درحال‌تایپ رمان اين بود زندگي| سمیه هاشمی جزی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع سميه هاشمي جزي
  • تاریخ شروع
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
نام رمان : اين بود زندگي
نويسنده: سميه سادات هاشمي جزي
ژانر: اجتماعي، عاشقانه
ناظر: ن.مقصودی
خلاصه:
زماني كه فكر مي‌كني همه چيز آرام است، زماني كه آماده‌اي براي شروع تنها يك جرقه همه چيز را شعله ور مي‌كند.
دختر و پسري آماده ازدواج مي‌شوند.
اما روزمرگي‌ها دختر را به فكر فرو ميبرد.
آيا مي‌خواهد زندگي شبيه مادرش داشته باشد؟
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
Reactions: نفس موسوی
ن.مقصودی

ن.مقصودی

ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
نویسنده برتر
26/7/19
119
1,919
93
e1i5_32032_3f025b4c0550e42dd9e9e0429f851e95.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:


با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافهe1i5_32032_3f025b4c0550e42dd9e9e0429f851e95.jpg
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
به نام خدا
رمان اين بود زندگي
#پارت1

"علي
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

به مرد شكست خورده درون قاب آينه خيره مي مياند ! همه چيز سر درون اين مرد را فرياد ميزند ، محاسني بلند شده، موهاي پريشان، زير چشماني گود رفته، كمري شكسته، و هرچيزي كه در34سالگي قامت يك مرد را ميتواند خم كند ، در او نمايان است!
ازكجا خورده نميفهمد!اين كه چرا پس زده شد را هم نفهميد!حال روز زار خودش را كه ديد محكم ل**ب به دندان گرفت!
چه بر سر خودش آورده!نميفهمد !
نبض تند روي شقيقه اش هشدار ميداد فشار عصبيش بالا رفته !براي بيمارانش در اين زمان چه دارويي تجويز ميكرد؟يادش نمي آمد!
چشمانش به سوزش افتاد ،چنگي به موهاي پريشانش زد، تحقير شدن برايش طعم مرگ داشت.
نميفهميد آيا در عمرش به چه كسي بدي كرده! آخر اين چه روزگاريست كه داشت؟حالش از حال زار خودش، بهم خورد ، سرش را عقب انداخت، به سقف خانه خيره شد، چشمانش را بست .
اما شوري چشمانش،قلب شكسته اش،مردانگيش،نابودي آرزوهايش ،اين همه سال انتظارش ،همه و همه بلاخره او را از پاي دراوردند.
گر گرفته با حجمه اي از بغض در گلو،روبروي آينه قدي ديوار روي دوزانو افتاد ،هق اول را كه زد ،نگذاشت ناله دوم را سر دهد. دندان هايش را بهم فشرد! مشت هاي دستش را روي زانوانش گره كرد، به خودش آمد، گنگ سرش به طرفين تكان داد! نبايد بشكند ، مشت گره كرده اش را جلوي دهانش گرفت ،محكم بر دهانش كوبيد، دردش به حدي بود كه چشمانش را محكم فشرد !مهم نبود،فقط ميخواست نشكند ،بلند در تنهايش غريد:
-خفه شو ،خفه شو ،چه به روز خودت اوردي؟احمق،بلندشو جمع كن خودتو
سنگين نفسي سر داد ، قطره اشكش اما لجباز تر از او بود، با بي تاب از گونه اش ترسان پايين لغزيد،نفس محكمي بيرون داد، سريع از جايش پريد ،به سمت درب خروجي رفت ،بي وقفه با دهاني باز نفس ميكشد، ميترسيد قطره دوم اشك بريزد سريع به حياط ويلا مي دود،كنار استخر حياط مي نشيند، شلنگ اب درون استخر را روي صورتش مي گيرد ، كمي حرارت بدنش افت ميكند، اين خنكي برايش خوشايند بود.از خدايش كمك مي خواهد:
-خدايا نذار بشكنم
برمي خيزد آهسته از خانه ويلاييش بيرون ميزند،آرامو بي هدف شروع به حركت ميكند.
از كوچه هاي تنگو باريك سنگي، از ميان خانه هاي كاه گلي قرمز رنگ ،مي گذرد ،درمزررعه زنان و كودكان در زير افتاب ملايم تير ماه مشغول كارند.
طبعيت بكر ،چشمه هاي ريز جوشان در كوچه ها، صداي جيك جيك گنجشك ها، سروصداي خبر چيني كلاغ هاو قيل و قال بازي كودكان در مزرعه ،كمي ،فقط كمي روح اش را به آرامش دعوت كرد.
 
