درحال نگارش رمان آشیانه ای بر آب | کار گروهی کاربران انجمن ناول کافه

  • شروع کننده موضوع Malihe_2174
  • تاریخ شروع

نظرتون راجع به زمان آشیانه ای بر آب چیه دوستان؟

  • عالی

    رای: 5 100.0%
  • خیلی خوب

    رای: 0 0.0%
  • ضعیف

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23

به نام آفریننده ی عشق

نام رمان: آشیانه ای بر آب
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
نام نویسندگان: malihe2174, mehrad کاربران انجمن ناول کافه
نام ناظر: @پریسا حسن زاده
سبک: رئالیسم
خلاصه:
آشیانه ای بر آب، روایت داستان زندگی سوران پسری ست که در آغازین روزهای کودکی والدینش را از دست می‌دهد! داستان از جایی آغاز می‌شود که خانواده سوران با ناملایمات و راهی بس پر فراز و نشیب رو برو می‌شوند! کودکی سوران با مشقت های فراوان درون یتیم خانه ای دور افتاده سپری می‌شود! اما روزگار خواب های آشفته ای برای وی می بیند و با ورود دختری مرموز به زندگی سوران پرده از رازی مخوف و عجیب برداشته می‌شود...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Elahe Dehghani

Elahe Dehghani

کاربر انجمن ناول کافه
عضو انجمن
9/8/18
165
933
93
23
IMG_20180816_173709_883.jpg
به نام خالق قلم
نویسنده گرامی ضمن عرض سلام و خوش آمدگویی به شما، از این که انجمن ناول کافه را برای پرورش ایده هایت مناسب دیدی سپاسگزاریم.

لطفا قبل اقدام به نگارش رمان خود قوانین زیر را با دقت مطالعه نمایید:

https://forum.novelcafe.ir/threads/قوانین-تایپ-رمان-در-انجمن.17/

با خواندن این قوانین تمام ابهامات ذهن شما مانند(چگونگی ایجاد صفحه نقد، درخواست جلد و...) رفع خواهد شد.
هنگامی که سوالی برای شما پیش آمد در تاپیک زیر مطرح کنید مدیران بخش کتاب پاسخ خواهند داد:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-پرسش-و-پاسخ-رمان-نویسی.8/

پس از اتمام پایان تایپ رمان خود در تاپیک زیر اعلام نمایید:
https://forum.novelcafe.ir/threads/تاپیک-جامع-اعلام-پایان-رمان-و-کتابهای-درحال-تایپ.7/

موفق باشید
تیم مدیریتی ناول کافه​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23
مقدمه:

درونِ پرورشگاهم، تو دردم را نمی دانی

ترحّم می کُنَد بر من، هر آنکَس می دهد نانی

نخوردم لقمه ای کوچک، ز دستِ مامان و بابایم...

برایم لقمه می گیرد ،پرستار و نگهبانی!

لباسم را کَسی دیگر بپوشاند به جسمِ من

تمام تار و پودش از ترحّم های پنهانی!

به هنگامی که تَب کردم، پرستارم دهد دارو

ولی دردِ دلِ زارم ،ندارد طبّ و درمانی!

عروسک می دهد بر من رئیس پرورشگاهم!

نمی آیی تو ای مادر ،مرا با او بخوابانــی ...؟

نمی دانم چرا هر شب ،ببینم خواب شیرینت

که هر شب موقع خوابم ،برایم قصّه می خوانی...

اتاق خواب شبهایــم ،چراغِ دلکشی دارد...

ولی خواهم که نورش را، تو بر رویم بتابانی...

من از اشکِ پرستارم، بفهمم اینکه می داند...

که من نورِ تو را خواهم ،در این دنیای ظلمانی...

پرستارم به دستانش ،نوازش می کند من را…!

ولی دستِ تو می خواهم تو ای بابایِ بارانی...

پریشب خواب آن دیدم که با من می کُنی بازی

که با آن قلقلک هایت ،مرا هر شب بخندانی...

پرستارم به من داده سه رنگ فِرفِرَکْ ها را ...

ولی می خواهم آنها را ،تو با دستت بچرخانی...

یکی پیدا نشد آخر ،بگوید شرحِ دردم را…

چه کَس گوید به اشعارش ،چنین شرحِ پریشانی؟

به من گفتند که تو هستی شاعرِ غم ها..!!

تو از دردم بگو این را :..نه بابایی ..نه مامانی

تقدیم به تمام کودکان بی سرپرست سرزمین عزیزم ایران...

فصل اول

(28 سال قبل)
نگاه مرد جوان به آینه دوخته شده بود. عشق تو نگاهش موج می زد. سال‌ها منتظر همچین روزی بود. منتظر بود تا معشوقه زیبا روش رو در لباس سفید عروسی ببینه! قلبش با دیدن کژال میلیون بار در دقیقه می تپید! صورت کژال از عشق و خجالت گلگون شده بود! برق عشق رو می‌شد در نگاه پوریا خوند. پشت کژال ایستاده بود و همسرش رو تو آینه ی قدی تماشا می‌کرد. نگاه کژال از تو آینه به چشمهای براق و پر عشق پوریا دوخته شده بود. حرف های نگاه پوریا پر معنی ترینه واژه ها براش بود. دست پوریا دور کژال حلقه شد و سرش رو به آرومی روی شونه اش گذاشت. چقدر این کاره پوریا رو دوست داشت!
_فتبارک الله احسن الخالقین! شدی یه تیکه ماه... شدی خوشگل ترین جواهر دنیا! چه خانمی دارم من!
کژال از تعریف های بی تعارف و از ته دل پوریا تو پوست خودش نمی گنجید! حقا که خواستنی شده بود! بیش‌تر از پیش! با لباس سفید عروسی که سر شونه هاش تور دوزی شده بودن و تا کمر صاف و از کمر به پایین پفی بود... با یک آرایش ملیح قهوه ای و طلایی که رو صورتش نشسته بود و ریمیل طلایی ای که مژه های بورش رو بیشتر به رخ می کشید. چشم‌های عسلی درشتش بیشتر از همیشه به چشم میومدن. وقتی می‌‌خندید گونه های برجسته اش بالا می رفت و چال عمیق روش پوریا رو در خودش فرو می برد. اما پوریا هم مثل همیشه و یا شاید بیشتر از همیشه خوش تیپ و جذاب و به عقیده ی کژال دختر کش و نفس بَر شده بود.
کت شلوار طوسی براقش به خوبی روی اندام چهار شونه ی موزونش نشسته بود. قد بلندش کمی کژال رو در موضع ضعف قرار می داد. اخه پوریا کم کمش 25 سانت از همسرش بلند تر بود و قد کژال به زور با اون کفش های پاشنه بلندش، به سر شونه های مرد زندگیش می‌‌رسید!
چشم‌های پوریا مثل دریای ارامی بود که ارامش رو به وجود هر بیننده ای تزریق می‌کرد. ابی تیره ی چشم هاش تموم دنیای کژال بود! خدا انگار پوریا رو فقط بخاطر کژال نقاشی کرده بود. بینی کوچیک و لبهای نسبتا جمع و جور و موهای قهوه ای تاب دارش ازش مردی ساخته بود که می‌شه گفت داشتنش ارزوی اکثر دختر ها بود!
صدای فیلم بردار سکوت پر ابهت بین کژال و پوریا رو به هم زد. عاشقانه و بی ریا فقط در سکوت و در نگاه هم حل شدن.
_سه ساعت دیگه جشن شروع می‌شه آقای دکتر. ازون جایی که قرار بود محل فیلم برداری دم دریا باشه پس بهتره به اون سمت حرکت کنیم.
پوریا دستش رو از دور کژال باز کرد و به سمت فیلم بردار زنی که مشخص بود حرفه ایه چرخید.
_باشه موردی نداره، بریم حرفی نیست!
کژال اما به حضور این زن فیلم بردار حس خوبی نداشت. بنظرش نگاه های این زن جوان با اون چشم‌های مخمور مشکی کمی بیش از حد هیز بود و پوریا رو عمیق هدف می رفت. بارها متوجه عمق نگاه های خانم فیلم برداری که اسمش صفری بود به پوریا شده بود. حس حسادت و رقابت زنانه اش باعث می‌شد که با اون زن سر سنگین و سرد باشه.
_شما تشریف ببرین پایین ما هم میایم.
پوریا از لحن پر از خصم کژال یکه خورد و به سمتش چرخید و متحیر نگاهش کرد. لبخند کج صفری رو لوح روح و روان کژال خط بدی کشید! مثل کشیده شدن ناخن به روی تخته سیاه!
صفری بی هیچ حرفی با ارامشی که مشحص بود ظاهریه از پله های اتلیه پایین رفت. کژال که با نگاهش صفری رو دنبال کرده و از رفتنش مطمئن شده بود با حرص گفت:
دلم می‌خواد، چشم‌های این دختره‌ی بی‌شعور رو در بیارم! خیلی بد نگاهت می‌کنه. قورتت داد تموم شدی!
کژال با آب و تاب شکوه می‌کرد و لــ*ب های پوریا هر لحظه بیشتر از
پیش کش می‌‌اومد و لبخند می‌زد و این اتیش حرص کژال رو تند از قبل می‌کرد!
_زهر مار چرا می‌‌خندی؟! کجای حرفام خنده داره؟!
و به دنبال حرفاش مشت محکمی نثار بازوهای ورزیده ی پوریا کرد که باعث شد پوریا خود‌داری شو در نخندیدن از دست بده و با تموم توانش بزنه زیر خنده! لج کژال اساسی گل کرده بود و با حرص دندون هاش رو روی هم می‌‌سایید !
 
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23
پوریا دست های کژال رو که مشت شده بود و مدام به بازوش کوبیده می‌شد رو گرفت و گفت:
_عزیزم بچه نشو! منطقی باش!
نگاه کژال مات روی وجنات پوریا موند! از حرف پوریا سر در نمی آورد! چطور می تونست منطقی باشه وقتی یه زنه دیگه اساسی حس های زنانه اش رو تحریک کرده بود! چطور می تونست منطقی باشه وقتی احساس وجود رقیب آزارش می داد! واقعا می تونست منطقی باشه وقتی حتی یه لحظه تقسیم شدن پوریا با کسی دیگه رو تاب نمی آورد؟
بر خلاف انتظار پویا که همیشه کژال رو منطقی می‌دیداین بار کژال روی دنده ی لج گذاشته و حسادت سر تا پاش رو گرفته بود!
_نکنه تو هم ازون خوشت میاد هان؟!
پوریا سره جاش خشکش زد! کژال واقعاً داشت چی می گفت؟! طی این همه سال باید پوریا رو از همه کس و هر احدی بهتر می شناخت اما حالا داشت از شک و شبهه هاش به پوریا حرف میزد؟!
_می فهمی چی می‌گی؟ بچه شدی؟ یعنی تو به من اعتماد نداری؟ من اگر کسی دیگه رو دوست داشتم الان تو جلو روم نبودی امروزم روز عروسیم نبود!
صدای پوریا می‌لرزیدو توش رگه های خشم موج می زد! اخم شدیدی بین ابروهاش افتاده بود و رنگ چهره اش به سرخی می زد. کژال از عصبانیت ناگهانی پوریا وا رفت و یه قدم به عقب برداشت.
_من... من... منظور بدی نداشتم. ببخشید یهو اعصابم بهم ریخت!
بی طاقت از اینکه پوریا عصبی نگاهش میکرد، همون یک قدم رو که به عقب برداشته بود رو به جلو برداشت و دست های پوریا رو که بی حس کنارش افتاده بود تو دستاش گرفت و گفت:
_بخدا چشم این‌که یه نفر دیگه نگاهت کنه اونم با همچین نگاه خریدارانه ای که انگار کسی دیگه غیر از من سهم توعه ندارم! درک کن دیگه پوریا درکم کن!
بغضی که تو عمق آخرین کلماتش جا خشک کرد گره بین ابروهای پوریا رو باز کرد. هیچ وقت دوست نداشت حتی یه لحظه نم اشک تو چشمهای خوش حالت و خوش رنگ کژال بشینه مخصوصا اگر پوریا دلیل این امر باشه! شاید پوریا هم تند رفته بود! نباید صدا بلند میکرد. نباید فوری کژال رو پای محکمه ی عشق و عاشقی می کشید.
_من معذرت می خوام عزیزم من تند رفتم. جون پوریا بغض نکن! تو که میدونی من تحمل دیدن اشک هات رو ندارم. تازه کلی پول این بزک دوزک هات رو دادم گریه کنی خراب می‌شه جیب منم که میدونی سوراخه پول اضافی ندارم ببرمت هلو شی بعد اینا هم رو صورتت بماسه لولو می‌شی!
پوریا استعداد خوبی تو در آوردن حرص کژال تو هر ضمینه ای داشت و تو موقعیت های مناسب ازین استعداد بهره ی خوبی می برد! کژال چشم غره ی آب داری به پوریا زد و حینی که دامن لباس پف دارش رو تو دستش می‌گرفتو کمی بالا تر از سطح زمین نگهش می‌داشت گفت:
_حقا که تو حرص درآر ترین موجود زمینی! رو مخ ادم پاتیناژ می‌زنی بعد می‌گی چیه چرا ناراحتی!
لبخند مسرت بخش مرموزی روی لبهای پوریا جا خشک کرد. حتی حرص خوردن های کژال هم براش شیرین بود.
_کجا میدویی حالا با این لباست؟ یهو گیر میکنه زیر پات! زشته عروس تکی بره بیرون! دست شوهر تو با نهایت عشق بگیر برو پایین! خواهرام حرف در بیارن من دیگه مسئول نیستما!
اما انگار داشت با دیوار حرف می زد! کژال بی خیال یکی یکی پله هارو پایین می رفت! غر زدن های پوریا هیچ وقت راه به هیچ جا نمی برد و این باعث می‌شد پوریا همیشه خودش رو در برابر کژال شکست خورده ببینه!
اما حالا وقت لج و لج بازی کردن نبود! چون قطعا اگر از موضع صلح با هم روبرو نمی‌شدن جشن بهم می‌خورد و اعصاب همه ی حصار و مهم تر از همه آینده شون بهم می ریخت. قدم تند کرد و در حالی که لــ*ب باز کرده بود تا کژال رو صدا کنه با دیدن مادرش که پایین پله ها با حالت مشکوکی نگاه شون می‌کرد، منصرف شد! چشمهایی تیزی که فقط دنبال بهونه بودن تا چیزی ببینن و تموم روز رو کوفت کژال و پوریا کنن! از نظر مادر پوریا کژال که از خانواده ای متوسط بود هیچ تناسبی با خانواده متمول و رده بالای محتشم نداشت! اگر پوریا با هزار و یک تهدید و زور پاش رو توی یک کفش نمی‌کرد، محال بود راحیل خانم رضایت به همچین وصلتی بده!
_چیزی شده بچه ها؟
و به دنبالش تای ابروش بالا پرید و کژال رو خصمانه نگاه کرد. کژال که به خوبی از نیت های شوم راحیل تو آتو گرفتن آگاه بود، لبخند بزرگی روی لــ*ب هاش نشوند و با اعتماد به نفس ذاتیش گفت:
_نه چیزی باید بشه مگه مادر جون! پوریا نمی‌تونست ازم دل بکنه دیر شد!
رنگ به رنگ شدن راحیل رو به چشم می دید! کارد میزد خونه راحیل در نمیومد! پوریا به سختی داشت رو خودش کار می‌کرد تا لبخندش با تبدیل شدن به خنده مایه ی دردسر نشه.


_راست میگه خیلی خوشگل شده کی میتونه نگاهش نکنه... شنلش کو مادر شنلش رو نمی‌بینم! تو که نمی‌خوای من اینجوری زنم رو بفرستم جلو نا محرم...
راحیل قیظی کردو روش رو از پوریا گرفت و گفت:
_ اصلا دلم نمی خواست عروسی مختلط نباشه! عروسی باید مختلط باشه که ادم کیف جشن رو ببره! من نمی‌دونم تو این عقاید رو از کجا آوردی به کی رفتی!
پوریا لــ*ب گزید و دلخور به مادرش نگاه کرد و با تشر لــ*ب زد:
_عیبه مامان!
راحیل شونه ای بالا انداخت و با بی پروایی گفت:
_مگه دروغ می‌گم؟
و در حالی که نگاه چپکی و حضور کژال رو نادیده می‌گرفت غرید:
_کبوتر با کبوتر باز با باز!اما تو پسره نادون من، تو زدی تو کاره کبوتر با کبوتر باز با غاز!
 
آخرین ویرایش:
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23
پوریا کلافه شده بود هر چی می بافت مادرش به راحتی پنبه می‌کرد! طاقتش رو از دست داد و دست زیر بـ*غـل راحیل گذاشت و اونو به یه کناری کشید. آنی، نگاهش به کژال گره خورد. که با چشمهای غمگین و صورتی در هم نگاهش می‌کرد. بی خیال چهره ی در هم کژال شد تا جملاتی که می خواست بگه یادش نره! دنبال جور کردن کلمات ذهنش بود که صدای مادرش رو اعصابش خراش کشید!
_واسه چی کشوندی منو این جا؟
پوریا بی درنگ با رویی ترش کرده گفت:
_یه امروز دست از سر من و زندگیم و خورد کردن اعصابم ور دار خواهشاً! یکم درک کن امروز مهم ترین روز زندگی منه! می‌فهمی اینو؟
راحیل خون سرد و بی خیال نگاهش می‌کرد. این قدر بد ذات و پلید بود که خودش و خود خواهی هاش رو به هر چیزی حتی به عواطف و احساسات پسرش ترجیح بده!
_خیلی دیگه پیاز داغشو زیاد می‌کنی ! همه اش تقصیر خودته اگر با یه دختر سطح بالا ازدواج می‌کردی من حرفی نداشتم! الانم که کار خودتو می‌کنی کج کج راه تو میری حرفم بارم می‌کنی؟!
قطعا پوریا اگر با دیوار حرف می‌زد نتیجه بهتری می‌گرفت! اخماش رو در هم کشید و دستاش رو ناخودآگاه مشت کرد. جوری که صدای مفصل هاش به گوش راحیل رسید و متعجب به چشمای پوریا که جفتشون گلوله اتیش بودن از خشم، خیره شد.
حقا که پوریا تو اون لحظات خیلی ترسناک و جدی می‌شد . اون قدر که هیچ کس رغبت نمی‌کرد حتی یه کلمه بگه یا نزدیکش بشه! رنگ از رخسار راحیل پرید و فهمید که اگر کمتر از یه کلمه دیگه بگه پوریا کنترلش رو از دست میده و آبروی خودش و راحیل بر فنا میره!
دهـ*ن باز کرد تا چیزی بگه که پدر پوریا با حالی گرفته سر پله ها ظاهر شد. با دیدن کژال و پوریا که یکی از یکی دیگه عصبی تر بودن ناخودآگاه اخماش از هم باز شد. نگاهش بین کژال و راحیل و پوریا دور می‌زد ! و سر اخر روی راحیل متوقف شد. همیشه شروع کننده تموم دعوا ها راحیل و تموم کننده، احمد پدر پوریا بود!
_دست زنت رو بگیر برو نمون این‌جا!
پوریا بی حوصله لــ*ب به شکایت باز کرد.
_اما... بابا مامان مثل همیشه....
نگاه جدی پدرش باعث شد حرف تو دهـ*ن پوریا بماسه! همیشه حرف نگاه پدرش رو خوب میخوند! اون قدر با پدرش صمیمی بود که بتونه فقط با یه نگاه از احمد حساب ببره.
باشه چشم ارومی گفت و به سمت کژال رفت و دستش رو به سمتش دراز کرد.
_بریم عزیزم.
دست سرد و لرزان کژال تو دست هاش جا گرفت. قلبش لرزید. بی اختیار دست کژال رو فشار خفیفی داد.
_اروم باش عزیزم فقط یه امروز رو صبوری کن بعدش دیگه راحت میشیم.
سکوت کژال براش بزرگترین عذاب بود! دست کژال رو کشید و از آتلیه بیرونش برد. کژال بی حرف دم‌ ماشین ایستاد.
پوریا با ریموت در ماشین سانتافه گل زده شو که با گل های رز تزیین شده بود رو زد.
_بشین کژال.
و به دنبالش در رو براش نگه داشت. کژال در حالی که بغضش رو قورت می داد و پوریا رو بیشتر از همیشه با این حرکاتش زجر کش می‌کرد دامنشو جمع کرد و نشست و پوریا در رو بست. قدم تند کرد و به سمت صندلی راننده رفت و سرجاش نشست. بی هیچ حرفی استارت زد و ماشین با جیغ لاستیک وحشتناکی از جاش کنده شد. اعصابش خورد بود و بی اراده پاش رو روی گاز فشار می داد. ماشین کم کم داشت پرواز می‌کرد!
_اروم تر برو پوریا!
پوریا از گوشه ی چشم نگاهی به به کژال انداخت.
_کاش امروز زودتر تموم شه! دیگه داره حالم ازین زندگی بهم می‌خوره... کاش به حرفت گوش می‌کردم جشن نمی گرفتیم.
صدای فس فس گریه ی کژال باعث شد ناگهان بکوبه رو ترمز و جفتشون به جلو پرت شن! کمربندش رو باز کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت در سمت کژال قدم تند کرد و با حرص بازش کرد. از حرص صداش بالا رفت و گفت:
_صدبار گفتم گریه نکن! صدبار گفتم حضورش رو نادیده بگیر. صد بار گفتم نزار این مروارید هات بچکه!
_مگه من با مامانت چی کار کردم؟! مگه چه هیزم تری بهش فروختم!
اشک هاش با شدت بیشتری رو گونه هاش ریختن و گلوش به هق هق کشیده شد. دل پوریا به رحم اومد و سر کژال رو روی شونه اش گذاشت و رو موهاش رو نرم بوسید.
_ هیچی عزیزم تو اینقدر ماهی نمیتونه تحمل کنه‌. کژال این همه تحمل کردی دو سال نامزد بودیم هر چی شنیدی صبوری کردی امروزم روش بخدا شب که بریم خونه راحت می‌شیم !
کژال دستمالی برداشت و نرم زیر چشماش کشید. خوشبختانه اسیبی به ارایشش نرسیده بود.
_فقط بخاطر تو تحمل می کنم. فقط بخاطر تو...
لبخند تلخی روی لبهای پوریا جا خشک کرد.
_ممنونم....
کژال که انگار تازه یچیزی یادش اومده باشه از جاش پرید و گفت:
_وای فیلم بردار رو چی کردیم؟!
پوریا متحیر دور و برشو نگاه کرد و شوک زده گفت:
_نیاوردیمش؟! خاک تو گورم جا موند!
کژال از قیافه ی بهت زده ی پوریا به خنده افتاد! فیلم بردار بخت برگشته
رو حیرون و اس و پاس دم آتلیه کاشته بودن!
_وای پوریا برگرد! آبرومون رفت! اصلا اون دختره رو یادم نبود.
پوریا با چشماش خندید و گفت:
_بس که حسادت کردی! منم از راه به در کردی دیگه! بیچاره رو همین جوری کاشتیش زیرش یونجه سبز...!
هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که جیغ کژال که نهایت حرص توش بود، گوش پوریا و فلک رو کرد.
_پـــوریا!
برق از چشم های پوریا پرید و گفت:
_باشه بابا نزن منو خب نمی‌گم دیگه! یکم کمتر جیغ بزن می‌ترسم تا سر پیری پرده جفت گوشام رو پاره کنی!
کژال در حالی که بهش چشم غره ابداری میزد گفت:
_میشینی پشت فرمون یا من بشینم؟!
طبق معمول تا کارش لنگ می‌شد به زور متوسل می‌شد ! پوریا نگاهی به ساعت مچیش که چهار بعد از ظهر رو نشون می‌داد کرد و گفت:
_هی میشینی یا بشینم! بابا یکم مهلت بده!
و با نهایت خونسردی و بی خیالی ماشین رو دور زد.
 
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23
ماشین رو روشن کرد و دنده عقب گرفت و دور زد. کژال این بار رو دور سکوت افتاده بود! پوریا اما مثل همیشه از سکوت فراری بود.
_به نظرت کیا به جشن اومدن؟
سوال پوریا کژال رو به فکر فرو برد. اول از هر چیز فکر این که مردم از حضور نداشتن مامان و باباش چه فکری می کنن اوقاتش تلخ شد.
_نمی‌شد نپرسی حالا این سوال رو؟! تازه یادم رفته بود که مامان بابام از سر لج من نمیان ها باز تو یادم انداختی.
زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد مصداق شرایطی بود که پوریا خودش رو با یه سوال نسنجیده توش گرفتار کرده بود. اما بالاخره باید یچیزی می گفت!
_اما یه روز این‌قدر خوش بخت میشیم که از نبودن شون پشیمون شن. کژال منو تو همو انتخاب کردیم! چه اهمیتی داره بقیه چی میگن و چی می‌خوان!
کژال آب دهنش رو صدا دار قورت داد. به پوریا و شخصیتش و مردانگی هاش اعتماد کامل داشت. پوریا امتحان شو پیش کژال پاس کرده بود.
_من بهت ایمان دارم پوریا ولی می ترسم این قدر اذیتمون کنم که...
جمله اش هنوز تموم نشده بود که پوریا کفری گفت:
_غلط کردن مگه شهر هرته! تا منو داری نباید از چیزی بترسی به کسی حق دخالت نمی‌دم و بس!
کژال نفس عمیقی کشید و عطر سرد و تلخ پوریا رو با ولع بلعید. چشماش رو چند لحظه بست. عطر تلخ پوریا یکی از آرامش بخش ترین چیزها در دنیا بود!
_عین خیالشم نیست فیلم برداره...
با صدای پوریا چشم هاشو باز کرد و نگاهی به دور و برش انداخت! حق با پوریا بود. صفری بی خیال روی پله های دم در آتلیه نشسته بود و چیزی رو با لذت توی دوربین تماشا می‌کرد! و قطعاً اون چیز لذت بخش چیزی نبود جز عکس های پوریا! با این فکر صورت کژال سرخ و بر افروخته شد. پوریا با شرمندگی جلو رفت و به صفری که میخ چشمای پوریا شده بود گفت:
_ببخشید خانم من معذرت می‌خوام یه موردی پیش اومد باید این‌جا رو ترک می‌کردیم. حالا اگر ایرادی نداره الان...
صفری با چشمای وحشی براقش خندید و بی مقدمه وسط حرف پوریا پرید:
_موردی نداره...
و از پس پوریا نگاهی به کژال که برزخی و پر خشم نگاهش می‌کرد نگاهی انداخت. بی حرف به سمت ماشین رفت و نشست. پوریا نگاهی به کژال انداخت و از آینه حرکات فیلم بردار رو می پایید تا مبادا درگیری ای بین طرفین پیش بیاد.
_کار فیلم برداری دم دریا خیلی طول می‌کشه سرکار خانم؟
صفری حینی که به بیرون خیره شده بود گفت:
_اکیپ ما حرفه این جناب. خیلی طول نمی کشه الآنم اونجا مستقرن. به محض این که برسیم شروع می‌کنیم همکاری کنیم هم زودتر تموم می‌شه.
لبای کژال به منظور لبخند شیطنت آمیزی کش اومد! دوست داشت نهایت سعی شو بکنه تا خاطر صفری رو مکدر کنه یا وقفه ای تو کارش بندازه. تو فکر نقشه کشیدن های شومش بود که زمزمه ی پوریا به گوشش رسید که جدی و واضح گفت:
_حتی فکرشم نکن کژال!
کژال مبهوت به پوریا که یه چشمش به جاده بود و یه چشمش به کژال، خیره شد.
_وا از کجا می‌دونی به چی فکر می‌کنم؟! نکنه علم غیب داری؟!
پوریا دستش رو روی پنجره ماشین گذاشت و انگشت اشاره شو رو لــ*ب بالاییش کشید و گفت:
_کافیه نگاهت کنم تا تهش برم. من تورو از خودتم بهتر می‌شناسم!
همین کافی بود تا کژال به راحتی قانع شه. صفری که از مکالمه پوریا و کژال گیج شده بود گوش هاش رو تیز کرد تا شاید چیز بیشتری دستگیرش شه! اما پوریا هر دقیقه رمزی تر از قبل حرف می‌زد!
کژال دمق از اینکه پوریا دستش رو خونده بود روش رو گرفت و به سمت پنجره چرخید. دلش برای خواهر کوچکش تنگ شده بود. رژین تنها کسی بود که قبل از پوریا یا بعد از پوریا براش عزیز بود و درکش می‌کرد. خواهری که تنها با کژال فقط سه سال فاصله سنی داشت. کژال قطعا با وجود پوریا خوشبخت می‌شد اگر علاوه بر پوریا دعای خیر پدر و مادرش هم پشتش بود! اما اونا هم پشت کژال رو خالی کرده بودن. خانواده ای سخت مذهبی و خشک! با عقایدی که هیچکس قادر به تغییر دادن شون نبود! خانواده‌ای که پدر با هر گونه آزادی داشتن دختر در خانواده مخالف بود و مادری که اعتقاد داشت دختر زیبایی مثل کژال حتی نباید در دید هیچ مردی قرار بگیره تا مبادا مردی رو به گناه بندازه! هیچ چیز پوریا با عقاید خانواده کژال جور نبود. از مال و منال گرفته تا حجاب و دین و مذهب و...
_کژال؟! کژال!
با صدای پوریا از جاش پرید و گیج محیط ناآشنای اطرافش رو نگاهی انداخت:
_ چی شده ؟!
پوریا نگران به کژال چشم دوخت.
_حواست کجاست؟! رسیدیم!
کژال محزون و ساکت به حلقه ی طلای نگین دار توی دستش زل زد.
ته دل پوریا خالی شد. چیز عجیبی تو نی نی چشمای کژال نگرانش می‌کرد. انگار کژال کم کم داشت حتی از این مراسم عروسی هم منصرف می‌شد !
_پوریا...من...
نفس پوریا تو سینه اش حبس شد. صبر کردن برای حرف زدن کژال طاقتش رو طاق می‌کرد.
_تو چی؟
_من این جشن رو نمی‌خوام! بیا ازینجا بریم. بیا بهمش بزنیم!
دهـ*ن پوریا از بهت باز مونده بود. این‌همه خرج مراسم شده و کژال هم به سختی راضی به برگزاری مراسم شده بود و حالا داشت دم از بهم زدن جشن می‌زد! بخوبی حس کرده بود که دست و دل کژال لرزیده و از خیلی چیزا ترسیده بود.
_کژال چی می‌گی! نمی‌شه ! نمی‌شه کژال! نمی‌شه ۳۰۰تا مهمون رو سر دووند مسخره شون کرد بگیم برگزار نمی‌شه مردم که مضحکه ما نیستن.
کژال تا آخرین حد ممکن سرش رو پایین انداخت.
_من هیچکس رو تو این جشن ندارم پوریا دلم به کی گرم باشه؟! به چی دلخوش باشم وقتی آه و ناله مادرم و هزار و یک نفرین بابام پشتمه...!
پوریا شوکه و عاجز سر جاش خشک شده بود.
_داره دیر می‌شه باید برنامه رو...
صفری با دیدن رنگ پریده ی پوریا به کل لال شد. حتی از دو فرسخی هم می‌شد تشخیص داد که بلایی سر عواطف پوریا اومده. صدای ضعیف و وا رفته ی پوریا به سختی تو باد به گوشش خورد...!
_دیگه نیاز به انجام هیچ چیز نیست! شما هم مرخصی!
 
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23

پوریا کلافه نفسش رو فوت کرد و از کژال و صفری دور شد. دست هاش رو توی جیبش فرو برد و دور و برش رو نگاه غریبونه ای انداخت. کژال پوریا رو از هر چی جشن عروسی بود زده کرد!
_از دستم دلخور نشو پوریا. باور کن برگزار نشدنش به نفع دوتامونه.
پوریا از بین دندون های چفت شده به همش غرید!
_حرف نزن! بشین ماشین تا تکلیفمو با تو یکی روشن کنم.
پوریا عصبی بود و خسته و این مجال مانور های بیشتر رو از کژال می‌گرفت. کم کم داشت از حرفایی که می‌زد پشیمون می‌شد. بچه بازی درآورده بود. حالا خودشم نمی‌دونست باید با این دست گلی که آب داده بود چی کنه!
_پوریا، خب من.‌‌.. اصلا فراموش کن حرفامو، اعصابم از دست مامانت خورد بود یچی گفتم... بیشتر از همه دست خونواده خودم. بخدا منم دوست دارم جشن برگزار شه. ولی می‌ترسم. می‌ترسم بالاخره یکی خوشی مون رو بهم بریزه.
پوریا بی توجه به کژال تو ماشین نشست و استارت زده و دنده عقب گرفت! چشم‌های کژال به اندازه ی نعلبکی گشاد شد! یعنی پوریا می‌خواست بی کژال به سمت تالار بره؟! یا فکر دیگه ای تو سرش بود؟! با خودش و افکارش درگیر بود که پوریا ماشین رو سر و ته کرد و سرش رو روی فرمون گذاشت. نفس کژال که از دلهره حبس شده بود بالا اومد. بی حرف رفت و سره جاش نشست.
_میخوای زنم شی یا نه؟! اگر میخوای بچه بازی دربیاری همش با ترس‌ها و دلشوره هات پیش بری خودت برو به همه مهمون ها بگو جشن منتفیه! بخندن به ریش هممون! می‌تونی ؟!
کژال روش رو از پوریا گرفت که پوریا از کوره در رفت و با مشت روی فرمون کوبید و فریاد زد که از ترس کژال سه متر به هوا پرید:
_می‌تونی لعنتی؟! می‌تونی ؟ با تو ام!
چونه ی کژال لرزید و لــ*ب هاش از هم باز شدن. با صدای ضعیفی که خودشم به سختی می‌شنید گفت:
_ نه...
پوریا با چشم‌هایی به خون نشسته نگاهش کرد.
_پس دست از شکنجه کردنم بکش! منم یه تحملی دارم منم تا حدی ناز می‌کشم ولی بعدش کار دستم میدی می فهمی؟! بعدش یچی می‌گم دلت می‌شکنه! نکن کژال نکن! با احساسات من بازی نکن! منو بخاطر خودخواهی‌های همیشگیت تو منگنه نزار!
حرفهای پوریا از سر عجز و پر از درد بود. اما حق داشت؛ کژال گاهی خودش رو به هر کس و هر چی ترجیح می‌داد و بعد از بهم ریختن روان پوریا سکوت می‌کرد و فقط شرمنده ی مهربونی و صبوری پوریا می‌شد که با تموم خوب و بد کژال می‌ساخت! اما این بار بخوبی متوجه شده بود که این تو بمیری ها ازون تو بمیری ها نیست! نباید تقاص رفتار مادر پوریا رو از پوریا می‌گرفت. از پوریایی که همیشه تحت هر شرایطی از کژال در برابر مادرش دفاع کرده بود.
باید با دل پوریا هم راه میومد.
_باشه دیگه گله یا شکایت نمی‌کنم. با ترس هام روبرو می‌شم . راست میگن از هر چی بترسی سرت میاد. منم نمی‌خوام دیگه عواقب ترس هام بیشتر از قبل سرم آوار شن! الانم بیا این کار فیلم برداری رو تا آخر بریم و تمومش کنیم.

یک ساعت گذشته بود و کژال و پوریا از اردرهای اکیپ فیلم برداری و ژست گرفتن های جور وا جور خسته شده بودن! مخصوصا پوریا که صفری هر بار به نحوه ایستادن یا حرکاتش گیر می‌داد. نمی‌فهمید این زن چشه! انگار از عمد کاری می‌کرد تا فیلم برداری طول بکشه و البته لجبازی های گاه و بی گاه کژال تو انجام دادن توصیه های صفری تو طول کشیدن ماجرا بی نقش نبود. بالاخره بعد از کلی سر و کله زدن با دوربین و ژست ها صفری هم خودش خسته شد و دست از کلنجار رفتن با پوریا و کژال برداشت.
_خب دیگه تموم شد! میتونید تشریف ببرین تالار!
پوریا با شنیدن حرف صفری چشم هاش رو بست و پوف بلندی کشید. آروم سرش رو به سمت کژال کج کرد و گفت:
_راست می‌گی ها این زنکه امروز یچیزیش می‌شه!
کژال که اساسی خسته شده بود خمیازه طولانی ای کشید و به سمت ماشین حرکت کرد. دلش نمی‌خواست به این زودی ها به اون تالار لعنتی برسه. اما این خواسته فقط یه آرزوی محال بود. چیزی نگذشت، سر شو که بلند کرد خودش رو جلوی تالار دید. کیپ تا کیپ ماشین پارک شده بود و صدای موزیک سر سام آوری محوطه ی اطراف تالار رو پر کرده بود‌.
_ببین کژال هر کس هر چی گفت توجه نکن! یه گوش در یه گوش دروازه!
کژال بی حوصله فقط در جواب پوریا سری تکون داد! پوریا دستش رو روی بوق گذاشت و چند بار به فواصل مکرر بوق زد. چیزی نگذشت که در تالار باز شد و خواهر های پوریا و خاله هاش و مادر و پدرش با اسپند و نقل و گل های پرپر شده بیرون اومدن.
داغ دل کژال تازه شد. یاد حرفای رژین قبل اینکه با پوریا آشنا بشه افتاد. رژین همیشه برای عروسی کژال رویا می‌بافت! می‌گفت خودش ساقدوش خواهر بزرگش می‌شه می‌گفت خودش روش نقل میپاشه! خودش شاباش میده! موقعی که مامان باباش براش آرزوی خوش بختی کنند خودش بغلش میگیره و از زیر قرآن ردش می‌کنه! اما حالا نه رژین بود نه مادر و پدری که بخاطر جدا شدن کژال از خونه ی پدری اشک بریزه و آرزوی خوشحالی و خوشبختی براش بکنه.
انگار تو خلا فرو رفته بود. دستش تو دست پوریا بود و روشون نقل پاشیده می‌شد. اما کژال هیچی نمی شنید! هیچی نمی‌دید! یک قطار آدم از طایفه ی پوریا تو تالار واسه ورود عروس دوماد صف کشیده بودن. هر کسی چیزی می‌گفت! بعضی ها با سر کژال رو بهم نشون میدادن و پچ پچ می‌کردن! توی تبریک ها خصم و حسادت موج می‌زد. دلش می‌خواست ازونجا فرار کنه. لبخند های تصنعی می‌زد و در جواب تبریکات یکی در میانه ممنونمی می‌گفت. پوریا کژال رو به دنبال خودش به طرف جایگاه ویژه می کشید. جمعیت می رقصیدن و کژال حتی بدون یه لبخند روی لباش به نقطه ای دور از تالار خیره شده بود. پوریا زیر چشمی حرکات کژال رو می پایید. خواست لــ*ب باز کنه تا حال کژال رو عوض کنه که مادرش صندلی ای گذاشت و کنارش نشست. اوقاتش تلخ شد!
_ چی شده مامان؟ باز چیه؟!
راحیل آروم سرش رو جلو آورد و کفری دره گوش پوریا غرید:
_به این زنت بگو یه لبخندی چیزی بزنه! روضه فاطمه زهرا که نیومده! عروسیه مثلاً! با یه من عسلم نمیشه خوردش! هر کی ندونه فکر می‌کنه زوری اوردیمش عروسمون شده!
پوریا لــ*ب پایین شو به دندون گرفت و گفت:
_باز شروع کردی؟ چشم بابا رو دور دیدی اومدی رو مخ من؟
راحیل که انتظار کج خلقی پوریا رو داشت صندلی شو عقب زد و با پاهایی که از حرص به زمین می کوبید از جایگاه ویژه دور شد.
پوریا دستش رو روی دست سرد کژال گذاشت. دستایی که جور بدی میلرزیدن و گاهی مشت می‌شدن تا کسی متوجه لرزششون نشه.
_کژال خواهش می‌کنم.
_راحتم بزار! تا این نمایش مسخره تون تموم شه راحتم بزار خب؟! شنیدم مامانت چی گفت!
پوریا لــ*ب باز کرد تا چیزی بگه که در تالار با شدت باز شد و همه سرها به سمت در چرخید و تالار در بهت فرو رفت!
 
Malihe_2174

Malihe_2174

Winter lady :)
نویسنده افتخاری
مدیر بازنشسته
30/8/18
291
1,453
93
23
پوریا با بهت از جاش بلند شد و کژال مات و مبهوت به پدرش چشم دوخت! پوریا نگاه متعجبی به کژال کرد و گفت:
_تو که گفتی نمیاد. حتی ما با دوتا شاهد عقد کردیم حالا چرا...؟
نتونست بقیه حرفش رو بگه و زبونش تو دهنش نچرخید. تالار به ناگهان پر شد از زمزمه های گاه و بی گاه حضار که هر کس چیزی می‌گفت.
پدر کژال با قدم های سست شده جلو تر میومد. پدر پوریا فوری اومد و کنار پوریا ایستاد و در گوشش به آرومی زمزمه کرد و گفت:
_ آروم باش مبادا حرمت موی سفید شو بشکنی پسر!
دست و دل پوریا لرزید. می‌خواست تا آخرین نفس کژال رو از شر پدر لجباز و متعصبش مصون نگه داره اما با این حرف پدرش اراده پوریا سست شده بود.
پدر کژال به یک قدیمیش رسیده بود. پوریا از استرس عین بید می‌لرزید و نفس کژال و تمام حضار حبس شده بود. لــ*ب های پوریا باز شدن و گفت:
_ آقای همایون فر خوش‌...
هنوز کلمه آخر از دهنش بیرون نیومده بود که صدای سیلی ای که تو گوشش خورد گوش فلک رو کر کرد و کژال از جاش پرید! چشم‌های همه قد نعلبکی گشاد شده بود. پدر کژال با چشم‌هایی به خون نشسته نگاهی به کژال انداخت که سرش رو تا آخرین حد ممکن پایین انداخته بود. دلش برای دخترک ساکت و مظلومش پر می کشید. حتی از سر پایین افتاده ی کژال هم مشخص بود که گریه کرده‌.
_بی اعتبارم کردی کژال آتیش زدی منو! آتیش زدی خانواده مونو! فروختی مون کژال فروختی!
صداش به بغض کشیده شده بود.
_ این پسره در شأن ما نیست. از ما نیست! یه عمر باید سرکوفت بشنوی یه عمر باید زجر بکشی! باهات مثل برده رفتار میکنن! کژال من پدر توام! پدرت! سخت گرفتم درست! اذیت شدی درست ولی کژال من میمیرم اگه خار به پات بره! کمرمو شکوندی!
زانوهای کژال سست شد و روی زمین نشست. هق هقش حتی چشمای پوریا و مادر پوریا رو هم پر کرده بود.
_من نمی‌زارم له شی کژال! نمی‌زارم!
و به دنبال حرفش دست های چروکیده ی زحمت کش لرزونش رو به سمت کژال دراز کرد. صدای بدو بدوی کسی از سر تالار باعث شد تا دوباره این بار نگاه های متأثر همگی به در تالار معطوف شه‌. رژین بود که به سمت کژال پرواز می‌کرد. با چشم‌هایی پر اشک و صورتی رنگ پریده! چیزی نگذشت که خودش رو تو آغـ*وش کژال پرت کرد. کژال فقط گریه می‌کرد و می لرزید!
_ آجی رژین بمیره برات بیا بریم خونه کژالی!
خونه... کدوم خونه؟ همون خونه ی روستایی وسط مزرعه ی مرکبات گیلان که متعلق به خانواده ی کورد تبار کژال بود و پدرش روزی از سر غضب کژال رو ازش بیرون کرد؟! همون خونه که خیلی از آرزوهای کودکانه کژال در کودکی مرد و از جوانیش هیچی نفهمید؟ اگر بر می‌گشت باید با حرف مردم چی می‌کرد؟! با سرکوفت های مادرش با نگاه های آتیش زننده پدرش!
_من نمی‌زارم کسی کژال رو ببره اون زنه منه! تا وقتی من زنده ام کسی اجازه نداره به کژال توهین کنه. تحقیرش کنه.
چهره ی پدر کژال به سرخی زد. حتی تو مخیله اش هم نمی گنجید که کژال بی اذن پدر و صرفا با حکم دادگاه و شهود، زن مردی بشه که مادرش، کژال رو کمی با ارزش تر از یه سگ می دید! صدای پدر کژال بالا گرفت.
_تو نمی‌تونی خوشبختش کنی! کژال پای تو آب می‌شه. نگو که این‌قدر نفهمی آقای به اصطلاح دکتر...!
خون پوریا داشت به جوش می‌‌اومد ! رگ های شقیقه هاش بیرون زده بودن و از فرق سر به پایین قرمز بود! کارد میزدن خونش در نمیومد.
خواست چیزی بگه که پدر پوریا، پوریا رو کنار زد و با آرامش روبروی پدر کژال ایستاد.
_جلوی این‌همه مهمون زشته کش و واکش کردن! بهتره جفت طرفین آبرو داری کنیم. همه دارن نگامون میکنن! سعی می کنیم با شما راه بیایم.
پوریا از کوره در رفت و گفت:
_یعنی میخوای زن منو ناموس منو عشق منو کت و کول بسته تحویلش بدی آره؟!
قلب پوریا عجیب درد گرفته بود. می‌سوخت و دم نمی‌زد! اگر کژال رو از دست می‌داد مرگ براش شیرین تر از زندگی می‌شد !
پدرش به آرومی دست روی بازوش گذاشت و گفت:
_ آروم باش پسر! کسی همچین قصدی نداره.
سر پوریا از شدت استرس گیج می‌رفت!
_اگر من زنم رو امشب خونه نبرم اگر کژال رو ازم بگیرن به خداوندی خدا خودمو می‌کشم!
کژال با چشمهای خیس و پف کرده که تبدیل به کاسه ی خون شده بود سرش رو بلند کرد و به پوریا زل زد. زیر چشم‌های پوریا خیس بود! اولین باری بود که می‌دید مرد زندگیش بخاطرش علنا اشک می ریزه!
پدر پوریا پوریا رو به سمتی هل داد و در حالی که سعی می‌کرد صداش رو از حد معمول بالاتر ببره رو به حضار کرد و گفت:
_معذرت می‌خوام که این مسائل پیش اومده. من شرمنده تک تکتونم. جشن ادامه پیدا نمیکنه. اما خواهشاً مسئولین تالار عزیزان رو به سمت میز شام راهنمایی کنن بعد صرف شام می‌تونید همگی تشریف ببرید خونه. ممنون از همکاری تون.
و به دنبال گفته هاش دست پوریا رو کشید و به سمت بیرون تالار برد. پدر کژال اشاره ای به رژین زد تا خواهر شو از زمین بلند کنه. کژال نا متعادل از روی زمین بلند شد. رژین لباس خاکی کژال رو تکوند و دستش رو زیر بازوی کژال گذاشت و به سمت در خروجی هدایتش کرد. پوریا عصبی و بر افروخته بی طاقت این پا و اون پا می‌کرد.
_کژال زن شرعی توعه. هیچ کس نمی‌تونه بگه که باید ازت جدا شه. البته تا وقتی که زنت نخواد!
حرفای پدرش بیشتر ته دلش رو خالی کرد.مبادا کژال خانواده اش رو با تهدید و زور به پوریا ترجیح بده و...
قلبش تیر بدی کشید که چهره اش از درد تو هم رفت. اما مثل همیشه روش رو بر گردوند تا پدرش متوجه نشه!
_پوریا! محکم باش پسرم!
پسرم! بار اولی بود که پدرش (م) مالکیت رو به کلمه پسر می چسبوند و سر پوریا ادعای مالکیت می‌کرد!
نگاهش به چشم‌های پدرش گره خورد که از غم تو نور کم جون بیرون تالار می‌درخشید.
_نزار کژال رو ببره تورو خدا. اگر کژال بره اگه برای همیشه از دستش بدم به عزام می شینی می فهمی؟
نگاه پدر پوریا متفکر به نقطه ای پشت پوریا خیره شد.‌..
 
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
پوریا رد نگاه پدرش رو زد و به کژال و پدرش رسید. دلش برای کژال قنج می‌زد. بی طاقت نگاهش می‌کرد. سرمای عجیبی از بازو به پایین بدنش کشیده شد.
_حرف من اینه این ازدواج منتفیه!
مرغ پدر کژال یک پا داشت! پاشو تو یه کفش کرده بود و باید به هر ترتیب به خواسته اش می‌رسید! پوریا دستش رو مشت کرد و خواست چیزی بگه که پدرش آروم دستش رو روی دستش گذاشت.
_بزارید ما بزرگتر ها حلش می‌کنیم. شما کنار بمونید!
این زندگیه پوریا و کژال بود و بجای اون ها باید بزرگتر هاشون تصمیم می گرفتن! به نظر پوریا مضحک و مسخره بود اما شاید پدرش بهتر از پوریا مسئله رو حل می‌کرد. سوزش قلبش امونش رو بریده بود. درد قلبش به لا بلای دنده هاش رسیده بود. سعی می‌کرد نفس های عمیق بکشه اما انگار راه ریه اش مسدود شده بود و سلول های ریه اش گنجایش اکسیژن رو نداشتن.
_ببینید آقای همایون فر این دوتا جوون هم رو می خواستن، الآنم می‌خوان. تا زمانی که عقد نکرده بودن می‌شد مانع شد ولی الان قانوناً زن پسر منه.
پدر کژال با کج خلقی روش رو از پدر پوریا گرفت و گفت:
_بنظر من دختری که بی اذن پدر ازدواج کنه خوشبخت نمی‌شه اون ازدواج باطل و حرامه...!
پوریا
دستم رو روی پیشونیم که داشت می ترکید گذاشتم. حرام؟! وقتی همه جوره سنگ جلو رامون مینداختن، وقتی دو سال آزگار جلو چشماشون بودم و نپذیرفتنم، وقتی به علاقه ی من به کژال ایمان نیاوردن دیگه باید چی می‌کردم که این ازدواج تو نظر شون حرام نباشه! وقتی من و کژال هم رو می‌خواستیم نمی‌تونستم دست روی دست بزارم و بزارم تو همچین خانواده ای که صرفا هر کس به فکر اعتقادات مذهبی خودش بود، له بشه!
_ آقای همایون فر همه چی مادیات نیست! شما میگین پسر من از یه خانواده متمول و بی درده و فاصله طبقاتی مانع خوشبختی دخترت می‌شه! شما بمن بگو کجا نوشته کدوم قانون تصویب شده که وقتی دو جوون واسه هم از شدت عشق می میرن بخاطر پول خانواده هاشون از هم زندگی شون می پاشه؟!
کاش کژال لــ*ب باز می‌کرد و تو یه کلام می‌گفت من پوریا رو می‌خوام و بس... اما سکوت کرده بود و لــ*ب از هم باز نمی‌کرد!
_رفتار های خصمانه خانم محترم تون با دختر بنده رو چجوری توجیه می‌کنید! دخالت های گاه و بی گاهش! توهین های خواه و ناخواهش به کژال و خانواده اش چی؟! من هیچ بحثی با این موضوع فاصله طبقاتی ندارم اما خانم شما خودش رو اشراف زاده می‌دونه و اونه که این بحث هارو پیش میاره! ببین آقای عزیز خودت رو بزار جای من! هزار و یک بد جنسی و بد ذاتی هم داشته باشی سخت گیری داشته باشی، راضی می‌شی دخترت بره روحی و روانی به عنوان عشق و عاشقی، شکنجه شه؟
بابا در برابر حرفای آقای همایون فر سکوت کرد و تو فکر فرو رفت. تا حدودی حق با آقای همایون فر بود هیچ پدری حاضر نبود همچین قصاوتی به خرج بده.
_اگر پوریا از این شهر بره اگر تضمین کنه که مادرش دخالتی در زندگی شون نکنه رضایت میدی کژال زنش باشه؟
نگاه آقای همایون فر رو من چرخی زد.
_چه تضمینی میخواین بدین که دختر من رو این پسر بخواد خوشبخت کنه؟! اگر نتونستی تضمین کنی خانمت باعث فروپاشی زندگی این دو نفر نشه اون وقت با چه رویی می خوای تو روم، تو چشمام نگاه کنی آقای یگانه!
_من بر نمیگردم خونه...!
سرم رو بلند کردم و به کژال که با چشمهایی غمگین به هممون زل زده بود نگاه کردم.
_اگر می‌خواستم برگردم خونه، خودم رو به آب و آتیش نمی زدم که زن پوریا شم! آبروی خودم و خانواده مو زیر پا بزارم و برم بی اذن پدر عقد کنم. بابا درکم کن! من تو خونه مون اونقدر که با پوریا خوشحالم با شما نیستم!
انگار آب سردی روی پدرش با حرفاش ریخت. حس کردم زانوهای آقای همایون فر سست شد.
_حرف اخرته؟ اینا حرفای آخرت به پدرته؟ می‌خوای به عنوان عشق بمونی بین اینا عذاب بکشی؟!
سرش رو به دو طرف تکون داد و حینی که اشکش از گوشه چشماش سر می‌خورد گفت:
_خودتون خواستین! شما مجبورم کردین! من پوریا رو ول نمی‌کنم! ازش جدا نمی‌شم من با پوریا خوشبخت می شم اما با شما زیر یه سقف نه! هر چی باشه پوریا یه وقتهایی بیشتر از شما هوام رو داشته و پشتم بوده! حالا هم خواهشاً ازین جا برین...
با حرفاش انگار آبی روی التهاب های درونیم ریخته شد. نفسی که گیر کرده بود به سختی بالا اومد. رژین هم آخرین تلاش هاش رو برای منصرف کردن کژال کرد.
_اجی بیا و عاقل باش، بیا برگردیم خونه به حرف بابا گوش بده با زندگیت بازی نکن توروخدا. بخدا پشیمون می‌شی. اونوقت دیگه خیلی دیر می‌شه!
کژال دستش رو از دست های رژین بیرون کشید و به سمت من اومد و دستش رو روی ساعدم گذاشت.
_دست بابا رو بگیر برو رژین پشت سرتم نگاه نکن. فکر کن اصلا کژال نامی تو زندگیت نمی شناختی.
اشک های رژین رو چهره ی نا باورش ریخت...
_ چی می‌گی کژال؟! چقدر راحت منو دور می‌ریزی!
کژال دست منو محکم تر گرفت و روش رو از همه گرفت و به سمتم چرخید.
_ اگه هنوز منو زن خودت میدونی بیا ازین جا بریم!
به چشماش که از اشک برق می زد خیره شدم. غم عالم رو دلم سنگینی می‌کرد.
_ مطمئنی پشیمون نمیشی؟!
چشماش رو چند لحظه روی هم گذاشت و گفت:
_ مطمئنم! من هرچی بشه باز کنارت میمونم. قسم می‌خورم! هر بلایی سرمون بیاد من می مونم! من از امشب جز تو خانواده دیگه ای ندارم!
دستش رو تو دستم فشار محسوسی دادم. بابا منتظر به هر دومون چشم دوخته بود. هیچوقت نمی‌خواستم باعث شم کژال بین من و خانواده اش قرار بگیره و مجبور شه انتخاب کنه.
_از پدرت خداحافظی کن دخترم!
بابا قاطع و استوار جمله اش رو رو به کژال، به زبون آورد. کمر پدر کژال انگار خم شده بود. دست کژال رو رها کردم و به سمت پدرش رفتم. بغضم رو پس زدم و دست چروکیده شو بالا آوردم و بوسه ی نرمی روی دستش زدم. شونه هاش می لرزیدن و صدای برخورد دندون هاش به هم از فرط بغض و گریه به خوبی به گوشم می‌رسید.
_قول می‌دم خوشبختش کنم. قسم می‌خورم.
من هیچوقت گریه ی یک‌ پدر برای دخترش رو ندیده بودم. اما اون شب دیدم... دلم جور بدی لرزید.
_اگر یه مو از سر کژالم کم شه اگر دل کژالم خون شه... از تو و خانواده ات نمی‌گذرم! زنده زنده آتیش میزنمت!
و بعد از اتمام حرفاش و تهدید هاش ، دستش رو با خشم از میون دست هام بیرون کشید و راهش رو کج کرد. دست هام از زور گریه مشت شد. اما خودم رو جمع کردم و دستم رو زیر چشمام کشیدم.
 
آخرین ویرایش:
mehrad29

mehrad29

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
28/9/18
110
552
93
29
بندر انزلی
رژین و آقای همایون فر با ناراحتی و دل شکستگی از محدوده تالار دور شدن. در تالار باز شد و خواهر هام پریسا و پرستش به همراه مامان از تالار بیرون اومدن. پریسا قدم تند کرد و به سمتم اومد:
_ چی شد داداش ؟ زن داداش می‌مونه دیگه؟
و به دنبالش نگاه پر عشقی به کژال انداخت. خوشبختانه پریسا و پرستش بر خلاف مامان پدر کشتگی ای با کژال نداشتن و شدیداً دوستش داشتن. پرستش خواهر کوچیکم که همش هفده سالش بود فوری کژال رو به آغـ*وش کشید.
_مرسی که موندی آجی. ترسیدم بری داداش بیچاره شه.
نگاه کژال با نهایت مهربونی به من خیره شد.
_مگه خل شده باشم که همین جوری دستی دستی ولش کنم.
مامان دست به سینه ایستاده بود و چپ چپ جفتمون رو نگاه می‌کرد. نگاه های پر خصمش باعث شد مجاب شم تا چند جمله ای در این باره بگم.
_خوب همگی گوش کنید چی میگم!
نگاه مامان روم چرخی زد منتظر نگام کرد. پرستش و پریسا کنجکاو نگاهم کردن.
اما بابا قبل اینکه لــ*ب باز کنم پیش دستی کرد و گفت:
_من حیث مجموع حرفش اینکه پاشو از این محوطه که گذاشت بیرون دست زنش رو گرفت رفت خونه، هیچ احدالناسی چه منه پدر، چه فلان مادر چه فلان خواهر شوهر حق دخالت و قضاوت راجع به زندگی مشترک شون رو نداره. هیچ کس حق حرف زدن پشت شون رو نداره. قضاوت راجع به کژال و خانواده‌اش و گذشته اش هم به کل قدغنه. با هر کس که ازین تصمیم پیروی نکنه شدیداً برخورد میکنم.
بابا طبق عادت معمول زده بود تو فاز ادبی حرف زدن هاش که تو دوران دبیریش بیشتر ازش می دیدیم اما بعد بازنشستگیش کمتر شده بود. دبیر ادبیات بود و طبیعی بود این جور رفتار هارو داشته باشه.
مامان قیظی کرد و گفت:
_ احمد خان یه راست بگو محض خاطر یه دختره ی ... صدای بابا عجیب سر به فلک زد و برق از چشم های هممون پرید!
_انگار نشنیدی چی گفتم! همین که گفتم! وای به حالت راحیل اگر باز بخوای شروع کنی! چرا تو کت تو یکی نمیره که کژال از امشب یکی از دخترای ماست!
از حرفایی که بابا زد احساس سر خوشی خوبی بهم دست داد. هر چقدر مامان پشتمو خالی می‌کرد بابا مثل کوه پشتم بود. بی اختیار به آغوشش کشیدم. همون طور که منو به خودش می فشرد رو به پریسا کرد و گفت:
_ دختر این اسپند و قرآن چیشد پس؟! دیسک کمرم بیرون زد از بس وایسادم.
پریسا خنده ی ریزی کرد و با دو به سمت تالار رفت. من عاشق خانواده ام بودم. دل کندن از خواهرام و مامان بابام برام خیلی سخت بود. اما چاره ای نبود.
خیلی زود بوی اسپند فضا رو پر کرد و جمعیت پشت سرش از تالار بیرون اومدن. نگاهی به تک تک چهره ها کردم. اکثر افراد طایفه اخم کرده بودن و اوقات شون تلخ بود. اما من بی تفاوت به کج خلقی های افراد نزدیک خانواده مخصوصا خاله هام و عمو هام لبخند می‌زدم و این بیشتر حرص همه رو در می‌آورد!
_ راحیل جان بیا پسرمون رو بدرقه کن!
بابا به دنبال حرفش تیز و برنده نگاهی به مامان انداخت که مبادا خبطی بکنی و خطایی ازت سر بزنه!
کژال
پاهام از بس ایستاده بودم با اون لباس سنگین، درد گرفته بود. با دقت حرکات مادر پوریا رو می پاییدم. با حرص اسپند رو از دست پریسا قاپید و به سمت منو پوریا اومد. خنده ام گرفته بود. حسابی قدش از پوریا کوتاه تر بود و کم مونده بود واسه چرخوندن اسپند دور پوریا چهارپایه بزاره یا بالا بپره. برای اینکه خندم رو نبینه روم رو کردم اونور که پوریا وقتی تلاش های ناموفق راحیل خانم رو دید با خنده گفت:
_نمی خواد مادر جان بده من خودم می چرخونم.
اگر بگم که منو حضار از خنده سرخ شده بودیم بی راه نگفتم! پدر پوریا که از بس بیصدا خندیده بود رگ شقیقه هاش بیرون زده بود.
پوریا سمت من چرخید و با خنده ی کنترل شده ای گفت:
_من بچرخم؟ چجوری اینو بچرخونم دور خودم؟
کنترلم رو از دست دادم و پخی زدم زیر خنده! پوریا هم که شدیداً داشت خودشو کنترل می‌کرد تا نخنده از خنده ی من به خنده افتاد. آخر پدرش پا در میانی کرد و راحیل خانم رو که از حرص دندون هاش رو روی هم می‌سایید کنار زد و گفت:
_ بدید من خودم بچرخونم اینجا رو کردید سیرک!
از طعنه ای که آقای یگانه به زنش زده بود اساسی دلم خنک شد! نمی‌دونم چجوری اصلا این زنه بدجنس رو شب و روز تحمل می‌کرد. بیچاره پوریا و دختراش که از دست این زن آسایش نداشتن. آقای یگانه جلو اومد و اسپند رو اول دور سر من چرخوند و بوسه ای نرم روی پیشونیم گذاشت.
_خوشبخت بشی دخترم.
و بعد از چرخوندن اسپند دور پوریا گفت:
_امانت دار خوبی برای امانت مردم باش!
ته دلم لرزید... جمله ی سنگینی بود و باعث شد پوریا به کل سکوت کنه.
_امانت دار خوبی هستی پسر؟
و بار دیگه محسوس روی جمله اش تاکید کرد!
_هستم باباجون.
قاطعیت تو صدای پوریا موج می‌زد و این دلگرمم می‌کرد.
_خب دیگه برین خدا به همراهتون. ولی بدونید هر زمان که لازم دیدید من همیشه در اختیار جفتتون هستم در خونه هم به روتون بازه.
نفس عمیقی کشیدم هر چند می‌دونستم با وجود راحیل خانم بعید که من رنگ آرامش رو تو این زندگی ببینم رو لبهای پوریا هم لبخند تلخی نشست....
 

درباره انجمن ناول کافه

انجمن ناول کافه در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۳ با هدف ترویج کتابخوانی و کمک به افراد اهل قلم و خوش ذوق که شرایط بروز استعدادهای خود را تا کنون نداشته اند رسما فعالیت خود را آغاز کرده است. با توجه به علاقه مندی همه اقشار جامعه در هر محدوده سنی به تکنولوژی و موبایل و دوری جستن از کتاب کاغذی، امید داریم از طریق راه اندازی سایت و انجمن رسمی ناول کافه سرانه مطالعه رو در زمینه کتاب الکترونیک رونق ببخشیم. (تیـم مــدیریت)

کپی رایت

تمامی حقوق سایت و انجمن نزد ناول کافه محفوظ است.هرگونه کپی برداری از کتاب ها و رمان ها ، فایل های صوتی ، جلد کتاب ها و ... مجاز نمی باشد.همچنین نشر مجدد محتویات انجمن و سایت ناول کافه در رسانه ها ، اپلیکیشن ها و سایت های دیگر کاملا غیر مجاز بوده و تیم ناول کافه راضی به این کار نمی باشد.در صورت عدم رعایت قوانین، ناول کافه با فرد خاطی از طریق مراجع قانونی برخورد خواهد کرد.