درحال نگارش رمان انتقام گر تاریکی | آزاده رمضانی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Azaderoman76
  • تاریخ شروع
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
4
23
3
#1
نام رمان :انتقام گر تاریکی
نویسنده:آزاده رمضانی
ژانر:عاشقانه/تراژدی/پلیسی
ناظر: @Azita_Ta

"خلاصه رمان"

_ خ مثل چی؟؟؟
+ خلافکار
_ حالا غرورو بهش اضافه کن و تو پسر جذاب و نفس گیر قصه ضرب کن....
+ جوابش؟
_ میشه دختری که با شرارت‌هاش دل پسرو می‌لرزونه و به نفس نفس می‌ندازه.

اسمش خلافکار، رسمش تبهکار، شهره‌اش دختری با لقب گناهکار

مقدمه:

بدون هیچ تفکر قضاوت می شویم بدون هیچ مدرک صحیح مجازات میشویم
اما پایه ی زندگی بر صبر بنا شده است
تاختن بر مشکلات و آینده ای که از آمدنش هیچ خبری نداری
این قدر ترس را در بدنت به وجود میاورد
که به قول معروف کم میاوری
بدون دلیل گریه می کنیم بدون دلیل میخندیم
همه و همه این قدر عذاب آور می شود که ترجیح می‌دهی باز هم صبر کنی
بدون ترس باید بر زندگی تاخت
حتی اگه شکست بخوری اما این قدر محکم بمان که محکم ترین طوفان ها از پای تو را در نیارد
سعی کن ‘آوای باران’ملو
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Azita_Ta

Azita_Ta

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
20/2/19
28
178
28
18
دیار تنهایی
#2

به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
4
23
3
#3
#پارت1

"دانای کل"

صدای شرشر آب سکوت حاکم بر حمام را می شکست.با فرود آمدن قطرات آب سرد بر روی پوستِ بدنش احساس آرامش می کرد دوش آب را بست.حوله را برداشت مشغول خشک کردن بدنش شد؛سرش رو بالا آورد که نگاهش با آیینه قفل شد؛حتی قطرات آب و بخار هم نتوانسته بودن تصویر دختر زیبا را درون آیینه پنهان کنند
دختری با موهای بِلوند شده که به تازگی رنگ کرده،پوستِ سفید،بینی خوش فرم و لــ*ب های جذاب،چشمان طوسی که زیباییش رو چند برابر کرده بود،لبخندی زد غرورِ نفوذ ناپذیری در چشمانش دیده می شد.

نیش خندی زد،در ذهنش فقط یه چیز بود،انتقام از کسانی که نابودش کردند،تصمیمی گرفت:

یه تصمیم جدی....


"بارانا"

امروز روزیِ که باید برگردم؛هیچ وقت یادم نمی ره،که چطوری تحقیرم کردند؛درست شش سال از اون روز می گذره؛شش سالِ که شدم یه دخترِ یخی،بی احساس،پوزخند زدم؛

"شش سال قبل"

کلید به در انداختم وارد خونه شدم،صدای شکستن چیزی اومد؛
پا تند کردم،رفتم داخل،تا به خودم بجنبم؛یه طرفِ صورتم کج شد،اشک تو چشم هام جمع شد،با بهت به پدرم نگاه کردم:

من:بابا

پدر:خفه شو!من بابای ه*رزه ای مثل تو نیستم.

خدایا چی می شنوم؛پدری که مهربونی خرجم می کرد،حالا چه چیزی حال پدرم را این گونه کرد،با چشم های اشکی به خواهرم نگاه کردم که بهم پوزخند زد،مگر یه خواهر می تونه این قدر پست باشه،که از این وضع خوش حال بشه.

پدرم داد زد:

پدر:گمشو از خونه من بیرون

با بغض گفتم:
من:میرم؛
ولی قبلش به من بگید،چرا؟

پوزخند زد:

پدر:دختری که با مردا رابطه داره؛و عشق خواهرش رو اغفال می کنه؛
دختر من نیست،حالا گمشو بیرون.

با حیرت گفتم:

من:عشقِ خواهرم!

بابا:آره عشق خواهرت حامی!

با صدای سلام کسی حواسم و جمع شد،خدایا چی می دیدم،عشقم با خواهرم!!

با بغض گفتم:

من:منتظرِ روزی باشید که برگردم و نابود کنم کسایی که بهم تهمت زدند؛

باز سیلی پدرم نصیبم شد؛

بغض کردم،


میخواهی بروی؟
بهانه می خواهی
بگذار من بهانه را دستت بدهم....
برو...
هرکس پرسید چرا؟
بگو...
لجوج بود...
همیشه سر سختانه عاشقم بود...
بگو فریاد می زد...
همه جا فریاد می زد که مرا میخواهد...
بگو دروغ می گفت...
می گفت هرگز ناراحتم نکرده ای...
بگو درگیر بود...
همیشه درگیر افسون نگاهم بود...
بگو یه عاشق واقعی بود...
ولی من خیانت کردم به احساس دخترونش....

