درحال نگارش رمان انتقام گر تاریکی | آزاده رمضانی کاربر انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Azaderoman76
  • تاریخ شروع
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
نام رمان :انتقام گر تاریکی
نویسنده:آزاده رمضانی
ژانر:عاشقانه/تراژدی/پلیسی
ناظر: @Azita_Ta

"خلاصه رمان"

_ خ مثل چی؟؟؟
+ خلافکار
_ حالا غرورو بهش اضافه کن و تو پسر جذاب و نفس گیر قصه ضرب کن....
+ جوابش؟
_ میشه دختری که با شرارت‌هاش دل پسرو می‌لرزونه و به نفس نفس می‌ندازه.

اسمش خلافکار، رسمش تبهکار، شهره‌اش دختری با لقب گناهکار

مقدمه:

بدون هیچ تفکر قضاوت می شویم بدون هیچ مدرک صحیح مجازات میشویم
اما پایه ی زندگی بر صبر بنا شده است
تاختن بر مشکلات و آینده ای که از آمدنش هیچ خبری نداری
این قدر ترس را در بدنت به وجود میاورد
که به قول معروف کم میاوری
بدون دلیل گریه می کنیم بدون دلیل میخندیم
همه و همه این قدر عذاب آور می شود که ترجیح می‌دهی باز هم صبر کنی
بدون ترس باید بر زندگی تاخت
حتی اگه شکست بخوری اما این قدر محکم بمان که محکم ترین طوفان ها از پای تو را در نیارد
سعی کن ‘آوای باران’ملو
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Azita_Ta

Azita_Ta

ناظر موقت رمان
ناظر آزمایشی
20/2/19
29
190
28
18
دیار تنهایی
446634581_260040.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگذاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه
 
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت1

"دانای کل"

صدای شرشر آب سکوت حاکم بر حمام را می شکست.با فرود آمدن قطرات آب سرد بر روی پوستِ بدنش احساس آرامش می کرد دوش آب را بست.حوله را برداشت مشغول خشک کردن بدنش شد؛سرش رو بالا آورد که نگاهش با آیینه قفل شد؛حتی قطرات آب و بخار هم نتوانسته بودن تصویر دختر زیبا را درون آیینه پنهان کنند
دختری با موهای بِلوند شده که به تازگی رنگ کرده،پوستِ سفید،بینی خوش فرم و لــ*ب های جذاب،چشمان طوسی که زیباییش رو چند برابر کرده بود،لبخندی زد غرورِ نفوذ ناپذیری در چشمانش دیده می شد.

نیش خندی زد،در ذهنش فقط یه چیز بود،انتقام از کسانی که نابودش کردند،تصمیمی گرفت:

یه تصمیم جدی....


"بارانا"

امروز روزیِ که باید برگردم؛هیچ وقت یادم نمی ره،که چطوری تحقیرم کردند؛درست شش سال از اون روز می گذره؛شش سالِ که شدم یه دخترِ یخی،بی احساس،پوزخند زدم؛

"شش سال قبل"

کلید به در انداختم وارد خونه شدم،صدای شکستن چیزی اومد؛
پا تند کردم،رفتم داخل،تا به خودم بجنبم؛یه طرفِ صورتم کج شد،اشک تو چشم هام جمع شد،با بهت به پدرم نگاه کردم:

من:بابا

پدر:خفه شو!من بابای ه*رزه ای مثل تو نیستم.

خدایا چی می شنوم؛پدری که مهربونی خرجم می کرد،حالا چه چیزی حال پدرم را این گونه کرد،با چشم های اشکی به خواهرم نگاه کردم که بهم پوزخند زد،مگر یه خواهر می تونه این قدر پست باشه،که از این وضع خوش حال بشه.

پدرم داد زد:

پدر:گمشو از خونه من بیرون

با بغض گفتم:
من:میرم؛
ولی قبلش به من بگید،چرا؟

پوزخند زد:

پدر:دختری که با مردا رابطه داره؛و عشق خواهرش رو اغفال می کنه؛
دختر من نیست،حالا گمشو بیرون.

با حیرت گفتم:

من:عشقِ خواهرم!

بابا:آره عشق خواهرت حامی!

با صدای سلام کسی حواسم و جمع شد،خدایا چی می دیدم،عشقم با خواهرم!!

با بغض گفتم:

من:منتظرِ روزی باشید که برگردم و نابود کنم کسایی که بهم تهمت زدند؛

باز سیلی پدرم نصیبم شد؛

بغض کردم،


میخواهی بروی؟
بهانه می خواهی
بگذار من بهانه را دستت بدهم....
برو...
هرکس پرسید چرا؟
بگو...
لجوج بود...
همیشه سر سختانه عاشقم بود...
بگو فریاد می زد...
همه جا فریاد می زد که مرا میخواهد...
بگو دروغ می گفت...
می گفت هرگز ناراحتم نکرده ای...
بگو درگیر بود...
همیشه درگیر افسون نگاهم بود...
بگو یه عاشق واقعی بود...
ولی من خیانت کردم به احساس دخترونش....

آه عمیقی کشیدم؛ قطره اشکی که اومد رو گرفتم؛
نزاشتم رسوای عالم شم؛
 
آخرین ویرایش:
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت2

آروم رفتم سمتِ خواهرم،با بغض گفتم:

من:چرا؟

دیدم هیچی نمی گه،فقط پوزخند می زنه با حالت نمایشی بغض کرد یه قطره اشک ریخت وگفت:
خواهرم:چی چرا؟! این که تو با خیلی ها رابطه داری،یه ه*رزه ای،خرابی،می خواستی عشقم،زندگیم،حامی رو بگیری،اونم می خواستی با مظلوم
نمایی تو دام خودت بندازی می دونی چیه خجالت می کشم بگم تو خواهرم هستی.

محکم زدم توگوشش دستش وگذاشت رو صورتش کلی بازی درآورد و گریه کرد با تعجب نگاش کردم دیدم حامی رفت سمتش حرفای عاشقونه بهش زد بوسش کرد با بغض نگاش کردم که پوزخند جفتشون نصیبم شد یه دفعه پدرم من و زیر مشت و لگد گرفت درد داشتم ولی درد قلبم بدتر بود داد زد:

پدر:به چه حقی دست رو دخترم بلند می کنی هان؟!

هق هق کردم بدن بیجونم و به سختی از حصار دستای پدری که این روزا نامهربون شده جدا کردم بغض کردم و گفتم:

من:مگه منم دخترتون نیستم بابا خیلی عوض شدید یادته یه روزی قسم به پاکی من می خوردید،چی شد اون بابای مهربونم که همیشه هوام رو داشت چرا این جوری شدی بابا به خدا همش تهمتِ!

یهو نگاش عوض شد ولی طولی نکشید که دوباره با عصبانیت نگام کرد با عصبانیت اومد سمتم زد تو گوشم داد زد:

پدر:خفه شو! که همش تهمتِ؟!

یهو چندتا عکس انداخت رو صورتم با بهت به عکس ها نگاه کردم که عکس لختی من با یه پسرِ خدایا این جا چه خبرِ؟ این عکس ها چیه که من خبر ندارم اشک ریختم و گفتم:

من:بابا دروغِ به خدا دروغِ بابا مطمئنم فوتوشاپ یه نفر برام پاپوش درست کرده.
بازم سیلی پدرم نصیبم شدپوزخند زد:

پدر:کم فیلم بازی کن ه*رزه،چه قدر می گیری رابطه باهاشون برقرار می کنی،من دوبرابرش رو می دم که پات و از زندگیمون بیرون کنی.

خدایا چی می شنوم دلم هزار تیکه شد به این راحتی اطرافیانم دلم و شکستند با بغض،نفرت،به تک تکشون نگاه کردم این لحظه رو تو ذهنم ثبت کردم تا یادم باشه چه تهمت ها و کتک هایی خوردم،بلند شدم،به سختی بلند شدم بدنم درد می کرد ولی قلبم بیشتر درد می کرد از حرف های پدرم رفتم اتاقم وسایل هام و برداشتم و بدون توجه به بقیه رفتم بیرون و سوار تاکسی شدم.

صدای حمید عسگری پخش شد

آروم اشک ریختم

تو شبیه هیچکی نیستی /عاشقی و بی حواسی
ریشه کردی تو وجودم/ تو یه بیماری خاصی یادگاریم ندارم /هیچی از تو جا نمونده
هیچکی با رفتن هیچکی این جوری تنها نمونده
اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره
هیچیو بی تو نمی خوام /بگو این بارون نباره
خوابی و بیداره چشمات/نفسم میگیره برات
کاش یه بار بهت می گفتم/جون منی و جونم فدات/جونم فدات
وحشت باختن دستات/بدترین جای قماره
میشکنه قلبم و چشمات/نمی خواد به روم بیاره
یه جورایی ته قلبم هنوزم امیدوارم....

سرم تکیه دادم به شیشه بدون توجه به نگاه راننده تاکسی هق زدم چرا سرنوشت من باید این جوری رقم بخوره

تصمیم گرفتم برم سرِ خاکِ مامانم دوسالِ که مامان ندارم بازم با یادآوریش اشک تو چشم هام جمع شد،مامانم سرطان خون داشت و تنهام گذاشت پدرم همیشه هوام رو داشت ولی چند روز بود که رفتارش باهام عوض شد،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بهم توهمت بزنند و زود قضاوتم کنند.

________
رسیدیم،کرایه رو حساب کردم پیاده شدم رفتم پیش مادرم،همدم تنهاییام نشستم:

من:سلام مامانی،مامانی من و ببخش(اشک هام از هم سبقت می گرفتند)از خدات گله دارم چرا بنده هاش رو زود قضاوت می کنند دلم گرفته مامانم دلم برای بچگیامون تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودیم،مامانی خیلی زود رفتی و من و بی پناه کردی.

هق هق کردم،زار زدم،اشک ریختم،واسه بی عدالتی دنیا!


(بچه که بودیم
قضاوت نمی کردیم
و همه یکسان بودیم
بزرگ که شدیم
قضاوت های درست و غلط
باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه....
کاش هنوز همه رو
به اندازه بچگی دوست داشتیم)

(آری از پشتِ کوه آمده ام!!!
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تموم سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند:از پشت کوه آمده...
ترجیح میدم به پشت کوه برگردم
وتنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد!
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ....)
 
آخرین ویرایش:
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت۳

تصمیم گرفتم برم سرِ خاکِ مامانم دوسالِ که مامان ندارم اشک تو چشم هام جمع شد،مامانم سرطان خون داشت و تنهام گذاشت پدرم همیشه هوام رو داشت ولی چند روز بود که رفتارش باهام عوض شد،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بهم توهمت بزنند و زود قضاوتم کنند.

________
رسیدیم،کرایه رو حساب کردم پیاده شدم رفتم پیش مادرم،همدم تنهاییام نشستم:

من:سلام مامانی،مامانی من و ببخش(اشک هام از هم سبقت می گرفتند)از خدات گله دارم چرا بنده هاش رو زود قضاوت می کنند دلم گرفته مامانم دلم برای بچگیامون تنگ شده کاشکی هنوز بچه بودیم،مامانی خیلی زود رفتی و من و بی پناه کردی.

هق هق کردم،زار زدم،اشک ریختم،واسه بی عدالتی دنیا!




(بچه که بودیم
قضاوت نمی کردیم
و همه یکسان بودیم
بزرگ که شدیم
قضاوت های درست و غلط
باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه....
کاش هنوز همه رو
به اندازه بچگی دوست داشتیم)





(آری از پشتِ کوه آمده ام!!!
چه می دانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد
برای عشق خیانت کرد
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
وقتی هم با تموم سادگی دلیلش را می پرسم
می گویند:از پشت کوه آمده...
ترجیح میدم به پشت کوه برگردم
وتنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد!
تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ....)



"حال"

"دانای کل"

هوا گرگ و میش داره،طوفان بلندی در راه است،بارانا درصدد انتقام است،انتقام...

از کسانی که باعث نابودی آرزوهای یه دختر نوجوان شده هه...

آیا به راستی این حقِ دخترِ احساساتی که زبون زدِ همه بود و هست فقط به خاطر یه حسادت کوچیک زندگی دیگری را نابود کردند چشم های دختری احساساتی تبدیل به نفرت و خشم شده،نگاهش سرد شده،آیا می تواند دوباره طعم زندگی را بچشد؟

"بارانا"

امروز روزِ نابودی هست،روز زجر دادن،هه....

هنوز نمی دانند که چه اتفاقی براشون قرارِ بی افته صدای زنگ گوشیم اومد نگاه کردم دیدم سامانِ هیچ وقت یادم نمی ره مثل برادر پشتم بود وقتی همه پشتم و خالی کردند،جواب دادم:

من:بله

سامان:سلام بر دختر عصبانی،خوبی خواهرگلم؟

خندم گرفته بود با صدای جدی گفتم:

من:حرفتو بزن!

سامان:اوه چه عصبانی!

من:ساماااااان!

یهو زد زیر خنده بعد یه دفعه جدی شد (تعادل نداره) و گفت:

سامان:یه خبر خوب دارم!

من:چه خبری؟!

سامان:پدرت می خواد خونه رو بفروشه انگار برشکستگی کارِ خودش رو کرد.

پوزخند زدم هه...

هنوز مونده تازه اولشه.

من:سامان خونه رو بخر بعد واسه به نام زدن برگه رو بیار من امضا کنم،

سامان:باشه خواهری

من:خدافظ.

سامان:بای خشم اژدها.
 
آخرین ویرایش:
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت4

قطع کردم خندم گرفته بود این پسر شک ندارم یه دیوونه ست تصمیم گرفتم که امروز خودم و نشون بدم تا موقعی که خونه رو بخرم و بیرونشون کنم پوزخند زدم،هه....

رفتم بیرون سوار تاکسی شدم اول برم سر خاک مامانم بعد برم اون جا،

_____________
رسیدم؛کرایه رو حساب کردم پیاده شدم رفتم سر خاک اشک تو چشم هام جمع شده بود نشستم با مادرم همدم تنهاییام درد و دل کنم:

من:سلام مامانی دختر بی معرفتت اومده من و ببخش مامانم که دیر اومدم ولی دلم برات یه ذره شده بود(اشک ریختم؛
واسه اولین بار بعد از اون اتفاق گریه کردم)مامانی می دونم از دستم ناراحتی که دخترت آتیش انتقام چشم هاش و کور کرده،ولی مامان تا حقم و که به ناحق خوردند و ازشون نگیرم آروم نمی گیرم می دونی مامان شوهرت کسی که دوستش داری قضاوتم کرد ازم نخواه ببخشم و بگذرم ازش خواهرمم به خاطر حسادت بچه گانه تهمت بهم زد من تا خواهرم و که باعث بدبختیم شد و نابود نکنم آروم نمی شم مامانی می دونم دوست نداری بچه هات با هم دشمن بشن ولی خیلی وقته پیمان خواهری ما برداشته شده ما الان دشمن همیم.

هق هق کردم:

من:یادمه موقعی که می خواستی تنهام بزاری من و سپردی دست خواهرم که مواظبم باشه ولی نبود مامان
با بغضی که داشتم صدام می لرزید:
نا...ب...و...دم کرد.





تنهاییم را به کافه می برم
می نشینم پشت میز همیشگی
کافه چی می پرسد:
چه می خوری؟
می گویم:
همان غصه ی همیشگی....



"دانیار"

این روزها همش کارم مـسـ*ت کردن بود.
و به حماقتی که چند سال پیش کردم فک می کردم.
درست یادمه بعد چندسال با این که هنوز یاد آریانا تو ذهنم بود.
با یه دختر آشنا شدم.
به نظر میومد دختر خوبی باشه.
ولی فقط ظاهری بود.
هم دانشگاهیم بود؛اسمش ساره بود.دختری که ساده و بی آلایش بود.
حس کردم میتونم بهش اعتماد کنم.
باهاش آشنا شدم.
قرار شد مثل یه خواهر برام باشه.
باهاش درد و دل کردم؛ درباره آریانا گفتم.
عشقی که بهش داشتم و دارم.
ولی اون چی کار کرد؛اولش با ظاهر نجیب اومد بعد چند وقت خودشو نشون داد.
یادمه یه روز اونو خیلی اتفاقی با یه پسر دیدم در حالی که آرایش غلیظ کرده بود.
دنبالشون رفتم.
دیدم خونه پسر رفت.
از اون روز به بعد فهمیدم دختر درستی نیست.
باهاش صحبت کردم.
رابطه خواهر و برادری رو بهم زدم.
اون با بی شرمی می گفت؛من عاشقتم
منم زدم تو گوشش که اسم عشق و به لجن کشید.
با یادآوریش آهی کشیدم.

"بارانا"

رفتم خونه ای که شش سال پیش منو انداختند بیرون,امشب وقت تلافی است.

زنگ در و زدم،بدون این که نگاه کنه کیه درو باز کرد مطئنم این کار خواهرمِ،هه خواهر اونم چه خواهری خوب در حقم خواهری کرد با تهمت زدن و نابود کردنم،رفتم تو یهو سرش و برگردوند با دیدنِ من با بهت و ترس نگاه کرد ولی بعدش حالت چهرش عوض شدپوزخند زد و داد زد:

باران(خواهرم):تو این جا چی کار می کنی؟ هرزه،خیابونی!

نیشخند زدم دستم و گذاشتم رو چونم،حالتِ فکر کردن به خودم گرفتم و گفتم:

من:اوم،اومدم خونم،می خوام آدم مزاحمی رو از زندگیم بیرون کنم.

با ترس نگام کرد پوزخند زدم،

هه هنوز مونده.


(ادامه دارد....)






سوختنم را دیدی و خندیدی...
خنده ات را دیدم و سوختم...
خنده هایم را خواهی دید...
دیدار ما به وقتِ سوختنت...
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت5

"بارانا"

یهو حالتش عوض شد پوزخند زد گفت:
_هه خونه تو!

منم نیشخند زدم:

_آره خواهر گلم خونه من.

یهو برگه رو درآوردم دادم بهش،گرفت و نگاه کرد با هر کلمه ای که می خوند چشماش گرد میشد سرش و گرفت بالا با ترس نگام کرد هنوز باور نداره دیگه اون دختر ساده و دست و پا چلفتی نیستم،یهو صدای پدری که با نامردی تموم از خونه بیرونم کرد و زود قضاوتم کرد اومد:

_دختر....

با دیدن من حرفش نصفه موند؛
با بهت،تعجب و خشم نگام می کرد با دو اومد سمتم می خواست بزنتم که دستش رو گرفتم و داد زدم:

_با چه حقی دست رو من بلند می کنی ؟هان!

آثار تعجب تو صورتشون بیداد می کنه،پوزخند زدم:

_برای خودم متاسفم که پدری مثل شما دارم،می دونی تنِ مادرم رو دارید تو گور می لرزونید،شما دیگه چجور آدمی هستید ازتون نفرت دارم می خوام نابودیتون و ببینم یادتون روزی که داشتم می رفتم گفتم منتظر روزی باشید که بیام و انتقام بگیرم اون روز بهم خندیدید ولی الانم می گم منتطر روزی باشید که التماسم کنین ببخشمتون،حلالتون کنم و اون روز دیر نیست.

دوتاشون با ناراحتی نگام کردند؛
منم با بغض گفتم:
_هیچ وقت یادم نمی ره تحقیر کردنتون رو؛
نگام داد سمتِ خواهری که برام خواهری نکرد؛
ولی تو چشماش چیزی رو می دیدم که باور نداشتم،ناراحتی،پشیمونی،غم ادامه دادم:

_یادته روزی که مامان داشت خداحافظی می کرد چی گفت بهت،گفت مراقب خواهر کوچیکت باش ولی نبودی نابودم کردی.

دیدم بغض کرد یه نگاه به پدرم کردم که یه قطره اشک از چشماش اومد با ناراحتی نگاش کردم و گفتم:
_بابا چرا؟فقط بگو چرا زندگیمون نابود شد؟اون عشق و محبتت و کجا رفت؟

سرش رو گرفت پایین ادامه دادم:

_می دونی بابا کاشکی ما هنوز بچه بودیم و بچگی می کردیم اون موقع پدری بود که هوامون رو داشت حداقل.





خدایا؛
دلم
ﺑﻮﺩﻥ می خواد...
ﻣﻴﺎﻥِ این همه ضمیر....
دلم...
معجزه می خواهد...
در حد خدایی بودنت...
دلم...
کمی آرامش می خواهد...
آرامشی عمیق...
آرامشی پر از حضور تو....
بودن تو....
نفس های تند تند تو...
راستی خدای خوب من...
دلم هوای دیروز را کرده...
دیروز را....یادت هست؟!
هوای روز های کودکی ام را...
دلم می خواهد...
دفتر مشقم را باز کنم و... دوباره تمرین کنم....!!
دلم می خواهد مثل دیروز... قاصدکی بردارم....
ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﻢ را به دستش بسپارم...تا....برای تو بیاورد...الفبای زندگی را....
ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﻢ خط خطی کنم....
تمام آن روز هایی را که...دلم راشکستند....
دلم می خواهد این بار...
اگه معلم گفت در دفتر نقاشی تان...هرچه می خواهید بکشید...
تنها و تنها نردبانی بکشم...به سوی تو...
ﺩﻟﻢ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻳﻦ بار....اگر گلی را دیدم...آن را نچینم...
ﺗﻘﺪﻳﻤﺶ کنم به نگاه مهربانت...
دلم خیلی چیزها می خواهد....
راستی خدا!!
می شود باز هم کودک شد؟!!!
من دلم برای نگاه معصوم کودکی ام . حسابی تنگ است!!
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت‌6

یهو باران زد زیر گریه با هق هق گفت:

_بارانا وقتی یادم میاد همه ازموقعی که بچه بودیم تو رو دوست داشتند تو سوگلی خونه بودی کسی منو نمی دید تا وقتی بزرگ شدیم تو اومدی بهم گفتی واسه اولین بار عاشق شدی تا وقتی که حامی رو دیدم اومدی بهم گفتی،آبجی اینم عشقم حامی ولی من نفرت و کینه ازت به دل داشتم احساس می کردم همه چی مال تو چرا فقط تو تا این که بعد چند روز که رفت و آمد داشتیم با حامی عاشقش شدم اونم نسبت به من بی میل نبود با هم تصمیم گرفتیم که تو رو از چشم همه بندازیم همینم شد ولی به خدا پشیمونم امروز وقتی اومدی باز با یاد حامی باهات بد اخلاقی کردم وقتی این حرفا رو ازت شنیدم فهمیدم که از اولم اشتباه کردم اره اون عکس ها کار من و حامی بود.

یه دفعه زدم زیر گریه داد زدم:

_چرا من؟!( تُنِ صدام اروم شد)فقط بگو چرا؟!!

یه نگاه به بابام کردم که خشکش زده بود هنوز باورش نشده ههه...

پوزخند زدم بدون توجه به پدرم و صدا زدن باران از در زدم بیرون موبایلم و درآوردم آهنگی که وصف حالمِ رو زدم.

♬♬♬♬♬
♬♬♬♬
♬♬♬

خداییش این طوری بود حال و روزم؛
خداییش حقمه اگه بسوزم؛
منو از دست حرفات خسته کردی؛
(هق هق کردم؛
زار زدم واسه بی کسیم؛
واسه قضاوت شدنم)
خداییش بد منو وابسته کردی؛
آخه تو مشکلم رو می دونستی؛
خداییش تو می خواستی
می تونستی؛
جواب مهربونیم و ندادی؛
نگو نه قدرم و ندونستی......

(مجید خراطها_خداییش)



یهو افتادم زمین هق هق کردم تا تونستم اشک ریختم و داد زدم خدا رو صدا زدم:

_خداااااااااا چرا من خسته شدم چه قدر باید قوی باشم و دَم نزنم.

