده می‌شدند.
نفسم را به سختی بیرون فرستادم ودوباره سرجایم برگشتم
موهای بلندم درهم گره خورده بودن واصلا حوصله شانه زدن‌شان را هم، نداشتم.
نمیدانم اصلا پدرم روی چه حسابی اسمم را سئویل گذاشته بود. مگر سئویل به معنی دوست داشتنی نیست، پس چرا سبحان دوست‌م نداشت و ترکم کرد.
تقه ای به در اتاقم می‌خورد و بعد آن پدرم، در چار چوب در ظاهر شد ‌و اسمم را صدا کرد
وقتی جوابش را ندادم مسافت بین در تا تخت‌م را طی کرد و روبه رویم ایستاد
- چرا جوابمو نمیدی سئویل جان!
همان طور که روی تخت نشسته بودم چشمانم را بستم و موهای بلندم، صورتم را قاب گرفتند
- سئویل بابا، می‌شنوی صدامو؟
نفس عمیقی کشیدم وبه مرد روبه رویم چشم دوختم انگار سالها بود که او را نمی‌شناختم، او پدرم بود یا یک غریبه!
وقتی سکوت‌م طولانی شد پدرم جلوی پایم زانو زدو موهای مزاحمی که روی صورتم ریخته بودند را کنار زدوگفت:
- نمیخوای حرف بزنی؟
سرم را بالا آوردم و درون چشمای پرازاشک پدرم نگاه کردم، ولی تنها چیزی که دوباره عایدم شد«سکوت»بود.
پدرم آه پر از دردی کشید و گفت:
- سئویل جان، چرا خودت رو اینقدر اذیت می‌کنی، سبحان لیاقت تو رو نداشت...وگرنه کی از جواهری مثل تو می‌گذره؟
آهسته لــ*ب زدم
- بابا
- جان بابا
- دیگه نمیخوام سئویل باشم، میشه؟
قطره های غلطانی که درون چشمان پدرم می‌لرزیدند بیرون ریختند، پدرم با عجله اشک هایش را با پشت دست‌اش پاک کرد.
- چرا عزیز دل من؟ مگه سئویل بده؟
- آره بابایی، بده اصلا کجای من دوست داشتنیه که این اسم رو برام گذاشتین؟
- سئویل جان!
از ته دل داد زدم وصدای هق هق‌م کل فضای اتاق‌م را پر کرد
_من نمیخوام سئویل باشم، نمیخوام
پدرم مرا در آغـ*وش کشید و او هم مثل من شکست، دوسالی بود که با غم های من، موهای سر او هم سفیدتر شده بود دم نمی‌زد!
وحالا مرا سفت در آغـ*وش کشیده بود و او هم گریه می‌کرد
به صورت شکسته پدرم خیره شده بودم و تنها حرکت لــ*ب و دهانش را می‌دیدم.
پدرم تکانم می‌داد و من در سکوت نگاهش می‌کردم با نواختن سیلی های محکمی ‌که روی گونه‌م پیاده می‌شد به خودم آمدم و صدای ضعیف پدرم را شنیدم که صدایم می‌کرد.
پلک هایم داشتند روی هم می‌افتادند و من دوست داشتم چشمانم را ببندم و بخوابم!
احساس می‌کردم زیادی خسته ام وپلک هایم روی چشمانم سنگینی می‌کنند.
رفته رفته صدای پدرم را دوباره ضعیف وضعیف تر می‌شنیدم و بعد چند دقیقه به کلی از هوش رفتم.
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
چشم که باز کردم، زنی را دیدم که روپوش سفیدی بر تن کرده بود و داشت چیزی را یاداشت می‌کرد.
چند بار پشت سرهم پلک زدم تا چشمانم کاملا باز بشوند و واضح تر بتوانم اطراف‌م را ببینم.
مردی که سمت چپ من ایستاده بود با دیدن چشمان باز من با لحن دلسوزی گفت:
-دختر تو چیکار کردی با خودت؟
صدایش در نظرم آشنا بود، ولی به یاد نمی‌آوردم این صدا را کجا شنیدم ومتعلق به کیست!
با صدای ضعیفی لــ*ب زدم
-من کجام؟
همان مرد دوباره گفت:
- بیمارستانی، دختر خوب!
خواستم دستم را تکون بدهم که سوزشی توی بازویم احساس کردم
- تکونش نده، سرم بهت وصله!
- بابام کجاست؟
- بیرونه، نگران نباش. بهش می‌گم بیاد پیشت.
سپس با قدم های آرام از کنارم گذشت و چند دقیقه بعد، پدرم و مادرم سراسیمه وارد اتاق شدند؛ مادرم با گریه بغلم کرد و همان طور که اشک میریخت گفت:
- بمیرم برات عزیزکم، تو یهو چت شد؟
داشت، خنده‌‌ام می‌گرفت، مادرم حامی سبحان، اولین کسی بود که به جای دلداری دادنم نیش کلامش مرا سوزاند وحالا نگران حال من بود.
با دست آزادم به سمت عقب هلش دادم که با بهت وتعجب نگاهم کرد.
- سئویل، مامان، منم!
به چشمهای پراز اشک‌‌اش نگاه کردم و با ‌پوزخند گفتم:
- میشناسم...خانوم مثلا مادر...خوب هم میشناسمت!
مادرم رو به پدرم کرد و گفت:
- نادر!
ومن هیستیریک وار جیغ کشیدم
- چیه، چرا بابا رو صدا می‌کنی؟ یادت رفته چیکار کردی با من...اگه یادت نمیاد بگو تا بگم چطوری نمک می‌پاشیدی رو زخمم
پدرم روبه مادرم کرد وگفت:
- خانوم، شما بیرون باش
- ولی نادر
- نمیبینی وضع این بچه رو بیرون باش لطفا!
مادرم با نگاه پر از بغض و ناراحتی بیرون رفت وپدرم با نگرانی دستم را در دست‌اش گرفت
- سئویل جان حالت خوبه؟!
چشمانم را به معنی خوبم باز و بسته کردم.
پدرم با نگرانی به سمت همان مرد نگاهی کرد و پرسید
- کاوه جان، می‌تونیم ببریمش؟
با شنیدن اسم کاوه، انگار با شنیدن اسم کاوه به یادآوردم این مرد‌چه کسی بود! این مرد پسر دوست پدرم بود، کاوه صابری، همان پسر تخس،که آخرین بار قبل رفتن به امریکا او را دیده بودم فکر کنم حدود هشت سال پیش!
-نه عموجان...باید باهاتون حرف بزنم، اینجوری نمی‌شه!
پلک هایم داشتند دوباره روی هم می افتادند و خواب داشت وجودم را تسخیر می‌کرد
پدرم دوباره نگاه نگران‌اش رو سمت من انداخت و وقتی دید چشم هایم دارند بسته می‌شوند روبه کاوه گفت:
- حالش چطوره؟
صدای ضعیف کاوه را شنیدم
- سئویل باید دارو مصرف کنه اینجوری نمیشه، باید بره پیش یه روانشناس! هرکی سئویل رو ببینه می‌فهمه این دختر افسردست. عمو نادر چرا تا حالا نبردینش پیش یه دکتر؟
بعد اخرین کلمه که کاوه گفت من دوباره اسیر خواب شدم‌ و چشمانم دوباره بسته شدند.
وقتی دوباره چشم باز کردم، اینبار کسی توی اتاق نبود و اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود.
چند دقیقه بعد صدای پای کسی را شنیدم و بعد هم کاوه، همان طور که روپوش سفید‌اش را روی دست‌اش انداخته بود، چند قدمی جلو امد
- خوبی سئویل؟
وچقدر دلم می‌خواست داد بزنم و بگویم صدایم نزن، من را با این اسم صدایم نکن!
- داشتم می‌رفتم خونه، گفتم قبل رفتن یه سر بهت بزنم، منو که یادت میاد؟
به سمتش نگاهی انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:
-اره، یادم میاد
با این حرف لبخند‌اش رنگ بیشتری به خود گرفت و چند قدم مانده را طی کرد و بالای سرم ایستاد
- نگفتی، حالت خوبه؟!
چند دقیقه سکوت کردم وسپس گفتم:
- نه خوب نیستم.
کاوه با نگرانی نگاهم کرد و پرسید
- چرا، جاییت درد می‌کنه،میخوای بگم بهت مسکن بزنن؟
لبخند تلخی زدم ونگاه‌ام را به زمین دوختم‌ و با صدایی که به سختی کنترل‌اش می‌کردم تا نلرزد گفتم:
- این مسکن شما، قلب آدم رو هم می تونه خوب کنه؟ میسوزه...میتونه از سوزشش کم کنه؟
کاوه با دلسوزی نگاهم کرد
- کجاست؟ اون دختر خنده رو و سر زنده!
گوشه لــ*ب‌م به پوزخند مزین شد
- مرده...خیلی وقته مرده!
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
کاوه روی صندلی که کنار تخت‌م بود نشست و نگاهم کرد
- سئویل، عمو نادر از اتفاقی که برات افتاده گفت، نمیدونم الان باید چی بگم که قلب شکسته‌ت یه ذره تسکین پیدا کنه.
نفس عمیقی کشیدم
- هیچی نمیخوام بشنوم!
- ببین سئویل
- گفتم که چیزی نمیخوام بشنوم، میشه تنهام بزاری؟
وسپس نگاهم را از کاوه گرفتم
کاوه از جایش بلند شدو سمت در رفت، احساس کردم قبل باز کردن در، به سمتم چرخید و دوباره نگاهم کرد وسپس از اتاق خارج شد.
پوزخندی روی لبم نقش بست!
ببین سبحان با من چیکار کردی که کاوه صابری پسری که همیشه سربه سرم می‌‌گذاشت واذیت‌ام می‌کرد‌ الان برایم دل‌ می‌سوزاند و نگاهش پر از ترحم است!
یعنی اینقدر ترحم انگیز شده‌ام.
قطره های اشک با لجبازی تمام، از چشمانم پایین امدند و صورت‌م را خیس کردند، سئویل رادمنش، تک دختر نادر رادمنش، چقدر ترحم انگیز شده بود.
پتو را زیر دندان هایم گرفتم و محکم فشارش دادم تا شاید لرزشی که به جانم افتاده بود تمام شود و قطره اشک هایی که قصد خشک شدن نداشتند خشک شوند.
ولی اوضاعم بدتر شد، قلب‌م بیشتر تیر کشیدو صدای هق هق ام کل فضای اتاق را پرکرد.
پرستاری که برای سر زدن، به اتاقم آمده بود با دیدن اوضاع من سمت‌م دوید با نگرانی پرسید:
- چی شده؟
ولی من اختیارم دست خودم نبود و رفته رفته گریه ام شدت می‌گرفت.
حرف های سبحان مثل باران در ناودون در گوش‌ام زنگ خوردند‌
«سئویل اگه روزی نباشی من بدون تو میمیرم! خانوم خونم فقط تویی، سئویل دوست داشتنی من!»
تمام بدنم یکباره لرزیدو در پی آن جیغ های هیستریک کشیدم و با صدای بلندی داد زدم
- سبحان، ازت متنفرم، حالم ازت بهم می‌خوره انشالله خبر مرگت رو بشنوم
با هق هق ادامه دادم
- ببین به چه روزی منو انداختی که یه غریبه هم برام دل می‌سوزونه، ببین چقدر ترحم انگیزم کردی!
حس می‌کردم دیوونه شدم و در میان جیغ هایم حرف های محبت آمیز سبحان را به یاد می‌اوردم ولبخند می‌زدم و بعد دوباره گریه می‌کردم وجیغ می‌کشیدم.
تموم حس های درونم فعال شده بودندو کارهایم دست خودم نبود.
چند پرستار نگه‌ام داشتند و آمپول را توی بازویم فرو کردند. فقط توانستم گریه کنم وخیره نگاه‌شان کنم. صدای یکی از پرستار ها را شنیدم
- این دختره، دیوونست؟
پرستار دیگری که نگاه‌ش پر از ترحم بود و این، دل مرا بیشتر به درد می‌اورد گفت:
- حیف این همه خوشگلی!
هر دو با هم پچ پچ می‌کردند و انگار گوش هایم قابلیت خود را از دست داده بودند و چیزی نمی‌شنیدند.
چشم هایم را، به آرامی بستم و قطره اشک گرمی، روی صورت‌م فرو ریخت.‌‌‌‌ با دلی پر از درد باز هم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم.
با حس نوازش موهای سرم، چشمانم‌‌ را باز کردم و صورت مهربان پدرم را دیدم، که با غم و اندوه نگاه‌م می‌کرد.
با صدای ضعیفی لــ*ب زدم
- بابا
- جان بابا
- من دیوونه شدم؟
رد اشک را روی گونه پدرم دیدم
- نه دخترم، نه دُردونم! تو فقط یکم خسته ای که اونم درست میشه! خوب میشی، عزیز دل من
- من میخوام برم خونمون، نمیخوام اینجا باشم
- باشه دخترم،‌ می‌ریم!
چشم چرخاندم و کاوه را در چند‌قدمی پدرم دیدم.
پدرم روبه کاوه پرسید:
- میتونم ببرمش؟
کاوه چشمانش را به معنی اره بست و پدرم با لبخند رو به من گفت:
- می‌ریم خونمون عزیز دل بابا
نگاهم به کاوه افتاد که در سکوت نگاهم می‌کرد.
رو به پدرم گفت:
- من میرم کارهای ترخیصشو انجام بدم.
پدرم با لبخند از کاوه تشکر کرد و کاوه از اتاق خارج شد. بعد اینکه لباس هایم را پوشیدم،‌پدرم کمک‌ام کرد تا از اتاق خارج بشوم.
تو راهروی بیمارستان کاوه را دیدم که رو به پدرم گفت:
- عمو نادر شما که ماشین نیاوردی؟ صبر کنید من لباسم رو عوض کنم خودم میرسونمتون
- نه کاوه جان زحمت میشه
- چه زحمتی عمو نادر صبر کنید الان میام
وبه سرعت از کنارمان گذشت
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
چند دقیقه بعد کاوه حاضر وآماده برگشت وروبه پدرم گفت:
- بریم عمو نادر
از روی صندلی بلند شدم و ناخواسته با کاوه هماهنگ گام‌برداشتم، ولی قد بلند کاوه، ته مانده‌ی اعتماد به نفس‌ام را هم از بین برد و مجبور شدم آهسته گام بردارم تا او جلوتر از من حرکت کند.
کاوه بیشتر شبیه مانکن ها بود تا دکتر، با چشمهای عسلی که داشت مهربانی مثل یه نور توی صورت‌اش منعکس می‌شد.
اصلا نمیتوانستم باور کنم این کاوه همان کاوه صابری باشد، باور کردنی نبود چون زیادی عوض شده بود و‌ انگار پسر بیست و چهار ساله سال های پیش نبود، به یاد دارم آن موقع ها زیادی مرض اذیت کردن داشت والان فک کنم باید سی و دو_سی وچهار سال سن داشته باشد وشاید بخاطر بالا رفتن سن‌اش بوپ که اقا منشانه رفتار می‌کرد.
در ماشین را برایم باز کرد و من روی صندلی عقب جا گرفتم وپدرم کنار کاوه نشست.
- ببخش کاوه جان تورو هم انداختیم به زحمت
کاوه استارت ماشین را زد و همان طور که داشت آیینه ماشین را روی من تنظیم می‌کرد گفت:
- این چه حرفیه،وظیفست.
نگاهش از آیینه روی من بودو من با دیدن کاوه که از ایینه‌ی ماشین مرا می‌پایید اخم کردم وسرم را سمت پنجره چرخاندم.
کاوه رو به پدرم گفت:
- راستی عمو نادر،پدرم گفتم که بهت‌ون بگم این رسمش نبود!
پدرم لبخند تلخی زدو با تاسف روبه کاوه گفت:
- اونقدر سرم شلوغ بودو درگیر فکرو خیال بودم که بخدا وقت نکردم،خودت که بهتر میدونی پدرت مثل برادر برام عزیزه
- بله بخاطر همینه که همیشه منتظرتون بوده وهست،بهم گفت که بهتون بگم فردا شب منتظرتونه برای شام! لطفا نه نیارین
پدرم باشه ای گفت و سکوت ماشین را اهنگی که پخش می‌شد شکست.
ولی آنقدر آهنگ سوز داشت که با هر جمله اش خنجر فرو می‌کرد توی سینه‌ام ودردهایم را بیشتر می‌کرد.
جلوی در خانه رسیدیم وپدرم کاوه را به خانه دعوت کرد و کاوه هم با آغـ*وش باز پذیرفت.
از ماشین پیاده شدم و خواست‌م سمت در بروم که انگار، نیرویی پاهایم را به زمین میخ کوب کردو تمام وجودم لرزید.
صدای سبحان از چند متری‌ام به گوشم خورد وحتی نمیتوانستم سمت‌ش بچرخم
حتما خانه عموی‌اش آمده بود که من داشتم صدایش را می‌شنیدم، یعنی خود سبحان بود؟
- ندا جان اون کیسه روهم بده!
با شنیدن اسم ندا دست‌ام را روی قلب‌م گذاشتم، که داشت با تمام توان‌اش می‌کوبید.
لبم خشک شده بودو هی به خودم می‌گفتم «سبحان نیست،اون نیست»
ولی با شنیدن اسم سبحان نتوانستم خود دار باشم و به سمت عقب برگشتم ودیدم‌شان
خودش بود،خود سبحان!
فارغ از هرجایی از پشت صندوق عقب کیسه هارا برمی‌داشت ونمیدانم آن دختر چی در گوش‌اش می‌گفت که نیشش باز بود و خنده اش پرصدا.
آنقدری غرق همسرش بود که اصلا متوجه ما نشد.
دست‌م مشت شدو ناخواسته قطره اشکی روی صورت‌م چکید.
پدرم دست‌م را گرفت وبه زور می‌خواست که مرا به خانه ببرد.
ولی من با دیدن این صحنه فقط مثل مرده‌ی متحرک ایستاده بودم وحسرت خنده هایشان را می‌خوردم.
سر سبحان سمت‌م چرخیدو با دیدنم رنگ از رویش پرید
نمیدانم چرا،ولی من ته چهره‌اش نگرانی را دیدم،شایدم توهم زده بودم ونگاهش را آنطور می‌خواستم معنی کنم.
وقتی ندا سبحان را دید که روی من زوم کرده با اخم بازوی سبحان را گرفت و بیشتر از آن نذاشت که نگاهش روی من باشد.
با دلی پراز خون وچشمهایی پراز اشک وارد خانه شدم.
مادرم بدون حرف ایستاده بودم ونگاهم می‌کرد. احساس می‌کردم تمام توانم را از دست دادم و نمی‌دانستم باید چیکار کنم؟
تنها کاری که به ذهن‌ام خطور کرد مادرم بود که سمتش دویدم و خودم را در آغوشش انداختم ویک آغـ*وش سیر گریه کردم، مادرم با شک و تردید بغلم کرده بود وشاید به این فکر می‌کرد من‌ای که دیروز سرش داد می‌کشیدم ومی‌گفتم نمیخواهم کنارم باشد الان چه شده که محتاج آغـ*وش‌اش هستم؛ من با دیدن ندا وسبحان ارزوی آواری زندگی‌شان را کردم واین دعا چقدر تلخ بود، مگر چقدر قلب‌م سیاه شده بود که ارزوی مردن کسی رو داشت‌م
مادرم بوسه ای روی سرم زدو گفت
- اروم باش قربونت برم،اروم باش!
پدرم کلافه طول وعرض پذیرایی را طی می‌کرد
- نسرین فردا چمدونارو جمع کن یه چند روز بریم سفر،اینجوری نمیشه
ومن با التماس زار زدم
- نه،بابایی من هیچ جا نمیام
- ولی دخترم تو به این سفر احتیاج داری،بسه این عذاداری دو ساله
از جایم بلند شدم وسرم را به حالت نفی تکون دادمسپس با سرعت سمت اتاق‌م دویدم
صدای مادرم را شنیدم که با نگرانی داشت می‌پرسید چه اتفاقی افتاده وکاوه داشت چیزی را توضیح می‌داد
پدرم با صدایی که پراز درد بود می‌گفت:
- بخدا کمرم شکسته،دیگه من هم نمی‌کشم
پتو را روی سرم کشیدم وبا هق هق گریه ام را سردادم
یک ساعت بعد،پدرم وارد اتاق‌ام شد کنارم نشست.
- سئویل بابایی خوابی؟
به سمت‌ش چرخیدم ونگاه داغون ام را سمت‌ش انداختم
دستم‌ را سفت گرفت وبا ناراحتی گفت:
- یادته وقتی بچه بودی بهت چی می‌گفتم،می‌گفتم هیچی ارزش نداره که تو بخاطرش چشمهای خوشگلتو بارونی کنی،یادته بابایی؟
چشمانم را باز وبسته کردم
- خب،پس چرا به این زودی فراموش کردی،بس نیست دوسال عذاب اونم بخاطر یه ادم بی ارزش،بخدا ارزش نداره،اصلا سبحان ارزش این همه غصه خوردن رونداره.
لبم را با زبان‌ام تر کردم
- چقدر می‌خوای خودتو عذاب بدی ومارو بیشتر داغون کنی،بس کن دیگه دخترم،فکر کن سبحان مرده ودیگه نیست،فراموش کن نامردی که در حقت کرده رو، من این اجازه رو به هیچ‌کس نمی‌دم از گل بهت نازک تر بگه پس خودت و رها کن از این عذا خونه ای که ساختی،اگه دوسم داری تمومش کن!
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
به صورت شکسته‌ی پدرم نگاه کردم که از هر روزی بیشتر چین وچروک های صورت‌ش به چشم می آمد و هر تار موی سفیدی که توی موهای سرش دیده می‌شد دل مرا پر خون تر می‌کرد.
کاش به قول پدرم می‌توانستم از این عذا خونه ای که برای خودم درست کردم بیرون بیایم وبگویم همه چی خوب است! ولی چطور؟
واقعا یک احمق بودم که دوسال بالای سر قبری نشسته بودم که هیچ مرده ای توش نبوده وخنده دار تر از آن هم آن بود که ‌هرروز از خدا می‌خواستم معجزه ای کند و همین کسی که مرده را برگرداند!
واقعا تاسف آور بود، من مثل بازنده ای منتظر سبحانی بودم که مرا زیر پایش له کرد و توی فامیل خارو خفیف ام کرد.
حالا‌ هم که سبحان و زن‌‌اش را دیده بودم یقین پیدا کردم که یک احمق‌ام، کاش می‌توانستم، انتقام این سال هارا ازش بگیرم و درمان ده ببینم‌اش! سبحان خردم کرد، مرا شکست، مرا کشت، مرا از بین برد. پس چوب خدایی که می‌گفتند بی صداست،کجا بود؟
قطره های اشک‌، از روی ناتوانی روی صورت‌ام جاری شدند.
روزی صد بار به خودم می‌گفتم ازش متفرم ولی مثل احمق ها منتظرش بودم وامروز دیدم دنبال یه چیز تهی می‌دویدم. دنبال یک مرد بی عرضه که حتی علت رفتن‌اش را هم توضیح نداد
پدرم صدایم زد
-سئویل
با غمی که از ته دلم برمی‌خواست آه کشیدم
-دخترم، فراموش کن و زندگیتو از نو بساز
لــ*ب زدم
-بابا، بخدا نمیشه!
پدرم بعد دوسال سکوت‌ش را شکست و فریاد کشید
-بسه سئویل،بسه تمومش کن،میخوای منو بکشی؟ بیا بکش،ولی خودتو عذاب نده
پتو را دور خودم پیچیدم و زانوی غم بـ*غـل کردم
-من مردم، دوساله مردم، توروخدا بزارین این مابقی عمرم بگذره،نمیخوام زندگی کنم، نمیخوام!
پدرم‌ دست‌اش را روی قلب‌ش گذاشت، و رنگ من پرید
صورت پدرم به زردی می‌زدو‌ پیشونی‌اش هم عرق کرده بود
-بابا، حالت خوبه!
پدرم لــ*ب زد «قرصام»
از روی تخت با ترس پایین پریدم وبا گریه به بیرون دویدم.
جیغ کشیدم
-مامان!
مامانم سراسیمه،از آشپزخانه بیرون آمد
-مامان قرص های بابا،قرصاش کو؟
مادرم با نگرانی پرسید
-چی شده؟
با زبانی که‌ از ترس‌ گرفته بود گفتم:
-قَ...قَ...قلب بابا!
دستانم می‌لرزید ومادرم با جیغ به سرش ضربه ای زد وگفت:
- یا ابلفضل
مادرم با عجله کیسه‌ی داروهای پدرم‌ را برداشت وبا سرعت سمت اتاق دوید.
مادرم سر پدرم را روی پایش گذاشته بود وقرص زیر زبانی‌اش را با گریه و دستان لرزان داشت زیر زبان پدرم می‌گذاشت. از لای نیمه باز در به پدرم نگاه کردم که مادرم با داد گفت:
-سئویل زنگ بزن اورژانس!
ولی من، حتی نمیتوانستم حرکت کنم، سراسر بدنم می‌لرزید و دست وپایم را گم کرده بودم
مادرم با تاکیید صدایم کرد
-سئویل
به صورت پدرم نگاه کردم، که رنگ به رخ نداشت و من همان جا بی حرکت ایستاده بودم
با فریاد دوباره‌ی مادرم، با پاهای لرزان سمت تلفن رفتم وچند بار شماره را اشتباه گرفت‌م آنقدر دست پاچه بودم که شماره‌ی اورژانس را به یاد نمی‌آوردم. ولی با هزار جون کندن آخر تماس گرفتم
-ال...الو اورژانس...بابام حالش بده تورو خدا زود بیان، قلبش، قلبش درد گرفته
وگریه ام شدت گرفت
بله یاداشت کنید، آدرس خانه را با هزار جان کندن دادم وکنار تلفن سر خوردم و روی زمین افتادم.