آه عمیقی کشیدم؛ قطره اشکی که اومد رو گرفتم؛
نزاشتم رسوای عالم شم؛
 
آخرین ویرایش:
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
4
23
3
#4
#پارت2

آروم رفتم سمتِ خواهرم،با بغض گفتم:

من:چرا؟

دیدم هیچی نمی گه،فقط پوزخند می زنه با حالت نمایشی بغض کرد یه قطره اشک ریخت وگفت:
خواهرم:چی چرا؟! این که تو با خیلی ها رابطه داری،یه ه*رزه ای،خرابی،می خواستی عشقم،زندگیم،حامی رو بگیری،اونم می خواستی با مظلوم
نمایی تو دام خودت بندازی می دونی چیه خجالت می کشم بگم تو خواهرم هستی.

محکم زدم توگوشش دستش وگذاشت رو صورتش کلی بازی درآورد و گریه کرد با تعجب نگاش کردم دیدم حامی رفت سمتش حرفای عاشقونه بهش زد بوسش کرد با بغض نگاش کردم که پوزخند جفتشون نصیبم شد یه دفعه پدرم من و زیر مشت و لگد گرفت درد داشتم ولی درد قلبم بدتر بود داد زد:

پدر:به چه حقی دست رو دخترم بلند می کنی هان؟!

هق هق کردم بدن بیجونم و به سختی از حصار دستای پدری که این روزا نامهربون شده جدا کردم بغض کردم و گفتم:

من:مگه منم دخترتون نیستم بابا خیلی عوض شدید یادته یه روزی قسم به پاکی من می خوردید،چی شد اون بابای مهربونم که همیشه هوام رو داشت چرا این جوری شدی بابا به خدا همش تهمتِ!

یهو نگاش عوض شد ولی طولی نکشید که دوباره با عصبانیت نگام کرد با عصبانیت اومد سمتم زد تو گوشم داد زد:

پدر:خفه شو! که همش تهمتِ؟!

یهو چندتا عکس انداخت رو صورتم با بهت به عکس ها نگاه کردم که عکس لختی من با یه پسرِ خدایا این جا چه خبرِ؟ این عکس ها چیه که من خبر ندارم اشک ریختم و گفتم:

من:بابا دروغِ به خدا دروغِ بابا مطمئنم فوتوشاپ یه نفر برام پاپوش درست کرده.
بازم سیلی پدرم نصیبم شدپوزخند زد:

پدر:کم فیلم بازی کن ه*رزه،چه قدر می گیری رابطه باهاشون برقرار می کنی،من دوبرابرش رو می دم که پات و از زندگیمون بیرون کنی.

خدایا چی می شنوم دلم هزار تیکه شد به این راحتی اطرافیانم دلم و شکستند با بغض،نفرت،به تک تکشون نگاه کردم این لحظه رو تو ذهنم ثبت کردم تا یادم باشه چه تهمت ها و کتک هایی خوردم،بلند شدم،به سختی بلند شدم بدنم درد می کرد ولی قلبم بیشتر درد می کرد از حرف های پدرم رفتم اتاقم وسایل هام و برداشتم و بدون توجه به بقیه رفتم بیرون و سوار تاکسی شدم.

صدای حمید عسگری پخش شد

آروم اشک ریختم

تو شبیه هیچکی نیستی /عاشقی و بی حواسی
ریشه کردی تو وجودم/ تو یه بیماری خاصی یادگاریم ندارم /هیچی از تو جا نمونده
هیچکی با رفتن هیچکی این جوری تنها نمونده
اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره
هیچیو بی تو نمی خوام /بگو این بارون نباره
خوابی و بیداره چشمات/نفسم میگیره برات
کاش یه بار بهت می گفتم/جون منی و جونم فدات/جونم فدات
وحشت باختن دستات/بدترین جای قماره
میشکنه قلبم و چشمات/نمی خواد به روم بیاره
یه جورایی ته قلبم هنوزم امیدوارم....

سرم تکیه دادم به شیشه بدون توجه به نگاه راننده تاکسی هق زدم چرا سرنوشت من باید این جوری رقم بخوره

تصمیم گرفتم برم سرِ خاکِ مامانم دوسالِ که مامان ندارم بازم با یادآوریش اشک تو چشم هام جمع شد،مامانم سرطان خون داشت و تنهام گذاشت پدرم همیشه هوام رو داشت ولی چند روز بود که رفتارش باهام عوض شد،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بهم توهمت بزنند و زود قضاوتم کنند.

________
رسیدیم،کرایه رو حساب کردم پیاده شدم رفتم پیش مادرم،همدم تنهاییام نشستم:

من:سلام مامانی،مامانی من و ببخش(اشک هام از هم سبقت می گرفتند)از خدات گله دارم چرا بنده هاش رو زود قضاوت می کنند دلم گرفته مامانم دلم برای بچگیامون تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودیم،مامانی خیلی زود رفتی و من و بی پناه کردی.

هق هق کردم،زار زدم،اشک ریختم،واسه بی عدالتی دنیا!


(بچه که بودیم
قضاوت نمی کردیم
و همه یکسان بودیم
بزرگ که شدیم
قضاوت های درست و غلط
باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه....
کاش هنوز همه رو
به اندازه بچگی دوست داشتیم)

(آری از پشتِ کوه آمده ام!!!
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تموم سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند:از پشت کوه آمده...
ترجیح میدم به پشت کوه برگردم
وتنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد!
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ....)
 
آخرین ویرایش: