درحال‌تایپ رمان اين بود زندگي| سمیه هاشمی جزی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع سميه هاشمي جزي
  • تاریخ شروع
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
دستانش آرام کنار بدنش افتاد، کمی نگاهم کرد! بیمارگونه و آهسته به سمت در اتاقش رفت! در را باز کرد و با صدای گرفته به منشی‌اش گفت:
-سحر جان برو به‌سلامت عزیزم، باهات کاری ندارم؛ فقط یه لطفی کن همسرم پایین منتظرمه، بهش بگو شادی دختر عمو پيشمه، کمی صبر کنه میام.
منشی‌اش با خداحافظی از ما در مطب را بست و رفت و پریناز هنوز کنار در ایستاده بود! لــ*ب به دندان گرفتم، خود من بیشتر از او گیج بودم! با دلخوری غریدم:
-میشه پریناز یه حرفی بزنی، میدونی از کی تاحالا ساکتی؟
جوابم را نداد !عزم رفتن کردم كيفم را بر شانه ام انداختم و گفتم:
-اصلاً ببخشید بی‌خود بهت گفتم، خودم بايد اين موضوع را به بقيه بگم ؛من دارم میرم، شوهرتم منتظرته خداحافظ
تا حرفم تمام شد، مانند یک گفرد ديوانه به سمتم آمد! بازویم را محکم گرفت! مرا به سمت مبلمان مطبش کشید و تقریباً به‌زور روی کاناپه نشاندم! با انگشت اشاره‌اش عصبی وار خطاب به من گفت، آن حرف‌هایی که خودم از بر بودم:
-خوشگل خانم، نمیخواد نگران شوهرم باشی، پسر عموها رو می‌شناسی که؟ تا قیام قیامتم که بشه، چشم به راه زنشون میمونن صداشونم در نمياد؛ می‌فهمی که چی میگم؟
میان حرفش پریدم
-پریناز!
فریاد زد:
-حرف نزن شادی، چند لحظه خفه شو تا هضم کنم چه غلطی کردی! شادی تو دیونه شدی! آره؟ علی چی کم داره احمق! چه مرگت شده که بعد از چند سال او مدی میگی نمیخوامش! شوهر از این آرومترو بی‌صداترهم وجود داره! شادي چه مرگت شده؟
دور تا دور خودش چرخيد، رو به من غريد :
- اصلاً میدونی چیه؟ خا ک بر سر علی که با همه جنگید تا بذران بری آلمان دکترا تو بگیری، توف تورت بیاد بی حیا، حق علی آینه! شادی به قرآن که مهربونی زیادش چشم تو کور کرده!
به این جای گفته‌اش که رسید پیکر چاق بدشگونم را به‌زور از مبلمانش بلند کردم! شالم را از سرم کندم! به روی مبل مطبش انداختم تا از گرمای این‌همه خواری خفه نشوم. شرمگین بودم، درست مي گفت علی برای رفتنم به آلمان سنگ تمام گذاشته بود؛ اما دليل نمي شد كه خود را قرباني مصلحت خانواده كنم ؛ پس حق داشتم، براي آينده ام خود تصميم بگيرم.، دستم را به علامت سکوت برایش بالا بردم و گفتم:
-یکم استپ کن، تند نرو خانم دکتر، چه خبرته!
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
با تعجب به مني كه از خود او برافروخته تر بودم خيره شد، دلخور نگاهش كردم و گفتم:
- خیر سرم اومدم به تو بگم که یعنی هم دوستمی هم دختر عموم! انتظار اين توهين كردنات رو نداشتم! چته پريناز! من و دست كم گرفتي انگار! مي دوني كه منيكه جلوت ايستادم كي ام ديگه آره؟ خيلي علي رو دست بالا مي گيري! الان متوجه ای که با یه احمق طرف نیستی؟
پريناز چشمانش رنگ تعجب گرفت ، پوزخندي زد! بي اهميت به عكس العملش خونسرد گفتم:
-پريناز جان،میدونم این چهار سال که آلمان بودم رو مدیون علی‌ام، مي دونم تمام پسر عموها جونشون رو واسه خانم هاشون ميدن .
صدای نافرخنده‌ام به لرزه افتادو گفتم:
- اما اين ها دليل نمي شه من دل ببندم به علي ، پریناز من عشق میخوام، هیجان میخوام، بی‌تابی میخوام، پرينازعلی هیچکدوم اين هاروبهم نداده.
پریناز ناباورانه کمی جلو آمد و چشم ریز کرد و گفت:
-منظورت چیه!
لحظه‌ای چهره‌ای سیاوش در نظرم آمد، سرم را به طرفین تکان دادم تا حواسم جمع شود. با التماس گفتم:
- تورو خدا درست به حرف هام گوش بده، بعد قضاوتم کن بی‌انصاف! پریناز من کسی رو میخوام که مثل پیرمردها نباشه، من يه دوست میخوام ، يه رفيق سرحال و شاد مي خوام ؛ پريناز، علی رفتارش مثل بابا مه، اصلا انگار خود بابامه ،اوکی علی، نجیب، پاک، مهربون، اما پریناز اون اصلاً عاشقی بلد نیست، درسته ما از بچگی به نام هم بودیم ولی هیچ وقت یاد ندارم حرف عاشقانه‌ای رفتار عاشقانه‌ای انجام داده باشه!
پریناز که با ناباوری خیره به من بود روی مبل نشست و گفت:
-تو خودت هیچوقت نه نگفتی! شما از وقتی نامزد کردین تو دوساله تمام نیومدی ایران، آخه این بدبخت کی وقت کرد باهات یه رستوران بره! دوسال پیش که از آلمان اومدی برای تعطیلات، یادت رفته شب خواستگاری هم بابات هم مامانت جلوی همه گفتن درسته، از بچگی بنام هم بودین، اما هرچی شادی بگه جوابمونه! پس لال بودی اون موقعه؟ شادي پس چرا رنگ‌به‌رنگ شدی، گفتی هر چی بزرگ‌ترها بگن! ها؟
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