هق هقم اوج گرفته بود یه دفعه با صدای بوقی برگشتم نگاه کردم درست ماشین پشت سرم بود هرچی بوق می زد متوجه نمی شدم وقتی دید عکس العملی نشون نمی دم پیاده شد تا پیاده شد از کفشش آنالیزش کردم داشتم می رفتم بالا که چشمم خورد به هیکلش اوه گوریلی واسه خودش رفتم بالاتر که....وووییی خدایا این چیه که خلق کردی چه قدر خوشگله انگار یه فرشته رو فرستادند پایین یهو دیدم با ابرو های بالا رفته نگام می کنه اوه آبروم رفت آخه دختر تو چرا این قدر هیز شدی حالا پیش خودش فکر می کنه من از اوناشم(وسط گریه کردن هیز بازیش گل کرده خخخخ،کلاً بچمون تعادل روانی نداره)

_هوی دختر خوردی منو

اَه چه خودشیفته انگار چه توفعه ای هست.

_هوی تو کلات من اصلا به تو نگاه نمی کردم داشتم فکر می کردم.

یهو نیش خند زد و گفت:

_آره تو راست می گی یه سوال؟

_بله

_تو دوشخصیتِ هستی!

با ابروهای بالا رفته نگاش کردم؛
وا خل شده یهو اخم کردم:

_خودت دوشخصیتی هستی!

اخم غلیظی کرد و گفت:

_اخه دیدم با یه تیمارستانی طرفم که تعادل روانی نداره.

این به چه جرئتی این حرفو زد انگشت اشارمو گرفتم طرفش:

_هوی یارو خودت روانی هستی تیمارستانیم خودتی.

یهو اخم غلیطی کرد که من خودمو خیس کردم آخه خیلی ترسناک شده بود وای نیاد منو بخوره اومد طرفم:

_ببین دخترِ گستاخ با بد کسی در افتادی به من می گن دانیار بخشنده جواب این گستاخیتم به زودی می دم.

من با دهـ*ن باز داشتم نگاش می کردم بدون توجه به من سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت7

"دانیار"

موبایلم زنگ خورد دیدم سامانِ:

_بله؟!

سامان:

_بله و زهرمار پسره ی بوق بدو بیا با شرکت پارسیان جلسه داریم نکنه آلزایمر گرفتی یادت رفته الان بیان ببینن نیومدی میرنا از ما گفتن بود.

اوف چه قدر حرف می زنه(سامان دوست بچگیامه کسی که مثل یه برادر پشتم بود شش سال بود که فقط تلفنی صحبت می کردیم رفته بود ترکیه تازه برگشتِ این جور که می گفت اون جا با یه دختری آشنا شده که رفتاراش اونو یاد خواهر خدابیامرزش می اندازه آخه سامان وقتی پانزده سالش بوده قلش رو از دست می ده سامان و سارینا دوقلو بودند؛که جونشون واسه هم می رفت که اون تصادف همه رو نابود کرد سامان بعد از مرگ سولماز داغون می شه انگار با دیدن اون دختر روحیش برگشته خیلی دوست دارم اون دختر رو ببینم)

_الان میام دیگه چه قدر حرف می زنی!

سامان با لحن زنانه که پر از عشوه و نازبود گفت:

_عشقممممم می دونییی دلم بلای اون لبای نازت تنگ شده بیا که یه دل سیر باهات حال کنم نفسم.

خندم گرفته بود از حرکات این پسر دلقکی هست برای خودش.

با صدایی که توش خنده موج می زد گفتم:

_دلقک کی بودی تو؟!

با لحنی که تعجب توش داد می زنه گفت:

_وایییی خدایا یعنی دانیار بخشنده داره می خنده کوه غرور و لبخند؟!!محالِ!

اخم مصنوعی کردم:

_از جلوی چشمام فقط خفه شو

بعد قطع کردم بهش مهلت حرف زدن ندادم.

رفتم سوار ماشین شدم گاز دادم و رفتم.
یهو با دیدن یه دختر که وسط خیابون نشسته و شونه هاش می لرزه زدم رو ترمز،بوق زدم که بره دیدم برگشته داره منو نگاه می کنه اَه برو دیگه دیرم شده اوف دیدم مثل این خنگا داره هی نگاه می کنه پیاده شدم تا ادبش کنم که با دیدنش یه لحظه حس کردم دلم لرزید ولی یه لحظه بوده دیدم که داره انالیزم می کنه.

پوزخند زدم همه ی دخترا مثل همند با ابروهای بالارفته نگاش کردم و پوزخند زدم:

_هوی دختر خوردی منو

_هوی تو کلات من اصلا به تو نگاه نمی کردم داشتم فکر می کردم.

یهو نیش خند زدم نه به گریه کردنش نه به گستاخیش و گفتم:

_آره تو راست می گی یه سوال؟

_بله

_تو دوشخصیتِ هستی!

با ابروهای بالا رفته نگام کرد حتما فکر کرده خلم!
هه...

یهو اخم کرد:

_خودت دوشخصیتی هستی!

اخم غلیظی کردم و گفتم:

_اخه دیدم با یه تیمارستانی طرفم که تعادل روانی نداره.

انگشت اشارشو گرفت طرفم با صورتی قرمز که شبیه گوجه شده گفت:

_هوی یارو خودت روانی هستی
تیمارستانیم خودتی.

یهو اخم غلیطی کردم با عصبانیت و خشم رفتم طرفش تا حالا کسی جرئت نداشته جواب منو بده:

_ببین دخترِ گستاخ با بد کسی در افتادی به من می گن دانیار بخشنده جواب این گستاخیتم به زودی می دم.

بدون توجه به قیافه بهت زده و قرمز شدش رفتم سوار ماشین شدم گاز دادم.
 
  • Like
Reactions: Hosein
Azaderoman76

Azaderoman76

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
11/3/19
13
43
13
#پارت8

"بارانا"

با بهت به رفتنش نگاه کردم روانی،گودزیلا،خر ایشالله بری زیر تریلی هشت تیکه شی،منو تهدید می کنی الاغ اخم غلیظی کردم به راهم ادامه دادم.

اصلا حواسم به هیچی نبود تموم فکرم درگیرِ اتفاقات امروز یهو با بوق ماشینی برگشتم.

انگار یه اهن ربا بهم وصل شده بود مثل آهن ربا چسبیدم نمی تونم تکون بخورم،یک دفعه یه نفر من و پرت کرد اون ور خیابون،با بهت به کسی که نجاتم داد نگاه کردم اوه،مثل خارجی ها می مونه چه چشم هایی داره بلند شدم باید تشکر کنم:

_ممنون بابت کمکتون!

خنده نمکی کرد که چال گونش معلوم شد وووویییی چال داره:

_خواهش می کنم خانوم زیبا.

دستش رو دراز کرد طرفم اخم کردم؛
خنده ای کرد و دستش رو جمع کرد.

_اسمِ من ارمیاست و اسم شما خانوم زیبا؟!!

اخمم و باز کردم؛
لبخند زدم:

_بارانا

_اوه چه اسم زیبایی!



_ممنون شما لطف دارین.

ارمیا: بارانا خانوم خوش حال شدم از آشناییتون.

لبخند شرمگینی زدم،کارتی گرفت سمتم

ارمیا:
_این شماره منه یه دفعه سو تفاهم براتون نشه شمارو انگار خیلی سال می شناسم.

نمی دونم چه نیرویی باعث شد کارت رو بگیرم.

کارت و گرفتم و تشکر کردم.

_خداحافظ بارانا جان.

_خدافظ.

رفت رفتم تو فکر یعنی چی این چه نیرویی هست که مانع هرگونه برخورد بدی در قبالش شد.

"ارمیا"

درست مثل عکسشه خوشگل و زیبا،کپی مامان اگه مامان بفهمه که خواهر گمشدم و دخترش رو پیدا کردم کلی خوش حال می شه لبخند زدم از ته دلم که خواهر نازنینم و پیدا کردم کسی که جونم به جونش وصل بود و الانم هس یادمه وقتی ده سالش بود غیبش زد.

من اون موقع یه پسر بچه پانزده سالِ بودم که به خواهر کوچولوش بدجور وابسته بود الان باید ۲۲ سالش باشه.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
Reactions: Hosein

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغدی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.