یه ربعی طول کشید که اورژانس از راه برسد و مادرم در این مدت شیون می‌کردو به سرش می‌زد. و من فقط می‌لرزیدم وهمان جا کنار تلفن افتاده بودم.
فقط توانستم وقتی تکنسین ها آمدند در را برایشان باز کنم.
پدرم را روی برانکارد گذاشتند ومادرم با گریه همراه آنها رفت و من ماندم وخانه‌ی خالی وسراسر ترس وغم.
من مقصر بودم، من خاک بر سر، پدرم بخاطر من قلب‌ش گرفت
صورتم را چنگ زدم وموهایم را کشیدم و بیشتر زار زدم، شش ساعت از موقعی که رفته بودند گذشته بود وخبری نبود.
خونه غرق تاریکی شده بود و من میان این تاریکی، فقط از خدا مرگ خودم‌را طلب می‌کردم
با چرخیدن کلید توی قفل، سرم را از روی پایم برداشتم وبا چشمهای پرخون، سمت در نگاه کردم.
ادکلن‌ تلخی توی خونه پیچیدو قامت مردی در تاریکی نقش بست.
با زدن پریز برق دست‌ام را بالای چشمهایم گرفتم و چند بار پشت سرهم پلک زدم تا چشمانم به روشنایی عادت کردند.
کاوه به سمت‌م آمد و با ترس ونگرانی نگاهم کرد.
-دختر تو چیکار کردی؟
با بغض لــ*ب زدم
-بابام...بابام چطوره؟
-حالش خوبه نگران نباش، صورتتو چیکار کردی؟
وقتی سکوت‌ام را دید سرش را با تاسف تکان داد
-جعبه کمک های اولیه‌تون کجاست؟
از جایم بلند شدم
-منو ببر پیش بابام
کاوه کلافه وپرحرص نگاهم کرد
_سئویل صورتت چی شده؟
هیستیریک جیغ کشیدم
_به تو چه، گفتم منو ببر پیش بابام
کاوه با حرص بازویم را گرفت وبا صدایی که درونش عصبانیت موج می‌زد گفت:
_سئویل، مثل آدم جوابم و بده، صورتت چی شده؟
گریه کردم وبازویم را با حرص از دست‌اش رها کردم
_میخوام خودمو تیکه،پاره کنم،بکشم به تو چه،مگه تو کی هستی...
یهو صورت‌م با سرعت به جهت مخالف چرخید، دستم را روی گونه‌ام گذاشت وبه مرد روبه روی‌ام نگاه کردم که صورت‌ش از حرص به سرخی می‌زد
-بس کن...تمومش کن...میفهمی با بابات چیکار کردی، سئویل می‌فهمی خانوادتو نابود کردی!
چرا نمیخوای بفهمی، نامزدت رفته، بفهم لیاقت تورو نداشته، چرا خودت و زدی به نفهمی؟
از بین آن همه حرف تنها جمله‌ی« میفهمی با بابات چیکار کردی»توی سرم زنگ خورد و با ترس لــ*ب زدم
-با...بابام چی شده؟
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
کاوه نفس‌اش را با کلافگی، بیرون فرستاد و انگار که با دیدن لرزش تن من عذاب وجدان گرفته باشد گفت:
- ببخشید من، نباید...
جیغ کشیدم وروی زمین نشستم
-چرا همتون دارین زجرم میدین اخه، ولم کنید بزارید بمیرم تموم بشم، چی از جون یه مرده میخواین،‌ ازت می‌پرسم بابام میگی صورتت، صورتم‌و میخوام چیکار؟ وقتی سبحان این صورت و ندید. الان چی میخوای بگی، بگی ببخش سئویل یهو نفهمیدم چیکار کردم؛ اینو میخوای بگی، اگه میخوای اینو بگی منم میگم عیبی نداره تو هم بزن، چه عیبی داره دوساله همه دارن با نگاهشون با حرفاشون زجرم میدن ومنو از بین میبرن عیب نداره توهم یدونه زدی زیر گوشم مگه مهمه!
سرم‌ را روی زانوهایم گذاشتم.
-ببین سئویل، تو زیادی داری سخت میگیری، اصلا نمیدونم چرا میخوای...
سرم را بالا اوردم ونگاهش کردم
-سخت میگیرم، اینجوری فکر میکنی؟
از جابم بلند شدم وبا مشت روی سینه‌ام زدم و با فریاد گفتم:
_این منم، ببین! میخوای بدونی چرا سخت می‌گیرم
قطره اسکی از چشم‌ام افتاد و پوزخندی زدم
- اگه بگم، آخه مگه می‌فهمی؟
قطره های اشک روی صورت‌م جاری شدند
- می‌فهمی وقتی همه انگشت به سمتت می‌گیرن وبا اینکه بی گناهی، هراسمی که دوست دارن روت میزارن چه حسی داره؟ میفهمی چقدر سخته بشنوی بگن دختره خراب بودو پسره هم بیچاره زود فهمیدو بهم زد
میفهمی چقدر دلم سوخته، وقتی شنیدم وگریه هام مانع شدن ونزاشتن جوابشونو بدم. به جای اون تو خلوت هام جیغ کشیدم وداد زدم وبرای اتاق خالی ودیوارهاش توضیح دادم تا یکی بشنوه وبگه سئویل هیچ کارست وسبحان تنوع طلب بوده! ولی کسی نشنید، بجاش باز هم حرفاشون مثل سیلی ومشت روی سروصورتم نشستن ودیوونم کردن، سبحان توضیح نداد و بجاش اون دختره ندا همه جا گفت سبحان میگه سئویل مریضه وتوهم های بچه گانه داره ونمیشه باهاش زندگی کرد، کلا اهل زندگی نبوده وسبحان فهمیده، انتظارهای بی جا داشته
بغض کم مانده بود خفه‌ام کند
_خنده داره نه؟ ولی من میگم بیشتر گریه داره تا خنده، من چی کم داشتم مگه!
زانوهایم توان‌شان را از دست داده بودند و من ناتوان روی زمین افتادم، که کاوه با نگرانی بازویم را گرفت.
_سئویل متاسفم، ولی فقط مرگه که چاره نداره اینو میفهمی؟
چهره رنگ پریده پدرم جلوی چشمانم نقش بست وآرام با غصه لــ*ب زدم
_کاوه، بابام چطوره؟
_خوبه، پاشو دست وصورتت رو بشور ببرمت پیشش،‌ زود باش
_نمیتونم،اصلا با چه رویی برم،من داغونش کردم،کمرشو شکستم وچند ساعت پیشم کاری کردم که قلبش درد بگیره، من چطور دختری هستم؟
_سئویل پدرت خیلی دوست داره، ومن هم مثل بعضیا نمیتونم بگم بخاطر حال پدرت تو تقصیری نداری؛
روک هستم وبا دیدن وضعیتت دارم دیوونه می‌شم،چون من هشت سال پیش یه دختر می‌شناختم که از دیوار راست بالا میرفت والان میبینم چشمهای شیطونش رنگ باختن و همین عوض شدن هاست که باعث شده پدرت رو تخت بیمارستان باشه...متاسفم ولی نمیتونم بگم حال پدرت به تو مربوط نیست! چون مربوطه، و تو مقصری، بخاطر اینکه نمیخوای خودتو جمع کنی؛ می‌بینی کمر پدرت شکسته ولی بازم میخوای کمر شکسته اش رو خرد تر کنی ویک باره از بین ببریش!
سرمو به حالت نفی تکان دادم
-نه...نه کاوه، من نمیخوام!
کاوه کنارم زانو زد و گفت:
-ولی کارات برخلاف اونو نشون میده، میدونی تو باید اونقدر بخندی وشاد باشی تا کمر پدرت دوباره صاف بشه، ولی تو...
از جایم بلند شدم وبا کینه ای که گوشه دلم جا خوش کرده بود گفتم:
-اگه سبحان نبود،اکه اون منو خرد نمی‌کرد، ولم نمی‌کرد الان هیچی اینجوری نبود!
کاوه پوزخنذی زد
-تقصیرهارو ننداز گردن سبحان، خب اون نامردی کرده، ولی دوسال از اون موضوع گذشته وتو‌ بودی که بیشترین بدی رو تو حق خانوادت کردی
تو باید قد راست میکردی و اونقدر میخندیدی تا شادی هات خار بشه بره،توی چشمای کسایی که نمیتونن شادیتو ببینن، ولی تو به جاش با این کاراهات دشمنت‌م شاد کردی وپدرت رو ناراحت!
میدونم سخته، ولی باید بخوای منم کمکت میکنم تا همه چی درست بشه، تو لیاقتت بیشتر از مردهای اطرافته اینو بفهم و هرروز تکرار کن!
موبایل کاوه زنگ خورد وکاوه با کمی مکث جواب داد
-سلام‌نسرین خانوم، حالش خوبه نگران نباشید،‌‌ نه اگه اجازه بدید نیارمش بیمارستان...بله بله میدونم چی میگین،‌ چشم، فقط سئویل ویه جا می‌برم وبرمیگردیم ، اصلا می‌برم خونه خودمون! نه چه زحمتی، باشه حتما، خداحافظ.
وبعد مرا نگاه کرد
- بلند شو دیگه سئویل خانوم!
با صدایی که خودم به زور می‌شنیدم گفتم:
-کجا می‌ریم؟
-گفتم که به من اعتماد کن، اگه میخوای پدرت خوشحال بشه وهمه چی درست بشه، به من اعتماد کن.
نگاهی به کاوه انداخت‌م و سلانه سلانه به سمت روشویی رفتم و چند مشت آب به صورت‌ام زدم، لباس های مشکی ام را هم پوشیدم که دیدم کاوه با اخم نگاهم می‌کند.
_اینا چیه پوشیدی؟ مگه خدایی نکرده واسه کسی اتفاقی افتاده؟/عوضش کن
_آقا کاوه! توروخدا اذیتم نکن؛ من اینارو می‌پوشم
کاوه کلافه به سمت کمدم آمد‌ و یک شال قرمز ومانتو سفید دست‌م داد
_اینارو بپوش خواهش میکنم
وقتی خواهش و تمنا را در چشمانش دیدم؛ به اجبار لباسم را عوض کردم وبه همراه کاوه از خانه بیرون رفتیم‌.
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
از پشت سر، به قد بلند کاوه، نگاه کردم که کت سیاهی به تن داشت که درحال جر خوردن بود.
تیپ کاوه امروزی بود، ولی توی رفتارهایش آنقدر حساب شده رفتار می‌کرد که در لحظه اول آدم فکر می‌کرد، با یه مرد پنجاه ساله طرف هست.
سوار ماشین کاوه شدم و کاوه با آرامش رانندگی کرد، با مهارت دنده را عوض می‌کرد و فرمان انگار براش یه اسباب بازی بود که با یک دست آن را با تسلط می‌چرخاند.
نگاهم را از کاوه گرفتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
ماشین بعد از مدتی ایستاد و من دوباره سرم سمت کاوه چرخید
-سئویل خانم، پیاده شو
با تعجب به خیابان نگاه کردم
-اینجا کجاست؟
-پیاده شو، میفهمی
دستم را سمت دستگیره در دراز کردم و از ماشین پیاده شدم، کاوه دستم‌ را گرفت وکمک‌م کرد از چاله ای که آنجا بود رد بشوم.
می‌خواستم پشت سر کاوه حرکت کنم، ولی کاوه سرعت گام برداشت‌ن خود را جوری تنظیم کرده بود که دوش به دوش من حرکت می‌کرد و این اجازه را به‌من نمی‌داد.
وارد ساختمان تر و‌ تمیزی شدیم و بعد سوار شدن به آسانسور، کاوه دکمه طبقه پنجم را زد و آسانسور با ملودی که از ان پخش می‌شد شروع به حرکت کرد.
کاوه در آسانسور را باز کرد و من اول پیاده شدم و سپس خود کاوه پیاده شد و زنگ واحد را زد.
تابلو ای روی دیوار نصب شده بود که متاسفانه با باز شد در اتاق، وارد واحد شدیم و نوشته‌ی تابلو را نتوانستم بخوانم.
دختر جوانی با دیدن کاوه سلام و احوال پرسی کرد و با لبخند گفت:
-آقای دکتر خیلی وقته منتظرتونن...بفرمائید تو
کاوه به در سفید روبه رویی تقه ای زد، باز هم خودش ایستاد و من اول وارد اتاق شدم.
مرد جوان با لبخند از پشت میز‌اش بلند شد و رو به کاوه گفت:
-سلام بر رفیق شفیق خودم، پارسال دوست امسال اشنا، کجا بودی تو پسر؟
کاوه با لبخند محجوبی سمت‌ش رفت و همدیگر را در آغـ*وش گرفتند و با صمیمیتی که در یک به یک حرف هایشان بود با هم حرف میزدند
روی مبل چرم مشکی نشسته بودم و با گوشه ی شالم بازی می‌کردم و سربه زیر بودم. کاوه و‌‌ دوست‌ش درحال صحبت کردن بودند.