راست می‌گفت، بدم راست می‌گفت، ولی من شادی دو سال پیش نیستم، یعنی در اصل شادی دوماه پیش هم نیستم. آرام سرجایم نشستم، عرق از رخسارم می‌ریخت، دستمالی روی میز روبرویم بود ،برداشتم؛ صورت خیس عرقم که مطمئنم قرمز هم شده بود را پاک کردم، آرامو معصومانه گفتم:
-خوب چون همه گفتن بهتر از علی نیست، منم گفتم بله ؛ تو جاي من بودي حتما همين جواب رو مي دادي چون از اون طرف به خاطر رابطه باباو عمو، از این طرف به خاطر وابستگي خاله و مامانم؛ من فکر کردم بهترین کار جواب بله دادنه، ولي پریناز به دلم موند که این دوسال که نامزدیم، وقتی هفته‌ای دوبار باهام تماس میگیره، یه بار بگه عزیزم، یه بار بگه خانمم، یا اصلا بگه دلم برات تنگ‌شده. احساس مي كنم اونم فقط به جهت احترام بزرگترها راضي به وصلت شده. آدمي كه عاشقه به نظرت اين قدر سرده! توي اين دوسال طبق معمول كه زنگ می‌زد می‌گفت-سلام شادی خانم خوبین، عمه خوبه، شوهر عمه خوبه، آلمان خوش میگذره، پولی چیزی کم ندارین؟ چیزی نمیخوایین؟ اون جا چه خبر؟
به اینجای حرفم که رسیدم زیر گریه زدم، بلند فرياد زدم:
-آخه مگه من شهردار آلمان، یا گزارشگر عمه بودم، که یه نفس اینارو ازم می‌پرسید؟ به دل بی صاحبم موند یه پیام عاشقانه بهم فرسته، یه حرف خنده‌داری، یه هیجانی، سورپرایزی؛ بابا خبر مرگم منم دخترم، به عمرم نه با پسری بودم، نه رفت آمدی داشتم؛بی‌انصاف تو به من ميگي علي عاليه ولي این حرفارو که بابامم می‌زد؛ خوب یک‌چیزی باید بگه که فرق بین بابا مو نامزدم باشه!
دل‌ازدست‌داده بودم، بلند گریه می‌کردم، پریناز کنارم نشستو در آغوشم گرفت و او بدتر از من شروع کرد به گریه کردن؛ می‌دانستم گریه‌اش ازاین‌روی نیست که حق به من می‌دهد ، مي دانم تنها به جهت این است که دختر عمویم دل‌نازک است و همیشه دل رحم و مهربان بوده،. کمی که هر دو در آغـ*وش هم گریه کردیم، دست به موهایم کشیدو دلجویانه گفت:
-قربونت برم، چرا اينقدر تو دلنازكي شادي! داري اشتباه مي كني، فقط علی که این‌جوری نیست، اینا همه اشون خجالتین؛ به خدا ایمان و محمدم همین‌طوری بودن دوران نامزدی! میخوایی از سودابه بپرس ایمان چطوری بود؛ خره علی که دیگه از هر دوتا برادرهاش مؤمن ترو سربه زیر تره، برای همین خجالتیه! درست میشه به خدا، تو عقد کن میبنی چه شیطونیه، ولی تور خدا بچه‌بازی درنیار! نمیخوامش یعنی چی؟
سرم را به نشانه نه بچه‌گانه بالا انداختم، دستان سفیدو تپلم را دردست گرفت و گفت:
-عزیزم خودت راهو بهش نشون می‌دادی، قربون صدقه‌اش می‌رفتی تا بفهمه دوستش داری، بهش میفهموندی که دوست داری عاشقانه رفتار کنه
پريناز که کوتاه نمی‌آمد، می‌خواست مرا منصرف کند، توبیخانه گفت:
-صبر کن ببینم، تو اصلاً خودت چقدر حرف محبت‌آمیز بهش می‌زدی؟
با تعجب ابرویی بالا انداخت مو دلخور گفتم:
-پریناز دیونه شدی! دیگه چی؟ به من چه ربطی داره که بگم! اون باید نازمو بخره! اون باید لوسم کنه، من انقدر خاک‌برسر نشدم که خودمو کوچیک کنم!
پریناز با ناباوری دستم را رها کردو گفت:
-یعنی تو هیچ وقت بهش ابراز علاقه نکردی!
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
کلافه شده ایستادم، انگار یک‌چیزی هم بدهکار شدم! شالم را برداشتم و درمیان بهت و ناباوری پریناز با اشک و هق‌هق آماده رفتن شدم. پریناز ایستاد تا جلویم را بگیرد:
-چت شده یهو! چرا هم‌چین می‌کنی شادی! دیونه صبر کن ببینیم چه غلطی باید بکنیم!
دلخور دستش را پس زدم و گفتم:
-همينه، همیشه زن مقصره، همیشه زن باید قربون صدقه بره؛ آره یه دفعه بهش پیام دادم، سلام خوبی دلم برات تنگ‌شده، که‌ای کاش دستم قلم میشدو نمی‌دادم، میدونی جواب چی داد؟ آقا بعد یک روز تمام فرداش نوشت، (سلام خسته نباشید ممنون، سلام برسونید، یاعلی)
گریه‌ام شدت گرفت و گفتم:
-اصلا تو بگو خجالتيه باشه، اما من از این تیپ ضایع اش بدم میاد؛ چیه شلوارگشادو پیراهن آستین‌بلند سایز بزرگ میپوشه؟ بابا رفتاراش وحرف زدنش شبیه پیرمردهاست، فقط کافیه بهش بگم چخبر؟ دو ساعت پشت تلفن فقط از مریض‌هاشو، فقرو فلاکت یا مناطق جهادی حرف میزنه، جوری که من تلفن و میگرم از گوشم کنار؛
لجوجانه پا زمين كوبيدم و سربه زير گفتم:
-اه، حداقل يكم قيافه نداره تا دلم خوش باشه .موهای سرش كه نصفشون ریخته! قشنگ معلومه اهل کاشت مو نیست. اصلا مي دوني چيه پريناز؟ من نمیخوام مثل مامانم باشم، یه زندگی مستقیم و خطی، بی‌هیچ هیجانی داشته باشم.
پریناز ابرویی بالا انداخت! با شگفتی به سرتاپایم خیره شد و گفت:
-نه! انگار آلمان بودی خیلی فرق کردی! در تعجبم فقط چرا یه مرتبه به این نتیجه‌ها رسیدی؟
دلخور از نگاهش به سمت در مطبش رفتم و گفتم:
-منظور نگاه تو فهمیدم پریناز، میدونم میخوایی بگی من گامبو رو چه به این غلط‌ها، حتماً میخوایی بگی اگه علی کچله منم از خرس قطبی چاق‌ترم، حواست باشه من دختر حاج فتاحم ، اصلا گيرم هيچ كسي نيستم من علی رو نمیخوام تمام.
بدون اجازه دادن به ادامه تحقيرهايش به‌زحمت نفس‌زنان سرعت پاهایم را زیاد کردم و در مطبش را محکم به هم کوبیدم. لعنت به این چاقی، لعنت. من از کودکی چاق بودم مانند عموهایم مانند خاله‌هایم، مانند مادرم. ولی تک‌فرزند بودنم باعث شد که مادرم، مانند چاه بی‌سروته، هرچه پروتئین و ویتامین و کوفت و زهرمار بود در خندق بلایی من بریزد؛ متنفرم از نگاه تحقير آميز پريناز؛ من كاري ميكنم كه پوزه اش به خاك ماليده شود. دکمه آسانسور را که زدم کمی با تأخیر بالا آمد! خواستم از پله‌ها بروم که می‌دانستم جنازه‌ام از خستگی پایین می‌رسد، داشتم اشک‌هایم را پاک می‌کردم که درباز شدو محمد روبرویم با تعجب نگاهم کردو گفت:
-سلام چی شده زن داداش! اتفاقی افتاده؟ پریناز کو؟
حرصی شده از کلمه زن داداش، داخل آسانسور شدمو غریدم:
-خوبم، فقط دیگه به من نگین زن داداش، من شادیم، دختر عموت
و در میان تعجب و ناباوری محمد در آسانسور را بستم
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
***
سه روز است گفتگوهای من با پریناز، به خانواده دو طرف گفته‌شده؛ دقيقا اين سه رروز خانه ما تبدیل به عزا خانه شده! سه روز است خاله، عمو، بابا، مادرم، به‌جز علی، به هر دری زده‌اند تا مرا راضی کنند كه منصرف شوم و تنها یک کلام از من شنیده‌اند، نمی‌خواهم؛ پدرو مادرم از علی دلخور بودند که چرا، برای خوشنودی‌ام پا پیش نمی‌گذارد!اما من می‌دانم علی مرد فهمیده ایس و هیچ‌گاه رضایت به‌اجبار من ندارد؛ اصلاً همین زیاد فهمیده گی اش اعصاب خورد کنتر از همه‌چیز است! زود به سرکار می‌روم، دیر می‌آیم تا نگاه اندوهگین پدرو مادرم را نبینم.پدرو مادرم که همان ابتدا تسلیم خواسته‌ام شده‌اند؛ آن دو بینوا مرا در شیشه بلورین بزرگ کرده‌اند، تاب و توان دیدن اشک و شکستن مرا ندارند، پس سكوت كردند و بالاخره بعد از سه روز، علی به همراه عمو و خاله به خانه امان آمده‌اند، برای سخن پایانی؛ پدرم دل‌شکسته در اتاقم را زدو گفت:
-بابا شادی، پاشو بیا حرف آخرتو بزن
شرمنده و خجالت‌زده از این مرد مهربان، اشک به چشمانم آمد؛، در اتاقم را باز کردم، پدرم که اشک‌های مرا دید، یکدست بر دیوارگرفت و مردانه شانه‌هایش لرزید! خجالت‌زده دستش را بوسه زدم، حق پدرم که مرا مانند جواهری بزرگم کرده بود این نبود؛در آغوشم گرفت و گفت:
-به خدا نمیدونستم نمیخواییش، وگرنه هیچ وقت نمی‌گفتم زنش بشی؛ علی تیکه طلا هم باشه، تو پاره تنمی، گور بابای علی.
و من به خاطر مظلومیت پدرم نفس عمیقی همراه با گریه سر دادم، خدا را شکر کردم که حرف اول آخر این خانه حرف من بود. پدرم که رفت رخساره‌ام را آب زده، سرم را بالا گرفتم؛ نباید شکست‌خورده و اندوهگین باشم، باید به همه بفهمانم، حرف، حرف من است. شال روی سرم را مرتب کردم، آرام وارد سالن که شدم، سربه‌زیر سلامی دادم؛ خاله و عمو بلند پاسخم را دادند، اما علی بدون نگاه به من سربه‌زیر آرام سلامی گفت؛ پدرم شکسته اما مهربان، گفت:
-بیا بابا قربونت برم، بیا کنار من
چشمی گفتم، سربالا کرد مو بدون هیچ نگرانی کنار پدرم نشستم؛ پا روی پا انداختم، مادرم چادر رنگی‌اش را بر چهره‌اش کشیده بود و در آغـ*وش خاله‌ام گریه می‌کرد، به‌مانند این‌که من مرده باشم! پشت چشمی نازک کردم، به علی که سرش به قالیچه سالن داشت می‌چسبید خیره شدم، خدایا این کجا و سیاوش کجا! سیاوش بودنش پر از نورو انرژی بود، ولی علی اگر نبینی اش نمی‌دانی كه حضور دارد! نفس کلافه‌ای سر دادم، او از پیرمردها هم بدتر است! از گریه‌های مادرم کلافه بودم، نباید گریه می‌کرد که آن‌ها به گمانشان گوهر نایابی هستند؛ بايد بفهمند من برای خودم کسی هستم؛ این‌همه زحمت‌کشیده و دکتری علوم آزمایشگاهی را با بهترین معدل در دانشگاه آلمان گرفتم، قرار نیست، شرمنده هیچ احدی باشم، عمو صدایم کرد:
-شادی عمو
سربلند کرده به عموی اندوه‌گینم نگاه کردم، بی‌هیچ شرمندگی گفتم:
-جانم؟
عمو دلجویانه درخواست گونه گفت:
-عمو یه فرصت به خودتون بده، ده دقیقه برین توی اتاق باهم صحبت کنید.
اخم‌کرده و به قالیچه ابریشم زیر پایم خیره شدم، نمی‌خواستم کوتاه آيم تا نرم شوم، من حق‌دارم آن زندگی که دلم می‌خواهد داشته باشم، آرام و محکم گفتم:
-اجازه بدین فقط دختر عمو پسر عمو بمونیم
به آنی خاله آمد جلوی پاییم نشست، این رفتار بی‌خردانه جهان‌سومی چیست! زانوهایم را گرفت و التماس وار گفت:
-قربونت برم خاله جون، حرف زدن که ضرر نداره! اصلاً بگو از ما بدی دیدی؟ ها! علی باهات بدخلقی کرده عزیزم؟ دورت بگردم، رسوای فامیلمون نکن ما دوتا خواهرو؛ عمریه همه حسرت منو مادر تو میخورن، ما جونمون اگه به هم وصل نباشه، جدا از هم نیست؛ من اومدم خواستگاری علی، چون بهترین بچه‌ام علیه، من که بد خواهر مو نخواستم! چرا میگی نه؟ دلیل بگو عزیزکم؟
چشمانم را برهم گذاشتم و نفس کلافه‌ای سردادم، دلخور همانطور از بالا به خاله خیره شدمو گفتم:
-این کارا چیه خاله، بلند شين لطفا ! خاله خواهش می‌کنم، منو فدای خودتون نکنید، همین‌جا تمامش کنیم، بهتر از اینکه چند سال دیگه با یه بچه تموم بشه! من نگفتم علي بده! من گفتم من وعلی هیچ نقطه مشترکی نداريم؛ ديگه چه دلیلی بیارم! حرف هامو گفتم، بین من اون دلبستگی‌ای نیست.
به‌یک‌باره از جایم بلند شد مو گفتم:
-با اجازه
توجه ، به خاله كه تقريبا روي زمين افتاده بود با اجازه‌ای گفتم و سمت اتاقم رفتم ؛ علی وقتی مادرش را خمیده بر زمین دید سریع سمت مادرش دوید و در آغوشش گرفت، غرغرکنان گفت:
-مامان چرا التماس می‌کنی! وقتی نمیخواد یعنی نمیخواد، کور بشم نبینم به خاطر من خودتو خوار کنی، مادر من اجبار نیست خواستن، پاشو خاک پات بشم.
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
***
بند پاره شد؛ تمام هدایا پس داده شد و پس گرفته شد و من آزاد شدم و می‌توانم به مردی که علاقه دارم فکر کنم.با دودلی مانتو و شلوار تازه‌ام را، روبروی آینه‌قدی اتاقم وارسی می‌کردم؛ کمی تیره بودو کمی تنگ‌تر از همیشه اما خوبیش این بود که کمی لاغرتر نشانم می‌داد. وسواس عجیبی به جانم افتاده بود! همه‌چیز را با وسواس گزینه می‌کردم؛ عطرهایم انگار بی‌بو شده بودند، در برابر عطرهای سیاوش! امروز براي حضورم در آزمايشگاه زيادي وسواس به خرج مي دهم؛ آخرسیاوش هر زمان به آزمایشگاه می‌آمد، بوی خوشش، حداقل تا دوساعتی بادل من بازی می‌کرد. تپش قلبم امروز بازی درآورده بود، آن‌گونه تند می‌زد که صدايش را می‌شنیدم! کمی رژ بی‌رنگ به لبانم زدم، با دلهره کمی مداد چشم در چشمانم کشیدم؛ آنقدري که چشمانم از بی‌رنگی درآید؛ نميخواهم در اين شرايط مادرم کج خلقی می‌کند؛ لبخندي زدم، دیگر زمان تعقیر بود. مانتوام را مجدد وارسي كردم و نفس کلافه‌ای سر دادم؛ مادرم به‌شدت مذهبی است، همین‌که رخست می‌داد صورتم را اصلاح کنم شبیه معجزه بود! البته آن‌هم بعد از نامزدیم با علی اجازه‌اش توفیقم شد! نام علی که در ذهنم تابید، دستانم از کار ایستاد؛ يعني علی چه می‌کند؟ از دست دادن من برایش مهم است؟ یعنی تا بعد از ازدواج من، ازدواج می‌کند! پوزخنده صدا داري زدم، حتماً در بیمارستان خیریه مشغول مداوای کودکان بی بضاعت است. چهره‌ام در هم رفت، حالم بهم می‌خورد از این همه مثبت بودن!
مقنعه مشکی‌ام را بر سر کردم، کمی عقب‌تر دادم؛ لبی کج کرد م و با دلهره به آینه خیره شدم! پدرم عصبانی نشود؟آخ دختر حاج فتاح شکوهی بودن، یعنی مانند شهربانوها زندگی کردن و تنها محدودیتش برای من، نوع روابط و ظاهرم بود، -لباس تنگ نپوش، بلند نخند، موهات معلوم نباشه، هروقت شوهر کردی آرایش. بي انصاف نبودم حاج فتاح برای دختری که بعد از بیست سال خداوند به او داده بود، مانند غول چراغ جادو بود! تا که اراده می‌کردم، غول برایم بشمار سه، از یک آرزو تا هزاران آرزو را برآورده می‌کرد! من همیشه هرچه می‌خواستم داشتم، اما غول ما قواعد اجتماعی خودش را داشت. اما من از دوماه قبل که سیاوش را دیدم، پی بردم زندگی آنقدر ها هم نباید دارای قواعد باشد و من چه احمق بودم که هیچ‌گاه اعتراضی نمی‌کردم! مهمانی مجردی نرفتم، دوستان غیر از فامیل نداشتم و تا هنوز با سي سال سن با پدرو مادرم زندگي مي كنم! دو نفر از همکاران خانم، در آزمایشگاه خانه مجردی دارند و این‌گونه که بین حرف‌های دختران آزمایشگاه فهمیدم سیاوش هم‌خانه مجردی دارد! آن وقت من زمانی که آلمان منزل عمه بودم، از دوازده ماه سال مادرم هشت ماهش را آلمان بود! چشم غره‌ای رفتم، هیچ برای خودم جوانی نکردم!کمی ریمل به چشمانم زدم، یک چشمک حواله آینه کردم، چرخی زدمو بلند گفتم:
-سلام زندگی!من آماده تغييرم
از اتاقم بیرون آمدم، هیچ‌کس به‌جز گلی خانم در خانه نبود! پدرم کارخانه رفته بود و مادرم سفره حضرت رقیه منزل دایی عمادم بود، به گلی خانم لیست غذایی رژیمم را دادمو سوار خودرو شدم، میدانم امروز به‌جای سفره حضرت رقیه، سفره شادی پهن است!
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
***

در حال پوشیدن لباس مخصوص اتاق ایزوله آزمایشگاه بودم که صدای مردانه و شوخش، قلبم را از جا می‌کند! خدا چه راحت با همکاران صحبت می‌کند، جان سپردم به صداي روح نوازش
-سلام لیدی های عزیز و جنتلمن‌های خودم آقایون خاص
همه با خنده و شوخی پاسخش را دادند، چشمانم را بستم دمی گرفتم؛ خدایا چه اندازه این مرد خواستنی است، ای‌کاش زودتر می‌آمد و می‌دید چه مانتوی شیکی خریده‌ام. سریع عینک مخصوص اتاق ایزوله را زدم و به سالن رفتم تا ببینم قد رعنایش را؛ آرام گوشه در ایستادم، دیدمش کنار سحر لم‌داده بود و پچ‌پچ‌کنان باهم می‌خندیدند! دندان‌هایم را روی‌هم ساییدم، چرا با من هیچ‌گاه خوش‌وبش نمی‌کند؟مردد و دستپاچه نمی‌دانستم چطور اعلام حضور کنم، مینا و سعید که پشت میکروسکوپ در حال دیدن نمونه بودن را خطاب قراردادم
-ببخشید بچه‌ها من میرم اتاق ایزوله، شاید امروز بابام بياد اینجا ،خبرم کنید لطفاً
مینا و سعید با لبخندو باشه ای جوابم را دادن، سیاوش انگار صدایم را تازه شنید، با لبخند، از همان دور دستی بلند کرد و گفت:
-سلام خانم شکوهی خسته نباشید
لبخندی خجولی زدم، سلام کردم؛ دستپاچه ماسک و عینکم را زدم و به سمت اتاق ایمنی رفتم، لعنتی، از خودم متنفرم، چرا نمی‌توانم با او گرم بگیرم! چرا سیاوش در این آزمایشگاه فقط مرا با فامیل صدا میزند؟
در حین کار، در اتاق ایزوله، بغض گلوگیرم می‌کرد هر بار! تمام فکرم سیاوش بود و درد این بود که او نمی‌دانست. با او ارتباطی نداشتم، ولی همواره چهره و لبخندهای زیبایش آن‌هم برای بقیه همکاران در نظرم می‌آمد؛، شايد حسادت مي كردم به بقيه ولي، دقیقاً چه مرگم شده را هم نمی‌دانستم! شاید سیاوش ناخواسته مرا دچار کرده بود به دردی که برایم مزه عسل تلخ داشت، عسلی که دوستش داشتم، هم شیرین بود، هم تلخ! هم میخواستم و هم نمی‌خواستم مانند نوجوان‌ها این‌گونه گرفتار شوم، گرفتاری آن‌هم از نوع عشق! چه احمق بودم که فکر می‌کردم، سی سالگی یعنی پختگی!در حقیقت پس ذهنم نوجوانی بودم، كه تازه طعم عشق و دوست داشتن را فهميده بود؛ دوست داشتن سياوش انگار دستان تنومندی بود،‌ که دور تنم می‌تابید و به‌جایی این‌که ببرد دمم را، زنده می‌کند بندبند وجودم را! سیاوش بدون هیچی ریسمانی که به من داه باشد، دلم را شب و روز به‌سوی خودش می‌کشاند!سیاوش کبیرتی بود که دو ماه آزگار، با هر بار دیدنش تمام مرا شعله ور می‌کرد، شعله‌ای که تنها خودم را می‌سوزاند و هیچ‌کس آگاه نمی‌شد! او برای من بود و من برای او رسماً نبودم. ازاین‌روی ‌که کار من پژوهشی بود همواره اتاق ایزوله بودم و با هیچ‌کس ارتباطی نداشتم، اما خدا نکند که یک دقیقه او را در گوشه‌ای می‌دیدم، بیهوده قلبم تند می‌زد! رفتارم حرکاتم همه با تشویش بود و او انگار هیچ‌کدام را نمی‌دید! و من چنین تجربه‌ای هیچ زمانی نداشتم! آخ درد بیش از این‌که، او نمی‌دانست من به او مبتلا شدم؟
او با همه دختران آزمایشگاه گرم می‌گرفت، گاهی شوخی‌هایشان به نظرم بیش‌ازاندازه بود، وانگهی به من که می‌رسید، مؤدب، یک سلام کوتاه و تمام!حالا که دربند نام علی نیستم، خیالم آسوده است که بافکر سیاوش خیانتی به علی نمی‌کنم، خیانت به مردی که بی‌تابم نکرد، نه لیلی‌ام کرد و نه مجنون شد.و من خوب می‌دانم که یک سرو گردن که هیچ، صدها پله از نزدیکان سیاوش بالاتر هستم، ایرادی در خود نمی‌دیدم که او مرا نخواهد، پس باید تلاش کنم او را به دست بیاورم.
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
کارتحقيقاتي ام پایان یافته بود، از گرمای لباس ایزوله داشتم خفه می‌شدم؛به جواب‌های آزمایش لبخندی زدم، کارم را عالی انجام داده بودم و جواب نمونه بدون خطا بود بود و من تنها به چیزی که فکر می‌کردم این بود که سیاوش ستایشم كند. از اتاق بیرون امدم به رختکن رفتم، مانتوام را تن کردم، چشمانم را بستم، -خدایا میشه ببینمش؟ میخوام بدونم مانتو مو دوست دارهيا نه؟به دفتر ریاست رفتم جواب نمونه‌ها را روی میز جناب نیکو گذاشتم با لبخند از سر رضایت گفت:

- خسته نباشي، بشین تا یه نگاهی بهش بندازم، قیافه‌ات که خیلی شادِ! ‌ امیدوارم نتیجه خوبی گرفته باشی

روی صندلی‌های روبروی میز پدر سیاوش بود نشستم، دلم می‌خواست در دلش جا شوم، می‌خواستم فریاد بزنم، نامزدیم به پایان رسیده، در ذهنم با خودم کلنجار می‌رفتم که آقای نیکو، بلند آفرینی گفت، بامحبت سری به ناباوری تکان داد:

-آفرین دختر، تو کارت عالیه! اندازه منی که سی‌ساله توی این کارم کار بلدی!

خحالت زده دستی به مغنعه مشکی ام کشیدم و گفتم:

-نفرمایید عمو جان، من حالا حالاها باید به شما درس...

حرفم نیمه ماند که سیاوش بدون در زدن وارد اتاق شد و روح من از سرم بیرون رفت

-سلام بابا

به احترامش شتابان ایستادم، نگاه کوتاهی به او انداختم، دلم دیوانه‌وار می‌کوبید، نفس در سینه‌ام خفه‌شده بود؛ چه تیپ فریبنده‌ای، پیراهن سفید آستین‌کوتاه جذبش که سخاوتمندانه بازوان قوی و مردانه‌اش را در معرض دید قرار داده بود، با شلوار توسی کتان چه مردانه‌تر کرده بود تیپش را؛ موهای بلند یکدست به پشت داده‌شده‌اش آن را به‌مانند مدل‌های فرانسوی کرده! ابروانش از من زیباتر اصلاح‌شده بود! این پسر از زیبایی و اندام مردانه هیچ کم و کاستی نداشت! لعنتی، تند چشم از او گرفتم، این مرد قصد جان مرا کرده حتمی! آرام، مانند بی دستو پاها سلامی کردم، او هم مردانه و نفس‌گیر مانند همیشه گفت:

-به خانم شکوهی! حالتون چطوره؟ ببخشید، نمیدونستم اینجایین، یه مرتبه اومدم داخل اتاق، منشی نگفت توی اتاقین!

خواهش میکنمی که خودم هم به‌سختی میشندیم نثارش کردم، پدرش مشتقانِ صدایش کرد:

-خیلی خوب موقع اومدی بابا، بیا این نمونه آزمایش‌های شادی خانم رو ببین، فقط میخوام بگی باریک الله!

زیر لــ*ب تشکری کردم، سیاوش از روبروی رد شد و این اولین باری بود که از کنار من بی‌جنبه، من بیمار، رد می‌شود و چه خوش طبیبی بود برای قلبم؛ چشمانم را لحظه‌ای از بوی عطر خوشش بستم.فهرست آزمایش‌شده را از پدرش گرفت و با اخم‌های که نشان از توجه به نوشته‌هایم داشت، آهسته روبروی صندلی من نشست و من در پندارم می‌بافتم کنار او بودن را! یعنی می‌رسد آن روز؟ من مانند منگ‌ها هنوز سرپا ایستاده بودم، پدرش گفت:

-بشین باباجان، پسرم از ادب بویی نبرده

سیاوش که تازه متوجه من شده بود، سر از فرمول‌ها برداشت و با شرمندگی گفت:

-شرمنده خانم شکوهی اصلاً حواسم نبود! ببخشید راحت باشین.

و دوباره سرش را به برگه‌ها داد؛ سياوش می‌فهمید سوختن یعنی چه؟ اصلا حرارت سوختن ار عشقش را متوجه ميشد؟ اوآتش بود و من پروانه، ترس داشتم بسوزم از بودنش.آرام نشستم، به پشت مبل تکیه دادو پا روی پا انداخت و با خیرگی و تعجب، مجذوب آزمایش‌هایم شده بود جناب نیکو خطاب به من گفت:

-دخترم، محالِ بذارم بری، قرار داد شش ماه کمِ، میخوام باهات قرارداد کاری ببندم، من نمیتونم بذارم از آزمایشگاهم بری، واسه خودت آزمایشگاه بزنی، میخوام حداقل دو سالی اینجا باشی، اصلاً دختر تو میدونی چه نابغه‌ای هستی؟ نمونه آزمایش‌هات روی نمونه شماره A عالی بوده، تو الان بخوایی تنهایی آزمایشگاه بزنی هزاران گیرو گور داری، کور میشه این نبوغت!

لبخند خجالت‌زده‌ای زدم، چه خوب بود که این حرف‌ها در حضور سیاوش زده می‌شد. دستان سفید تپلم را در هم گره زدم، کاش پدرش حرفی نمی‌زد تا می‌فهمیدم صدای نفس کشیدن‌های سیاوش چگونه اس! با لبخند پاسخ دادم:

-شما لطف دارین عمو، ولی واقعاً بابا خیلی منتظره که اون آزمایشگاهیو که برام خریده رو، راه اندازی کنم، خودتونم میدونید چه اندازه حساسِه که من امور کارخونه رو بدونم، درصورتی‌که شغل بابا ربطی به تخصص من نداره، ولی من واقعاً نمیخوام نا امیدش کنم
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
جناب نیکوبا مهربانی لبخندی زدو گفت:
-میدونم دخترم، اتفاقاً یک ساعت پیش، من بابات صحبت کردم، بهش گفتم نمیذارم از آزمایشگاه من بری، در مورد حقوقو مزایا هم حرف زدم، البته درمورد حقوق صحبت کردن پیش حاج فتاح بزرگ، بی ادبیه، ولی گفت این همه مال و ثروت باید صاحاب بالا سرش باشه، میخوام راه و رسم کارخونه رو بهش بگم؛گفتم به بچه داداشت یاد بده بذار این دخترت برای من بمونه؟ که گفت دیشب نامزدیتونو بهم زدی باهاش آره باباجان؟
تا پدر سیاوش این را گفت به خدا که دیدم، بی‌درنگ سیاوش با شگفتی سر از برگه گرفت و به من خیره شد! گر گرفت رخسارم! وقتی نگاهمان به هم گره خورد صاف نشست و به برگه‌ها خیره ماند! وقت خیال‌بافی و تعبیر نگاهش را نداشتم، خیلی عادی گفتم:
-بله عموجان، اختلاف سلیقه و تفکر بین ما زیاد بود، هیچ پیوند عاطفی بين ما دوتا نبود، فقط اين وصلت تصمیم بزرگترها بود؛ این دوسالی هم که نامزد بودیم من همش آلمان بودم و توی این دوماهی که برگشتم حس کردم، تصمیم اشتباه رو باید پایان داد، وگرنه پسر عموم بسیار آدم محترمیه
نمی‌دانم چرا این‌همه درباره موضوعی به این شخصی توضیح دادم؟ نگاه کوتاهی که به سیاوش انداختم دیدم که سیاوش چشمش را به کفش‌هایم داده! انگار تماماً به حرف‌های من و پدرش گوش می‌داد! ولی نمی‌خواست ما متوجه بشویم! فکر کردم باید چند جفت کفش جدید بخرم، یعنی سیاوش از کفش‌هایم خوشش آمده؟
به يك آن سیاوش که انگار جنی شد با پریشانی گفت:
-ببخشید من باید برم، بچه‌های آزمایشگاه چشم‌به‌راهم هستند، فقط من این تحقیقاتو می‌برم خونه شب ببینم، با اجازه
او را چه مي شد!پدرش به‌سلامتی نثارش کرد و من به احترامش ایستاد مو خداحافظی کردم و او انگار نشنید، یا نخواست بشنود! بدون پاسخ خارج شد، بندبند قلبم از هم گسست، بی‌انصاف نگاهی! جوابی! رفت! آتش‌به‌جانم فکندی مرد؛ پریشان حال شدم و این مرا بیشتر آتش می‌زد . طبق سنت آزمایشگاه، جوان‌ترها هر دو هفته دورهمی داشتند و من انگار کارمند این آزمایشگاه نبودم! هیچ‌گاه دعوت نشدم! آقاي نیکو مرا از دوزخ بیرون کشید و به خودم آورد:
-باباجان چرا بغض کردی! به خاطر تصمیمی که گرفتی نباید ناراحت باشی! علی پسر خیلی آقا و خوبیه، ولی تو هم جز درجه یک‌های، ببخشید ناراحتت کردم، یه لیوان آب بخور باباجان، صورتت قرمز شده، من معذرت میخوام که باعث ناراحتیت شدم
غمگين نگاهش كردم، چرا دلخور بودم از سياوش؟ انتظار چه چيزي را داشتم؟ اين كه سياوش بعد از شنيدن بهم خوردن نامزدي ام جان به قربانم كند! با رفتنش زخمی برگلویم انگار زد!به خدا که با کم مهلیش گلویم به خون افتاد، بی مهلیش جگرم را سوزاند
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
236
801
93
***