آخرین ویرایش:
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
زنان روستا که در حال چیدن خرمن بودن، با تعجب دست به شال کمر، ایستاده به علی خیره ماندند، هرکدام با صدای بلند، سلام آقای دکتر، نثار علی می‌کردند و علی بدون نگاه به آن‌ها آرام سلامی می‌کرد و از کنار مزارع رد می‌شد؛علی می‌دانست که اگر با خوش‌رویی پاسخ دهد، پیرزن و پیرمردهای روستا به سمتش هجوم می‌آوردند و برای پرسیدن هزاران درد و بیماری وقت او را می‌گیرند، به همین روي آرام به راهش ادامه داد، زنان پچ‌پچ گویان متعجب از حال علی، اسباب غیبت را در حال درو خرمن پهن کردند. مش رجب سوار بر الاغ کمی دورتر، سلام بلندی کرد:

-سلام آقای دکتر! خوش‌آمدی، آقاجان! چشم ما روشن شد! بعد از یک هفته بالاخره شما رو دیدیم! آقای دکتر چه بی سرو صدایید! اگه ماشین پارک شده توی حیاط ویلاتون نبود، آقاجان، فکر نمی‌کردیم اینجا باشید.

علی دستی به محاسن نامرتب و بلندش کشید و به احترام سلامی داد و خود را از پرسش‌های بعدی مش رجب رها کرد، مش رجب با تعجب از این حال‌وروز علی، فکر کرد بی‌گمان مصیبتی بر سرش آمده که بی احوال‌پرسی از کنارش رد شده!

علی لخ‌لخ کنان سربه‌زیر به راه، بی‌هدفش ادامه داد! و چه کسی می‌دانست که علی غرورش شکسته بود؟ علی سرش پر بود از سؤال و در اول تمام سؤال‌هایش یک چرا وجود داشت!

نسیم خنک بوی نان تازه‌ای را به مشامش می‌رساند، بوی نان باعث می‌شود، فکر کند که در این‌یک هفته آیا غذا هم خورده؟

شانه‌ای از بی‌تفاوتی بالا می‌اندازد، پس ذهنش می‌گوید: چه اهمیتی دارد، کاش مرگ به سراغم می‌آمد؛ نورزیبای خورشیدی، بوی نان تازه، نسیم خنک پیچیده شده در روستا، چشمه‌های ریز جوشان، همه و همه تصمیم بر آن داشتند به او بفهمانند زندگی در جریان است، اما علی بد نامردی خورده بود از این زندگی.
 
  • لایک
Reactions: ن.مقصودی
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
دخترک با احتیاط، نان‌ها را از تنور درمی‌آورد، چنان نان‌ها را با لذت نگاه می‌کند که به گمانش اثر هنری خلق کرده، آن‌ها را روی پارچه‌ای تمیز به‌آرامی پهن می‌کند، او سرخوش از تصمیم امروزش بود، با کیفی کوک، زیر لــ*ب ترانه‌ای غمگین از سهراب سپهری می‌خواند:

- بیخودی میگویند هیچ‌کس تنها نیست، چه کسی تنها نیست؟
همه از هم دورند ...
همه در جمع ولی تنهایند ...
من که در تردیدم، تو چطور


لبخندی بر لبان دخترک آمد، خدا را شکر کرد و فکر کرد، حاجی مرد خو بیست و بی‌گمان او را درک می‌کند، هر چه باشد قاصدک از دخترانش هم کوچک‌تر بود، به یک مرتبه، با فریاد قاسم شیشه خوش‌خیالی بر سرش هوار شد! رشته افکارش دود و تباه شد، لــ*ب به دندان می‌گیرد، پس ذهنش می‌گوید: نکنه حاجی همچیزو به قاسم گفته؟ ودخترک زیبا چه خوش‌خیال بود که خواستگار پیرش از چنین لعبتی می‌گذرد؛ سجاد برادر کوچکش، از اتاق بیرون می‌دود، فریاد میزند:

-آبجی فرار کن، قاسم فهمیده زنگ زدی حاجی، بدو برو تو کوچه، حاجی همه چیزو به قاسم گفته.

لرزه به جان قاصدک می‌افتد، کارش تمام است، سیخ چه تنور را رها می‌کند، حتی فکر نمی‌کند نان‌های داخل تنور چه بلایی سرشان می‌آید، باسرعت همچون یک دونده به سمت در حیاط می‌دوید، قاسم در اتاق را محکم به دیوار می‌کوبید و ناسزاگویان، از اتاق کاه‌گلی بیرون می‌پرد، بدون کفش، به یک‌دم به سمت تنوری که نان‌های داخلش در حال سوختن بود می‌دود، سیخ چه تنور را برداشته به سمت قاصدک هجوم می‌برد، فریاد میزند:

-روزگار تو مثل این تنور سیاه می‌کنم قاصدک، به حاجی گفتی گردن به گیره نمیخوادت؟ قاصدک می‌کشمت

دختر بیچاره با چشمانی بسته، با دمپایی‌های پاره‌اش یا خدا گویان، در کوچه‌های تنگ باریک سنگی می‌دوید، او خوب می‌داند هنگام کتک زدن قاسم دیگر معتاد بی‌عرضه نیست.

قاسم چنان گرگ تیزپا، به یک‌چشم برهم زدن گیس‌های خرمایی قاصدک را از پشت سرش می‌گیرد، دختر با یک جیغ بلند نقش بر زمین می‌شود و قاسم با چشمانی پر از خون، بی‌رحمانه دختر را به باد کتک میگیردوفریاد کنان می‌گوید:

-دختریه عوضی، چه غلطی کردی؟ تو غلط کردی نمیخواییش! ده میلیون به خاطر توی آشغال پول داده
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
صدای مظلومانه غلط کردم قاصدک به گوش مردم رسید، همه از خانه‌ها و سر مزارع به سمت قاصدک دویدند؛ دود سیاه نان‌های سوخته داخل تنور، خبر از روزگار سیاه دخترک را می‌داد، همه نزدیک شدند اما از ترس تلافی پسر معتاد که به تن تک‌تک اهالی روستا خورده بود، هیچ‌کدام جرات نکردند نزدیک شوند تا جلوی کتک زدن قاسم را بگیرند؛ زن‌ها از دور التماس قاسم را می‌کردند، کودکان هم‌پشت مادرشان پنهانی در حال تماشا بودند؛ مردان پابه‌پا می‌کردند که چه کنند؟ همه دیده بودند که اگر کسی به قاسم تو بگوید، روزگار آن فرد را تباه می‌کند و قاسم این وحشی صفت، خواهرش را همچون گرگی که به گله زده انتقام می‌گرفت.

صدای همهمه، توجه علی را به سمت جمعیت جلب کرد! صدای التماس‌های دختری، سرعت پاهای علی را بیشتر کرد، بی‌درنگ سمت جمعیت رفت! جمعیت را شکافت، در دل جمعیت گنجشک بی‌پناهی را دید که زلف‌هایش در چنگال‌های نامردی بی‌وجدان تابیده‌شده بود! و با سیخ چه به بدترین شکل داشت کتک می‌خورد، سریع خودش را به پسر رساند.

به یک لحظه یقه پسر را می‌گرد (چه غلطی می‌کنی) گویان پسر را به سمت دیوارهای سنگی پرتاب می‌کند، همهمه‌ای بر پاشد، قاسم دستپاچه نفهمید چه کسی به خودش چنین جراتی داده که به او حمله کند، محکم به دیوار برخورد کرد و گیج و منگ بر روی زمین پخش شد، علی با نگرانی به دختر بی‌پناه و چهره خونی‌اش خیره ماند، بر سر تماشاچیان و هلهله‌کنان فریاد زد:

-به داد دختر برسید، چیو تماشا می‌کنید!

همه جرات کرده گرد قاصدک را گرفتند. علی بالای سر قاصدک می‌رود، پسرکی پابرهنه و بر سرزنان قاصدک را در آغـ*وش می‌گیرد و می‌گرید:

-قاصدک آبجی، پاشو، پاشو، نمیر، توروخدا مثل مامان بابا نمیر، قاصدک من از قاسم می‌ترسم، نمیر

علی مشت دستش را گره زد، دلش به درد آمد، این پسر 5 ساله از ترس مرگ خواهرش داشت زودتر جان می‌داد، زنان روستا قربان صدقه این مادر مردها می‌رفتن، علی جلوی پای قاصدک نشست، دخترک از درد فقط گریه می‌کرد، لبش پاره شده بود و دختر انگار از درد نمی‌نالید، صدای گریه‌اش سوز بدی داشت، سوز بی‌پناهی، سوز غریبی، ناله تنهایی! علی خواست نبض دست دختر را بگیرد که قاسم از جا خیز برداشته سمت علی، فریاد زنان گفت:

-دست به ناموسم بزنی، امشب ویلاتو به آتیش می‌کشم
 
  • لایک
Reactions: Mahak.mim
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
در سجده شکر نماز شبش، یاد غریبی قاصدک افتاد.دخترک بی‌نوا چه مظلومانه به علی التماس می‌کرد، یاد حرف‌های دخترک قلب علی را میفشرد:
-آقا دکتر، جون هرکی دوست داری نزار منو بده به حاجی، آقا دکتر به خدا من خیلی درس خونم تمام نمره‌ام بیسته، نزار آینده‌ام تباه به شه، آقا دکترکنیزیتو می‌کنم نزار منو نابود کنه، آقا دکتر حاجی نوه‌اش هم سن منه، آقا دکتر...
قسم‌های دخترک خواب از چشمانش ربوده بود، گیج شده بود، هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد، سردرگمی علی بیشتر از این بود که هیچ‌کدام از اهالی ده، دخترک را حمایتی نمی‌کردند، اصلاً آن‌ها از اینکه قاصدک به عقد مردی شصت‌ونه‌ساله درآید، ناراحت یا متعجب نبودند! برای آن ده هفتاد نفره این امر عادی بود!علی دید که پیرزن‌ها، غرغرکنان، به قاصدک می‌گفتند:
-بخت خوبیه، چرا خون‌به‌جگر برادرت می‌کنی؟ آخه دختر از شوهر چی میخوایی که حاجی نداره؟ بیمه داره، ماشین و خونه هم داره! بچه هاشم که رفتن پی زندگی‌شان! پس چه مرگته!
هر چه علی با آن‌ها صحبت کرد، این اختلاف سنی فاجعه‌بار است، ولی آن‌ها تنها سری تکان می‌دادند و پس ذهنشان دکتر تهران نشین را شکم سیر می‌انگاشتند، آن‌ها می‌گفتند این امر در ده آن‌ها عادی ست و چه بسیار دخترانی که زن دوم مردی شده‌اند و قاصدک شانس آورده که حاجی مرد پول‌داری است و می‌تواند با مهریه‌ای که حاجی می‌دهد زندگی برادرانش راهم نجات دهد.
و بدترین درد برای علی این بود که عمق فاجعه برایشان قابل درک نبود؛ همه اهالی تقریباً افراد سالخورده‌ای بودند، جوان‌ترها که همه از این ده، اگر دختری بخت‌برگشته که شمارششان به انگشتان یکدست هم نمی‌رسید، اگر با پسری از اهالی ده ازدواج نمی‌کرد و سن و سالش از هفده بالاتر رفته بود و به‌اصطلاح اهالی ده بر روی دست خانواده‌اش مانده بود، باید هر خواستگاری از راه می‌رسید قبول می‌کرد و بی‌پدرمادر بودن قاصدک این گره را ده برابر کورتر می‌کرد!علی سر از سجده برداشت، دست بر تسبیح گرفت، نمی‌دانست می‌تواند چه برای دختر کند، لحظه‌ای یاد چهره زیبای دخترک افتاد، شرمنده شد از این فکر، شرم داشت از فکر کردن به دختری نوجوان، خجالت‌زده بود، در درگاه خداوند از اینکه دستانش در زمان پانسمان زخم دخترک می‌لرزید، اصلاً انگار هولی و لایی به دلش افتاده بود و تمرکز کافی نداشت! نمی‌دانست آن‌همه آشوب و دست‌پاچگی رفتارش در برابر درمان دخترک چه بود؟ فکر کرد شاید شلوغی مکان؟ یا دادو بی دادهای قاسم؟ شاید هم گریه‌های برادر پنج‌ساله قاصدک؟ فکر کرد شاید چشمان جادوی دختر؛ یاد چشمان دخترک که افتاد بدنش گر گفت، شگرف زیبا بود! چشمان دختر بی‌نوا به‌مانند دو گوی از شیشه بود و همین چشمان زیبای قاصدک لحظه‌ای علی را محو خودکرده بود! و علی شرم داشت از این خیره گیش و یاد نداشت حتی یک‌بار به شادی این‌گونه خیره شده باشد.
 
  • لایک
Reactions: Mahak.mim
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
نام شادی که در ذهنش تابید، دستانش از ذکر گفتن بازماند!لحظه‌ای اتفاقات صبح تا غروب را پشت سرهم ردیف کرد! پوزخندی زد، پس می‌توانست بدون یاد شادی هم به زندگی ادامه دهد!
دل گیر بود از شادی، این‌همه سال اگر آنی علی هشیار می‌شد که شادی او را نمی‌خواهد قید وصلت خانوادگی را می‌زد و بند متصلش به شادی را پاره می‌کرد.خشم گلویش را گرفت، دل‌شکسته سر به آسمان گرفت و بلند گفت:
-خدایا حق مادرم نبود التماس اون دخترو بکنه، خدایا دیدی اون چطور شاهزاده وار به ماها نگاه می‌کرد، حق مادرم اون همه گریه نبود.
دیگر توان خودداری نداشت پس نالید، بلند نالید:
-یا زهرا، حقش بود منو نخواد، ولی حقش نبود با خواری مادرمو نگاه کنه.
سرانجام پس از یک هفته بغض و دلگیری، اشک بی‌امان از چشمانش سرازیر شد و دگر علی جلوی ریختن اشکانش را نگرفت و همان‌جا بر سر جانماز نماز خوابید
***
محاسنش را سه‌تیغه تمیز کرد، موهای کم‌پشتش را برسی کشیدو جامه نو پوشید!برای خودش ناشتایی‌ای محیا کرد! سوت می‌زد و سرخوش در ویلا جولان می‌داد!تصمیمش را گرفته بود، بس بود غم، بس بود افسوس، باید به خودش می‌آمد، دنیا که به پایان نرسیده بود، تلفن همراهش را روشن کرد، بدون توجه به بی‌شمار تعداد پیام‌ها، شماره مادرش را گرفت بوق اول که خورد مادرش جیغ‌زنان گفت:
-یا ابوالفضل، علی تویی مادر
علی بلند خندید و لوده‌وار گفت:
-سلام مادر من، چرا هم‌چین می‌کنی! من که گفتم یک هفته گوشیم خاموشه
زینت خانم اشک‌ریزان خدا را شکر کرد، دلش از غم آزاد شد هنگامی‌که صدای شاد علی را شنید
-در دو بلات به سرم بخوره پسرم، الهی دور اون صدات برم مادر!
علی که مـسـ*ت شده بود از صدای مهربان مادرش، دلجویانه و مهربان گفت:
-خدا نکنه مامان، حلالم کن، ببخش که باهات تماس نگرفتم، میدونستی که ویلام، مامان حالم خوبه خیلی خوب
مادرش اشک ریزان گفت:
-دورت بگردم مادر، خوبی، کم و کسری نداری؟ چیزی نمیخوایی؟
علی دستی بر گلویش کشید، شرم داشت حرفش را بزند ولی با خجالت گفت:
-چرا دوتا خواسته دارم مادرم ازت
زینت خانم هول کرده و عجول سریع گفت:
-بگو قربونت برم هرچی میخوایی بگو
علی به پشت پنجره بزرگ حیاط رفت، چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید که از شرم صدایش نلرزد، با دستانی لرزان، آرام گفت:
-برام مادری کن، برو خواستگاری
 
  • لایک
Reactions: Mahak.mim
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
***

*شادي

یک هفته قبل –مکان مطب متخصص تغذیه-پریناز

-خوب عزیزم وزنت صدودو کیلو شده،! قدتم که صدو شصت‌تا.
اخم كرده لبي كج كردم؛چشم‌بسته غیب گفت! این را که خودم می‌دانستم! پریناز کلافه خودکارش را روی میزش پرت می‌کند، غرغرکنان می‌گویید:
-شادی دقیقاً دو سال پیش از اینکه بری آلمان اومدی پیشم چکاب، نمي گم اونروز اوضاعت خوب بود ولي دختر بیست کیلو چاق‌تر شدی! چی کار می‌کنی با خودت؟ اصلاً حواست به خودت هست؟
پریناز با اخم نگاهم می‌کند، شرمگینم، نه از برای چاق‌تر شدنم، شرمگینم به خاطر حرفی که خواهم گفت، شاید هم ترس از عكس العمل پريناز. مانتوام را به تن کردم، شرمنده گفتم:
-خدا لعنتم کنه، حالا چطوری کم کنم، پریناز به خدا دوساله همش درگیر پایان‌نامه لعنتی دکترام بودم، خودت شاهدی دوساله حتی تعطیلات ایران هم نیومدم، تقريبا هيچ تحركي نداشتم ، فقط روي پايانامه ام كار مي كردم.
پريناز سری به تأسف تکان می‌دهد، بدجور بدخلق شده؛ حالا چطور شروع به گفتن کنم؟ روی صندلی کنار میز پریناز می‌نشینم، در دفترچه بیمه‌ام با اخم چیزی می‌نویسد، دلهره دارم که چگونه اصل حرفم را بگوییم، نمی‌دانم چرا هنوز لالم از گفتن تصمیمم! پریناز غرغرکنان سربه‌زیر می‌گویید:
-خوشگل بانو، دختر عموی عزیز، جاری عزیز تراز جان، ازم ناراحت نشو، میدونم که این ژنتیک وامونده چاقی، تو کل خانواده اس، ولی عزیزم دیگه هیچ احتیاطی نمی‌کنی! به خودت بیا شادی، تو هنوز یه شکم نزاییده این اوضاعته، به خدا زانوهات داغون میشه دختر!
به جهت اضطرابم تقریباً به حرف‌های پریناز اصلاً گوش نمی‌دادم، او هنوز داشت غرغر می‌کرد و من از دلهره داشتم جان می‌دادم. کف دستم عرق کرده، صورتم گر گرفته تمام تنم مي لرزد،شست دستم را مرتب به انگشتانم می‌کشم، پریناز سربالا میکندو دفترچه بیمه‌ام را به دستم می‌دهد، لبخند به رویم می پاشدو می‌گوید:
-بیا عزیز دلم، برات آزمایش خون کامل نوشتم تا ببینم چربی خون تو قندت با تیروئیدت توی چه وضعیتیه.خوشگله، نترس حلش می‌کنیم؛ اولین کار اینکه باشگاه ثبت نام کنی، یه رژیم توپم بهت میدم، مکملم برات کنار گذاشتم...
او داشت نحوه اجرایی رژیمم را می‌گفت و من انگار جز صدای سوت عذاب‌آوری در گوشم، چیزی نمی‌شنیدم، حرف‌هایش برایم گنگ است، سربه‌زیر به دفترچه‌ام خیره ماندم، متوجه شدم سکوت کرده، با تردید به چشمانم دقیق می‌شود، دستی به شال سفید رنگش میکشدو چشمانش را باریک می‌کند، انگار فهمید که اصل ماجرای آمدن من برای چیز دیگری است، پریناز دختر زرنگیست، با تردید می‌گویید:
-شادی! چته؟ چرا ساکتی! اصلاً می‌فهمی دارم چی میگم! چه مرگته؟ ناراحت شدی گفتم چرا چاق‌تر شدی؟ یعنی انقدر بی‌جنبه شدي! خانم آلمان رفته لوس تر شدن؟به خدا منظوری نداشتم دردونه عمو فتاح.
 
سميه هاشمي جزي

سميه هاشمي جزي

کاربر ناول کافه
کاربر انجمن
6/11/19
298
819
93
کلافه شده و دستپاچه گفتم:
-پریناز اومدم باهات حرف بزنم.
به چشمان پریناز خیره شدم، با تعجب و دهانی نیمه‌باز نگاهم کرد، سری تکان دادو گفت:
-آهان، پس موضوع اضافه وزنت نيست!باید متوجه می‌شدم چرا تا نفر آخر صبر کردی، بعد او مدی داخل!
با دقت و موشکافانه انگار از چشمانم تمام حرف‌هایی را که چند ماه است با خود کلنجار می‌روم تا به همه بگوییم را می‌خواست در دو دقیقه بفهمد! ای‌کاش که می‌شد نگفت و خودش می‌فهمید. لبی کج کردو گفت:
-بگو عزیزم، چی شده؟ با علی حرفت شده! به خاطر عقدتون استرس...
بند را پاره کردم با دستانم جلوی چشمانم را گرفتم، وسط حرفش پریدم:
-پریناز من علی رو نمیخوام
صدای چی! گفتن و برخاستن یک‌باره پریناز، از روی صندلی، تنم را به لرزه درآورد، با ترس به او خیره شدم! با دودستش سرش را گرفت و گفت:
-یا خدا، چی میگی! تو دیونه شدی شادی، دوساله نامزدین احمق، این چه شوخی ابلهانه ایه، دخترِ نفهم تو سی سالت...
حرفش را پایان نیافته گذاشتم.
-به خدا نمیخوامش
با دهانی باز دستانی روی سر، چشمانی گشاده ، خیره به من فهمید، حرفم جدی ست.، ایستادم دستم را محکم به بند کیفم گرفتم، شرمگین و خجالت‌زده به کف سرامیکی مطبش خیره شدم؛و گفتم هر آنچه در دلم بود:
-پریناز، میخوام تو به خانواده بگی اين موضوع رو؛ من روشو ندارم اصلا نمیتونم، بخاطر اين اومدم پيش تو چون تو هم دختر عموی منی، هم زن داداش علی. پریناز كمكم كن می‌ترسم از درگیری، می‌ترسم از دلخوری دوتا خواهر، می‌ترسم از جدا شدن دوتا برادر؛ خيلي با خودم كلنجار رفتم ولی به خدا دلم با علی نیست .
پریناز جلو آمد، با یکدستش، دستم را گرفت، با دست دیگرش چانه‌ام را بالا داد. در چشمانش که باشرم نگاه کردم، آب لرزان را در دیدگانش دیدم، با آوایی خفه گفت:
-چی شده؟چه مرگته! تو مي خوايي از علي دل بكني! آره!
گستاخانه و خجالت‌آور آرام نالیدم:
-دوستش ندارم