-سئویل خانوم عزیزی که می‌گفتم ایشونه آریا
با شنیدن اسمم سرم را بالا آوردم و به پسر جوان روبه روی‌ام نگاه کردم
_خانوم خیلی خیلی خوشبختم
با صدای ضعیفی لــ*ب زدم
-منم
وسپس دستانش را درهم گره زد و گفت:
-کاوه جان اگه اجازه بدی من با سئویل خانوم تنها حرف بزنم
کاوه خواست از جایش بلند شود که زود گفتم:
-آقا کاوه شما هم باشین بهتره
کاوه به آریا نگاهی کرد که آریا گفت:
-سئویل خانم اگه شما راحتی...
میان حرف‌ش پریدم
-باشن بهتره!
و کاش میتوانستم بگویم بعد از دوسال گوشه گیری، از هم صحبت شدن با مردها می‌ترسم وخودم هم درشک بودم که چطور با کاوه حرف زده بودم و از زخم هایم گفته بودم، شاید بخاطر این بوده که می‌شناختمش.
کاوه دوباره سرجاش نشست که آریا گفت:
-سئویل خانم، من روانشناسم، ولی قبل از اینکه روانشناس باشم یه ادمم وهمین طور دوست تو
کسی که دوست کاوه باشه دوست منم هست
پس راحت باش پیش‌م و هرچی می‌پرسم بهم بگو.
امروز باید از حصاری که به گفته کاوه دور خودت کشیدی بیرون بیای و هرچی که اذیتت میکنه رو بگی، خب!
سرم را به معنی باشه تکون دادم و ناخواسته با دندان هایم به جان لبم افتادم و پوست‌ش را کندم.
آریا از پشت میز بلند شدو رو به رویم نشست
-این ترس و اضطرابت بخاطر چیه؟
با چشمان متعجب نگاهش کردم
-من مضطرب نیستم
با انگشت‌ش به لــ*ب‌م اشاره کرد
-جویدن پوست لبت، اینجوری نمیگه!
اینبار دستان سردم را درهم قلاب کردم. حس می‌کردم سردمه!
به سمت کاوه چرخیدم و به
نگاه گرمش چشم دوختم
وبا مِن مِن گفتم:
-با...با اقایون زیاد راحت نیستم
-تازه اینجوری شدی، یا از قبل اینجوری بودی؟
دستانم را که قلاب کرده بودم بیشتر فشار دادم
-نه، یکم حرف زدن و بیرون اومدن برام بعد دوسال سخته، نمیدونم چرا!
اریا به مبل تکیه داد
-چیز عجیبی هم نیست، دوسال تنها موندن، این عوارض هم داره
اگه بامن راحت نیستی، من یه همکار خانوم دارم که اگه بخوای میگم ایشون باهات حرف بزنن.
به کاوه نگاهی کردم که رو به آریا گفت:
-آریا، اگه زحمتی نیست پاسمون نده به همکارت، سئویل دختر خجالتی وکم رویی نیست که نتونه باهات حرف بزنه و بهت اعتماد کنه.
فقط بعد دوسال تنهایی یکم حرف زدن با مردها براش سخته که فکر کنم، بعد دو سه جلسه حل بشه
و رو به من کرد و پرسید
-نه، سئویل؟
حرف های کاوه توی گوشم زنگ خوردند که گفت بهش اعتماد کنم، و من ناخواسته با تکان دادن سرم موافقت‌م را اعلام کردم، کاوه با لبخند بلند شد و رو به من گفت:
-من می‌رم بیرون منتظر باشم، من اینجا باشم نمیشه!
وبعد از کنارم گذشت و بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
Masoom

Masoom

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
23/10/19
66
497
53
آریا‌ به کاوه نگاهی کرد و با لبخند چشمانش را به معنی ممنون‌م باز و بسته کرد.
دستان یخ زده ام را اینبار آزادانه روی مانتوم گذاشتم و به دهـ*ن آریا چشم دوختم.
آریا ضبطی که روی میز‌اش بود را برداشت و اهنگ آرامی را پلی کرد که مثل مسکنی بود که به من تزریق شده باشد
-این اهنگ یه آرامش عجیبی داره که هروقت بهش گوش میکنم سبک میشم،بنظرت اینجوری نیست؟
صادقانه گفتم:
-بله،مثل مسکن میمونه!
آریا با لبخند نگاهم کرد
-خب،پس خداروشکر هم عقیده ایم.
وسپس ادامه داد
-الان بهتری؟
به خودم نگاه کردم که از استرس چند دقیقه پیش خبری نبود و لبخند کمرنگی هم روی لبم بود
-بله،بهترم
-خداروشکر پس می‌تونم چند تا سوال ازت بپرسم؟
-بله
-از چیزی که تو وجودته و باعث غم و اندوهته برام بگو، چی شده که دوسال گوشه گیری و تنهایی رو انتخاب کردی میخوام از گذشتت بهم بگی؟
چند دقیقه ای سکوت کردم و به رو میزی چشم دوختم، سپس چشم هایم بسته شد و انگار اهنگی که پخش می‌شد وادارم می‌کرد حرف بزنم:

-۱۸سالم بود که دیدمش، حس کردم قلبم بعد دیدنش، بیشتر می‌کوبه و دنیام رنگی تر شده.
عموش همسایه ما بود و من تو همین رفت و آمدها دیده بودمش، پسر معقولی بود و به شدت خوشتیپ!
جوری که دوستام هم یک دل نه صد دل عاشق سبحان شده بودن
عموی سبحان مثل پدرم تاجر فرش بود و بخاطر همین گهگاهی با خانواده نادری رفت و امد داشتیم و سبحان هم پیش عموش و زن عموش زندگی میکرد و بچه طلاق بود.
اتاقم دوتا پنجره داشت که یکی‌ش رو به کوچه بود و هروقت صدای ماشین سبحان رو می‌شنیدم، از اونجا یواشکی نگاش می‌کردم.
تازگیا اومده بود و زن اقای نادری از کمالات‌ و اخلاقش همیشه تعریف می‌کرد و من فهمیده بودم که واقعا سبحان رو دوست دارم.
یه روز که طبق معمول از مدرسه با دوستام برمی‌گشتم، بازم دیدمش که با کوله ای که روی دوشش انداخته بود داشت سمت ساختمون عموش می‌رفت و من شر و شلوغ بودم و یه جورایی دوست داشتم توجه سبحان رو جلب کنم.
وقتی دوستام راه‌شون از من جدا شد.