*علی

* یک هفته بعد-روستا-علی -ادامه گفتگو تلفنی با مادرش

مادرم سکوت کرده بود؛ انگار که فکر کند بیراه شنیده دوباره پرسید:
-چی گفتی مادر؟ برات چی کارکنم!
بلند خندیدم، مادرم به گمانش دیوانه شده‌ام؛ برای آرامش دلش دوباره گفتم:
-زینت خانم برام برو خواستگاری، پیر شدم به ولله، سی‌وچهارساله امه مادر من، در حقم کوتاهی کردی، وگرنه الان بچه‌ام باید ازم می‌خواست برم براش خواستگاری!
مادرم کمی سکوت کرد، یک مرتبه بی‌هوا کل کشید؛ گوشم از صدای کل کشیدنش به درد آمد! گوشی تلفن را عقب گرفتم، بالاخره حرفم را گفتم.عرق شرم از پیشانی پاک کردم و بلند خندیدم؛ روی کاناپه جلوی تلوزیون خودم را ولو کردم و گفتم:
-مامان گوشم کر شد ، چیه؟ مگِه چی گفتم! خیلی کیف کردی پسر ترشیده‌ات بالاخره میخواد زن بگیره؟
مادرم بی‌تاب با خنده گفت:
-دورت بگردم، بلا گردونت بشه مامان، خوش خبر باشی مادر، یک هفته اس از غمت دغ کردم مادر جون؛ همش می‌گفتم اون شادی چشم‌سفید چطور دلش اومد، به توی که این‌همه هوا شو داشتی نه بگه؟ دختره فکر میکنه...
نمی‌خواستم نام شادی را بشنوم؛ نگذاشتم مادرم ادامه دهد، غرغرکنان از کور شدن شوقم گفتم:
-مامان به ولله درست نیست پشت سر اون بنده خدا این‌جوری حرف بزنی؛ الآن یک‌بار برای همیشه میگم، دیگِه حرفی از نامزدی اولم نزنید، تموم شد، اون نخواست، منم نخواستم اذیت بشه تمام.
مادرم هراسان گفت:
-ای لال بشه این زبونم که برزخیت کرد. چشم کور بشه چشمم اگه دوباره حرف شو بزنم؛ خوب حالا مادر بگو ببینم کیو میخوایی؟ کسی رو در نظر داری! به جون بابات هرکی باشه یک‌روزه جواب مثبت برات می‌گیرم.چي شديهو تصميم گرفتي مادر؟
تک خنده‌ای کردم، سر کیف آمدم دوباره، دلم نیامد چشم‌به‌راهش بگذارم
-خدا چشمات رو نگه داره، يهويي نيست مادرمن! ديگه وقتشه، خسته شدم از تنهايي؛نه هیچ‌کس رو در نظر ندارم، هر کس پسند خودتو آبجی فریباست، انتخاب کن، البته از زن داداش‌هام پرینازوسودابه هم کمک بگیر،خودتون تحقیق حسابی بکنيد، بهم خبر بده؛ مامان ثروت و مال و تحصیلات برام مهم نیست، نجیب و خانم وزندگی کن باشه کفایت می‌کنم؛ فقط مامان یک‌چیزی.
-چی مادر!
چشمانم را بستم سرم را با یکدست گرفتم؛ نبض عصبانیت بی‌امان دوباره به گیجگاه‌هایم حمله کرد، نفسی عمیق کشیدم؛ اگر شادی با من بد کرد، حداقل من باید حرمت خاله و عمویم را داشته باشم، با کلافگی گفتم:
-مامان فقط دختر از فامیل یا آشنایی که هم با ما رفت آمد داره هم عمو نباشه، باشه؟
مادرم سکوت کرد، می‌دانستم که جانش را برای شادی می‌داد، خوشنودی من هم در رضایت پدرو مادرم بود، ولی وقتی او مرا نمی‌خواست چه کنم؟ مادرم با صدایی بغض دار گفت:
-چشم مامان، هر چی توبخوایی عزیزم، قربونت برم که حریم و حرمت سرت میشه، حرف فامیل و دوست نمی‌زنم؛ خوب گفتی دوتا درخواست داری، حالا خواسته بعدیت چیه؟
همانطور که چشمانم بسته بود، یاد چشمان زیبای دخترک افتادم، دستم را گرد گوشی همراه محکم کردم؛ خودم می‌دانستم دست‌ودلم در برابر زیبایی دخترک به لغزش افتاده، پس مردانه نبود به دخترک زیبا نزدیک شوم.
-مامان میخوام بابا بیاید روستا، یا یه نفرو از طرف خیریه عمو فتاح بفرستید اینجا، در اصل میخوام به یه خانواده ازهم‌پاشیده بدبخت کمک کنید، اگه بتونید یه دخترو با برادراش از بدبختی نجات بدین، يه عمر دعا گوتون هستم ؛ اين دختر بي نوا برادرش بدجور معتاده، به‌شدت خواهر و برادر شو کتک میزنه، اهالی میگن از وقتی پدرو مادرو برادرش باهم توی تصادف مردند، پسره پاک زندگی رو رها کرده، زندگیشون انقدر توی فقرو فلاکت هست که داداشش داره خواهر شانزده‌ساله اشو به یه مرد هفتادساله میفروشه، اهالی هم که اصلاً انگارنه‌انگار! من معمولاً به زندگی کسی کاری ندارم، ولی قسمم داده مامان، کمکش کنم
مادرم همیشه دستش به خیر بوده و خیرخواهی؛ با تردید گفت:
-عزیزم این موارد ناموسی رو نمیشه دخالت کرد! خودت با داداشش حرف بزن، اگر عاقل باشه از خودت قبول میکنه، هرچقدر پول خواست بهش بده، می‌ریزم به حسابت؛ اصلاً بیارش تهران ببریمش کمپ ترک اعتیاد ولی مادر فایده‌ای نداره؛ مطمعنم قبول نمیکنه، آب تو هاون ریختنه، این پیرمرد نشد یه نفر دیگه، اون میخواد نون خور کم کنه و در قبلش به یه نون و نوایی برسه تا دلت بخواد تو مرکز خیریه از این موارد هست، اين كه شونزده سالشه،تو خود تهرون دختر ده ساله رو مجبور مي كنن، پسرم این موارد اینقدر پیچیده هست که نمیشه دخالت کرد
با نوای لرزان گفتم:
-مامان من نمیتونم، یعنی نمیخوام به خونشون برم، دوست ندارم حرفی برای دختر طفل معصوم دربیآد؛ مامان جون علی یکاری بکن براش، من شماره مش رجب بزرگ ده و میدم، ببین چیکار میتونی براش بکنی؛ خودمم دارم راه میوفتم بیام تهران
مادرم که انگار تسلیم شد نفسی سر داد
-باشه دردت به جونم، زود بیا پسرم که از حالا رفتم توی کار دختر پیدا کردن، زنگ می‌زنم بابات ببینم میتونه کاری کنه، برای دختر بی‌نوا