الکی خودمو روی زمین انداختم و‌ آه و ناله کردم که سبحان ترسید و‌ سمتم دوید
جوری خودم‌و روی زمین پرت کرده بودم که دستم خونی شده بود و می‌سوخت،ولی وقتی نگاه نگران سبحان رو می‌دیدم، هیچ سوزشی‌رو حس نمی‌کردم
سبحان وقتی سرش رو بالا اورد و خنده منو دید،‌ اول با تعجب نگاهم کرد و سپس سرشو با تاسف تکون داد و گفت که خیلی بچم!
ولی‌ به من اصلا برنخورد و لبخندم پررنگ تر شد و بهش گفتم
«همین بچه،عاشقت شده اقا سبحان»
سبحان بیچاره کپ کرده بود و با تعجب نگاهم می‌کرد
و من بدون توجه به قیافه متعجب سبحان، از روی زمین بلند شدم و با خنده سمت خونمون رفتم و سبحان همینطور خشک شده روی زمین نشسته بود.
با سرعت به اتاقم رفتم و از پشت پنجره نگاهش کردم که دیدم سرش رو بالا اورد و با خنده نگاهم کرد.
با صدای مامانم که صدام می‌زد زود پرده رو انداختم و از اتاق بیرون رفتم که مامانم کلی دعوام کرد که حواس پرتم و روزی نیست که مدیر مدرسه نخوادش و از شلوغ کاریام بهش گوش زد نکنه و دیگه کم اورده
آریا خندید و رو به من گفت:
-پس راسته که از دیوار راست بالا میرفتی؟
نفس عمیقی کشیدم وسرم را به معنی اره تکان دادم
-خب بعدش
-اونقدر سر راه سبحان قرار گرفتم که بعدش فهمیدم اونم دوسم داره و دوستی ما شروع شد و چون از اولش قصد سبحان ازدواج بود خانواده هامون مطلع بودن و بهمون گیر نمیدان
سبحان معماری می‌خوند و به من هی می‌گفت که برای کنکور خوب بخونم و دانشگاه قبول شم، ولی من هیچ علاقه ای به درس و دانشگاه نداشتم و همه ی دنیام شده بود سبحان و زنگ زدن بهش، به طوری که سال اخر دبیرستان رو به زور پاس کردم و دیپلم گرفتم.
سه سال منتظرش موندم تا فوق لیسانس‌شو گرفت وتوی یه شرکت معتبر مشغول به کار شد‌ و رسما اومد خواستگاریم.
ولی‌ نمیدونم چرا تن به عقد نداد و هی بهم میگفت ما که سه سال صبر کردیم این چند ماهم صیغه بشیم و روز عروسی عقد کنیم.
و من چون عاشق سبحان بودم اگه میگفت ماستم سیاهه، میگفتم سیاهه، بخاطر همین بهش اصرار نکردم و به عموش و بابام هم گفتم که تحت فشارش نزارن
شش ماه از دوره نامزدی ما گذشته بود و من با لباس سفیدی که هرروز خودمو توش تصور میکردم؛ توی آرایشگاه نشسته بودم.
ولی هرچقدر منتظر موندم و به سبحان زنگ زدم ازش خبری نشد و همین جواب ندادن هاش باعث شده بود دل من عجیب شور بزنه.
به طوری که خودم آژانس گرفتم و به تالار رفتم و مامانم با دیدن اینکه من تنهام بیچاره کپ کردو فکر کرد بلایی سر سبحان اومده.
هرچی زنگ می‌زدیم جواب نمی‌داد و گوشیش توی دسترس نبود.
توی تالار هرکی منو می‌دید بهم متلک میپروند و از کنارم می‌گذشت و من داشتم دیوونه میشدم.

با گرفتن دستمال کاغذی به سمتم به خودم اومدم و دیدم صورتم پراز اشکه.
با دستمال کاغذی اشک هایم را پاک کردم و ادامه دادم
_عمه زلیخام توی فامیل به زبون تلخی معروفه و من توی بچگی یه اشتباهی کرده بودم که همیشه دوست داشت نیش زهریشو بهم بزنه و وقتی فهمید دوماد نیست شروع کرد به متلک انداختن و یه حرف هایی میزد که برام سنگین بود و قلبم داشت از کار میفتاد.
هیچ خبری از سبحان نبود و مادرم فکر می‌کرد من اهل زندگی نیستم و نمیتونم خانومانه رفتار کنم و همین کارها باعث شده سبحان فرار کنه و این حرف ها. طرفداری های مادرم از سبحان بیشتر عصبی‌م می‌کرد.
یک ماه از این قضیه گذشته بود و بیست و چهار ساعته گوشی‌م توی دستم بود که سبحان بهم زنگ بزنه.
ولی یه روز کارت عروسیش به دستم رسید و اینبار فکر کردم از روی یه ساختمون بلند پرت شدم پایین و کلا مغزم از کار افتاده بود.
عموی سبحان اومد خونمون و هی می‌گفت سبحان هم به پدرش رفته و نمک نشناسه و ما اونو ببخشیم
پدرم انقدر اروم و متین بود که چیزی نمیگفت و اخر سر اقای نادری رو راهی خونش کرد.
و من موندم و یه دنیا با غم و نیش کلام اطرافیان...
اریا به دقت به حرف هایم گوش می‌کرد و عمیق توی فکر بود‌ و بعد نگاه کردن به ساعت‌ش گفت:
-برای امروز کافیه سئویل، خوبی؟
صورت پراز اشکم را دوباره پاک کردم وگفتم:
-خوبم
-سئویل
سرم را بالا اوردم و به آریا نگاه کردم
-من و کاوه یه جایی داریم که بهش تو زمون دانشگاه می‌گفتیم محل تخلیه اعصاب خراب! فردا میخوای باهم بریم اونجا
در سکوت نگاهش کردم
-الان حتما میگی این دکتره چی میگه دیگه، من یه ساعته براش داستانمو گفتم، بعد این یهو میگه بریم محل تخلیه اعصاب خراب.
لبخند کمرنگی روی لبم آمد
-نه، نمیگم
-پس خوبه دیگه آدم پایه ای هستی...
سپس خندید
از روی صندلی بلند شد و تلفن را برداشت
-خانم شاپوری به اقای صابری بگید بیاد تو
سپس رو به من گفت:
-به کاوه نگیا، فردا کجا می‌خوایم بریم، می‌خوام تو خماری بمونه
به قیافه شیطونش نگاه کردم وبا لبخند گفتم:
-باشه
 
آخرین ویرایش:

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.
5.00 star(s) 2 Votes